۱۱/۰۹/۱۳۸۵

تقسیمات کاذب سیاسی!


دولت احمدی‌نژاد، پس از گذشتن از چند «بحران ابتدائی» که سیاست جهانی بر سر راهش ‌گذاشت، اینک وارد معرکة اصلی سیاست کشور، یعنی همان بحران داخلی شده. امروز، خارج از هیئت دولت و چند منفرد «معلوم‌الحال» که به «افراطی‌گری» شهرت یافته‌اند، مشکل می‌توان انگشت بر فرد یا افراد شناخته‌ شده‌ای در طیف سیاسی کشور گذاشت که مستقیماً و بدون قید و شرط از مواضع دولت حمایت کنند! اینک در کشور شاهد شکل گیری محافلی تحت عناوین «اصولگرائی میانه‌رو»، ‌ واقع‌‌گرایان مجلس و «اصلاح‌طلبان» هستیم که خود را در تضاد با پدیده‌ای به نام «محافظه‌کاری» دولت قرار می‌دهند، ولی منصفانه بگوئیم، هیچکدام از آنان از مواضع شفاف و مشخصی برخوردار نیستند. در اینکه احمدی‌نژاد و حامیان او متعلق به جناح‌های راست افراطی هستند، شکی نمی‌توان داشت، ولی اینکه همین راست افراطی، به صوری که امروز شاهد آن هستیم، خود را هر روز قطعه ‌قطعه می‌کند، تا از درون شکم یک «فاشیسم» مذهبی، موضع‌گیری‌هائی به اصطلاح نوین بیرون بکشد، پدیده‌ای‌ است که بیشتر به «عوامفریبی» نزدیک است، تا «موضع‌گیری‌» سیاسی. حال این سئوال مطرح می‌شود که اصولاً‌ به چه دلیل، یک حرکت سیاسی در بطن جامعة ایران می‌باید خود را اینچنین از بند هر گونه قید و شرط در رابطه با رأی‌دهندگان «آزاد» بیند؟ چرا یک حاکمیت که ستون اصلی قدرتش بر سازمان‌های امنیتی و نظامی استوار شده، تا به این حد، هم به افکار عمومی خود را «وابسته» نشان می‌دهد، و هم در صدد ایجاد شکاف در بطن روابط اجتماعی و سیاسی کشور است، تا از اینراه به صورت کامل فضای سیاسی کشور را پوشش دهد؟

آنچه در کشور رخ می‌دهد بازتاب یک «نیاز جدید سیاسی» است؛ این «نیاز جدید»، نیازی که سابق بر این سیاست‌های جهانی، در فضای سیاست داخلی ایران دلیلی بر وجود آن نمی‌دیدند، همان است که در این وبلاگ، بارها به عنوان نتیجة مستقیم «فروپاشی دیواره‌های امنیتی جنگ سرد» مورد اشاره قرار گرفت. در چارچوب این فروپاشی، از فردای پایان کار «امپراتوری سوسیالیسم علمی»، جناح‌های سیاسی در کشور دیگر نمی‌توانند صرفاً با تکیه بر نیروهای امنیتی و نظامی یک حاکمیت استوار و پا بر جا بر مملکت اعمال کنند. بررسی این مسئله مسلماً نیازمند تحقیقی عمیق‌تر است، ولی می‌باید همواره این اصل را پیش‌روی داشته باشیم که «حاکمیت» را نمی‌توان یک حزب، یک تشکیلات و یک محفل معرفی کرد؛ «حاکمیت» در کشورهائی که خود از قدرت تصمیم‌گیری متمرکز اقتصادی و مالی برخوردارند، بر مجموعه‌هائی متشکل از صنایع، بانک‌ها و محافل پنهان و آشکار مالی تکیه دارد، و در مناطقی چون خاورمیانه که فاقد چنین ساختارهای مرکزی و تصمیم‌گیری‌اند، این «حاکمیت» همیشه مستقیماً «دست‌نشانده» است.

با در نظر داشتن این «اصل کلی»، وضعیت نوینی که از نظر سیاسی در داخل کشور ایجاد شده، ایران را هر روز بیش از پیش به نمونه‌هائی چون ترکیه و پاکستان نزدیک می‌کند: دمکراسی‌های «کنترل‌شده»، با درصد مشخصی از «حق دخالت» مردم در چند و چون مسائل کشور. به طور مثال شاهدیم که دولت احمدی‌نژاد، چندی است از طریق دخالت مراجع تقلید شیعه توانسته بر مراسم عزاداری امام حسین، که به دست تندروهای افراطی ضیافتی برای بی‌آبروئی هر چه بیشتر کشور در چشم جهانیان فراهم می‌آورد، نوعی کنترل اعمال کند. و در کمال تعجب، باید شاهد این مسئله باشیم که ممنوعیت حمل «شمایل» و ممنوعیت سینه‌زنی، زنجیر‌زنی و قمه‌زنی در این مراسم، از طرف دولتی اعمال و اعلام می‌شود که همگان از آن تحت عنوان «محافظه‌کار» نام می‌برند؛ سابق بر این، «اصلاح‌طلبان» حکومتی که 8 سال بر کشور حاکم بودند، و ادعاهای دهان پر کن‌ آنان در مبارزه با «عوامفریبی» مذهبی از ایندولت صدها برابر بیشتر بود، هیچگاه به خود اجازه ندادند که در این حیطه از فضای سیاسی کشور دست به اقداماتی بزنند!

این نمونه، نشاندهندة این واقعیت اساسی است که کشور در حال تحرک و جنبش سیاسی است، چه اسلام‌گرایان «تندرو» و یا «کندرو» بخواهند و چه نخواهند. شرایط در ایران این تحول و جنبش را در خود ایجاد کرده، و حاکمیت نهایت امر به این نتیجه‌گیری مستقیم رسیده که با سوار شدن بر موج این تحولات، نه تنها خود را «ظاهر‌الصلاح»‌ نشان دهد، که بتواند در حد امکان از ثمرات چنین «موج‌سواری‌های»‌ سیاسی نیز برخوردار شود. و دقیقاً به دلیل نزدیک بودن احمدی‌نژاد به محافل «تندروی»‌ مذهبی است که وی می‌تواند جهت حفظ موضع سیاسی دولت از آنان چنین تقاضاهای «غیراسلامی» داشته باشد؛ محافل تندروی مذهبی نیز که اکثراً در دست مراجع تقلید‌اند، سعی دارند به نوبة خود به نحوی از انحاء اختیارات سیاسی خود را در راه افزایش قدرت مانورهای دولت هزینه کنند، و به این دولت، که در واقع نمایندة منافع و خواست‌های آنان است، امکان بیشتری در زمینة فعالیت‌های سیاسی بدهند. اینجاست که به نتیجه‌ای کاملاً عکس آنچه مورد نظر بوده دست می‌یابیم، از یک طرف محدودیت‌ سایت‌های بسیاری از مخالفان روی شبکة اینترنت تخفیف می‌یابد، و از طرف دیگر دولت قصد آن دارد که با جلوگیری از «تندروی‌های» عوام‌پسندانة «دین‌پناهان» تصویر بهتری از خود در داخل و حتی در خارج از کشور، به مردم بنمایاند.

در یک ماه گذشته، محدودیت‌های سایت‌های سیاسی، بجز چند مورد بخصوص که این وبلاگ نیز شامل آن‌ می‌شود‌ ـ بسیار کاهش یافت، و آمار مراجعات به این سایت‌ها در برخی موارد حتی تا 500 درصد رشد نشان می‌دهد! البته صاحب‌نظران می‌دانند که اکثر این سایت‌ها حرف زیادی برای گفتن ندارند، و بجز چند تحلیل نه چندان عمیق، که هر از گاهی در این سایت و آن سایت به طور اتفاقی آفتابی می‌شود، مخالفان «صوری» این حکومت به بازگو کردن تلویحی مقالات و تحلیل‌های خبری بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، و رادیو فردا بسنده می‌کنند، ولی «تبلیغات» سیاسی در داخل چنان کرده، که ایرانیان در هنگام دسترسی به منابع خبری این سایت‌ها این احساس را داشته باشند که محدودیت‌ها کمتر شده! در واقع، مهم‌ترین درصد رشد مراجعه در میان این سایت‌ها به آندسته تعلق می‌گیرد که مستقیم یا غیرمستقیم از «اصلاح‌طلبان» و جناح‌های سردار سازندگی حمایت به عمل می‌آورند؛ دولت به طور غیرمستقیم در حال تبلیغات برای «سردار سازندگی» است! احمدی‌نژاد که بر اساس فرضیة «جنگ‌افروزی» با آمریکا به قدرت رسید خیلی زود دریافت که آب در هاون می‌کوبد؛ چنین جنگی در مرزهای روسیه نمی‌تواند در شرایط فعلی صورت گیرد، و آمریکا قادر نخواهد بود با توسل به یک جنگ خانمانسوز وسیله‌ای جهت حفظ بقای این دستگاه دست‌نشانده فراهم آورد. در نتیجه نقش اصلی «مهرورزی» تمام شده، این دولت دیگر نمی‌تواند در بطن روابط سیاسی در خارج و یا داخل ابتکار عملی از خود نشان دهد؛ و سیاست‌های مخالف «جنگ‌مصلحتی»، به این نتیجه رسیده‌اند که وجود تندروها در قدرت را غنیمت شمرده، و از این امر جهت فشار بر محافل تندرو و وابسته به دولت بهره ‌گیرند. این همان مجموعه‌ای است که امروز در مقابل چشمان ما در حال شکل گرفتن است. این سئوال مطرح می‌شود، «آیا زمانی که عمر این دولت به پایان 4 سال خود برسد، می‌باید شاهد به قدرت رسیدن دولتی بر پایة نظریات "سرداراکبر" باشیم»؟

جواب این سئوال امروز بیش از پیش در دست‌ مردم ایران است. همانطور که در بالا آمد، محدودیت‌های «سیاسی ـ امنیتی» که طی 80 سال بر روزمرة سیاسی کشور حاکم شده بود، در حال فروپاشی است ـ این یک واقعیت است ـ و ژست‌های نظامیگری آمریکا و جواب‌های مساعدی که از داخل کشور از جانب «تندروها» و یا دیگران دریافت می‌کند، نمی‌تواند این واقعیت را از میان بردارد. ولی در این روند آنچه از اهمیت برخوردار می‌شود، حضور تعیین کننده و یا عدم حضور سیاسی شهروندان در امور کشور خواهد بود. به طور مثال، پس از پایان جنگ جهانی دوم در اروپای غربی سیاست «امنیتی ـ نظامی» پیمان آتلانتیک شمالی حاکم شد، ولی در بطن همین سیاست شاهد بودیم که کشورهای مختلف عکس‌العمل‌های متفاوتی از خود نشان دادند. سوئد، سوسیال دمکراسی را برگزید و ایتالیا به دامان مافیا فروافتاد؛ فرانسه بر حکومت نظامی دوگل شورید، در حالیکه اسپانیا و پرتغال ده‌ها سال تحت حاکمیت همان حکومت‌های نظامی باقی ماندند. انتخاب، امروز در دست ملت است؛ ولی ملت ایران خارج از پیشینة فرهنگی و سیاسی خود، و خارج از امکانات مالی و اقتصادی کشور نمی‌تواند در صحنة سیاست بین‌المللی حضور یابد. در کشور ایران، علیرغم حضور تاریخی یک فرهنگ سیاسی و پیشینه‌ای قدرتمند ـ هر چند که دستاوردهای سیاسی بسیار ضعیف باقی مانده ـ بدون حضور احزاب، تشکیلات سیاسی، روزنامه‌های آزاد، سندیکاها و اتحادیه‌های مختلف حرفه‌ای و اصناف، اصولاً حضور سیاسی نمی‌تواند صورت گیرد. دولت‌های برخاسته از این حاکمیت، چه «تندرو» و چه غیر، در این مسیر به ملت کمکی نخواهند کرد، چرا که شکل‌گیری هر نوع سازماندهی سیاسی مطلقاً در جهت مخالف منافع حاکمیت فعلی خواهد بود؛ شاهد بودیم که «اصلاح‌طلبان» با مطالبات سیاسی ملت چه برخوردی کردند؛ امید داشتن به این حکومت جهت رسیدن به یک شرایط استوار اقتصادی و سیاسی خبط بزرگی است. این دولت از طریق «قطعه ‌قطعه» کردن موجودیت سیاسی خود قصد دارد که تمامی فضاهای ایجاد شده را تحت پوشش قرار دهد، ولی باید دید که آیا ملت نیز با چنین مانورهائی همراهی می‌کند، یا خیر! دقیقاً در چنین بزنگاهی است که نقش ملت‌ها در تعیین خط سیر سیاست‌های آیندة کشورشان کلیدی می‌شود؛ امروز می‌باید بیش از هر زمان دیگر به دستاوردهای نهضت‌های بزرگ آزادیبخش کشور به عنوان تنها پشتوانه‌هائی که می‌توانند از مطالبات ملت ایران حمایت کنند،‌ روی آوریم. و با اجتناب از هرگونه تندروی و رادیکالیسم، اعمالی که نهایت‌امر عصای دست گروه دیگری جهت فراهم آوردن شرایط سرکوب خواهد شد، حضور واقعی و دراز مدت ملت، و شرکت همه جانبة مردم را در روند مسائل سیاسی کشور پایه‌ریزی کنیم. اینکار مسلماً یک روزه عملی نخواهد شد، ولی قبول آنکه دیگر ملت نمی‌تواند در شرایط عدم حضور سیاسی در جا زند، می‌باید به معنای فراهم آوردن مقدمات حضور در صحنة سیاست تلقی شود. قبول این امر، از اهم مسائل همین امروز خواهد بود!






۱۱/۰۵/۱۳۸۵

جنایت و مکافات!



در شرایطی که مواضع جرج بوش و کاخ‌سفید در مورد عراق، در سطح داخلی و خارجی، هر روز ضعیف‌تر می‌شود، و برای ایالات متحد تا اعلام شکست قطعی عملیات نظامی در خاورمیانه راه چندانی باقی نمانده، سیاست جایگزین در آمریکا، نه در اردوگاه جرج بوش و نه حتی در میان آن‌ها که ممکن است، روزی بجای او بر مسند ریاست جمهوری تکیه زنند، هنوز قطعی نیست. می‌توان مطمئن بود که، حداقل گروهی از جمهوریخواهان، طی انتخابات آینده، سعی در حفظ مقام ریاست جمهوری در اردوگاه خود خواهند کرد، ولی برد در این میانه، به چندین دلیل عملاً غیرممکن به نظر می‌رسد. نخست آنکه «دیک‌چنی»، ‌معاون جرج بوش، فردی که به صورت سنتی می‌باید «ادعای»‌ جانشینی وی را داشته باشد، نه در اردوگاه جمهوریخواهان محبوبیتی دارد و نه، به دلیل بیماری قلبی و کبر سن، از نظر سلامت جسمانی می‌تواند نامزدی خود را جهت احراز این پست مطرح کند. از همه مهم‌تر، «دیک‌چنی» از شخصیت سیاسی و اجتماعی‌ای که بتواند موضع او را به عنوان «رئیس جمهور» مورد تأئید قرار دهد، بی‌بهره است. به احتمال زیاد،‌ اگر جمهوریخواهان قصد باقی ماندن در قدرت را داشته باشند، پیش از پایان یافتن دورة فعلی، سعی در حل مسئلة «چنی» خواهند کرد، تا فرصتی جهت استقرار نامزد ایده‌آل خود بجای وی داشته باشند. و این عمل نه تنها در ساختار قانون اساسی آمریکا خالی از اشکال نخواهد بود، که جایگزینی یک فرد «منتخب» با یک فرد «منتصب»، همیشه در چشم آمریکائی‌ها اصولاً عملی ناپسند‌ تلقی شده.

با آنچه در بالا آمد، از اینکه جمهوریخواهان فرد «دیک‌چنی» را برای دورة دوم ریاست جمهوری جرج بوش حفظ کردند، می‌باید چنین نتیجه گرفت که گروه عمده‌ای از آنان به دلیل شناخت از وخامت اوضاع، برنامة اصلی‌شان را نه حفظ مقام ریاست جمهوری که بازسازی تشکیلات درونی ارزیابی کرده بودند؛ «دیک چنی» که دو بار پیاپی در کنار جرج بوش با آراء عمومی به معاونت ریاست جمهور، و در نتیجه ریاست کنگره «انتخاب» شد، پس از پایان دورة جرج بوش، به قول فرانسوی‌ها از «دربچة کوچک»، صحنة سیاست آمریکا را برای همیشه ترک خواهد کرد، و حزب جمهوریخواه را در برابر کوهی از مسائل و معضلات که 8 سال حکومت او و جرج بوش در آمریکا ایجاد کرد، رها خواهد نمود.

در این چارچوب است که، بررسی شانس نامزدهای حزب دمکرات از اهمیت برخوردار خواهد شد. در گروه دمکرات‌ها، خارج از گروه کثیری که می‌توانند با تکیه بر تشکیلات سیاسی دمکرات پای در میدان مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری در سال 2008 بگذارند، در حال حاضر سخن از دو نامزد «معتبر» در میان است، هیلاری کلینتن و باراک اوباما ـ یک زن و یک رنگین‌پوست!؟ به طور سنتی در نظام مردسالار و نژادپرست ایالات متحد، زن بودن و رنگین پوست بودن، فی‌نفسه یک «نقطه ضعف» است، ولی شاهدیم که اینک جامعة آمریکا در مقابل یک سئوال اساسی قرار گرفته: «آیا می‌باید به روال گذشته عمل کرد، یا تغییرات جهانی را در بطن کشوری که هنوز، شاید به غلط،‌ "ادعای" رهبری جهان آزاد را از دست نداده، هضم نمود؟»‌ به احتمال بسیار زیاد، اگر در ساختار مسائل سیاسی جهانی، تا اعلام نامزدی ریاست جمهوری از طرف حزب دمکرات، تغییرات چشم‌گیری پیش نیاید، هیلاری کلینتن شانس زیادی برای به دست آوردن نامزدی رسمی حزب دمکرات در این انتخابات خواهد داشت. ولی، علیرغم این «پیروزی» پیش‌رس، می‌باید موضع حزب دمکرات را در قبال مسائل جهانی ـ مقصود بیشتر معضل عراق است ـ مورد بررسی قرار دهیم.

سخنرانی دیروز جرج بوش در برابر اعضای پارلمان ـ سنا و مجلس نمایندگان ـ در مورد شرایط کشور، مطلب جدیدی به همراه نیاورد. تقاضاهای وی در مورد فرصت‌های جدید در بحران عراق، امروز دیگر تبدیل به «تکرار مکررات» شده! و جالب‌تر آنکه، علیرغم تمایل «ظاهری» جرج بوش در نشان دادن «تلاشی» برای درک مواضع مخالفان دولت در مورد مسئلة عراق، مسئله‌ای که سراسر سخنرانی وی را در پارلمان تحت‌الشعاع قرار داد، آقای چنی در مصاحبه‌ای که یک روز پیشتر با «سی‌ان‌ان» در اینمورد به عمل آورده بود، هیچگونه نشانی از سازش با اردوگاه مخالف ارائه نداد! موضع‌گیری‌هائی چنین سرسختانه، در شرایطی که چند ماه پیش، در انتخاباتی سراسری، مردم آمریکا حمایت خود را از وی و جرج بوش دریغ کرده‌اند، همانطور که در بالا آمد، فقط نشانگر یک واقعیت می‌تواند باشد: دیک‌چنی می‌تواند پیش از خروج جرج بوش از صحنه، از نظر سیاسی «قربانی» شود!

