۶/۲۵/۱۳۸۵

راهکارهای آمریکا در جهان!





سرمقالات اخیر برخی روزنامه‌های آمریکائی که به محافل «تصمیم‌گیرنده» بسیار نزدیک‌اند، خصوصاً مطالب مندرج در شمارة 15 سپتامبر در ستون آزاد روزنامة واشنگتن‌پست، روزنامه‌ای که ناظران از آن به عنوان «سخنگوی رسانه‌ای» کاخ سفید نام می‌برند، نشان می‌دهد که جناح جرج بوش در رابطه با مسئله ایران، در «بد هچلی» گرفتار آمده. در واقع، راهبردهای کلان ایالات متحد در منطقة خلیج‌فارس، آسیای مرکزی و خاورمیانه، تاکنون هیچکدام بر اساس طرح‌هائی که واشنگتن در افکار عمومی جهانیان به عنوان «اهداف عالیة» نظم نوین جهانی معرفی می‌کرد، پیشرفتی نشان نداده‌اند. در شرایطی جرج بوش سخن از «مردم بزرگ ایران»، «فرهنگ ایران‌زمین» و «راهکارهای صلح‌آمیز» به میان آورده که، افغانستان هنوز در بلاتکلیفی کامل سیاسی دست و پا می‌زند، آیندة سیاسی عراق هر روز مبهم‌تر از روز گذشته می‌شود، حاکمیت بلامنازع سیاست تل‌آویو در منطقة شمال خاورمیانه پس از شکست از یک «دشمنی نامرئی» کاملاً از میان برداشته شده، پاکستان هر روز متزلزل‌تر می‌شود، و شرایط در این مناطق تا به آن حد از پیچیدگی رسیده که معلوم نیست حتی جانشینان جرج بوش، از هر حزب و دسته‌ای که باشند، چگونه قادر خواهند بود «آب رفته را به جوی بازگردانند!» عقب نشینی «رسمی» جرج بوش از مواضع جنگاورانه‌اش در مورد ایران، نه آب به آسیاب دولت ایران خواهد ریخت، و نه نئوکان‌های آمریکائی‌ را از کاخ سفید خوشنود خواهد کرد، ولی این «عقب‌نشینی» نیز امری است که اینک در سیاست جهانی گویا «غیرقابل» اجتناب شده.

شاید زیاد هم نمی‌باید از این «نتایج» منفی در راهبردهای واشنگتن شگفت‌زده باشیم. نباید فراموش کرد که سقوط امپراتوری «کارگری» در مسکو، مسئلة بی‌اهمیتی نبوده، و در سایة تحولاتی که این هبوط ایدئولوژیک، دیر یا زود در صحنة سیاست جهانی به همراه می‌آورد، چنین روزهائی تا حدی قابل پیش‌بینی‌ بوده‌اند. اگر پس از پایان جنگ دوم جهانی، غرب ایالات متحد را به عنوان «رأس‌الخیمة» سرمایه‌داری به جهانیان معرفی کرد، و در چارچوب مبارزه با کمونیسم، همکاری بی‌قید و شرط تمامی حاکمیت‌های سنتی در جهان را با این «رأس‌الخیمه» در زیر نگین کاخ‌سفید قرار داد، امروز نه سرمایه‌داری چنین نیازی را احساس می‌کند، و نه حاکمیت‌های سنتی جهت حفظ موجودیت، خود را نیازمند حمایت بی‌قید و شرط واشنگتن می‌بینند. و هر چند که این نتیجه‌گیری ممکن است برخی را خوش نیاید، اگر بازتاب تاریخی سقوط امپراتوری کارگری در مسکو، به مثابه آزادی نظریة سوسیالیسم از پنجة حاکمیت‌های «استالینیستی» بود، در بطن فضائی وسیع‌تر، همین هبوط در واقع معنای دیگری یافت: «آزادسازی سرمایه‌داری» از قید ایالات متحد!

موضع‌گیری‌های شداد و غلاظ واشنگتن طی چند سالی که از فروپاشی اتحاد شوروی می‌گذرد، موضع‌گیری‌هائی که در صحنة سیاست‌های جهانی برخی صاحب‌نظران و سیاستمداران از آنان تحت عنوان «یک‌جانبه‌گرائی» سیاسی نام برده‌اند، در واقع بازتاب همین فروپاشی ایدئولوژیک و استراتژیک شده. دولت آمریکا عقب نشینی «مراکز تصمیم‌گیری» سرمایه‌داری ایالات متحد، از مواضع «جهانی» خود را، که طی 60 سال پس از جنگ دوم، به صورت «چپاول» سازمان یافتة ثروت‌های دیگر ملل در آمده بود، به راحتی «هضم» نخواهد کرد؛ جنگ عراق، جنگ افغانستان، جنگ کوسوو، جنگ‌های اخیر در آمریکای لاتین و به احتمالی جنگ‌های آینده‌، همگی در راستای مبارزة آمریکا جهت حفظ اقتدار جهانی خود بر «خیمة سرمایه‌داری» صورت خواهند گرفت. ولی یک سئوال بی‌جواب مانده: «آیا این اقتدار حفظ شدنی است؟» جواب به این سئوال مسلماً‌ منفی است، چرا که اصول بنیانگذار این «اقتدار» امروزه از صحنة راهبردهای جهانی خارج شده‌؛ «جنگ‌سرد»، «بحران‌سازی‌های مذهبی»، «نیاز همراهی حاکمیت‌های سنتی با سرمایه‌داری آمریکا»، همگی از روابط دیپلماتیک جهانی رخت بر بسته‌اند. به عبارت ساده‌تر آمریکا «آب در هاون می‌کوبد!»

در چند روز گذشته، و در پی تحولاتی که نهایت امر منجر به «عقب‌نشینی» ایالات متحد از مواضع «جنگاورانه‌اش» در قبال ملت ایران شد، شاهدیم که چگونه «بحران افغانستان» هر چه بیشتر از طرف رسانه‌های جهانی در معرض ارزیابی‌های «افکار عمومی» قرار می‌گیرد. با این وجود، شرایط افغانستان، طی 5 سال گذشته، عملاً هیچگونه تغییر مثبتی به خود ندیده؛ این یک واقعیت است که افغان‌ها امروز می‌باید در بطن مجموعه‌ «بده‌بستان‌هائی» زندگی کنند که یک سر در مسکو دارد و سری دیگر در واشنگتن، لندن و دهلی‌نو! ولی آمریکا، پس از شکست در جبهة بحران هسته‌ای در ایران، طی روند تبلیغاتی نوین خود، از مطرح کردن این «بحران‌ها»‌ و احتمال «تجدید» حاکمیتی طالبانی در افغانستان همان منافع راهبردی‌ای را می‌جوید که پیشتر از طریق بحران «دست‌ساز» هسته‌ای در ایران می‌جست: تحکیم مواضع دولت‌های بنیادگرای اسلامی تحت عنوان «ضد آمریکائی» بودن فرضی این حاکمیت‌ها، تهدید مستقیم هند و روسیه از طریق حاکمیت‌های اسلام‌گرائی که آمریکا قادر است در صورت ضرورت در مرز اینکشورها مستقر نماید، و نهایت امر «تشدید» عارضة «دین‌باوری»، و «مذهب‌پرستی» در گستره‌ای جغرافیائی که از شمال هندوستان تا شمال و شرق قارة آفریقا را می‌توان تحت پوشش در آورد.



در چند روز گذشته شاهدیم که «شکست» تبلیغاتی ایالات متحد در جبهة هسته‌ای در ایران، جبهه‌ای که آمریکا خود جهت توجیه سیاست‌هایش در همکاری و همفکری کامل با دولت فعلی ایران گشوده بود، عارضة دیگری را نیز به دنبال آورده: موضع‌گیری‌های واتیکان و شخص پاپ! با نیم‌نگاهی به تاریخچة واتیکان به صراحت وابستگی این «بنیاد» را به «نتایج» جنگ دوم جهانی و ساختارهای «جنگ‌سرد» درمی‌یابیم. واتیکان حاکمیتی ساختة فاشیست‌های ایتالیا است، و پس از فروپاشی حاکمیت موسولینی، به ابزاری تبدیل شد که «تبلیغات» ضدکمونیستی در جبهة سرمایه‌داری را «تئوریزه» می‌کرد. اگر سنگ بنای سرمایه‌داری نوین به دست محافل «پروتستان» و «آنگلیکن» گذاشته شده، نقش توده‌های «مذهبی» و متعصب کاتولیک در «اعتلای» اهداف سرمایه‌داری جهانی از چشم نباید پوشیده بماند. «کاتولیسیسم» پوششی است «ایدئولوژیک» و بسیار فراگیر که از آمریکای لاتین تا قلب اروپای «متمدن» را فرا می‌گیرد، و نباید فراموش کنیم که اولین حرکت «ضدکمونیستی» در چارچوبی که نهایت امر فروپاشی «استالینیسم» را به دنبال آورد، در اروپای مرکزی صورت گرفت، و تحت حمایت همین بنیاد مذهبی در کشور لهستان رخ داد.

سخنان پاپ، چون سخنرانی‌ دیگر سیاستمداران «اتفاقی» صورت نمی‌گیرد؛ این سخنرانی‌ها «تجویز» می‌شود! ولی سخنان پاپ در نکوهش برخی مواضع «اسلام بنیادگرا» امروز، دیگر نمی‌تواند درمانی برای دردهای سرمایه‌داری ایالات متحد شود. چرا که این گونه آتش‌بیاری‌ها، که هدف نهائی آن تشدید «تعصبات» مذهبی در جهان اسلام، و به راه انداختن «خردجال‌هائی» از قبیل حاج‌روح‌الله در کشورهای اسلامی است، دیگر هیزمی را دستخوش لهیب شعله‌های آتش «دین‌باوری» نخواهد کرد. ملت‌های مسلمان، امروز هشیارترند. و به علاوه، اعلام این مواضع از سوی بنیاد «کاتولیسیسم» این خطر را می‌تواند در بر داشته باشد که در شرق اروپا، وسیله‌ای جهت حمایت‌های توده‌ای، حتی در میان مسلمانان، از مواضع کلیسای «ارتدوکس‌» شود! خطری که به مراتب، از برخورد کاتولیسیسم با جهان اسلام می‌تواند خطرناک‌تر باشد.

سخنان پاپ در مورد اسلام، بی‌اختیار مرا به یاد عروسی انداخت که می‌خواستند به هر قیمتی«خوشگل‌اش»‌ کنند. و آنقدر در اینراه به خود زحمت روا داشتند که، نهایت امر عروس بیچاره را کور کردند. اینهم شاید سرنوشت سرمایه‌داری آمریکا باشد که یک چشم‌اش،‌ و شاید هر دو را، امروز می‌باید «حضرت پاپ» کور کنند!


۶/۲۳/۱۳۸۵

بلندپروازی‌های شاه!



وزارت امور خارجة ایالات متحد جدیداً گویا باز هم «افشاگری‌هائی» در مورد روابط شاه سابق ایران با آمریکا کرده. در این «گزارش‌» که در واقع به دلیل خروج مدارک طبقه‌بندی شدة دوران نیکسون و جرالد فورد از بایگانی‌های امنیتی صورت می‌گیرد، همچون نمونه‌های گذشته، فهرستی از آندسته «روابط» افشا شده‌اند، که فقط خواجه حافظ شیرازی از آنان اطلاعی ندارد. این اطلاعات که دیگر نه به درد دنیا می‌خورد و نه به درد آخرت، یک درد را بخوبی درمان می‌کند: به صحنه در آوردن نمایشات «مضحک» دمکراسی! ‌ ژست‌های «دمکرات‌منشانه‌ای»، که برخی اوقات سازمان‌های امنیتی و اطلاعاتی رژیم‌های «دمکرات غرب»، که در واقع همان طراحان اصلی نظام‌های فاشیستی در جهان سوم هستند اتخاذ می‌کنند، تا به خلق‌الله یک‌لاقبای سرکوب شده در جهان سوم «تفهیم» کنند که همة کارهایشان گویا از روی «حساب» است! و اگر ملت‌های زجر کشیده، غارت شده، تحقیر شده و سرکوب شده، سر بلند کنند، این حضرات که از «همه چیز» مطلع‌اند پدرشان را در می‌آورند! حال می‌دانیم که این مدارک «به درد نخور»، در واقع به چه دردهائی می‌خورد!؟

ولی از آنجا که محققان محترم «زحمت» کشیده‌اند، و مطالبی در مورد «روابط» شاه سابق ایران با آمریکا، به «شرف عرض» ملت بینوای ایران رسانده‌اند، و در عین حال همکار شفیق و یکدل حکومت اسلامی، بنگاه بی‌بی‌سی هم که از 27 سال پیش در راه امام و اسلام ثابت قدم است، زحمت کشیده‌ و ترجمة خلاصه شده‌ای از همین «ترهات» را روی سایت خود گذاشته، و ملت ایران را واقعاً «خجالت‌زده» کرده، ما هم روی «ماه» این عزیزان را زمین نمی‌اندازیم و امروز کمی در مورد این «افشاگری‌ها» قلم می‌زنیم. البته، لازم به تذکر است که «خلاصه‌ای» که بی‌بی‌سی روی سایت گذاشته، خود «خلاصه‌ای» است که قبلاً به وسیلة مسئول سایت وزارت امورخارجة آمریکا در فاصلة «بیگ مک و قهوه»، به زبان انگلیسی نوشته شده بود، و مسئولان بی‌بی‌سی، در واقع، خلاصه‌ای از این «خلاصه» را به خورد ملت ایران می‌دهند، ولی چه باک! «نیت پاک» مهم است.

این «مقالات و مدارک» را علاقمندان می‌توانند جملگی در فرمات «پی‌دی‌اف» از این آدرس بارگیری کنند:
http://www.state.gov/r/pa/ho/frus/nixon/e4/index.htm

البته اینکار را در صورتی می‌توانند انجام دهند که وزارت ارشاد حکومت اسلامی، هنوز جهت حفظ شعائر اسلام و تبلیغ برای بی‌بی‌سی، این سایت را «فیلتر» نکرده باشد!

اگر در این «مطالب» از فعالیت‌های «هوشنگ‌جان انصاری» در سفارت ایران در توکیو سخنی به میان نمی‌آید، از جزئیات سر و لباس «آقای» هوشنگ انصاری، «سفیر کبیر» دربار شاهنشاهی در واشنگتن، تا تسلیحات «قراردادی» عراق و «غیر قراردادی» ایران، همه چیز می‌توانید پیدا کنید. ولی مطمئن باشید! چیز «به درد بخور» گیرتان نخواهد آمد. تمامی این مطالب‌ «فوق‌سری» بر محور چند عنصر اصلی دور می‌زند: مبارزه با اتحاد شوروی، نفت، تسلیحات شاه، راهبردهای «فرضی» ایالات متحد در منطقه، و از آنجا که فعلاً جنگ در عراق بیداد می‌کند: جناب آقای صدام حسین! «چیزهائی» مثل اتحاد شوروی،‌ تسلیحات شاه، صدام حسین، و همة آنچه دیگر نه وجود دارد و نه در چارچوب مسائل امروز منطقه و کشور ایران، نیازی به بررسی و کنکاش در مورد آنان دیده می‌شود. البته، در برخی «مطالب» خواننده «حق» دارد بداند که مثلاً «شاه به روسیه» نزدیک شده بود، و آمریکا «نگران» شده!

قسمت نخست این مطالب از ژانویه تا دسامبر 1969 را در بر می‌گیرد، و معمولاً مربوط به مسائل ایران می‌شود. البته چه مسائلی! «بلندپروازی‌های»‌ شاه در منطقه، خرید فانتوم از طرف «عقاب آیندة اوپک»، کارآموزی خلبانان در آمریکا، اهداف اتحاد جماهیر شوروی از منظر «عقاب اوپک»، برافراشتن پرچم ایران بر فراز دکل کشتی‌ها در شط‌العرب، و ... نفت! البته در مورد مسائل نفتی مسئله قابل توجه می‌شود، چرا که آغاز «درگیری‌های» حکومت شاه با دولت‌های غربی در مورد نفت را به صراحت می‌توان در این مطالب مشاهده کرد. می‌دانیم که مطبوعات غرب چنین عنوان کرده‌اند که شاه ایران در 1973، یعنی چهار سال پس از دوره‌ای که این مدارک به بررسی آن می‌پردازد، قیمت نفت را به سرعت افزایش داده. در واقع توضیحات متفاوتی در مورد افزایش ناگهانی قیمت نفت وجود دارد، ولی «توده‌پسند‌ترین‌شان» همین بود که شاه راساً دست به چنین کاری زده. با این وجود شاهدیم که پیش از اقدام شاه، معمر قذافی، رهبر لیبی سعی داشت که ابتکار بالا رفتن قیمت نفت در سطح جهان را به دست گیرد، و در همین راستا، شاه در مخالفت با «افزایش ناگهانی»‌ قیمت نفت در یکی از مصاحبه‌های خود، معمر قزافی را «یک مردک دیوانه» خوانده بود. ولی خوب، ارباب تصمیم گرفت که، همانطور که در سال‌های اخیر شاهد سه برابر شدن قیمت نفت از طرف جرج بوش دوم بودیم، قیمت‌ این مادة خام آنروزها بالا برود، و صد البته که محمدرضا پهلوی به نیاز ارباب لبیک گفت. ولی اشتباه نکنید در این «مدارک» این مسائل را پیدا نخواهید کرد، پس از مطالعة این «مدارک» هنوز ما «نمی‌دانیم» که چرا نفت در 1973 گران شد!

در ادامة همین بخش، که مواضع ایران را مورد بررسی قرار می‌دهد، شاهدیم که نگرانی‌هائی از «تظاهرات» دانشجویان مخالف شاه در آمریکا هنگام ملاقات با رئیس جمهور اینکشور به میان می‌آید! اینک بسیاری از ایرانیان می‌دانند، زمانی که حاکمیت‌های «دمکراتیک» سخن از آزادی بیان در مغرب زمین به میان می‌آورند، مقصود واقعی‌شان چیست! در واقع، می‌توان دریافت که از همین روزها ـ سال 1969 ـ فشار آمریکا بر شاه آغاز شده بود، فشاری که به هیچ عنوان نشانة عمل مستقل از جانب دربار در قبال منافع ملی نمی‌توانست باشد؛ این فشار صرفاً‌ جهت اعمال کنترل بر همان «بلندپروازی‌هائی» بود که پیشتر «عمله و اکرة» وزارت امور خارجة آمریکا در رفتار شاه گویا «مشاهده»‌ کرده بودند. «بلندپروازی‌هائی» که آمریکا جهت اعمال نظارت وسیع‌تر بر منطقه خود در به وجود آوردن‌شان مستقیماً مسلماً دخیل بوده است.

