SAEED SAMAN

 

با سانسور دولت‌ها در اینترنت مقابله کنیم

انگولک‌چی در توئیتر
فهرست فیلترشکن‌ها
TOP 10 ++++++++++++
  • آن‌بلاکآل
  • پیچ ‌واش
  • گویدل
  • بیاندلاکس
  • پراکس ایزی
  • فری پراکسی
  • بلاکس گان
  • سی تانل
  • سنیک می
  • مانستر
  • مرورگر پراکسی در آخر همین صفحه
    با این مرورگر می‌توانید مستقیم به پراکسی‌های آزاد دست پیدا کنید!
    مطالب دیگر
    دریافت وبلاگ از طریق ایمیل

    Your email address:


    Powered by FeedBlitz

    مطالب دیگر
    Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Duis ligula lorem, consequat eget, tristique nec, auctor quis, purus. Vivamus ut sem. Fusce aliquam nunc vitae purus.
    مطالب دیگر
    نفت، دلار، مسالمت!
    ۳/۲۸/۱۳۹۶



    روز چهارشنبه 25 خردادماه سالجاری،   رکس تیلرسون،‌   وزیر امور خارجة ایالات‌متحد در برابر کمیتة سیاست خارجی سنای آمریکا،   تمایل واشنگتن را به تغییر  مسالمت‌آمیز حکومت ملایان به سوی رژیمی دیگر اعلام نموده!   پر واضح است که محافل داخل و خارج ایران در برابر این موضع‌گیری سریعاً عکس‌العمل نشان دهند.    با این وجود،   نمی‌باید در تحلیل اظهارات تیلرسون شتاب به خرج داد.   و خصوصاً نمی‌باید آمال و آرزوهای واپس‌زده شدة برخی گروه‌های سیاسی داخلی و خارجی را در بررسی چند و چون این اظهارات به میدان بحث و بررسی کشاند.    دلیل نیز روشن است؛   ایالات متحد از نخستین روزی که روح‌الله خمینی را در معیت مهره‌های شناخته شدة سازمان سیا با ایرفرانس به ایران صادر کرد،   پیوسته و به صور مختلف «تمایلات» خود را نیز در مورد عملکرد و شیوة سیاستگزاری این رژیم به رسانه‌ها کشانده.    ارائة تصویر دلپذیر از اسلام؛‌   نقد رژیم ملائی؛  تمایل به تلطیف این رژیم؛   ارائة راهکار جهت بهبود شرایط ایرانیان؛  مبارزه با استبداد و ضدیت با اسلام تندرو؛   همکاری و در باغ‌سبز نشان دادن به ملایان «میانه‌رو»؛    و ...  موضع‌گیری‌هائی است که طی 4 دهة گذشته در برهه‌های متفاوت به تناوب از سوی واشنگتن اتخاذ شده،  و ادعای ملایان مبنی بر مخالفت آمریکا با اسلام را تثبیت کرده.  اینهمه بدون آنکه مواضع شداد و غلاظ آمریکا تغییر مثبتی در سرنوشت ایرانیان به وجود آورد.   پس می‌باید پرسید،   سیاست آمریکا در مورد ایران چیست،  و این اظهارات «لفظی و فصلی» که طی سالیان دراز فقط به درد تأئید تبلیغات حکومت متحجر ملایان خورده،‌  چه مفهومی از منظر سیاست بین‌المللی می‌تواند داشته باشد؟ 
      
    در مطلب امروز سعی بر این خواهد بود که تا حد امکان از سیاست «متلون و نامشخص» ایالات‌متحد در مورد ایران رفع ابهام شود.  در این راستا،  ابتدا نیم‌نگاهی به تاریخچة تحولات سیاسی ایران پس از کودتای 22 بهمن 57 می‌اندازیم،  کودتائی که خود بازتابی بود از نیازهای استراتژیک متغیر واشنگتن.    سپس تحولات اخیر ایالات‌متحد و بن‌بست‌های نوین در سیاست خارجی اینکشور را بررسی می‌کنیم.   پس نخست بپردازیم به کودتای 22 بهمن 57 و برقراری حکومت ملایان.

    سخن کوتاه کنیم!   کودتای 22 بهمن به نوبة خود موضع‌گیری ایالات‌متحد در برابر تحولاتی بود که در منطقه،  خصوصاً به دلیل تشدید نفوذ اتحادشوروی در ساختار دولت افغانستان ایجاد شده بود.    ارتش استعماری شاهنشاهی،  برخلاف اظهارات مسخرة چپ‌نمایان و اسلام‌زدگان،  نمی‌توانست یک‌شبه به ملت پیوسته،   سرنیزة‌ خود را از سینة مخالفان رژیم شاهنشاهی برداشته متوجة دربار کند؛   عکس‌العمل ارتش شاهنشاهی صرفاً بازتابی بود از تغییر موضع سرفرماندهی آن؛  سرفرماندهی‌ای که بدون اجازه پنتاگون آب هم به دهان نمی‌گذارد.   با این وجود،   «پیروزی بزرگ» ایالات‌متحد در ایران و برقراری حکومت ملائی،   تلخ‌کامی‌هائی نیز برای واشنگتن به همراه آورد.    این «پیروزی» کاخ‌سفید را جهت توجیه مواضع‌اش در افکار عمومی جهانی دچار مشکلاتی کرد!   خلاصه بگوئیم،   جایگزینی یک رژیم ظاهراً «متمدن»،   با یک رژیم وحشی،  قرون‌وسطائی و ضدبشری حتی برای سیاست خارجی بی‌آبروی ایالات‌متحد نیز کار ساده‌ای نبوده و نیست.   در نتیجه،   واشنگتن می‌بایست «در ظاهر» و به صورت رسانه‌ای مخالفت خود را با شرایط ضدبشری‌ای که به دست خود در ایران به راه انداخته بود «نشان» می‌داد.  و این است دلیل موضع‌گیری‌های «فصلی» و رسانه‌ای کاخ‌سفید در «مخالفت» با رژیم ملائی در ایران. 

    همانطور که بالاتر نیز عنوان کردیم،   در کمال تعجب،  در شرایطی که خصوصاً طی نخستین سال‌های پس از فروپاشی اتحادشوروی،   آمریکا تنها بازیگر عمده در عرصة سیاست جهانی بوده،  علیرغم «مخالفت‌های» پیوستة واشنگتن با رژیم اسلامی حاکم در تهران،   قدرت عمل ملایان در صحنه‌های داخلی و منطقه‌ای هر روز افزایش یافته!   حال باید ببینیم رژیمی که بدون سرکوب فراگیر و سازماندهی شدة اجتماعی،   قادر به حفظ موقعیت خود در داخل مرزها نیست،   و در زمینة شیوة تولید نیز فاقد هر گونه تکیه‌گاه صنعتی،  علمی و یا نظامی است،   چگونه می‌تواند در شرایطی که تنها ابرقدرت جهان با او از در مخالفت در ‌آمده،   به موجودیت‌اش ادامه داده،  هر روز قدرت‌نمائی بیشتری کند؟   پاسخ به این سئوال از سوی عوامل حکومت ولایت‌فقیه روشن است:   حقانیت رژیم اسلامی و حمایت خداوند و امت مسلمان از  اسلام و علی خامنه‌ای!   ولی در واقع و از منظر منطقی‌ فقط یک عامل می‌تواند چنین رژیمی را سرپا نگاه دارد:   حمایت واشنگتن. 

    پس از گذار از این مرحله،   با سهولت می‌توان به ریشة لفاظی سیاست‌بازان آمریکائی در مخالف‌نمائی‌های واشنگتن با ایران اسلام‌زده دست یافت.    اگر در دوران بلبشوی یلتسین و بلاتکلیفی اتحادشوروی سابق،   عربده‌های ضدملائی واشنگتن بیشتر تلاشی بود جهت تثبیت تصویر دروغین «ضدآمریکائی» از دست‌نشاندگان‌اش در تهران،    در سال‌های اخیر،  این برخورد تغییر ماهیت داده،  و به دلیل بازگشت قدرتمندانة فدراسیون روسیه به داده‌های استراتژیک جهانی،  عربده‌های مخالف‌خوان واشنگتن را می‌باید بیشتر نوعی ارسال پیام از سوی کاخ‌سفید برای کرملین تلقی کرد.   البته در این میانه،  در هر مقطع «وق‌‌وق»‌ عملة ولایت‌فقیه نیز از تهران و خارج مرزها به گوش می‌رسد،   وق‌وقی که عملاً هیچ اهمیتی ندارد،   و بیشتر هیاهوی اراذل و اوباشی است که به خیال خود از آب گل‌آلود ماهی‌ می‌گیرند.

    ولی در شرایط فعلی،  و به عبارت صریح‌تر در دوران ترامپ مشاهده می‌کنیم که مسائل جدیدی پای به میانة روابط سنتی «گنگ» ملا با گاوچران می‌گذارد.  حضور این مسائل نوین بی‌دلیل نیست.  چرا که شاهد بودیم،   برنامة باراک اوباما برای ایران ـ جنبش سبز ـ  که به معنای اعطای «اعتباری نوین» به حکومت ولایت‌فقیه بود خوشبختانه با شکست مفتضحانه روبرو شد.   و به دنبال آن،  شکست پروژة «بهارعرب» نیز مکملی شد بر رسوائی هر چه بیشتر واشنگتن.   از اینرو،   در مقطع فعلی،  دولت آمریکا در زمینة ارائة دکترین مشخص جهانی تا حد امکان «دست‌به‌عصا» عمل می‌کند.   به همین دلیل نیز در دوران انتخابات ریاست‌جمهوری،   ترامپ هر چند برخی اوقات «توافق هسته‌ای» را به قول خودش «پاره‌پاره» می‌کرد،  بیشتر دست به سخنوری‌ در زمینة «امور داخلی» می‌زد!   برای مکزیکی‌ها دیوار می‌کشید؛  برای برنامة خدمات پزشکی اوباما خط‌ونشان می‌کشید؛   مهاجرت را متوقف می‌کرد؛  از پیمان «نفتا» خارج می‌شد؛   و ...  اینهمه برای آنکه وانمود کند،  «مردی است تنها» که فقط با تکیه بر ثروت فردی خود می‌خواهد رئیس‌جمهور «مردم» آمریکا بشود!   ولی در قفای پرده،    حزب جمهوری‌خواه است که پشت سر وی ایستاده،   و قصد دارد اینبار از تکرار اشتباهات هولناک دمکرات‌ها اجتناب کرده،   تا حد امکان دکترینی «معتبر»،   قابل‌اجرا،  و خصوصاً هم‌ساز با مواضع مسکو در زمینة مسائل بین‌المللی از آستین بیرون بکشد.  باشد تا از بی‌اعتباری هر چه بیشتر ایالات‌متحد در زمینة مسائل بین‌الملل بکاهد.      