آنچنان که رسم جهان سیاست است، زمانی که گروه حاکم حمایت و پشتیبانی لازم جهت پیشبرد سیاست‌های خود را از دست می‌دهد، گروه و یا گروه‌های مخالف ـ در این مورد بخصوص، حزب دمکرات ـ تمامی «جواب‌های لازم»‌ جهت پاسخگوئی به مشکلات مملکت را در جیب خود حاضر و مهیا دارد! نباید فراموش کنیم که «عوامفریبی» متأسفانه قسمتی از زندگی سیاستمداران شده. ولی تا آنجا که مواضع روشن و صریح حزب دمکرات نشان می‌دهد، مخالفت‌ آنان با موضع‌گیری‌های جرج بوش در عراق و حتی بحران‌های بزرگی که از آسیای مرکزی تا شمال آفریقا را شامل خواهد شد، حداقل تا به حال، توام با ارائة راه حل و پیشنهاد نبوده. تکرار جملة معروف: «می‌باید از عراق خارج شد!» مسلماً جهت فراهم آوردن شرایط خروج از عراق کفایت نخواهد کرد، و در خیمه‌وخرگاه حزب دمکرات، سیاستمداران کار کشته بخوبی می‌دانند که پای گذاشتن به میدان جنگی در چنین ابعاد، خصوصاً در منطقه‌ای حساس چون خاورمیانه، نمی‌تواند با رفتن به خانة «خاله‌خانم» مقایسه شود: «هر وقت خواستیم می‌رویم و هر وقت خواستیم می‌آئیم!» آمریکا زمانی که شرایط جهانی را به صورتی فراهم آورد که بتواند پای در عراق بگذارد، بخوبی می‌دانست که پای بیرون گذاشتن نیز به همان اندازه نیازمند شرایط هماهنگ در سیاست جهانی خواهد شد. و امروز، حزب دمکرات آمریکا شرایط جهانی را به تنهائی رقم نمی‌زند، و اگر واقعاً «ضد جنگ» است می‌باید در این راه از خود تلاشی نشان دهد.

جنگ‌ها، با وجود آنکه از ابعادی بی‌نهایت متعدد می‌توانند برخوردار ‌شوند، بعد اصلی‌شان همان «واقعیت اقتصادی» آن‌ها است: سازماندهی «اقتصاد جنگ»! بررسی چنین اقتصادی، در بطن جهان چند قطبی امروز، نیازمند بحثی بیش از یک وبلاگ است، ولی می‌باید متذکر شویم که برخلاف آنچه دمکرات‌ها می‌نمایانند، این تشکیلات سیاسی، طی تاریخ معاصر آمریکا، هیچ نوع «صلح‌طلبی» از خود نشان نداده. در واقع، جنگ‌های کره و ویتنام را دمکرات‌ها به راه انداختند؛ آیزنهاور و نیکسون، هر دو از حزب جمهوریخواه، صرفاً با «شعار» پایان دادن به این دو جنگ خانمانسوز توانستند آراء عمومی مردم را کسب کرده، پای به کاخ‌سفید بگذارند! «صلح‌طلب» شدن حزب دمکرات‌ در این مرحله از موجودیت سیاسی‌اش، فقط به این دلیل است که بخوبی می‌داند جرج بوش، در شرایط فعلی، علیرغم تحمل شداید، تلفات و افتضاح سیاسی، ‌ قادر نیست پای از عراق بیرون بگذارد! و حزب دمکرات، بجای تلاش جهت فراهم آوردن امکان خروج آمریکا از عراق، صرفاً سعی در ایجاد بحران در اطراف مسئلة جرج بوش دارد، و تا می‌تواند برای او در افکار عمومی جهانیان، خصوصاً نزد آمریکائی‌ها، «دردسر» و «سرشکستگی» فراهم می‌آورد. ولی همانطور که در مورد کشور خودمان نیز شاهدیم، این نوع سیاست‌بازی‌ها صرفاً اتلاف وقت خواهد بود. آمریکا از نظر نظامی و در نتیجه سیاسی، اگر امروز در عراق شکست خورده، فردا نیز شکست خورده باقی خواهد ماند،‌ و اگر «چنی»، معاون رئیس جمهور ایالات متحد، بدون در نظر گرفتن ابعاد وسیع جنایاتی که امروز بر ملت عراق تحمیل می‌شود، کشته شدن صدام حسین و دو پسرش را در مصاحبه‌ با سی‌ان‌ان، یک «موفقیت» بزرگ در ابعاد چنین لشکرکشی‌ای به شمار می‌آورد، دوران چنین «ترهاتی» به سرعت سپری خواهد شد. هیئت حاکمة آمریکا درخواهد یافت که، آنچه تعیین‌کننده است، نه افکار عمومی متزلزل و متوهم مشتی شهروند ساده‌لوح‌‌ آمریکائی، که نیازهای ساختارهای اقتصادی، نظامی و سیاسی نزد قدرت‌های بزرگ جهانی خواهد بود. در اینجاست که حزب دمکرات، علیرغم «دلقک‌بازی‌های» بی‌معنائی که در چارچوب «ضدیت» فرضی با این جنگ در ملاء عام به نمایش گذاشته، حتی اگر صحنة مدیریت این بحران را روزی به دست گیرد، خود ناچار به قبول شکست سیاسی و نظامی آمریکا در عراق خواهد بود! این «شکست» به احتمال زیاد، در آنزمان به حساب دمکرات‌ها نوشته می‌شود! در واقع، اگر همیشه جمهوریخواهان تقاص جنگ‌طلبی دمکرات‌ها را در سطح جهانی داده‌اند، اینبار شاید شانسی برای «تلافی» داشته باشند.




۱۱/۰۴/۱۳۸۵

ریسمان پوسیده!


امروز با دستگیری تعداد کثیری از طرفداران مقتدی‌صدر و برخی روحانیون سنی مذهب در شهر بغداد، زوایای پنهان نسخة «امنیت‌پذیری» سرزمین اشغال شدة عراق، که گویا توسط وزیر جدید دفاع آمریکا آماده شده بود ـ فردی که خود یکی از سردمداران سازمان سیا بوده ـ علنی می‌شود. طی چند روزی که از انتصاب وزیر جدید می‌گذرد، شاهد افزایش ژست‌های نظامیگری از جانب ایالات متحد هستیم، و در شرایطی که این ژست‌ها به هیچ عنوان، نه در داخل و نه در خارج از آمریکا، از طرف مخالفان حضور و گسترش حضور واشنگتن در منطقه، از مقبولیت برخوردار نیست، در مورد مأموریت گروه‌های جدید نظامی در عراق سکوتی مرگبار بر رسانه‌ها حاکم شده بود. امروز، کاملاً روشن است که اعزام چند هزار تفنگدار جدید به منطقه، شرطی بوده که از جانب رهبری جدید پنتاگون در برابر قبول مسئولیت، روی میز جرج بوش قرار گرفته است. و اگر رسانه‌ها از «ماهیت» مأموریت این گروه نظامیان، و نقش تشکیلاتی آنان اصولاً سخنی به میان نمی‌آورند، به این دلیل است که گویا در ظاهر، افکار عمومی ملت‌ آمریکا و مردم منطقه می‌بایست این نیروها را از همان قماش نیروهای پیشین به شمار آورند! زهی خیال باطل! چرا که در عمل شاهدیم، درست چند روز پس از ورود «قسمتی» از این نیروها به خاک عراق، و خصوصاً استقرار آنان در بغداد، و همزمان با اعزام یک ناو هواپیمابر جدید به خلیج‌فارس در مقام هشداری به قدرت‌های بزرگ جهانی، شهر بغداد به وسیلة همین نیروهای «تازه‌نفس»، وارد مرحلة جدیدی از «سرکوب امنیتی» می‌شود.

در عمل، به این نتیجه می‌رسیم که این «سرکوب» از هفته‌ها پیش سازماندهی شده بود، و نیروهای «تازه‌نفس» می‌باید در چارچوب مأموریت‌های نظامی ویژة خود، این سرکوب امنیتی جدید را مورد حمایت نظامی و لوژیستیک قرار دهند. ولی، از آنجا که از ماهیت نظامیان اعزامی به شهر بغداد عملاً بی‌خبریم، این گمانه شدت می‌گیرد که اینان با آندسته از «گاردهای ملی» که از زباله‌دانی‌ حلبی‌آبادها به عراق اعزام شده‌اند، می‌باید متفاوت باشند. این عملیات، که در مقام خود نقطة عطفی در تاریخ تهاجمات استعماری کشور آمریکا به دیگر مناطق جهان می‌باید تلقی شود، در ظاهر برای نخستین بار سعی دارد شکست ارتش ایالات متحد در جبهة جنگ را از طریق فعالیت‌ها و پیروزی‌های فرضی سازمان سیا «تلافی» کند! ولی عملکرد سازمان سیا در اینمورد بسیار ابتدائی سازماندهی شد، ‌و نتیجة این «نوع» برخورد با مسائل نظامی و امنیتی، بر خلاف تصورات وزیر جدید دفاع آمریکا، از پیش روشن است: دولت دست‌نشاندة مالکی، بیش از پیش در برابر افکار عمومی منزوی خواهد ‌شد، و فعالیت‌ گروه‌هائی که امروز تحت تهاجم قرار می‌گیرند، بیش از پیش در برابر همان افکار عمومی «توجیه»!

اگر فرض را بر «هوشیاری» فوق‌العادة آمریکائی‌ها استوار کنیم ـ و به قول حافظ شیرازی «در خلاف آمد عادت» طلبیم کام ـ می‌باید این شق را در نظر گیریم که چنین «بازتابی» از پیش مورد نظر آنان قرار داشته! ولی مشکل می‌توان چنین «گمانه‌ای» زد، چرا که بی‌اعتباری دولت آمریکا در برابر افکار عمومی مردم عراق و منطقه، حتی اگر این فرض «فوق‌هوشیارانه» را نیز مد نظر قرار دهیم، نهایت امر سبب سقوط سیاسی و نظامی ایالات متحد در عراق خواهد شد. خلاصه بگوئیم، بر پایة یک بی‌آبروئی نمی‌توان یک پیروزی مستقر کرد!

در واقع، دولت جرج بوش دیرزمانی است که گام به دوران «پسامالکی» گذاشته. «قتل» صدام حسین در شرایطی که ضربة شدیدی به حیثیت و وجاهت قانونی دولت مالکی، در داخل و خارج از مرزهای عراق وارد آورد، و عکس‌العمل «عجیب» و مضحک جرج بوش در «محکوم» کردن شیوة به اصطلاح اعدام صدام حسین در رسانه‌ها، نشان داد که در چشم واشنگتن، مالکی تمام شده است. آخرین نقش مهم ایندولت، در مقام یک «عامل بی‌اختیار»، صرفاً اجرای اعدام فردی بود که شرایط ویژة منطقه نهایت امر او را به قهرمان مبارزه با استعمار تبدیل خواهد کرد. و حتی جرج بوش نیز جسارت کافی در خود ندید که عملکرد دست‌نشاندة بی‌اختیار خود در بغداد را، در برابر افکار عمومی جهانیان «تأئید» کند! و با در نظر گرفتن روند مسائل، به صراحت می‌توان گفت که «قتل» صدام حسین نیز یکی دیگر از «پیش‌شرط‌های»‌ گیتس برای احراز پست وزارت دفاع در کابینة جرج بوش بوده.

بر خلاف تصور برخی ناظران که، حاکم شدن سازمان سیا بر پنتاگون را سرآغاز برخوردهای جدید «نظامی ‌ـ امنیتی» با مسائل جهانی تلقی می‌کردند، شاهدیم که این سازمان پیروی از روندهای پیش‌پا افتادة ارتش ایالات متحد را سرلوحة برنامه‌های خود قرار داده، و از ابتکار عمل کاملاً بی‌بهره است؛ سازمان سیا درست پای در مسیر تجربیات هولناک ارتش و ادارة دوم در مورد ویتنام می‌گذارد؛ با یک تفاوت عمده: در ویتنام شکست نظامی بعد از شکست «برخورد امنیتی» رخ داد، و در عراق شاهدیم که شکست نظامی بر این یک پیشی گرفته.

از طرف دیگر، اگر مشکلات ویتنام محدود به مسئلة قدرت‌گیری چین و بحران‌های عقیدتی کمونیسم «وارداتی» می‌شد، مشکلات عراق به تمامی منطقة خلیج‌فارس، آسیای مرکزی و خاورنزدیک سرایت خواهد کرد. اوج‌گیری این نوع مشکلات را نمی‌توان با سرکوب نظامی متوقف نمود؛ بحران عراق و منطقه نیازمند راه حل سیاسی است. ولی شاهدیم که آقای گیتس از نظر ابتکار عمل چندین گام از رامسفلد هم عقب‌تر ایستاده، و با عملیات «هوشیارانه‌اش» عملاً‌ دست اندرکار ایجاد یک بحران شدید سیاسی در منطقه شده. این امر که یک ارتش اشغالگر، بیش از هر پدیده‌ای نیازمند «متحدان» محلی است، مسلماً‌ در دروس ابتدائی سازمان سیا تدریس می‌شود؛ علیرغم این واقعیات می‌بینیم که پنتاگون قصد دارد متحدان «فی‌نفسه» خود را به دشمنان «بالقوه»‌ تبدیل کند. آنهم در شرایطی که بحران سیاسی در حال جارو کردن یکی دیگر از متحدان اصلی آمریکا در منطقه، دولت سینوره در لبنان است!

از آنچه گذشت فقط یک نتیجه می‌توان گرفت: فروپاشی آمریکا در منطقه سرعت گرفته، و اگر امروز در ظاهر، پدیده‌ای به نام دولت «مالکی» و ریاست جمهور «طالبانی» هنوز موجودیت دارند، و اگر سرباز آمریکائی هنوز می‌تواند بر خاک عراق گام بگذارد، صرفاً‌ به دلیل حمایت دیگر قدرت‌های تعیین کنندة جهانی است؛ در چارچوب سیاست حاکم بر آمریکا، این کشور روز به روز بیشتر به همین قدرت‌ها متکی شده است، و آنروز که حمایت این قدرت‌ها به هزاران دلیل، از واشنگتن دریغ شود، روزگار سیاهی برای آمریکائیان آغاز خواهد شد. روزگار «ابرقدرتی» آمریکا، عملاً دیگر به سر رسیده.



۱۱/۰۳/۱۳۸۵

کیک زرد و لحاف ملا!



دیروز کاشف به عمل آمد که اتحادیة اروپا، پس از اینهمه داد و فریاد و قیل‌وقال که جدیداً بر علیة سیاست‌های «افراطی» احمدی‌نژاد به راه انداخته ـ گویا پیش از وی سیاست‌های حکومت اسلامی افراطی نبود ـ هنوز قصد ندارد ایران را «تحریم» کند. البته این خبر را بی‌بی‌سی، بنگاه خبرپراکنی علیاحضرت ملکة انگلستان، روز دوشنبه 22 ژانویه، با عنوان، «اتحادیه اروپا از اوائل فوریه ایران را تحریم می‌کند»، به خورد خوانندگان داده، ولی «تحریمی» که در این «توافقنامه» اعلام شده، آن «تحریمی» نیست که مورد نظر ایالات متحد بود: «تحریم» اقتصادی! این «تحریم» که، بی‌رودربایستی بگوئیم، هنوز خودش هم «پا درهوا است»، فقط شامل تجهیزات و وسائلی می‌شود که در چارچوب فعالیت‌های هسته‌ای به ایران ارسال خواهد شد! البته همانطور که می‌دانیم، «عنقا را بلند است آشیانه!» و همیشه می‌توان هر آنچه جهت فعالیت‌های هسته‌ای، یا هر نوع فعالیت دیگری لازم آید، تحت عناوین دیگر به ایران ارسال کرد. و همانطور که شاهد بودیم، جنگ 8 سالة «ایران ـ عراق»، با عربده‌های «مرگ بر آمریکای» حزب‌الله، بخوبی با ارسال اسلحة آمریکائی و اسرائیلی «اداره شد»؛ صورتحساب‌ها و قیمت‌ها بود که در این میان تفاوت می‌کرد! و گویا امپریالیسم غرب، اینبار نیز قصد دارد از همان «دروازة سابق» ـ دروازة چپاول اموال ملی ایرانیان ـ وارد «میدان مذاکره» با دولت به اصطلاح تندروی احمدی‌نژاد شود.

«تهدید به جنگ»، «تهدید به بستن تنگة هرمز»، «تهدید به حاکم کردن نظامیان بر سرزمین ایران»، «تهدید به خروج بانک‌ها از معاملات با ایران»، و ... تماماً ابزارهائی است که در بطن سیاست‌های تبلیغاتی ایالات متحد، روسیه، چین و اتحادیة اروپا قرار گرفته، و در این میان تنها کسی که اصولاً حرفی برای گفتن نخواهد داشت، همان هیئت حاکمة جمکران است. ولی همانطور که شاهدیم، بی‌اختیار بودن این حضرات در برابر سیاست‌های جهانی، جلودار آن‌ها نخواهد بود. اینان می‌توانند، در هر فرصتی دهان‌شان را باز کنند، و خصوصاً در مسافرت‌های شهرستانی که بیشتر وسیله‌ای جهت ارعاب و تحکیم حاکمیت گروه‌های اوباش «لباس شخصی» است، عربده‌های «مستانة هسته‌ای»، مثلاً در همایش روستائیان «کبودرآهنگ» بالا و سفلی تحویل مردم از همه جا بیخبر بدهند؛ مردمی که اصولاً در چنین تجمعات «فرمایشی» کاری به بیانات «سخنران» ندارند. رادیوهای داخلی هم سریعاً این «بیانات» آتشین را بازتاب داده، و خلاصه‌ای از آن‌ها آناً بر سایت‌های «مستقل» مخالف‌خوانان، و سایت‌های رسمی کشورهای غربی، به زبان شیرین فارسی، در اختیار وبگردان ایرانی قرار می‌گیرد. اینچنین است که «فضاسازی» سیاسی در شرایط فعلی شکل گرفته: طوفان نوح در یک کاسة آب!