دنبالة «مطالب»‌ جالب توجه است، چرا که همزمان با فشار «تظاهرات دانشجویان مخالف رژیم در واشنگتن» ـ دانشجویانی که سال‌ها بعد «شاهکارهای‌شان» را در برپائی حکومت عدل الهی در تهران شاهد بودیم ـ در هنگام دیدار شاه از آمریکا، نگرانی‌های «اعلیحضرت» از گسترش نفوذ اتحاد شوروی در منطقه نیز به «ارزش» گذاشته می‌شود، و خصوصاً‌ اینکه صدام حسین «تیر و تفنگی» دارد که ایران ندارد! ‌ نتیجة این «داد و فریادهای» دیپلماتیک فروش صدها میلیون‌دلار جنگ‌افزار به ایران شد، و شاه هم بسیار «مفتخر» از این سفر به کشور بازگشت، و با تکیه بر این «هنزروپنزرها» استقلال کشور خدا را شکر محفوظ ماند! ولی این «اسقاطی‌ها» 9 سال بعد، در زمان حملة صدام حسین به ایران، در عمل «کارآئی‌های» خود را بخوبی به «نمایش» گذاشتند. این واقعیت را به چشم دیدیم که تفنگ آمریکائی در دست آمریکائی «تفنگ» است، و زمانی که رهایتان می‌کنند، از تفنگ‌ها فقط «چماق» می‌ماند، چماقی که بر سر ‌خودتان فرود خواهد آمد.

بررسی تمامی این مدارک از یک وبلاگ وسیع‌تر است ولی مطالعة تمامی این اسناد را به هم‌میهنان توصیه می‌کنم، چرا که اگر در پرتوی یک بررسی دقیق صورت گیرد می‌تواند هم «تراژدی»‌ 30 سال گذشتة ملت ایران را به نمایش گذارد، و هم این شانس وجود داشته باشد که اطلاع از این مواضع بتواند از باز تولید این «تراژدی‌ها»‌ پیشگیری کند.


۶/۲۲/۱۳۸۵

ایساف در افغانستان!



بحران افغانستان تا کجا خواهد رفت؟ امروز، با در دست داشتن اطلاعاتی که رسانه‌های بین‌المللی «صلاح» می‌دانند در اختیار ما قرار دهند، به این سئوال نمی‌توان با صراحت پاسخ گفت. بررسی وضعیت افغانستان نیازمند آن است که چند گام به عقب برداریم؛ مسئلة «طالبان»، «جنگ بر علیة کفار»، «بن‌لادن» و «راهبردهای غرب در منطقه» را به طور کلی مورد نظر قرار دهیم، و سپس سعی در ترسیم شرایط فعلی داشته باشیم.

تنها مطلبی که می‌توان به صراحت اعلام کرد این است که قدرت‌های بزرگ ظاهراً بر سر «مدیریت» این بحران به جان یکدیگر افتاده‌اند؛ آمریکا خواهان نیروهای بیشتری است ـ یعنی گسترش حضور نظامی اروپای غربی در ایساف ـ کشورهای ایران، روسیه، ترکیه و هند در سکوت کامل فرورفته‌اند و هیچگونه موضع‌گیری رسمی نمی‌کنند، پاکستان به تدریج در باتلاق بحران افغانستان فرو می‌رود و دیگر امیدی به آیندة هیئت حاکمة نظامی اینکشور وجود ندارد، و در این میان بریتانیای کبیر «به نعل و به میخ می‌زند»، روزی از ارسال نیروهای بیشتر خبر می‌دهد و اعلام می‌کند که جنوب افغانستان را «فتح» خواهد کرد؛ فردای همان روز اعزام نیروهای بیشتر را منوط به شروطی مبهم‌ می‌کند و ارائة یک «راهبرد» را عملاً غیرممکن ساخته.

با در نظر گرفتن این واقعیت که نقطة شروع سیاست‌ نئوکان‌های آمریکائی در عرصة بین‌الملل، «جنگ بر علیه تروریسم» در افغانستان بوده، موضع‌گیرهائی که ایالات متحد و دیگر کشورها در مورد افغانستان صورت می‌دهند، نه از نظر بررسی چند و چون بحران اینکشور، که در شناخت موقعیت «نئوکان‌ها» در بطن راهبردهای جهانی بسیار با اهمیت است. مسئلة افغانستان از روز نخست یک «بهانه» بیش نبود. تهاجم آمریکائیان به این منطقه صرفاً پاسخگوئی به یک نیاز استراتژیک بود: پر کردن خلاء ناشی از عدم حضور غرب در آسیای مرکزی. غرب ترجیح داد که این خلاء را با یک اشغال نظامی «پاسخگو» باشد! و در این راه دو سازمان از مهم‌ترین متحدان نظامی غرب ـ طالبان و القائده ـ قربانی شدند، چرا که همکاری روسیه و هند جهت عملی کردن این «اشغال» غیرقابل چشم‌پوشی بود و ایندو دولت صریحاً از حاکمیت طالبان ناراضی بودند؛ بحران‌هائی که ایالات متحد می‌توانست با کمک القائده در آسیای مرکزی ایجاد کند، به هیچ عنوان از نظر ایندو دولت مورد قبول نمی‌توانست واقع شود.

همانطور که شاهد بودیم، آمریکا با یک صحنه‌سازی کامل افغانستان را «اشغال» کرد، طالبان را «نابود» کرد و جنگی همه جانبه بر علیة القائده «اعلام» کرد. ولی واقعیات را باید در جای دیگری جست! ‌ چرا که در درجة نخست اعلامیه‌های امروز «ایساف» نشان می‌دهد که «اشغال»‌ نظامی عملاً صورت نگرفته؛ کشور افغانستان در «اشغال» هیچ نیروی شناخته شده‌ای نیست. از طرف دیگر مسئلة «طالبان» هنوز حل نشده باقی مانده، چرا که اگر «نیروهای» نظامی‌ای که امروز از آنان تحت عنوان «طالبان» یاد می‌کنند، همان‌ها باشند که طی دهة پیش با حمایت پنتاگون «تسلیح» شدند تا شرکت تکزاکو بتواند از «امنیت» افغانستان جهت عبور خط لولة گاز و نفت اطمینان حاصل کند، ‌ زمانی که آمریکائیان از تسلیح آنان دست بردارند، مسئله می‌باید فیصله یابد. ولی شاهدیم که نه تنها کار تمام نشده که چند روز پیش همین خبرگزاری‌ها گزارشی از «انعقاد» یک قرارداد «صلح» میان دولت نظامی ژنرال مشارف و طالبان بر سر مناطقی در جنوب افغانستان منتشر کرده‌اند! و تکلیف القائده نیز در این میان از دیگر طرف‌های درگیر مبهم‌تر است.

روزی که سرفرماندهی ناتو اعلام کرد که افغانستان به اشغال ارتش‌های «ضد تروریست» در خواهد آمد، بسیاری از صاحبنظران این روزها را پیش‌بینی می‌کردند. کتاب‌ها و مقالات بسیاری در این مورد به قلم محققان بزرگ به چاپ رسید، آثاری که صریحاً شکست آیندة آمریکا در منطقه را با تکیه بر مدارک تاریخی و آماری پیش‌بینی می‌کرد. در اینکه آمریکائیان در افغانستان شکست خواهند خورد امروز شکی نیست، ولی از اینکه این شکست را سیاستگذاران کاخ سفید پیش‌بینی نمی‌کرده‌اند، نمی‌باید مطمئن بود! و امروز دلایل بسیاری در دست است که نشان می‌دهد، آمریکا با علم به شکست در جبهة افغانستان و حتی عراق، پای به میدان این جنگ‌ها گذاشته.

تحلیل شرایط اقتصادی، اجتماعی و مالی ایالات متحد در فردای فروپاشی اتحاد شوروی نیازمند بحثی فراتر از یک وبلاگ است، ولی نباید فراموش کرد که «استالینیسم» حاکم بر شوروی، در تأمین موضع «سروری» برای ایالات متحد در رأس سرمایه‌داری جهانی آنقدرها بی‌تقصیر نبوده. اطمینان کامل ایالات متحد از اینکه در مواضع جهانی صرفاً می‌بایست با کرملین به توافق برسد، و طرف‌های دیگر بالاجبار از مواضع اتخاذ شده پیروی خواهند کرد، در فردای فروپاشی «استالینیسم» از صحنة برخوردهای دیپلماتیک خارج شد؛ عدم اطمینان به مواضع سیاسی بین‌الملل، «بنیادی» چون ایالات متحد را که همواره بر پایة «اطمینان» از موضع خود دست به تصمیم‌گیری زده از ریشه و بنیان متزلزل کرد، و تاریخ نشان داده که در این شرایط پاسخ امپریالیسم آمریکا به «مشکلات»‌ فقط «جنگ» است؛ جنگی که در این روزگار نمی‌تواند بر علیة ملل بزرگ: روسیه، چین، هند، اروپای غربی‌ و یا حتی برزیل و ژاپن صورت پذیرد. جنگ را ایالات متحد به گوشه‌ای از جهان منتقل کرد که به زعم سیاست‌گذاران غربی حساسیت کمتری در سطح جهانی ایجاد خواهد کرد!

با شکست سیاست‌ جنگ‌طلبانة ایالات متحد در مورد مسئلة هسته‌ای ایران، شکست ارتش پنتاگون در جبهة لبنان، و ناکام ماندن توطئه‌های سازمان سیا برای فرو افکندن سوریه در بطن بحران سیاسی و امنیتی، شکست نیروهای «ایساف»‌ در افغانستان بیش از پیش علنی شده است. ایالات متحد، در شرایط فعلی دیگر جهت پنهان کردن نیات واقعی خود، نمی‌تواند در پس پردة ظاهرالصلاح «مبارزه با تروریسم»‌ پناه گیرد. نیات اصلی اینکشور از دمیدن در بوق مبارزه با تروریسم، فراهم آوردن زمینة مناسب جهت غارت ملت‌ها بود ـ حتی شهروندان آمریکائی! و‌ در این میان حفظ موضع کلیدی تشکیلات نظامی و نفتی در بطن حاکمیت ایالات متحد و سرکوب هر چه بیشتر بازتاب‌های آزادیبخش فروپاشی «جنگ سرد» در رأس نیات آمریکا قرار گرفتند. و باید قبول کنیم که در دستیابی به این مواضع در حدی «قابل تقدیر» به موفقیت هم دست یافته. آمریکا در عمل به دنبال «پیروزی» در هیچ یک از جبهه‌هائی نبود، که طی 5 سال گذشته ارتش خود را در آن درگیر کرده است؛ «پیروزی»، در جبهة دیگری مورد نظر آمریکا بوده!

امروز با اظهارات رسمی مقامات بلندپایه جهانی در مورد «مضحکة» 11 سپتامبر، و چاپ گزارشات متعدد در مورد چند و چون این حوادث، صحنة سیاسی هر چه بیشتر از دست «نئوکان‌ها»‌ خارج می‌شود. ولی اینبار سئوال دیگری مطرح خواهد شد، آیا ملت‌های جهان برای حفظ و به ارزش‌گذاشتن منافع خود از سازماندهی‌های ضروری برخوردارند؟ 5 سال از استقرار حاکمیت ترور در سطح جهانی، به دست نئوکان‌ها می‌گذرد، اینک وقت آن رسیده که به سئوالاتی از این دست پاسخ گوئیم.

۶/۲۱/۱۳۸۵

سوریه در بطن بحران!



بر اساس گزارش‌ خبرگزاری‌ها، در روز 12 سپتامبر گروهی افراد مسلح در شهر دمشق به ساختمان سفارت آمریکا حمله‌ور شده‌، و در پی این درگیری، چند تن از مهاجمان کشته و زخمی شده‌اند. این دومین بار است که، در عرض چند ماه گذشته، در قلب نظام بعثی سوریه شاهد حملات نظامی و سازمان یافته به سفارتخانه‌های دول غربی هستیم، و این سئوال هنوز بی‌جواب مانده: در چنین نظامی سرکوبگر، که یادآور حکومت صدام حسین، و یا همتای اسلامی آن جمهوری اسلامی ایران است، چگونه گروهی افراد مسلح می‌توانند به ساختمان سفارتخانه‌هائی حمله‌ور شوند که شبانه‌روز زیر زره‌بین‌ مأموران امنیتی قرار دارند؟ این سئوال هر چند آزاردهنده بنماید، جوابی روشن دارد؛ حمله‌کنندگان از طرف محافلی مورد حمایت قرار دارند که دولت و تشکیلات هولناک امنیتی حزب بعث بر آن‌ها نظارتی نمی‌تواند اعمال کند.

پس از اشغال عراق به وسیلة ارتش متجاوز ایالات متحد، ناظران بر این باور بودند که روابط راهبردی در خاورمیانه به طور کلی از پایه دیگرگون خواهد شد. چرا که یک اشغال نظامی،‌ صرفاً‌ به معنای اعزام نیروهای مسلح به یک منطقه نیست؛ معنای اصلی یک اشغال نظامی، همانا اشغال امنیتی است! به عبارت دیگر، امروز ارتش آمریکا و سازمان‌های امنیتی وابسته به پنتاگون، با تکیه بر حضور نظامی در عراق، بر «امنیت» منطقه اشراف کامل دارند. و در همین راستا تشکیلات «نظامی‌ـ امنیتی» در کشور همسایة عراق، سوریه نیز نمی‌تواند از این «بحران» راهبردی بی‌نصیب بماند.

نقش مخرب ایالات متحد در خاورمیانه که از اولین روزهای پس از جنگ دوم جهانی، و تحت عنوان «مبارزه با کمونیسم» آغاز شد، امروز رنگ و روی دیگری به خود گرفته. در واقع، عربدة تبلیغاتی «مبارزه با تروریسم» امروز توجیه کنندة حضور غیرقانونی این ابرقدرت در منطقه شده. «تروریسمی» که ابعاد آن هنوز مشخص نیست، و با تکیه بر تحقیقات وسیع صاحب‌نظران، ریشه‌های واقعی آنرا، علیرغم ادعاهای کاخ سفید، می‌باید در بطن نظام سیاسی ایالات متحد جستجو کرد. روابط تنگاتنگ دولتمردان آمریکائی، و در رأس آن‌ها خانوادة بوش، با سرمایه‌گذاری‌هائی که امروز «تروریستی» تلقی می‌شود، فقط مشتی از خروار است. «تروریسم اسلامی» به عنوان چوب‌دست مبارزة پنتاگون با گسترش نفوذ کمونیسم در آسیای مرکزی و خاورمیانه، ریشه‌های عمیقی در سازمان‌های امنیتی وابسته به غرب دارد، و بر خلاف تبلیغاتی که بر رسانه‌های جهانی حاکم شده، نمی‌توان این ریشه‌ها را یک شبه، با تکیه بر شعارهائی «دهان‌پرکن» از میان برداشت. از طرف دیگر، در شرایط فعلی نمی‌توان دلیلی روشن و واضح یافت که ایالات متحد اصولاً تمایلی به نابودی این شبکة گسترده و کارآمد داشته باشد!

امروز در ساختار سیاسی و نظامی حکومت بعث سوریه، عناصر روسی حضوری غیرقابل انکار دارند. در واقع، این حضور نتیجة سال‌ها وابستگی بی‌چون و چرای دمشق به سیاست‌های اتحادجماهیرشوروی سابق است، روابطی که از چشم هیچ ناظری دور نمانده بود؛ دمشق در سال‌هائی که هماهنگی شاه ایران با آمریکا می‌رفت منطقه را به صورتی پایدار به پیمان آتلانتیک شمالی پیوند زند، در همگامی با عراق، از سردمداران عمدة الحاق «دمشق ـ بغداد» به پیمان ورشو بود. و شاید یکی از دلایلی که پس از سقوط شاه در ایران، دمشق را به جمهوری اسلامی نزدیک کرد، سیاست دوگانة باشد که مسکو در قبال پدیده‌ای اعمال می‌کرد که «انقلاب اسلامی» لقب گرفته بود؛ سیاستی جنگاورانه در جبهة عراق، و سیاستی توام با همگامی در جبهة سوریه!

همانطور که شاهد بودیم عمر «اتحاد شوروی» قبل از آنکه «میوه‌های» این سیاست دوگانه را بتواند از درخت «انقلاب اسلامی» بچیند به پایان رسید؛ عراق در نیمه‌راه «بهشت غرب» فروماند، و سوریه در دورة استالینیسم سیاسی «منجمد» شد!‌ ولی اگر عراق را شرکت‌های نفتی به دلیل بهره‌وری از منابع بزرگ زیرزمینی نتوانستند از نظر دور نگاه دارند، سوریه صرفاً از منظری «راهبردی» مطامع غرب را تحریک می‌کند: همسایگی با اسرائیل، نفوذ در لبنان، برخورداری از بنادری در دریای مدیترانه، و نهایت امر نزدیکی بسیار ساختاری با نظام حاکم بر روسیة امروز! این دلیل آخرین، همان «چراغی» است که می‌باید جهت روشن شدن نکات تاریک بحران‌های فزاینده در اطراف سفارتخانه‌های غربی در دمشق، مسیر تحلیل‌مان را روشن کند.

پس از فروپاشی اتحادشوروی، باقی ماندن در بطن یک نظام «استالینیستی»، برای حاکمان دمشق نمی‌تواند منفعتی به همراه داشته باشد؛ خصوصاً که امروز، ایالات متحد بر پایة تبلیغات گستردة «مبارزه با تروریسم» سعی در ایجاد بحران‌های ساختاری در بطن حاکمیت‌ سوری دارد. در غیاب حمایت‌های اساسی از جانب مسکو ـ از آن نوع که سوری‌ها طی جنگ سرد از آن برخوردار بودند ـ این نوع بحران‌های «دست‌ساز» به راحتی می‌تواند حاکمیت حزب بعث در سوریه را از قدرت ساقط کند. مخالفان «اسلام‌گرا» در کشور سوریه نایاب نیستند، و «اسلام سیاسی» امروز تبدیل به کالائی رایج در منطقه شده. سال‌ها حکومت دیکتاتوری، سوریه را بی‌نهایت فرسوده کرده، و مخالفان را به همان اندازه «قدرتمند»؛ مخالفانی که امروز با حمایت محافلی در عراق، ترکیه، ایران و عربستان سعودی می‌توانند دست حزب بعث را از قدرت کوتاه کنند. ولی این مشکل پی‌آمدی دیگر نیز به همراه می‌آورد؛ اگر دولت سوریه از کنار آمدن با سیاست‌های «پنهان» مسکو سرباز زند، و قصد آن داشته باشد که رأساً در چرخشی به سوی سیاست‌های ایالات متحد، هم موجودیت خود را محفوظ نگاه دارد و هم از همکاری با قدرتی سرباز زند که اینک جز «بارسنگین» بر پیکر دولت بعث ارمغان دیگری نخواهد داشت، مسکو چنین چرخشی را هضم نخواهد کرد.