    عدم وجود «دکترین» در دولت ترامپ،  در هفته‌های نخست ریاست‌جمهوری وی از سوی توجیه‌گران و رسانه‌های «محفلی»،   نمایه‌‌ای از «تازه‌کار بودن» حضرت ریاست‌جمهوری معرفی می‌شد!   تو گوئی اگر ترامپ در سیاست سابقه‌دار می‌بود،  در فردای پیروزی از رختخواب بیرون ‌آمده،   شخصاً یک «دکترین» برای جهانیان می‌نوشت!   ولی در واقع،  نبود دکترین در سیاست خارجی آمریکا فقط به دلیل شکست دکترین‌های ظاهراً «برنده» و «هوشیارانة» باراک اوباما و جرج‌والکر بوش است.   امروز آمریکا توان این را ندارد تا متحمل شکست یک دکترین جدید شود.   به همین دلیل مقامات آمریکائی همچون جاشویانی که در آب‌های خطرناک کشتی می‌رانند،   مرتباً عمق آب را در اطراف دکل اندازه گرفته،   به ناخدا اعلام می‌دارند،  باشد تا به جمع کشتی‌شکستگان نپیوندند.  و اظهارات «ظاهراً» ضدونقیض مقامات واشنگتن دقیقاً به همین دلیل گوش فلک را کر کرده.  

    آمریکا امروز به صراحت دریافته که در بسیاری زمینه‌ها،  خصوصاً در عرصة اطلاعات و ضداطلاعات حریف فدراسیون روسیه نیست.   به همین دلیل نیز براستی از شکستی نوین می‌هراسد،   و سعی دارد با نزدیک شدن هر چه بیشتر به روسیه،   امکان شکست دکترین جدید جهانی خود را تا حد امکان «تقلیل» دهد.  ولی این سئوال مطرح می‌شود که،  آ‌یا هم‌نشینی «کرملین ـ کاخ‌سفید» در شرایطی که منافع دو پایتخت هر روز متنافرتر از روز پیش می‌شود،   امکان‌پذیر خواهد بود؟ 

    در این مقطع است که می‌توان به تحلیل اظهارات اخیر تیلرسون پای گذارد.   بارها در مطالب این وبلاگ گفته‌ایم که هماهنگی «ادعائی» فدراسیون روسیه با حکومت جمکران یکی از دروغ‌های ساخته و پرداختة‌ سازمان سیا است.   روسیه در مرزهای جنوبی خود به هیچ عنوان حاضر به قبول موجودیت حکومت اسلامی در وضعیت اجتماعی،  سیاسی و نظامی فعلی‌اش نیست.  ولی جلوگیری کرملین از فروپاشی در حکومت اسلامی،‌   فقط به این دلیل است که روسیه گزینة آیندة آمریکا در ایران را مخرب‌تر،  واپس‌گرایانه‌تر و خصوصاً ضدروسی‌تر از حکومت فعلی تحلیل می‌کند.  

    همانطور که شاهدیم آمریکا در ایران تلاش‌های زیادی جهت پیش‌کشیدن مهره‌های «شیخ‌وشاه» صورت می‌دهد.   میدان دادن به مصاحبه‌های رضاپهلوی،   انعکاس عرعر شیخ‌الاسلام‌های سبز و بنفش،‌   وراجی و جفنگ‌بافی پاسداران و ساواکی‌های صادراتی به ینگه‌دنیا،  و ... جملگی نشاندهندة «گزینه‌های» مورد علاقة واشنگتن است.   ولی این گزینه‌ها که جملگی از فاضلاب محفل استعماری «شیخ‌وشاه» بیرون کشیده می‌شود،   ظاهراً آنقدرها برای روسیه قابل قبول نیست.   به همین دلیل تیلرسون،  جاشوی دم دکل،  از تغییر حکومت ملایان دست‌نشاندة آمریکا صرفنظر کرده و خواهان «تغییر مسالمت‌آمیز» شده:     

    «[...] حمایت از عناصری در داخل ایران که به تغییرمسالمت‌آمیز منتهی شود [...]»
    منبع:  رادیوفردا،  26 خرداد، 1396     

    به عبارت ساده‌تر،  اینبار آمریکا رسماً به روسیه اعلام می‌دارد که سیاست فروپاشانی را کنار گذارده و برخلاف برنامه‌های «بهارعرب» قصد ندارد مهره‌های نشاندار سازمان سیا را به صورت یک‌جانبه در ایران به میدان بیاورد.   خلاصه بگوئیم،  تیلرسون با پیش کشیدن «تغییر مسالمت‌آمیز» همان نقطه‌نظری را مورد تأئید رسمی قرار می‌دهد که سال‌هاست از سوی روسیه در مورد ایران و دیگر کشورهای منطقه ـ  ترکیه،  عراق،  سوریه،  افغانستان،  پاکستان، و ... ـ  مورد توجه قرار دارد.  

    البته پرواضح است که عملی شدن چنین «تغییر مسالمت‌آمیزی»،   نوکران شناخته شدة واشنگتن را در تهران به شدت نگران کند.  اینان موضع حاکمیت بلامنازع استعماری را که در فردای 22 بهمن 57 از دست‌های پر مهر سازمان سیا تحویل گرفته‌اند از دست خواهند داد.   به همین دلیل پاسداران و جوجه ملایانی که ادعای «نبرد با امپریالیسم» دارند در واکنش به این اظهارات زبان به هتاکی گشوده،   ارباب‌شان را متهم به دخالت در امور داخلی ایران می‌کنند!  

    با این وجود،  به استنباط ما،   جاشویان کاخ‌سفید با تلاش شبانه‌روزی نهایت امر موفق خواهند شد تا حد امکان سیاست مورد نظر واشنگتن در ایران را به نظریات روسیه نزدیک کنند.   ولی روشن نیست که نتیجة تلاقی و هماهنگی سیاسی بین دو پایتخت،  در عمل برای ایرانیان چه به ارمغان خواهد آورد.   این مطلبی است که نیازمند بررسی جداگانه‌ای می‌شود،   و در تحلیل آن می‌باید مسلماً زیرساخت‌های سیاسی و اجتماعی،   و خصوصاً درجة آگاهی عمومی را مورد توجه قرار داد. 





    posted by Saeed Saman سعید سامان @ ۳:۵۹ بعدازظهر   0 comments
    خجسته روز 7 ژوئن!
    ۳/۱۷/۱۳۹۶



    از ابعاد و احیاناً صحت و سقم عملیات تروریستی امروز تهران،   هیچ خبر موثقی در دست نیست.   فقط یک مطلب را می‌توان به جرأت عنوان کرد و آن اینکه،   با اعلام رسانه‌ای این «عملیات»،   دیوار‌های جزیرة ثبات و امنیت حکومت «ولی‌فقیه» فروریخته.  فرصت‌طلبان،  مفت‌خورها و راحت‌طلبانی که پس از کودتای 22 بهمن 57 به دلیل وحشت از تحولات اجتماعی و فرهنگی و خصوصاً فرار از تغییرات اقتصادی،   به تنبان پارة روحانیت انگلیسی‌مرام شیعه چنگ‌ انداختند،   و این جرثومه‌های نکبت و ادبار را به بت‌ زرین ملت ایران تبدیل کردند،   در این صبحدم «تاریخی» به صراحت دریافتند که سوراخ دعای «شیخ‌وشاه» حاجت‌شان را برآورده نخواهد کرد.   نه آخوند خواهد توانست در برابر تندباد تحولات استراتژیک و منطقه‌ای دوام و بقاء این حضرات را حفظ کند،  و نه انگلستان و آمریکا به دادشان خواهند رسید.   با این وجود،   نمی‌باید تحولات استراتژیک را در این میانه فراموش کرد؛  چه این تحولات نه تحت تأثیر منافع تنگ‌نظرانة قشرهای اجتماعی،  که در چارچوب الزامات منطقه‌ای تعریف خواهد شد؛   از این واقعیت به هیچ عنوان برای هیچکس گریزی متصور نیست. 

    این واقعیت پس از سفر اخیر دونالد ترامپ به عربستان سعودی تبعات گسترده و آنی خود را در افغانستان،   انگلستان،  ترکیه،  سوریه و اینک پایتخت ایران،  یعنی شهر تهران به نمایش گذارده و یک بار دیگر به اثبات رساند که تغییر در موضع‌گیری‌ قدرت‌های جهانی با چه سهولتی می‌تواند موجودیت یک رژیم سیاسی،   و حتی داده‌های «ابدی» انگاشته شدة یک   منطقه را یک‌شبه کن‌فیکون کند.   می‌بینیم چگونه یک «دیدار استراتژیک» می‌تواند،  از حکومت دست‌نشانده و ضدایرانی ولایت‌فقیه که با حمایت سازمان سیا و «ام. آی.6» باد در غبغب‌اش می‌انداخت و طی دهه‌ها خود را «آقای جهان اسلام» معرفی می‌کرد،   طعمة بی‌پناه،   بدبخت و مفلوک مشتی تروریست مسلح تحویل دهد.   و این تغییرات بار دیگر نشان می‌دهد که هیاهوی افتخارات و عظمت و اقتدار در این نوع «حکومت‌ها» چیزی نیست جز آب همان آفتابه‌ای که فقط به درد کون‌شوئی پس از تخلی می‌خورد.
      