آنچه در این میان «مسلم» است، این واقعیت است که، «بحران هسته‌ای»، خارج از همة ابعاد سیاسی و خصوصاً اقتصادی آن، که هیچگاه به سمع ملت ایران نخواهد رسید، به شدت «فروکش» کرده؛ به این معنا که «ساخت و پاخت‌ها» در پشت پرده در حال شکل‌گیری است. هیئت حاکمة روسیه که هنوز در سنت برخوردهای دیپلماتیک در دوران بلشویکی گیر ‌کرده، در کمال وقاحت و بیشرمی، سریعاً اعلام کرد که طرح «تحریم‌» ایران، با منافع مسکو همراه است! معنای واقعی چنین بیانات «دیپلماتیکی» به این مضمون خواهد بود که، «مذاکرات ما با ایران ـ بخوانید چپاول‌ اموال ایرانیان از جانب مسکو ـ بدون کسب صلاحدید از طرف‌های غربی صورت خواهد گرفت!» به عبارت دیگر، مسکو «کاسة ماست» خود را از سفرة ایرانیان برداشت و رفت؛ دیگر کشورها هم فکری برای خودشان بکنند! در این میان، اتحادیة اروپا ـ مقصود کشورهای آلمان و فرانسه است ـ بیشتر از دیگران به دست و پا افتاده‌. چرا که در بطن روابط هسته‌ای ایران با جهان خارج، کشورهای آلمان و فرانسه از تقدم تاریخی برخوردارند، و فراموش نکرده‌ایم که در دوران شاه سابق، اولین قرارداد رآکتورهای «برق هسته‌ای» میان ایران و ایندو کشور به امضاء رسیده بود، و ایران مسلماً‌ هنوز، حتی اگر فقط صورتی تشریفاتی داشته باشد، سهم قابل توجهی از کنسرسیوم هسته‌ای «اوردیف» فرانسه را در اختیار دارد.

اینجاست که بیانات اخیر خانم بکت، وزیر امور خارجة انگلستان، در مورد تحریم «سریع» ایران از جانب دیگر کشورهای اتحادیة اروپا، معنای بیشتری پیدا می‌کند. در واقع، جیغ و فریادهای «مهرورزی» در مورد برنامه‌های هسته‌ای ایران، و «تندروی‌های» وی در مورد مسائل منطقه‌ای، «چشمک‌هائی» است که میان جرج بوش و جمکرانی‌های «تندرو» ردوبدل می‌شود. در عمل، در سفرة «هسته‌ای» ایران ـ این سفره می‌تواند پایة سهم‌خواهی‌های وسیع استراتژیک، اقتصادی و مالی در آینده و در ساختار جدید منطقه‌ای بر محور منافع قدرت‌های بزرگ جهانی باشد ـ اگر روسیه حساب خود را با بقیه جدا کرده ـ این مهم به یمن قرار دادن ملت عراق دم توپ ایالات متحد «حاصل» شد ـ و اگر فرانسه و آلمان از تقدم تاریخی برخوردارند، پس سر آمریکا و انگلستان تقریباً بی‌کلاه خواهد ماند! «میانه‌روی‌های» آقای لاریجانی، و تندروی‌های «مهرورزی»، هر دو یک هدف واحد را دنبال می‌کند، فراهم آوردن شرایط لازم برای آنکه دولت‌های ارباب ـ ایالات متحد و انگلستان ـ نیز از این سفره، «کیک‌زرد» مورد نظر خود را بردارند!

از این خلاصه به صراحت درمی‌یابیم که بحران سیاسی در تهران، در چارچوبی که حاکمیت جمکران قرار گرفته، عملاً‌ غیرقابل حل است. این حاکمیت به دلیل وابستگی تام و تمام به محافل «آنگلوساکسن» در چارچوب شرایط نوین منطقه‌ای «فلج» شده، و با وجود آنکه تمامی سعی خود را در بحران‌سازی، جوسازی، و ... صورت می‌دهد شاهدیم که در باز کردن درهای اقتصادی و مالی کشور به روی سیاست‌های آمریکائی و انگلیسی موفقیت چندانی ندارد. در چنین ساختاری، آمریکائی‌ها ترجیح می‌دهند که اقتصاد ایران، در مرحلة زیرزمینی و غیرفعال باقی بماند؛ ولی فرانسه، چین و حتی متحد نظامی اصلی آمریکائی‌ها در اروپا ـ آلمان فدرال ـ دیگر حاضر به پذیرش این برخورد نخواهند بود. چرا که روسیه همانطور که پیشتر گفتیم، «کاسة ماست خود را برداشته»، و عدم حضور هر کدام از رقبا، صرفاً به این معنا است که سهم اقتصاد روس از «لحاف ملانصرالدین» بیشتر خواهد شد.

پس از فروپاشی اتحادشوروی، آمریکائی‌ها جهت حفظ موجودیت اقتصادی خود در منطقه ـ در چارچوب استعماری ـ مجبور شده‌اند پیوسته در جناح‌های سیاسی حاکمیت ایران شکاف‌هائی «صوری» ایجاد کنند؛ در واقع، این برنامه با هیاهوی «اصلاح‌طلبان» مستقیماً پای به میدان سیاست کشور نیز گذاشت. چرا که جهت حفظ موجودیت ساختارهای وابسته به خود، آمریکا مجبور است، هر چه بیشتر این ساختارها را دیگرگون کند، تا فضاهای باز شده را از نظر سیاسی «پوشش» دهد. ولی این «پوشش‌ها» صرفاً ظاهری است؛ این فضاها هنوز کاملاً باز و دست نخورده باقی مانده، و جناح‌های مسخره‌ای چون «آبادگران»، «اصولگرایان میانه‌رو» و یا حتی آنان که سابقة بیشتری دارند، «کارگزاران سازندگی» را نمی‌توان جناح‌هائی دانست که قادر به ایجاد «پوشش» سیاسی باشند. چنین کاربردی از این گونه «اختراعات» هنوز در تاریخ روابط سیاسی به دست نیامده، و مسلماً‌ در آینده نیز چنین چیزی را شاهد نخواهیم بود. اگر هنوز سیاست‌های دیگری در شکاف‌های ساختار استعماری ایران نخزیده‌اند، دیری نخواهد گذشت که شاهد حضور رقبای آمریکائی‌ها در این صحنه‌ها خواهیم شد. در واقع، حضور ایالات متحد در افغانستان و عراق، دقیقاً جهت حمایت از محافل آمریکائی در منطقه است، و این مهم، جهت جلوگیری از حضور «رقبا» در این سهم‌خواهی بزرگ قرن! ساده‌تر بگوئیم، «دروازة سابق» بر سیاست‌های محافل انگلیسی و آمریکائی دیگر بسته شده، و باز کردن مجدد آن «به زر و زور میسر نخواهد شد!» تهدیدات جنگی، تهدیدات اقتصادی، مالی، بانکی و غیر، زمانی معنا می‌دهد که سیاست‌های تصمیم‌گیرندة جهانی نیز همزمان از آن‌ها حمایت کنند. امروز این شرایط دیگر فراهم نیست.





۱۱/۰۱/۱۳۸۵

دوستی خاله‌خرسه!


در حکایتی عامیانه، سخن از دوستی خرس و آدمیزاد آمده. و هر چند در این ماجرا، خرس را «خاله‌خرسه» می‌خوانند، «خاله‌خانم»، خرس‌مسلکی خود را به منتهی‌علیه ممکن به منصة ظهور می‌رساند، و نهایت امر در اینراه، آدمیزاده‌ای را که به دوستی با او دلبسته بود، به کشتن می‌دهد. چرا که خرس، کمر همت به پراندن مگسی می‌بندد که خواب دوست را «مغشوش» کرده بود. برای مبارزه با این «مگس» مزاحم، «خاله خرسة» ما از بهترین برخورد استراتژیک ممکن استفاده کرد، یک سنگ وزین و چند ده‌کیلوئی را محکم زد روی مگس، فقط از قضای روزگار مگس در این لحظة بخصوص، درست روی دماغ همان آدمیزاد نشسته بود! بقیة ماجرا هم دیگر ارزش بازگوئی ندارد، قصه‌ای است که هر راوی قصد بهره‌برداری «اخلاقی» از محتوای آن خواهد کرد. ولی چرا در این وبلاگ یادی از «خاله‌خرسه» می‌کنیم؟

امروز در مورد شرایط سیاسی منطقه ـ خصوصاً آنچه مربوط به کشورمان، ایران می‌شود ـ چند مقاله از فعالان سیاسی خارج از کشور خواندم. ولی نهایت امر، در آخر کار، زمانی که مقاله‌ها به انتها می‌رسید، تنها چیزی که در برابر دیدگان متحیرم ظاهر می‌شد، سایة همان «خاله‌خرسه» بود. در اینجا قصد عنوان کردن نام نویسندگان مقالات را ندارم. شاید بهتر باشد، همانطور که فرانسوی‌ها می‌گویند، برخورد سیاسی را «اصولی» نگاه کنیم، و نه شخصی! حملات به اشخاص، اگر در برخورد با «فاشیسم» مذهبی در ایران بتواند کارساز باشد، چرا که «شخصیت‌پرستی» یکی از اصول «فاشیسم» است، در برخورد با فعالان خارج از کشور شاید بهتر باشد که اینکار را «باب» نکنیم.

ولی اصل مطلب را نمی‌توان نادیده گرفت. آیندة ما ایرانیان، بر خلاف آنچه برخی تصور می‌کنند، در گرو همین لحظات کوتاه تفکر و تعمق است، همین لحظاتی که در حال حاضر در حال سپری شدن‌اند. نمی‌باید در برخورد با مسائل سیاسی کشور، به نظریات عمیق و پیچ‌درپیچ فلسفی، عقیدتی و ... متوسل شد، یک استدلال کوچک، اساسی و شاید بسیار سطحی می‌تواند چنان ژرفائی در خود پنهان دارد، که صدها «فلسفه بافی» از آن غافل بماند. برای آنان که جوان‌تراند، شاید این سخنان تعجب‌آور باشد، ولی اگر در روزهائی که به بلوای 22 بهمن انجامید، این نوع برخورد «ساده»، صریح و روشن با مسائل اساسی کشور در زندگی مردم ایران «باب» می‌بود، شاید به چنین بحرانی دچار نمی‌شدیم.

امروز، در خارج از مرزهای ایران، چند طیف سیاسی فعال هستند، طیف‌هائی که تماماً ـ از چپ‌افراطی تا راست ـ به سرمایه‌داری غربی وابسته‌اند. و این وابستگی را در بطن مقالات و برخوردهای سیاسی اینان با مسائل کشور می‌توان به صراحت دریافت. اینکه کشور ایران، به دلیل سوء سیاست‌های گروه‌ حاکم ـ راست مذهبی و افراطی‌ای که پس از 22 بهمن قدرت را به دست گرفت، در یک‌گامی جنگ قرار دارد، سخن گزافه‌ای نیست. ولی تحلیل این «جنگ‌احتمالی» و «عواقب» و نتایج آن، زمانی که راه به «گزافه» می‌برد، مسلماً‌ منافعی را در پناه خود ایمن می‌‌دارد. اگر روزی که روح‌الله خمینی عربده می‌کشید، «شاه باید برود!» کسی از او می‌پرسید، «شما برنامه‌اتان برای این مملکت چیست؟» و در بحثی روشنگرانه مسائل را میان طیف‌های مختلف سیاسی کشور و گروهی که قصد «جهاد جهانی» داشتند، مطرح می‌کرد، شاید امروز در این نقطه نمی‌ایستادیم. ولی همانطور که شاهد بودیم، نقش اساسی بسیاری از گروه‌های سیاسی، که امروز هم هنوز «فعال» باقی مانده‌اند، آنروزها در این خلاصه می‌شد که بر «محوریت» نظریات یک دیوانة قدرت و یک مجنون خرافاتی دامن زنند. روزگاری در همین خیابان‌های تهران، حتی پیش از به قدرت رسیدن دستاربندان شیاد، به دلیل جوی که این گروه‌ها ایجاد کرده‌ بودند، کسی «اجازه» نداشت مواضع «امام» خمینی را به زیر سئوال برد. «تقدسی» که این فریب استعماری در اطراف یک دیوانه به راه انداخت، کار را به جائی کشاند که همین فرد، خون میلیون‌ها ایرانی را اینچنین در شیشه کرد، و هنوز هم به نام او، و به نام به اصطلاح «جمهوری» او، شیادانی دیگر همچنان خون ایرانیان را همه روزه به شیشه می‌کنند. تمامی «تقدس» مضحکی که بر محور «بیانات» این فرد شکل گرفته بود، بر چند پایة استدلالی بسیار ابتدائی قرار داشت:
ـ شاه دست‌نشاندة آمریکاست،
ـ امام مخالف شاه است،
ـ اکثریت ملت ایران مسلمانند،
ـ و ...
در اینکه این مطالب بازتاب «واقعیات» بود، شکی نمی‌توان داشت. حکومت پهلوی از روز نخست به دست استعمار در ایران پایه‌ریزی شد، و روابط «حسنه» میان آمریکا و دولت ایران «شعبده‌» نبود. و در اینکه میان رو‌ح‌الله خمینی و شاه هم «شکرآ‌ب» شده بود شکی در میان نبود؛ اکثریت ملت ایران هم مسلمان‌اند، این نیز امری است کاملاً «مسلم»، ولی این گروه «استدلال‌ها» چگونه می‌تواند به این نتیجه‌گیری مستقیم برسد که، آنچه در ایران، در عمل رخ داد قابل توجیه باشد؟

بعضی اوقات توده‌های مردم حتی ساده‌تر از طفلان 4 یا 5 ساله، با آب‌نباتی قرمز و نارنجی «فریفته» می‌شوند. ریشة این «فریفتگی» را در کدام زاویة زندگی اجتماعی می‌باید جست؟ این «فریفتگی» مسلماً ریشة اصلی‌اش در «پیش‌داوری‌ها» است؛ در اعتقادات کورکورانه، تعصبات، و نوعی برخورد گزینشی با مسائل و جریانات کشور! به ایرانی هیچگاه امکان بررسی اوضاع داخلی کشور را نداده‌اند؛ جوان ایرانی فقط می‌باید فریاد بزند! «تأئید» کند و یا «تکذیب» کند! در استدلالی که استعمار بر جامعه حاکم کرده، بررسی مسائل اجتماعی از آن ملت نیست! ملت می‌باید «معتقد» باشد، روزی به عظمت رضامیرپنج، روزی به آزادیخواهی مصدق، روزی به دیکتاتوری محمدرضا پهلوی، و روز دیگری به حقانیت امام!

بررسی اوضاع داخلی و مسائل پیچ‌درپیچ یک ملت، زمانی که راه به «اعتقاد» می‌گشاید، باید دانست که ملت به بیراهه می‌رود. و ملتی که به بیراهه رفت، هزینة سنگین آنرا خواهد پرداخت. اشتباه نکنیم، این «فریب» را بسیاری از ملت‌های جهان طی تاریخ خود تجربه کرده‌اند، و بسیاری از آنان در حال حاضر این تجربه را زندگی می‌کنند. همین جوانان آمریکائی که دولت جرج بوش، آنان را در لباس نظامی، چون زباله در عراق همه روزه تخلیه می‌کند، در بطن همین «اعتقادات» زندگی می‌کنند. در غیر اینصورت هیچ انسان عاقلی حاضر نیست برای یک تفنگ، چند صد دلار حقوق ماهیانه، و عربده‌جوئی به پیشواز مرگ بشتابد. در نتیجه آنچه در حیات ملت‌ها از اهمیت برخوردار می‌شود، شناخت ابعاد همین «اعتقادات» است! در این بزنگاه است که می‌توان سرنوشت ملت‌ها را رقم زد!

یکی از مهم‌ترین زمینه‌های «اعتقادی» که استعمار سعی دارد به کمک و همیاری سیاست‌پیشگان «ایرانی‌نمای» خود در ذهن ما ایرانیان حک کند، «ضدیت» فرضی حکومت اسلامی و آمریکا است. این خود یکی از مخرب‌ترین «اعتقاداتی» است که امروز، پس از 28 سال هنوز فرهیختگان دربار استعمار، چه در داخل و چه در خارج از کشور، بر «طبل» تبلیغاتی آن می‌کوبند. در مقالاتی که در بالا به آن‌ها اشاره کردم، علیرغم تعلق نویسندگان این مقالات به محافل مختلف، این «اصل» به طور کلی مورد تأئید قرار دارد! اینکه حکومت اسلامی به دلیل «مخالفت‌هایش» با آمریکا مملکت را به بحران انداخته، از قلم هیچیک از این «نویسندگان» نمی‌افتد. ولی، همانطور که در مورد بلوای 22 بهمن گفتیم، کسی از خود سئوال نمی‌کند که در این جهان پر آشوب، چگونه یک حکومت فکسنی می‌تواند بر شاهراه‌های نفتی جهان حاکم ‌شده، و سیاستگذاری منطقه‌ای در مخالفت با یک ابرقدرت نیز صورت دهد؟ این سئوال از همان قماش سئوالاتی است که ملت ایران می‌بایست از روح‌الله خمینی در روزهای پیش از 22 بهمن می‌پرسیدند، و اگر نپرسیدند، مسلماً دلیلی داشت. بهترین دلیل آنکه چنین سئوالاتی «مجاز» نیست!

بله، برخی سئوالات در جهان سیاست «مجاز» هستند، و برخی «غیرمجاز»؛ این است واقعیت زندگی سیاسی از چشم استعمارگران و استثمارگران! همانطور که شاهد بودیم، طالبان، که خود دست‌پروردگان استعمار بودند، بهترین بهانه را جهت حملة آمریکا به افغانستان فراهم آوردند، و صدام حسین، دیکتاتور خونریزی که 40 سال در رأس یک حکومت استعماری ملت عراق را به زنجیر کشیده بود، چنان کرد که ارتش جرج بوش امروز بر کوچه‌ها و خیابان‌های بغداد و بصره حکومت کند. آیا کسی در افغانستان و عراق از این حاکمیت‌های فاسد و پوسیده‌، که تنها آرمان واقعی‌شان لگدمال کردن حق و حقوق ملت‌ها بود، سئوال کرد که، «این ضدیت فرضی شما با آمریکا به معنای چیست؟» خیر! کسی نپرسید. نپرسیدند تا سرباز آمریکائی بتواند با تکیه بر همین «اعتقاد» احمقانه، و بر اساس «تبلیغات» همین بوق‌های کرکننده، روزی با سر نیزه بر در خانه‌اش بکوبد.

با شناختی که از تاریخ ایران دارم، امروز مطمئن هستم که ایرانیان اجازه نخواهند داد فاجعة افغانستان و عراق در کشورمان تکرار شود، و علیرغم خودفروختگی سیاست‌پیشگانی که، در داخل و خارج از کشور، قصد وارد کردن جامعة ایران به صورت‌بندی‌های استعماری را دارند، امید دارم که هوشیاری ملت ایران به این «تجربة هولناک» امکان حضور در تاریخ کشور را ندهد. با این وجود، ملت‌ایران امروز بیش از هر چیز نیازمند آن است که بطن «اعتقادات» خود را به زیر سئوال برد، عملی که موجودیت «حاکمیت‌های» استعماری، و سیاست‌های آنان را متزلزل خواهد کرد؛ این حاکمیت‌ها به حق از این عمل وحشت دارند، و در صورت بروز این تمایل قصد سرکوب‌اش را خواهند کرد. ولی این پرسش‌ها، می‌باید بطن «اعتقادات» ما ملت را پالایش دهد، تا با تکیه بر این نوسازی در «تفکر اجتماعی» بتوانیم «اعتقاداتی» را که در این 8 دهه حاکمیت استعماری بر کشور، پیوسته وسیله‌ای جهت پیشبرد سیاست‌های استعماری شده‌، به محکمة «عقل» اجتماعی و تاریخی خود بسپاریم. درهای این «محکمه» را، محکمه‌ای که در جائی از ذهن هر یک از ما ایرانیان حضور دارد، می‌باید هر چه زودتر به روی سئوالات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جامعة خود بگشائیم، چرا که فردا شاید خیلی دیر باشد.





