۱۱/۲۵/۱۳۸۵

از «کوکا» تا «کوکائین»!



امروز مشکلات پیچیده‌ای در مرزهای ایران با افغانستان به وجود آمده، و در رأس آنان مسلماً مشکل تجارت گستردة مواد مخدر قرار می‌گیرد. در بسیاری از مقالات و بررسی‌های متداول در تحلیل ریشه‌های مسئلة تجارت مواد مخدر در منطقه، شاهدیم که نویسندگان عملاً ارتباط‌های اندام‌وار میان عوامل مختلف را عمداً و یا سهواً از نظر دور نگاه می‌دارند. مسلم است که تجارت مواد مخدر، که پس از خرید و فروش اسلحه، دومین تجارت سودآور جهان امروز به شمار می‌آید، نمی‌تواند در خلائی سیاسی و اقتصادی، بدون دخالت‌ دولت‌ها و قدرت‌های بزرگ صورت گیرد. این در حالی است که اغلب رسانه‌ها، خصوصاً رسانه‌های غربی، تمایل بسیار دارند که مسئلة با اهمیت تجارت مواد مخدر و ابعاد مختلف آنرا به چند گروه «جنایتکاران حرفه‌ای» محدود کنند! این تمایل مسلماً ریشه در منافعی دارد، و این منافع به دلیل کهن بودن خاستگاه‌های‌شان، امروز در چارچوب حاکمیت‌های غربی گویا هنوز از «قابلیت» بررسی برخوردار نشده!

ولی نگاهی کوتاه به تاریخچة آشنائی غربیان با مواد مخدر در شرق شاید بتواند تا حدودی مشکل‌گشای ما شود. طی چند سدة گذشته، کم نبوده‌اند شرق‌شناسانی که به دلیل آشنائی با آنچه در مشرق‌زمین «افیون» می‌خوانند، و از طریق «دریافت» دقایق سحرآور نشئگی‌هایش، خود به دام اعتیاد گرفتار آمدند، در واقع این محققین، همچون نمونة فروید و مادة کوکائین، از طریق کنکاش در احوالاتی که مواد افیونی بر روح و جسم انسان حاکم می‌کند، و جهت ارائة تحلیلی علمی، خود گرفتار مواد مخدر شدند. ولی از نظر تاریخی می‌باید اذعان داشت که مواد مخدر در اروپای غربی، پیش از حضور شرق‌شناسان و گسترش روابط با ایران،‌ ترکیه و خصوصاً چین ماده‌ای شناخته ‌شده به شمار نمی‌رفت، و در اکثر مواقع، همانطور که گفتیم بیشتر مورد تحقیقات علمی از جانب متخصصان و داروسازان قرار می‌گرفت.

در واقع، از نظر تاریخی، نشئه و احوالات سکرآور در فرهنگ غربی‌ها بیشتر از طریق نوشیدن «الکل» صورت می‌گرفت، و شاید هنوز نیز بیشتر بر همین اصل تکیه داشته باشد؛ در شرق، به دلیل منهیات دینی، نوشیدن الکل رشد و نمو کم‌تری کرده بود. ولی آن زمان که غرب امتداد فرهنگی خود را در سرزمین آمریکا گسترش داد ـ از طریق مهاجران کشورهای انگلستان، اسپانیا و پرتغال ـ با پدیده‌ای برخورد کرد که نه شرقی بود، و نه از آن ملت‌های مغرب زمین؛ در سرزمین جدید، سرخپوستان طی هزاران سال، فرهنگی بسیار گسترده در باب موارد استفاده از مواد مخدر به صور مختلف و در محدودة ملت‌های متفاوت در سراسر قارة آمریکا ایجاد کرده بودند. این فرهنگ جدید نیز چون دیگر محصولات سرزمین جدید: ذرت، گوجه‌فرنگی، سیب‌زمینی، و ... به همراه «فاتحان» قارة نوین به اروپا وارد شد، ولی از آنجا که اصولاً مواد مخدر با فرهنگ عوام در اروپای غربی، مشکل ممزوج می‌شد، شاهدیم که مواد مخدری که از قارة جدید به اروپا سرازیر شد به مذاق اروپائیان زیاد خوش نیامد. در واقع، تا چند دهة پیش، یعنی از هنگامی که مصرف مواد مخدر از طریق آمریکای شمالی، پس از جنگ دوم، در اروپای غربی نفوذ کرد، اخبار زیادی در مورد مصرف گستردة مواد مخدر در فرهنگ‌های اروپائی در دست نیست.

از نظر تاریخی مصرف مواد مخدر، خصوصاً در فرهنگ‌های اروپائی پس از پایان جنگ دوم «فراگیر» شده است؛ پیشتر همانطور که گفتیم به چند نمونه محقق و پزشک محدود مانده بود. ولی «آمادگی» پذیرش مصرف مواد مخدر در بطن فرهنگ اروپائی‌ها نیز خود ریشه در ایالات متحد دارد! نوشابه‌ای که امروز مردم دنیا به نام «کوکاکولا» می‌شناسند، در واقع نوعی نوشابة سکرآور بود که از شیرة میوة درخت «کوکا» تولید می‌شد، و سال‌های دراز به عنوان نوشابه به مردم آمریکا فروخته می‌شد. این نوشابه نه تنها «انرژی‌زا» بود و همچون «کوکائین» قدرت‌ دماغی و فیزیکی را به صورت گذرا افزایش می‌داد، که بر خلاف کوکائین اعتیاد شدید نیز ایجاد می‌کرد. در سال‌های اولیة فروش «کوکاکولا» این شرکت از طریق ایجاد اعتیاد صدها هزار تن از مردم کشور، صدها میلیون لیتر از این نوشابه را به خورد خلق‌الله داد، و از اینراه همانطور که هنوز نیز شاهدیم، شرکت «کوکاکولا» به یکی از معظم‌ترین شرکت‌های آمریکای شمالی تبدیل شده! ولی بعدها دولت فدرال به دلیل افتضاحی که اعتیاد گروه‌های وسیعی از مردم به این «نوشابه» ایجاد کرده بود، فروش شیرة «کوکا» را غیرقانونی اعلام کرد؛ سازندگان این نوشابه مجبور شدند که با حفظ نام، بدون استفاده از مادة اصلی و اساسی‌ای که «شهرت» خود را مدیون آن بودند، «کوکاکولا» را به بازار سرازیر کنند.

در تاریخ معاصر، پس از پیروزی متفقین بر کشورهای محور ـ آلمان، ایتالیا و ژاپن ـ است که شاهد پدیدة بسیار گسترده و رو به رشدی به نام «تجارت مواد مخدر» می‌شویم. در واقع، پس از آنکه انقلاب‌های چین و هند اروپائیان را از آسیا اخراج کرد، سیاست‌های گسترش مصرف مواد مخدر که از طرف اروپائیان به عنوان سلاحی علیة ملت‌های آسیائی به کار گرفته می‌شد، به صورتی کاملاً غیرقابل پیش‌بینی تغییر جهت داد! و در بطن غرب، از طریق ایجاد پدیده‌‌ای به نام «بازار مواد مخدر»، اینبار مردم، خصوصاً جوانان در جوامع غربی بودند که «هدف» اصلی مواد مخدر قرار می‌گرفتند! و در این راستا، جنگ «هندوچین»، اوج آلودگی بنیادهای حاکم در غرب با مواد مخدر شد.

اولین بار، طی جنگ‌های هندوچین بود که ارتباط اندام‌وار تجارت «موادمخدر» و تجارت اسلحه، به منصة ظهور می‌‌رسد؛ تأمین مخارج بسیاری از مأموریت‌های «سری» سازمان سیا ـ این مأموریت‌ها از نظر کنگره و سازمان‌های شناخته شده در واشنگتن مورد تأئید «رسمی»‌ قرار نمی‌گرفتند و نیازهای مالی چنین مأموریت‌هائی می‌باید به صورتی «غیررسمی» تأمین می‌شد ـ در سرزمین‌های مجاور کشور ویتنام، دقیقاً از طریق سازماندهی گروه‌های تولید، و توزیع مواد مخدر صورت می‌گرفت. به عبارت دیگر، ماشین جنگی امپریالیسم، از سال‌های 1970 از پایه و بن به تجارت مواد مخدر آلوده شد، موادی که در آسیای جنوب شرقی و شمال شبه‌قارة هند، معمولاً زیر نظر عالیة مقامات محلی سازمان سیا تولید می‌شد! و پس از گذشت مراحلی، به بازارهای جهانی ارسال شده و مورد مصرف قرار می‌گرفت. ولی یک اصل در این هرم «تولید ـ توزیع ـ مصرف» گویا فراموش شده بود: عامل قدرت خرید!

در تعاریفی که در اقتصاد سرمایه‌داری صورت می‌گیرد، «عامل قدرت‌خرید» شاید یکی از مهم‌ترین آنان باشد. به عبارت بهتر، در ازاء تولید محصول، می‌باید مصرف کننده نیز از «قدرت‌خرید» برخوردار باشد، در غیر اینصورت محصول تولید شده از نظر «اقتصادی» بی‌ارزش خواهد بود، و در معنائی دیگر، همانطور که معتقدان به «اصول‌سرمایه‌داری» با افتخار فراوان عنوان می‌کنند، محصول تولید شده جهت کسب بالاترین بهرة ممکن همیشه به بازاری سرازیر می‌شود که در آن به قیمت بالاتری به فروش می‌رود. این مجموعه «نظریه‌ها» که از پایه‌ای‌ترین نظریات اقتصاد سرمایه‌داری‌اند، بخوبی نشان می‌دهند که بر خلاف تمامی برنامه‌ریزی‌های سازمان‌های جاسوسی و عملیاتی غربی، مواد مخدری که در سرزمین‌های دور دست تولید می‌شد، جهت مصرف می‌بایست به بازارهای نیویورک، لندن و پاریس سرازیر شود! و در راه تأمین چنین «خط‌سیری» صدها تشکیلات از جنایتکاران محلی و بین‌المللی بسیج شدند؛ تریاک، هروئین و حشیشی که می‌بایست وسیلة مبارزه با نهضت‌های مردمی در آسیای جنوب شرقی شود، تبدیل به خنجری شد که در بطن مراکز «تصمیم‌گیری» و سیاستگذاری، تا دسته در کتف سرمایه‌داری جهانی فرو رفت! و مهم‌تر از این، خارج از تمامی این صورتبندی‌ها، قسمت اعظم حقوق و مزایای مالی سربازان، افسران و کارمندان سازمان سیای آمریکا، در مناطق جنگی هندوچین، طی سال‌ها رسماً صرف خرید مواد مخدر می‌شد. با اوج‌گیری بحران در این منطقه، و شکست رسمی ارتش ایالات متحد در ویتنام، موجی از هزاران نظامی و مأموران رسمی آمریکائی به سوی ایالات متحد سرازیر شد، که هر یک از آنان، خارج از مشکلات و مسائل ویژه‌ای که شرکت در یک جنگ استعماری می‌تواند برای یک فرد به وجود آورد، معمولاً اگر به مصرف مواد مخدر شخصاً معتاد نبودند، مصرف چنین موادی از نظر رفتار اجتماعی برای‌شان اشکالی ایجاد نمی‌کرد!

در همین راستا است که، پس از شکست مفتضحانة آمریکائی‌ها در ویتنام، و خروج کامل ارتش‌های استعماری از سرزمین‌های وسیعی در آسیای مرکزی، تولید عظیم تریاک، حشیش و هروئین که به دست سازمان‌های مختلف و رنگارنگ آمریکائی صورت می‌گرفت، در واقع روی دست تولیدکنندگان «باد» کرد. محدودیت‌هائی که مرزبندی‌های جنگ سرد ایجاد کرده بود، عملاً از وارد شدن این مواد به محدودة کشورهای کمونیستی ـ شوروی و چین کمونیست ـ و نزدیک به مسکو ـ از قبیل هند ـ جلوگیری به عمل می‌آورد، و به دلیل فروپاشی ساختارهای امنیتی و سازمانی غرب در هندوچین انتقال و فروش این مواد نیز به غرب با مشکل و صرف هزینه‌های فراوان صورت می‌گرفت. اینجاست که شاهدیم، طی دهة 1980 پدیده‌ای به عنوان کارتل‌های «کوکائین» در آمریکای جنوبی شکل می‌گیرد؛ این به اصطلاح «کارتل‌ها» همان سازمان‌های جایگزینی بودند که پیشتر و طی جنگ‌های هندوچین، با سرمایه‌های دولت آمریکا در آسیای جنوب شرقی فعال شده بودند، و اینبار تحت نفوذ یک مأمور سازمان سیا به نام «ژنرال» نوری‌یگا، این تشکیلات در آمریکای مرکزی به راه می‌افتد.

به عبارت دیگر، زمانی که هرم «تولید ـ توزیع ـ فروش» به دلیل فروپاشی بنیادهای ارتش آمریکا در آسیای جنوب شرقی، از حیض انتفاع ساقط شد، سرمایه‌ها خود به خود به آمریکای جنوبی متوجه شده، در زمینة تولید «کوکائین» فعال شدند! بازار فروش نیز همچون گذشته، ایالات متحد و اروپای غربی باقی ماند. طی دهة 1980 مصرف کوکائین آنچنان در بازارهای داخلی آمریکا بالا گرفت که به گفتة بسیاری از پزشکان و متخصصان، رشد تعداد بیشماری از کودکان آمریکائی، به دلیل وابستگی پدران و مادرانش به مصرف کوکائین، به طور کلی مختل شده بود.

ولی کشور ایالات متحد، به دلیل مسائل جنگ سرد، و وابستگی دستگاه حاکمیت آمریکا به تشکیلات مافیائی در آمریکای جنوبی ـ این تشکیلات در ازاء آزادی عمل در فروش و تولید مواد مخدر که به دست واشنگتن برای‌ آنان تأمین می‌شد، سیاست‌های «ضدکمونیستی» را نیز مورد حمایت قرار می‌دادند ـ نتوانست در برابر سرمایه‌هائی که در زمینة مواد مخدر فعال بودند، تا زمانی که جنگ سرد پا برجا بود، دست به عمل زند. در واقع، سلاح کشندة مواد مخدر که جهت سرکوب دیگر ملت‌ها به دست آمریکائی‌ها فراهم آمده بود، به دلیل شرایط استراتژیک تا دورة پایان جنگ سرد، بر جامعة آمریکا حکومت بلامنازع داشت!

بی‌دلیل نیست که در آغازین لحظات آگاهی سازمان‌های اطلاعاتی غربی از شکست و فروپاشی شوروی که از افغانستان آغاز شده بود، مبارزه با «کارتل‌های» کوکائین در آمریکای جنوبی در دستورکار دولت واشنگتن قرار گرفت. آمریکا دیگر به متحدان خود در آمریکای مرکزی و جنوبی نیاز چشم‌گیری نداشت، و یکی از نخستین کسانی که «قربانی» سیاست جدید شد، همان ژنرال نوریگا بود، فارغ‌التحصیل مدرسة «معروف» نظامی «قارة آمریکا»، و مأمور باسابقة سازمان سیا!