    امروز با خواندن خبر عملیات کذا بی‌اختیار به یاد محمدرضا پهلوی افتادم.   آنزمان که انگشت شست‌اش را حائل جلیقة ضدگلوله می‌کرد و در برابر دوربین تلویزیون «قُطبی» می‌فرمود:  «حالا نوبت چشم آبی‌هاست که برای ما کار کنند!»   طفلک اعلیحضرت فراموش کرده بود که همین چشم آبی‌ها بودند که با کمک مصدق‌السلطنه،  پیشخدمت سفارت انگلستان و 10 ‌هزار دلار پول ناقابل،  روز 28 مرداد 1332 او را سرکار گذارده بودند.   بله،‌  وقتی امر بر شما مشتبه می‌شود،  فراموش می‌کنید از کدام سوراخ بیرون آمده‌اید،  و آن روز که دوائر حفاظت وزارتخانه‌ها برای ارباب آمریکائی‌شان «انقلاب اسلامی» به راه می‌اندازند و وزارتخانه‌ها را فلج،‌   و امور کشور را متوقف می‌کنند،   نه آن جلیقة ضدگلوله به دادتان خواهد رسید،   و نه چشم‌آبی‌ها برای‌تان دست تکان می‌دهند.  که از قدیم گفته‌اند،   دیوار خلا را همان معماری فرومی‌ریزد که سنگ‌زیر بنای‌اش را گذارده؛   می‌داند کدام سنگ را باید بکشد تا «دروازه‌های تمدن طلائی»،  یا «فرهنگ انقلاب اسلامی» به زیر آوار برود.    

    با این وجود،   اگر ریشه‌های رژیم ضدایرانی ولایت‌فقیه و «شخصیت‌های» آن،   آ‌نقدرها با اصل‌ونسب رژیم شاهنشاهی و لات‌ولوت‌های آریامهری فاصله‌ای ندارد،   شرایط منطقه با آن روزها خیلی تفاوت نشان می‌دهد.  چرا که آمریکا دیگر نمی‌تواند با یک مانور «دوستانه و محفلی» در منطقة خاورمیانه رژیم تغییر دهد؛   حداقل ناتوانی و عجز واشنگتن در این نوع مانورها را به صراحت در مورد سوریه و ترکیه شاهد بوده‌ایم.   در نتیجه،  آنچه در تهران به وقوع پیوسته می‌باید در چارچوب استراتژی‌های نوین منطقه مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد.  و این چارچوب‌ها به ما نشان می‌دهد که متمرکز کردن قدرت «اطلاعاتی ـ امنیتی» ایالات‌متحد در عربستان،  امارات و مصر معنائی جز فشار هر چه بیشتر بر جمکران،   ترکیه،   افغانستان و عراق نخواهد داشت.   فشاری که در ابعاد «نظامی ـ  امنیتی» باعث خواهد شد تا این پایتخت‌ها در کسب حمایت علنی و یا زیرجلکی از ایالات‌متحد هر روز ناموفق‌تر باشند.  در واقع،  تحرکات تروریستی اخیر در تهران  ـ  حتی اگر این تحرکات صرفاً صوری و رسانه‌ای باشد ـ   به صراحت نشاندهندة پایان «ماه عسل» آتلانتیسم و آخوندیسم است.  و این خبر برای آنان که خواستار تغییرات اساسی و پایه‌ای در رژیم حاکم بر کشور ایران هستند مسلماً خبر خوشی است.



    posted by Saeed Saman سعید سامان @ ۵:۵۵ بعدازظهر   0 comments
    ارعاب و انتخابات!
    ۲/۳۰/۱۳۹۶



    سرانجام انتخابات مهندسی شدة حکومت اسلامی برگزار شد،   و حسن روحانی همانطور که انتظار می‌رفت،   برای چهار سال دیگر به ریاست قوة مجریه دست یافت.   در تحلیل و تفسیر روند «بساط» انتخابات که هر از گاه توسط حکومت ملایان به راه می‌افتد،   عقاید و نظرات متفاوت می‌توان یافت.   گروهی که در درون هیئت‌ حاکمه از جمله خرده‌پاهای «نظام» به شمار می‌روند،  این «بساط» را نشانة قدرت رژیم ولی‌فقیه،  حقانیت حاکمیت اسلام انقلابی و مقبولیت قانون اساسی آن تلقی کرده،   از آنچه «حضور مردم» پای صندوق‌های رأی می‌خوانند برداشتی قدرت‌مدارانه و گله‌پرورانه دارند.   گروهی دیگر که رژیم را از پایه مردود می‌دانند،   آمار ارائه شدة انتخابات را دروغ ‌خوانده،   ادعا می‌کنند که حمایتی از «انتخابات» صورت نگرفته.  همچنین گروه‌هائی دست به نظریه‌پردازی «چپ‌گرایانه» زده انتخابات سرمایه‌سالارانه را محکوم می‌کنند و خواستار سقوط سرمایه‌داری جمکران می‌شوند؛   و گروهی نیز دست به فحاشی برداشته ملت را احمق و بی‌شعور می‌خوانند،   و ... ولی آنچه کم‌تر مورد اعتنا قرار می‌گیرد،  این واقعیت است که نه انتخابات می‌تواند فی‌نفسه نمایه‌ای از دمکراسی تلقی شود،   و نه حضور و یا عدم‌حضور در «نمایشات انتخاباتی» می‌تواند اهمیتی پایه‌ای و اساسی داشته باشد. 

    در مطلب امروز نخست نیم‌نگاهی به پروسة «انتخاب» می‌اندازیم؛   نه صرفاً در مفاهیم سیاسی آن.   در گام بعد،‌   انتخاب سیاسی در بطن یک رژیم حاکم را مورد بررسی قرار می‌دهیم،  سپس می‌رسیم به این موضوع که از منظر تبلیغاتی و رسانه‌ای،‌   نظام جهانی با پروسة «انتخاب» چه ترفندهائی را،  خصوصاً در کشور ایران به میدان آورده.   و نهایت امر دو سئوال مطرح می‌کنیم؛   نخست اینکه آیا دمکراسی با انتخابات ارتباط دارد؟   و دیگر آنکه،  شرکت ایرانیان در انتخابات نشان رضایت از رژیم است یا خیر؟   پس نخست برویم به سراغ پروسه «انتخاب!» 

    برای به دست دادن یک «دریافت» منسجم از پروسة «انتخاب» چه بهتر که نیم‌نگاهی به نظریة «مجموعة اعداد» بیاندازیم.   انسان‌ها در زندگی روزمره‌شان در هر مورد با یک «مجموعه اعداد» ویژه زندگی می‌کنند.  کسی را نمی‌شناسم که بخواهد یک و یکدهم درصد خودرو بخرد؛   ولی همین فرد می‌تواند یک‌کیلو و نیم شکر خریداری کند.  در نتیجه مجموعه اعدادی که با آن به خرید خودرو و شکر می‌رویم با یکدیگر تفاوت دارد.   این‌ها مجموعه اعدادی است که انسان‌ها برای تأمین یک مسیر مقبول و منطقی دامنة «انتخاب» خود را به آن‌ها محدود کرده‌اند.   ولی همین انسان‌ها زمانیکه پای به «انتخاب» در یک رژیم سیاسی می‌گذارند،   دیگر با مجموعه اعدادی که بر خرید خودرو و یا شکر حاکم است روبرو نیستند؛    انتخاب‌کنندگان در این زمینه وارد یک مجموعة «اتمیک اعداد» می‌شوند.   دقیقاً مثل اینکه به آن‌ها بگویند،   فقط می‌توانید بین دو خودرو،  یا دو صندلی یکی را انتخاب کنید.  

    به طور مثال،  در انتخابات مختلف در کشورهای دمکراتیک،   همچون فرانسه و انگلستان و ... ملت‌ها حق دارند بین دو یا سه نامزد «انتخاب» کنند.  پر واضح است،  کسانیکه در این «انتخاب» شرکت می‌کنند،   «رژیم» حاکم بر کشور را تعیین نخواهند کرد.   چرا که،   رژیم مشخص است و همین رژیم نامزدها را به افکار عمومی «ارائه» داده.   رأی‌دهندگان فقط حق ‌دارند بین دو یا سه نامزد معرفی شده،   ‌یکی را بر دیگران ترجیح دهند.   به بیان دیگر،   هیچ رژیمی به شهروند اجازه نمی‌دهد در انتخاباتی که برگزار می‌کند،   تغییر نظام را به عنوان یک آلترناتیو مورد تأئید قرار دهد.   نتیجتاً،  می‌باید قبول کرد که در پروسة «انتخابات»،  رژیم‌های سیاسی در تمامی جهان در جستجوی تأئیدی دوباره بر موجودیت خودشان هستند. 
        
    حال ببینیم به چه صورت رژیم‌های سیاسی،  انسان‌ها را به پیروی از پروسة «انتخاب» وادار می‌کنند؟  مسلماً این مسئله تا حد زیادی به خلق‌وخوی،   آداب و رسوم،  پیشینة سیاسی ملت‌ها،   و به طور کلی طبیعت رژیم‌ حاکم باز می‌گردد.   ولی در تمامی پروسه‌های «انتخاب سیاسی» یک اصل غیرقابل تردید است؛   به حاشیه راندن موقت فردیت‌ها،   و شکل دادن به یک مخرج‌مشترک اجتماعی از مجموعة تمایلات «مجاز» در قلب یک سیستم سیاسی. 