۱۰/۲۸/۱۳۸۵

امامزاده و «روغن‌چراغ ریخته»!



پس از پایان جنگ دوم جهانی، هاری ترومن، رئیس جمهور ایالات متحد از حزب دمکرات، قانونی تحت عنوان «قانون امنیت ملی» به تصویب مجالس قانونگذاری آمریکا رساند، این قانون پایه‌ای حقوقی در حاکمیت ایالات متحد بنیان گذارد که بعدها، در سال 1947 به گشایش مرکزی تحت عنوان «دفتر مرکزی اطلاعات» انجامید، این دفتر امروز در اذهان عمومی از نامی شناخته شده‌تر برخوردار است: «سازمان سیا!» بر خلاف آنچه در اذهان عمومی شایع شده، از روز نخست، وظیفة اساسی و عمدة این سازمان، جاسوسی و کسب اطلاعات نبود. این سازمان که در اوج «جنگ سرد» پایه‌ریزی شد و گسترش یافت، در واقع وظیفة دیگری، به همان اندازه با اهمیت بر عهده داشت: متمرکز کردن تمامی نظام‌های اطلاعاتی در کشورهای سرمایه‌داری و هدف‌قراردادن اتحاد شوروی به عنوان نخستین و اساسی‌ترین هدف امنیتی و اطلاعاتی در جهان غرب و در درون مرزهای کشورهای متحد غرب!

از نظر تاریخی چنین مرسوم شده که، سازمان‌هائی از این دست، معمولاً در ارتباط با نیروهای مسلح و سازمان‌های انتظامی قرار گیرند. و کارکنان آنان نیز در درجة نخست از میان افسران ارتش و نیروهای پلیس انتخاب شوند. ولی در مورد سازمان سیا، این پیشینه به هیچ عنوان صحت ندارد. چرا که پیش از پایه‌گذاری این سازمان، و طی سال‌های متمادی، تحت عنوان «آزادی‌های فردی» که در قانون اساسی آمریکا گویا «محترم» شمرده می‌شد، «امنیت سیاسی رژیم» حاکم بر کشور آمریکا را، در درون مرزها، نه سازمانی متمرکز، که گروه‌هائی پراکنده بر عهده گرفته بودند. در بطن این گروه‌ها، که تماماً تحت عنوان «آزادی بیان و عمل» دست به فعالیت‌هائی «فراقانونی» می‌زدند، انواع و اقسام استعدادهای عجیب و غریب مورد استفاده قرار می‌گرفت: استادان دانشگاه‌ها، هنرمندان، روزنامه‌نگاران، سیاست‌مداران و خصوصاً‌ اوباش شهرها و روستاها، طیف‌ وسیعی را تشکیل داده بودند که در گروه‌هائی متفاوت و حتی در چارچوب‌هائی متنافر و پراکنده، همگی بر محور یک ایدة اصلی که همان «امنیت رژیم» سرمایه‌داری حاکم می‌باید تعریف شود، متمرکز می‌شدند.

نمی‌باید فراموش کرد که در ایالات متحد، ایدة «حمایت امنیتی سازمان‌یافته از رژیم حاکم»، در واقع ریشه در بحران‌ سال‌های پیش از 1910 دارد. زمانی که جنبش‌های سوسیالیستی به تدریج اروپا را رها می‌کردند و جهت یافتن بستری مستعدتر برای رشد و نمو به جهان نوین ـ ینگه دنیا ـ روی می‌آوردند. در چنین شرایطی بود که همراه با آغاز اولین بحران‌های سیاسی در اروپا، که منجر به درگیری‌های جنگ جهانی اول شد، و خصوصاً در دورة حکومت ویلسون، بحران «امنیتی رژیم» آمریکا کاملاً علنی شد! چرا که جنبش‌های سوسیالیستی در اروپای مرکزی رو به رشد بودند، و گروه‌های ملهم از تبلیغات آنان، از طریق هزاران مهاجر اروپائی همه روزه ایده‌های نوین و انقلابی قارة کهن را با کشتی‌های مسافربری به بندرگاه‌های ایالات متحد «وارد» می‌کردند. بحران امنیتی رژیم، که پیش از این دوره بر محور تقابل با «اسپانیا»، «اسپانیائی‌ زبان‌های مکزیک»، و به صورت عمده «کاتولیک‌‌مسلک‌ها» و در قوالبی کاملاً داخلی شکل گرفته بود، و دولت‌های محلی، با بهره‌گیری از گروه‌های خشن، نژادپرست و فراقانونی، رژیم را از «مزاحمت‌» چنین مخالفانی آزاد می‌کردند، به یک‌باره ابعادی نوین یافت، هم از نظر «عقیدتی» و هم از نظر «راهبردی»! چوبداران محلی، مأموران پلیس‌ محلی، و یا اوباشی که تحت عنوان «گارد ملی» از سال‌ 1903 سازماندهی شده بودند، دیگر نمی‌توانستند با تکیه بر ابزارهای «سنتی» سرکوب با بحران جدید، که از ابعاد عقیدتی بسیار متفاوتی نیز برخوردار بود، مقابله کنند. بی‌دلیل نیست که در ایالات متحد، در سال 1908 شاهد پایه‌ریزی تشکیلاتی هستیم که بعدها بر آن نام «اف‌بی‌آی» گذاشتند.

با وجود تمامی نارسائی‌هائی که چنین نظام آشفته‌ای می‌توانست در بطن جامعة آمریکا به همراه آورد، بحران امنیتی رژیم سرمایه‌داری ایالات متحد، از جانب حاکمیت آمریکا، تا روزهای آغازین جنگ دوم، به غلط و تعمداً بحرانی «درونی» معرفی می‌شد. چرا که این کشور بر اساس یک «پیش‌فرض» کاملاً متحجرانه، خود را جزیره‌ای جدا از جهانیان می‌داند، و حتی امروز هم تمامی سعی خود را برای حفظ این «شرایط» به کار می‌برد. با دقت نظر در روند رشد «امنیت‌ پذیری رژیم» در حکومت آمریکا، ناظر بیطرف به صراحت در می‌یابد که این رژیم چگونه از مرحلة «محلی» به رشدی «شهری»، «منطقه‌ای»، سپس ایالتی، و نهایت امر «ملی» گام برداشت، و چگونه به دلیل مسئولیت‌هائی که پس از جنگ دوم جهانی این کشور در تقابل با کمونیسم بر عهده گرفت، نقش «امنیتی» این رژیم، به دلیل وابستگی تام و تمام ایالات متحد به نظام سرمایه‌داری، و در تقابل با سوسیالیسم روس، ابعادی «جهانی» یافت.

اگر مورخ یا محقق جهت بررسی تاریخچة سازمان‌های «امنیتی» در ایالات متحد ـ که سازمان سیا، اف‌بی‌آی، و ... نهایت امر بر مرده‌ریگ هم آنان استوار شده‌اند ـ نیازمند تحقیقی در باب «لباس‌شخصی‌ها» و گروه‌های چماقدار شهری و محلات است؛ بررسی در احوال ارتش ایالات متحد از حال و هوائی دیگر برخوردار می‌شود. ارتش ایالات متحد ـ تحت عنوان «تفنگداران دریائی» ـ از نخستین روزهای شکل‌گیری این کشور، و در سال 1775 تأسیس شد. و از نخستین روزهای تأسیس، این تشکیلات در چارچوبی کاملاً متخاصم، در مسیر پیشبرد راهبردهای کلان واشنگتن در منطقة کارائیب، اقیانوس آرام و حتی فلیپین گام بر می‌داشت، و آکادمی نظامی «وست‌پوینت»، در واقع در سال 1802، یعنی حتی یکصد سال پیش از پایه‌گذاری «گارد ملی» تأسیس شده بود! آنان که با زمینه‌های اجتماعی در جامعة آمریکا آشنائی دارند، بخوبی می‌دانند در مملکتی فاقد تاریخ و فرهنگ به معنای متعارف کلمه، برخورداری از «پیشینه» چه «مقام و ارزشی» می‌تواند داشته باشد. خصوصاً که اگر سازمان سیا، امروز تاریخچة خود را مدیون سازماندهی اوباش، یا همان به اصطلاح «لباس‌شخصی‌ها» است، افسران تفنگداران دریائی آمریکا، متعلق به متشخص‌ترین طبقات اجتماعی و تحصیلکردگان وست‌پوینت، یکی از معتبرترین دانشکده‌های جنگ جهان بودند.

این تفاوت عمده در «خاستگاه»، از اولین روزهای بنیانگذاری سازمان سیا، میان ارتش و این تشکیلات امنیتی به نوعی تقابل و ضدیت جان داد. بودجه‌های کلان، همواره نخست به دامان ارتش ریخته می‌شد و تقاضای بودجه از جانب سازمان سیا، «مورد تحقیقات وسیع‌تری» قرار می‌گرفت. توصیه‌های ارتش، همچون مورد جنگ‌های افغانستان و عراق که هنوز شعله‌های انسان‌سوزشان فروکش نکرده، بی‌چون و چرا پذیرفته می‌شد، در حالیکه نقطه‌نظرهای سازمان سیا، اغلب اوقات در بایگانی‌ها خاک می‌خورد. این «ضدیت» تا به امروز، همچنان باقی مانده، و مورخان متعددی از آن پرده برداشته‌اند، ‌که مهم‌ترین آنان مسلماً «گابریل کولکو» است. وی نه تنها در آثار به یاد ماندنی خود، که حتی در مقالاتی عمده این «ضدیت‌ها» را علناً بررسی کرده. البته بررسی‌های کولکو، این تقابل را، نه در مفاهیمی تاریخی، آنچنان که در بالا شاهد بودیم، که در چارچوبی صریح و «اداری» توضیح می‌دهد. در واقع، آخرین مقاله‌ای که در این باره به قلم کولکو به زبان فارسی ترجمه شده، و در اختیار فارسی‌زبانان قرار گرفته در آدرس اینترنتی «لوموند دیپلماتیک» تحت عنوان «از عراق تا ویتنام» (ماه آوریل 2006) هنوز در دسترس خوانندگان است.

حال پس از این مقدمه ـ که شاید بیش از حد به درازا کشید ـ به بررسی شرایط امروز منطقة خاورمیانه، و آسیای مرکزی می‌پردازیم. چندی است که شاهد حضور فردی به نام «رابرت مایکل گیتس» در رأس وزارت دفاع آمریکا هستیم. در بررسی حضور فردی چون گیتس در رأس وزارت دفاع، از آنچه در بالا آمد مسلماً بهره خواهیم گرفت، چرا که گیتس فارغ‌التحصیل «وست‌پوینت» نیست، کارمندی است فاقد هر گونه پیشینة نظامی. با دقت در گذشتة حرفه‌ای او مهم‌ترین نقش «سازماندهی» که می‌توان در زندگی‌نامة وی یافت، خارج از فرماندهی دستجات «جاسوسان» و «خبرچینان»، رهبری دسته‌های «پیشاهنگی» است! مشخصه‌های دیگری نیز وجود دارد: گیتس در دوران جنگ به وزارت دفاع می‌رود، جنگی که از هم اکنون آمریکا آنرا باخته! و مهم‌تر از همه، گیتس بر صندلی فردی تکیه می‌زند که «عزیزدردانة» امپریالیسم آمریکا است: رامسفلد! «شخصیتی» کاملاً شناخته شده در محافل «نظامی ‌ـ ‌مالی» ایالات متحد، فردی صاحب نفوذ، و بالاتر از همه، وزیر سابق دفاع در کابینة جرالد فورد! سابقة نظامیگری و وابستگی‌های رامسفلد به بنیادهای «مالی ـ نظامی» در پروندة خدماتی‌اش، تقریباً او را در مقام رابرت مک‌نامارا، یکی از سیاستگذاران کلیدی ایالات متحد قرار می‌دهد.

از نخستین روزهائی که گیتس پست وزارت دفاع را از رامسفلد تحویل می‌گیرد، پیوسته «ترجیع‌بند» بیانات‌اش یک جمله کوتاه است: «در عراق می‌مانیم!» ترجمان ناظر بی‌طرف، از این جمله نهایت امر چنین است: «دیگران کاری کرده بودند که قرار بود از عراق برویم!» این اولین بار نیست که در تاریخ ماجراجوئی‌های استعماری آمریکا، سازمان سیا، ارتش و فرماندهان پنتاگون را اینگونه به باد «سرزنش» می‌گیرد. خوانندة علاقه‌مند می‌تواند جهت بررسی چند و چون این برخوردها که میان این دو تشکیلات، طی جنگ ویتنام رخداده به مقالة کولکو مراجعه کند. ولی یک اصل را نمی‌توان انکار کرد، اصلی که بر اساس آن، خاستگاه‌ بنیادهای یک نظام، با حفظ موجودیت و سیاست‌های جاری آن، نمی‌تواند مورد «تجدید نظر» قرار گیرد. توضیح در اینمورد شاید این وبلاگ را از آنچه هست کسالت‌بارتر کند، ولی خلاصه بگوئیم که، امروز اگر خاستگاه پنتاگون به دلیل شکست در ماجراجوئی‌های عراق تا به این حد تضعیف شده؛ امروز اگر فردی بر صندلی وزارت دفاع تکیه می‌زند که تا دیروز گزارشات‌اش را قبل از مطالعه و بررسی، ماه‌ها در بایگانی‌ها نگاه می‌داشتند، فقط نشان از یک واقعیت دارد: وزارت دفاع ـ پنتاگون ـ دیگر از موضع سنتی خود، در ساختار قدرت ایالات متحد برخوردار نیست! «گیتس» در واقع همان شغالی است که پس از گذار شیر بر لاشة شکار سر می‌رسد! و خلاصه بگوئیم، اگر آمریکا قرار بود در خاورمیانه بماند، یا لااقل چنین برداشت می‌شد که «پافشاری‌» بر این مواضع برای عاملان این سیاست در واشنگتن سربلندی به همراه خواهد آورد، این «افتخارات» نه نصیب ایشان، که مسلماً نصیب «عزیزدردانة» پنتاگون: دونالد رامسفلد می‌شد!




۱۰/۲۷/۱۳۸۵

دیروز و امروز!


شرایط سیاسی در بطن حاکمیت اسلامی رو به تشنج دارد؛ امروز تقابل میان گروه‌های مختلف که حاکمیت را طی 28 سال گذشته در چنگ خود قبضه کرده بودند، دیگر مسئلة مبهم و نامعلومی نمی‌نماید. اگر سفر اخیر احمدی‌نژاد به کشورهای آمریکای لاتین باعث شد که این «اختلافات» خود را بر محور آنچه گروهی «بی‌مسئولیتی رئیس دولت نسبت به مسائل اساسی و نیازهای روزمرة مردم» معرفی کردند، علناً نشان داده شود، نمی‌باید فریب شرایط استثنائی را خورد؛ آغازگر مشکلات این دولت، شکستی بود که سیاست‌های جنگ‌افروزانة آمریکا در منطقه، به دلیل مخالفت‌های جدی طرف‌های دیگر متحمل شد، و جنگ لبنان نهایت امر به نفع گروهی خاتمه یافت که رسانه‌ها سعی دارند آنرا حزب‌الله بنامند، ولی در واقع هنوز از نظر رسانه‌ای و تبلیغاتی این گروه «ناشناس» باقی‌ مانده. این گروه «ناشناس»، که مسلماً سر در بالین دیگر قدرت‌ها و محافل بزرگ جهانی دارد، صرفاً در برابر پیشرفت سیاست نئوکان‌های کاخ‌سفید در لبنان قد برنیافراشت، چرا که عملکرد این گروه داده‌هائی نوین بر تمامی صفحة شطرنج مسائل راهبردی منطقه گستراند. «داده‌هائی» که امروز نشان می‌دهد جرج بوش و گروه‌ نئوکان‌ها، همانطور که در وبلاگ «موشک‌های ناشناس» آوردیم، دیگر نمی‌توانند اربابان راهبردهای منطقه‌ای باشند.

نباید فراموش کنیم که، پس از فروپاشی اتحاد شوروی، «شکست لبنان» اولین تلخکامی عمدة نظامی آمریکا طی عملیات فرامرزی پنتاگون بود. و این «شکست»، نتایجی به دنبال آورد که دیگر حضور «مهرورزی» در رأس دولت ایران کارآئی خود را کاملاً از دست داده. در چارچوب نیازهای راهبردی آمریکا، «مهرورزی» بر پایة یک تقابل «فرضی» میان جهان اسلام و ارتش غرب، مستقر در کشور عراق، پای به میدان سیاست گذاشته بود. و هر چند نیازهای «راهبردی» حکومت اسلامی از ابعاد دیگری نیز برخوردار است، این «تقابل» که می‌بایست به نوعی برخورد «کنترل‌شدة» نظامی منجر می‌شد، ستون فقرات حاکمیت مهرورزی را تشکیل داده بود. همانطور که شاهدیم، «بحران کنترل‌شدة» نظامی در مرزهای ایران باقی ماند، و در شرایطی که روسیه حتی پیش از موعد مقرر موشک‌های راهبردی را که فرضاً ایران «سفارش» داده، «تحویل» می‌دهد، مشکل می‌توان از نظریة حملات نظامی آمریکا علیه ایران حمایت کرد. این موشک‌ها اگر هم در ایران نباشند، اصرار مکرر خبرگزاری‌های روس در مورد ارسال آنان به ایران به این معناست که اگر شرایط ایجاب کند نیروهای آمریکائی با این موشک‌ها ـ از داخل خاک ایران یا هر منطقة دیگری ـ می‌توانند مورد تهدید قرار گیرند.

از طرف دیگر موضع‌گیری‌های دولت‌های تعیین کننده در سیاست خارجی ایران ـ آمریکا، انگلستان، فرانسه، روسیه ـ نشان می‌دهد که همة محافل سیاسی خود را برای دوران «پسابوش» آماده می‌کنند. ماجراجوئی عراق از هم اکنون به عنوان یک شکست استراتژیک در پروندة ایالات متحد به ثبت رسیده، ولی تمامی طرف‌های درگیر سعی دارند که از این شکست بهره‌برداری سیاسی کرده، آنرا نتیجة عملکردهای «غلط» مخالفان سیاسی خود قلمداد کنند. سفر هیلاری کلینتن، نامزد احتمالی حزب‌ دمکرات برای احراز مقام ریاست جمهوری آمریکا به عراق و افغانستان، سقوط پیشرس و بی‌دلیل قیمت نفت ـ افزایش نفت صرفاً به دلیل سیاست‌های بوش پیش آمده بود ـ و بی‌عملی کوندولیزا رایس در سفرهای منطقه‌ای ـ خبرگزاری روس، نووستی از این سفرها به عنوان سفرهای بی‌معنا یاد می‌کند ـ همه نشاندهندة یک واقعیت واحد‌اند: نخست اینکه، حزب دمکرات خود را برای حاکمیت آماده می‌کند، و در ثانی اینکه، طرف‌های استراتژیک آمریکا ـ روسیه، فرانسه، هند و چین نیز هر یک در حال بررسی و تحکیم مواضع «پسابوش» خود هستند.