امروز شاهد چرخش سوریه به دامان سیاست‌های ایالات متحد در منطقه‌ایم، و از سوی دیگر مسکو شکل‌گیری این چرخش را، حتی اگر غیرقابل اجتناب تلقی کند، نمی‌خواهد دور از منافع مستقیم روسیه صورت پذیرد. انفجارات در محلة سفارتخانه‌های غربی در دمشق، به این معناست که نزدیک شدن حزب بعث سوریه به آمریکا فقط در صورتی می‌تواند عملی شود که مسکو بتواند بر چند و چون آن، هم در داخل و هم در خارج از مرزهای سوریه، نظارت کامل خود را اعمال کند. ولی این چرخش بازتاب‌هائی غیرقابل پیش‌بینی در منطقه به همراه خواهد آورد؛ و مسلماً واشنگتن و مسکو یک عامل اصلی را فراموش نکرده‌اند: پس از فروپاشی یک حاکمیت 50 سالة استبدادی، افکار عمومی مردم سوریه نمی‌تواند قابل پیش‌بینی باشد.

سوریه اگر در شرایط فعلی از دست حاکمیت استبدادی بعث خارج شود، معلوم نیست که به کدام جانب خواهد رفت. مسکو نگران از دست دادن یک متحد مطمئن در منطقه است، ولی با نگاهی به سیاست‌های ایالات متحد در می‌یابیم که «بحران»، «فروپاشی»، «فقر» و در به دری مردم، چه در افغانستان و چه در عراق، نه تنها واشنگتن را در مخمصة سیاسی قرار نداده، که این «مصیبت‌ها» عناصری پایه‌ای در سیاست منطقه‌ای این‌کشور‌اند. حمایت آمریکا از تغییرات در سوریه همانطور که نمونه‌های عراق و افغانستان نشان می‌دهد، صرفاً حمایت از «بحران‌سازی»‌ و «دین باوری»‌ در منطقه است؛ هدف دیگری در پی آن نخواهد بود. باید دید، آیا توطئه‌های آمریکا در دمشق نیز به سرنوشت توطئه‌های غرب در لبنان دچار خواهد شد یا خیر؟


۶/۲۰/۱۳۸۵

درس‌های 11 سپتامبر


خبرگزار‌ی‌ها گزارش می‌دهند که روزنامة «شرق»، ماهنامة سیاسی «نامه»، و چند نشریة دیگر امروز توقیف شده‌اند، و برخی از آنان حتی جواز کار خود را از دست داده‌اند. با وجود آنکه اینگونه خبرها برای ایرانیان معمولاً «عادی» تلقی می‌شود، همزمانی این «رخدادها» با سالروز 11 سپتامبر، و خصوصاً سخنرانی رئیس جمهور «فرهیختة» اصلاحات در دانشگاه هاروارد، تصویر را کمی مضحک‌تر از معمول کرده. یادمان نرفته که آقای خاتمی در نخستین سخنرانی‌های خود به عنوان «منتخب» ملت، از حقوق اساسی شهروندان، اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی، و رعایت چارچوب‌های قانونی بسیار می‌گفتند. گفتمانی که طی حاکمیت «فرهیختة» ایشان، عملاً به «زینت‌آلات» کاخ ریاست جمهوری تبدیل شد، و ایشان آنقدر در برآوردن خواسته‌های عمومی‌ «دست‌دست» کردند که 8 سال دوران ریاست مبارک‌شان تمام شود، و بتوانند «تخت فرعونی» را ارزانی یک «معلم» بشریت و «بسیجی» بی‌ریا کرده، خودشان برای سخنرانی در مورد «حقوق انسان‌ها»‌ به هاروارد تشریف ببرند!

سالروز 11 سپتامبر برای ملت ایران یادآور مسائل دیگری نیز می‌تواند باشد: 5 سال پس از این حادثه، و پس از آنکه همه روزه سیاست‌بازان «ینگه‌دنیا»، کلة ملت‌های جهان را با سخنرانی‌های پرطمطراق در مخالفت با «تروریسم» و حاکمان «خودکامه» در جهان اسلام برده‌اند، محصول «ملموس» این سیاست نوین در کشور ایران، حضور «معلم‌ثالث» در مقام ریاست جمهوری، و سخنرانی‌های «بی‌سروته» رئیس جمهور سابق حکومت اسلامی در هاروارد شده. این واقعیات را می‌بایست عنوان کرد، تا شاید آن دسته از «خوش‌خیالانی» که نزدیکی طیف حاکمیت کشورهای جهان سوم به مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی در غرب را «فی‌نفسه»‌ پیشرفتی در ادارة امور کشور تلقی می‌کنند، از خواب خرگوشی بیدار شده، ژست‌های غلط‌انداز و «امیرکبیری»‌ را کنار بگذارند، و آنچه می‌باید در پس این پردة هزار نقش ببینند به عین مشاهده بفرمایند! شاید دریابند که دانشگاه‌های هاروارد، آکسفورد، سوربن، و ... نه تنها با سیاست‌های سرکوب که زمینه‌ساز چپاول ملت‌ها است مخالفتی ندارند، که این مراکز، خود از جمله فراهم آورندگان اسباب حفظ چنین حاکمیت‌هائی نیز هستند.


اینکه چند نشریه از گلة نشریات «شبه‌دولتی» در کشور ایران در محاق سانسور بیفتند، جای «تأسف» ندارد؛ این نشریات از جمله همکاران نزدیک همین حاکمیت‌اند، و مردم نیک می‌دانند که در شرایط فعلی چه کسانی قادرند از پیچ‌ در پیچ‌های اداری کسب اجازة چاپ، دستیابی به کاغذ دولتی، نوبت چاپخانه، و هزار «خان» دیگر جان به سلامت برند. ولی اگر حکم بر این باشد، که این حاکمیت به خود اجازه ‌دهد، هر لحظه که «اراده» می‌کند،‌ نشریه‌ای را در محاق سانسور بیاندازد، این عمل، سوءقصدی است خونبار بر علیه موجودیت چارچوب‌های «حقوق انسانی» در جامعة ایران. یک ایرانی مسئول برای نشریه‌ای چون «شرق» که در انتخابات اخیر حامی هاشمی رفسنجانی از کار در آمده بود،‌ دلسوزی نخواهد کرد. ولی «گر حکم شود که مست گیرند ــ در شهر هر آنچه هست گیرند»، و به عبارت دیگر، در چنین ساختاری هیچکس از امنیت شغلی که شایستة یک روزنامه‌نگار است، برخوردار نخواهد بود.

و همین 11 سپتامبر، اینبار برای تمام جهانیان، پیام دیگری نیز به همراه آورد: دولت‌‌هائی که سده‌ها با حفظ دیکتاتوری‌های ضدبشری به چپاول و غارت ملل دیگر مشغول بوده‌اند، در پرتوی «روابط نوینی» که سقوط اردوگاه شرق به همراه آورد، دیگر نمی‌توانند بدون پرداخت هزینه‌های سنگین، به روش‌های «پسندیدة» خود ادامه دهند. این رخدادها بر دیپلماسی جهانی سایه‌ای انداخت، که حکایت از ضرورت در «تجدیدنظر» در روش‌های بهره‌کشی می‌کرد. و درست در همینجا بود، که گروهی از «فرهیختگان» دولتی در جهان سوم، که معمولاً منتخبینی از «کودن‌ترین» قشرهای اجتماعی‌اند و با همیاری اربابان استعمار تریبون‌های سیاسی را اشغال کرده‌اند، «یابوی تصورات و تخلیلات برشان داشت»؛ فکر کردند حال نوبت حکومت به «افلاطون‌ها»‌ و «ارسطوها» رسیده! ولی همانطور که در بالا آمد، 5 سال پس از این حوادث، شاهدیم که «تجدیدنظر» لزوماً نه تنها معنای «بهبود» روابط نیست، که در سطحی وسیع می‌تواند بر «هبوط و سقوط» نیز دلالت‌ها داشته باشد.

5 سال پس از این حوادث ایرانیان شاهداند که ایالات متحد برای چپاول ملت‌ها می‌باید نه تنها از پس پردة «صلاح و مصلحت‌خواهی‌های» جهانی خود پای بیرون گذارد، که «اوباشی» چون «سردار فرهیختگی» را نیز می‌باید در شهرها و دانشگاه‌های ایالات متحد بگرداند و بچرخاند، تا بتواند سور و سات «این شب‌جمعه» را برقرار کند. اینکه فرد «مفتضحی»‌ چون خاتمی، اینک در حال گردش و سخنرانی در مراکز هنری، مذهبی‌ و دانشگاهی آمریکا است، خود بهترین نشانه از «هبوطی» است که پس از 11 سپتامبر ملت‌ها می‌باید با آن روبرو شوند؛ آمریکا دیگر روابط حسنة خود با «اراذلی»‌ از قبیل خاتمی را در پس پرده نگاه نخواهد داشت. و بدانیم که دیری نخواهد گذشت که امثال خامنه‌ای، احمدی‌نژاد، محسن رضائی، و ... در همین دانشگاه‌ها سخنرانی خواهند کرد، چرا که «قبح» اینگونه روابط دیپلماتیک در حال فروریختن است.

آمریکا به عنوان «رهبر» جهان سرمایه‌داری غرب، نمی‌تواند در چارچوب «راهبردهای» کلان منطقه‌ای گزینه‌ای جز «اسلام» را در مرزهای روسیه، چین و هند مستقر کند؛ نیازهای راهبردی غرب امروز روشن‌تر از همیشه در برابر چشمان ما قرار دارند. اسلام، چوب‌دست استعمار در منطقه شده، و بی‌جهت نیست که حکومت‌های دست‌نشاندة عراق و افغانستان اینچنین «دین‌باور» و «مذهب‌دوست» از کار در آمده‌اند. اسلام وسیله‌ای است که نهایت امر جهت حفظ نظارت سرمایه‌داری غرب بر منطقة خاورمیانه، آسیای مرکزی و قفقاز، و اعمال فشار بر ملت‌های قدرتمند در این مناطق می‌باید در دیپلماسی حاکم از جایگاه ویژه‌ای برخوردار شود.

ولی با این وجود، 11 سپتامبر پیام دیگری نیز، اینبار برای ملت‌های ستمدیدة جهان به ارمغان آورد: روند بهره‌کشی سرمایه‌داری غرب در بطن شیوه‌های تولید خود می‌رود که پادزهر خود را نیز تولید کند، پادزهری که نهایت امر تیغه برندة تضادهای درونی این شیوة هولناک تولید را به سوی اهرم‌های تصمیم‌گیری‌اش منحرف خواهد کرد، و دیری نخواهید پائید که حاکمیت‌های غرب و غرب‌دوست، خود قربانی «عظمت‌غرب» شوند. آنروز ملت‌ها، و بخصوص ایرانیان، می‌باید در صحنه‌ حضور داشته باشند، چرا که این فرصت‌ را نباید از دست داد.


۶/۱۹/۱۳۸۵

از سياست نبايد گريخت!



در سایة بحران‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که جامعة ایران طی سال‌های اخیر با آن‌ها دست به گریبان بوده، مسلماً بسیار اتفاق می‌افتد که گروه وسیعی از هموطنان ما با خود بیندیشند، «چه می‌شد، اگر سیاست دست از دامان ملت ما می‌شست؟» آری، زمانی که سیاست نه جهت بهبود شرایط اجتماعی و مالی افراد، که صرفاً‌ در مسیر ایجاد بحران‌های کاذب و در چارچوبی «سیاست‌بازانه» به کار گرفته می‌شود، «مردم» را کلافه و مستأصل می‌کند. توده‌های مردم عادی، که نه به زمینه‌های مختلف سیاسی علاقه‌ای دارند، و نه عمری را به مطالعه و تحقیق در احوال دقایق سیاست‌ها گذرانده‌اند، «حوصله» ندارند که در امور سیاسی کشور خود دقت نظری پیگیرانه اعمال کنند، و باید قبول کرد که این نیز حقی مسلم از حقوق «شهروندی» است! ولی احوالات جامعة ایران، حداقل در این زمینة بخصوص نمی‌تواند نمونة کاملی ارائه دهد. امروز ایرانیان، درست همانند سال‌های پیش از 22 بهمن، با سیاست «قهر» کرده‌اند. ما ایرانیان باید فراگیریم که یا این «قهر» را شکسته، سیاست را آنچنان که هست می‌پذیریم و با دقت در احوالاتش جامعه را از گزند «بازگشت» لجام‌گسیختة «سیاست» به امور جاری کشور محفوظ نگاه می‌داریم، و یا همانند دهه‌های گذشته، آنزمان که سیاست فضای کشور را «بار دیگر» اشغال کرد، همچون غریقی که شناگری نداند، در عمق امواج سیاسی غرق خواهیم شد. این را نیز باید بدانیم که اگر «انتخاب» امروز از آن ماست، در صورتی که برای فردا آمادگی نداشته باشیم، فردا «انتخابی» در کار نخواهد بود، همه چیز بر ما بار دیگر «تحمیل» خواهد شد.

با نیم‌نگاهی به سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی زبان، در می‌یابیم که اینان بر دو دسته‌اند: یک دسته کاملاً در بطن «سیاست‌های گروهی» قرار دارند، و دستة دوم اصلاً با سیاست در هیچ صورت ممکن کلمه «کاری» ندارند. به این ترتیب، مجموعة «حضور ایرانیان» در فضای مجازی از نوعی «سیاست‌گریزی» مطلق، و یا نوعی «سیاست‌پرستی» بی‌چون و چرا تشکیل شده! بازتابی است از همان تعریفی که امروز در جامعة ایران به «سیاهی» و «سپیدی»‌ مطلق معروف شده‌اند، و گروهی که خود را «اصلاح‌طلب» می‌نامند، معتقدند که «واقعیات»‌ نه سپیدی است و نه سیاهی؛ «رنگی» است میان ایندو! ولی همانطور که شاهدیم، «رنگی» که میان ایندو باشد، در عمل در مرحلة کلام باقی ماند، و شاید یکی از ایراداتی که بر عملکردهای همین «اصلاح‌طلبان»‌ وارد باشد، معلق نگاه داشتن همین «رنگ میانه» در صحنة سیاست کشور است.

ولی نباید فراموش کنیم که در عمل، دولت‌های خاتمی و احمدی‌نژاد سعی تمام در ارائة این «رنگ میانه» داشته‌اند؛ فقط مشکل اینجاست که، «تعریف» رنگ میانه در چارچوبی که مردم ایران عادتاً از سیاست دریافت می‌کرده‌اند، قرار نمی‌گیرد. امروز «رنگ‌میانه» را بنیادهائی می‌باید تعریف کنند که خود در روزهای پیشین، از جمله «سیاه‌کاران» و «سپیدکاران» حرفه‌ای در فضای سیاست کشور بوده‌اند. بنیاد سیاست ایران، امروز نیز به صورتی بی چون و چرا از جانب استعمار «تعریف» می‌شود، و هیاهوهائی که در اطراف «زندانی‌شدن» برخی افراد، و «آزادی‌هائی» با قید ضمانت‌های کلان صورت گرفته، این پیام مشخص را به ملت ایران می‌دهد که «تعریف» فضای میانة سیاست در دست کسانی باید قرار داشته باشد، که در صورت دستگیری و زندانی شدن قادر‌اند با حمایت همان «بنیادها» معادل قیمت چندین منزل مسکونی «ضمانت» پرداخته، و همچون آقای جهانبگلو بار دیگر با «افتخار فراوان» به فضای سیاست ایران «بازگردند»! دیگران: دانشجو، دانش‌آموز، کارگر، نویسنده، روزنامه‌نگار، محقق، و ... تا آنجا که به «تعریف» این «رنگ میانه» مربوط می‌شود، از هیچ حقی برخوردار نیستند! در واقع، طی این دوره برخی «زندانیان سیاسی»، پس از ماه‌ها اعتصاب غذا سر از دانشگاه‌های ینگه دنیا در می‌آورند، و برخی دیگر در همان نظام «حبس» به دلایلی که اصلاً معلوم نیست جان می‌سپارند.

در نتیجه به صراحت می‌بینیم که باوجود «سیاست‌گریزی» برخی افراد، نهایت امر سیاست بر احوال‌ جامعه به تمام و کمال حاکم شده. با این وجود باید قبول کرد که، پیام دولت خاتمی و احمدی‌نژاد، از ویژگی‌های تاریخی خود برخوردار است؛ استعمار دیگر نمی‌تواند با تکیه بر بنیادهائی که پیشتر «ضدکمونیست» تعریف می‌کرده است، بر کشور ایران حاکمیت‌های فاشیستی «تحمیل» کند؛ این روش‌ها می‌باید از نو «تعریف» شوند، و تمامی سعی جفت «خاتمی ـ احمدی‌نژاد» در همین راستا قرار گرفته: ارائة تعریفی جدید از منافع استعمار در ایران. تعریفی که به صورتی «ساختاری» بتواند در چارچوب روابط سیاسی و اجتماعی به نحوی ملموس جایگیر شود. در این راستاست که، سرکوب «نمایشی» برخی فعالان سیاسی، و تجلیل‌های «نمایشی‌تر» از برخی دیگر، صورت می‌گیرد.