    در مورد ایرانیان تجربة تاریخی نشان داده که کشاندن ملت به پروسة «انتخاب سیاسی» از سوی رژیم‌ها عموماً بر اصل «فرار از فاجعه» تکیه می‌کند.  به عبارت دیگر،   ملت ایران که به دلیل تجربیات تاریخی هولناک و خصوصاً ناموفق خود،  از «فاجعه» وحشت زیادی در دل دارد،  می‌تواند به آسانی به گزینه‌ای متمایل شود که به ادعای بلندگوهای تبلیغاتی او را از یک «فاجعه» که عموماً ریشه‌‌اش روانی و موهوم است به دور نگاه دارد.    بله،   زمانیکه کوچک‌ترین تحرک از منظر سیاسی،  اجتماعی و نظامی هول‌وهراس عجیبی در دل عوام می‌اندازد،   و به پیشینة تاریخی ـ  تخریب ایران توسط یونانیان،   غارت و قتل‌عام توسط تازیان مسلمان،  کشتار و تاراج از سوی مغولان،  و ... ـ   در ضمیر ناخودآگاه جمعی دامن می‌زند،‌  عوام به سوی «پناهگاه‌های» امن می‌شتابند.   کافی است رژیم سیاسی در ایران با چند مانور تبلیغاتی و رسانه‌ای،   همزمان،  هم به این هول‌وهراس «تاریخی» میدان دهد،   و هم از نامزد و یا مسیر مورد نظر خود تصویر پناهگاهی امن بسازد؛    عوام به سرعت به سوی گزینة مورد نظر رژیم سرازیر خواهند شد.   

    به طور مثال،  طی غائلة استعماری‌ای که به کودتای 22 بهمن و برقراری حکومت اسلامی در ایران منجر شد،  هر چند مسئلة انتخابات مطرح نبود،‌    در پروسة «انتخاب سیاسی» دقیقاً همین روند،  گام به گام به مرحلة اجرا درآمد.   آن روزها عوام را از کمونیست‌ها،   همجنس‌گرایان غربی و طرفداران «فسق‌وفجور» به شدت ترسانده بودند.   وحشتی که سالیان دراز توسط دستگاه پهلوی آب‌یاری شده بود.  در پایان کار پهلوی،   به عوام چنین القاء کردند که شاه،  دیگر نه قادر است در برابر «توطئة» کمونیست‌ها مقاومت کند،   و نه می‌خواهد جلوی همجنس‌گرایان و «فاسقان» را بگیرد؛  پس چه بهتر که به «رهبران دینی» متوسل شویم که هم مخالف این‌ها هستند و هم دشمن آن‌ها!    اینچنین بودکه توده‌ها از مینی‌ژوپ و ماکسی‌ژوپ،   روژلب و پارتی و آبجو دست کشیده،   به آغوش «آیات عظام» پریدند.   پرشی که برخلاف ادعاهای رسانه‌ای به هیچ عنوان معنای «عشق به اسلام» نداشت؛  ترجمان سیاسی‌ای از فوبیای عوام بود.

    ولی هنگام بررسی این مسائل نمی‌باید صرفاً به کشور ایران نگاه کرد.   هر چند نظام سیاسی حاکم بر ایالات‌متحد با حکومت ملایان قابل قیاس نیست،   با نیم‌نگاهی به ایالات‌متحد و پروسة «انتخاب سیاسی» در اینکشور نیز می‌توان دقیقاً همین روند را تشخیص داد.  به طور مثال،  دونالد ترامپ با تکیه بر اوهام و پیشداوری‌های رایج در مخیلة عوام پای به کاخ‌سفید گذارده.   وی ادعا می‌کرد که «دوباره» آمریکا را به عظمت گذشته بازخواهد گرداند!   آنان که با تخیلات و توهمات عوام در آمریکا آشنائی دارند،  کاربرد واژة «دوباره» را از منظر سیاسی به درستی می‌شناسند.  چرا که عوام در آمریکا همیشه گذشته‌ای را می‌ستاید که به هیچ عنوان واقعیت ندارد،   و از آینده‌ای می‌هراسد که به طور کلی در ابهام فروافتاده.   و این دولبة بُرّا برای سیاست‌بازان قیچی خوبی ساخته،  تا به صراحت رفتار سیاسی آمریکائی‌ها را «اداره» ‌کنند.   در عمل،  این قیچی جادوئی برای سیاست‌بازهای آمریکا کفایت می‌‌کند.            

    حال در بررسی خود به این مرحله می‌رسیم که اگر از بازی مسخرة «انتخاب سیاسی» گریزی نیست،  و هر رژیمی گاه‌ و بی‌گاه عوام را در حوزه‌های رأی‌گیری به صف خواهد کرد،  رابطة دمکراسی با این نمایشات چیست؟   به صراحت بگوئیم،  دمکراسی هیچ ارتباطی با انتخابات ندارد.   منطقاً اینکه عوام بین دو نامزد مورد نظر رژیم به «انتخاب» دست بزند،   فقط نشان می‌دهد که کدام یک از این‌دو کم‌تر از دیگری مورد تنفر است.   ولی زندگی شهروند در این میانه ارتباطی با «انتخاب» او برقرار نمی‌کند.   به طور مثال،   کدامین وعدة انتخاباتی روحانی و یا حتی اسلاف وی «عملی» شده؟   به صراحت بگوئیم،   هیچکدام!  پس اگر به روحانی رأی داده‌اند تا دوباره رئیس‌جمهور شود،  فقط نشان می‌دهد که از دیگران نفرت بیشتری دارند.   همانطور که نفرت از عملکرد حزب دمکرات در ایالات‌متحد،   طی دوران اوباما،   آمریکائی‌ها را به دامن دونالد ترامپ انداخت.   ولی دمکراسی اگر رابطه‌ای با انتخابات و صندوق رأی ندارد،  فی‌نفسه یک رابطة اجتماعی بسیار پراهمیت است.

    دمکراسی ترجمان رابطة دو سویة شهروند و حاکمیت با یکدیگر است.   در دمکراسی،  اصل بر «مادیت انسان» قرار می‌گیرد،   مادیتی که خارج از هرگونه تعلقات و تعصبات و پیشداوری‌هاست.   شهروند در دمکراسی از حقوق انسانی برخوردار است.  و این حقوق در اکثر زمینه‌ها از سوی ضابطین قوة قضائیه،  دولت،   قانون‌گزاران و دیگر بنیادهای «دمکراتیک» الزاماً مورد تأئید و حمایت قرار می‌گیرد.  در هیچ دمکراسی‌ای مادیت انسان‌ها و نیازهای روزمرة آنان نفی نشده،   و مردود شناخته نخواهد شد.   در هیچ دمکراسی‌ای فردی به نام «رهبر» وجود ندارد که بگوید:  هر آنچه من می‌گویم و می‌پسندم «الهی» و درست است،  و بقیه می‌باید به سخن و سلیقة من گردن نهند!   در یک دمکراسی،  هر چند رژیم با توسل به شامورتی‌بازی و سیاسی‌بازی تلاش داشته باشد تا حقوق شهروندی را مخدوش ‌کند؛  کلاه سر جماعت بگذارد و ...  احدی به خود حق نمی‌دهد که صدای مخالفان‌اش را خاموش کند.   اگر فرد و یا افرادی دست به چنین اعمالی بزنند،   به هیچ عنوان قادر نخواهند بود عملکرد خود را در چارچوب قوانین جاری توجیه نمایند.   چرا که نظم دمکراتیک،   «انسان‌محور» و حقوقی است!  خلاصه بگوئیم،   در دمکراسی بساط حکومت شاهنشاهی و ولایت فقیه وجود ندارد.   و حاکمیت در برابر قوانین مسئول است،   و در صورت تخلف از قوانین به شدت صدمه‌پذیر می‌شود.

    پر واضح است که چنین رابطه‌ای را نمی‌توان در یک حکومت دینی،  که با تکیه بر وحی و روحانیت و سنت و آداب رسوم عصر حجر و کشک‌ومشک صحرای کربلا و سر بریده حسین و ... به راه افتاده جستجو نمود.  دمکراسی یک موجودیت فیزیکی،   امروزین و حقوقی دارد،  در صورتیکه حکومت دینی موهوم،   دیرینه و تعبدی،  یا ضدحقوقی است. 

    ایرانیان روز جمعه،  29 اردیبهشت‌ماه سالجاری به پای صندوق‌های رأی رفتند؛   اگر پرشمار بودند یا نبودند،  از منظر شهروندی هیچ «اهمیت» ندارد.   چرا که،   آنچه صورت گرفت یک بازی سیاسی بود،   بازی‌ای که فقط ایادی رژیم و حامیان خارجی و داخلی‌اش قصد بهره‌برداری از آن را دارند.   آنچه روز 29 اردیبهشت‌ماه صورت گرفت نه نمایش دمکراسی بود،   و نه تأئیدی بر حقانیت و محبوبیت حکومت اسلامی.   این رخداد صرفاً نشان داد که یک رژیم منحط و ضدانسانی تا کجا و تا چه حد می‌تواند با وقاحت و دریدگی،   هم از طریق تکیه بر حامیان اجنبی،  و هم با بهره‌گیری از پیشداوری‌ها و ناپختگی‌های عوام موجودیت سرکوبگرانة خود را بر سرنوشت میلیون‌ها انسان تحمیل کند.   آنچه پیش آمد نشان داد،   رژیمی که عملاً از ادارة امور کشور عاجز است،  و صف طویل جوانان که برای فرار از بهشت اسلامی در برابر سفارتخانه‌ها تشکیل شده،   نمایه‌ای محدود از همین عجز و ناتوانی است،  چگونه در پناه یک نمایش مسخره قصد دارد تداوم تاریخی‌اش را به خیال خود «تضمین» کند.
          