ولی مشکل اساسی ایالات متحد اینجاست که این‌کشور نمی‌تواند شکست استراتژیک عراق را صرفاً با تغییر دولت در واشنگتن جبران کند، از طرف دیگر، بازتاب گستردة این شکست استراتژیک، حتی در صورت تغییر دولت و سیاست‌های جاری در واشنگتن، آمریکا را از بحران عظیمی که در پی خواهد آمد، بحرانی که هنوز ابعاد آن ناشناخته باقی مانده، به هیچ عنوان ایمن نخواهد داشت. به عبارت دیگر، آمریکا از این بحران، با داده‌های تکراری‌ای که طی «جنگ سرد»، مکراراً میان مسکو و واشنگتن داد و ستد می‌شد ـ دورة جنگ کره و ویتنام ـ نخواهد توانست پای بیرون گذارد. این بحران به دلیل شرایط نوینی که در سطح جهانی ایجاد شده، بازتاب‌هائی کاملاً‌ نوین و عملاً غیرقابل پیش‌بینی خواهد داشت.

در این راستا است که بحران سیاست داخلی در ایران می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد. و شاهدیم که جبهه‌های داخلی کشور نیز، هر کدام در مقام خود سعی دارند مواضع «پسابوش» خود را مستحکم کنند. در سطح بین‌الملل، محافلی تصمیم‌گیرنده، که حضور مهرورزی را در چارچوب منافع خود مثبت تلقی می‌کنند، سعی بر آن دارند که این جریان سیاسی را به محافل نزدیک به دمکرات‌ها در آمریکای لاتین مرتبط کرده، در این چارچوب در آیندة سیاسی ایالات متحد این «جریان» را به عنوان یک «شریک معتبر» به راهبردهای واشنگتن تحمیل کنند. این گروه، با پیشبرد چنین سیاستی، هم از فروپاشی در ایران جلوگیری به عمل خواهند آورد، و هم فرصتی خواهند داشت تا بتوانند به مصائبی رسیدگی کنند که آمریکا نهایت امر به دلیل اشغال افغانستان و عراق می‌باید متحمل آنان شود.

ولی همزمان شاهدیم که این گزینه، در داخل ایران، از طرف گروه‌های دیگر به هیچ عنوان مورد قبول قرار نمی‌گیرد. چرا که حتی در بطن تشکیلاتی که در نخستین روزها، حکومت مهرورزی را مورد حمایت قرار می‌دادند، امروز سخن از «بی‌لیاقتی» و «نبود برنامه‌ریزی» در این دولت بالا گرفته. این گروه‌ها سعی دارند که با تکیه بر «وحشت» جنگ با آمریکا ـ جنگی که گویا به دلیل «موضع‌گیری‌های» مهرورزی عنقریب خواهد بود ـ خود را به عنوان گروه «ظاهرالصلاحی» که هم طرفدار «صلح» است، و هم به فکر آیندة ملت و کشور، در سیاست منطقه به عنوان تنها جایگزین معرفی کنند. و در رأس این گروه، همانطور که می‌توان حدس زد هاشمی رفسنجانی، خاتمی و دارودسته‌ای از «اصلاح‌طلبان» قرار گرفته‌اند که امروز، بیش از پیش به گروه کارگزاران سازندگی شبیه‌ شده‌اند! ولی موضع این گروه، که در افکار عمومی منزوی شده‌، بسیار ضعیف است، و تمامی بحرانی که اینان بر محور «بی‌لیاقتی‌های»‌ مهرورزی به راه خواهند انداخت، صرفاً یک نتیجه به همراه خواهد آورد: انزاوی هر چه بیشتر رژیم اسلامی در کل و مجموع!

همانطور که می‌بینیم، حاکمیت اسلامی در ایران، تا آنجا که به بحران آیندة منطقه مربوط می‌شود ـ این بحران از ابعاد بسیار وسیعی برخوردار خواهد بود ـ فعالیت‌های خود را به دو گزینه «محدود» کرده. گزینة نخست، «مجذوب شدن» در سیاست‌های «آتی» دمکرات‌ها است، و در صورت شکست این گزینه، حکومت اسلامی خود را آمادة «بازگشت» به دوران «سردار سازندگی» خواهد کرد! همانطور که می‌توان حدس زد، این دو «گزینه» کفاف شرایط ویژة منطقه را نخواهد داد. در واقع، درگیری‌های این دو گروه اصولاً بر محور سیاستی «فرضی» شکل گرفته ـ سیاست ایالات متحد در حال حاضر فرضی است ـ و در این شرایط واشنگتن خود نیز هنوز نمی‌داند با شکست عراق چگونه می‌باید برخورد کرد!

از طرف دیگر، انتقادهای گروه هاشمی به دولت عملاً بی‌پایه است. همه می‌دانیم که، در چنین نظامی، بحران اقتصادی به هیچ عنوان ارتباطی با سیاست‌های دولت نمی‌تواند داشته باشد؛ اقتصاد ایران در مقام یک ساختار اقتصادی استعماری، تحت هیچ شرایطی نمی‌تواند از افزایش قیمت نفت خام بهره‌مند شود. و در عمل اگر چنین احتمالی ممکن می‌بود، دولت بوش از افزایش قیمت نفت پشتیبانی نمی‌کرد. افزایش قیمت نفت در ایران، همانطور که در ابعادی متفاوت و در دوران حکومت پهلوی دوم شاهد بودیم، صرفاً به معنای افزایش شدید تورم، افزایش نقدینگی‌‌ها، ایجاد بازار داخلی برای کالاهای خارجی، و نهایت امر بالا رفتن نرخ بیکاری است. و اینجاست که مسئلة اقتصاد آیندة ایران می‌تواند در رأس یک سیاست جدید نقش بازی کند، چرا که با وارد شدن روسیه، چین و هند به بازارهای نفتی و صنعتی، که طی چند سال آینده صحنة استراتژیک منطقه را دیگرگون خواهد کرد، کشور ایران چه بخواهد و چه نخواهد، می‌باید از الگوهای «مهرورزی» و «سازندگی» که هر دو صرفاً جوابگوی نیازهای «اقتصادی غربی‌ها» هستند، رها شده و جذب نیروهای جدید اقتصادی در منطقه شود؛ جذب سیاست‌هائی شود که مفاهیم جدیدی از «تقسیم» ثروت را در منطقه «تعریف» خواهند کرد. و چنین سیاست‌هائی مشکل می‌توانند در چارچوب حکومت اسلامی امروزی تحقق پذیرند، و یکی از دلایلی که واشنگتن سعی در برافروختن آتش جنگ در مرزهای ایران دارد، این است که نظام جایگزین را نیز، در بلبشوی جنگ، خود در چارچوب منافع اقتصادی واشنگتن بر ایران تحمیل کند. اگر ایالات متحد، در این برنامة جنگ‌افروزی موفقیتی به دست نیاورد ـ این عدم موفقیت را امروز شاهدیم ـ مردم ایران می‌باید آمادة تغییراتی پایه‌ای در بنیادهای حکومت اسلامی باشند، تغییراتی آنچنان عمیق که می‌توان از آن حتی به عنوان نوعی «فروپاشی» نیز نام برد.



۱۰/۲۵/۱۳۸۵

«چی‌چی» یالیسم؟


شاید در تاریخ، خصوصاً طی جنبش‌های سیاسی معاصر، بحث و بررسی سیاستمداران، نظریه‌پردازان و فعالان سیاسی بیش از هر واژة دیگری، به سوسیالیسم ابعادی متناقض و نابهنجار اعطا کرده باشد. فرهنگنامه‌های سیاسی و اقتصادی معتبر، هنگام ارائة تعریفی از «سوسیالیسم»، این واژه را پیوسته در ترادف با نوعی «عدالت‌خواهی» مادی، اجتماعی و فرهنگی قرار می‌دهند، و شاید برخوردی منطقی با «سوسیالیسم» نیز چنین اقتضائی داشته باشد. ولی نمی‌باید فراموش کنیم که این «تعریف»، تماماً «نظری» است، و صرفاً نمایشگر یک زاویة بسیار محدود، هر چند «علمی»، و خارج از هر نوع «سیاستگذاری» در جهان واقع و در جامعة بشری است. از قضای روزگار، بر خلاف آنچه که این فرهنگ‌نامه‌ها قصد القاء آنرا دارند، در عملکردهای سیاسی در جهان معاصر، «سوسیالیسم» بیش از آنچه در ترادف با «عدالتخواهی» ـ از هر نوع و هر قسم ـ قرار گیرد، عمود خیمة دیکتاتوری، ابزار سرکوب، و در شرایطی افراطی حتی پایگاهی جهت حاکمیت اشرافیت، قتل‌عام طبقات فرودست اجتماعی، و نهایت امر وسیله‌ای جهت فریب توده‌ها از طریق فاشیسم شده.

حرکت عظیم روشنفکرانه‌ای که با پیروزی سوسیالیسم در خاک روسیة تزاری همراه شد، و امیدهای بزرگی که این جنبش ـ آنروزها سوسیالیسم خود را «جهانی» می‌دانست ـ به همراه آورد، در احزاب آنارشیست‌، کمونیست، آزادیخواه، و ... انفجاری عظیم از شوق و هیجان ایجاد کرد؛ از اقصی نقاط جهان، نظریه‌پردازان، هنرمندان، روشنفکران، و حتی افراد عادی، خانه و کاشانه رها می‌کردند، و به جانب «اتحاد شوراها» می‌شتافتند، همة آگاهان جهان می‌خواستند که به نحوی در این «جشن بزرگ بشریت» شرکت داشته باشند؛ جشن پیروزی بشر بر سیاهی‌های فئودالیسم و طبقات! در سال‌های نخستین جنبش سوسیالیستی، در شهرهای کوچک روسیه و آسیای مرکزی، خصوصاً در محافل فرهنگی،‌ ادبی و هنری، بیشتر به زبان‌های هلندی، دانمارکی، انگلیسی و ... سخن می‌گفتند تا به زبان روسی! در تاریخ جهان، پس از هجوم وسیع اروپائیان به سرزمین‌های غرب قارة آمریکا، مهاجرت آزادیخواهان به سرزمین‌های شرق روسیه از نظر شمار صنعتگران، هنرمندان و روشنفکران، دومین مهاجرت بزرگ تاریخ است. ولی این ابعاد امروز عمداً می‌باید نادیده گرفته شود. مردم روسیه، به همراه دیگر ملت‌های جهان از سوسیالیسم می‌باید چند مجسمة زنگزده از دیکتاتورهائی خون‌آشام، و یک ایدئولوژی سرکوبگر متمرکز حزبی را به یاد داشته باشند؛ فراموش نکنیم که سرمایه‌داری، همان سرمایه‌داری‌ای که امروز در تهران خرید و فروش اعضای بدن انسان‌ها را «شرعی» و «قانونی» اعلام می‌کند، همان سرمایه‌داری‌ای که اشغال خاک عراق را «گامی در راه دمکراسی»‌ لقب داده، در جشن بزرگ سوسیالیسم جهانی شرکت نکرد.

فروپاشاندن این «جشن بزرگ»، همزمان از خارج و از داخل سازماندهی شد، و آمریکا، سرزمین «دمکراسی» بیشتر از آنچه بر علیه هیتلر طی جنگ دوم جهانی تراکت تبلیغاتی چاپ کند، بر علیه سوسیالیسم پوسترهای سیاسی چاپ می‌کرد. کاتولیک‌ها، خداشناسان، مذهب‌باوران، دین‌فروشان و دین‌پناهان از هر دسته و قماش گرد هم آمدند، و با سرمایة «کارنگی‌ها» و امثال او، بزرگ‌ترین مبارزات تبلیغاتی، سیاسی و نظامی تاریخ بشر را بر علیه کسانی آغاز کردند که قصد داشتند «دشمنی‌ها» را فراموش کنند. هدیة ننگین سرمایه‌داری به سوسیالیسم «دیکتاتوری» بود، که بعدها با سازش‌های تمام عیار میان «پولیت‌بورو» و سرمایه‌داری جهانی، به پدیده‌ای ننگین جان داد که در تاریخ آنرا «استالینیسم» می‌خوانیم. بله، «مصلحت‌جوئی‌ها» کار را به آنجا کشاند که دیکتاتوری سنتی تزارها را با «فاشیسمی» خونریز و ضدبشری جایگزین کنند، چرا که در تبلیغات حزبی چنین آمده بود، «می‌باید از سوسیالیسم در برابر بورژوازی دفاع کرد!» در این تفکر باطل و ضدبشری، آزادیخواهی را فرمالیسم و «تباهی» نامیدند، و هر چند مالکیت «جرم» به شمار می‌رفت؛ بر اساس همین «نظریة سوسیالیستی»، یک ملت ملک شخصی مشتی بوروکرات فاسد، خودفروش و بی‌وطن‌ شد. اگر سال‌ها طول کشید، ولی نهایت امر، سرمایه‌داری با سازش‌های درون و بیرون، بر دروازه‌های «جشن بزرگ» و فروپاشیدة سوسیالیسم جهانی، این جمله را حک کرد، «به جهنم سوسیالیسم علمی خوش آمدید!»

در سال‌های بعد، تجربیات سیاسی دیگری در زمینة سوسیالیسم پای به منصة ظهور گذارد: اروپای شرقی، چین، و ... تجربیاتی که هر کدام از شکست روسیه رسواتر و بی‌محتواتر بود. چرا که پیشتر از آن‌ها، سرمایه‌داری خود به «فواید» سوسیالیسم دست یافته بود! فراموش نکنیم که موسولینی، هیتلر و سالازار همگی «سوسیالیست» بودند! سرمایه‌داری، در بطن مبارزات ضدسوسیالیستی خود، به درستی دریافته بود که با تکیه بر شعارهای «سوسیالیسم» بهتر می‌توان خلق‌ها را فریفت! در خاطرات جواهر لعل‌نهرو، قهرمان استقلال هند، شاهد تضاد نظریات وی با گاندی هستیم؛ گاندی سوسیالیسم مورد نظر نهرو را، تا آنجا که به مبارزات استقلال‌طلبانه مربوط می‌شد، مطرود می‌دانست. چرا که به نظر گاندی، سوسیالیسم بنیادهائی را در جامعه، و در مصاف با استعمار تضعیف می‌کرد که نهایت امر تنها حامیان ملت هندوستان بودند. در نظریة گاندی حمایت از بنیادها در یک جامعه، تنها راه حفظ استقلال است، و سوسیالیسم مورد نظر نهرو در هندوستان همان کاری را صورت می‌داد، که استعمار انگلستان در پی آن بود!

از آنروز، سال‌ها می‌گذرد، «جنگ‌سرد» که پشتوانه‌ای برای عملیات دیکتاتورهای مسکویت، تحت عنوان سوسیالیسم فراهم آورده بود، و همزمان بهانه‌ای برای مبارزات جهانی «ضدکمونیستی» به دست یانکی‌ها شده بود، از میان رفته؛ هر چند که هر دو اردوگاه تمامی تلاش‌ خود را جهت حفظ خیمه‌وخرگاه‌ این «جنگ انسان‌ستیز» صورت دادند. امروز به صراحت می‌بینیم که موجودیت هر دو چگونه در گرو حفظ بقاء این «جنگ» بوده! سوسیالیسم از قید دستگاه استالینیسم آزاد شد، و سرمایه‌داری امروز در به در به دنبال «حریف» دیگری می‌گردد؛ حریفی که بتواند روزهای خوش و سرمستی‌های «جنگ‌سرد» با کمونیست‌ها را برایش به ارمغان آورد.

در بطن کشورهای مسلمان، و خصوصاً خاورمیانه و آسیای مرکزی، یانکی‌ها که پیشقراولان سرمایه‌داری جهانی باقی مانده‌اند، حریف تبلیغاتی خود را یافتند: اسلام‌گرائی و تروریسم اسلامی! این همان «معجون افلاطونی» است که به نحوی دیگر می‌باید نقش استالینیسم کوردل را امروز برای سرمایه‌داری بازی کند؛ نقشی که سرمایه‌ها را به سوی صنایع نظامی، ساخت و صادرات جنگ‌افزار سوق خواهد داد، نقشی که می‌باید «دشمنی» برای «سرمایه‌داری» بسازد، تا موجودیت پر از تضاد و سراپا متناقض او را به نحوی «توجیه» کند. ولی این مهم از ابعاد دیگری نیز برخوردار است؛ اگر منافع سرمایه‌داری امروز «جهانی» ‌شده، تمامی کشورهای گیتی عضوی از جهان اسلام نیستند.

اینجاست که به فلسفة سفر اخیر احمدی‌نژاد به آمریکای لاتین پی می‌بریم، سفر رئیس دولت جمکران به سرزمین هوگوچاوزها، لولا‌ها و ساندیست‌های «پساجنگ‌سرد»، که در چارچوب سیاستگذاری‌های سرمایه‌داری جهانی صورت می‌گیرد. اگر ارتباط اندام‌وار فاشیسم را در اروپای دهة 1930 همه می‌توانیم در کتاب‌های تاریخ بیابیم، اگر کلاسیک‌های سوسیالیست، حتی در تحقیقات مراکزی چون هاروارد و ام‌آی‌تی، سال‌هاست که از ارتباطات گستردة محافل مختلف فاشیستی و سرمایه‌داری پرده برداشته‌اند، ارتباطاتی آنقدر عمیق و «پر مغز»، که طی دهه‌ها توانست محافل نامتجانسی چون لژهای ماسونی اروپای غربی، میلیشیای اروپای مرکزی، کوکلوکس‌کلان‌های «آفریکانر»، محافل مختلف مذهبی در اروپا و آمریکا را بر پایة یک «پیش‌فرض» اساسی متحد کند: مبارزه با افکار سوسیالیستی، در مورد نقشی که «اسلام‌گرائی» مضحک و «سوسیالیسم» بی‌محتوای سرسپردگان سرمایه‌داری در آمریکای مرکزی می‌تواند در جهان امروز بازی کند، متأسفانه منابع زیادی در دست نخواهد بود. این سیاست‌ها هنوز در مرحلة «تجربة» محافل حاکم جهانی باقی مانده‌اند. این سیاست‌ها هنوز «الهی‌اند»، و مورخان دولتی حق ندارند اسناد و مدارک آنان را بیرون کشیده، و این بساط را به «تحلیل» آلوده کنند، این سیاست‌ها می‌باید هنوز، همانطور که موسولینی در دهة 1930 با کشاورزان «گندم‌چینی» می‌کرد، بساط «مردم‌فریبی» را گسترده نگاه دارند. و در این همکاری‌های «جانانه» آنچنان پیش روند که حتی اگر «حکم» شود، جهان را نیز به دامان جنگ و نیستی فروکشانند!