در دوره‌ای که جنگ سرد رو به پایان می‌گذاشت و نیازهای امنیتی واشنگتن در آمریکای جنوبی در حال تغییر بود، شاهدیم که سرمایه‌هائی که معمولاً در راه تجارت مواد مخدر فعال‌اند، بار دیگر به قارة آسیا متوجه شده‌اند؛ اینبار به افغانستان! در راه گسترش و سرمایه‌گذاری وسیع در زمینة تجارت مواد مخدر، افغانستان از چند «مزیت» کلی برخوردار بود. نخست آنکه، در فرهنگ جاری افغان‌ها، مصرف مواد مخدر عملی نکوهیده به شمار نمی‌آمد؛ مصرف تریاک در میان قبایل افغان همان بود که یکصد سال پیش در میان قبایل و عشایر ایرانی بوده: نوعی دارو، نوعی مشغولیت اجتماعی، و شاید نوعی تفریح! اعتیاد و ابعاد هولناک اعتیاد به مواد مخدر که با شهرنشینی وسیع توده‌های مردم همزمان شده بود، در میان قبایل افغان و در شهرهای کوچک افغانستان، پدیده‌ای بود کاملاً ناشناخته! از اینرو در برابر گسترش تولید و صادرات مواد مخدر، راه‌بندهای اجتماعی و فرهنگی اصولاً‌ وجود نداشت. از طرف دیگر، افغانستان کشوری بود جنگزده، بسیار فقیر و میلیون‌ها انسان در این کشور عملاً در مرز گرسنگی دست و پا می‌زدند؛ فقر بهترین اسلحه‌ای است که استعمار با تکیه بر آن می‌تواند تولید مواد مخدر را امکانپذیر کند. ولی بر خلاف آنچه تصور می‌شود، مهم‌ترین دلیلی که سرمایه‌داری جهانی افغانستان را جهت تولید مواد مخدر برگزید، نه این بود، و نه آن! مهم‌ترین دلیل فروپاشی شوروی و شکل‌گیری باندهای مافیائی در بطن روابط حاکمیت روسیه و دولت‌های به «اصطلاح» مستقلی بود که از درون شکم این ابرقدرت فروپاشیده بیرون ریخته بودند!

مافیای غرب، در بطن روابط اقتصادی و اجتماعی نوین در شوروی فروپاشیده، عناصری می‌دید که می‌توانستند در راه تولید و توزیع مواد مخدر بهترین یاران و همکاران او باشند. دسته‌بندی‌های مافیائی در بطن حاکمیت نوین روس، بهترین امکان را به مافیای غرب می‌داد که اینبار بدون نیاز به گذار از سرزمین‌های مسلمان‌نشین، مستقیماً مواد مخدر تولیدی را از طریق خاک روسیه و یا کشورهای سابقاً شورائی به اروپا و از آنجا به آمریکا منتقل کرده، به فروش برساند. اینجاست که در بطن سرمایه‌داری جهانی نوعی جنگ میان مافیاها شکل می‌گیرد، و آنچه در حال حاضر شاهد آن هستیم، همین جنگ مافیاهای مواد مخدر است.

امروز از قرائن بر می‌آید که دو شاخة متفاوت سرمایه‌داری در تولید و فروش مواد مخدر فعال شده‌اند. شاخة نخست از مجرای جنوبی: «پاکستان، ایران، ترکیه، اروپا، آمریکا» فعال است. و قسمت عمده‌ای از حاکمیت ایران در واقع دست‌نشاندة همین شاخه به شمار می‌رود. در کنار این شاخه، شاخة دومی نیز پس از فروپاشی شوروی، و با کمک مافیای تازه‌پای روس شکل گرفته که از مسیر«کشورهای شوروی سابق، آلمان، آمریکا» فعال شده است. جنگ‌های خونینی که در سال‌های اخیر بر سر «مبارزه» با مواد مخدر به دست دولت جمکران سازماندهی می‌شود، در واقع درگیری‌هائی است که این دو شاخة اصلی با شاخه‌های فرعی و کوچک‌تر بر سر تقسیم بازار به راه می‌اندازند، و درکمال تأسف قربانیان چنین نمایشات مضحکی اغلب سربازان و افراد نیروهای انتظامی کشورهای ایران، پاکستان و افغانستان‌اند که روح‌شان هم از مسائل پشت پردة بازارهای مواد مخدر و سرمایه‌های جهانی که در امر تولید و توزیع این مواد انسان‌سوز فعال شده‌اند، آگاه نیست.


۱۱/۲۳/۱۳۸۵

عموسام در خزر!



چندی است که مقالاتی به قلم فردی به نام «مارسل دی‌هاس»، در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های جهان نقل می‌شود، و از آنجا که سایت‌های فارسی زبان معمولاً در مقام «زباله‌دانی» خبرگزاری‌های جهانی «ایفای» نقش می‌کنند، شاهدیم که سروکلة آقای «دی‌هاس» در سایت‌های فارسی زبان نیز پیدا شده. ولی آن‌ها که معمولاً از «مارسل دی‌هاس»، تحت عنوان یک افسر نظامی، فارغ‌التحصیل دانشگاه آمستردام و متخصص در امور بین‌الملل سخن به میان می‌آورند، به عمد یا به سهو، یادآوری این امر را فراموش می‌کنند،‌ که شغل اصلی ایشان طی سال‌های دراز در آفریقای جنوبی، و در دوران حاکمیت «آپارتاید»، همکاری با حاکمیت سپیدپوستان پرتوریا در سرکوب سیاه‌پوستان بوده، خلاصه بگوئیم ایشان از جمله مقامات «امنیتی» کشور آفریقای جنوبی بوده‌اند. و با توجه به مدارج تحصیلی و مسیر «خدمات» این فرد به صراحت می‌توان گفت که «مارسل دی‌هاس» نه تنها یکی از عوامل «نژادپرست آفریکانر هلندی» در‌ آفریقای جنوبی بوده، که به دلیل وابستگی اندام‌وار نظام «آپارتاید» به حکومت ایالات متحد، و مشغولیت‌های ضدسوسیالیستی تشکیلات نظامی در آمریکا، خصوصاً طی دوران جنگ سرد، آقای «دی‌هاس» یک «مک‌کارتیست» واقعی نیز هست. چرا که اکثر مدارج تحصیلی و دوره‌های آمادگی «نظامی ـ تبلیغاتی» آقای دکتر «دی‌هاس»، عموماًً در مراکز تحقیقاتی دانشگاه‌های نظامی و وابسته به پنتاگون در ایالات متحد گذشته!

امروز که آتش جنگ سرد فرونشسته، و به همراه آن بحران‌های بین‌الملل از ویژگی‌های نوینی برخوردار شده‌، شاهدیم که در پست‌‌های عوامل و عناصر جنگ‌های روانی «ضدکمونیستی»، از قبیل دکتر «دی‌هاس»، تغییرات چشم‌گیری ایجاد شده است. ایشان در واقع پس از دریافت مدرک فوق‌لیسانس در سال 1987 در رشتة «سیاست‌های شوروی» از دانشگاه «لیدن» در آفریقای جنوبی! برای گذراندن دورة دکترای خود در زمینة «امنیت و قدرت هوائی روسیه»، تا سال 2004 صبر پیشه می‌کنند، و امروز نیز یکی از «تخصص‌های» معروف ایشان مسائل «چچنی» است! به صراحت بگوئیم آقای «دی‌‌هاس» از امثال سعیدامامی‌های خودمان است! ایشان در یکی از مقاله‌های خود می‌فرمایند:

«منطقه دریای خزر (قفقاز جنوبی و آسیای میانه)، دارای 3-4 درصد از ذخایر نفت و 4-6 درصد از ذخایر گاز جهان است. کلاً سهم ذخایر نفت و گاز قفقاز چندان چشمگیر نیست. اما با توجه به عدم اطمینان به ذخایر خلیج فارس و نیز امکان استفاده از عرضه سوخت بعنوان ابزار سیاسی از سوی روسیه، انتقال ذخایر سوختی دریای خزر و آسیای میانه (قزاقستان و ترکمنستان) به غرب، اهمیتی حیاتی دارد.»

به طور خلاصه، نظر ایشان این است که اگر منطقة قفقاز از نظر حجم معادن نفت و گاز اهمیتی ندارد ـ آمار ارائه شده از طرف ایشان می‌تواند کاملاً غیرواقعی تلقی شود، چرا که قدرت صدور نفت منطقة قفقاز در رساله‌های دیگری در همین زمینه فقط با قدرت صادرات نفت خلیج‌فارس به قیاس کشیده شده ـ دست انداختن غرب بر این منطقه از «واجبات» است. چرا که همین «مقادیر ناچیز» از نظر ایشان نمی‌باید در دسترس روسیه قرار گیرد؛ چون ممکن است از آن‌ها استفادة «سیاسی» صورت دهد! البته تاریخچة استفادة سیاسی از نفت، به امروز و دیروز محدود نمی‌شود، و به صراحت می‌بینیم که نه تنها نفت که حتی گندم، گوشت قرمز و بسیاری از مایحتاج روزانة میلیاردها توده‌های انسانی، مستقیماً موضوع کشاکش‌هائی «سیاسی‌اند». و اگر در مرکز «تحقیقات روابط بین‌الملل»، محلی که جناب «دی‌هاس» در آنجا گویا به «تدریس» هم اشتغال دارند، از دانشجویان سال اول سئوال کنید که منابع مواد خام و مایحتاج عمومی مردم در سطح جهان، آیا ارزش سیاسی دارد یا صرفاً اقتصادی است؟ جواب این خواهد بود که منابع مواد خام در سطح جهان، صرفاً در ارتباط با سیاست‌های جهانی «ارزش» خواهد داشت؛ این منابع فی‌نفسه، آنطور که شاید برخی از «نظریه‌پردازان» جهان سوم تصور می‌کنند، از «ارزش» برخوردار نیست.

مسلماً زمانی که دولت روسیه از نظر تصمیم‌گیری‌های کلیدی به صورتی «مستقل» عمل کند، همان 4 یا 3 درصد منابع نفتی جهانی ـ البته بر اساس پیش‌بینی‌های آقای دی‌هاس ـ می‌تواند برای سرمایه‌داری‌های بین‌المللی «کابوسی» هولناک تلقی شود. ارتباط مقالات افرادی نظیر «دی‌هاس» و سیاست‌های جاری جهان را به صراحت می‌توان دنبال کرد. امروز آمریکا جهت اعمال یک سیاست «نظارت عالی» بر منابع نفتی جهان بیش از 130 هزار سرباز را صرفاً در مناطق مختلف کشور عراق متمرکز کرده ـ به این تعداد می‌باید بیش از 100 هزار تن دیگر که در سطح خاورمیانه، آسیای مرکزی و شیخ‌نشین‌های خلیج‌فارس پراکنده شده‌اند افزود ـ و اشغال چنین سرزمین‌های وسیعی صرفاً در ارتباط با آنچه پنتاگون علاقه دارد «امنیت ملی» عنوان کند، نشاندهندة این امر است که مجموعه سازماندهی‌های اقتصادی و صنعتی که غول‌های صنایع آمریکا بر آن تکیه کرده‌اند، از نفت ماده‌ای «فوق‌حیاتی» ساخته. به عبارت ساده‌تر، نظام غارت و چپاول منابع نفتی چنان کرده که از یک دلار نفت در خلیج‌فارس صنایع آمریکا صدها دلار منافع مالی تحصیل می‌کنند، و تا زمانی که روند مسائل بر این منوال باشد، نه تنها غارت منابع نفتی جهان از طرف شرکت‌های آمریکائی ادامه خواهد یافت که، این روند همراه با سرکوب ملت‌های دارندة مواد خام، همانطور که نمونة ملت ایران نشان داد، افزایش روزافزون نیز به همراه خواهد آورد.

زمینه‌های سرکوب ملت‌های جهان، نخست در مراحل «نظامی» و «ایدئولوژیک» و در بطن برنامه‌های «بین‌المللی» طراحی می‌شود، و اینجاست که افرادی نظیر «دی‌هاس» به نقش آفرینی مشغول‌اند. شاهدیم که مسئلة سواحل دریای خزر از چندی پیش در مرکز توجه پنتاگون قرار گرفته، و این توجه فزاینده، بر خلاف اظهارات «دی‌هاس» ارتباط زیادی با نفت ندارد. فروپاشی اتحاد شوروی نقشه‌های استراتژیک جهانی را به طور کلی دچار تغییرات کرده، و در این راستا سواحل دریای خزر، سواحلی که در چارچوب جنگ سرد، از هر گونه اهمیت استراتژیک بی‌بهره بود، به مرکز توجه پنتاگون تبدیل شده. در واقع، بسیاری از بلایای سیاسی که ملت ایران امروز متحمل آنان می‌شوند، صرفاً در این اصل ریشه دارد که ایران یکی از عمده‌ترین همسایگان روسیه در دریای خزر است!

حضور ارتش و نیروهای امنیتی ایالات متحد در سواحل دریای خزر، چه در ایران و چه در دیگر کشورهای این منطقه، می‌تواند مشکلات سیاسی و استراتژیک عمده‌ای برای روسیه فراهم آورد، و این مسئله را کرملین از نظر دور نگاه نخواهد داشت. در واقع، اگر مسئلة استراتژی دریای خزر مطرح نبود، تاکنون بارها و بارها روسیه همانطور که در عراق عمل کرد، با گرفتن چند امتیاز در صحنة بین‌الملل، ایران را نیز به زیر پای ارتش ایالات متحد می‌انداخت. ولی حضور ارتش آمریکا در خزر از نظر روسیه غیرقابل قبول است، و دستیابی آمریکائی‌ها به سواحل دریای خزر در واقع پایان خواب‌های طلائی روسیه جهت بازیافت نقشی تعیین‌کننده در سطح سیاست‌های جهانی خواهد بود.

آمریکائی‌ها سعی تمام دارند که «نیات» اصلی خود را در قالب‌هائی عوام پسندانه‌تر به خورد افکار عمومی جهانیان بدهند، و در این راستا چه چیز بهتر از مسئلة «نفت»؟ اینجاست که مقالات کذائی متخصصین مسائل بین‌الملل، از دکان‌های پنتاگون بیرون کشیده می‌شود و در اختیار دوستداران قرار می‌گیرد. همه می‌دانیم که کشور کوچک و کم‌جمعیت هلند، پس از آمریکا و انگلستان یکی از مهم‌ترین کشورهای نفتی جهان به شمار می‌رود، و مسئلة سرمایه‌داری جهانی متکی بر پایة نفت، یکی از اصلی‌ترین ریشه‌های قدرت سرمایه‌داری هلند است. پس جای تعجب نیست که مرکز «تحقیقات بین‌المللی» در اینکشور چنین «تحقیقاتی» را به خورد جهانیان بدهد.