برای آنکه از مسیر استدلال‌ها زیاد دور نشویم، بار دیگر باز می‌گردیم به سیاست روز در کشور ایران. امروز همة ایرانیان وظیفه دارند که در روند ارائة «تعریف» نوین از روابط اجتماعی و سیاسی در صحنة کشور حضور داشته باشند. این حضور به هیچ عنوان به معنای «مبارزة مسلحانه»، «براندازی»، و ... نمی‌باید تعبیر شود؛ این واژه‌ها متعلق به روابط دوران جنگ سرد بوده‌اند: آنروزها هم این واژه‌ها معنای درستی نداشتند، ولی واژگان نوین را امروز باید از نو «تعریف» کرد، و اگر جهت ارائة این تعریف حضور نداشته باشیم، آنزمان که دیگران برایمان آن‌ها را تعریف می‌کنند، چند و چونش بر احوالات ما نیز حاکم خواهد شد. جوانان ایران، نباید امروز همان اشتباهی را مرتکب شوند که پدرانشان مرتکب شدند: فروافتادن در فراموشکده‌هائی به نام «سیاست‌گریزی» و یا «سیاست‌پرستی»! سیاست، فی‌نفسه مسائل و مشکلات یک ملت را حل نخواهد نکرد؛ این اشتباه بزرگی است که برخی «عنوان شعار» را نیمی از تحقق همان شعار تعریف کرده‌اند. هیچ شعاری خارج از زمینه‌های واقعی اجتماعی خود نمی‌تواند تحقق یابد؛ این زمینه‌ها را هر کس در حد خود می‌باید از امروز فراهم آورد، چرا که فردا مسلماً خیلی دیر خواهد بود. برای خلاصی از چنگال «عفریت سیاست»، تنها راه ممکن همان حضور وسیع مردمی جهت اعمال نظارت بر عملکرد همین عفریت است.
 Posted by Picasa

۶/۱۸/۱۳۸۵

قطره اشکي براي آزادي



به بهانة بياينة اخیر «انجمن دفاع از آزادی مطبوعات»، که در آن، سال‌های جاری از جمله سیاه‌ترین سال‌های خفقان مطبوعاتی کشور اعلام شده، بهتر دیدم که نظری به «مطبوعات» داشته باشیم. تاریخچة مطبوعات در ایران، مجموعه حوادثی است از هم گسیخته و ناهمگن. و اگر واقع بین باشیم، در کشوری با تاریخچه‌ای 80 ساله از پایدارترین نظام‌های دیکتاتوری «مدرن» جهان، نمی‌بایست انتظار حضور‌ «مطبوعات»، در معنای متعارف کلمه داشته باشیم. چرا که «مطبوعات» همیشه در کنار آزادی بیان شکل می‌گیرد، ملتی که برای آزادی بیان ارزش قائل نیست، «مطبوعات» نخواهد داشت. در کمال تأسف، بلواهائی چون 28 مرداد و 22 بهمن، در سرکوب روحیة «آزادی بیان» به پیروزی‌های بسیار بزرگی دست یافته‌اند، پیروزی‌هائی که شاید از چشم بسیاری جوانان در سال‌های معاصر پنهان می‌ماند. امروز در کمال تعجب درمی‌یابیم که «آزادی»‌ بیان، حتی در میان ایرانیانی که سال‌ها خارج از مرزهای ایران و در کشورهای به اصطلاح «دمکراتیک» زیسته‌اند، و حتی در بطن جهان مجازی اینترنت نیز، در مقایسه با سال‌های بسیار دور در تاریخ ایران معاصر، در شرایط بسیار بدتری قرار دارد. به جرأت می‌توان گفت که اگر امروز شاعران، قصیده پردازان و هنرمندانی چون عبیدزاکانی، ایرج‌میرزا و حتی علامه دهخدا در میان ما بودند، بسیاری از هنرمندان صاحب نامی که امروز در محکوم کردن «سانسور» بیانیه‌ها صادر می‌کنند، در محکوم کردن «هجویات» و اشعار آنان، که گویا ضدیت با «اخلاقیات» اجتماعی پیدا می‌کرد، لحظه‌ای درنگ نمی‌کردند.

در تأئید این جریان به نمونه‌ای می‌پردازم که خود شاهد آن بودم. چند سال‌ پیش، در کشور کانادا، نشریه‌ای ایرانی شعری به چاپ رساند؛ نه شعری آنچنان شناخته شده و نه شاعری صاحب‌نام! ولی از آنجا که صورت «هجو» داشت، آنچنان «جامعة ایرانیان»‌ را «منقلب» کرد که برخی از «مهاجران محترم» سخن از به آتش کشیدن دفتر روزنامه می‌زدند، و جالب‌ آنکه، همین شعر سال‌ها پیشتر، در کشور ایران و در مجلة «تهران مصور» به چاپ رسیده بود! این حادثه نیز چون دیگر امثالش، از زیر سبیل «اهل قلم» با سرعتی قابل تحسین به در شد، ولی چنین رخدادها نشاندهندة عمق «فاجعة» استبدادپرستی در فرهنگ ایرانیان است. اگر صادق هدایت کتابی چون «توپ‌مرواری» را امروز می‌نوشت، مسلماً‌ خونش از طرف بسیاری حلال می‌شد، و برخی از آن‌ها که امروز، در میان «اهل قلم» برای خود «جایگاهی» پیدا کرده‌اند، از جمله اولین افرادی می‌بودند که برای حفظ «شعائر»، «احترام به مقدسات» و هزار «درد و مرض» دیگر، خون هدایت بدبخت را «حلال» می‌کردند. حال باید دید این «آزادی» بیان، مطبوعات و قلم که برخی برایش این چنین گریبان می‌درند، چه صیغه‌ای است که بعضی مواقع احترامش واجب می‌شود و برخی اوقات نگارنده‌اش را «واجب‌القتل» می‌کند!

در فضای سیاست داخلی ایران، چپگرایان و خصوصاً انواع «چپ‌پادگانی»، آزادی بیان، مطبوعات و قلم را «عارضه‌ای» بورژوازی لقب داده بودند. این نوع آزادی از نظر این گروه‌ها زیوری بود بر پیکر عروس سرمایه‌داری! البته با در نظر گرفتن نمونه‌های فراوان، نمی‌توان گفت که این نقطه نظر به کلی از واقعیات به دور بود. چرا که در اکثر کشورهای سرمایه‌داری غرب، که آزادی بیان نیز همیشه تحت عنوان پرطمطراق «رکن چهارم مردم‌سالاری»‌ به خورد خلق‌الله داده می‌شود، فقط گروه‌های مشخصی حق برخورداری از این «آزادی» را در ابعادی سیاسی دارند: روزنامه‌هائی که به قطب‌های تصمیم‌گیری نزدیک‌اند، شخصیت‌هائی که همین قطب‌ها مسیر اظهارات‌شان را تأئید می‌کنند، بنیادهائی که بازتاب منافع همین قطب‌ها هستند. و اگر روزی از روزها در این «دمکراسی‌ها» نوعی اظهارنظر «دردسرآفرین» تلقی شود، همین قطب‌ها وسائلی‌ فراهم می‌آورند که گروه و یا افراد «دردسر‌آفرین»‌ دست از این «لجاجت‌ها» بردارند؛ خود بخوانید حدیث مفصل! ولی آنچه «چپ‌پادگانی» حاضر به قبول آن نبود، و شاید هنوز هم حاضر نباشد، این واقعیت است که «آزادی» مطبوعات، قلم و بیان می‌تواند خارج از «زیورآلات» عروس سرمایه‌داری «موجودیتی» از آن خود هم داشته باشد. و اینکه اگر خواستار درک درستی از «پدیدة» آزادی بیان هستیم، صرفاً نمی‌توان از ردیف کردن دو قطب سرمایه‌داری و کمونیسم در مقابل یکدیگر نتیجه‌گیری درستی صورت داد. نتیجة «ساده‌انگاری» چپ در مورد آزادی‌های فردی و اجتماعی همان شد که شاهدش بودیم: غیبت کامل چپ و نیروهای سوسیالیست در مباحثی که در اطراف «آزادی» دور می‌زد؛ «آزادی» متعلق به بورژواها بود!

در جناح راست، اصل دیگری حاکم شد. راست‌گرایان ایران که همچون دیگر راست‌گرایان، دست در دست «ارتش»، «پلیس»، «روحانیت» و مراجعی داشتند که به زعم ایشان از «سنت‌ها‌» پاسداری می‌کنند، آزادی بیان را اصولاً «خلاف شرع»، «خلاف عفت عمومی»، «خلاف اخلاق»، و ... دانسته، اعلام می‌داشتند که با آشوبگرانی که سنن «مقدس» جامعه را به سخره گیرند همان کنند که «امام غایب» قرار است با کفار کند!

در این میان تکلیف شهروند ایرانی کاملاً روشن بود! نه در جناح چپ و نه در جناح راست، هیچکس به این فکر نمی‌افتاد که توان فکری، دماغی، تخیلی و هنری یک انسان می‌تواند در پیشبرد اهداف فرهنگی و ارتقاء دیدگاه‌های انسانی، حتی در حد یک مجموعة محدود بشری، از کوچکترین اهمیتی برخوردار شود. برای کسی هم مهم نبود که این نوع جانبداری از «مواضع» سیاسی تا چه حد می‌تواند فرهنگ ایران را دچار رخوت و بی‌حالی کند. اگر ایرانی سال‌ها بود که عهد دهخدا و هدایت را پشت سر گذاشته بود، «سنت‌بانان» فرهنگ «سانسور»، در همین عهد گیر کرده بودند، فکر و ذکر یک دسته آن بود که به «هنرمند» حالی کنند که باید در خط «خلق» گام بردارد، و فکر و ذکر‌ گروه دیگر یافتن راه‌کارهائی برای «سانسور» همان هدایت و دهخدا جهت حفظ «سنت‌های» مقدس بود. شاهدیم که علیرغم رشد شهرنشینی، افزایش جمعیت و بالا رفتن درصد باسوادها، هر چه نیاز به حضور فعالانة کلام و قلم انسان در جامعة ایران پررنگ‌تر می‌شد، «سنت‌بانان» و «پادگانی‌ها» هم شیوه‌های سانسور ویژة خود را «غلیظ‌تر» می‌کردند. چرا که هدف، حفظ خطوط کلی سیاسی بود، سیاست‌هائی که گویا هم می‌باید مورد «احترام»‌ قرار می‌گرفتند، و هم قرار بود که نهایتاً «سعادت بشری» را تأمین کنند!‌

ولی شاهدیم که حضور یک جامعة بشری در بطن فرهنگ‌های جهانی، امروز هر چه بیشتر از طریق حضور بیان و کلام صورت می‌گیرد. کشورهائی امروز می‌توانند در پهنة سیاست جهانی و اقتصاد حرفی برای گفتن داشته باشند که پیام‌های فرهنگی و قومی خود را بتوانند با تکیه بر زبان‌هائی «پرمخاطب»، «ساختاریافته» و «به‌روز شده»، خصوصاً‌ به دور از عامل «سانسور» و یا «خودسانسوری»، در سطح افکار عمومی جهان «ارائه» دهند. ایرانی فاقد چنین فرهنگی است. عامل «خودسانسوری»، از جانب نویسندگان ایرانی تا به حدی بالا گرفته که بررسی «تحلیلی» مقالات و آثارشان، هر صاحب‌نظری را دچار «روانپریشی» خواهد کرد. ولی در بیانیه‌هائی از قبیل آنچه در بالا به آن اشاره شد، عوارض وخیم «خودسانسوری» در هبوط فرهنگ مکتوب کشور مورد اعتنا قرار نمی‌گیرد. این واقعیت که ایرانی در دورة معاصر فاقد مکتب ادبی، مکتب شعری، تئاتر، و روزنامه‌نگاری‌ای ویژة این دهه است، مسئله‌ای کاملاً «جنبی» است، که از نظر «صاحب‌نظران» فعلاً ارزش بررسی ندارد!‌

ولی استعمار فرهنگی از ابعاد متفاوتی برخوردار است. «استعمار یک ملت» صرفاً‌ بر پایة بهره‌وری‌های اقتصادی و مالی نمی‌تواند قوام یابد. این استعمار نیازمند عوامل دیگری نیز هست: تحمیل گویش‌، تحمیل تصویر، تحمیل نگرش، تحمیل بازتاب‌هائی شرطی شده، و ... حال با این مقدمه، اگر در همین مقالات سخن از حاکمیت استعماری در کشور ایران به میان آوریم، شاید برخی از خوانندگان‌مان در شناخت ابعاد واقعی «استعمار» کمتر دچار توهم شوند.



 Posted by Picasa

۶/۱۷/۱۳۸۵

ديگه بسه!



به نظر می‌آید که مسافرت اخیر محمد خاتمی به کشور آمریکا، بیش از آنچه به حل معضلات میان دو کشور کمکی کرده باشد، مسائل و مشکلات جامعة ایران را به نمایش گذاشته. مسائل و مشکلاتی که گویا نه آقای خاتمی بر آن اشرافی دارند، و نه همکاران‌شان در هیئت حاکمة ایران به طور کلی برای آن‌ ارزشی قائل‌اند. رسانه‌های خبری فارسی زبان در سطح جهان نیز با «دستپاچگی‌های» معمول، هم سعی بر ارائة پوششی «قابل توجه» به این مسافرت «سرنوشت‌ساز» دارند، و هم با تکیه بر سیاست «نه سیخ بسوزد و نه کباب» تحلیل‌هائی ارائه می‌دهند. در این راستا، رسانة معروف فارسی زبان اینترنتی بی‌بی‌سی، که از برکت تبلیغات وسیع و همکاری‌های حکومت اسلامی، تبدیل به «منبعی» غیر قابل انکار در امر «خبررسانی» به ملت ایران شده، در این محشر کبری، دست به شاهکارهائی می‌زند که بسیار تماشائی است.

بی‌بی‌سی، در 17 شهریورماه 1385، از مسافرت آقای خاتمی به آمریکا گزارشی پخش کرد که با عنوان "امکان مذاکره با آمريکا وجود ندارد" به چاپ رسید. در این «خبر» که گویا برگرفته از افاضاتی است که «فرهیختة» صاحب نام حکومت اسلامی در کلیسائی در شهر واشنگتن ایراد کرده‌اند، آورده شده:

«آقای خاتمی جامعه ايران را جامعه‌ای استبداد زده دانست که به حرکت خود به سوی استقرار مردم‌سالاری ادامه می‌دهد و تأکيد کرد نبايد از اين کشور به اندازه کشورهائی که سابقه‌ای طولانی در دموکراسی دارند توقع داشت.»

البته آقای خاتمی فراموش کرده‌اند که در این افاضات، از شخصیت‌ها و بنیادهائی سخن به میان آورند که موجبات همین «استبداد زدگی» را در همکاری با همان «کلیساهای ملی» دهه‌ها است برای ملت ایران فراهم می‌آوردند، و پس از کودتای «وطن‌پرستانة» 28 مرداد که ژنرال‌های آمریکائی زحمتش را برایمان کشیده بودند، 25 سال بعد، یک رأس ملای مسجد را هم برای تجدید قراردادهای نفت و حمایت از جبهة جنگ افغانستان، با نظریة شق‌القمری به نام «ولایت فقیه» در ایران به قدرت رسانده‌اند! این «ناگفته‌ها» را از آن جهت عنوان کردیم که گویا نه تنها برای «سیدممد»، که برای تمامی سران «اپوزیسیون» ایران، که هر کدام بر سر چهارراه «استعمار»، یک دکان سه‌دهنة «استقلال»، «آزادی»‌، «حکومت مردمی» هم باز کرده‌اند، این واقعیات گویا از اهمیت برخوردار نیست. در ضمن این «ترهات» مشخص نکرده‌ که چه کسانی از ملت ایران «توقع» دارند، و این «توقعات» اصولاً چیست که برای روشن شدن‌شان یک مأمور عالیرتبة ساواک به نام سیدمحمد خاتمی، می‌باید از آمریکا «دیدن» فرمایند!

نهایت امر، به این فرهیختة «والامقام» باید گفت که اگر جامعة ایران «استبداد زده» نبود که جنابعالی نمی‌توانستید با 22 میلیون رأی از صندوق شکستة انتخابات نمایشی‌ای بیرون بیائید که یکی از سرکوبگرترین نظام‌های فاشیستی جهان برگزار کرده است. مسلم است که ایرانی استبداد زده است، ولی اظهار چنین «ترهاتی» از زبان فردی که دوبار در همین جامعة «استبداد زده»، به اصطلاح با تکیه بر «آراء عمومی» از صندوق‌ها بیرون کشیده شده، فقط تفی است سر بالا به صورت مبارک خودش! آقای خاتمی چرا از شرکت‌های آمریکائی نمی‌پرسند که از جان ملت ایران چه می‌خواهند؟ همان شرکت‌هائی که از قبل قراردادهای آشکار و پنهان پادوهای ایرانی‌شان در واشنگتن، بر امور اقتصادی، مالی و سیاسی کشور ایران پنجه انداخته‌اند؟ بله، جناب حجت‌الاسلام! مثل اینکه آبگوشت‌های بزباشی که همین پادوهای «دفتر حامی منافع جمهوری اسلامی»‌ در واشنگتن با «گوشت حلال» برایتان پخته‌اند، به دهانتان خیلی مزه می‌کند که هنگام سخنرانی یادتان می‌رود بازگو بفرمائید که از قبل عملکردهای همین «کلیساهای ملی» است که نیمی از کودکان در کشور ایران شب‌ها گرسنه می‌خوابند! در ثانی، چه کسی به محمد خاتمی، فردی که سال‌ها پیش به دستور دربار پهلوی به دستیاری آیت‌الله بهشتی به شهر هامبورگ اعزام شده است، اجازه داده که در یک موضع «رسمی»، در برابر یک مشت «یانکی» اوباش که اکثریت‌شان حتی نمی‌دانند ایران در کجای این کرة ارض قرار گرفته، این ملت را «محاکمه» کرده، و «حکم» هم صادر کند؟

در ادامة فرمایشات‌شان آقای خاتمی فرموده‌اند: «شرق بايد تعادل در امور اجتماعی را از غرب بياموزد و غرب هم در پی به دست آوردن معنويت شرق باشد.»

الحق که برای شنیدن چنین بیانات گهرباری می‌بایست شخصاً در این «سخنرانی»‌ حضور به هم می‌رساندیم. این «تعادل در امور اجتماعی» دیگر چه صیغه‌ای است که هیچ منتقدی تا بحال سخن از آن به میان نیاورده، و گویا می‌باید شرقی امروز از غربی بیاموزد؟ تمرکز 90 درصد دارائی‌های آمریکا در دست نیم درصد از جمعیت کشور حتماً نمایه‌ای است از همان «تعادل در امور اجتماعی»‌، که حال ما ایرانیان می‌باید از غرب بیاموزیم. از طرف دیگر، کشتار، سرکوب وحشیانة مردم، شکنجه در زندان‌ها، غارت اموال ملی، تعطیل مطبوعات، تقدس‌نمائی در امور سیاسی، دین‌‌باوری، کهنه پرستی، خرافه، دعانویسی، بیسوادی، سنگسار، حجاب، زن ستیزی، جهل، و هزار درد و مرض دیگری که از قبل‌شان همین آمریکائی‌ها در جامعة ایران سنگ آسیاب‌ ساخته‌اند و موجودیت، فردیت، رفاه، آسایش و عروج فرهنگی ایرانی را هر دم خرد ‌کرده، در جوال مزدورانی چون «سردار فرهیختگی» می‌ریزند، تا از قبل خوش خدمتی‌های‌شان اجازة اظهار نظر در دکان اربابان‌ را بیابند هم، حتماً نمایه‌هائی است از همان «معنویت» شرقی! ‌

حضرت حجت‌الاسلام! شما که خود را به زور و ضرب بنگاه‌های سخن‌پرانی، امثال بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، رادیو فردا و ... متخصص و صاحب‌نظر در امور «مردم‌سالاری»‌ معرفی کرده‌اید بهتر است به یاد داشته باشید که اگر سخن از «مردم‌سالاری»‌ به میان می‌آید، اولین اصل مردم‌سالاری آن است که عمله‌واکرة «فاشیسم»، یعنی همان‌ها که ده‌ها سال است باد در غبغب‌شان می‌اندازند و با مصادرة بلندگوها، اشغال کرسی‌ها، تحدید مطبوعات هر چه دلشان می‌خواهد تحویل مردم می‌دهند، دیگر نمی‌توانند از این «شکرخوری‌ها»‌ بکنند. اصل اول «مردم‌سالاری» احترام به همان «مردم» است، و بر اساس همین اولین اصل، یک آخوند بی‌حیثیت، پس از دو دوره اشغال ریاست قوه مجریه، نباید به خودش حق بدهد که مردم کشور را در مقابل اجنبی «استبداد زده» بنامد. بر اساس افاضات جنابعالی ملت ایران همه استبداد زده‌اند، جز شما یکی که تافته‌ای هستید جدا بافته! حتماً حاضران در «کلیسای ملی»‌ واشنگتن هم یکصدا برایتان می‌خواندند: «توئی آن سوسن وحشی که به ویرانه‌ دمیدی!» یا «حیف است طایری، چو تو در خاکدان غم!»