مارکس، فیلسوف شهیر آلمانی سال‌ها پیش در مورد روند ظهور و سقوط رخدادها نظریه‌ای ارائه داده، که امروز، نگرش دقیق به محتوای آن، بیش از پیش ضروری می‌نماید. تفسیری به مضمون از نظریة مارکس در مورد رخدادهای تاریخی، به ما گوشزد می‌کند که تکرار یک رخداد تاریخی، فقط در قالب یک کمدی امکانپذیر خواهد بود! و امروز، زمانی که رادیوهای غربی سخن از «هیتلر ایرانی» به میان می‌آورند، و تلویزیون‌ها هیتلرمان را در آغوش یک کلنل «آمریکائی‌ـ ‌ونزوئلائی» نشان می‌دهند که غش‌غش می‌خندد، و طرح ایجاد یک «صندوق» 2 میلیارد دلاری برای حمایت از جنبش‌های «سوسیال دمکرات» را به امضاء می‌رساند، انسان عاقل فقط به یاد سخنان مارکس در باب تکرار تاریخ می‌افتد: کمدی! بله، در آستانة هزارة سوم میلادی، ما ایرانیان تماشاگران یک کمدی هستیم. یک کمدی حقیر و بی‌بار، که در سرزمین قرآن، اسلام و الهیت حاکمیت، 2 میلیارد دلار برای پیشبرد اهداف «سوسیال دمکراسی» در جهان خرج می‌کند!


۱۰/۲۳/۱۳۸۵

دیگ حلیم و جمکران!


استراتژی‌های جدید آمریکا و اروپای غربی در عراق، به معضلات متعددی جان داده، و در کنار آنان مطالبات تاریخی فراوانی را از نو به صحنة مسائل سیاسی منطقه وارد کرده. در این میان مسئلة کردستان، بر خلاف آنچه برخی قصد تأکید بر آن دارند، اگر به عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین معضلات استراتژیک منطقه ـ در مقام مشکلی که اینک صراحتاً یکصد سال است موجودیت خود را بر محاسبات سیاسی منطقه تحمیل می‌کند ـ حضور خواهد داشت، و اگر در ردة مهم‌ترین و اساسی‌ترین بحران‌هائی باشد که حملة یانکی‌ها به عراق از صندوقچة خاطرات منطقه بیرون خواهد کشید، صراحتاً بگوئیم، به هیچ عنوان نه تنها مهم‌ترین، که سرنوشت‌سازترین مورد نخواهد بود. چرا که منطقه‌ای برخوردار از تاریخی کهن، چون خاورمیانه، خاور نزدیک و آسیای مرکزی، از مشکلاتی برخوردار است که شاید بحران عظیم کردستان در برابر آن‌ها کاملاً کمرنگ جلوه نماید. روزی که کاخ‌سفید دستور حملة نظامی به کشور عراق را صادر کرد، در ذهن ژنرال‌های آمریکائی شاید جز چک‌هائی که شرکت‌های نفتی به عنوان «دستمزد خدمات» به حساب‌های بانکی‌شان واریز می‌کردند، مطلب دیگری از اهمیت برخوردار نبود؛ شاید هیچکدام از نظامیان و غیرنظامیانی که «مسئولیت» مستقیم این جنایات متوجة آنان است، آنروزها و حتی هم‌امروز، نتوانند ابعادی را بررسی کنند، که این بحران می‌تواند در شرایط ویژه‌ای در منطقه ایجاد کند، ولی تاریخ را نه ژنرال‌ها، که ملت‌ها رقم زده‌اند، و این حساب و کتاب‌ها حتی اگر واشنگتن هیچ تمایلی به آنان از خود نشان ندهد، می‌رود تا حضور خود را بر منطقه تحمیل کند.

پس از سخنرانی «تاریخی» جناب جرج بوش در مورد سیاست‌های «نوین» در عراق، که در واقع تأئیدی بود بر نظریة شایع «همکاری‌های نزدیک با ایران جهت خروج آمریکا از بحران»، شاهدیم که عکس‌العمل‌های تند طرف‌های دیگر علناً پای به میدان گذاشت. در وحلة نخست شاهد گروگان‌گیری اعضای «کنسولگری» ایران در اربیل بودیم، عملی که به ارتش ایالات متحد نسبت داده شد، و هنوز نیز از طرف آمریکا مورد تکذیب قرار نگرفته، ولی عکس‌العمل بسیار «شدید» و تند روسیه در این میان نشان داد که اگر این عمل فرضاً از طرف آمریکائی‌ها به صورتی مستقل صورت گرفته باشد، از انجام آن «نتایجی» مورد نظر بوده، که طرف‌ روسی اصلاً آن را تأئید نخواهد کرد. عکس‌العمل بعدی را می‌باید سفر نابهنگام خانم هیلاری کلینتن به عراق دانست. مسلماً سمت ایشان به عنوان «سناتور ایالت نیویورک» تنها روادیدی نیست که به فردی اجازه دهد نه تنها پای به میدان جنگ «آمریکا» گذارد، که در حضور نظامیان و افراد حاضر در محل شدیداً از سیاست‌های «فرماندة کل‌قوا»، جناب جرج بوش، انتقاد هم صورت دهد؛ و اینهمه در هیاهوی جنگی که همه روزه‌ ده‌ها نفر را به خاک و خون می‌کشد! سومین و مهم‌ترین عکس‌العمل، جواب تندی است که رجب اردوغان، رئیس دولت ترکیه به تقاضای جرج بوش مبنی بر عدم دخالت دولت‌های همسایه در امور عراق می‌دهد، بر اساس گزارش بی‌بی‌سی، اردوغان می‌گوید:

«به ما که 350 کيلومتر مرز مشترک و پيوندهای تاريخی با عراق داريم می‌گويند که در عراق دخالت نکنيم اما آمريکا که ده هزار کيلومتر دور است، در عراق دخالت می‌کند.»


بله، از قدیم گفته‌اند، حرف حق را از دهان بچه بشنوید؛ اردوغان که مقام «شامخ» نخست‌وزیری کشور ترکیه را مدیون حضور سرجوخه‌های پنتاگون در اینکشور است، دهان باز کرده و صریحاً از سیاستی انتقاد می‌کند که پس از حملة آمریکا به عراق، از ماه مارس 2003 تا به امروز به ترکیه دیکته شده بود، و ایشان به همراه دولت فخیمة ترکیه، در اعتراض به چنین «تحکم‌های» غیرمنطقی‌ای هیچگاه جیک‌شان در نمی‌آمد. حال معلوم نیست که در عرض چند روز گذشته چه پیش آمده که دست پرورده‌های ارتش آمریکا اینچنین «مستقل» و «منطقی» سخن می‌گویند. البته، هنوز این «برخوردهای» منطقی و مستقل به تهران و دولت جمکران سرایت نکرده، و هنوز آخوندک‌های ضدامپریالیست خمینی‌پرست که مقام رهبری‌شان همه روزه صدبار کاخ سفید را «کر» می‌دهد و نجس خوانده، فحش‌کش می‌کند؛ به خود اجازه نداده‌اند همین جملة کوچک «فوتبالیست» سابق «فنربچه» را تحویل کاخ سفید بدهند!

مسلم است که حرف‌های جرج بوش مهمل است؛ ولی این حرف‌ها از روز نخست مهمل بود. مگر می‌توان از کشورهای همسایة عراق خواست که در امور این کشور هیچگونه دخالتی نکنند؟ هر چه در عراق پیش آید، نهایت امر سرنوشت ملت‌های همسایه را نیز رقم خواهد زد؛ ولی حال بیائید و همین صورت‌بندی ساده را به جمکرانی‌ها «حالی» کنید! ولی بیانات مهم فوتبالیست سابق، و نخست‌وزیر فعلی ترکیه، زمانی از اهمیت بیشتر برخوردار می‌شود که دریابیم اظهار نظر ایشان در مورد مسائل کردستان عراق بوده، بی‌بی‌سی می‌افزاید:

«رجب اردوغان نخست وزير ترکيه بار ديگر تأکيد کرده است که کشورش حق دارد برای تعقيب کسانی که او "شورشيان کرد" خواند، وارد خاک عراق شود.»


بله، مشکل اصلی همینجاست! در شرایطی که دولت جرج بوش زمینه را برای حضور ملایان در عراق آماده می‌کند، از یک طرف روسیه فریادش به هوا بلند شده، و از طرف دیگر ترکیه نعره می‌زند. خانم کلینتن هم اگر به یک‌باره هوس مسافرت به بغداد کرده‌اند، نه برای آب‌تنی در پلاژهای خلیج فارس که حتماً جهت همیاری با هم ایندو بوده. اینکه چگونه می‌توان کشور ترکیه را مجبور کرد که در برابر «ایران» عقب‌نشینی کند، و‌ نظارت بر سرزمین‌هائی را از دست بدهد که امپراتوران عثمانی، حتی در برابر کشورگشایان خونریزی چون نادرشاه افشار و آغامحمدخان قاجار نیز آن‌ها را «حفظ» کرده بودند، از نظر تاریخی بحران‌آفرین خواهد شد. نباید فراموش کنیم که آنچه امروز به صورت رایج «کشور عراق» می‌خوانیم، تا اوائل قرن گذشته، جزء لاینفک خاک کشور ترکیة امروزی، یا همان امپراتوری سابق عثمانی، به شمار می‌آمده است.

فروپاشی اتحادشوروی، نهایت امر آغازگر برخوردی نوین با مسائل ملیت‌ها و مرزبندی‌ها شده؛ حضور ارتش آمریکا در عراق نیز امروز پاسخی است به همین چالش‌ها. ولی آمریکائی‌ها گویا فراموش کرده‌اند که در این هیاهوی جهانی، نه تنها در تصمیم‌گیری‌های صحنة سیاست یکه‌تاز معرکه نخواهند بود، که در بسیاری از نقاط جهان، دیگر ملت‌ها کارت‌های برندة بیشتری از آستین بیرون خواهند کشید. به قول معروف «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنکه هست گیرند»! اگر قرار بر این باشد که خطوط جدیدی تحت عنوان «جهانی شدن» بر جغرافیای اقتصادی و سیاسی جهان ترسیم شود، این خطوط صرفاً نمی‌تواند بازتاب منافع «واشنگتن» باشد. همانطور که در بالا می‌بینیم، روسیه و ترکیه نیز در «عراق» حرفی برای گفتن دارند، سخنانی که گویا سازش عجولانة «تهران ‌ـ واشنگتن» آن را نشنیده گرفته! پنتاگون نمی‌تواند از کشور ترکیه انتظار داشته باشد که هم سنگینی موشک‌های روسی با کلاهک‌های هسته‌ای را بر شهرها و مناطق استراتژیک خود همه روزه تحمل کند، هم اروپای غربی او را به عنوان «ترک» و «غیراروپائی» از خود براند و در قتل‌عام ارامنه،‌ ترکیه را مسئول عمل امپراتوری‌ای معرفی کند ـ امپراتوری عثمانی ـ که اصولاً دیگر وجود خارجی ندارد، و هم در هنگام تقسیم غنائم استراتژیک در «عراق پاره پاره» شده، لقمة لذیذی برای ایران شیعه، و عربستان و اردن سنی بپیچد، و هم نهایت امر بحران کردستان را در دست‌های تهران و ریاض تبدیل به وسیلة جدیدی برای اخاذی از آنکارا کند، و هم ... ـ این فهرست سر دراز دارد که فعلاً به همینجا آنرا خاتمه می‌دهیم.

در اینکه تهران در این میان بیش دیگر طرف‌ها «کور» خوانده، نمی‌باید شکی داشت. بحرانی شدن روابط میان تهران و آنکارا، فقط می‌تواند به نزدیک شدن ترکیه به روسیه بیانجامد. در حال حاضر، به دلیل فروپاشی تدریجی نئوکان‌ها، روسیه دیگر اصرار زیادی نیز در باقی ماندن در خیمه‌وخرگاه جرج بوش از خود نشان نمی‌دهد، و در میان دمکرات‌ها که گویا افسار این حیوان وحشی ـ ایالات متحد ـ را در آینده در دست می‌گیرند، به دنبال هم پیمان است. این روابط «سازنده» میان مسکو و دمکرات‌ها که مسلماً از اولین دقایق پیروزی نامزد دمکرات در کاخ سفید آغاز خواهد شد، شامل حال ترکیه نیز می‌شود، ولی اگر امروز تهران خود را عجولانه درگیر طرح‌های جرج بوش در عراق کند، روابط تهران با دمکرات‌ها که از دیر باز ـ اشغال سفارت و فراهم آوردن زمینة پیروزی ریگان آغازگر این مشکل بود ـ شکر آب بوده در آینده وخیم‌تر نیز خواهد شد.

دولت جمکران که سعی دارد «عقب‌نشینی» فرضی آمریکا در عراق را قسمتی از «پیروزی» سیاسی خود به شمار آورد، بهتر است در قراردادن کشور ایران در برابر لولة توپ سیاست‌های آیندة منطقه‌ای از خود فراست بیشتری نشان دهد. جرج بوش در هر حال از عراق عقب خواهد نشست، چرا که گزینة دیگری در میان نیست. ولی اگر روضه‌خوان‌ها از فکر این عقب‌نشینی، و دست انداختن بر سرزمین‌های «مقدس» کربلا و نجف آب به دهان‌شان افتاده بهتر است بر این نظریه تأمل بیشتری کنند؛ امروز آنان که با سیاست جرج بوش همراه می‌شوند، در آینده‌ای نه چندان دور مجبور خواهند بود که «مرده‌ریگ» سیاست «نئوکان‌ها» را نیز با تحمل هزینة بسیار سنگینی همراهی کنند. امروز سازش با نظریات و استراتژی‌های نئوکان‌ها به هیچ عنوان قابل توجیه نیست و پیروی از این نظریات می‌تواند ملت ایران را فردا در انزوا قرار داده، و درگیر شرایطی بسیار پر تلاطم کند.


۱۰/۲۲/۱۳۸۵

کور و قليان!



در چند روز اخیر شاهد شکل‌گیری مسائلی نوین بر محور موضوعاتی هستیم که به طور مستقیم یا غیرمستقیم مربوط به کشور ایران خواهد شد. دقایق سخنان رئیس جمهور ایالات متحد که خطاب به ملت آمریکا ایراد شد، نشان می‌دهد که بحران تا مغز استخوان کاخ سفید نفوذ کرده. در این سخنرانی، جرج بوش، علیرغم «مخالفت‌های» ظاهری کنگره و مجلس نمایندگان، بر وعده‌های خود در مورد افزایش نیروهای مسلح در عراق پافشاری کرد. این تأکید نشان می‌دهد که بحران عراق دیگر معضلی امنیتی نیست؛ نظامی و استراتژیک شده، و ایالات متحد، ناگزیز به این نتیجه‌ رسیده که می‌باید به هر طریق ممکن از این بحران «سربلند» بیرون آید! ولی آیا در شرایطی که امروز بر محور مسائل منطقه ایجاد شده، صرفاً با افزایش نیروی نظامی می‌توان کاری صورت داد؟ پاسخ این سئوال منفی است، ولی نباید از یاد برد که در گذشته‌ها نیز، دولت‌های پیاپی آمریکا، «افزایش نیروی نظامی» و حتی افزایش حملات و بمباران‌های «دشمن» را در بحران‌های پیشین ـ کره و ویتنام ـ پیوسته، تنها راه خروج از «بحران»‌ معرفی می‌کرده‌اند. این همان سیاست «کورکورانه‌ای» است که امروز نیز در شرایطی کاملاً متفاوت با دورة جنگ سرد، شاهد تکرارش از جانب کاخ سفید هستیم، و مخالفان «ظاهری» این سیاست در آمریکا نیز بخوبی می‌دانند که تصمیم‌گیری در اینگونه موارد از «وظایف» دولت و کنگره به شمار نمی‌رود؛ در این جنگ، محافلی میلیاردها دلار سرمایه‌گذاری کرده‌اند، و نمی‌توان به هیچ صورت ممکن، پیگیری این محافل از سرمایه‌گذاری‌های‌شان را متوقف کرد. واشنگتن امروز همانجائی ایستاده که هنگام جنگ ویتنام در دورة جانسون ایستاده بود، با دو تفاوت اساسی: آمریکای امروز نه قدرت آنروز را دارد، و نه از حمایت بی‌قید و شرط سرمایه‌داری جهانی برخوردار است. خارج از آنچه در عراق پیش خواهد آمد، «دمکراسی» آمریکا که هنوز ریشه در عمق روابط «جنگ‌سرد» دارد، امروز با بحران داخلی بسیار عمیقی روبروست.

مسئلة جالب توجه اینجاست که افزایش نیروهای نظامی را جرج بوش تقریباً به شهر بغداد محدود کرده‌! جای تعجب است که چنین شهری می‌باید از جانب وی محور اصلی بحران معرفی شود! بغداد که چون دیگر پایتخت‌ها در کشورهای نفت‌خیز منطقه، موزائیکی است از ملیت‌ها، اقوام، زبان‌ها و مذاهب مختلف کشور، به دلیل تمرکز شدید ثروت و نیروهای متخصص عراقی و شکل‌گیری نوعی طبقة متوسط شهری، می‌بایست از نظر تئوریک اولین محور حامی دولت «دمکراتیک آمریکائی» باشد. همه می‌دانیم که طبقات متوسط شهری نسبت به موضوعاتی از قبیل آزادی‌های اجتماعی، فرهنگی، شغلی و ... از دیگر طبقات حساسیت و گشاده‌روئی بیشتری نشان خواهند داد. در همین نقطه است که می‌باید ناظر بی‌طرف دریابد، بحرانی که جرج بوش از آن سخن می‌گوید، بحرانی نیست که در ظاهر می‌نمایانند. و همانطور که خواهیم دید، جرج بوش با اعزام نیروهای نظامی جدید به بغداد در واقع قصد گسترش بحران و نظامی‌تر کردن مسائل آنرا دارد! نقش اصلی این نیروها از میان برداشتن سدی است که طبقة متوسط شهری می‌تواند در برابر «افراط‌گرائی» مسلمانان تندرو ایجاد کند. آمریکا که از 30 سال پیش در خاورمیانه قصد مبارزه با آزادیخواهان و نیروهای دمکرات را داشت، سیاست خود را بر اساس ایجاد و تقویت محورهای «اصولگرائی» اسلامی برقرار کرده، سیاستی که امروز دیگر کاملاً علنی است.