       

      
    posted by Saeed Saman سعید سامان @ ۳:۱۱ بعدازظهر   0 comments
    پیکان و کربلا!
    ۲/۲۶/۱۳۹۶



    در حکومت ملایان با نزدیک‌شدن میعاد «انتخابات»،  ‌سفرة گسترده‌ای جهت تناول بازیگران و عوامل داخلی و خارجی پهن شده.   خلاصه بگوئیم،  از هیاهو چیزی کم نمی‌آوریم؛    مناظرة تلویزیونی،  تعداد چشمگیر نامزدها،   ادعاهای دهان‌پرکن و برنامه‌های من‌درآوردی اینان،   جنجال روزی‌نامه‌های سوبسیدخور داخلی و موضع‌گیری‌ رسانه‌ها و سایت‌های باج‌گیر آتلانتیست،   از همه و همه رایحة جیب‌بری و وحشی‌گری به مشام می‌رسد.   ولی یک سئوال در این بساط «انتخابات» هنوز بی‌جواب مانده؛   آیا کسی به فکر ملت هم هست؟  در مطلب امروز سعی می‌کنیم تا حد امکان برای این سئوال که از سوی حامیان و هوچی‌های «انتخابات» بی‌جواب ‌مانده پاسخی بیابیم.   به همین دلیل اول می‌رویم به سراغ بوق وکرنای تبلیغاتی برای «بُردها» و پیروزی‌های چشمگیر حسن فریدون و نوچة آمریکائی‌اش،  مم‌جواد ظریف. 

    همانطور که می‌دانیم در تبلیغات لات‌ولوت‌های جمکران و ولی‌نعمت‌های آمریکائی‌شان،   ظریف و حسن فوتبال آستین‌ها را بالا زده،   یک‌شبه مسئله و مشکل هسته‌ای را حل کرده‌اند!   البته خامنه‌ای،   رئیس دزدها و چند رأس پاسدار زرده به ک...ن نکشیده هم که از پس نفس می‌کشند،  سعی کردند با پیش کشیدن «قدرت نظامی» جمکران و یا «حضور مردم» صحنة خالی را پرکنند و ثابت نمایند که «مسئلة هسته‌ای» به دلیل قدرت و استقلال حکومت جمکران حل شده.   ولی خوب،  دمب خروس بیش از این‌ها نمایان است که ادعاهائی اینچنین پوچ محلی از اعراب داشته باشد.   به عنوان نمونه،   نمی‌دانیم ظریف و روحانی،  ایندو «قهرمان ملی و مذهبی»  که شب‌وروز در خفا و عیان از ک...ن ملاممد خاتمی قلپ‌قلپ تناول می‌کنند،   چگونه «دستاورد» باند خاتمی و آژانس‌های آمریکا در چین مائوئیست،‌   یا همین بحران هسته‌ای را که می‌بایست ایران را به پاکستان دوم و گوشت‌دم‌توپ آتلانتیسم در جنوب آسیا تبدیل کند،  «حل‌» کرده‌اند.

    در واقع پایان یافتن بساط «تهدیدات» نظامی به دلیل توسری از سوی مسکو بود که،   هم جمکرانی‌ها را سر عقل آورد و هم به یانکی‌ها حالی کرد که یک من دوغ چقدر کره دارد.   و خلاصه حضرات یانکی و ملا فهمیدند که اگر در دوران جنگ‌سرد با چپیدن در ماتحت یکدیگر می‌توانستند هارت‌وپورت‌هائی بکنند،   آن ممه را لولو برده و دیگر چنین امکانی وجود ندارد.    در راستای همین توسری شیرین و جانانه بود که به یک‌باره،  شعار «نبرد با آمریکا» از زبان دولت‌های «منتخب» ولی‌فقیه اوفتاد،   و همچون امروز تبدیل شد به «پل زدن‌» بین ایران انقلابی و دیگر ملت‌ها.     

    این اصل را نمی‌توان انکار کرد که حتی اگر چنگیزخان مغول هم در ایران رئیس‌جمهور شود،  تا زمانیکه آرایش استراتژیک جنوب آسیا تغییر نکرده،   احدی نمی‌تواند به دوران خاتمی بازگردد و از نو بساط تهدید اتمی و تحریم‌هائی را به راه اندازد که به جنگ و درگیری نظامی در مرزهای جنوبی روسیه منجر شود.   و کوتاه سخن،   اگر بحران هسته‌ای در دورة روحانی حل شده،   هیچ ارتباطی با شخص روحانی و سیاست‌های خارجی و داخلی وی ندارد.    تلاش روحانی برای ساختن کارت برندة «انتخاباتی»از یک رخداد «کلان ـ ‌ استراتژیک» بین‌المللی که حکومت ایران در آن هیچ نقشی نداشته،   مصداق «من آنم که رستم بود،  پهلوان» شده!  با این وجود،  منطقاً روحانی باید همین سیاست را ادامه دهد،  و در این راستاست که جهت جلب توجه عموم دست به بندبازی‌های سیاسی می‌زند.      

    حال ببینیم نامزدهای «مخالف» روحانی چه می‌گویند؟   اینان که طی 4 دهة گذشته در رأس امور کشور،  همچون اعضای دولت روحانی،  در حال «چریدن» و زدوبند و حیف‌ومیل اموال ملی بوده‌اند،  از سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی و به اصطلاح فرهنگی دولت ایراد می‌گیرند،   در شرایطی که خودشان مسئولان ردة نخست در اعمال همین سیاست‌ها به شمار می‌روند.  به طور مثال،   مگر شهردار تهران از آسمان آمده؟   ایشان نبودند که دست در دست اوباش،   ساختمان سفارت عربستان را به آتش کشیدند و بلافاصله نام «جدید» خیابان را هم روی پلاک رسمی شهرداری حک کرده،  در محل آویزان کردند؟    مگر تولیت آستان قدس که یکی از مهم‌ترین مراکز پول‌شوئی،  حق‌حساب‌بگیری و کلاشی «فقهی» در کشور به شمار می‌رود می‌تواند بیلان مالی و اقتصادی خود را از وضعیت نابسامان کل کشور جدا کرده،  انگشت اتهام به سوی «دیگران» بگیرد؟   و جالب‌تر از همه اینکه یکی از همین نامزدهای به اصطلاح «مخالف» کسی نیست جز جهانگیری،‌   معاون شخص روحانی.  اگر نادرستی‌های‌ جهانگیری را نادیده بگیریم،   ادعاهای  «عالمانه و دانشمندانه»،  و فخرفروشی‌هایش به «یک ورق‌پارة‌ دانشگاهی» در قلب مناظرات «انتخاباتی» خیلی تماشائی است.

    در واقع اگر نیک بنگریم،   این «انتخابات» از دیگر نمایشات انتخاباتی حکومت ملائی مسخره‌تر شده.   سابقاً،  ‌ در دوران جنگ‌سرد،‌  حکومت اسلامی دو دلال داشت که مدرک دکتری هم به دم‌شان وصل بود ـ   دکتر شیبانی و دکتر کاشانی.   این دلال‌های مزین به دکترا را می‌گذاشتند در برابر علی خامنه‌ای!   پر واضح است که علی خامنه‌ای،  با آن عمامة خوش‌تیپ ‌و ریش و پشم دانشمندانه،   عین حسنی‌مبارک مصری با بیش از 90 درصد آراء «رئیس‌جمهور» می‌شد.   بعد همین نامزدهای مخالف می‌آمدند در رادیو و تلویزیون اعلام می‌داشتند که خودشان هم به «آقای خامنه‌ای» رأی داده بودند!   و اینچنین بود که خامنه‌ای غرق پیروزی و نشاط،   آناً دولا می‌شد و «آنجای» امام خمینی را می‌لیسید،   بعد هم با کمک میرحسین موسوی برای ملت هارت‌وپورت می‌کرد و شاخ‌وشانه می‌کشید. 

    ولی در دوران جدید که پشم‌وپیلی یانکی‌ها حسابی ریخته و پوست‌کو...ن‌شان را روس‌ها در سوریه کنده‌اند،  حضرات مجبور شده‌اند «انتخابات» را کمی «جدی‌تر» برگزار کنند،   و همینجاست که به قولی،   بوزینه‌ها به نجاری مشغول شده‌اند.  

    روحانی در شرایطی که پرونده‌های بزرگی از فساد مالی،  فقر گستردة توده‌ها،  بی‌توجهی به امنیت شهروندان ـ  نمونة ساختمان پلاسکو و معدن یورت و ... ـ   سرکوب سازمان یافتة‌ فرهنگی تحت عنوان «فرهنگ ایران اسلامی» و ... در برابرمان قرار گرفته،   از خدمات دولت‌اش «فهرست» ارائه می‌دهد.  و در این عرصة وقاحت از مشایخی،  هنرپیشة «خوش‌نام» فیلم‌فارسی گرفته،  تا لات‌ولوت‌های لندن و لس‌آنجلس نشین هم برای‌ این خدمات «کلیپ» می‌سازند.   در حالیکه خارج از حل بحران هسته‌ای ـ   بحرانی که دستاورد دوران ملاممد خاتمی بود ـ  و رفع تحریم‌های حقوقی که هر دو عملاً بدون دخالت دولت روحانی عملی شده،  این دولت حتی یک قدم هم برای ملت ایران برنداشته.   مخالف‌نمایان در برابر ادعای خدمات‌ عظیم دولت که گوش فلک را کر کرده،   چه می‌گویند؟  عملاً هیچ!  

    اینان بساط ابهام گستری پهن می‌کنند و آنچنان پشت‌ قضیه را محکم می‌گیرند که بیا و ببین! ‌ یکی می‌گوید،  «حاج‌آقا!  اونجا، می‌دونین که کجا رو می‌گم،  عملکرد دولت اسلامی نبود!»  ولی خوب  نمی‌گوید کجای کارشان خراب بوده،   چرا که قرار نیست مطالب منطقی مطرح شود.  به طور مثال،  از اسکله‌ها می‌گویند،  ولی مسئولان اسکله‌ که جیب‌دولت را پر می‌کنند معرفی نمی‌شوند.  از فساد اداری می‌گویند،  ولی شبکة فساد اداری که از دوران رضامیرپنج در کشور دست‌نخورده باقی مانده همچنان فعال است.  خلاصه،  ‌ هدف حضرات چرندگوئی و مبهم‌بافی است،  آنهم جهت فراهم آوردن زمینة‌ مناسب برای فخرفروشی‌ روحانی و مم‌جواد!   