ولی با آنچه در کنفرانس مونیخ گذشت، و موضع‌گیری‌های سخت و بسیار تند پوتین در تخالف با سیاست‌های جهانی که از طرف یانکی‌ها اعمال می‌شود، به سختی می‌توان اینگونه دخالت‌های نظامی را که صورتی کاملاً «اقتصادی» نیز به خود گرفته‌اند، قابل پیش‌بینی دانست. پوتین در سخنرانی خود در مونیخ عملاً آمریکا و اروپای غربی را به جنگ تهدید کرد، و پس از چنین سخنرانی‌ای کنفرانس را نیمه‌تمام رها کرده به مناطق نفوذ آمریکا در حیطة نفتی خلیج‌فارس: عربستان سعودی، امارات متحده، و سپس اردن رهسپار شد! این ژست‌های سیاسی را نمی‌توان نادیده انگاشت، چرا که اگر درگیری مستقیمی در خلیج‌فارس صورت گیرد، الگوی چنین برخورد نظامی‌ای همان خواهد بود که در جنگ 33 روزة لبنان پیش آمد؛ بی‌آبروئی و نابودی سیاسی و نظامی تمام برای پنتاگون! پوتین در سفر خود به مناطق نفتی و استراتژیک منطقه، مسلماً مطلب دیگری را نیز مد نظر قرار خواهد داد، وی در واقع در حال فروپاشاندن پشت جبهة ارتش ایالات متحد است؛ به عبارت دیگر در این سفر به شیخ و شیخک‌ها حالی خواهد شد که آنروز که شرایط جهانی اجازه دهد که آمریکا «بتواند» از عراق فرار کند، حضور واحدهای ارتش آمریکا، با قدرت‌های عملیاتی بالا در اینکشورها از نظر روسیه قابل قبول نخواهد بود.

بی‌دلیل نیست که امروز شاهد متمرکز شدن تمامی جناح‌های سیاسی ایران، که همگی وابسته به آمریکا هستند،‌ در داخل و خارج از کشور هستیم؛ از «توده‌ای نفتی‌ها» گرفته تا «اسلام‌پناهان»، «ساواکی‌ها» و «مترقیون»، همگی به زبان بی‌زبانی بر طبل همزیستی مسالمت‌آمیز با «ایالات متحد» در ایران می‌کوبند. ولی این عمل نیز حکایت نخست‌وزیری شادروان بختیار در عهد پهلوی دوم است. اگر بختیار را با اختیارات کامل زمانی به ساختمان نخست وزیری دعوت می‌کردند که امثال جمشید آموزگار را به صدارت برگزیدند، شاید اصلاً چنین وبلاگی هیچ‌گاه نوشته نمی‌شد! همانطور که می‌بینیم، «قدرت» پیوسته از حوادث پیروی می‌کند، و در بسیاری از موارد، خود قادر به برداشت درست از مسائل هم نیست، و همانطور که شاهدیم این مطلب صرفاً یک بیماری در سیاست جاری کشور ایران نمی‌تواند تلقی شود! جهت عملی کردن نقشة آمریکائی‌ها که بر اساس آن «اتحادی فراگیر» از محافل وابسته به غرب می‌باید بر محور منافع غربی‌ها متمرکز شود، امروز دیگر امکانی وجود ندارد. این نقشه را زمانی آمریکائی‌ها می‌باید به منصة ظهور می‌رساندند که با تکیه بر جنایات و چپاول عوامل خودفروخته‌ای چون رفسنجانی، خاتمی، روح‌الله خمینی و همدستان‌شان ملت ایران را به جنگ، قحطی و بلایائی دیگر دچار کرده‌ بودند، امروز برای آمریکا یک گزینه بیشتر باقی نمانده: آنزمان که شرایط جهانی «اجازه» دهد، آمریکا منطقة خلیج‌فارس را ترک خواهد کرد؛ بدون نفت، با سرشکستگی، و بدون امکان بازگشت!

۱۱/۲۲/۱۳۸۵

گندم استعمار!



28 سال پیش در چنین روزهائی، کشور ایران در دامان توطئه‌ای عظیم گرفتار آمد. توطئه‌ای که آغازین نقطة آن در ترکیب داخلی دولت، با به قدرت رسیدن جمشید آموزگار همزمان شده بود. نخست وزیر جدید، در واقع، میراث خوار 13 سال حکومت امیرعباس هویدا بود. هویدا، از آن دسته «سیاست‌بازان» جهان سوم است که صرفاً با تکیه بر خضوع و خشوع در برابر درگاه «قدرت»، قصد باقی ماندن بر اریکة صدارت را دارند. و از قضای روزگار، دور زمانه با او همراه شد، و وی در کشوری 13 سال صدارت عظمی داشت که معمولاً صدراعظم‌ها دیری نمی‌پائیدند. ولی این «دیرپائی» ویژگی‌های فردی او را از میان برنداشت؛ هویدا فردی بود که نه در میان صاحب‌نظران، روشنفکران و سیاسیون کشور جایگاهی داشت، و نه از جانب قشرهای «عوام‌پناه» کشور ـ بازاری‌ها، حوزی‌ها‌ و آنچه «خرده‌بورژواها» نام می‌گذاریم ـ مورد حمایت بود؛ حتی «دیوان‌سالاران» صاحب‌نظر در بطن دستگاه دولت نیز چشم دیدن هویدا را نداشتند؛ هویدا خدمتگذاری بود که یک نظام «دیکتاتوری» همیشه در جستجوی آن است: خادم قدرت، و خائن به ملت!

همانطور که گفتیم، نطفة آغازین بحرانی که بعدها به پدیده‌ای به نام «انقلاب اسلامی» معروف شد، در نخستین روزهای حاکمیت جمشید آموزگار بسته شد. چندی از حکومت وی نگذشته بود که در روزی‌نامه‌ای به نام «رستاخیز»، که گویا بیانگر مواضع «رسمی» دولت آموزگار نیز بود، در گوشه و کنار صفحات حوادث، سخن از «تظاهرات» مردم پس از خروج از این «مسجد» و آن «تکیه» به میان می‌آمد. همگان می‌دانند که در حکومتی نظامی و «دیکتاتوری» ـ حکومت شاه نه تنها یک حکومت نظامی، که یک دیکتاتوری تام و تمام نیز بود ـ «تظاهرات» فقط به صلاحدید مقامات رسمی صورت می‌گیرد، تظاهرات در چنین نظامی به معنای یک «تعدی» غیرقابل بخشش به ساحت مقدس «حاکمیت» است! ولی «حکایت» این مجموعه تظاهرات، تو گوئی با «حکایات» گذشته تفاوت‌ها داشت؛ تظاهرات همه روزه ـ آرام، آرام ـ در همة شهرها، از بزرگ تا کوچک در جریان بود، و روزنامة رسمی حکومتی تمامیت خواه این «تظاهرات» را آنچنان بازتاب می‌داد، که گوئی در حال بازگوئی «تصادفات خیابانی»، «درگیری‌ شبانة مست‌ها و لوطی‌ها محل»، و یا ناملایمات آب‌وهوای کشور است، به عبارت دیگر در راستائی بسیار «عادی‌تر» از آنچه منطقاً می‌باید گزارش می‌شد!

کشور ایران از دیرباز در چهارراه سیاست‌های بزرگ جهان اسیر و گرفتار آمده، و شرایط کشور در چند ماه پیش از فروپاشی 22 بهمن ماه 1357، هر چند به شدت بحرانی، لیک کاملاً «عادی» می‌نمود. «غرب»، ایران را عربستان سعودی ثانی می‌خواست، و اردوگاه «شرق» از طریق وابسته کردن بنیادهای صنعتی ایران به مجموعه صنایع شرق، ایران را ایرانستان! تکیه بر فروش نفت در چارچوب سیاست‌گذاری‌های دربار به همان اندازه مشکل‌گشای کمبودهای مالی کشور شد که نهایت امر «مشکل‌آفرین»! ایران به غرب وابسته بود، و در این میان اگر امیدی برای خروج از اردوگاه «استعماری» می‌جست، جز روی آوردن به سیاست‌ها شرق چارة دیگری نمی‌دید. ذوب‌آهن، ماشین‌سازی‌ها، فروش گاز از طریق خطوط لوله، و بسیاری طرح‌های پایه‌ای در دوران پهلوی‌دوم صرفاً به دلیل سیاست کلان صنعتی شرق در ایران عملی شد؛ غرب از همکاری در پایه‌ریزی صنایع ایران به شدت پرهیز می‌کرد. ولی در این میان همکاری‌های دوجانبه یک معنا دارد، و وابستگی بنیادین و سیاسی معنائی دیگر! زمانی که بحران میان اردوگاه شرق و غرب بر سر افغانستان، این سرزمین فراموش شده، بالا گرفت، دربار که آنروزها پایه‌گذار سیاست کشور بود، چاره‌ای جز دنباله‌روی از سیاست غرب نداشت. و این همان اولین سنگ بنای فروپاشی کشور در دامان آشوبی شد که دست‌های اجنبی دیوانه‌ای به نام روح‌الله خمینی را در رأس آن قرار داد.

در واقع، بازگوئی تظاهرات «اسلامی»‌ ملت مسلمان، در هنگام خروج از روضه‌خوانی‌ها و تکیه‌ها، همان آغاز توطئه شد. بله، نظام استعماری رسانه‌ها، چرا که در کشوری استعمارزده، رسانه نخستین مأمن استعمار خواهد بود، در حال آماده کردن افکار عمومی برای پدیده‌ای به نام «حکومت اسلامی» بود. چندی پس از آغاز انعکاس «اخبار» تظاهرات؛ روزنامه‌ها به مسائل مهم‌تری در پس «استماع» سخنان این و یا آن حجت‌الاسلام نیز می‌پرداختند، و در همان روزی‌نامة رستاخیز، اینک سخن از «خواسته‌های» تظاهرکنندگان به میان می‌آمد: «در تظاهراتی که پس از استماع سخنان آیت‌الله ... در شهر ... صورت گرفت، تظاهرکنندگان به خیابان‌ها آمده، خواستار برقراری حکومت اسلامی شدند!» البته از آنجا که حکومت پهلوی‌ها خود نوعی «حکومت اسلامی» بود، دستگاه حاکمیت چنین تقاضاهائی از جانب «توده‌های» مردمی را می‌توانست به معنای تمایل «مردم همیشه در صحنه» جهت امتداد اهداف «انقلاب سفید شاه و ملت» معرفی کند! و سال‌ها بعد، شرح‌وقایع نویسان تا حدودی از ارتباطات دربار پهلوی با این «تظاهرات» مردمی پرده برداشتند! از قرائن چنین بر می‌آمد که گوئی سلطنت نیز قصد آن داشت که جایگاه «اسلامی» خود را تقویت کند؛ تأئید مورخان در مورد حضور صدها مأمور امنیتی رژیم شاه در افغانستان، جهت ایجاد بلوا در روستاها، و جلوگیری از تحقق «اصلاحات ارضی»، که پس از به قدرت رسیدن طرفداران اتحاد شوروی در اینکشور اعلام شده بود، نشان می‌داد که دربار پهلوی، آنقدرها که پیوسته ادعا می‌کرد طرفدار «لغو نظام منحط ارباب و رعیتی» نیست! دربار پهلوی نیز، گویا مسیر بادهای «استراتژیک» نوین‌ را، که از جانب واشنگتن می‌وزید حس کرده بود، و خوب تشخیص داده بود، که «دور»، «دور» اسلام است!

ولی اینبار، نیاز‌های دولت کارتر از حزب دمکرات‌، چون دوران «جان‌اف‌کندی»، صرفاً به زیرورو کردن بنیاد سنتی فئودالیسم ایران محدود نمی‌شد. دیگر اعمال یک «اصلاحات» من‌ درآوردی، که بلندگوهای «استعماری» بر آن نام «انقلاب سفید» گذاشتند، نمی‌توانست نیازهای راهبردی واشنگتن در منطقه را «سیراب» کند. دربار پهلوی، با فرو افتادن در عمق خواست‌های یک حکومت استعمارگر، به غلط این تصور خام را در ذهن خود پرورش داده بود که با سر سپردن به اوامر استعمار، خود و ملت ایران را از چنگال نفرت‌انگیز «یانکی ‌جماعت» مصون نگاه خواهد داشت. چنین نگرشی آنقدر مسخره است، که در درازنای تاریخ جهان، به صراحت تمامی مبارزات ملت‌ها در برابر استعمار، استثمار، زورگوئی و قلندری خونریزان تاریخ بشر را تو گوئی به سخره می‌گیرد؛ خیر! ملت‌ها نه با سرسپردگی در برابر خواست‌های استعمار، که با کوبیدن مشت بر دهان یاوه گوی استعمارگر به استقلال رسیده‌اند. این یک اصل است!

ملت ما شاید نیازمند دیدار چنین روزهائی بود، روزهائی این چنین تا دریابد که ملت‌ها، در محاسبات استعمار، علامت‌های کوچک چوبین بر نقشه‌های جهانی‌اند. بله، همانطور که امروز ملت‌های ستم‌دیدة عراق و افغانستان بر روی میزهای طراحی قدرت‌های بزرگ نه روح دارند و نه جسم! آنروز نیز نوبت ما ملت ایران بود! ایرانی نه روح داشت و نه جسم! نه تاریخ داشت و نه آرمان! ایرانی مشتی سیاهی‌لشکر اجنبی بود، که می‌بایست به دست اجنبی‌پرستانی چون روح‌الله خمینی، مهدی بازرگان، کریم سنجابی، ابوالحسن بنی‌صدر، کیانوری و طبری به مسلخ استعمار رهسپار شود. برود، بمیرد، بسوزد و خاک کشورش را در برابر چشمانش به توبره بکشند، چرا که واشنگتن تو دهانی‌ای را که در ویتنام از شوروی خورده بود، اینبار می‌خواست در افغانستان جبران کند. مسئلة ایالات متحد دیگر خروج «قشقائی‌ها» از محاسبات استراترژیک جنوب کشور نبود، «اعلیحضرت» و تفنگچی‌های‌اش دیگر نمی‌توانستند کاری فیصله دهند! مسئله، شکستن شاخ دیو بود، شاخ ارتش سرخ!

در این میان بودند مردان و زنانی که در راه آگاهی این ملت قلم زدند و سخن گفتند، و در راه آزادی این ملت گام‌ها برداشتند، ولی آنزمان که بوق‌های رسانه‌ای در راه تحکیم نظام نوین «استعماری» بسیج می‌شود، زمانی که شرکت‌های غربی میلیاردها دلار سرمایه‌گذاری‌های خود را در خطر می‌بینند، آنزمان که آفتاب می‌رود تا در گوشه‌ای از امپراتوری علیاحضرت ملکه اندک زمانی «غروب» کند، آگاهی‌دادن‌‌ها، فریادها، فغان‌ها، همه بی‌حاصل خواهد شد؛ در چنین بزنگاه‌هائی است که استعمار از گندمی نان می‌پزد و به خورد ملت‌ها می‌دهد که به دست نظام‌های فاسد، پوشالی و فرو افتاده، در کشتزار ملل جهان از سال‌ها پیش به عمل آورده: «گندم ناآگاهی»، «گندم‌ کم‌سوادی»، «گندم ساده‌لوحی»! و چه آسان در غروب هنگام 22 بهمن این «نان استعماری» را به خورد ملت ایران دادند!