در همین «سخنرانی»، جناب بوش اضافه می‌کنند که شکست ارتش ایالات متحد در عراق از نظر امنیتی می‌تواند برای آمریکا «گران» تمام شود؛ اشاره‌ای است به احتمال دستیابی «اصولگرایان» به قدرت! این عبارات در واقع نوعی تهدید طرف‌های روسی و دولت‌های محلی است، و نمی‌تواند یک سیاستگذاری تلقی شود. ولی آنچه در این سخنرانی عنوان نمی‌شود، که می‌بایست عملاً در مورد آن سخن گفت، این است که این «اصولگرایان» چه کسانی هستند و با حمایت کدام محافل بین‌المللی قصد دارند که حاکمیت مورد نظر ایالات متحد را به چالش کشانند؟ همه می‌دانیم که در منطقة خلیج‌فارس و آسیای مرکزی، پس از سقوط طالبان، تنها کشوری که مأمن نوعی «اصولگرائی» معرفی می‌شود ایران است. و باز هم، همه می‌دانیم که کشور روسیه به دلیل ساختار «مختلط» جمعیتی خود، در چارچوب اصول سیاسی حاکم بر مسکو نمی‌تواند از حکومت‌های «اصولگرا» در حیطة منافع مستقیم اقتصادی خود‌ حمایت به عمل آورد. پس، این حکومتی که می‌باید هم ارتش 200 هزار نفری یک ابرقدرت را در عراق به چالش کشد، و هم منافع دراز مدت یک ابر قدرت نظامی خشن، چون روسیه را در ایران و آسیای مرکزی زیر پای گذارد، کدام قدرت جهانی است؟ سخنان آقای جرج بوش اینچنین القاء می‌کند که کشور مورد نظرشان، با چنین قدرت نظامی و استراتژیکی، فرضاً «جمهوری اسلامی ایران» باید باشد! آقای بوش حتماً شوخی می‌کنند!

در واقع، اینهمه هیاهو فقط در این مسیر به راه افتاد که طرح «هلال شیعی»، که از طرف ناظران سیاسی و نظامی آمریکا ماه‌ها پیش مطرح شده بود، امروز دوباره در سخنان جرج بوش انعکاس ‌یابد. بر اساس این «طرح» جهان اسلام می‌باید به دو نیم شود: شیعه و سنی! و «هلال شیعی» در ساختار خود مناطقی چون ایران، منطقة شیعه نشین جنوب عراق، حاکمیت علوی‌های دمشق، و گروه‌های حزب‌الله لبنان را در بر گیرد، تا از طریق تقابل با گروه‌های سنی مذهب، و ایجاد تشنج و بحران در منطقه، منافع درازمدت آمریکا و اروپای غربی تأمین شود. حضور «اصلاح‌طلبان» در حاکمیت ایران نیز بر پایة همین نظریة «هلال‌شیعی» صورت گرفت؛ طرحی بود که قصد داشت «هلال شیعی» را «دمکراتیک»، و منطقة سنی نشین را «متحجر» و «سنت‌گرا» معرفی کند. ولی شاهد بودیم که طرح کودتاهای پی‌درپی‌ اصلاح‌طلبان با شکست روبرو شد، و عدم حمایت روسیه از این «طرح»، که به صراحت سیاست‌های مسکو در مناطق نفتی را، به تأئیدات محافل آمریکائی منوط می‌ساخت، خاتمی و گروه «فرهیختگان» اصلاح‌طلب او را متواری و پراکنده کرد. شکست پروژة آمریکائی «اصلاح‌طلبی»، که به تدریج می‌رفت تا نوعی «اسلام آنگلوساکسن» بر ایران حاکم کند، به دلیل فشارهای مسکو، به آنچنان افتضاحی افتاد، که یکی از متحجرترین و مفلوک‌ترین رده‌های اجتماعی این حاکمیت، ردة «مهرورزی» را به حکومت رساند! روزی که «مهرورزی» از صندوق‌های رأی‌گیری این رژیم بیرون کشیده شد، بسیاری از ناظران می‌دانستند که، «روسیه احمدی‌نژاد را به آمریکا حقنه کرد!»

در واقع، پیام مسکو به غرب کاملاً روشن بود: «یا دست از "اسلام بازی" بر می‌دارید، یا مجبور خواهید بود که با بی‌اعتبارترین قشر اسلام‌گرای حکومتی همکاری‌های بین‌المللی داشته باشید!» البته دولت آمریکا که پیش از این از همکاری‌های صمیمانة افرادی چون ملاعمر و بن‌لادن برخوردار بود، مخالفت اصولی در همکاری با «مهرورزی» نمی‌بیند، ولی دولت احمدی‌نژاد نمی‌توانست خواست‌های همسایة شمالی را کاملاً از فهرست عملکردهای سیاسی کنار بگذارد، و حتی شاهد بودیم که در آغاز کار، همین دولت به اصطلاح «اصولگرا» سعی کرد که در مورد حضور زنان در استادیوم پای جای پای خاتمی و اصلاح‌طلبان بگذارد، عملی که از طرف «مراجع» تقلید که هر کدام نانخور یک محفل خارجی هستند، سریعاً محکوم شد، و دولت را مجبور به عقب‌نشینی کردند.

حال که با حضور احمدی‌نژاد در رأس حکومت عملاً امکان همکاری مستقیم با این دولت از آمریکا سلب شده؛ حال که جنگ ساختگی «دمکراسی» با «اصولگرائی» نیز به دلایل استراتژیک نمی‌تواند جهت حفظ موجودیت اسلام‌گرایان در رأس حکومت ایران کارساز باشد؛ دولت آمریکا گویا نقشة جدیدی فراهم آورده؛ نقشه‌ای که امروز صفحة نخست سناریوی آن در برابر چشمان‌مان به روی صحنه اجرا شد. بی‌بی‌سی، سخنگوی «امپراتوری» انگلستان اعلام کرد:

«نيروهای آمريکائی به کنسولگری ايران در عراق حمله کرده و کارمندان آن را با خود برده‌اند.»

البته این کنسولگری در شهر کردنشین اربیل قرار دارد، ولی چنین عملی از طرف دولتی که اعلام می‌دارد، ارتش خود را جهت اجرای قوانین و کنوانسیون‌های بین‌الملی به عراق اعزام کرده، جز بی‌آبروئی چیزی در بر نخواهد داشت. در واقع، هیچ یک از طرف‌های عراقی ـ دولت عراق و حزب‌دمکرات کردستان ـ از این عمل «استقبال»‌ نکرده‌اند، ولی جالب است که مواضع رهبران شیعی‌مسلک عراق در مورد این «عمل» هنوز انتشار نیافته! بحرانی جلوه دادن صحنه، بر خلاف آنچه دولت ایران ادعا می‌کند، یکی از بهانه‌هائی است که بر اساس آن دولت آمریکا می‌تواند با تکیه بر شیعیان عراق، مناطق مختلف این کشور را از ارتباط با یکدیگر محروم کرده، زمینه‌ساز جنگ داخلی شود؛ جنگی که تهران موظف خواهد بود بر اساس سرسپردگی‌های خود به آمریکا در آن به نفع منافع ایالات متحد شرکت فعال داشته باشد! اینجاست که مسئلة سیاست‌های نفتی و استراتژیک پای در میان می‌گذارد.

شاهدیم که به دنبال اتخاذ سیاست «اسلام‌گرائی به هر قیمت» از جانب واشنگتن، چین شدیداً به آمریکا هشدار می‌دهد که در مورد «همکاری‌های» انرژی میان تهران و پکن، حق دخالت ندارد! و خبرگزاری رسمی روسیه، «نووستی» نیز از قول "لئونید ایواشوف" رئیس آکادمی مسائل جغرافیای سیاسی روز پنجشنبه اعلام نمود:

«خبر مندرج در روزنامة انگلیسی "سندی تایمز"، در رابطه با امکان وارد ساختن ضرباتی هسته‌ای از سوی اسرائیل به ایران بسیار هشدار دهنده است. استفاده از سلاح هسته‌ای، هم اکنون واقعیت است.»


بله، عبارت «استفاده از سلاح هسته‌ای هم اکنون یک واقعیت است»، در واقع روی سخن به آمریکا دارد. چرا که اگر در منطقة خلیج‌فارس یک فاجعة هسته‌ای صورت گیرد، در سطح جهانی انگشت اتهام سریعاً به جانب ایالات متحد گرفته خواهد شد؛ چرا که این کشور پیش از این در ژاپن از سلاح هسته‌ای استفاده کرده، و اینک نیز رسانه‌هائی در غرب سعی دارند «امکان» استفادة کشورهای وابسته به آمریکا از سلاح هسته‌ای بر علیة ایران را به یک «پیش‌فرض» کاملاً قابل احتمال تبدیل کنند. اینکه این موشک از کدام پایگاه به هوا بلند می‌شود، آنقدرها از اهمیت برخوردار نخواهد بود. و هم امروز، روزنامة ایزوستیا در مقاله‌ای از "ماکسیم یوسین" تلویحاً یادآور می‌شود که گویا راهبردهای واشنگتن هنوز بر پایة «پیش‌فرض» جنگ داخلی، «هلال شیعی»، و درگیری‌های فرقه‌ای تکیه دارد، ایزوستیا می‌افزاید:

« ممکن است، جنگ داخلی در عراق، بدترین سناریو برای ایالات متحده نباشد؟»

مشاهده می‌کنیم که بسیاری از محافل تصمیم‌گیرنده، تمایلات ایالات متحد را صریحاً در مورد فروپاشی دولت «دمکراتیک آمریکائی» در عراق، و حاکم کردن شرایط جنگ داخلی در این کشور به میان می‌آورند. در هر حال، پس از سخنان رئیس جمهور آمریکا، امروز صبح سقوط همزمان قیمت نفت و یورو در بازارهای جهانی، بخوبی نشان داد که «راهبرد» جدید آقای بوش نیز چون دیگر راهبردهای اخیر واشنگتن، حکایت همان «قلیان در حمام» است! در حکایت آمده که کوری جهت شستشو به درون خزینه رفت و در کنار لوطی محل نشست. لوطی پیاپی در آب می‌گوزید و کور که صدای «قل‌قل» ‌می‌شنید، روی به وی کرد و گفت: «قربان دستت! پکی هم به ما بده!» حال باید دید آقای بوش «قلیان چینی» دوست دارند، یا نوع روسی آنرا ترجیح می‌دهند!






 Posted by Picasa

۱۰/۱۹/۱۳۸۵

عقب‌نشینی یا پایداری؟



به گزارش بی‌بی‌سی، در روز سه شنبه 9 ژانویه سالجاری، جنگنده‌های نیروی هوائی ایالات متحد مستقر در جیبوتی حملات شدیدی را بر علیة پایگاه‌های نیروهائی در کشور سومالی آغاز کرده‌اند، پایگاه‌هائی که مقر «هواداران القاعده» عنوان شده‌! تلفات این حملات که در واقع به چند دهکده صورت گرفته، بر اساس همین گزارش بسیار سنگین است. جالب اینکه رئیس دولت سومالی، جناب عبدالله یوسف، در مصاحبه‌ای اظهار داشته‌اند که آمریکا، «حق دارد به نیروهائی در خاک کشور ما حمله کند که در عملیات تروریستی به سفارتخانه‌های این کشور در تانزانیا و کنیا در سال 1998 شرکت داشته‌اند!» همانطور که ملاحظه می‌شود، اینرا می‌گویند رئیس جمهور فهمیده!

از همین خلاصة خبر می‌باید بقیة ماجرا را در کل و مجموع دریافت. اینکه آمریکا به خود حق می‌دهد، به عنوان مجازات یک گروه تروریستی «فرضی»، که عملاً معلوم نیست چه کسانی هستند، از پایگاه‌هائی در کشور «جیبوتی»، زیر نظر نیروی نظامی فرانسه، جنگنده‌هایش را به جان مردم بی‌پناه دهکده‌های سومالی بیاندازد، و در این گیرودار جناب رئیس جمهور همین کشور، برای نیروی هوائی آمریکا تشویق‌نامه هم صادر کند، نشان می‌دهد که نه تنها گرفتاری‌های ملت‌های منطقه هنوز در نقطة آغاز کار باقی مانده، و نه تنها آمریکا خود را آمادة حملات نظامی و بی‌وقفه بر علیة هر ملت و هر کشوری می‌کند، که دولت‌های دست‌نشاندة آمریکا در کنار ارتش یانکی‌ها از این حملات حمایت نیز خواهند کرد. این حملات هوائی جنایتکارانه و حمایت رئیس دولت سومالی، درست حکایت اعدام صدام حسین و حمایت دولت جمکران و دولت بی‌اختیار «عراق اشغال شده» از این عمل وحشیانه است. این تجربه‌ای است که گویا در این منطقه، در تمامی ابعاد خود می‌باید «تکرار» شود.

یادمان نرفته که آمریکا چندین سال پیش تحت عنوان مبارزه با سازمانی که خود بنیانگذار آن بود: القاعده، پای به کشور افغانستان گذاشت. هیاهو و سر و صدائی که این لشکرکشی «جهانی» جهت سرکوب «سازمانی» تروریستی که مستقیماً از جانب شاخه‌های سازمان سیا در منطقه «تغذیه» می‌شد، به همراه آورد، آنقدر وسیع بود که برخی از سردمداران همین حکومت‌های غربی، به دلایل سیاست‌های داخلی و بی‌آبروئی در افکار عمومی، از همان آغاز کار «غرغرشان» در آمده بود! ولی چند هفته پس از پیروزی‌های «درخشان» ارتش‌های «دمکراسی» در افغانستان، در افکار عمومی جهانیان، حتی نزد «خنگ‌ترین» افراد بشر نیز، کاملاً‌ روشن شد که حضور ارتش یانکی‌ها در افغانستان ارتباط زیادی با «القاعده» ندارد؛ القاعده ساخته و پرداختة سازمان سیا است، و به موقع با آن همان خواهند کرد که با دیگر سازمان‌های دست‌ساز خود می‌کنند؛ حضور نظامی ارتش آمریکا در آسیای مرکزی در چارچوب ساخت و پاخت با دولت سرهنگ‌های روسیه بر محورهای مذاکرات «نفت ـ گاز ـ استراتژی ـ و ...» صورت می‌گرفت.

امروز شاهدیم که «مبارزات» بر علیة تروریسم، نه تنها نتیجه‌ای نداده ـ از روز نخست نیز اهداف عنوان شده بیشتر نمایشی بودند تا واقعی ـ که امروز در قاره‌ای دیگر ـ قارة آفریقا ـ مردم دهکده‌های کشور سومالی می‌باید به وسیلة جنگده‌های نیروی هوائی آمریکا، تحت عنوان مبارزه با همان «القاعده»، قتل عام شوند! در این میان باید قبول کرد که مسلماً مشکلی پیش آمده، چرا که اگر این «القاعده» آنچنان قدرتمند است که پس از جنگی چندین ساله با امپریالیسم آمریکا در افغانستان و «فرضاً» در عراق، اینک در کشور سومالی قادر به «لشکرکشی» و تهدیدات گسترده می‌شود، پس باید نتیجه گرفت که آمریکا و سیاست‌های مبارزه با تروریسم آمریکائی واقعاً «تو زرد» از آب در آمده‌اند. این چه نوع مبارزه با تروریسم است که اینک پس از سال‌ها جنگ و سرکوب تروریسم، تهدیدات تروریستی می‌باید از مرحلة جنگ‌های خیابانی و بمب‌گذاری در سفارتخانه‌های یانکی‌ها، به مرحلة جنگی تمام عیار، با شرکت نیروی هوائی و بمب‌افکن‌های آمریکائی در کشور سومالی کشیده شود؟ مسئولیت «شکست» علنی سیاست‌های مبارزه با تروریسم مسلماً بر دوش دولت فعلی آمریکا سنگینی خواهد کرد، هر چند که این دولت از روز نخست، زمانی که سخن از «مبارزه» با تروریسم به زبان آورد، آنقدرها هم مقصود نهائی‌اش «مبارزه» نبود؛ همانطور که در بالا آمد «مذاکرات پر منفعت و نان و آبداری با طرف‌های شرقی و غربی»‌ تحت عنوان مبارزه با «تروریسم» منظور نظر بوده.

ولی سئوال نهائی این است که، چنین سیاست «خررنگ‌کنی» را تا کجا می‌توان پیش برد؟ از زمانی که «قصاب پنتاگون» ـ رامسفلد ـ به زباله‌دان تاریخ پر افتخار ایالات متحد فرو افتاد، و یک کارمند عالیرتبة سازمان سیا، بدون هیچگونه شناخت سیاسی از مسائل جهانی، و بدون برخورداری از هر گونه وزنة سیاسی ‌آشکار، جایگزین وی شد، شکست نئوکان‌ها ابعاد جدیدی به خود گرفته. این شکست که نخست در جبهة عراق در عمل به صورت یک «واقعیت» خود را نشان داد، و چند هفته بعد به افغانستان نیز سرایت کرد، در آغاز شکستی در ابعادی امنیتی بود. ولی علیرغم سازش‌های متعدد نظامی با روسیه، در مورد بحران اخیر لبنان شاهد بودیم که این «شکست» ابعاد نظامی نیز می‌تواند به خود گیرد، و آمریکائی‌ها از نظر نظامی در جنگی «سرکوب» شدند‌، که شاید پس از شکست کره، در تاریخ این‌کشور سابقه نداشته؛ با وجود آنکه بازندة «تبلیغاتی» این جنگ ارتش اسرائیل معرفی شد، جنگ لبنان یادآوری این نکتة کوچک به آمریکائی‌ها بود که، «سازش‌ها» در جهان سیاست، از محدودیت‌هائی جدی‌ برخوردارند.

شکست آمریکا در مسئلة «هسته‌ای» در ایران، عمق شکست‌های پیاپی ایالات متحد در منطقه را باز هم عمیق‌تر کرد. آمریکا علیرغم همکاری تام و تمام دولت جمکران با سیاست‌های جنگ‌افروزانه‌اش، نتوانست جهت حمایت از «اصولگرائی» اسلامی، و «تندروی‌های سیاسی» جنگی نمایشی بر علیه دولت ایران، و در واقع بر علیه ملت ایران به راه بیاندازد. چرا که دولت سرهنگ‌ها در روسیه، هر چند با سیاست‌های تجاوزکارانة واشنگتن هیچگونه مخالفتی نمی‌کند، و سعی تمام دارد که از طریق همکاری با جنایات آمریکا جای پای مسکو را در روابط اقتصادی و مالی جهانی مستحکم کند،‌ حاضر نیست حضور نیروهای اشغالگر آمریکائی و همکاران‌شان را در مرزهای آبی دریای خزر بپذیرد؛ و جهان‌گشائی نئوکان‌ها، در واقع در مرزهای کشور ایران به همین دلیل متوقف ماند.