اگر امروز بادمجان‌دور قاب‌چین‌های «ولایت فقیه» برای امثال شما سفرة نذری انداخته‌اند، یادتان نرود که گذار گوشت به دباغ خانه است! به قول همان مرجع تقلید، مراد و صاحب‌اختیارتان، حاج‌روح‌الله: «دیگهَ بَسَه!»
Posted by Picasa

۶/۱۵/۱۳۸۵

در فردای روزهای سخت



حکایت سیاست جهانی چنان است که کشورهای کوچک‌تر به قدرتمندتر از خود تأسی کنند، تا هم طبقة حاکم عنان کار در دست نگاه دارد، و هم آنان که قدرت بیشتری دارند حضور این طبقه تاب آورده، اسباب حاکمیتش هر چه بیشتر فراهم آورند. این است الفبای علم سیاست، هر چند که ملت‌ها و ملیون از شنیدن این حکایت منزجر باشند، و احزاب و گروه‌های استقلال طلب دون شئونات ملی‌شان بدانند. امروز، سیدمحمد خاتمی در ایالات متحد، پس از 28 سال فریب، پس ماندة «استقلال» حکومت اسلامی را در دلان‌های «دیپلماسی» جهان بر زمین افکند، «استقلالی» که نانش را خود و دوستانش هر دم خوردند و ادبار، آوارگی، گرسنگی، جنگ و حرمانش را هر دم به جان ملت ایران فرو ریختند. آقای خاتمی در آمریکا، در مصاحبه با «یو‌اس‌تودی» لب به سخن گشودند و از پایداری و قدرتمداری ارتشی حمایت کردند که هم اشغالگر است، و هم خاک سرزمینی را به توبره می‌کشد که دستار سیه‌رنگ همین «سید»، آنرا از دیرباز «مقدس» خوانده. اینهمه، برای آنکه به زعم خود حاکمیتی را پایدار نگاه دارد، که دیر بازی است جان به جان آفرین تسلیم کرده.

از دیر زمان رابطه‌ای که امروز محمد خاتمی علنی کرده، بر ایرانیان، یا لااقل فرهیخته‌ترین‌شان آشکار بود. ایرانیان به صراحت می‌‌دیدند که چگونه اجنبی اسباب حکومت کسانی را فراهم ‌آورد که بهانة «جدل با همان اجنبی» را، اینگونه وسیلة سرکوب، اسباب تحمیل سکوت، و ابزار حاکمیت استبداد در مرزهای‌شان کردند. دیرزمانی بود که دیگر فریبنده کلام حاکمان، همان به اصطلاح برگزیدگان «انقلاب»، در فضای شهر و ده، پیش از آنکه بر گوشی شنوا نشیند و قبل از آنکه گرما بر دلی رنجدیده رساند، از دست می‌شد و از هم فرومی‌پاشید. و در نسیم کوهساران البرز همه می‌دیدیم، نشانه‌های یأس یک ملت را، یأسی که بر شانة مردمان ما اینک دیرپای و سنگین شده، یاسی که بر شانة همان‌‌ها نشسته که عمری خون دوست و دشمن به پای این درخت «عرعر» ریختند، و در عوض امروز آنچنان می‌زیندکه هیچگاه نمی‌خواستند. دیر بازی است که اگر خنده‌ها دیگر در فضای «پیروزی» دست افشانی نمی‌کند، در عوض‌ماتم سنگین است؛ گام‌های سپید دیوی است که پای دربندش خواندند، چرا که عزای «شکستی» که نخواستند ببینند، ‌در لایه‌هائی از بغض چنان عمیق و ریشه‌دار‌ به هم می‌پیچید، که دیگر همگان ‌می‌دانستند روزی از راه خواهد رسید؛ همگان می‌دانستند که آن روز، این آسمان خواهد گریست.

در همان علم سیاست فصل دیگر نیز می‌یابیم؛ فصلی که سخن از «داده‌ها» و «گرفته‌ها» دارد، فصلی که به زبانی عامیانه می‌گوید،‌ «آنچه ارائه می‌کنی، آیا ارزش مبادله دارد؟» از اینرو سیاستمداران داد و ستد را همیشه آنزمان که در اوج قدرت‌اند صورت می‌دهند، چرا که نیک می‌دانند، آنچه می‌دهند، همیشه سزاوار همان ‌است که به دست خواهند آورد. خاتمی، امروز در ایالات متحد، شیرة حکومت اسلامی خود را به پای سرمایه‌داری آمریکا ریخت، دولت مهاجم و خونریز «نئوکان‌ها»‌ را تطهیر کرد، از آنان که همه روزه ده‌ها انسان را در عراق، افغانستان و دیگر مناطق جهان به خاک و خون کشیده و تحقیر می‌کنند با چنان واژگانی سخن گفت که گویا «پیام‌آوران» صلح‌اند؛ و ملت نگون بخت عراق را، آنان که حق برخورداری از خاک میهن‌شان را نیز از دست داده‌اند، «شورشی»‌ و «تروریست» خطاب کرد. وه که چه رذالتی! در علم سیاست، «رذالت» هم گویا بهائی از آن خود دارد، ولی اگر کالائی که آورده‌ای بی‌ارزش باشد، «رذالت» صرف کفایت نخواهد کرد. و نیک دیدیم که کفایت هم نکرد؛ کاخ سفید، همزمان با این ترهات، «معمار گفتگوی تمدن‌ها» را «رهبرتروریست‌ها»‌ لقب داد، و به زبان بی‌زبانی گفت، «سید به دیارت بازگرد؛ ارسی ‌پاره‌ای که طاق می‌زنی، اینهمه نیارزد!»

این پاسخ، اگر حکم است بر «سید»، سنگین خواهد بود بر حکومت او! خصوصاً که ایرانیان نیز «منوچهری‌وار» در تحیر باز خوانند: «تا سفرهای تو دیدند و هنرهای تو خلق ــ برنهادند از تعجب قصه شاهان به طاق»! تو گوئی سال‌های آخرین آریامهر را دوباره زندگی می‌کنیم؛ آنزمان که «شاه»‌ مستبد، «دمکرات» ‌شد! به حکم تاریخ، آنروز هم جیمی‌کارتر در گوش «شاه» همان خواند که امروز جرج بوش می‌خواند. فراموش نکنیم که «ارسی‌پاره»‌ دیگر بی‌ارزش شده!

در همان علم سیاست سخن از «مردمان» می‌رود؛ مردمانی که «حکومت پذیرند» و آنان که «حکومت ناپذیر»! می‌گویند در علم سیاست «پست‌ترین» مردمان، بلندپایه‌ترین‌شان خواهند شد، چرا که سیاست، «منطق» و «اخلاقی» از آن خود دارد. «پست‌ترین را بالا بنه تا والاترین‌ها خرد شوند!» و «سید» ما این سخن به گوش هوش دریافت و سال‌ها همان کرد، آنچنان که جایگاه «ریاست جمهور» خود را نیز به پست‌تر از خود واگذاشت، ‌تا والاترین‌ها هر چه بیشتر فرو افتند و نابود شوند.

امروز می‌دانیم که این حکومت چیست، و این حکومتیان کیستند. امروز آنکه نداند، به عمد چشم بر واقعیات می‌بنندد، و آنکه توجیه‌گر این حاکمیت خونریز و مستبد شود، به هر بهانه‌ای که چنین کند، فقط همداستانی با اینان خواهد کرد. و امروز آنکه نقش وانهادة «مخالف‌نمایان» این حاکمیت را توجیه پذیر شود، فقط یک اصل را به دست فراموشی سپرده، آن اینکه در فردای این دیار، «در برابر قدرت‌های حاکم جهانی، در دوران سخت، همچون همین حکومت، جز شرافت نداشته‌اش،‌ برای معامله هیچ نخواهد داشت!»

۶/۱۴/۱۳۸۵

حکایت ماچه‌الاغ و خرمگس!


مسافرت‌های اخیر سیدمحمد خاتمی به ژاپن و آمریکا را پیشتر بررسی کردیم. تمایل خاتمی و جناح‌های وابسته به وی، به اشغال موضعی که در صحنة سیاست امروز جهانی از آن تحت عنوان «اسلام‌میانه‌رو» سخن به میان می‌آورند، عملاً نشاندهندة حمایت وسیعی است که محافل مختلف جهانی ـ خصوصاً محافل غرب ـ از این نوع «دین‌باوری» صورت می‌دهند. «اصلاح‌طلبی» در بطن سیاست‌های داخلی و خارجی ایران، طی 8 سال حکومت محمدخاتمی، مفاهیمی از آن خود یافت. مفاهیمی که در کمال تأسف نمی‌توان از آن‌ها با «افتخار» یاد کرد. تعطیل مطبوعات، سرکوب سازماندهی شدة جوانان، دانشجویان و کارگران تحت عنوان «قانون‌گرائی»، کشتار گروهی از نویسندگان و مترجمین کشور به دست عوامل امنیتی، بحران‌های روزانه بر سر «نقش آقای رئیس جمهور» در بطن حکومت اسلامی، و ... همگی نشان از این مهم داشت که آقای خاتمی نه جهت ارائة یک راه حل سیاسی در سطح جامعة ایران، که صرفاً جهت لوث کردن چندین دهه مبارزات ملت با «فاشیسم» مذهبی پای به میدان سیاست کشور گذاشته.

از آغاز تهاجمات سیاسی بر علیة صدام حسین، تهاجماتی که نهایت امر به جنگی استعماری و ناجوانمردانه بر علیة ملت عراق تبدیل شد، در سطوح مختلف رسانه‌ای، از طرح‌های «خاورمیانة بزرگ»‌ که گویا واشنگتن در دستورکار خود قرار داده، سخن‌ها به میان می‌آید. بر اساس این «طرح‌ها» چنین عنوان می‌شود که گویا واشنگتن از برقراری دمکراسی در منطقة خاورمیانه حمایت به عمل خواهد آورد! ولی این «سخنان» با در نظر گرفتن این واقعیت که، فاشیسم در منطقة خاورمیانه، آسیای مرکزی و جنوب آسیا،‌ تماماً ساخته و پرداختة همین ایالات متحد است، از روز نخست باعث خنده و تفریح بسیاری از صاحب‌نظران ‌شده. در واقع پروندة «خاورمیانة دمکراتیک» که بر روی میز ریاست جمهور آمریکا قرار گرفته، مجموعه طرح‌هائی است که آمریکا در شرایط «پساجنگ‌سرد» قصد دارد به مرحلة اجرا گذارد؛ مطمئن باشیم، این طرح‌ها کوچک‌ترین ارتباطی با «دمکراسی» در مفاهیم متعارف آن نخواهد داشت.

امروز، معضل سیاسی در جامعة ایران به صراحت خود را به نمایش گذاشته. جامعة‌ ایران از نظر تحلیل مواضع سیاسی بی‌نهایت عقب افتاده است، و این واپس‌ماندگی را، نه بر اساس مقالات «تبلیغاتی» سازمان‌های آمارگیری، نه بر پایة گزارشات دفاتر مختلف سازمان ملل و یونسکو، و نه با تکیه بر «بولتن‌های» سنای آمریکا، که بر اساس شکل‌گیری طیف سیاسی کشور شاهدیم. کشور ایران عملاً فاقد نیروی فکری، سیاسی و نظری کافی برای خروج از بحران امروزی است، و پس از گذشت 28 سال حاکمیت بلامنازع یک فاشیسم کوردل مذهبی بر سرنوشت کشور، شاهدیم که طیف‌های سیاسی، یکی پس از دیگری، هر یک به نوبة خود پای در بطن «مذهب‌باوری» می‌گذارند. در رأس این روند «مذهب‌باور» نیز چون همیشه، گروهی موأدیان، مسلح به تمامی تجهیزات مورد نیاز قرار گرفته‌اند؛ «اندیشه‌فروشان»، «نونویسندگان»، «نومتفکران»، «مخالف‌نمایان» و ... که همگی با بهره‌گیری از اهرم‌های تبلیغاتی‌ای که متعلق به همین نظام فاشیستی است، سعی در تحمیل گزینه‌های آیندة این نظام به فرزندان این سرزمین دارند.

امروز، طیف سیاسی کشور به سه شاخة متفاوت تقسیم شده: «مذهب‌باوران راست‌اندیش» که خود را طرفداران «رهبری» و آقای احمدی‌نژاد معرفی می‌کنند، طیف منتهی‌الیه راست را اشغال کرده‌‌اند، و با بهره‌گیری از امکانات تبلیغاتی، علیرغم وابستگی پایه‌ای به ایالات متحد، در ارائة نوعی «اسلام مبارز» پافشاری‌ها دارند! در منتهی‌الیة چپ، شاخة چپ‌افراطی را می‌بینیم، که بیشتر در هیئت «چپ‌های پادگانی» در فضای سیاسی ایران فعال‌اند، اینان نیز برای فرار از درگیری مستقیم با خشم «توده‌های اسلام‌باور»، سعی در پنهان نمودن پایه‌های فکری «سوسیالیسم علمی» خود دارند، تا به هر ترفندی هدف پیکان‌های زهرآگین «اسلام‌باوران» قرار نگیرند! و طیفی که آنرا «طیف میانه» خواهیم خواند: متشکل از بنیادهای اجتماعی در جامعة ایران. لازم به تذکر نیست که اگر قرار باشد فضائی سیاسی جز «فاشیسم» بر جامعه حاکم شود، هیچکدام از طیف‌های «تندرو» نمی‌توانند برندگان «خوشبخت» این قرعه‌کشی از کار درآیند؛ برندگان چنین صحنه‌هائی را همیشه می‌باید در «طیف میانة» سیاست کشور جستجو کرد، همان طیفی که از قضای روزگار، امروز امثال خاتمی و عمله اکرة «اصلاح‌طلبان» سعی تمام در نمایندگی‌اش می‌کنند!

ولی مشکل اساسی زمانی قابل رویت می‌شود که بدانیم، تمامی تشکیلات سیاسی، که از نظر تاریخی «طیف‌میانة» سیاست کشور را می‌توانند اشغال کنند: «جبهة ملی»، «نهضت‌آزادی»، گروه‌های فشار بازار، اصناف، تشکیلات حقوقی و غیر، همگی خود از جمله «مذهب‌باوران»‌ دو آتشه‌اند! به عبارت بهتر، امروز به هیچ عنوان در «طیف میانة» سیاست ایران نمی‌توان گروه‌هائی سیاسی و عقیدتی یافت که تکلیف خود را با «اسلام‌انسان‌ساز» روشن کرده باشند! دلیل «وقاحت» جناح خاتمی و عمله‌اکرة «اصلاح‌طلبان»‌ نیز در همین خلاصه می‌شود؛ «طیف میانة» سیاست کشور ایران، به معنای واقعی کلمه «افلیج» و ناتوان است، قارچی است «زهرآگین» بر پیکر دهه‌های متوالی روابط حوزه‌های علمیه با بنیاد «استعمار» در ایران!

تفاوت‌ میان حاکمیت «آخوندی»،‌ با حاکمیتی که «طیف‌میانة» سیاسی امروز کشور، در صورت دست‌یابی به قدرت، قادر به ارائة آن خواهد بود، انسان را بی‌اختیار به یاد حکایتی کهن می‌اندازد. آورده‌اند که در روزگاران گذشته، فردی اعرابی‌ برای سیاحت به ایران زمین آمده بود. شبی، در حوالی اصفهان بر مسافرخانه‌ای فرود آمد، و در حجره‌ای تاریک سر بر بالین گذاشت. دو تن از رندان اصفهان به گمان آنکه اعرابی پارسی نداند،‌ در گوشة دیگری از همان حجره در شرح احوالش شروع به پچ پچ و مسخرگی کردند، و می‌گفتند: «گویند که خرزة اعرابی چون خرزة حمار است!» اعرابی که از قضای روزگار پارسی می‌دانست سر از بالین برداشت و گفت، «نیک گویند، که اگر چند خرمگس بر فرازش بپرانید، ماچه‌الاغ‌تان هم فریب می‌خورد‌!»

پس از این حکایت، باید دید که جهت بررسی تفاوت‌ها میان حکومت «آخوندی»‌ و حاکمیتی که «طیف‌میانة» امروز کشور قادر به ارائة آن است، آیا ملت ایران باید بر فراز این گروه‌ها و دستجات سیاسی «چند خرمگس هم بپراند»، یا خیر!

۶/۱۳/۱۳۸۵

کلینتن «ضدجنگ» است!


علنی شدن محدودیت‌های راهبردی در سیاست خاورمیانه‌ای جرج بوش، که شکست رسوائی‌آور اسرائیل در جنگ اخیر لبنان را، مسلماً می‌باید یکی از مهم‌ترین‌شان به شمار آورد، باعث شده که جبهة «ضدجنگ» در ایالات متحد و کشورهای خاورمیانه شدیداً تقویت شود. البته نباید فراموش کرد که عبارت «ضدجنگ»، خود از تحلیلی مجزا برخوردار است، و نمی‌باید صرفاً در معنای لغوی آن به کار گرفته شود. چرا که اگر به مفهومی واقعی،‌ ضدیت با جنگ ـ حداقل جنگ عراق ـ وجود خارجی می‌داشت، جرج بوش نمی‌توانست با چنین «وقاحتی» کشور آمریکا را درگیر این جنگ کند. جبهة «ضدجنگ» که امروز در سراسر اروپا، آمریکا و خصوصاً کشورهای بزرگ و قدرتمندی چون چین،‌ روسیه و هند شاهد شکل‌گیری آن هستیم، در واقع جبهة کسانی‌ است که برای خود در فردای جنگ عراق «چهارپایه‌ای» شکسته می‌جویند؛ فردائی که بر اساس تحلیل‌هائی می‌باید جهان و خصوصاً ایالات متحد از چنگ سیاستگذاری‌های «نئوکان‌های» واشنگتن خلاصی یابد.