امروز که داستان این «فریب» ننگین را باز می‌نویسیم، نمی‌باید فراموش کرد که هنوز غربی‌ها، شرقی‌ها و بسیاری از ایرانیانی که در این «فریب» همکار آنان‌اند، از بلوائی که در 22 بهمن سرنوشت یک ملت را به «بازی» گرفت، از بحرانی که فقط بازتاب منافع دراز مدت استعمار شد، و نصیب ایرانی از آن جز آوارگی، جز محنت، جز فقر و کشتار ثمر دیگری نبود، تحت عنوان پر افتخار «انقلاب» یاد می‌کنند. «انقلابی» که فرضاً ایرانی را به «استقلال» و «آزادی» رساند، هر چند که در مورد ماهیت ملغمه‌ای که نام «جمهوری‌اسلامی» بر خود گذاشت، میان میراث‌خواران این بلوای خونین و ننگین هنوز «تفاهمی» در میان نیست. امید آن است که آیندگان، مورخان و صاحب‌نظران، آنان که سر در آخور این محفل و آن محفل ندارند، روزی در بررسی‌هائی عمیق‌تر ابعاد این فاجعة بشری را بهتر و روشن‌تر در برابر چشم ایرانیان قرار دهند. به امید همان روز!


۱۱/۲۱/۱۳۸۵

هستة شکسته!



حضور علی‌اکبر ولایتی، مشاور علی‌خامنه‌ای در امور سیاست بین‌الملل در مسکو، که حامل پاسخ شخص خامنه‌ای به پیام ولادیمیر پوتین، رئیس دولت روسیه است، در شرایطی صورت می‌گیرد که دستگیری «یک دیپلمات بلند پایة» ایران در عراق، و دستگیری یک معاون وزیر در کابینه، به دلیل وابستگی‌های‌اش به مقتدی‌صدر، عملاً در چارچوب روابط بین‌المللی، ایالات متحد را شدیداً تحت فشار قرار داده. ولی در شرایطی که این «رزمایش دیپلماتیک» به صحنه می‌آید، نمی‌باید دچار توهم شویم؛ آقای ولایتی، هر چند که سال‌های دراز وزیر امور خارجة رژیم اسلامی بوده‌اند، و امروز نیز در مقام مشاورت علی خامنه‌ای هنوز دستی در قدرت و حاکمیت دارند، در تهران از طرف دولت احمدی‌نژاد زیاد هم «صاحب‌ منصب» به شمار نمی‌آیند. و همین چند هفته پیش وبلاگ شخصی ایشان، به دلیل «دخالت» بیجا در امور سیاسی، از طرف همین دولت «فیلتر» شده بود!

در واقع «حضور» علی‌اکبر ولایتی در مسکو، در شرایطی که سفر علی لاریجانی، دبير شورای عالی امنيت ملی ايران به کنفرانس امنيتی مونيخ به دليل «کسالت» لغو شده است، مفهوم و معنای وسیع‌تری می‌یابد. این رخداد، در واقع کامل کنندة سریال نوینی است که از آن می‌توان به عنوان «سریال جایگزینی» نام برد. همانطور که بارها در همین وبلاگ عنوان کردیم، سیاست کلیدی‌ای که بر اساس آن احمدی نژاد پای به کاخ «ریاست دولت جمکران» گذاشت، آتش‌افروزی، و پایه‌ریزی شرایط جنگی با آمریکا بود. ایندولت از روز نخست کار را بجائی کشاند که «جنگ»‌ با آمریکا، از طریق تبلیغات رسانه‌ای، و پخش بولتن‌های دولتی میان امنیتی‌های این رژیم، فی‌نفسه به امری کاملاً «عادی» تبدیل شود. تکیة ایندولت بر «حق» ملت ایران در برخورداری از «نیروی هسته‌ای»، در شرایطی صورت می‌گرفت که فهرست بلند بالائی از حقوق حقة ملت ایران، هم در صحنة بین‌الملل به دست قدرت‌های بزرگ پایمال می‌شد، و هم در درون مرزها عوامل سرکوب رژیم از برقراری همان «قوانین» حکومت اسلامی نیز در سطح جامعه عاجز بودند. اگر در نظر آوریم که اساسی‌ترین حقوق یک ملت برخورداری از یک زندگی شرافتمندانه، در چارچوب قوانین جاری کشور است، باید اذعان داشت که دولت احمدی‌نژاد، اگر در برآوردن نیازهای کلیدی ملت ایران کاملاً عاجز است، در عوض در راه حق و حقوق «هسته‌ای» این ملت، حتی بیش از آنچه «می‌باید» جوش و خروش دارد! دولتی که قادر نیست داروی مورد نیاز بیماران مملکت را تأمین کند، دولتی که قادر نیست حتی امنیت فردی نمایندگان مجلس شورای اسلامی خود را تأمین کند، دولتی که ... آنچنان بر طبل حقوق‌ملی ایرانیان می‌زند که تو گوئی تمامی نیازهای این جامعه جز «حقوق هسته‌ای» برآورده شده!

در واقع، از ماه‌ها پیش تصویر عملکردهای ایندولت کاملاً روشن بود. حکومت اسلامی قادر نیست در چارچوب روابط بین‌الملل جائی برای «موجودیت» خود بیابد؛ این حکومت نتیجة یک «توافق» استعماری و شرم‌آور در 22 بهمن ماه 1357 است، و خارج از این محدوده نمی‌تواند کارت‌های سیاسی بر صحنة سیاست بین‌الملل بازی کند. و دقیقاً در همین چارچوب است که آمریکائی‌ها جهت حضور در سواحل جنوبی دریای خزر، نیازمند بحرانی نشان دادن شرایط داخلی کشور‌ ایران‌اند؛ بحرانی که «اظهارات» تعمدی «رهبران» وابستة این حکومت به صراحت به آن دامن می‌زند. شاهدیم که هر گاه اینان احساس می‌کنند، «آب‌ها از آسیاب در حال افتادن است»، بهانه‌ای، وسیله‌ای، سخنرانی‌ای و هیاهوی تبلیغاتی‌ای به راه می‌اندازند، تا «اسلام» راستین را در برابر «کفر» به ارزش گذاشته، زمینة دخالت‌های مستقیم و غیرمستقیم سرمایه‌داری غرب، در کشور ایران را فراهم آورند، و از این راه روسیه را در سرزمین‌های جنوبی‌اش مورد «تهدید» مستقیم اقتصادی و نظامی قرار دهند.

برای چنین «مهمی» بود که دست‌های غرب از صندوق‌های «مهروموم» شدة انتخابات حکومت اسلامی، فردی را بیرون کشید که عملاً نه تجربة سیاسی در چنین مقامی دارد، و نه از شخصیت کافی جهت تکیه بر «مسند ریاست جمهوری» یک مملکت می‌تواند برخوردار باشد! آقای احمدی‌نژاد که در چارچوب سیاست‌های «پساجنگ عراق» در ایران به قدرت رسید، وظیفة اصلی‌اش تهدید پیگیرانة امنیت مرزهای جنوبی کشور روسیه از طریق برخوردهای «جنگ‌آورانة زرگری» با سیاست‌های غرب، خصوصاً ایالات متحد در ایران بود! امروز همگان شاهدیم که این سیاست‌ها بکلی با شکست روبرو شده. در نتیجه «نقش» سازندة «مهرورزی» دیگر پایان یافته، و به احتمال زیاد این جناح ـ جناحی متشکل از لباس‌شخصی‌ها و امنیتی‌های دون‌پایه ـ تا چند سال دیگر کاملاً از ساختار حاکمیت ایران بکلی حذف خواهند شد.

اینجاست که سناریوی «جایگزینی» معنا و مفهوم می‌یابد. همانطور که شاهد بوده‌ایم وزیر امور خارجة پیشنهادی احمدی‌نژاد، منوچهر متکی، از روزهای نخستین از طرف محافل سیاسی بین‌الملل «جدی» تلقی نشد. و بارها و بارها بجای وی شخص علی لاریجانی به مأموریت‌های دیپلماتیک اعزام شده. در واقع، کشورهای غربی بخوبی می‌دانستند که متکی «مرد این میدان نیست»، و طرف‌های روسی و چینی نیز بخوبی از «مأموریت» اصلی متکی، که همان ایجاد بحران جهت حفظ منافع غربی‌ها بود، کاملاً آگاهی داشتند. هیچکس دلیلی بر جدی انگاشتن منوچهر متکی نداشت. ولی امروز می‌توان به صراحت دید که ستارة آقائی «دیپلماتیک» علی لاریجانی، جایگزین بالفعل متکی نیز، رو به افول گذاشته و حکومت اسلامی هر روز بیش از روز پیش به بطن سیاست‌های کهن دوران «خوش جنگ سرد»‌ پناه می‌برد. عدم پذیرش لاریجانی در کنفرانس امنیتی مونیخ که وی قرار بود در حاشیة آن به دیدار سولانا، یکی از مهره‌های اصلی نظامی آمریکا در اروپا، «نایل» آید، نشان می‌دهد که وزنة سیاست خارجی حکومت اسلامی، به جانبی جدید متمایل می‌‌شود.

در واقع پس از آنکه روسیه از طریق استقرار سیستم‌های موشکی متفاوت در داخل ایران به آمریکا در مورد ماجراجوئی‌های احتمالی در مرزهای جنوبی روسیه «هشدار» کافی را داد ـ این سیستم‌ها از یک سو شامل موشک‌های «تور‌ ام یک» روسی در اطراف نیروگاه بوشهر می‌شود، و از طرف دیگر، شامل سیستم‌های «کروز» جدیدی است که قادر است به راحتی ناوگان‌های آمریکائی را در خلیج‌فارس هدف قرار دهد ـ دیگر دلیلی برای ملاقات آقای لاریجانی با سولانا، و بحث و گفتگو در مورد ایجاد بحران‌های ساختگی سیاسی در داخل کشور ایران نمی‌توانست وجود داشته باشد! تحویل و آزمایش این موشک‌ها که مسلماً حتی بدون اجازة دولت ایران، در درون مرزهای کشور صورت گرفته، حتی اگر این موشک‌ها هنوز هم به مرحلة «کارآئی‌» نظامی نرسیده باشند، پیامی کاملاً مشخص به ارتش آمریکا در عراق، افغانستان و خلیج‌فارس خواهد بود: «در صورت ماجراجوئی هدف قرار می‌گیرید، حتی اگر این موشک‌ها از خاک ایران نیز پرتاب نشوند!»

دولت احمدی‌نژاد اینک نه از نظر دیپلماتیک موجودیت دارد، نه از نظر نظامی می‌تواند به متفق اصلی خود، ارتش آمریکا تکیه داشته باشد، و نه از نظر افکار عمومی موجودیت‌اش قابل تحمل است. دولت احمدی‌نژاد، اینک بالاجبار می‌باید در چارچوب یک قانون اساسی تماماً «نمایشی»، سه سال دیگر نیز بر اریکة این «قدرت استیجاری» تکیه زند، و همزمان ملت ایران می‌باید شاهد اوج‌گیری خلاء «قدرت راهبردی» کشور باشد، ملت باید شاهد باشد که «بیت‌رهبری» با مشاوران رنگارنگ‌اش، و دارودستة «هاشمی‌ ـ خاتمی» از طریق بده بستان‌های محفلی با اجنبی، هر کدام کشور را به سوئی بکشانند. امروز بر نیروهای مترقی و وطن‌دوست است که بر این شرایط، که فقط می‌تواند منافع ملی ایرانیان را به غارت قدرت‌های اجنبی بدهد، نقطه پایان گذارند. چرا که پایه‌ریزی یک سیاست ملی و میهنی، تا زمانی که این حکومت با تکیه بر این صورت‌بندی‌ها موجودیت خود را استوار کرده، امکانپذیر نخواهد بود، این حاکمیت می‌باید در تمامی ابعاد جای خود را به حکومتی دهد که قادر باشد «خلاء» قدرت سیاسی در روابط بین‌الملل، و نبود برنامه ریزی در روابط داخلی کشور را جبران کند.


۱۱/۱۹/۱۳۸۵

حدیث یک مشت دلار!



بنگاه خبرپراکنی بی‌بی‌سی، روز چهارشنبه 7 فوریة سالجاری اعلام کرد که، جرج بوش رئیس جمهوری ایالات متحد گویا بار دیگر، جهت «حمایت» از جامعة مدنی، آزادی مطبوعات و آزادی بیان در ایران، همچون سال گذشته، مبلغ 75 میلیون دلار کمک‌های مالی در بودجة سال 2008 کشور در نظر گرفته است! البته این کمک کذائی سال گذشته‌ ـ سال 2007 ـ نیز برای اولین بار شامل حال ما ایرانیان شد، و همانطور که شاهد بودیم در این سال، که برای اولین بار چنین مبلغ «گزافی» در راه آزادی بیان ملت ایران «هزینه» شد، همزمان یکی از سیاه‌ترین دوره‌ها در تاریخچة سیه‌روی مطبوعات و صنعت چاپ در ایران نیز آغاز گردید. در واقع، طی سال‌ 2007 میلادی در ایران، تمامی مطبوعات کشور، اعم از «طرفداران»‌ یا «مخالف‌نمایان» حاکمیت، همگی به زیر تیغ جلادان سانسورچی و ممیزان افتادند، و چه بسیار نشریاتی که پس از عمری تعظیم و تکریم به درگاه ولایت‌فقیه و بوسیدن نعلین مبارکه، در این «خجسته‌سال» به تیغ تیز وزارت ارشاد جمکرانی‌ گرفتار شده، کارد بر «حلقوم‌شان بمالیدند»، و به قول معروف دریافتند که، «یک من دوغ چقدر کره ‌دارد!» و این شرح ما وقع بود از آنچه طی سال 2007، در داخل کشور گذشت!

از سوی دیگر، در ممالک خارج نیز، جز چند رادیوی «عوام‌پسند» که به گروهی نورچشمی‌ها دادند تا برایمان هر از گاهی چند «شاه بیت» از حافظ و سعدی با «اغلاطی» خجالت‌آور «دکلمه» ‌کنند، و یا شبانه‌روز، گوگوش و عارف «حقنه» کنند، خبر دیگری نبود. اصولاً «ثمرات و نعمات» این 75 میلیون دلار کذائی، گویا باید «نامرئی» باشد، چرا که هیچ جا نشانی از آن‌ نمی‌بینیم! از شما چه پنهان، در این مورد به قول جمکرانی‌ها به «شبهات» دچار شدیم، و پس از مشورت با تنی چند از کارشناسان خبرة امور «غیب» و «غیبت»، به این نتیجه رسیدیم که بوش حکماً می‌داند شیعیان جمکرانی برای آنچه «غایب» است و «نامرئی»، ارزش زیادی قائل‌اند، و از اینجاست که سعی کرده حمایت از جامعة مدنی و آزادی مطبوعات در ایران را به صورتی کاملاً «غیبی»‌ انجام دهد! البته سوء نیتی در کار نیست، اینکار را «غیبی» می‌کند، تا قدرش را بیشتر بدانیم! ولی بنده از آنجا که فضولی لحظه‌ای راحت و قرار برایم‌ نمی‌گذاشت، باز هم «مشورت» کردم! اینبار با چند حسابدار و سرمایه‌دار! و جای شما خالی، کاشف به عمل آمد که هزینة یک رادیو که «اینقدرها» نمی‌شود! یک رادیو، ‌به فرض آنکه حتی از نوع «غیبی» باشد، سالی 40 تا 50 هزار دلار مخارج تجهیزات دارد، و همین مقدار هم حقوق سالانه می‌دهند به دست نورچشمی‌ها! پس با یک حساب سر انگشتی، امروز با 75 میلیون دلار «اهدائی» می‌باید حداقل 750 ایستگاه رادیوئی «غیبی» می‌داشتیم! و چون نداریم، حتماً این 75 میلیون جائی گم شده است!