عدم حملة ارتش آمریکا به ایران، عملی که برای حمایت کامل از آن، احمدی‌نژاد را پیشتر از صندوق‌ها بیرون کشیده بودند، برای آمریکائی‌ها بسیار گران تمام شد، چرا که به همین دلیل حمایت عملی از اوپوزیسیون «وابسته به غرب»، که سال‌ها در کشورهای اروپائی و آمریکا به «چپ‌نمائی» مشغول‌اند نیز غیرممکن شده! و شاهدیم که همین «چپ‌نماها»، دست در دست راست‌افراطی آمریکائی در داخل و خارج از کشور در کنگره‌ها مشغول به «مغازلة»‌ عاشقانة سیاسی شده‌اند! فروپاشی چپ‌ آمریکائی، و علنی شدن روابط این «چپ» با محافل راست‌افراطی وابسته به آمریکا، شاید طی تاریخ معاصر کشور ایران مهم‌ترین تهدید بر علیه منافع آمریکا در بطن مرزهای کشور ایران باشد. چرا که در این ساختار، آمریکا از محورهای حامی خود در دامان «چپ‌نما‌ها» محروم شد، و مجبور است جهت بازسازی ساختارهائی که بتواند علناً بر آنان در ایران تکیه کند، همین راست افراطی و عزیزتر از جان‌اش را نیز فدا سازد ـ سرنوشتی صدام‌وار! چرا که بر اساس صورت‌بندی‌های پایه‌ای، یک حاکمیت فاشیستی، بدون «چپ‌نمائی» هیچگاه نمی‌تواند قدرت را به دست آورد! این همان صورت‌بندی‌ای است که در 22 بهمن، به آمریکا و آمریکائی‌های ایرانی‌نما، فرصت داد فاشیسم اسلامی را بر کشور حاکم کنند. و بی‌دلیل نیست که امروز از تهران، و از زبان «مقامات» این حکومت مضحک سخنرانی‌هائی به گوش می‌رسد که بیشتر جنبة شوخی و مسخره دارد، تا سیاست‌گذاری! چرا که اینان دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارند.

ولی مجموعه شکست‌های آمریکا در منطقه، پس از قتل صدام حسین به دست ارتش ایالات متحد در عراق، آنهم قتلی که صرفاً یک «قتل عمد» می‌تواند تلقی شود؛ از ابعاد یک شکست نظامی به مراتب فراتر رفته؛ اینک آمریکا پای به میدان یک «شکست راهبردی» و استراتژیک در منطقه‌ می‌گذارد.

بر اساس اظهارات جرج بوش، کاخ سفید قصد افزایش حضور نیروی نظامی در منطقه و خصوصاً در عراق را دارد! معلوم نیست نیروهای جدید در تأمین سیاست‌های آمریکا چه نقشی می‌توانند بازی کنند، که در حال حاضر، آمریکا از انجام‌اش عاجز مانده! ولی کنگره و مجلس نمایندگان نیز در این میان نقش «مخالف» بازی می‌کنند، هر چند که اعضای آن‌ها به خوبی می‌دانند که جز پیروی از فرامین چندملیتی‌هائی که این جنگ را رهبری می‌کنند چارة دیگری در میان نیست. این مخالفت‌ها در واقع برای «بازنگاه‌داشتن» امکان بازگشت سیاسی بر مواضع از دست رفتة کاخ سفید است. چرا که اگر شرایط به همین روال ادامه یابد، جنگده‌های ایالات متحد در مبارزة فرضی خود بر علیة «القاعده»، ممکن است مجبور به بمباران حومه‌های فقیرنشین ژوهانسبورگ هم بشوند. در چنین روزهائی است که «دمکرات‌ها» با فرمول‌های اعجاب‌آورشان می‌باید کاخ سفید را از بحران فراگیری که، از نظر سیاسی سراسر کشور آمریکا را فرا خواهد گرفت،نجات داده و پای به میدان گذارند. ولی فراموش نکنیم که، همانطور که بارها در این وبلاگ گفتیم، این جنگ یک اشتباه «استراتژیک» بسیار پرهزینه برای آمریکائی‌ها خواهد بود، چرا که جنگی است فاقد «پشت‌جبهه»!

فرياد مجازي


برخی آمار و ارقام در سایت‌ها و روزنامه‌ها، شمار وبلاگ‌ نویس‌های فارسی زبان را تا 700 هزار تن برآورد می‌کند. حضور چنین جمعیت عظیمی در بطن فعالیتی که آنرا در این مقال «فارسی‌نگاری» می‌خوانیم، شاید از نظر تحولات فرهنگی در جامعة ایران یکی از سرنوشت‌سازترین‌ها باشد. همانطور که می‌دانیم، فرهنگ اجتماعی در جامعة ایران، در کمال تأسف، صرفاً در چارچوبی شفاهی «رشد» کرده؛ و اینهمه، در صورتی که بتوان آنچه را بر این «فرهنگ» روا داشتند، «رشد» بنامیم. و امروز، چه نارسائی‌ها و چه بسیار نابسامانی‌ها در فرهنگ، سیاست و جامعة ایران که صرفاً بازتاب چنین «رشدی» است. برای آندسته از متفکران مسائل اجتماعی ایران که با کنکاش در بطن مسائل بسیار پیچیدة علوم اجتماعی، فلسفه و «پدیده‌شناسی» سعی در شناخت ریشه‌های «عقب ماندگی» جامعة ایران می‌کنند، شاید در این مقال خبر بسیار بدی داشته باشیم؛ ریشه‌های این عقب‌ماندگی، آنقدرها که برخی می‌اندیشند، پیچیده و مبهم نیست، و اگر بررسی چند و چون مشکلات اقتصادی، مالی، نظامی و امنیتی، که بازتاب پدیدة استثمار مستقیم و استعمار حاکم بر جامعة ایران شده، نیازمند بررسی‌های فناورانة تحلیلی شود، مبارزه با ریشه‌های عقب‌ماندگی در بسیاری جهات، صرفاً در کف توده‌های ایرانی است. در کف ما و شما، در کف همسایه‌هائی است که شاید هیچگاه در تند باد تحرک روزانه به صورت‌‌شان نگاه نمی‌کنیم، و در کف تصمیماتی، هر چند کوچک که سرنوشت‌ساز!

در جوامعی که پس از اختراع صنعت چاپ عمل نگارش و اصولاً فرهنگ چاپ آثار، ابعادی جدی یافت ـ عموماً اروپای غربی، خصوصاً فرانسه و انگلستان ـ فرهنگ «نگاشتن» نیز چهره‌ای نوین به خود گرفت. چرا که در چاپ اثر آنچه از اهمیت برخوردار می‌شود، آنچه در سازندگی روابط اجتماعی و فرهنگی نقش بازی می‌کند، مجلد زیبا و تزهیب یافته نیست، متنی است که در درون این مجلد جای می‌گیرد. این متون، پیش از گوتنبرگ اسیر شیوة تولید ابتدائی کتاب ـ خطاطی ـ باقی مانده بودند. ولی پس از اختراع چاپ، در این جوامع، کتاب دوستان و کتاب‌خوانان، دیگر برای دستیابی به نسخه‌هائی از یک اثر نیازمند ماه‌ها و شاید سال‌ها انتظار و تلاش نمی‌شدند. نسخه‌های متعدد از یک اثر، می‌توانست پی‌درپی از کارگاه‌ها بیرون خزد، و هر چند هنوز تملک آنان در گروی تحمل هزینه‌هائی سنگین باقی مانده بود، و علیرغم آنکه هنوز مأوای‌شان معمولاً کتابخانة متمکنان و صاحبان جاه و مقام بود، بهره‌وری از آنچه «قرائت» می‌خوانیم، «عمومی‌تر» از گذشته‌ها شد. و همین «عامل» بود که بعدها دریچه‌های نوینی از عامل «قرائت» در برابر انسان‌ها گشود؛ «قرائت» ابعادی نوین یافت؛ نیازی نوین در جامعة بشری متولد شد و به همراه این نیاز، راه‌های مختلف ارضاء آن نیز «شکل» گرفت: در همین راستاست که این «ادبیات عمومی‌تر»، و ابعاد نوین «قرائت»، دست در دست صنعت چاپ و صناعت، به جامعة اروپای غربی ولترها و مونتسکیوها ارزانی داشت. و این تحرک فراگیر صنعتی، علمی و فرهنگی را، انقلاب کبیر همراهی کرد.

اگر صنعت چاپ به ملت‌های اروپای غربی، ابعاد نوین «قرائت» ارزانی داشت؛ اگر این ابعاد نیازهای نوینی در بطن جامعه ایجاد کرد؛ اگر ملت‌ها برای ارضاء این نیازها نظام «فئودالی ـ سلطنتی» را دیگر پاسخگو ندیدند، و در جستجوی جایگزینی برای آن برآمدند، یک اصل هنوز باقی بود: شرکت مردم در این «جشن» فراگیر فرهنگی! به شهادت تاریخ، اروپائیان در این «جشن» شرکت کردند، و خصوصاً پس از «انقلاب کبیر»، ادبیات عامیانه‌تری به قلم نویسندگانی چون الکساندر دوما ـ پدر و پسر ـ پای به میدان گذارد، ادبیاتی که در واقع پاورقی‌‌های نخستین روزنامه‌های آزاد آنزمان بود. «قرائت» تشویق شد، عمومی‌تر شد، و از تزهیب‌ مذهبی و کلیسائی هر چه بیشتر فاصله گرفت. در این کوتاه مقال، مسلماً مجالی برای بررسی تمامی این ابعاد باقی نخواهد بود، ولی یک سئوال را می‌باید از خود پرسید: «اگر صنعت چاپ چنین انقلابی فراگیر در "قرائت" به همراه آورد، و در پی آن، نیازهای اجتماعی به محصولاتی جان داد که "قرائت نوین" نیازمند آن بود، "انقلاب دیجیتالی" عصر ما، که همه روزه در حال فروپاشاندن سنت‌ها و بازسازی محدوده‌های نوینی از فرهنگ "ویژوال" است، ما را تا کجا خواهد برد؟»

همانطور که شاهد بودیم، ایرانیان، عصر «انقلاب صنعت چاپ» را با «سکوتی سنگین» همراهی کردند، و فقط طی دوره‌هائی بسیار گذرا، کوتاه و میرا، آنزمان که فضای سیاست‌های استبدادی شکاف برمی‌داشت ـ صدر مشروطیت، نخستین سال‌ها پس از شهریور 20، غوغای مصدق، و چند روزة دولت بختیار ـ بود که مطبوعات آزاد را ایرانی «تجربه» کرد؛ تجربه‌ای کوتاه و بسیار ناموفق! چرا که هر چه زمان بر ما گذشت، طول زمان این تجربه‌های «آزادی مطبوعات» کوتاه و کوتاه‌تر شد. چرا که استعمار و استبداد پیوسته مجهزتر و مصمم‌تر پای به میدان گذاشت. این «کوتاه‌دوره‌های» آزادی مطبوعات، در آخرین تجربة ملی ما (43 روز دولت بختیار)، فقط به یک سند تاریخی جان داد، سندی در رثای آزادی که از خود در تاریخ معاصر جهان به یادگار گذاشتیم؛ سندی به قلم «مصطفی رحیمی» و به نام: «چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟»

جالب‌تر آنکه این سکوت مرگ‌آور «مطبوعاتی»، بر دیگر رسانه‌های جمعی، از نخستین روزهای حضورشان در جامعة ایران حاکم شده بود: ایرانی «رادیوی آزاد» و «تلویزیون آزاد» را هیچگاه تجربه نکرد! چرا که این دو محصول «فرهنگ‌ساز»، زمانی پای به بازار ایران گذاردند که استعمار دیگر ریشه‌های آزادیخواهی را نیز از بن فرو کنده بود: رادیو در دورة میرپنج به ایران آمد، و تلویزیون هدیة «پرزیدنت آیزونهاور»، به عاملان کودتای 28 مرداد بود!

شاید برخی از ایرانیان از خود بپرسند که، این «سکوت» تاریخی که بر جامعة ما سنگینی کرد، چه نتایج مخرب و انسان‌ستیزی به ارمغان آورد؟ جواب این سئوال در حال حاضر غیرممکن است، چرا که هنوز ما در بطن همان «سکوت» سنگین و مرگ‌آور زندگی می‌کنیم، و هر چند تندبادهای «انقلاب دیجیتالی» همه روزه بر دیواره‌های بلند کاخ استبداد می‌تازد، قلم‌ ایرانی هنوز استبدادزده و فروهشته‌ باقی مانده. و تنها در صورتی خواهیم توانست فروپاشیدگی‌ها، نابسامانی‌ها و نقصان‌هائی که گذشته‌های‌مان را رقم زده دریابیم که امکان یابیم، در فضائی آزادتر قلم‌ زنیم.

چند روز پیش شاهد بودیم که دولت احمدی‌نژاد، ظاهراً در برنامة ارائه شده از جانب دولت، جهت «ساماندهی» به سایت‌های اینترنتی، تجدید نظر کوچکی کرده؛ وبلاگ‌ها از این «قاعدة» مضحک مستثنی شده‌اند. ولی آنان که به آزادی «دیجیتالی» معتقدند، آنان که هر چند از دور، توانسته‌اند چند صباحی دست بر آتش آزادی «قلم‌زنی» در فضائی آزادتر داشته باشند، نمی‌باید فریب چنین «ژست‌های» بی‌معنائی را بخورند. نه تنها این حاکمیت، که شاید اکثریت حاکمیت‌های جهان، میانة خوشی با «آزادی قلم»، «آزادی بیان» و «آزادی اظهارنظر» سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ندارند. این یک واقعیت است، هر چند تلخ و ناخوش‌آیند، ولی می‌باید از جانب ما شهروندان پذیرفته شود که در امر «آزادیخواهی» تنهائیم. دولت‌ها، بنیادها، احزاب، دستجات و جویندگان قدرت، هیچیک ما را یاری نخواهند داد. صورت‌بندی ایده‌آل یک شهروند، در آئینة یک حاکمیت، «سکوت» مطلق اوست؛ و اگر در برخی جوامع این اصل «دلخواه» حاکم نمی‌شود، نه به دلیل آن است که حاکمیت با «آزادی قلم و بیان» قلباً ارتباطی اندام‌وار یافته؛ حاکمیت در اینگونه جوامع، به دلایلی بسیار گسترده و وسیع قادر نیست چنین نظارتی بر امور ملت اعمال کند. آزادی در این جوامع بازتاب گونه‌گونگی‌هائی است، که نظارتی فراتر از یک دستگاه حکومتی می‌طلبد.

حکومت اسلامی از نخستین روزهای حضور خود در سطح جامعه، در عمل ثابت کرده که «نقادی» را نخواهد پذیرفت. از نظر دستگاه «خلافت هزارة سوم»، نقد این حکومت‌ جرم ‌است، چرا که در تضاد با «فرامین الهی» قرار می‌گیرد. اینکه مشتی دعانویس و روضه‌خوان با حمایت و پشتیبانی سیاست‌های استعماری بر ملتی حاکم شوند، و آنچه استعمار به گوششان می‌خواند، «فرامین‌الهی» لقب داده، مخالفان‌‌اش را «مرتد» بنامند، در عمل به معنای به سخره گرفتن هوشیاری و آگاهی یک ملت است، ولی چه باید گفت که، ساختار اجتماعی ایران، هم به این «جماعت» و هم به آن «سیاست» چنین اجازه‌ای داده؟ احمدی‌نژاد، اگر قدرت می‌داشت، و اگر می‌توانست خواسته‌‌های باطنی این حاکمیت را همانطور که مایل است به منصة ظهور برساند، فرد فرد وبلاگ‌نویسان این مملکت را، حتی همان‌ها که در مجیز این دستگاه «استعماری» فضای اینترنت را به خوش رقصی‌های «ایمانی» و «اسلامی» خود آلوده کرده‌اند، شخصاً گردن می‌زد؛ این حکومت قلم را «دشمن» فی‌نفسة خود می‌داند، حتی قلمی که به مزد خود او باشد! مگر اینان، همین آقایان حکومتی‌ها، پیش از پدیدة اینترنت، با نویسندگان و روزی‌نامه‌نگاران «دستگاه خلافت» خود چگونه رفتار می‌کردند؟

اینک وظیفة وبلاگ‌نویس‌ها است که اگر پیشینیان‌شان در هماهنگی با صنعت چاپ، گامی در جهت پیشبرد فرهنگ مکتوب ایران بر نداشتند، اگر پدران و اجدادشان رادیوی استبداد رضاخانی، و تلویزیون «آیزونهاوری» را پدیده‌هائی کاملاً «طبیعی»‌ در جامعة ایران تلقی کردند، و زمینه‌ساز افتضاحی شدند که باید فقط با نام «بلوای 22 بهمن» از آن یاد کنیم؛ خود هوشیار باشند و فریب این عقب‌نشینی‌های استراتژیک عمله و اکرة استعمار را نخورند. در کمال تأسف، امروز وبلاگ ایرانی، زمانی که بر میزبانی‌های اجنبی‌ تکیه می‌کند، از ایمنی بیشتری برخوردار خواهد شد. تشکیلاتی که در ایران، تحت عنوان «ارائة خدمات وبلاگ» به راه افتاده‌، نهایت امر در دست همین دولت است، حضور ایرانی بر امواج اینترنت، «ریش و قیچی‌اش» در دست همین حکومت باقی خواهد ماند؛ و شاید فلسفة عقب نشینی استراتژیک این دولت در «طرح سرکوب» ملت ایران را در همین اصل می‌باید جست. چرا که نظارت بر آنچه در داخل می‌گذرد، همیشه از نظارت بر مسائلی که خارج از حیطة قدرت مستقیم دولت است، ساده‌تر خواهد بود.

ایرانیان می‌باید به هر ترتیب ممکن، حضور گسترده، جامع، فرهنگ‌ساز و حتی هنری خود بر فضای مجازی را تمدید کنند، این فضا می‌باید از «محصولات فرهنگی» ایران لبریز باشد. این حضور، همچون ارائة «قرائت‌» نوین در آغاز «انقلاب گوتنبرگ»، می‌تواند در آینده‌ای نه چندان دور نقشی بسیار تعیین کننده در سرنوشت ملت ایران بازی کند. این حکمی است که اگر روی از آن برگردانیم، در فردائی از همین فرداها، قضاوت تند آیندگان‌مان‌ را به دنبال خواهیم داشت.




 Posted by Picasa

۱۰/۱۷/۱۳۸۵

یادی از فروغ

Posted by Picasa

چگونه باور کنم هفتاد و دو سالگی‌ات را؟
تو که آوازهایت «چون حبابی از هوا لبریز، می‌جوشید»
و چشمانت «به روی هر چه می‌لغزید»
«آنرا چون شیر می‌نوشید»

تو که گونه‌هایت را «با برگ‌های شمعدانی رنگ» می‌زدی
و در آن «کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها»
و آن «ازدحام پر هیاهوی خیابان‌های بی‌برگشت»
در جستجوی روزهائی بودی که «مثل نباتی» در «خورشید می‌پوسند».

تو که می‌پرسیدی «تا به کی باید رفت»،
«از دیاری به دیار دیگر»؟
و ایکاش «همة عمر سفر می‌کردیم»
«از بهاری به بهار دیگر».

نماندی تا ببینی با ما
آنروزها «که فروریخته در» ما، «گوئی»
«تیره آواری از ابر گران»
و بر لب‌هایمان نماند هیچ
لبخندی، تا جان سپارد چون «عطری گذران»

چه بهتر، نبودی تا ببینی
چگونه «غم درون دیده‌»ها
«قطره قطره آب» شد
و «چگونه سایة سیاه» سرکشی‌های یک نسل
«اسیر دست» گرداب شد

چگونه باور کنم هفتاد و دو سالگی‌ات را؟
تو که آوازهایت «چون حبابی از هوا لبریز، می‌جوشید»
و چشمانت «به روی هر چه می‌لغزید»
«آنرا چون شیر می‌نوشید»