یکی از «شخصیت‌های» بزرگ سیاست معاصر ایالات متحد، که برای جناح وابسته به خود، پس از فروپاشی سیاست‌های جنگ‌آورانة جرج بوش،‌ «جایگاه» ویژه‌ای محفوظ نگاه داشته، بیل کلینتون رئیس جمهور سابق آمریکا از حزب دمکرات است. این «شخصیت»، که چند و چون زندگی سیاسی وی یکی از بزرگ‌ترین کلاهبرداری‌ها، آبرو ریزی‌ها و شعبده‌های سیاسی قرن معاصر است، اینک با کمک بادمجان‌ دورقاب ‌چین‌های حزب دمکرات، صحنه را برای بهره‌برداری از ندانم‌کاری‌های گروه جرج بوش آماده می‌کند. آقای کلینتن که طی عمر پر بارشان‌ بجز «شغل» شریف، سناتوری و ریاست جمهوری، هیچ حرفه‌ای نداشته‌اند، در واقع یکی از محصولات ویژه و «ارزندة» نومان‌کلاتورای ایالات متحد به شمار می‌روند؛ ایشان در جامعه‌ای که به قول مرحوم گالبرایت (اقتصاددان و تحلیل‌گر ارزشمند ایالات متحد)، «گویا جامعه‌ای فاقد طبقات اجتماعی است»، در جوانی با چنان سرعتی از تمامی رده‌های سیاسی پیش‌بینی شده در نومان‌کلاتورای ایالات متحد گذشتند، که امروز بجز «بازنشستگی» شغل دیگری نمی‌توان به ایشان «پیشنهاد» کرد.

با این وجود، «بازنشستگی» آقای کلینتن نمی‌تواند از فعالیت‌های «سازندة» ایشان در صحنة سیاست بین‌الملل جلوگیری به عمل آورد. ایشان در مصاحبه‌ای که اخیراً با سی‌ان‌ان صورت داده‌اند، شدیداً از «جنگ بر علیة» تروریسم انتقاد کرده، و معتقدند که با «سرمایه‌گذاری در راه کمک‌های پیشرفته» می‌توان به بهترین وجهی با تروریسم مبارزه کرد و اینکه این عمل حتی «کم‌خرج»‌ نیز خواهد بود! به طور مثال ایشان جنگ عراق را با 300 میلیارد دلار هزینه، با تلاش‌هائی که در راه خلع سلاح صورت می‌گیرد و فقط 10 میلیارد مخارج به همراه داشته، مقایسه کرده و عنوان می‌کنند،‌ که آمریکائی‌ها حاضرند برای «سرمایه‌گذاری‌ در راه کمک‌های پیشرفته»، هزینه‌های بالاتری بپردازند!

از قضای روزگار، آقای کلینتن، برای ارائة افاضات «ضدجنگ» خود صبر کردند که جرج بوش، رفیق گرمابه و گلستان‌شان، بوی الرحمان بگیرد! چرا که اگر مردم آمریکا «یک سر دارند و هزار سودا»، و میان اتوبان، تلویزیون، مک‌دونالد و «قرض»، 24 ساعته دست و پا می‌زنند، ملت‌های جهان فراموش نکرده‌اند که همین آقای کلینتن، در دوران ریاست جمهوری‌شان،‌ نه تنها از «جنگ» بد نمی‌گفتند، که سنگین‌ترین بودجة نظامی تاریخ آمریکا را هم خود ایشان به سنای ایالات متحد برده‌اند! مردم جهان فراموش نکرده‌اند که خانم آلبرایت، وزیر امور خارجة آقای کلینتن، در مورد کشتار غیرنظامیان در کشور یوگسلاوی به وسیلة نیروی هوائی آمریکا در همین سی‌ان‌ان فرمودند: «تلفات انسانی، خساراتی جنبی است!» و باز هم، مردم جهان فراموش نکرده‌اند که طی 8 سال حاکمیت «صلح‌دوستانة» آقای کلینتن، همین کشور عراق، همه روزه از طرف نیروی هوائی آمریکا و انگلستان بمباران ‌شد، و صدها غیرنظامی طی ایندوره به فرمان آقای کلینتن، که امروز «ضد جنگ»‌ شده‌اند، آنروزها در کشور عراق به قتل می‌رسیدند.

حال اگر در چارچوب «ضدیت» امروزة امثال کلینتن با جنگ کندوکاوی اقتصادی هم صورت دهیم، با تعجب خواهیم دید که اصولاً اقتصاد ایالات متحد، بر پایة «صنایع نظامی» بنیانگذاری شده، و سخن گفتن از «صلح‌طلبی»‌ در چارچوب امور مالی در ایالات متحد هیچ محلی از اعراب نمی‌تواند داشته باشد. بازار بورس سهام و اوراق بهادار در شهر نیویورک بهترین شاخص‌ها در نشان دادن وابستگی صنایع، بانک‌ها و فعالیت‌های اقتصادی و صنعتی ایالات متحد به عامل «جنگ» است. بدون جنگ مسلماً حقوق 400 هزار دلاری بازنشستگی آقای کلینتن هم نمی‌تواند تأمین شود!

اگر در حکایت‌ها، روزی یک «مرده‌شور» از وضعیت مرده‌ای به رقت افتاد و های‌های بر احوال او ‌گریست، آقای کلینتن، بر احوال انسان جماعت «رقت» نخواهند آورد، چون اگر چنین می‌بود، آنزمان که بودجة ملی ایالات متحد را صرف «بمب‌‌سازی»‌ و «توپ‌سازی»‌ می‌کردند، قطره اشکی هم برای بدبخت‌هائی که می‌باید این مهمات را روزی «نوش‌جان» کنند، می‌ریختند. اگر امروز می‌گریند،‌ بر احوال حاکمان ایالات متحد می‌گریند! حاکمانی که به دلیل ندانم‌کاری‌های جناح «نئوکان‌ها»، امروز هم در عراق دستش تا آرنج به خون مردم آغشته شده، هم به دلیل «بزبیاری» و از روی «حرص» و طمع در چپاول ملت افغانستان، در کابل مجبور به همکاری پیگیر با «طالبان» است، هم دست در دست دولت امثال احمدی‌نژاد گذاشته و تحت عنوان مبارزه با «فعالیت‌های هسته‌ای» قصد امتداد دادن به شرایط تهدید نظامی در خاورمیانه را دارد، هم رابطة اروپا و آمریکا را از دست داده و کشور آلمان از موضع یک منطقة تحت‌الحمایة ارتش آمریکا تبدیل به منطقة نفوذ «سرهنگ» پوتین شده، و هم ... (این فهرست سر دراز دارد).

ولی می‌باید به آقای کلینتن یادآور شویم که «لیبرالیسم»، بر خلاف افاضات حضرت فوکویاما، نظریة پایانی در تاریخ بشریت نخواهد بود. اگر از نظریة امثال فوکویاما دفاع کنیم، می‌باید آنچه امروز در عراق می‌گذرد نیز «نظریه‌ای نهائی» برای‌ بشریت به شمار آید. نه خیر آقای کلینتن، اشغال نظامی ملت‌ها، چه عراق، چه لبنان و چه دیگر کشورها، نه تنها پایان تاریخ نیست، که تازه اول همان «تاریخ» است؛ روزی خواهد رسید که در همین بنگاه سی‌ان‌ان، بجای نسخه پیچی برای ملت‌های جهان، با تمسک به هزاران دلیل و برهان، چون غریقی بر امواج، سعی در یافتن توجیهی بر «موجودیت» سیاسی خود و دوستان‌تان خواهید داشت. مطمئن باشید! «تاریخ» به عهد خود همیشه وفا کرده و تا آنروز راه زیادی باقی نمانده.

۶/۱۱/۱۳۸۵

لبنان چگونه می‌میرد؟



امروز خبرگزاری‌ها گزارش دادند که ارتش ایتالیا نیروهائی در بندر صور واقع در کشور لبنان مستقر کرده. در واقع ایتالیا در شمار اولین کشورهائی است که در چارچوب قطعنامة جدید شورای امنیت در لبنان نیروی نظامی پیاده می‌کند، و این «روند» در ظاهر می‌باید از طرف دولت‌هائی دیگر، در روزهای آینده گسترش نیز بیابد. ولی هیچ منبعی از این واقعیت سخن به میان نمی‌آورد که حضور هر چه گسترده‌تر ارتش‌های خارجی در کشور کوچک و ضعیف لبنان، علیرغم «تبلیغات» کر کننده و «صلح‌طلبانة» رادیوها و رسانه‌های بین‌المللی، خود نوعی اشغال نظامی است؛ جهانیان شاهداند که کشور لبنان بار دیگر به اشغال نیروهای نظامی خارجی در آمده، و سایة شوم این «بحران»،‌ چون دیگر انواع آن، که ملت لبنان سال‌ها در بطن‌شان زندگی کرده، شاید تا دهه‌ها بر دوش لبنان و منطقه سنگینی کند.

بررسی بحران‌های نظامی و سیاسی فزاینده در کشورهائی از قبیل لبنان، سوریه و اسرائیل، و تحلیل بی‌ثباتی آزاردهنده‌ای که بر مناطقی چون فلسطین، اردن و اینک عراق حاکم شده‌، نمی‌تواند خارج از بررسی ریشه‌های تاریخی منطقه صورت گیرد؛ منطقة خاورمیانه در بطن تاریخ خود گرفتار آمده، و کشورها بزرگ و قدرتمند جهان نیز در ارتباط با منطقه از مسیر همان تاریخ با ما برخورد می‌کنند. امروز با سال‌های طلائی سدة 1600 میلادی فاصلة زیادی داریم. آنزمان امپراتوری‌های مسلمان ـ صفویه، عثمانی و مغولان هند ـ منطقة مسلمان نشین خاورمیانه را در برابر تحرکات سیاسی و نظامی مسیحیان‌ اروپا مورد «حمایت» قرار می‌دادند. در واقع، طی سده‌هائی طولانی، کشورهای کوچک و ضعیفی که نهایت امر ساختارهای متزلزل قومی در خاورمیانه را تشکیل دادند، همواره با تکیه بر حمایت‌های این «امپراتوری‌ها» از موجودیت خود در برابر تهاجمات اروپای مسیحی و مطامع اقتصادی و سیاسی آن دفاع کرده‌اند. ولی سال‌های طلائی به سرعت سپری شد، و پس از سقوط هند به دامان انگلستان در 1757؛ پس از پیروزی ارتش تزارها در جنگ کریمه در 1783، پس از پای نهادن ناپلئون در مصر به سال 1800، و خصوصاً پس از شکست قاطعانة قاجارها از ارتش روس و قرارداد‌های 1813 و 1823، شاهدیم که فقط طی یک دورة 70 ساله، چگونه‌ آسیای مسلمان و مقتدر، در برابر اروپا مغلوب می‌شود.

اروپا طی سده‌های 1700 و 1800، از هر آنچه در توان داشت، و در هر صورت ممکن آن ـ فلسفی، هنری، فناورانه، نظامی و اقتصادی ـ در راه به قدرت رساندن یک شیوة تولید نوین که آنرا «بورژوازی» نام نهادند استفاده کرد، و طی همین دوره، آسیای مسلمان در جهت عکس، از هر آنچه در اختیار داشت جهت سرکوب نوآوری‌ها و در راستای حفظ «سنت‌ها» استفاده به عمل آورد؛ نتیجه امروز در مقابل ما است: آسیای مسلمان، فروافتاده بر خاک ذلت، و اروپائی که با گسترش نظری و فناورانة خود در قارة آمریکا و اینک در بطن خاک روسیة سابقاً شورائی، می‌رود تا به حاکمیت تاریخی خود بر تاریخ بشر مهر تأئید دیگری بزند. ‌

نباید فریب «تبلیغات» را خورد. اروپا، علیرغم تمامی بحث‌ها در مورد «لائیسیته»، علیرغم تمامی سخنان در بارة «مصرف‌کننده»، «مصرف‌گرائی»‌ و بی‌مرز بودن‌ انگیزه‌های سرمایه‌داری در جغرافیائی «جهان شمول»‌، هنوز در بطن خود یک نیروی «مسیحی»‌ باقی مانده. حاکمیت در قارة اروپا، و فرزند نامشروع این قاره، «حاکمیت آمریکا»، ساختارهائی عمیقاً مسیحی‌اند؛ هیچ مسلمانی را در مناصب تصمیم‌گیری در قاره‌های اروپا و آمریکا نمی‌بینیم؛ هر چند که میلیون‌ها مسلمان سیاه پوست، سده‌هاست در تاریخ ایالات متحد سابقة فعالیت‌های سیاسی دارند. و امروز، با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، شاهدیم که حاکمان کشور روسیه، علیرغم حضور ده‌ها میلیون شهروند مسلمان در خاک اینکشور، و دیگر «کشورهای مشترک‌المنافع»، سعی تمام در «مسیحی»‌ نمایاندن خود و اینکشورها دارند.

طی تاریخ معاصر شاهد بوده‌ایم که چگونه کودتاهای هولناک در یونان، اسپانیا و پرتغال ـ کشورهای مسیحی‌نشین ـ می‌تواند به روزهای آخر عمر خود نزدیک شود، و نهایت امر، مردم می‌توانند در اینکشورها از نوعی آزادی‌های سیاسی بهره‌مند شوند، در حالیکه در کشورهای مسلمان، حتی کشورهای قدرتمند و پرجمعیتی چون ایران و مصر، غربی‌ها از هیچگونه «آزادسازی»‌ فضای سیاسی، طی 80 سال گذشته حمایت به عمل نیاورده‌اند. علیرغم فروپاشی دیواره‌های امنیتی «جنگ سرد»، سرکوب ملت‌های بزرگ مسلمان در منطقة‌ خاورمیانه، از طرف غربی‌ها و دولت‌های دست‌نشاندة آنان همچنان ادامه یافته، و این خود تأئیدی است بر این اصل که هزینة آزاد زیستن ملت‌های مسلمان منطقه، از نظر غرب «سنگین» تخمین زده می‌شود. ایرانی اگر آزادتر از آنچه امروز زندگی می‌کند، زندگی کند، غربی‌ها منافعی بسیار گران از کف خواهند داد. ولی دلیل برقرار ماندن «دیکتاتوری‌ها» در جهان اسلام را نباید صرفاً در عاملی به نام نفت جستجو کرد، «غیرنفت» هم در کار است!

دست‌یازیدن ایالات متحد و اروپا به «اسلام اصول‌گرا» ـ عارضه‌ای که سرمایه‌داری غرب در اوراق تاریخ در به وجود آوردنش مستقیماً مسئول شناخته خواهد شد ـ نمی‌باید صرفاً وسیله‌ای‌ جهت چپاول هر چه بیشتر منابع نفتی کشورهای مسلمان نشین به شمار آید. انزوای سیاسی و اجتماعی خاورمیانه در جهان امروز، با تکیه بر همین به اصطلاح «اسلام اصول‌گرا» امکانپذیر شده، و این انزوا در کنار نفت می‌تواند برای غربی‌ها امتیازاتی بسیار چشم‌گیر به همراه آورد. نباید فراموش کنیم که در چارچوب همین «تمدنی» که غربی‌ها تا به این اندازه به آن مفتخراند، ‌ خاورمیانه بزرگ‌ترین شاهرگ‌ تمدن‌ساز‌ بشری است، و حضور فعال توده‌های این منطقه در «ارکستر جهانی» می‌تواند محور یگانة تمدن امروز بشر ـ محور اروپای مسیحی ـ را شدیداً دچار اختلال کند. این اختلال هزینه‌هائی به همراه خواهد آورد، هزینه‌هائی به مراتب سنگین‌تر از بحران‌های نفتی، و گویا «تمدن ‌مسیحی» این بار گران را می‌خواهد به هر بهانه‌ای از سر باز کند.

تا زمانی که غرب بتواند با زدن بر طبل «اسلام‌راستین»، «اصول‌گرائی مذهبی»، «تفاوت‌های تاریخی»، ‌«اخلاقیات مقدس مسلمانان» ‌ و ... هم احساسات تند و آتشین ملت‌های منطقه را تحریک کند و هم دولت‌هائی را تقویت کند که دستگاه‌های امنیتی وابسته به غرب بر مردم این منطقه حاکم کرده‌اند، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. دیروز افغانستان و عراق را قربانی «دمکراسی» نمایشی خود کردند، و توانستند با کشتار مردم، حاکمیت مسلمانان تندرو را در اینکشورها در چارچوب «قانون» و به صورت «دمکراتیک» بر ملت‌ها تحمیل کنند. و امروز، اروپای «دمکراتیک»، خاک لبنان را «قانوناً» به اشغال خود در می‌آورد. فردا، معلوم نیست که ملت‌های این منطقه، برای پاسخگوئی به نیازهای «اقتصادی» و «مالی» دمکراسی‌های غربی می‌باید با چه فجایعی رو در رو شوند.


۶/۱۰/۱۳۸۵

مرده ریگ فاشیسم!



در آغازین روزهای به قدرت رسیدن خاتمی و دارودستة «اصلاح‌طلبان»، و با هدف به چالش کشاندن بحران‌های ساختگی‌ای که این گروه‌ها بر صحنة سیاسی کشور حاکم کرده بودند، و خصوصاً به مناسبت ضرب و شتم حشمت‌الله‌ طبرزدی مقاله‌ای نوشتم که هیچکدام از «روزی‌نامه‌های» مخالف در خارج از کشور حاضر به چاپ آن نشد! هر چند که، در کمال تعجب، قسمت‌هائی از آنرا برخی روزنامه‌های داخلی منعکس کردند! بر خلاف آنچه برخی شاید تصور کنند، در این مقاله حرفی از خاتمی و یا طبرزدی به میان نیامده بود، چرا که بحث بیشتر در حول و حوش شرایط سیاسی و اجتماعی در جامعة ایران دور می‌زد، شرایطی که مسلماً ارتباط زیادی با «افراد» نمی‌تواند داشته باشد. در واقع، در این مقاله سعی شده بود تا حد امکان «مرده‌ریگ» حاکمیت فاشیسم بر جامعه، و بازتاب‌های تاریخی این نوع نظام حکومتی در ساخت و پرداخت نظریه‌های فراگیر «سیاسی ـ اجتماعی» به بحث گذاشته شود.