«صاحب‌نظر» دیگری می‌گفت، چون جرج بوش، خود فرزند «بوش» است و حکماً نوادة «موش»، در نتیجه فعالیت‌ها بر «اینترنت» متمرکز کرده! ولی روی اینترنت هم طی سال گذشته، خارج از وبلاگ‌های مجانی، از قبیل همین وبلاگ محتضر، چند تا سایت خاک گرفتة «مخالف‌نما» می‌بینیم که از صدر اسلام تاکنون، حتی طرح‌‌های‌شان را هم عوض نکرده‌اند؛ چه رسد به آنکه فعالیتی در میان باشد. چه بگوئیم، روی شبکة اینترنت هم خبر قابل عرضی نیست. در ثانی، مگر یک سایت، با روزی 6 یا 7 مقالة چند خطی که بیشتر کپی‌برداری از این و ‌آن است، و یک «باند» چند مگابایتی چقدر خرج دارد؟

اینهم سئوالی بود که باز کارمان را به «مشورت» انداخت. از قضای روزگار، ایرانی زبردستی در کنارمان نشسته بود که یک سایت «لختی» درست کرده بود، و «اناث» از همه جا، هر آنچه لخت و عور یافتی، در آن چپاندی، و مشتریان از کشاورز هندوستانی تا کلنل افغانستانی، به کارت ویزا و مسترچارج چپاول کردی و عکاس‌خانه اداره نمودی، و بسیار خوش اقبال بودی و شادان، که حتی مخارج ختنة اولادان ذکور از همین راه تأمین نمودی و بر مرسدس بنز نشستی، و هم او که بسیار کارها کردی که دیگر ایرانیان در خواب هم نکردی از جای برخاسته با تشر گفت، «ای‌بابا! اینهمه خرج ندارد اینکار که!» و او که به همة امور لختی‌گری تسلط تمام داشتی، و هر آنچه دیدی به معیار لختی‌گری سنجیدی، گفت که با 75 میلیون دلار وی ‌توانستی تمامی 75 میلیون ایرانی لخت و عور کرده و در سایتی بچپاندی! و چون به اینجا رسید تأملی کرد و گفت، «لیک ماتحت حجج اسلام مشکل در هیچ ماینیتور بتوان فرو کرد!» این بگفت و برفت! و ما بجای ماندیم، سر در جیب تفکر، دانه دانه مرواری تجسس می‌سفتیم که ناگاه فرنگستانی زیرکی از راه رسید و پرسید، در چه «باب» گرفتار آمده‌اید، که من همه مشکل‌ها حل کنم!

حدیث 75 میلیون دلار گمشده باز گفتیم. خندید و گفت، «این کار خانم زایس باشد.» گفتیم «رایس» را گوئی؟ گفت، «چه فرقی می‌کند، زایس همان رایس باشد». و گفت که ایشان نه تنها در کار «غیب»، که در بحث «غیب‌کردن»‌ از جمله استادان‌اند، و با کمک «چنی» در این چند ساله صدها میلیارد در عراق «غیب‌کرده‌اند»، و این 75 میلیون رقمی نیست که در باب آن به غور و تفکر افتاده‌اید. گفتیم ولی این 75 میلیون قرار است به «آزادی» ملتی برسد، باز هم خندید و گفت، «خالی‌ بسته‌اند!» و توضیح داد که آنزمان که «ینگه‌دنیائیون» مخارج جهت کاری «تأمین» می‌کنند، پیش از آن کیسه‌ای خالی به گنجایش هزارها برابر همان مخارج بر کمر می‌بندند، تا از قبل سیاست‌بازی‌ هم آن را لبریز کنند. سرگردان گفتیم از کجا؟ ما که آه در بساط نداریم! خندید و گفت، کیسه‌ها نه از جیب شما پر کنند، که هیچ ندارید، از نفت شما پر کنند، که با این حرف‌ها آخوند در تهران خوب می‌ترسانند و حق حساب گزاف می‌گیرند!

۱۱/۱۸/۱۳۸۵

از توهم تا آزادی!




در بحث فلسفی، «آزادی» را در مقام یک قابلیت انسانی بررسی می‌کنند. قابلیتی که می‌باید بدون هر گونه محدودیت و اجبار، به یک فرد امکان دهد که در مورد یک امر ویژه، دست به عمل زده، انتخابی صورت دهد، و یا موردی را بر موارد دیگر ترجیح دهد. ولی همانطور که می‌بینیم این «تعریف» بسیار خام است. تعاریف «پخته‌تری» چون، «آزادی یک فرد آنجا خاتمه می‌یابد که آزادی فرد دیگری آغاز می‌شود» نیز، در زمینة علوم اجتماعی عنوان شده، ولی با دقت نظری کوچک می‌توان دریافت که تعریف دوم، آنقدرها که به نظر می‌آید بر تعریف نخست برتری نخواهد داشت. در مورد تعریف اول می‌باید گفت که «محدودیت» و «اجبار»، آنچنان که بشر زندگی اجتماعی را شناخته با موجودیت جامعه عجین شده. کسی نمی‌تواند حضور انسان در سطح جامعه را بدون تعریف مشخص و معینی از «محدودیت‌ها»‌ و «اجبارها» حتی تصور کند. از طرف دیگر اقدام به عملی ـ هر عملی که بتوان تصور کرد ـ نه تنها خود از محدودیت‌هائی اجتماعی و فیزیکی برخوردار می‌شود، که بازتاب محدودیت‌های ساختار ویژة روانی هر فرد نیز خواهد بود. چه بسا انتخاب‌ها که بر اساس «روانپریشی‌ها» صورت می‌گیرد، و علیرغم «آزادی» فرد در اینگونه گزینش‌ها، به دلیل نارسائی‌های عاطفی فرد مورد نظر، نه تنها نمی‌تواند یک عمل «آزاد» تلقی شود، که فرد را به دلیل همین گزینش در گرداب بحران‌های عاطفی به «تألمات» روانی و روحی نیز دچار خواهد کرد. شاید بهترین نمونه‌ در این مورد را بتوان «گزینش» یک معتاد از مواد مخدر، یا «گزینش» یک فرد مبتلا به ناهنجاری‌های روانی در اعمال زجر و شکنجه بر دیگران را مثال آورد! همانطور که معتاد به دلیل پیروی از اعتیاد نمی‌تواند هیچگاه به «رضایت» در معنای عمیق کلمه دست یابد، یک فرد «سادیک» نیز با پیروی از «خواست‌های»‌ آزادنه‌اش نمی‌تواند به «رضایت» برسد؛ ایندو فرد هر دو بیمارند، و گزینه‌های‌شان نیز «بیمارگونه»، اینان نیازمند معالجه‌اند!

‌و آنجا که در تعریف نخست، سخن از «انتخاب یک مورد در میان موارد دیگر»‌ نیز پیش می‌آید، باز هم همین مسائل در میان خواهد بود. یک طفل دوساله، میان یک فرمول اعجاب‌آور فیزیک هسته‌ای و یک آب‌نبات قرمز رنگ انتخابش کاملاً قابل پیش‌بینی است؛ آیا این انتخاب توجیه‌پذیر است، و می‌توان آنرا بازتاب یک «گزینش» آزادانه معرفی کرد؟ تکرار نمونة فرد معتاد را در اینجا دوباره عنوان نمی‌کنیم ولی می‌توان به طور مثال از یک فرد گرسنه سخن به میان آورد، که همان فرمول اعجاب‌آور فیزیک هسته‌ای و یک ظرف غذا را در برابرش می‌گذاریم. اینجاست که متوجه می‌شویم، «بحث» آزادی از ویژگی‌های بسیار پیچیده‌ای برخوردار است. و در این مقوله، «آزادی» بیش از آنچه در بطن جامعه قابل تعریف باشد، مقوله‌ای خواهد بود که نشانگر برخوردهای فردی است! در واقع، عوامل «اجتماعی» و «فردی» در بحث آزادی، در هم می‌آمیزند، و پیچش این عوامل در یکدیگر، یکی از معضلات بحث آزادی می‌شود.

ولی همانطور که در بالا گفتیم، اگر به «تعریف» دوم آزادی توجه کنیم ـ این تعریف از طرف صاحب‌نظران در امور اجتماعی بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد ـ بازهم می‌بینیم «نقطه‌ای که از آن حقوق فرد دیگر آغاز می‌شود»، از نظر ساختار حقوق اجتماعی به هیچ عنوان «روشن» و «صریح» نیست. یک فرد می‌تواند ادعا کند، همانطور که اینک در حکومت جمکران ادعا می‌شود، که دیدن یک زن بی‌حجاب «حقوق» اجتماعی او را جهت زیستن به شیوه‌ای که دین و سنت دینی برای او تجویز کرده، «مخدوش» می‌کند! در نتیجه، بر اساس این «پیش‌فرض» می‌باید بر شیوه‌های «زیست» دیگران محدودیت‌هائی اعمال شود. و از طرف دیگر، افراد مخالف همین شخص نیز می‌توانند بگویند که برخورد وی با «حقوق» و «آزادی‌ها» را نمی‌پسندند، چرا که «آزادی‌های‌شان» را مخدوش می‌کند، و عنوان کنند که وی «حق» ندارد محدودة «حقوق‌فردی» خود را در چنین نقطه‌ای بر پا کند. درست در همینجاست که نقش حاکمیت کلیدی می‌شود. چرا که این «تخالف‌ها»، اگر از طریق یک قدرت «سازمان‌یافته» خاتمه نیابد، می‌تواند تا ابد ادامه داشته باشد.

ما ایرانیان، حداقل اینک پس از گذشت 28 سال قادریم به صراحت ببینیم که محدودة «حقوق» افراد، و آزادی‌های اجتماعی مسئله‌ای است بسیار پیچیده، چرا که در درجة نخست این محدوده «فردی» است، و در درجة بعدی «اجتماعی» خواهد شد، و از آنجا که هر اجتماعی نیازمند نوعی انتظام است، «آزادی» صریحاً تبدیل می‌شود به مقوله‌ای صرفاً سیاسی! بی‌دلیل نیست که هر گونه تلاش جهت سازماندهی «حقوقی» به مسئلة آزادی در کشورهائی چون ایران صریحاً به نقش دولت و حاکمیت باز می‌گردد. این خلاصه، که مسلماً تمامی فصول مطرح شده در بحث آزادی را پوشش نخواهد داد، از این نظر عنوان شد که اخیراً گروهائی متشکل از سازمان‌ها و تشکیلات سیاسی و صنفی در کشور، بر مبحث آزادی‌ها تکیة فراوان می‌کنند. ولی بحث «آزادی‌ها» در جامعة ایران، تا آنجا که نویسندة این سطور به یاد دارد، از محدودة بررسی‌های سنتی و دینی فراتر نرفته. در واقع، باید این اصل را قبول کرد که چارچوب‌های «آزادی» در جامعة بشری نیز خود چندین و چند نمونه‌اند! اگر سیاسی بودن عامل آزادی را به رسمیت بشناسیم، دیگر یک نوع «آزادی» را نمی‌توان به عنوان «الگو» معرفی کرد، همانطور که به یک نوع «حکومت» نیز نمی‌توان اعتباری جهانی و فراگیر داد. از طرف دیگر، ادعای اینکه یک جامعه به دلیل مسلمان بودن می‌باید «آزادی‌هائی» صرفاً اسلامی را قانونی تلقی کند، نیز دیگر نمی‌تواند محلی از اعراب داشته باشد. چرا که «‌دین‌باوری» خود نوعی برخورد ویژه با مسائل اجتماعی است، و به هیچ عنوان نمی‌تواند تنها برخورد ممکن تلقی شود. و در بسیاری از جوامع دنیا، میان حاکمیت‌ها و ادیان توده‌های مردم، ناظر بی‌طرف و منصف هیچگونه ارتباط اندام‌واری نخواهد یافت.

ولی سخن از «آزادی»، حداقل در مفهومی که در تاریخ معاصر بشر آغاز شده، با اوج‌گیری جامعة صنعتی غرب همراه بوده. قرون جدید، مکاتب فلسفی جدید، رشد بی‌سابقة علوم و فناوری‌ها در غرب، و انباشت بازهم بی‌سابقة ثروت‌ها در مغرب‌زمین، دیدگاه‌های مردم و حاکمیت‌های سرزمین‌های غرب را به شیوه‌ای بنیادین زیر و رو کرد. «آزادی» به صورتی که مغرب زمین آنرا در چارچوب نیازها، و خواست‌های خود «تعریف» کرد، در ذهن بسیاری از اقوام دیگر مناطق جهان، در مقام نوعی الگوی ایده‌آل جهت زیست، و در ترادفی کامل با «رشد»، «پیشرفت»، «تعالی» و ... قرار گرفت. در واقع، خیلی طبیعی است که انسان تمایل به پیروی از نمونه‌های «موفق» داشته باشد، تا اینکه نمونه‌های «ناموفق» را دنبال کند! و اگر فردی، در مقام یک متفکر سیاسی ادعا کند که می‌توان از کنار چنین زمین‌لرزه‌هائی ـ رشد سرسام‌آور صنعتی غرب، و فناوری‌های نوین ـ که کلیات جوامع بشری و تاریخ انسان را زیر و کرده، بی‌اعتنا بگذرد، مسلماً در حسن نیت او می‌باید تردید اساسی داشت.

در سال‌های دور، آنزمان که پیشینان ما در حال بطنی کردن پدیدة «مدرنیتة» اروپائی در ایران زمین بودند، و غوغای «مشروطه‌طلبی» فضای کشور را فرا گرفته بود، برخورد با دنیای جدید، و مسائلی که این برخورد می‌توانست در تقابل تمدن‌ها ایفا کند، زیاد مورد التفات قرار نگرفت. چرا که اصل کلی، همان «پیروی» از الگوی موفق بود! کمتر کسی از سخنوران صدر مشروطیت ایران به نکات باریک تضادها، و تفاوت‌های فرهنگی، تاریخی، اقلیمی و حتی ساختاری اشاره کرده. «آزادی» در ایران در مقام اکسیری بود که نوشیدن آن «علاج» همة دردها می‌شد. پیشینان ما بر این اصل متفق‌القول بودند که، مشروطیت همان صورتبندی لازم است، و اینان به خود زحمت زیادی در راه شناخت «آزادی» در مفاهیم فلسفی، اجتماعی و فرهنگی ندادند. همین «ساده‌انگاری»، سال‌ها بعد برای مملکت مشکلات بسیار بزرگی به همراه آورد.