    روحانی هم کم نمی‌آورد.   بساط لاف وگزاف و ادعاهای پوچ وی حتی به «آزادی اینترنت،  حضور زنان در ورزشگاه‌ها،  حذف تفکیک جنسیتی» در ایران هم رسیده!   یا للعجب! در شرایطی که هر روز لات‌ولوت‌های سپاه پاسداران به کنسرت‌ها،  میهمانی‌های مختلط و جشن‌ها یورش می‌برند و ایرانیان را «دستگیر» می کنند،   روحانی زبان به تکفیر مخالفان‌اش گشوده که می‌خواهند «دوباره اینترنت را بند» بیاورند!   معلوم نیست چرا این رئیس‌جمهور «کارآمد»  بجای ردیف کردن اراجیف‌ و فخرفروشی،  در مورد تهاجم نیروهای «انتظامی» به ایرانیان سکوت کرده؟   از این گذشته،  نمی‌دانستیم اینترنت را روحانی «باز» کرده!

    ولی در این محشرخر که محفل‌شیخ‌وشاه به راه انداخته،   جالب‌تر از همه موضع‌‌گیری نانخورهای حکومت اسلامی در خارج از مرزهاست.   جماعتی که به ادعای خودشان سال‌های سال است «مجبور» شده‌اند به خارج بیایند،   در این معرکه تبدیل شده‌اند به مداحان دولت روحانی و ستایندگان «شخصیت» والای ملاممد گوبلز اردکانی!   پس مخالفت‌ این جماعت با حکومت اسلامی بر سر چیست؟!   چگونه می‌توانند،   هم از انتخابات و دولت حاکم در یک رژیم فاشیست حمایت کنند،  و هم ادعا داشته باشند که به دلائل «سیاسی» مجبور به ترک وطن شده‌اند؟   خلاصه بگوئیم،  در واقع این حضرات اعضای علی‌البدل همان فاضلابی هستند که از اعماق‌اش امثال بنی‌صدر و یزدی و قطب‌زاده و خمینی را برای ملت ایران بیرون کشیده‌اند.  به این مخالف‌نمایان بگوئیم اگر نمی‌توانید در مملکت‌تان زندگی کنید،   چرا برای ریاست «جمهوری» حسن روحانی سینه چاک می‌دهید؟  مگر روحانی کاری می‌کند که شما بتوانید به کشورتان بازگردید؟  مسلم است که روحانی چنین کاری نخواهد کرد.   ولی روحانی کاری می‌کند که سفارت طویله مشروعه،   به این بادمجان دورقاب‌چینان چند دلار پول توجیبی بدهد.   و برای دریافت همین دلارهاست که این اوباش برای ملت لالائی مرگ می‌خوانند.        

    ولی پیش از پایان مطلب،   جان کلام را هم  بگوئیم،  که مشکل می‌توان از آن گذشت.    بله،   درست حدس زدید،   «جان کلام»  بیانیة اخیر رضا سیروس پهلوی،  فرزند ارشد محمدرضا شاه است.   ایشان هم در این خرتوخر،  چارپائی زین کرده و  با فریدون و ضحاک و «ارادة‌ ملی» و «نوک پیکان» پریده‌اند توی میدان و به «جوانان» التماس دعا دارند:

    «[...]‌ پادزهر انحطاطی که می‌رود تا نابودی ایران را رقم بزند،  نیازمند اراده‌ای است ملی [...] و جوانان نوک پیکان چنین اراده‌ای هستند[...]»
    منبع: رادیوفردا،  مورخ 10 مه 2017

    حسن بیانیة رضاپهلوی این است که مخاطب بی‌غرض و بی‌مرض به صراحت می‌تواند ببیند،  چگونه زبان ابهام شیخ در بیانیة شاه انعکاس پیدا می‌کند.   شیخ می‌گوید حسین و معاویه،   ‌ اعلیحضرت هم،  البته بدون نفی این «تقابل» دینی و مذهبی،   می‌فرمایند فریدون و ضحاک!   و اگر شیخ مشکلات ملت ایران را  با «حسین و معاویه» حل کرد،  مسلماً شاه واشنگتن‌نشین هم خواهد توانست با «فریدون و ضحاک» همین مشکلات را حل کند.   این را گفتیم،   چرا که نه بی‌بی‌گوزک‌های شیعی‌مسلکان مشکلات کشور را حل می‌کند،    و نه افزودن اسطوره‌های کهن ایران به این بی‌بی‌گوزک‌ها.    ولی خوب دم اعلیحضرت گرم!  عبارت «نوک پیکان» بسیار مفرح بود؛‌   یاد کارگران ایران‌ناسیونال افتادیم که به مصداق «دکتر شدن چه آسان،  ‌آدم شدن چه مشکل»،‌   به «انقلابیون» نپیوستند و ثابت کردند که،   هم شناخت و شعورشان به مراتب از «گلة‌ دانشگاهیان و دانشجویان و نخبگان سیاسی جبهة ملی و حزب توده و...» بیشتر است، ‌ هم در خدمت آمریکا نیستند!  در هر حال،   اینک که حکومت اسلامی ملت را سرکار گذاشته و حاضر نیست یک قدم از مواضع قرون‌وسطائی‌اش عقب بنشیند،   و اوپوزیسیون «کودتائی ـ سلطنتی» هم نوک پیکان را چسبیده و بجای ارائة یک نگرش منسجم و منطقی،   به فریدون و ضحاک دخیل بسته،  چه باید کرد؟!   راه دیگری جز حذف بنیاد استعماری «شیخ‌وشاه» در برابرمان وجود دارد؟

     

       




    posted by Saeed Saman سعید سامان @ ۹:۲۰ قبل‌ازظهر   0 comments
    رجب، دونالد و دیگران!
    ۱/۳۱/۱۳۹۶



    در مطلب امروز نخست نگاهی به رفراندوم ترکیه می‌اندازیم،  سپس تبعات و نتایج آن را در اروپا و خاورمیانه دنبال می‌کنیم.  و در انتها می‌پردازیم به پیامد این تحولات در ایران.   پس نخست برویم به سراغ رفراندوم.

    رفراندوم ترکیه نهایت امر برگزار شد و خبرگزاری‌ها اعلام کردند که پروژة رجب اردوغان جهت گزار از یک نظام پارلمانتاریستی به یک نظام ریاستی مورد تأئید عمومی قرار گرفته!   البته میزان این تأئید عمومی را همین خبرگزاری‌ها حدود 51 درصد اعلام می‌کنند؛  نتیجه‌ای که برای یک رفراندوم به هیچ عنوان سرنوشت‌ساز و قابل‌قبول نیست.   با این وجود،  رژیم ترکیه سخت به دامان همین «پیروزی» بدتر از شکست وا‌بسته شده،   و تلاش دارد از همین مفر موجودیت‌اش را از گزند تحولات منطقه محفوظ دارد.  تحولاتی که هر روز به صورتی نوین در برابر رژیم کودتائی آتاترکی‌ها قد علم ‌کرده و می‌کند.   علیرغم اهمیت رفراندوم ترکیه،   به صراحت بگوئیم که این رفراندوم و «نتیجة» اعلام شدة آن بیش از آنچه در درون مرزهای ترکیه و شیوة اعمال حاکمیت تأثیر بگذارد،   بازتابی است از مواضع استراتژیک ‌ قدرت‌های بزرگ که در خاورمیانه،  اروپای شرقی و خصوصاً مدیترانه دچار تغییرات کلی شده!   پس نخست نگاهی بیاندازیم به نقش ترکیه در سیاست‌های سنتی غرب در مناطق فوق.

    نیم‌نگاهی به تاریخ معاصر به ما یادآوری می‌کند که رژیم فعلی حاکم بر آنکارا نوزادی استعماری است که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی در دامان پرمهر بریتانیای کبیر،  برندة اصلی جنگ اول جهانی در منطقه‌ای که امروز کشور «ترکیه» خوانده می‌شود رشد و تعالی یافته.  خلاصه بگوئیم این رژیم،  و حتی مرزهای جغرافیائی آن فاقد هر گونه ریشة تاریخی است.  و در دوران انتقالی بین دو جنگ جهانی،   موجودیت‌ ترکیه عموماً مدیون سیاست‌هائی شده بود که در آب‌راه‌های مدیترانه و دریای سیاه شوروی بلشویک را با انگلستان امپریالیست  در تقابل قرار می‌داد.   هر چند پس از جنگ دوم جهانی،  و خصوصاً آغاز دوران جنگ سرد شرایطی به وجود آمد که ترکیه عملاً تبدیل شد به پادگان نظامی آمریکائی‌ها در جنوب اتحادشوروی.  موضعی که هنوز نیز سال‌های سال پس از فروپاشی اتحادشوروی بر سرنوشت رژیم آنکارا سایه افکنده. 