و امروز، پس از گذشت نزدیک به 9 سال از تحریر این مقاله، به صراحت در می‌یابم که چرا هیچ نشریه‌ای در خارج از کشور حاضر به انعکاس آن نشد. در واقع، اگر زبانشناسان معتقدند که ساختارهای گویشی در جامعة بشری، از نوعی «خودزائی» برخوردارند و به صورت خود به خود به «دخل و تصرف» در چند و چون خود پرداخته؛ از این مسیر «زبان» را از درون «زنده» نگاه می‌دارند، تفکر سیاسی جاری در یک کشور نیز به طبع اولی از همین «خودزائی»‌ برخوردار خواهد شد. چرا که اگر یکی از عملکردهای زبان پاسخگوئی به نیازی انسانی است ـ نیاز به ایجاد ارتباط میان انسان‌ها ـ اصل سیاست‌های جاری بر یک کشور، در مقام خود بازتاب نیازهائی اجتماعی خواهد بود؛ این نیاز برخواسته از فهرستی از ضرورت‌هاست که نه تنها نیازهای مالی، ارتباطی، بنیادی، اخلاقی و ... را در حال حاضر بازتاب می‌دهند که، در قلب خود تأثیر گذشت سده‌ها را نیز محفوظ نگاه می‌دارند. و از این مهم‌تر، این ضرورت‌ها در چشم شهروندان عملاً «غیرقابل اجتناب» می‌‌نمایند. بی‌دلیل نیست که به طور مثال امروز، پس از گذشت 50 سال از پای گیری حکومت دمکراسی پارلمانی در کشور هندوستان، هنوز شاهد بقاء نظام «کاست‌ها» در اینکشور هستیم. به عبارت دیگر، هندوستانی خارج از این نظام نمی‌تواند به موجودیت اجتماعی و فعالیت‌های خود در چارچوب جامعة هند «معنا» دهد!

خوشبختانه، نظام کاست‌ها سال‌هاست که از جامعة ایران رخت بر بسته، و هر چند که این خلاء تاریخی در بطن جامعه، با هیچ «گزینه‌ای» جایگزین نشده، بالاجبار می‌باید هم خلاء قدرتی را که حذف «کاست‌ها» ایجاد کرد قبول کنیم، و هم بازتاب نبود آن را بپذیریم. تاریخ جهان به ما نشان می‌دهد که این نوع «خلاءها» در تاریخ ملت‌های دیگر نیز حضور دارند. و توده‌های مردم در هر کشور سعی در جایگزینی «فرضی» این خلاء‌ها می‌کنند. به طور مثال، کمونیسمی که مائو بر چین حاکم کرد، در عمل با نظریة «سوسیالیسم» در مفاهیم اجتماعی و حقوقی ارتباط زیادی نمی‌توانست داشته باشد؛ مائو «خاقان کمونیست» کشور چین بود، و در عمل، در ذهن طرفداران و حتی دشمنانش از همان موضع «خاقانی» برخوردار ‌شد. هیچ «شهروندی» در کشور چین، حتی اگر شخص مائو نیز رسماً از او درخواست می‌کرد، حاضر نبود قبول کند که «مائو» یک انسان عادی است. از طرف دیگر، اینکه «سوسیالیسم» در اصل بر پایة «تساوی» بی‌قید و شرط انسان‌ها استوار شده، در هیچ مکتب کمونیستی‌ جائی ندارد؛ رهبران، کادرهای بلندمرتبه، افسران عالیرتبه، اعضای بلندپایة حزب و ... «تافته‌های جدا بافته‌اند»!

جالب اینجاست که در هیچ یک از آثار فلسفی مارکس، اشارة صریحی به «نومان‌کلاتورای» جامعة مارکسیستی نمی‌بینیم! اشارات مارکس به «دیکتاتوری کارگری» گنگ‌تر و فراگیرتر از آن است که بتوان ساختار یک جامعه را، با تمامی زوایایش در آن بازتاب داد. در واقع این «طبقه‌بندی» فرضی، در هر جامعه، بر اساس نیازهای هرم تشکیلاتی و ساختاری حاکمیت همان جامعه شکل گرفته؛ ارتباط زیادی با فلسفة مارکسیسم ندارد، و به طبع اولی، همانطور که در مورد شوروی و چین عیناً شاهد بودیم، نهایت امر زائده‌ای «تاریخی» است، که ریشه‌هایش را می‌باید در گذشته‌های «فئودال و بورژوازی»‌ همان جامعه جستجو کرد. زمانی که با این استدلال در می‌یابیم که حتی ساختار یک حاکمیت کمونیستی، برخاسته از مبارزات مسلحانه نیز، وام‌دار سابقة تاریخی کشور می‌شود، جابجائی‌های حاکمیت در کشور ایران را، که معمولاً‌ زیر نظر کارشناسان نظامی اجنبی صورت می‌گیرد، مشکل می‌توان از بطن روند «باورها» جدا کرد.

سال‌ها پیش، در دوران جوانی، در مکتب یک استاد علوم سیاسی، که بر خلاف «انواع» امروزی‌اش از سواد و دانشی نیز برخوردار بود، سخن از سیاست در جامعة ایران به زبان آوردم. جواب داد: «در ایران یا امامی شهزاده دارید، یا شهزاده‌ای دارید روحانی!» و در ادامة سخنانش، با تکیه بر حکایات کهن، تقریباً همآنچه در بالا آمد برایم بازگو کرد. حال قصد از بازگوئی این احوالات چیست؟

ایرانیان در فردای حکومت میرپنج، از بطن یک نظام سنتی استبداد سلطنتی، پای به یک حاکمیت نوین فاشیستی گذاشتند. حکومت پهلوی هیچ ارتباطی با حکومت‌های سلطنتی در تاریخ ایران ندارد. هر چند امروز، «تصور» غلط تاریخی‌ای که میرپنج را به بنیاد سلطنت در ایران مرتبط می‌کند می‌باید هر چه سریع‌تر در افکار و اذهان خود «تصحیح» کنیم، این واقعیت را نیز می‌باید همزمان بپذیریم که، اگر در حاکمیت پهلوی‌ها رگه‌هائی از گذشتة تاریخی ایران حضور داشت، به این دلیل نیست که این نظام گذشته‌ها را به نحوی از انحاء بازتاب می‌داد، به دلایلی است که در بالا به آن‌ها اشاره شد. جالب اینجاست که در فردای بلوای 22 بهمن نیز همین صورت‌بندی عملاً تکرار می‌شود، با این تفاوت که هر چه فاصلة زمانی بیشتری ما را از فروپاشی بنیاد سلطنت سنتی دورتر می‌برد، وابستگی نظام‌های حاکم به عملکردهای برهنة فاشیستی علنی‌تر می‌شود؛ «شقاوت» خمینی در سرکوب ملت ایران را می‌باید در همین اصل جستجو کرد. به عبارت بهتر نظام حکومت اسلامی بیش از نظام پهلوی‌ها به «فاشیسم» در معنای مطلق ‌آن نزدیک شده.

حال، این سئوال پیش می‌آید که در بطن تحولات جامعة کشور، تعریف «شهروند ایرانی» را باید در کدامین سوی جستجو کرد؟ اگر مورخان ابراز می‌دارند که ایرانی در گذشته‌های دور یا «رعیت» بوده و یا «ارباب»، در حال حاضر اجزاء تشکیل دهندة جامعة ایران، در عمق تفکر اجتماعی خود چه کسانی هستند، و تا چه اندازه «مرده‌ریگ» تاریخچة دور و نزدیک ما در آئینة امروز بازتابیده؟ با نیم‌نگاهی به تاریخچة عملکرد نظام‌های فاشیستی درمی‌یابیم، فاشیسم نه امروز، که فردای ملت‌ها را «هدف نهائی» می‌داند؛ فردائی که در آن ملت‌ها، در سایة مرده‌ریگ فاشیسم از دریافت نقش خود در جامعه هر چه بیشتر عاجز و ناتوان شوند؛ فردائی که حاکمیتی فاشیستی، بار دیگر برای خرد کردن فضیلت‌های انسانی، به بهانه‌هائی نوین متوسل شود؛ فردائی که بازهم در آن شعارهائی نامفهوم چون استقلال، آزادی، ایرانیت، اسلامیت، حقوق انسانی و نهایت امر حکومتی «ایده‌آل»، انسان‌ها را از آنچه نقش اصلی‌شان می‌باید باشد، یعنی حضوری انسانی در سطح جامعه، هر چه بیشتر دور نگاه دارد.

۶/۰۹/۱۳۸۵

مقصر کیست؟


سایت‌های فارسی زبان گزارش می‌دهند که فردی به نام سیدمحمد حسینی، که از قرار معلوم از مجریان «سرشناس» برنامه‌های تلویزیونی حکومت اسلامی بوده، به همراه زن و فرزندش از کشور گریخته و در مصاحبه‌هائی به شدت از رژیم ایران و سیاست‌های رسانه‌ای آخوندها انتقاد می‌کند. گویا «سیدممد» قصد دارد که با تکیه بر «سابقة» درخشان حرفه‌ای خود، با ایستگاه‌های ماهواره‌ای مخالفان «همکاری» کرده، و دست به «فعالیت‌های» تلویزیونی هم بزند! همانطور که سابق بر این شاهد بودیم، حکومت اسلامی در ارسال «زباله‌های»‌ ولایت فقیه به جبهة مخالف همیشه از خود «دست و دلبازی»‌ زیادی نشان‌ داده، و پر واضح است که این «زباله‌ها» پس از خروج از فضای «حکومت عدل الهی» به سرعت از طرف گروه‌هائی که طی 27 سال اخیر بجز جمع‌آوری زباله‌، هنر دیگری از خود نشان نداده‌اند، «تطهیر» شده و جهت بهره‌برداری مورد استفادة «کارشناسان» قرار می‌گیرند.

در همان روزهای نخست، شادروان شاپور بختیار، تنها سیاستمداری که «دم خروس را درست دید»، و گفت که چه آینده‌ای در انتظار ملت ایران است، از این «روند» رو به رشد ارسال «زباله» نیز آگاه بود. فقط یک سال پس از برقراری حاکمیت «غائله‌گران» 22 بهمن، و پس از فرار خادمان امام و فدائیان خمینی از قبیل بنی‌صدر، نزیه، مدنی، رجوی و دیگر عمال حکومت اسلامی به خارج، بختیار ‌روزی به خنده ‌گفت: «چند سال بعد، آقای خمینی خودشان هم تشریف می‌آورند!» بله، فقط همین مانده که ‌‌آقای خمینی فرار کند، و در خارج به حاکمیت ولایت فقیه ایراد بگیرد! چرا که افرادی نظیر «سیدممد» که به دنبال گذشتن از ده‌ها صافی «امنیتی» و «اطلاعاتی»‌ حضور و مدیریت‌شان در «جشن‌ها و برنامه‌های تفریحی» ولایت فقیه، از طرف مقامات امنیتی «بلامانع» عنوان می‌شود، دست کمی از شخص خمینی ندارند. اگر اینان، امروز به خود حق می‌دهند که به خارج فرار کرده، از حمایت سایت‌ها و تشکیلات «من‌ در آوردی» سیاسی و تبلیغاتی مشتی افراد معلوم‌الحال که معلوم نیست به چه دلیل، خود را «وکیل و وصی» ایرانیان در خارج از کشور معرفی می‌کنند، برخوردار شوند، و پس از سال‌ها همکاری با امنیتی‌ترین لایه‌های حاکمیت ولایت فقیه، فریاد «وا مصیبتا» از حکومت اسلامی نیز سر ‌دهند، آقای خمینی اگر زنده می‌بود می‌توانست بر ایشان تأسی کند!

البته مقصود از وبلاگ امروز بررسی چند و چون احوال «سیدممد»‌ نیست، چه اینان بی‌ارزش‌تر از آن‌اند که زمان و تلاشی به آنان اختصاص یابد؛ مقصود، عریان کردن و به نمایش گذاردن دو عامل سرنوشت‌ساز در ساختار سیاسی کشورمان است. نخست نقش «اپوزیسیون» سیاسی، و دیگری، روند «لوث کردن مسئولیت‌های اجتماعی». همانطور که می‌دانیم، اگر روزی این حکومت از قدرت ساقط شود، می‌باید برای برقراری حاکمیتی نوین از سازماندهی‌های سیاسی کشور بهره ‌گیریم؛ لااقل این اصل هنوز مورد تأئید همگان قرار دارد که نمی‌توان موجودیت «دولت» و نقش دولت در آیندة کشور را نادیده گرفت. از طرف دیگر می‌باید در ساختار سیاسی آیندة کشور از عناصری انسانی بهره‌گیری کرد، چرا که حکومت کردن نیازمند ابزار است، و اولین ابزاری که در حکومت تبدیل به عاملی سرنوشت‌ساز می‌شود، همان عامل «نیروی» انسانی است!

رخدادی که امروز شاهد آن در جامعه هستیم، دیروز نیز با ما بود؛ زمانی که «شخصیت‌هائی»، اردوگاه سلطنت استبدادی را ترک می‌کردند، و خیمه و خرگاه خود را در اردوگاه «مخالفان» بر پا می‌کردند. این شخصیت‌ها فراوان بودند، از شاملوی شاعر، که همزمان با مخالف‌خوانی‌هایش از دفتر فرهنگی شهبانو نیز مستمری دریافت می‌کرد، تا قلیچ‌خانی فوتبالیست، در این «روند» حضور فعال داشتند؛ از توده‌ای‌هائی که، به قول شیرازی‌ها چون «آب رو روئک» از این خیمه به آن خیمه می‌خزیدند، سخنی نمی‌گوئیم. ولی زمانی که حکومت از هم فروپاشید، یا به عبارت بهتر، زمانی که حکومت را از هم فروپاشاندند، هیچکدام از اینان در سازماندهی حاکمیت نوین نقشی نداشت! حال این سئوال مطرح می‌شود که نقش این «سفیران» حسن نیت، که از این اردوگاه به آن اردوگاه می‌خزند، چیست؟ اگر اینان نمی‌باید در حاکمیت جدید نقشی بر عهده گیرند، چرا تا به این حد تبلیغات شامل حال‌شان می‌شود؟

با در نظر گرفتن آنچه در کشور ایران پیشتر رخ داده، جواب به این سئوال بسیار ساده است: این افراد می‌باید «سفیران بی‌مسئولیتی» در برابر افکار عمومی مردم باشند. اینان کسانی هستند که می‌باید این پیام «استعماری»‌ را در سطح جامعه بپراکنند: ‌مسئولیتی در برابر اعمال خود بر عهده نخواهید داشت! آزاد هستید که علیرغم همکاری‌های آگاهانه و «عمدی»‌ با عوامل سرکوب و جنایت،‌ هر لحظه که میل داشتید در جبهة مخالف «پناه» بگیرید.

بنی‌صدر، جرثومة ادباری که برای حفظ پست ریاست «جمهوری» آخوندها، حتی حاضر شد خمینی دجال را «پدرمعنوی» خود بخواند، جناب تیمسار مدنی که برای برقراری «حجاب» اسلامی، نیروی دریائی را به جان پلااژدارهای بندر انزلی انداخت و این شهر را در خون فرو برد، «جبهة ملی» و «نهضت‌آزادی» که استخوان‌بندی اولین کابینة حکومت اسلامی را تشکیل دادند و زمینه‌ساز سرکوب مذهبی در ایران شدند، سازمان مجاهدین خلق که نوارهای‌ نیایش به درگاه امام خمینی را‌ دم در دانشگاه تهران، آنروزها صدتومان می‌فروختند، و رهبرشان در مرگ «پدر طالقانی‌شان»، 24 ساعت تمام «امام، امام» می‌کرد، امثال طبری، کیانوری و نگهدار،که در این گیرودار «اسلام شناس» شده‌ بودند، هیچکدام نقشی در سازمان دادن به سرکوب ملت ایران نداشتند! مقصر فقط شخص خمینی بود! فرد کودنی که دست چپ و راستش را هم از یکدیگر تشخیص نمی‌داد! به عبارت دیگر، استعمار در گوش ملت ایران چنین می‌خواند: همصدائی و همنوائی با «فاشیسم» در ایران «جرم» نیست؛ فعال‌مایشائی است، کسب و کار است!

بله، در این راستا، حضور امثال «سیدممد» در خارج، و شوق و ذوق برخی «خارج‌نشینان» به صراحت قابل «تحلیل» می‌شود؛ استعمار دست از لقمة چربی که در ایران برداشته، نخواهد شست. و مسلماً قصد آن دارد که بار دیگر صحنه‌سازی‌هائی را که به «کودتاها» و گربه‌رقصانی‌هائی از قبیل 28 مرداد، 22 بهمن، ‌سیزده آبان و 2 خرداد انجامید، به صورتی دیگر تجدید کند. در اینجا به یک پرسش هنوز جواب داده نشده: آیا ملت ایران اجازه خواهد داد که دوباره قربانی اینچنین صحنه‌سازی‌هائی شود؟ امیدواریم که پاسخ به این سئوال منفی باشد.

۶/۰۸/۱۳۸۵

ریاست جمهوری در ایران!


تحولات چند ماه اخیر نشان می‌دهد که، اگر ارتش آمریکا به دلیل موازنه‌های راهبردی در منطقة خاورمیانه، موفق به ایجاد شرایط جنگی در داخل مرزهای ایران نشود ـ و این شرایط جنگی را مسلماً همة ایرانیان، از همة طیف‌های سیاسی، اگر صداقت داشته باشند مردود خواهند دانست ـ به قدرت رسیدن گام به گام سیدمحمد خاتمی، یا حداقل جناحی سیاسی که به نحوی از انحاء به وی و جریان منسوب به وی وابسته باشد، به تدریج تبدیل به تنها گزینة سیاسی در آیندة نزدیک ایران خواهد شد. در واقع، عملکرد دولت احمدی‌نژاد در همة زمینه‌ها ـ اگر فعالیت‌های وی را بتوان در چارچوب ادارة کشور «عملکرد»‌ خطاب کرد ـ به نحوی صورت گرفته، که امکان به قدرت رسیدن دوبارة جناح وی، نه از طریق بازنگری‌های سیاسی در بطن احزاب و تشکیلات موجود قابل پیش‌بینی است، و نه شاید هیچکدام از همان تشکیلاتی که از روز نخست هواداران قدرت «مهرورزی» بودند، حاضرند یک بار دیگر حضور وی و جناح وی را در رأس قوة اجرائیة کشور «تحمل»‌ کنند.