امروز بسیاری از ایرانیان می‌دانند که «آزادی» در مفهومی که غرب آنرا تجربه می‌کند، یک پدیدة کاملاً «اقتصادی» است. در واقع، واژة لیبرالیسم، و ریشه‌های آن در اصول اعتقادی متفکران غربی، از پایه‌ریزی نظریات اقتصادی در سال‌های آغازین سرمایه‌داری در انگلستان و فرانسه الهام می‌گیرد. ولی شاهدیم که این نوع برخورد با مسائل اقتصادی، دهه‌‌ها بعد به تبعاتی اجتماعی انجامید که بعدها مفاهیم دیگری از قبیل آزادی زنان، حقوق کارگران، حقوق کودکان، و ... از آن‌ها مشتق شد. و این حقوق نیز اگر امروز در برخی جوامع، حداقل در ظاهر، مورد احترام نظام‌های سیاسی حاکم قرار دارد، به دلیل همان بازده اقتصادی آن‌ها است. به طور خلاصه، «آزادی» در مفاهیم فلسفی، ارزشی، انسانی، انساندوستانه، و ... در هیچ یک از نظریه‌های حکومتی غربی اصولاً‌ وجود خارجی نداشته، و امروز هم وجود ندارد!

ولی آنچه برخورد بسیاری از ملل جهان، به ویژه ایرانیان را با این پدیده، «ضد و نقیض» می‌کند، همان عدم آشنائی متفکران ما از بنیادهای «اقتصادی» این نظریة اجتماعی است. چرا که «آزادی» به دلیل ریشه داشتن در بطن مناسبات اقتصادی، مناسباتی که از نخستین سال‌های قدرت‌گیری سرمایه‌داری‌های غربی، به سرعت به روابط بین‌الملل نیز سرایت کرد،‌ در ساختارهای اقتصاد جهانی، مفهوم «اسارت» ملل دیگر را نیز به همراه آورد! چرا که «لیبرالیسم» نمی‌توانست از چارچوب منافع اقتصادی پای فراتر گذارد؛ رشد «آزادی» در مغرب زمین، به صورتی کاملاً اعجاب‌آور، معنای «اسارت» و «استثمار» ملل دیگر را یافت. در همین راستا،‌ شاهد فروپاشی ساختارهای سنتی در مشرق زمین هستیم، و طی دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، و سال‌های آغازین قرن بیستم مشرق زمین در برابر سرمایه‌سالاری غرب کاملاً بی‌دفاع می‌شود؛ دولت‌های مشرق زمین دیگر قادر به حفظ منافع ملت‌های خود در برابر رشد «آزادی» غرب نیستند. فروپاشی امپراتوری عثمانی در پایان جنگ اول، به دست غرب، و شکل‌گیری چندین کشور و حاکمیت وابسته در جهان عرب و اسلام به دست حکومت‌هائی که مسیحیت نقطة اتکاء پرگار سیاستگذاری آنان بود، شاید اوج این بحران جهانی باشد. ولی همانطور که گفتیم، بحث آزادی، بحثی است کاملاً سیاسی، و ملت‌های دیگر نیز سعی کردند که در این میان با «تعریف» دوبارة «آزادی»، اینبار در چارچوب‌هائی جز «لیبرالیسم» اقتصادی، نقش خود را در سطح روابط جهانی ایفا کنند: انقلاب اکتبر شوروی، در آغاز قرن بیستم، در واقع نوعی پاسخگوئی به جامعیت جهانی تعریفی بود که «لیبرالیسم» از عامل «آزادی» انسان ارائه می‌داد.

ولی همانطور که شاهد بودیم، در مصاف میان این دو نظام اقتصادی، که هر یک «آزادی» را بر اساس نظریات سیاسی و اقتصادی خود ـ شاید بهتر باشد بگوئیم منافع ویژة خود ـ «تعریف» می‌کرد؛ یکی بر اساس «طمع»، و دیگری بر پایة «ترس»، عامل «طمع» برنده شد. از این تجربة تاریخی می‌آموزیم که انسان بیش از آنچه «ترسو» باشد، «طمع‌کار» است؛ کاری را که «ترس» از پلیس سیاسی در نظام کمونیستی قادر به انجام آن نشد، در نظام سرمایه‌داری با تکیه بر «طمع» انسان بسیار راحت صورت دادند! در قرن حاضر، سرمایه‌داری بر اساس تکیه بر طمع انسان‌ها، یکی از بزرگ‌ترین بسیج‌های تاریخ بشر را صورت داده، بسیجی در تمامی ابعاد: نظامی، فرهنگی، اقتصادی، مالی، صنعتی و ...

ولی آنان که خواهان «آزادی‌اند»، بدانند که بسیج سراسری سرمایه‌داری، به هیچ عنوان نشانة حمایت این نظریه از «آزادی» دیگر ملل نخواهد بود. چرا که همانطور که گفتیم، «آزادی» در بطن نظریة لیبرالیسم سرمایه‌داری در مقام خود زمانی می‌تواند به اوج سازماندهی‌هایش نائل آید که «اسارت» را بر دیگر ملل تحمیل کند. ملت‌ ایران یکی از پیشروترین ملل جهان در مبارزه با آثار نکوهیدة سرمایه‌داری غربی است، ولی طی 80 سال گذشته، دروازه‌های پیروزی بر ما ملت بسته فرو ماند؛ «غرب» فریب را نیز چون شیوه‌های تولید بخوبی سازماندهی می‌کند، و ملت‌ها اگر خواستار برخورداری از «آزادی‌اند»، حتی همان نوع «غربی»‌ آن، می‌باید بدانند که به نظام‌های «غربی» در اینراه نمی‌توان تکیه کرد. هر گامی که ایرانی به سوی «آزادی»، چه اجتماعی، و چه غیر بردارد، همزمان نوعی «اسارت» بر شاهرگ‌های حیاتی اقتصاد غرب تحمیل خواهد کرد. اگر طی تاریخ، در شکل‌گیری مسائل امروز این جهان، ما نقشی نداشتیم، برای دستیابی به آرمان‌های رفیع، می‌باید از آنچه بر ما و بر پیشینان‌مان گذشته به خوبی آگاه باشیم. فقط با زدودن «توهمات» و در چارچوب قبول صورت‌بندی‌های اساسی تاریخی است که ملتی می‌تواند امیدی، هر چند کوچک، به «آزادی» داشته باشد.



۱۱/۱۶/۱۳۸۵

شاید دنیائی بهتر ...


نبردهای عراق و افغانستان هر کدام از ویژگی‌های خود برخوردارند، ولی شاید طی تاریخچة نظامی جنگ‌های استعماری، این‌دو جنگ هر یک کاملاً منحصر به فرد باشد. با توجه به گزارشات وقایع‌نویسان طی جنگ‌های اخیر استعماری، خصوصاً موارد‌ جنگ‌های ویتنام و کره، این درگیری‌های نظامی با جنگی که امروز در خاک عراق و افغانستان در جریان است، کاملاً متفاوت بوده‌اند. در درجة نخست مسئلة جبهة جنگ در میان است. همانطور که می‌دانیم در جنگ کره و ویتنام ـ از قضای روزگار در هر دو جنگ آمریکائیان شکست سختی نیز خوردند ـ «دشمن» از طرف ارتش‌های استعماری «عاملی» شناخته شده تصور می‌شد، یا لااقل، بر روی نقشه، یک منطقة جغرافیائی ویژه به عنوان مأمن مشخص دشمن «معین» شده بود. در مورد کره، مأمن دشمن شامل مناطقی می‌شد که از طریق آنان نیروهای وابسته به «کمونیسم بین‌الملل» از شمال به جنوب نفوذ می‌کردند، و در جنگ ویتنام، کشوری بود که پایتخت آن هانوی نامیده می‌شد و مرکز «الهام» جنبش جنوب به شمار می‌آمد. در عراق و افغانستان ارتش‌های «اتحاد بین‌الملل»، که در واقع نام دیگری است که روزنامه‌نگاران به «ارتش آمریکا» داده‌اند، قادر نیستند مواضع جغرافیائی «دشمن» را مشخص کنند؛ مناطق شیعه‌نشین در عراق، مناطقی در مرزهای سوریه، و یا مناطق مرزی در منتهی‌الیه شرق و جنوب پاکستان ویژگی‌های بخصوصی ندارند که بتوان از آنان به عنوان مأمن «دشمن» نام برد، هر چند که دولت آمریکا سعی دارد به این مناطق ویژگی‌های کاملاً مشخصی اعطا کند! در واقع در ایندو جنگ، چهرة «دشمن» کاملاً پنهان است. و این خود یکی از مهم‌ترین شیوه‌های جنگ‌های ضد استعماری است. در چنین جنگی، دشمن همه جا هست و هیچ جا نیست!

پس از گذشت سال‌ها ماجراجوئی خونین یانکی‌ها در این‌دو کشور، همانطور که مشاهده می‌کنیم، ارتش آمریکا که در زمان حمله، قصد تبدیل عراق و افغانستان به آزمایشگاه‌های پنتاگون را داشت، امروز خود موش آزمایشگاهی همین «لابراتوار» شده. شمار بالای خودروهای زرهی و هلی‌کوپترهای آمریکائی که طی درگیری‌های عراق نابود شده‌اند، نشان می‌دهد که نیروهای مخالف، علیرغم آنکه تبلیغاتی در اطراف خود به راه نمی‌اندازند، از سازماندهی بسیار منظمی برخوردارند. معدوم کردن نیروهای زرهی فوق‌مدرن، و هلیکوپترهای یک ارتش استعماری، آنهم در درگیری‌های شهری و با استفاده از سلاح‌های سبک و میانه عملاً کار هر کسی نیست. اینکه این مبارزات چگونه سازماندهی می‌شود، مسلماً اینک یکی از مهم‌ترین موضوعات مورد بررسی روی میزهای طراحی قدرت‌های بزرگ است؛ چه آن‌ها که در این جنگ شرکت رسمی دارند، ‌و چه آنان که اسماً در این جنگ حضور ندارند!

ولی این موفقیت‌های تشکیلاتی و نظامی، هر قدر که در تاریخ مبارزات ضد استعماری ملت‌ها ارزشمند باشد، نمی‌تواند ابعاد انسانی این فاجعة عظیم را که به دست ارتش آمریکا و ارتش اتحادجماهیر شوروی سابق در منطقة آسیای مرکزی و خاورمیانه بر پا شده، پنهان نگاه دارد. چرا که تجربة تاریخی نشان داده، که دستیابی صرف به پیروزی نظامی و ایدئولوژیک در یک جنگ نمی‌تواند در ابعاد اقتصادی، مالی، علمی و اجتماعی یک برد تمام جانبه به شمار آید، و چه بسا که نبود چنین ابعادی در یک پیروزی نظامی، پیروزی را مترادف با شکست کند. ملت افغانستان اینک نزدیک به 3 دهه است که مجموعه‌ای از‌ جنگ‌های استعماری را از سر می‌گذارند! جنگ‌هائی که میلیون‌ها تن از مردم غیرنظامی را به خاک و خون کشیده، و گروه وسیع‌تری را داغ‌دار بر جای گذاشته! این معضلات، در فرهنگ‌ ملی افغان به راحتی هضم نخواهد شد، و جای پای چنین توحشی، که به دست مشتی اشغالگر و چپاولگر اجنبی بر ملتی تحمیل ‌شد، دهه‌ها فرهنگ و ساختارهای اجتماعی را در خلائی هولناک نگاه خواهد داشت. افغان‌ها امروز، به معنای واقعی کلمه، یک ملت «شهید‌اند»! این سئوال را باید ما، در مقام یکی از نزدیک‌ترین همسایگان ملت افغانستان از خود بپرسیم: «این زخم‌های هولناک که به دست استعمار بر اندام این ملت‌ وارد آمده، کی و در کدامین گذرگاه تاریخ می‌تواند التیام یابد؟» چرا که آیندة افغانستان از آیندة ما جدا نخواهد بود.

و در مورد کشور عراق این تصویر به دلایلی حتی هولناک‌تر خواهد شد؛ این کشور یک‌شبه از دامان یک جامعة مصرفی و یک حاکمیت مرکزی و قدرتمند، تحت عنوان دستیابی به حاکمیتی «دمکراتیک» به گرداب آشوب و یک غائلة انسان‌سوز و پایان ناپذیر فرو افتاده. میلیون‌ها عراقی و افغان کشورهای خود را ترک کرده‌اند؛ کشورشان را به ناچار به دست مشتی اشغالگر رها کرده‌اند، و آمارهای اندکی که از «صافی»‌ ارتش‌های «دمکراسی»‌ عبور کرده، وضعیت مردم این دو کشور را حتی هولناک‌تر از «فراریان قایق‌سوار»‌ ویتنامی، در دهه‌های 1980، گزارش می‌دهد. فقر، فحشاء، خرید و فروش کودکان، گرسنگی، سوءتغذیه، بی‌پناهی و هزاران درد و آلام دیگر بر میلیون‌ها انسان در همسایگی ما ملت ایران، که خود نیز یکی از سرکوب شده‌ترین ملت‌های جهان هستیم، سنگینی می‌کند. دولت وابستة ایران، که پیروی از فرامین اربابان را تنها راه صلاح و فلاح خود می‌بیند، در این مورد دست روی دست گذارده، و با این معضل عظیمی که به تدریج می‌رود به نوعی بحران منطقه‌ای در ابعادی انسانی و فرهنگی تبدیل شود،‌ همانگونه برخورد می‌کند که با بحران‌های کوچک‌تر داخلی ایران برخورد کرد. شاید بهتر باشد که کمی نیز از کشور خود ایران، در اینجا سخن به میان آوریم.