    همین نیم‌نگاه تاریخی به ما گوشزد می‌کند که دریای سیاه،  بندرگاه‌های دریای مدیترانه،  خصوصاً سرزمین‌هائی که خاورمیانة عربی خوانده می‌شود،   و دیار ترک‌تباران «اروپا ـ آسیا» از دیرباز میدان رقابت‌های «غرب و شرق» بوده‌،  و با در نظر گرفتن همین فشردة تاریخی به صراحت می‌توان اذعان داشت که «رفراندوم» ترکیه و تبعات آن مستقیماً می‌باید در میدان همین «رقابت‌ها» مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد.   به عبارت دیگر،  اگر فروپاشی اتحادشوروی برای بسیاری اقوام تحت انقیاد مسکو فاجعه به بار آورد،  و اینان را یک‌شبه از دامان پرمهر یک ابرقدرت جهانی به اعماق جهان سوم پرتاب نمود،  ترکیه نیز به دلیل این فروپاشی نهایت امر بالاجبار از آغوش پرمهر انگلستان بیرون پریده.  اکنون آنکارا مجبور شده روابط مرسوم در مراودات سیاسی‌اش را که به کودتاهای فصلی و دولت‌های «انتخابی» و فاسد و ناکارآمد محدود می‌شد،  رها کند و دست به یک خانه‌تکانی بنیادین بزند.   و خلاصه رژیمی را سر کار بیاورد که تا حد امکان بازتابی باشد از نیازها و مطالبات سیاست‌های کلان‌استراتژیک نوین.   عملی که گویا رفراندوم دستگاه اردوغان می‌باید آغازگرش باشد.

    در اینکه آیا این «تغییر و تحول» خواست غرب بوده یا خیر،  جای تردید نیست!   غرب،  خصوصاً انگلستان،   همانطور که سفر غیرمترقبة الیزابت دوم به ترکیه نشان داد،  به هیچ عنوان حاضر نبود تن به این دگردیسی «نظامی ـ استراتژیک» بدهد.  ترکیه از منظر لندن اهمیتی ‌حیاتی دارد،   و این اهمیت پیوسته «گوشزد» شده و به صور مختلف در درون گفتمان سیاسی ایالات‌متحد و اتحادیة اروپا نیز تزریق شده.   در نتیجه،  اگر امروز شاهد تغییراتی اینچنین گسترده هستیم،   مسئله مربوط می‌شود به فروپاشی سیطرة سازمان آتلانتیک شمالی به دلیل شکست در سوریه. 

    در بحران سوریه از نخستین هفته‌هائی که دست‌هائی مرموز در اینکشور فعال شدند،   رژیم ترکیه به شیوة مرسوم خود عمل ‌کرده بود.   شیوه‌ای که طی 70 سال گذشته به صور مختلف در سوریه،  عراق،  لبنان،  اسرائیل،  و حتی جنگ‌ها و «صلح‌های» ایران و عراق و بحران‌های کردستان اعمال شده بود.   به عبارت دیگر،  ترکیه در سوریه نیز دست‌اندرکار حمایت زیرجلکی از سیاست‌های لندن،  از طرق مختلف مالی،  نظامی،  لوژیستیک و حتی سیاسی شده بود.    اینهمه بدون آنکه در نظام خبرسازی جهانی سخنی از عملیات ترکیه و خصوصاً حمایت ارتش تا بن‌دندان مسلح سازمان آتلانتیک شمالی،   از این سیاست‌ها به میان آید.   ظاهراً غرب چنین استنباط کرده بود که علیرغم تحولات گستردة خاورمیانه که نتیجة سقوط امپراتوری کارگری شوروی‌ها بود،  هنوز می‌تواند برای ترکیه همان نقش زیرجلکی و «بینابین» را محفوظ نگاه دارد.  استنباطی که با تحولات سوریه عملاً غلط از کار درآمد.

    پاسخ غرب به ناکارآئی رژیم ترکیه در بحران‌‌های منطقه در دوران پساشوروی قابل پیش‌بینی بود؛  کودتا!   عملی که در مقاطع پیچیدة منطقه،   رژیم آتاترکی را پیوسته «آپ‌دیت» می‌کرد،   و آن را برای بهره‌برداری‌های جدید آماده می‌نمود.   به همین دلیل نیز در تابستان سال گذشته شاهد یک کودتای نمایشی در ترکیه بودیم؛   که نهایت امر شکست خورد و رجب اردوغان رئیس دولت اسلامگرا مجبور شد بجای ایفای نقش حسین‌مظلوم،‌  در جلد یزید خونریز فرورفته و عوامل کودتا را «قلع‌وقمع» کند! 

    عمق و گسترة «پاک‌سازی‌های» سیاسی،  نظامی و حتی آموزشی و مالی و اقتصادی که پس از شکست کودتا در ترکیه اعمال شد،  به صراحت نشان داد که مسئله به هیچ عنوان مبارزه با مشتی لات‌ولوت کودتاچی و باند نظامیان‌ وابسته نیست.  اردوغان مجبور شده بود کلیة شاخه‌هائی را قطع کند که موجودیت خود وی و رژیم سیاسی‌اش بر آن‌ تکیه داشت.  به عبارت ساده‌تر،  به دلیل شکست کودتای سازمان آتلانتیک شمالی در ترکیه،  اینک رژیم دست‌نشاندة همان سازمان می‌بایست عوامل انگلستان و آمریکا را در تمامی کشور منزوی کند.  عملی که بدون حمایت مستقیم مسکو حتی تصورش نیز امکانپذیر نبود.  

    بله،  مسکو پس از شکست کودتای آتلانتیست‌ها،   از اردوغان حمایت ‌کرد،  تا وی عواملی را که مراکز تصمیم‌گیری غرب طی چندین دهه در ترکیه جایگیر کرده بودند،  منزوی و ابتر کند.  و از منظر دکترین جهانی نیز کرملین بارها اعلام داشته که در برابر فروپاشانی رژیم‌ها با توسل به عوامل خارجی مقاومت خواهد کرد.   دلائل این «مقاومت» را بارها در وبلاگ‌های متفاوت تجزیه و تحلیل کرده‌ایم،  و نیازی به توضیح بیشتر نمی‌بینیم.  خلاصة کلام،   همان «مقاومت» مسکو که در بسیاری از کشورها ابعاد گسترده‌اش را امروز شاهدیم،   در ترکیه ظاهراً باعث تقویت موضع دولت اسلامگرای رجب اردوغان شده.   ولی «حمایت» مسکو از اردوغان را به هیچ عنوان نمی‌توان ترجمان حمایت مسکو از اسلامگرائی دولتی تلقی کرد.  چرا که،   اهداف روسیه به مراتب از سرنوشت یک رژیم دست‌نشانده فراتر می‌رود. 

    به طور مثال،  روسیه همزمان با حمایت از اردوغان توانست ارابة چندین طرح کلان را در اردوگاه غرب به گل‌ بنشاند.  این طرح‌ها را به ترتیب و به لحاظ اهمیت می‌توان چنین دسته‌بندی کرد:   طرح «برکسیت» در انگلستان و بحران‌سازی در اروپای مرکزی و غربی؛  پروژة کشاندن چین به دامان روابط نظامی با غرب همچون دوران جنگ‌های افغانستان؛  برنامة فروپاشاندن دولت لائیک سوریه و جایگزینی آن با اسلامگرایان وابسته به غرب؛  طرح میدان دادن به «ترامپیسم» در سیاست جهانی؛  و خلاصه جنگ‌سازی و درگیری در ایران،  عراق و یمن؛  و فروپاشانی دولت عربستان سعودی پس از مصادرة اموال اینکشور تحت عنوان مبارزه با «تروریسم» و ...   و این رشته سر دراز دارد.   ولی جهت پرهیز از اطالة کلام فقط به سرنوشت «برکسیت» می‌پردازیم که به استنباط ما شاه‌کلیدی است برای شناخت استراتژی‌های آینده.

    در ارتباط اندام‌وار برکسیت با تحولات ترکیه همین بس که پس از اعلام نتایج رفراندوم اردوغان،  عکس‌العمل در انگلستان و اتحادیة اروپا شتاب گرفت و سخن از «مخالفت» گستردة عمومی با پیروزی اردوغان به میان آمد.  ولی در دنبالة این موضع‌گیری نمایشی شاهدیم که نخست‌وزیر «برکسیت» رسماً اعلام می‌دارد که علیرغم برخورداری حزب متبوع‌اش از اکثریت پارلمانی،  انتخابات زودرس برگزار خواهد کرد.  لازم به یادآوری است که خانم «می»،   بارها در برابر احزاب و گروه‌های مخالف «برکسیت» که خواهان برگزاری انتخابات پیش‌رس بودند،‌  ایستادگی کرده بود.  به استنباط ما،  این تغییر موضع «ناگهانی» به چند دلیل به وقوع پیوسته. که مهمترین‌شان شکست تهاجم موشکی آمریکا به سوریه است.

    آمریکا به دلائلی نتوانست در حملة اخیر موشکی خود به سوریه به اهداف از پیش تعیین شده‌اش دست یابد.   و ترامپ پس از این شکست،  مجبور شد سریعاً در ترکیب «مشاوران امنیت ملی» تجدید نظر به عمل آورد،  و عملاً شاخة متمایل به سیاست‌های انگلستان را در واشنگتن منزوی نماید.   مسکو نیز در ادامة همین سیاست از پذیرفتن بوریس جانسون،  وزیر امور خارجة انگلستان سر باز زد،   هر چند وزیر امور خارجة آمریکا را به کرملین «راه» داد.   دقیقاً به دنبال همین تغییر و تحولات است که در فردای رفراندوم ترکیه،  ‌ ترامپ در مقام رئیس‌ نخستین دولت قدرتمند جهانی پیروزی اردوغان را «تبریک» می‌گوید!    «تبریکی» که در اردوگاه غرب زلزله به راه انداخت.   

    انگلستان که خود را برای «مقاومت» در برابر «دیکتاتوری» اردوغان آماده کرده بود مجبور شد مجلس را منحل نماید و انتخابات زودرس اعلام کند؛    فاشیست‌های «جبهة ملی» فرانسه که با حمایت زیرجلکی سرمایه‌داری آمریکا و انگلستان می‌خواستند ابزاری شوند جهت به بن‌بست کشاندن مواضع مسکو،  تغییر موضع داده خواستار هماهنگی کامل با سیاست‌های مسکو شدند؛   و در آلمان فدرال،   مرکز نفوذ انگلستان در اروپای مرکزی،  رهبر راست افراطی کناره‌گیری کرد و روزنامه‌ها هیاهو به راه انداختند که اردوغان «هیتلر ثانی» است.   البته مسلم است که تبعات شکست حملة موشکی 7 آوریل به سوریه هنوز در ابعاد منطقه‌ای و جهانی به پایان نرسیده و می‌باید شاهد بازتاب‌های دیگر نیز باشیم.   با این وجود،  از آنجا که موضوع اصلی این وبلاگ مسائل سیاسی ایران است،  شاید بهتر باشد در سایة استراتژی‌های نوین،  نگاهی به تغییرات سیاسی «محتمل» در کشورمان نیز بیاندازیم. 