در نتیجه، از همین امروز می‌باید منتظر شروع فعالیت‌های «انتخاباتی» محمد خاتمی باشیم. مسافرت وی به کشور ژاپن، و متن سخنرانی‌های او در اینکشور، و از طرف دیگر، برنامه‌ریزی‌ جهت سفرهای آتی وی به ایالات متحد، از هم اکنون نشان می‌دهد که حضور وی به عنوان یکی از مهره‌های مورد نظر سیاست بین‌الملل در فضای سیاسی آتی ایران عملاً غیرقابل تردید شده. مسلماً در این میان، گروه‌هائی وجود دارند که به دلایلی متفاوت، از این «گزینة» سیاسی استقبال زیادی خواهند کرد؛ نباید فراموش کرد که حکومت 8 سالة خاتمی برای بسیاری از آنان «عوایدی»‌ به همراه آورد، و هم اینان، امروز تحت عناوین دهان‌پر‌کن و گاه مبهم: «دمکراسی دینی»، «مردم‌سالاری مذهبی»، «آزادی‌مطبوعات در چارچوب اسلام» و ... از بازگشت «سیدخندان‌شان» به قدرت، هر چند که خود وی ریاست قوة مجریه در حکومت اسلامی را با پیشة «تدارکات‌چی» محک زده بود، حمایت‌ها می‌کنند!

ولی اگر بخواهیم صادقانه کارنامة 8 سال حکومت خاتمی را ورق بزنیم، واژه‌های مناسب جهت توصیف برنامه‌ها و دستیافت‌های این دولت بیشتر واژه‌های «شکست»، «مردم‌فریبی»، «بحران‌آفرینی»، «ناتوانی دستگاه دولت» و ... خواهد بود. خاتمی طی حکومت 8 ساله‌اش، نه از «ارزش‌هائی» دفاع کرد که مدعی دفاع‌ از آنان بود، و نه از افراد و «شخصیت‌هائی» که، هر کدام به نحوی از انحاء با توسل به حکومت وی پای به میدان سیاست فعال گذاشته بودند. شعار خاتمی «مبارزه برای مردم‌سالاری» بود، ولی طی 8 سالی که وی حکومت کرد، این واژه هیچگاه در چارچوب روابط موجود در بطن «حاکمیت» ایران و سه قوة کشور، «تعریف» نشد. حتی امروز نیز کسی به صراحت نمی‌داند «مردم‌سالاری دینی» که وی با این آب و تاب در داخل و خارج از آن سخن‌ها می‌گوید چه «صیغه‌ای» است؟

خاتمی، همانطور که شاهد بودیم، در برابر تعطیل «فله‌ای» مطبوعات، در برابر قتل‌عام نویسندگان و شخصیت‌های سیاسی به وسیلة عوامل دستگاه اطلاعاتی کشور (ساواک)، در برابر سوءقصدهای سیاسی‌ای که بر علیة «هواداران‌اش» به دست همین تشکیلات «نظامی ـ امنیتی» سازماندهی می‌شد، در جوابگوئی به نیازهای سیاسی جامعة ایران: آزادی زنان و وضعیت اسفناک حقوقی آنان، حقوق اقلیت‌های مذهبی و حقوق سازمان‌ها و افراد لائیک، آزادی‌های اجتماعی، لغو سانسور بر مطبوعات و انتشارات، گسترش و فعال‌سازی دستگاه قضائی جهت پوشش و حمایت از شهروندان، حمایت‌ از سندیکاهای کارگری و حقوق کارگران، پیشگیری از بحران‌های دانشجوئی و پاکسازی محیط‌های دانشگاهی از گروه‌های فشار دولتی و شبه‌دولتی، و دیگر معضلاتی که طی این 8 سال بر جامعة ایران سایه افکنده بودند، جوابی جز «سکوت»، و در بهترین صورت ممکن، «بی‌عملی» ارائه نداد!

مردم ایران شاهد بودند که طی بحران‌های هولناک دانشگاه، تعطیل‌مطبوعات، کشتار نویسندگان، و ... ماه‌های متمادی «سیدخندان»‌ سکوت اختیار می‌کرد! و فقط زمانی لب به سخن می‌گشود که مشاورانش تشخیص می‌دادند، «بحران» از سر گذشته و ایشان می‌توانند بدون ارجاع کلام به «بحران»، سخنرانی بفرمایند! این نوع «مملکت‌داری»، شاید برای بعضی‌ها کارساز به شمار آید، ولی مسلماً قادر نخواهد بود در برابر معضلات عدیدة کشور ایران پاسخی به همراه آورد. از نظر رفاه، آزادی‌های اجتماعی و سیاسی، آزادی‌های فردی و فرهنگی، امکانات حقوقی و شغلی، و بسیار سرفصل‌های دیگر، ایرانیان در شرایط مردم انگلستان یا فرانسه زندگی نمی‌کنند که برخی نویسندگان و «محققان»‌ به خود اجازه می‌دهند، «مملکت‌داری» به شیوة خاتمی را، در چارچوب دست‌یابی به «مردم‌سالاری» گامی «مثبت» تلقی کنند؛ حمایت از خاتمی در این راستا بیشتر به مضحکه می‌ماند تا تحلیل شرایط اجتماعی ایران!

امروز، در چارچوب سیاست‌های کلان جهانی، کشور ایران می‌باید پای به مرحلة نوینی گذارد؛ گذار از «فاشیسم فراگیر دولتی» به «دمکراسی کم‌رنگ محافل» ـ حکومتی از قماش ترکیه، پاکستان و تایلند! این خواست «استعمار» است، و در این میان بی‌عملی متفکران، متخصصان، سیاست‌مداران و صاحب‌نظران عملاً ملت ایران را به حاشیة تحولات رانده. سازمان‌های رنگارنگ سیاسی کشور در این فضای نوین، یا مقهور همکاری با رژیم شده‌اند، و در راستای هم‌گامی با «تحولات صلح‌‌آمیز» در فضای سیاسی و اجتماعی «حکومت اسلامی»، آیندة سیاسی خود را می‌جویند، و یا در راستای تضاد با حکومت‌اسلامی به مثابه شاخه‌ای از ارتش آمریکا عمل می‌کنند، و به این تفکر دامن می‌زنند که چون گله‌ای سگان وحشی آمادة دریدن «حکومت اسلامی» هستند. هر دو این مواضع آزاردهنده است، چرا که نه با همکاری تنگاتنگ با «فاشیسم» می‌توان «ماهیت»‌ مردم ستیز آنرا تغییر داده و تلطیف کرد، و نه اینکه با گوش به فرمان ماندن به فرامین یک ارتش اجنبی می‌توان سنگی از سر راه رشد و تعالی یک ملت برداشت.

تلاش‌ محافلی که محمد خاتمی را در مقام «سفیر» تام‌الاختیار «مردمسالاری دینی»، به چهارگوشة جهان اعزام می‌کنند، در واقع جلوگیری از به ثمر رسیدن یک اصل کلی در تفکر اجتماعی و سیاسی کشور است. اصلی که می‌باید سیاست را نه در مقام پاسخگوئی به نیازهای محافل بین‌الملل، که در چارچوب قدرت سیاست‌مداران در پاسخگوئی به نیازهای ملت ایران به محک آزمایش گذارد. این اصل امروز، بیش از هر روز دیگر ـ حتی طی سیاه‌ترین دوره‌های سرکوب دولت میرحسین موسوی منفور ـ از طرف گروه‌ها و تشکیلات سیاسی «سازشکار»‌ و «جنگ‌آور»، به زیر سئوال برده شده. به صراحت بگوئیم، کشوری چون ایران، با بیش از 3 میلیون آواره و پناهندة سیاسی که در اقصی نقاط جهان پراکنده شده‌اند، در راستای «انتخابات» ریاست جمهوری آیندة کشور، خارج از گزینه‌های حاکمیت اسلامی، هیچ در چنته نخواهد داشت. فرداست که بازهم در آستانة انتخاباتی دیگر، شاهد خواهیم بود که سازمان‌ها، احزاب و گروه‌هائی که هر یک کارنامه‌ای 50 یا 60 ساله از «مبارزات» سیاسی خود قلمی کرده‌اند، به این بسنده خواهند کرد که با فلان نامزد انتخاباتی رژیم، موافق‌اند یا مخالف! پر واضح است که چنین موضع‌گیری‌هائی به هیچ عنوان جوابگوی نیازهای کشور نیست.

شاید برای اجتناب از فروافتادن در منجلابی نوین، آندسته از سازمان‌ها و احزاب سیاسی کشور که پشتیبان سیاستی مستقل‌تر و کارآمدتر هستند، می‌باید پیش از آنکه امثال محمد خاتمی بار دیگر گوی سبقت را در میدان سیاست بربایند و خود را به تنها نامزد «معتبر» تبدیل کنند، برنامه‌ای فراگیر جهت برخورد با رخداد انتخابات ریاست جمهوری در ایران تدارک بینند. برای اینکار فرصت زیادی پیش روی نیست.

۶/۰۷/۱۳۸۵

هم صادق و هم زيبا



از قضای روزگار امروز در یکی از ارگان‌های رسمی سردار اکبر رفسنجان چشمم به جمال بی‌مثال آقای «زیباکلام» افتاد. البته جمال ایشان چندان «زیبا»‌ نیست، کلام‌شان زیباست؛ کسی هم نمی‌تواند «زنگی و کافور» در اینجا مثال بیاورد! بگذریم. ولی «زیبائی» ‌کلام را که ایشان از سر راه نیاورده‌اند که خدائی ناکرده خیرات و مبرات کنند، این «زیبائی»‌ به درد می‌خورد؛ مشکل می‌گشاید؛ دل از جهانی می‌برد؛ روی برخی سیاه و عبای بعضی سپید می‌کند؛ و ...!

و باز هم از قضای همان روزگار، تقریباً یک سال پیش (8 تیرماه 1384) هم چشمم افتاده بود به مقاله‌ای که در نشریة «وزینة» شرق، همین زیباکلام خودمان «قلمی» کرده بود. حالا یکی می‌پرسد، «چطور از قضای روزگار چشمت همیشه می‌افتد به این زیباکلام؟» دلیل‌اش را نمی‌دانم! ولی این مقاله آنقدر «زیبا» بود که حتی یک نسخه‌اش را همانجا گذاشتم روی دیسکت که مبادا از دست برود و «دست ملتی در حنا گذارد!» این مقاله گویا در دوره‌ای نوشته شده که طی انتخابات ریاست جمهوری «بوی الرحمان هاشمی»‌ بلند شده بود؛ معلوم بود که می‌بازد، و یا «تأئید» شده بود که باخته!

البته امت اسلام، «اتحاد» میان شرق و روزآن‌لاین را که، یکی در بلاد کفر و دیگری در سرزمین اسلام ریشه دارد، پیش از این‌ها تبریک گفته‌اند، باز هم تبریک و تسلیت می‌گویند. در مقالة یکسال پیش، زیباکلام تیتر زده بود: «آقای هاشمی سرتان را بالا بگیرید!» و بعد در ادامه سخنانی‌از «فعالیت‌های»‌ هاشمی برای انقلاب به زبان می‌آورد، و اینکه ملت می‌داند هاشمی «برای انقلاب چه‌ها کرد!» در آخر هم اضافه می‌کند، «شما می‌بايستى بیائید و تخریب شوید!» و ادامه می‌دهد، «دین شما [به انقلاب] آن است که آبرو و حيثيت‌تان را» از دست بدهید. بنده که اگر چنین «هواداری» می‌داشتم، حکم اعدامش را صادر کرده بودم، چرا که «زیباکلام» با این «تبلیغات»، تتمه آبروی این ملای مفلوک را هم برد. در واقع، با قرائت این مقاله دلم برای هاشمی کباب شد! یک عمر به این «زیباکلام» نان داد که، در فردای شکست انتخابات، بجای «تسلیت»، اینطور سنگ روی یخ‌اش کند! دست هاشمی «نمک» نداره آقا!

آقای «زیباکلام»، که چون دیگر صاحب‌منصبان حکومت اسلامی از «فرهیختگان» دانشگاهی هم هستند، و گویا عمری به پامنبری «استاد» سروش خودمان گذرانده‌اند، در ادامة مقالة یک‌سال پیش خود می‌نویسند، «آقاى هاشمى ما همه مان رفتنى هستيم، آنكس كه مى‌ماند و در آخر خواهد خنديد، تاريخ اين مملكت خواهد بود.» البته نمی‌خواهیم از «فرهیختگان» ایراد و اشکال بی‌دلیل بگیریم، ولی بر این ترهات، تاریخ که هیچ، فلسفه هم خواهد خندید. تاریخ را مجسم کنید که دستش را گذاشته رو شکم، حالا نخند که کی بخند، هاشمی هم دست در دست «زیباکلام»، «رفتنی» شده‌اند! بله انقلاب کردیم که تاریخ بخندد، جغرافیا گریه ‌کند، علوم طبیعی مویه ‌کند، ریاضیات زنجیر بزند و ... بیخود نیست که از روز 22 بهمن بعضی‌ها مرتب سخن از «تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه» می‌گفتند! «تحکیم این وحدت» را انسان در کلام «زیباکلام» به چشم می‌بیند.

ولی اشتباه نکنید، از یک‌سال پیش تاکنون، «زیباکلام» کلامش بسیار زیباتر شده. گویا کلام ایشان مثل قهرمانان زیبائی اندام مرتب ورزش می‌کند، چون خیلی هم خوش هیکل‌تر شده. دلیل این «زیبائی»‌ را در مقاله‌ای می‌یابیم که در 6 شهریور 1385، در روزآن‌لاین از ایشان به چاپ رسیده، تحت عنوان «قهرمان‌سازی‌های کاذب!» از این تیتر استادانه چنین بر می‌آید که گوئی «قهرمان سازی» از نوع صادق هم داریم! البته اهل فن می‌دانند که حتماً مقصود استاد، «قهرمان‌های کاذب» بوده و در زمان نگارش این مقالة «عمیق» قلم‌شان کمی لغزیده. گناه که نکرده‌اند، حافظ هم قلمش می‌لغزید! ولی اگر جداً سخن از «قهرمان‌سازی‌های کاذب» باشد‌، حتماً از کشفیات نوین «حوزه و دانشگاه» است، که اخیراً فناوری آب سنگین را هم ممکن ساخته!! و همین تحقیقات باعث بازداشت «مهندس» خوب خودمان خوئینی‌ها شد (البته نمی‌گویند خوئینی‌ها، می‌گویند خوئینی که حسن شهرت عموجان‌شان گریبانگیرشان نشود)! مخالفان می‌خواهند جواز بهره برداری از «قهرمان‌سازی صادق» را از جیب آقای خوئینی‌ها زده، به اسم خودشان بنویسند؛ در هالیوود دکان تولیدی به راه بیاندازند! البته اگر «شیرینکاری‌های»‌ یک سال پیش «زیباکلام» را به چشم ندیده بودیم، اهل فن ایراد می‌گرفتند که، «ایشان نگفته‌اند، روزآن‌لاین نوشته!» ولی امروز دیگر شکی نیست که، اگر در سرزمینی موفق شویم «تاریخ را بخندانیم»، «قهرمان‌سازی صادق» هم می‌تواند وجود داشته باشد!

«زیباکلام»، همچون گذشته‌ها، با کلامی بسیار «زیبا» در مقالة جدید، الحق که نقدی همچون خودشان «فرهیخته» بر روند «قهرمان‌سازی‌های»‌ سیاسی در چند سالة اخیر در ایران می‌نویسند، و اشاره می‌فرمایند که، «اگر در فوتبال آخر هستيم، در عوض در جدول اخذ جوايز مبارزه با پايمال‌كردن حقوق بشر در صدر قرار داريم». بله، همه جا که نمی‌شود شاگرد اول شد، در اینمورد باید با ایشان هم‌رأی شویم، و اتفاقاً یکی از همین مصادیق «زیرپای گذاشتن حقوق بشر در ایران»، «شکست هاشمی در انتخابات» است. مگر کسی می‌تواند قبول کند که مملکتی به «هاشمی» رأی ندهد؟ حالا اگر احمدی‌نژاد تقلب کرده، حق هاشمی را که نباید بخورند! بنده هم با زیباکلام همعقیده هستم، می‌باید دست از این «قهرمان‌سازی‌های کاذب» برداریم و «قهرمان‌‌سازی‌هائی صادق» کنیم. و از آنجا که حضرت «زیباکلام»‌ نام کوچک‌شان «صادق» است، پیشنهاد می‌کنم که خود ایشان روند «قهرمان‌سازی» را نشان‌مان بدهند!

نویسندة دانشمند «قهرمانی‌سازی‌های کاذب» در ادامة همین مقاله، پتة همة «اصلاح‌طلبان» و «انقلابیون» از راه رسیده‌ای را که با گرفتن «قلم‌خودنویس‌طلائی» بر علیة نظام اسلامی «توطئه» می‌کنند، روی آب می‌اندازد، و می‌گوید این‌ها همه «کاذب» هستند، چرا که در آغاز انقلاب هم خیلی‌ها با «خشونت‌» مخالف بودند ولی کسی «قلم‌خودنویس» به آن‌ها جایزه نداد! بله آقای رفسنجانی هم همین عقیده را دارند. البته بررسی «افکار» عمیق «زیباکلام» در یک وبلاگ صورت نمی‌گیرد، چرا که سواد قلم‌ ما به زیبائی کلام‌ ایشان نیست، و ممکن است با تکرار سخنان‌شان ما هم مثل «تاریخ به خنده بیافتیم»، و این چند چکه آبروئی را که با هزار زحمت برای خودمان درست کرده‌ایم به کلی از دست بدهیم.

ولی برای اطلاع «دانشمند» عزیز خودمان می‌خواستم عرض کنم که قرار شده «محافل»‌ مختلف جهانی با در نظر گرفتن «فداکاری‌های» هاشمی و دوستان‌اش در راه انقلاب و ملت ایران، و عمق دانش و فرهنگ عمله و اکره‌ای که امروز تحت عنوان «اندیشمند»، «نویسنده»‌ و ... به خورد ملت ایران می‌دهند، به موازات قلم طلائی، نوبل و دیگر خروس قندی‌ها، جوایز ویژه‌ای هم جهت «کورکچل‌های» بلاد اسلام درست کنند،‌ که هم به کار و معیشت‌شان بخورد و هم برای دیگر «فرهیختگان» در سطح جهان دردسر فراهم نیاورد. به طور مثال، «چماق طلائی»، «تاکسی‌بار طلائی»، یا مثلاً «نوبل بهترین شکنجه‌گر سال»، «خرس طلائی بازجویان صادق»، «چاقو ضامن‌دار طلائی» و ... به این ترتیب، هر چه سریعتر این نیاز واقعی کشور عزیزمان ایران را هم، چون دیگر نیازهای پیشین بر آورده کنند. البته به «صادق» جان پیشنهاد می‌کنم که اگر قصد برخورداری از این «جوایز جدید» را دارند، بهترین کار این است که فعلاً زیبائی کلامشان را از چشم نامحرم «بپوشانند»، ‌ چون حتی برای این «جوایز» هم پارتی‌بازی حد و حدودی دارد، باباجان!

 Posted by Picasa