به یاد داریم که پس از غائلة 22 بهمن، دولت جمکران در کمال پرروئی و وقاحت اعلام داشت، «آنان که با اسلام مخالف‌اند بروند!» به عبارت دیگر، مشتی خودفروخته که دیگر امروز بی‌لیاقتی و بی‌عرضگی‌شان بر هیچ کس، حتی طرفداران و آتش‌بیاران معرکة «حکومت اسلامی»‌ نیز پنهان نمانده، به دستور اجنبی و جهت حفظ منافع استعمار به ملتی دستور دادند که کشورشان را ترک کنند! این برخورد که متاسفانه ریشه در پیشینه‌های تاریخ معاصر دارد، و به مهاجرت آزادیخواهان در دورة رضامیرپنج، و اخراج مخالفان حزب رستاخیز در دورة محمدرضا پهلوی باز می‌گردد، سنتی بسیار نکوهیده است. ملت ایران باید فرا گیرد که در برابر چنین گزافه‌گوئی‌هائی می‌باید عکس‌العمل شایسته نشان داد. آیا افکار عمومی یک ملت ‌باید بپذیرد که حکومتی حق دارد، به دلیل آنکه از سخنان و رفتار و کردار گروهی «خوشش» نمی‌آید، اینان را از کشور اخراج کند؟ و همین حکومت با این عمل، در واقع از دیگران بخواهد که اگر قصد اقامت در کشور را دارند، رفتار، گفتار و کردارشان را با خواسته‌ها و تمایلات یک حکومت همساز کنند؟ هیچ اغراقی در آنچه در بالا آمد وجود ندارد؛ این تحکم احمقانه نه یک‌بار، که طی 80 سال گذشته بارها و بارها بر ملت ایران تحمیل شده. در واقع، حکومت مرکزی، طی 80 سال گذشته، کاری به کار مردم نداشته، امروز هم کاری با مردم ندارد؛ مردم از نظر اینان مشتی سیاهی‌لشکرند که می‌باید یا صحنة مراسم دولتی را پر کنند، ‌ یا در ازاء یک لقمه نان بخور و نمیر به روند امور این حکومت یاری رسانند، و یا در راه خدمت به مشتی بی‌وطن و خودفروخته تن به سیاست‌های استعماری دهند؛ اظهار نظر در مورد سیاست‌های کشوری، حق مردم به شمار نمی‌آید! و فکر نکنید که این گروه «اوباش» بی‌فرهنگ سیاست‌گذاراند، خیر! اینان همان می‌کنند که «اجنبی» در گوششان می‌خواند. اگر در اطراف خود، کسانی را دیدید که فکر می‌کنند، اوباشی چون خامنه‌ای، خاتمی، احمدی‌نژاد و دیگر عملة جمکران، صاحب نظر در امور اقتصادی، سیاسی و اجتماعی هستند، و دست‌اندرکار امور کشوری، حتماً‌ آدرس نزدیک‌ترین روانپزشک محله را در اختیارشان بگذارید. چرا که فقط یک روانپریش می‌توان افرادی را صاحب‌نظر به شمار آورد که با کوچک‌ترین دقت نظر در رفتار و کردارشان، هر انسان فهمیده‌ای درمی‌یابد که اینان حتی از یک آدم عادی نیز بسیار عادی‌ترند. مزخرف‌گوئی، وراجی‌های بی‌سروته، سخنرانی‌های از پیش تهیه شده، و پنهان ماندن در پشت پردة محافظان مسلح، به تدریج از این «موجودات» مشتی حیوان درست کرده که هیچگونه ارتباطی با انسان و انسانیت ندارند.

حال برای بازگشت مجدد به موضوع اصلی این وبلاگ، می‌باید عنوان کنیم که مهاجرت گستردة افراد یک ملت، در این کشورها آثاری بسیار دیرپای و فرهنگ‌ستیز بجای خواهد گذارد. چرا که معمولاً در چنین ترک موطن‌هائی، کسانی که جای غایب‌ها را خواهند گرفت، از آنان که رفته‌اند در رده‌های بسیار پائین‌تری قرار می‌گیرند. فروپاشی فرهنگ نگارش و ادبیات معاصر ایران، فقط یکی از بازتاب‌های «مهاجرت‌های» وسیعی است که طی 80 سال گذشته، و خصوصاً 28 سال حکومت اسلامی بر ملت ایران روا داشته‌اند. این مهم را می‌توان در دیگر رشته‌های فعالیت‌های فرهنگی، علمی و اجتماعی دنبال کرد، عملی که متاسفانه نه در حد توانائی فناورانة یک وبلاگ است، و نه دسترسی به منابع و مطالب لازم برای اینکار موجود! اگر در این وبلاگ، نویسنده پیشنهاد می‌کند که، ایرانی می‌باید به سرنوشت کشورهای عراق و افغانستان از خود حساسیت نشان دهد، نه به دلیل آن است که سرنوشت ایرانی را از چشم پوشیده نگاه داشته؛ کاملاً‌بر عکس،‌ یک امر را هیچ وقت فراموش نکنیم: «همسایگان یک ملت بهترین دوستان در تاریخ همان ملت خواهند بود!» و خدائی ناکرده می‌توانند بدترین دشمنان همان ملت نیز بشوند! اگر همسایگان‌ ما در آرامش و آسایش زندگی کنند، ایرانی نیز می‌تواند به آسایش و سعادت دست یابد.

ما امروز می‌باید تجربة تلخ جنگ افغانستان را در بطن فرهنگ ملی خود هضم کنیم، کیست که نداند امروز ما، امروز ملت ایران، بازتاب سیاست‌گذاری‌هائی است که در دوران جنگ افغانستان بر منطقه حاکم شد. سقوط پهلوی‌ها،‌ در شرایطی که هیچگونه برنامة سیاسی و اقتصادی و هیچگونه سازماندهی سیاسی و تشکیلاتی در افق کشور وجود نداشت، صرفاً بر اساس یک هیاهوی «مجهول» بی‌معنا به نام «حکومت اسلامی»، نتیجة مستقیم سیاست‌گذاری‌های جهانی در مورد افغانستان بود. اگر ایرانی نسبت به سیاست در همسایگی خود حساسیت نشان می‌داد، شاید امروز سرنوشت دیگری داشتیم. ولی از آنجا که ملت‌ها را یک شبه نساخته‌اند که با تندبادی از میان بروند، شاید هنوز وقت باقی باشد. شاید بتوان با دیدی گسترده‌تر به مسائل منطقه نگاه کرد، و این حکومت بی‌لیاقت و خودفروخته را جهت حمایت از سیاست‌هائی سازنده‌تر در عراق و افغانستان تحت فشار قرار داد. آگاه باشیم، و به آنان که تبلیغ می‌کنند، در همسایگی جنگ‌هائی خانمانسوز می‌توان در آرامش زندگی کرد، از قول مولوی بگوئیم:

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
این چنین گفتند جمله عالمان
هرکه ظالم‌تر چهش با هول‌تر
عدل فرمودست بتّر را بتر


۱۱/۱۴/۱۳۸۵

گروگان‌های انتخابات!



در روز 13 آبانماه 1358، گروگانگیری تعدادی آمریکائی در محل سفارت ایالات متحد در تهران، بحرانی ایجاد کرد که 444 روز به طول انجامید؛ و طی این مدت، عملاً مسائل بسیاری در داخل و خارج از ایران، در رابطه با آنچه «انقلاب اسلامی» عنوان می‌شد، در بطن سیاست‌های جهانی مورد گفتگوی طرف‌های درگیر قرار گرفت: نقش ایران در معادلات منطقه‌ای، نقش دولت جدید ایران در رابطه با بحران افغانستان، نقش دو جانبة «ایران ـ دولت آمریکا»، ارتباطات محافل مختلف سیاستگذاری جهانی با آنچه «انقلاب اسلامی» عنوان می‌شد، و فراتر از همه، تنظیم روابط حکومت اسلامی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سابق از منظر ایالات متحد را، می‌توان از مهم‌ترین موارد رایزنی‌ها به شمار آورد. همانطور که ناظران شاهدند، این به اصطلاح «بحران»، که تماماً ساخته و پرداختة محافل بین‌المللی و مجریان داخلی آن‌ها در ایران بود، به سرعت نتایج هولناک سیاسی خود را در رابطه با سرکوب‌های سازمان یافتة مردم کشور نشان داد. و همگان ـ لااقل آنان که طی این «بحران»، روح و جسم‌شان هنوز به اشغال شعارهای پوچ و بی‌معنا در نیامده بود ـ به سرعت اهداف پنهان در پس این «مانور سیاسی» را دریافتند. ولی بسی جای تأسف بود که از این موج «خیانت»، که عملاً سراسر کشور را در می‌نوردید، آنان که دستی از دور بر سیاست داشتند، نه تنها پرهیز نکردند، که سعی در «سوار شدن» بر همین موج «نکبت» و ادبار داشتند؛ از شخص بنی‌صدر که لقب ریاست «جمهوری» حکومت اسلامی را یدک می‌کشید، تا «نهضت آزادی» به «رهبری» یک عنصر «دین‌باور» به نام مهدی‌ بازرگان، و کلیة تشکیلات سیاسی «چپ‌نمایان» ـ از مجاهدین خلق تا حزب توده و دیگر همکاران‌شان ـ همگی سعی داشتند که از این «نمد اعلا» کلاهی هم برای خود بردارند. در واقع بازار «مبارزه با امپریالیسم» داغ بود، و در این میان آنچه فراوان یافت می‌شد، گروه‌های به اصطلاح سیاسی و «ضد امپریالیستی» بود!

امروز شاید پس از گذشت نزدیک به 3 دهه، ناظران زمانی که این «تصویر» را بررسی می‌کنند، فاصلة زیادی میان امروز و آنروزها ببینند! ولی در کمال تأسف می‌باید اذعان داشت که این «فاصله» آنقدرها هم زیاد و بعید نیست. در واقع، فروپاشاندن حکومت پهلوی دوم در ایران، برای آمریکا شرایط بسیار نوینی به همراه آورد؛ موجودیت و خط‌مشی حکومت اسلامی، که نتیجة این فروپاشی آگاهانة قدرت حاکم به دست امپریالیسم بود، اگر در معیارهای منطقه‌ای چون بحران افغانستان، خلیج‌فارس، قیمت‌سازی نفت خام و ... نتایج بسیار مناسبی برای سرمایه‌داری بین‌الملل به همراه داشت، سازوکاری (مکانیسمی) در بطن قدرت حاکم در ایران بجای گذارد، که این سازوکار دولت اسلامی را، در هنگام تغییرات بنیادی در بطن قدرت‌های آنگلوساکسون به صورتی خود به خود و مستقیم، دچار دگردیسی می‌‌کند. به این صورت که اگر گروگان‌گیری، همانطور که صریحاً شاهد بودیم، هدیة «انقلابیون اسلامی»‌ به حزب جمهوریخواه شد، و زمینه‌ساز قدرت‌گیری ریگانیسم هولناک در آمریکا بود، زمانی که کلینتن از حزب دمکرات به قدرت رسید، در ایران نیز شاهد آغاز یک دورة «لیبرالیسم» اسلامی می‌شویم، و همزمان به رهبری هاشمی رفسنجانی بسیاری از سیاست‌های گذشته در کشور مورد انتقادات شدید قرار می‌گیرد. و زمانی که ساختارها، از طریق به قدرت رسیدن حزب کارگر در انگلستان، پس از سال‌های دراز حاکمیت محافظه‌کاران و خانم تاچر، دچار تغییرات زیربنائی می‌شود، حضور شیادی به نام محمد خاتمی را سریعاً در رأس امور کشور الزامی می‌کند، و قس علیهذا!

البته گروهی در این میان شاید عنوان کنند، که وابستگی سیاسی کشوری کوچک و ضعیف چون ایران به قدرت‌هائی که عملاً عمده خریداران نفت در سطح جهانی هستند، مسئله‌ای کاملاً طبیعی است، و نمی‌توان در آن شعبده‌ای جست! البته، قصد از انگشت گذاردن بر مشخصه‌هائی که وابستگی «سازوکارهای» سیاسی را به آنگلوساکسون‌ها نسبت می‌دهد، این نیست که اصل «وابستگی» این حاکمیت را مورد تحلیل قرار دهیم؛ مسئلة مورد بحث، صرفاً چگونگی عملکرد این «وابستگی» در دوران فعلی است.

به طور مثال، طی سال‌های پس از جنگ دوم، زمانی که تغییرات عمده در بطن حاکمیت آمریکا صورت می‌گرفت، دولت شاه ایران نیز مجبور به دنباله‌روی از همین تغییرات می‌شد، ولی اصل کلی و اساسی حاکمیت پهلوی طی این «دگردیسی‌ها» ـ به غیر از مورد کارتر که منجر به سقوط پهلوی شد ـ تأثیر زیادی نمی‌گرفت. حضور قوام‌سلطنه در رأس حکومت ایران، هر چند که با امیرعباس هویدا قابل قیاس نبود، در عمل، تا آنجا که مربوط به سیاست غرب می‌شد، همان ادامة سیاست «مبارزه با کمونیسم» ارتش ناتو به شمار می‌آمد. ولی، امروز دیگر این قاعده حاکم نیست، و می‌بینیم که دولت‌های پی‌درپی در رأس قوة مجریة کشور عملاً‌ با برنامه‌ها و نگرش‌های کاملاً متفاوت، و گاه حتی متناقض به قدرت می‌رسند. و با از میان رفتن وجهة محافل «بنیادگرا» در میان جماعت مسلح و نیمه‌مسلح هواداران حکومت اسلامی، که دولت احمدی‌نژاد خود را منسوب به آنان می‌داند، می‌باید در انتظار تغییرات بسیار وسیع‌تر نیز باشیم. ولی آیا در این تغییرات جائی برای ملت ایران و آرمان‌های ترقی‌خواهانه می‌توان یافت؟

جواب به این سئوال ساده نیست. ولی در با در نظر گرفتن شرایط می‌توان اذعان داشت که چنین گزینه‌ای نمی‌تواند آنقدرها در چشم‌انداز سیاسی ایران قابل رویت باشد. آنچه امروز به صراحت می‌توان دید این واقعیت است که نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری در آمریکا، هر کدام سعی دارند که در رابطه با «مبارزه» با کشور ایران، مواضع سیاسی خود را در داخل آمریکا مشخص کنند! همانطور که در بالا نیز گفتیم، این همان «سوء سیاستی» است که از زمان گروگانگیری در سفارت آمریکا، بر ملت ایران اعمال می‌شود: «خط‌مشی کشور ایران در ترادف با سیاست داخلی در کشور آمریکا قرار گرفته»! این صورت‌بندی که عملاً‌ به دلیل نبود کاردانی مسئولان سیاسی کشور، همزمان در زمینة دیپلماتیک، و در امتداد شرایط وابستگی‌های ساختاری حکومت اسلامی به غرب پایه‌ریزی شد، اگر در طول بحران گروگانگیری و هیاهوی محافل فاشیستی غربی در ایران، بر محور مبارزه با آمریکا از چشم برخی شهروندان عادی دور ماند، امروز دیگر از نظر ناظران سیاسی کاملاً علنی شده. در این راستا کشور ایران دیگر یک کشور وابسته به سیاست‌های غرب نیست، کشوری است که مستقیماً در چارچوب سیاست‌های استعماری به دست غرب «اداره»‌ می‌شود! این سقوط در جایگاه دیپلماتیک کشور صرفاً‌ بازتاب عملکردهای ضد ملی دولت‌های پی‌درپی اسلامی است، دولت‌هائی که علیرغم تکیه تبلیغاتی بسیار بر شعار «استقلال»، این عنصر اساسی را عملاً از صحنة سیاست کشور خارج کرده‌اند.