    تقریباً همزمان با آغاز بن‌بست‌های استراتژیک اخیر آمریکا در ترکیه،   جناح‌بندی‌های سیاسی در داخل کشور ایران نیز تغییر می‌کند.   شبکة «بی‌بی‌سی» بر علیه گروه «خط امام» دست به افشاگری زده،   پروندة نبوی،  وزیر سابق رجائی و میرحسین موسوی را در زمینة‌ ساخت‌وپاخت با دولت رونالد ریگان بیرون می‌کشد.   باند احمدی‌نژاد نیز جهت پر کردن خلائی که فروپاشی سیاست‌های آمریکا در منطقه به وجود آورده،  پای به میدان می‌گذارد و  شخص احمدی‌نژاد بر خلاف نظر علی خامنه‌ای خود را برای احراز پست ریاست جمهوری جمکران معرفی می‌نماید.   شبکة انگلیسی «یورونیوز» نیز پس از آسوشیتدپرس،   دست به کار شده،  با این «نامزد» جنجالی مصاحبة مفصلی به راه می‌اندازد!   احمدی نژاد،   در مصاحبه با آسوشیتدپرس،‌  ثروت دونالد ترامپ را نشان بی‌خطر بودن وی معرفی می‌کند:

    «[...] می‌خواهند به‌گونه‌ای وانمود سازند که آقای ترامپ خیلی خطرناک است در حالی که اگر خطرناک بود،  یک ثروت هفتاد میلیارد دلاری در اختیار نداشت [...]»
    منبع:  رادیوفردا،‌   مورخ 17 آوریل 2017

    باند احمدی‌نژاد ظاهراً با مشاهدة تحولات اخیر منطقه دچار نوعی سردرگمی شده.  چرا که ضد و نقیض می‌گوید.  خطرناک بودن و یا نبودن یک فرد آنقدرها به ثروت وی ارتباطی ندارد؛  چه بسا ثروتمندانی که بسیار خطرناک‌اند و فردوستانی که بی‌خطرند.  در اینجا جهت اطلاع محمود احمدی‌نژاد بگوئیم،  خونین‌ترین جنگ‌های جهان را ثروتمندترین افراد به راه انداخته‌اند.  در نتیجه،  ثروت به هیچ عنوان نشان از بی‌خطری نیست،  و مافیای بسیار ثروتمند ایالات‌متحد،  حتی در درون مرزها نیز از قتل‌وغارت رقبای ثروتمند و شهروندان ابائی ندارد.  خلاصه احمدی‌نژاد پس از آسوشیتدپرس،   با تکیه بر همین جور «حرف‌ها» در مصاحبه با یورونیوز، ‌ خود را طرفدار «انسان و انسانیت» جا می‌زند!   و بدون اشاره به ارتباطات گستردة اسرائیل در منطقه،  طرفدار همکاری با روسیه و ترکیه و سوریه می‌شود!   در اینجا نیز باید اذعان داشت که «همکاری» یک حکومت مذهب‌محور با دولت‌های لائیک روسیه،  سوریه و جمهوری «لائیک‌نمای» ترکیه امکانپذیر نمی‌تواند باشد.    ظاهراً احمدی‌نژاد با تکیه بر دکترین روسیه انتظار دارد که حسن‌نیت مسکو شامل حال یک فاشیسم مذهبی از قماش جمکران نیز بشود!  انتظاری که به استنباط ما پس از گسترش روابط روسیه در منطقه مشکل برآورده خواهد شد.    

    ولی اگر به بساط انتخاباتی احمدی‌نژاد،   اعزام معاون سردار سلیمانی را به عراق تحت عنوان «سفیر» جدید حکومت جمکران بیافزائیم،   تا حدودی از ابعاد «سیاسی ـ امنیتی» تحولات اخیر آگاه می‌شویم.   تلاش‌ باند احمدی‌نژاد برای ورود به مسابقات انتخاباتی جمکران از یک‌سو،  و محکم کردن جای پای شیعی‌گری مسلحانه در عراق از سوی دیگر،   نوعی فرار به جلو از سوی حکومت جمکران تلقی می‌شود.  روندی که به نتایج فاجعه‌آمیزی منجر خواهد شد.   

    پر واضح است که در چارچوب روند فعلی مسائل،   هر چند دورة 4 سالة حسن روحانی آنقدرها از منظر اقتصادی خوشایند و موفقیت‌آمیز تلقی نگردد،‌   به دلیل پیروزی دولت وی در تحقق «برجام»،   شرایط انتخاب مجدد روحانی به ریاست جمهوری جمکران از هر نظر کاملاً فراهم است.   با این وجود،   غرب مشکل می‌تواند این واقعیت را بپذیرد که در منطقه‌ای پراهمیت همچون خاورمیانه از روسیه شکست خورده.   واشنگتن به هیچ عنوان حاضر نخواهد بود که دست از «آب‌قنات» بحران هسته‌ای و اسلام سیاسی در ایران بشوید.   به همین دلیل پس از شکست در موشک‌باران سوریه آمریکا که عملاً به پلنگ زخم‌خورده تبدیل شده،   تلاش دارد با بیرون کشیدن امثال احمدی‌نژاد از صندوق‌ها همزمان با یک سنگ چند گنجشگ شکار کند. 

    نخست با اخراج باند روحانی از قدرت اجرائی،  به متحدان اروپائی‌اش چنین القاء نماید که توانسته با حذف ایندولت،   حداقل در داخل ایران بازنگری در برجام را که به نام دولت روحانی به ثبت رسیده،   واقعاً «آغاز» کند.  این عمل مسلماً برای واشنگتن،  در میان متحدان اروپائی‌اش کسب وجهه خواهد کرد،   و به احتمال قریب به یقین یک «بُرد» تلقی خواهد شد!   در گام بعد،   واشنگتن مسلماً با استفاده از درید‌گی باند احمدی‌نژاد و حملات لفظی اینان به اروپا و آمریکا و اسرائیل چنین القاء خواهد کرد که جمهوری اسلامی «اصلاح‌ناپذیر» است و می‌باید روسیه راه سقوط این حکومت را هموار سازد.   و همزمان با عملی کردن این سناریو شبکة خبرسازی غرب نیز افکارعمومی جهان را جهت «پیکار» با حکومت جمکران تا حد امکان بسیج خواهد کرد.   این بسیج نوعی «وحدت کلمه» به همراه می‌آورد و نهایت امر می‌تواند همچون نمونة سلاح‌های شیمیائی صدام حسین کار را به حملة نظامی و «عراقی کردن» ایران بکشاند.   به همین دلیل نیز همزمان با سفر وزیر دفاع آمریکا به منطقه،   معاون سلیمانی را به سفارت ایران در عراق فرستاده‌اند،  تا به آمریکا اطمینان دهند که در سیاست‌های شیعی‌پرستی و سنی‌ستیزی‌ مطلوب ثابت قدم‌اند!      

    ولی از آنجا که سیاستگزاری یانکی‌ها،  خصوصاً طی چند سال گذشته معمولاً به خواب و خیال «کور و کوزة شیره» شباهت بیشتری داشته،  تا به یک استراتژی آگاهانه و منطقی،  به استنباط ما حضرات پای‌شان را روی پوست خربزه خواهند گذاشت.  این شق بسیار «متحمل» است که میدان برای های‌وهوی باند احمدی‌نژاد خالی شود،  تا امید در دل یانکی‌ها جوانه بزند.   هر چند پیروزی مجدد حسن روحانی در انتخابات ‌بار دیگر،  هم در داخل آمریکا را خاکسترنشین نماید،  و هم به دلیل تلاطم سیاسی ایجاد شده واشنگتن را مجبور کند تا باند احمدی‌نژاد را به سرنوشت لات‌ولوت‌های خاتمی و میرحسین موسوی دچار نماید.  به عبارت ساده‌تر اینان نیز از طیف سیاسی کشور حذف شوند.  

    البته این سناریو «محتمل» است،  ولی برای آن دلائل فراوانی می‌توان یافت.  مهم‌ترین‌شان اینکه،  به استنباط ما،  روسیه پس از پایان یافتن دورة 4 سالة آتی روحانی،   می‌باید برای ایران برنامه‌هائی جدا از ادامة اسلام سیاسی در سر داشته باشد.  در نتیجه،  حضور باندهائی از قماش میرحسین‌ موسوی،  احمدی‌نژاد،  خط‌امام،  و ... در رأس هرم اجرائی کشور می‌تواند،  هم راهکارهای «آمریکائی ـ اسلامی» را در ایران تقویت کند،   و هم آیندة سیاسی روسیه را در منطقه با مشکل روبرو گرداند.   به همین دلیل حذف تدریجی باندهای کذا،  همچون حذف تدریجی شبکة آتلانتیست‌های ترکیه،  نهایت امر در دستور کار مسکو قرار می‌گیرد.    ولی جهت حلاجی آنچه در آیندة نزدیک می‌تواند در کشور رخ دهد مسلماً‌ می‌باید در انتظار روشن شدن نتایج «انتخابات» فرانسه،  جمکران و خصوصاً انگلستان باشیم.    
         


    posted by Saeed Saman سعید سامان @ ۸:۵۵ بعدازظهر   0 comments
    سعید سامان


    در مورد سعید سامان :
    سعید سامان
    جدیدترین مطالب
    آرشیو
    پیوندها
    Template by

    Free Blogger Templates

    BLOGGER