با پیگیری سیاست‌های بین‌المللی دولت ایران، به صراحت می‌بینیم که دولت چگونه با تکیه بر «مبارزة فرضی با آمریکا»، تکیه‌گاه‌هائی جهت پرگار سیاستگذاری‌های غرب در منطقه فراهم می‌آورد. سال‌ها پیش، این هدیة استراتژیک را غربی‌ها از دست اردوگاه شرق و چین مائوئیستی دریافت می‌کردند. ولی آنچه غرب به این کشورها در عوض ارائه می‌کرد ـ ثبات سیاسی، ثبات نظامی، امکانات گسترش نسبی سیاست‌های منطقه‌ای‌ ـ امروز از جانب غرب به ملت ایران ارزانی نمی‌‌شود. همانطور که مشاهده می‌کنیم ایران هنوز در شرایط سیاسی بحرانی‌ای قرار دارد که با «اشغال سفارت آمریکا» در تهران در سیاست بین‌المللی ایران پایه ریزی شده. اگر با فروپاشی شرایط گذشتة جهانی، کشورهای غربی و در رأس آنان ایالات متحد، برای ادامة سیاست‌های استعماری سنتی خود نیازمند ایجاد همین نقطه‌ پرگارها شده‌اند، نقش دولت اسلامی در این خلاصه شده که از کیسة ملت ایران در این خوشخدمتی‌ها‌ پیش‌دستی‌ ‌کند.

باید به این دولت و این حاکمیت تفهیم کرد که، این مطلب نمی‌تواند باعث افتخار ملت ایران باشد که «نامزدهای» پست ریاست جمهوری آیندة آمریکا، از هیلاری کلینتن گرفته تا سناتور «میت‌ رامنی»، در نطق‌های تبلیغاتی به خود اجازه دهند که بر اساس گزینة «حملة نظامی»‌ به ملت ایران و یا «عدم حمله‌» به ملت ایران، سیاست‌های انتخاباتی «تعیین» کنند. این سقوط دیپلماتیک کشور ایران در سطح جهانی، صرفاً بازتاب بی‌لیاقتی و خودفروختگی عواملی است که سال‌ها به ناحق بر پست‌های کلیدی کشور تکیه زده‌اند، و با ایجاد جو ارعاب، سانسور و سرکوب، مسائلی را که مستقیماً به امنیت ملی، و امنیت جانی شهروندان ایران مربوط می‌شود، تحت‌الشعاع وابستگی‌های محفلی و بین‌المللی خود و همپالکی‌های‌شان قرار داده‌اند.






۱۱/۱۳/۱۳۸۵

تا طلوع آفتاب!


مراسم عزاداری امام حسین پایان یافت. این مراسم با تکیه بر محبوبیت تصویری که مبلغین شیعی از امام سوم خود، حسین‌ابن‌علی ساخته‌اند، به حق یکی از «‌برگ‌های» برندة شیعه‌بازار جهانی است، ولی پس از به قدرت رسیدن «جمکرانی‌ها»، این مراسم نیز به تدریج مواضع مردمی خود را از دست می‌دهد و تبدیل به یکی از «پرشکوه‌ترین» مراسم «دولتی»‌ و «رسمی» حکومت اسلامی می‌شود. آنچه فاشیسم با «باورها» می‌کند، یکی از موذی‌ترین برخوردهای این شیوة حاکمیت ضد انسانی با «مردم» و «جامعه» است. در این مقال جائی برای تأئید و یا تکذیب ریشه‌های تاریخی «فاجعة کربلا»‌ نداریم؛ آنچه در کربلا پیش آمد، همزمان می‌تواند هم از دیدی کاملاً «عینی» و غیرمذهبی تحلیل شود، و هم با تکیه بر پیشداوری‌های مذهبی و قومی از آن می‌توان یک «اسطوره»‌ ساخت. ولی آنچه از اهمیت برخوردار است، نه این است و نه آن!

تجربه‌های فاشیستی در تاریخ یکصد سال گذشتة کشورهای جهان اینک در برابر چشمان ماست؛ می‌توانیم از آن «پند گیریم یا ملال»، ولی یک اصل غیرقابل تردید است، و آن اینکه در چنین حاکمیت‌هائی، بهره‌وری سیاسی و محفلی از «پیشینه‌ها»، صرفاً به قیمت فروپاشی ساختار‌های اجتماعی صورت گرفت؛ در ایتالیای موسولینی، حتی معماری رم باستان نیز «مقدس» ‌شد! و در آلمان نازی تمامی پیشینة «باواریائی‌ها» در حاکمیت‌های محلی را، دولت «نازی» وسیلة پیشرفت ایدئولوژی ننگین «ناسیونال سوسیالیسم» کرد. از مراسم نوشیدن آبجو در ساعات مشخصی در روز، تا نواختن مارش‌های نیمه‌نظامی و موسیقی‌های محلی با «آکاردئون»، همه و همه از «تقدس» برخوردار ‌شد، و جامعه خود را در برابر شمار کثیر و رو به افزایش پدیده‌های «مقدس» می‌دید. پدیده‌هائی که هر دم بر او می‌تاخت، خانه و کاشانه، محل زندگی، روابط و دوستان، خانواده، همه و همه در این تاخت و تاز به زیر گام‌‌های سنگین یک سئوال واحد خرد می‌شد: «تا کجا حاضری خود، دوستان، خانواده و همه چیز را فدای این "ایدئولوژی" ‌کنی؟»

این «ایدئولوژی» که از نظر تاریخی «سوغات» جنگ جهانسوز اول جهانی بود، این «ایدئولوژی» که دست در دست استالینیسم، به گفتة گابریل کولکو، هر دو «انحرافی در بشریت»‌ شدند، بدون آنکه احدی بتواند بر توفان انسان‌ستیزش غلبه کند، ‌خود رأساً ارباب ابناء بشر شد! بر انسان غلبه کرد، و انسان فاشیست، در قلب اروپای قرن بیستم، بی‌آنکه خود آگاه باشد آلت دست همین ایدئولوژی شد. بهره‌وری‌های محافل فاشیستی اروپا از پیشینه‌های تاریخی، مذهبی، فلسفی و هنری، به این محافل که خود «فرزندان خلف» سرمایه‌داری جهانی بودند، تقدس‌ها اعطا کرد، و بشر را نهایت امر تبدیل به مهر‌ه‌ای بی‌ارزش در چرخ‌دنده‌های این ماشین غول‌آسای «ایدئولوژی‌سازی» نمود. ولی هیچکس نمی‌پرسید که این «ایدئولوژی» را انسان به چه کار خواهد زد؟ هیچکس نمی‌دید که «فاجعه»‌، نه به دلیل غفلت از شأن والای «مقدسات»، که به دلیل غفلت از «انسان»‌ و «انسانیت»‌ در راه است.

روزگاری، کنت دو‌گوبینو، که در سفرهای خود به عمق مناطق دور دست و کویری ایران، در جستجوی پدیده‌ای بود که بعدها آنرا ریشه‌های آریائی «تئاتر یونان» ‌خواند، در رثای «تعزیه» و در ده‌ها صفحه گوشزد می‌کند که، «نیروی جاذبه‌ای که فضای تعزیه را فرامی‌گیرد، فقط می‌تواند با فضای تراژدی‌های تئاتر یونانی مرتبط باشد، و تئاتر شکسپیر، صرفاً بازتابی از همین تعزیه است.» بله، این نیروی جاذبه، ریشه در فرهنگ هزارة ما ایرانیان دارد، و اگر آنرا امروز در خدمت بارگاه «شیعی‌گری» به کار می‌برند، ما ایرانیان باید بدانیم و آگاه باشیم که تعزیه ایرانی است؛ ارتباطی با اسلام ندارد. آنروزها که ویلیام شکسپیر و تئاتر معروف «شکسپیرین»‌ در بریتانیای کهن آغاز به کار می‌کرد، آنزمان که شبانگاه، شکسپیر در اتاقکی بر فراز صحن تئاتر خصوصی خود به بازنویسی متن نمایشنامه‌هائی مشغول می‌شد که شب‌های پیش، با شرکت زندة مردم و بدیهه‌‌پردازی‌های کلامی، گاه حتی رقص و پایکوبی‌های جمعی تماشاچیان تئاتر، «موجودیت» هنری یافته بود، آیا به «جاذبة»‌ فراگیر «تئاتر شکسپیرین» می‌اندیشید؟ مسلماً‌ خیر! این «جاذبه»، نتیجة تفکر و تعقل نیست، بازتاب یک سنت فکری دیرینه نزد بشر‌ است. سنت زیستن و شرکت انسان‌ها در روند مسائل اجتماعی، سنت سخن گفتن در برابر جمع، سنت حضور در جامعه، و هزاران سنت دیگر. ولی چه باید گفت؟ در ایران، روند تاریخ، سنت «حضور» در جامعه، سنت سخن گفتن،‌ ابراز عقاید و احساسات افراد را در بطن جامعة ایرانی سرکوب کرد، و نماد موجودیت انسان‌های دربند، در این جامعه، به خودآزاری، مویه، زاری، فغان و ناله محدود شد.

روند تاریخ ایران، نه امروز که سده‌ها پیشتر، کلام از انسان برگرفت، تا ناله و شیون بجایش گذارد، حضور در جامعه را از میان برد، تا خود آزاری و «خودزنی» بجایش بنشاند، این بود، آنچه بر سر جاذبة «تعزیه» آمد. هنوز در سرزمین هند، که به حق بزرگ‌ترین مأمن آداب و رسوم نیاکان ما است، دوستان و اقوام فردی که به روان‌پریشی یا بحران‌های سخت عاطفی دچار شده، برای مبارزه با مشکلات وی، تئاترهائی بر صحنه می‌برند و در آن‌ها رفتار و کردار فرد روانپریش را به نمایش می‌گذارند، تا خود وی که شاهد و تماشاچی است، از نزدیک و به صورتی برونی دردها و آلام خود را لمس کند، شاید بتواند از بحران عاطفی پای بیرون گذارد. این همان است که امروز مراسم «عزاداری» حسین نام گرفته؛ گریستن بر سرنوشت انسانی که «مظلوم» بود، شیون بر سرنوشت انسان‌هائی که لگدمال قدرت‌های شیطانی شدند، اشگ‌ریختن بر سرنوشت آنان که از همه چیز ‌گذشتند تا به «حق»‌ یا به «حقیقت»‌ خدمت کنند؛ و ... آیا این همان «روانپریشی‌» نیست که امروز بر جامعة ایران حاکم شده؟ گریستن بر سرنوشت حسین، گریستن بر سرنوشت میلیون‌ها ایرانی نیست که اینگونه اسیر پنجة یک حاکمیت ضدبشری شده‌‌اند؟

ایرانیان می‌باید از عمق سنت‌های خود آگاه باشند، با پشت کردن به این سنت‌ها نمی‌توان بر «ضحاک‌هائی»‌ که بر سرنوشت کشور حاکم خواهند شد، پیروز شد. گذشته‌های ما لبریز است از مبارزه، تاریخ ما سراسر مبارزه است در راه آنچه «حقیقت»‌ پنداشته‌ایم، حتی اگر «اشتباه» کرده‌‌ایم، و در این دورة وانفسا نمی‌باید چشم بر این تاریخچة غنی بربندیم. آنان که با تزویر، تعزیه را «حکومتی» کرده‌اند، هم آنان‌اند که مذهب شیعة 12 امامی را نیز «دولتی» می‌خواهند؛ این دیوسیرتان نمی‌دانند و نمی‌بینند که شیعه به دلیل ستیز با حاکمیت‌ها به عنصر اساسی فرهنگ ایرانی تبدیل شده، و آن هنگام که «دولتی»‌ شود، آن هنگام که به تزویر سیاست روزمره و حکومت آلوده گردد، دیگر «شیعه»‌ نیست. علی و حسین، اگر در قلب ایرانی جای داشتند، نه به خاطر عرب‌تبار بودن و یا ارتباط با خاندان رسول خداست؛ «مطهر» بودن اینان به دلیل حکومت‌ستیزی‌‌هائی است که «فرضاً» به آنان نسبت داده می‌شود، و از اینرو‌ مورد ستایش ایرانی قرار گرفته‌اند.

همانطور که به صراحت می‌بینیم، دستاربندان دیوسیرت که نشئه دلار و قدرت «حرام‌اند»، این خودفروختگان که از حکمرانی بر یک ملت بزرگ، فقط شیوه‌های چپاول اموال ملی را فرا گرفته‌اند، خود نیز با آنچه مبلغ‌اش به شمار می‌روند بیگانه‌اند. اینان نمی‌دانند که «تعزیه»، «سوگواری حسین» و «ارادت به خاندان علی»، همه و همه تجلیل از کسانی است که در برابر قدرت‌ها و حاکمیت‌ها ایستاده‌اند. بی‌دلیل نیست که امروز در کمال تعجب می‌باید شاهد شکل‌گیری پدیده‌ای استعماری‌ به نام «حکومت عدل‌علی» در ایران شویم، «علی» اگر حکومت کند که دیگر «علی» نیست! حسین اگر حاکم باشد که دیگر حسین نیست! اینجاست که دست استعمار، از دکان فکل‌کراواتی‌های واشنگتنی بیرون می‌آید، اینجاست که به دست‌ رسانه‌های استعماری، برای ما ملت در واشنگتن «یزید» نقاشی می‌کنند، تا در تضادی «فرضی» و تماماً دروغین و ساختگی، «حسین» و «علی» را هم در تهران بر اریکة یک قدرت مادی استبدادی و حاکمیتی استعماری بنشانند.

ولی، زهی خیال باطل! این دو روزه حکومت ننگین دستاربندان نیز خواهد گذشت، و جایگاه ملت ایران را در تاریخ جهانی نه شرکت‌های نفتی تعیین کرده‌اند و نه محافل نیمه‌پنهان و خفیة استعماری. واشنگتن‌‌نشین‌ها بدانند که ما ملت، در تاریخچة هزاره‌های خود، کاوه‌ها بسیار پرورده‌ایم و ضحاک‌ها بسیار به بند کشیده‌ایم.






۱۱/۱۱/۱۳۸۵

خلیل یا ذلیل؟


سیاست‌های عوام‌فریبانة دولت بوش و همکاران «نئوکان» او، خصوصاً در مورد اشغال کشور عراق، در حال فروپاشی است. در چند هفتة گذشته شاهدیم که سیر حوادث به تدریج، صورتک مسخره‌ای را که از اوائل روزهای دستیابی به قدرت بر چهرة جرج بوش کشیده بودند، به کناری می‌زند؛ به این ترتیب نه تنها ادعاهای «جهان‌وطن‌گرائی‌ها»، «جهانی‌شدن‌ها»، و ... در ایندولت در حال فروپاشی است، که در حال حاضر چنین ادعاهائی علناً در حال جایگزینی با بیاناتی بسیار «آمریکائی‌تر» شده، و در عین حال، با تغییراتی که در ردة تصمیم‌گیران نظامی و امنیتی این دولت صورت می‌گیرد، شاهدیم که چهره‌های سیاستمداران کلیدی آن دچار دگردیسی وسیعی می‌شود. در این راستا، این افراد بیش از پیش سخنگویان مستقیم جناح‌های «راست‌اندیش‌» و «افراطیان» راستگرا در بطن محافل حامی کاخ سفید هستند، تا تجسم «جهان‌وطن گرائی» نئوکان‌ها. از روزی که دیپلماسی جرج بوش، به دلیل شکست‌های آشکار در طرح‌های خاورمیانه‌ای این دولت ـ طرح‌هائی که صرفاً بر اساس چپاول مردم این منطقه تنظیم شده بود ـ روی به تغییر گذاشت، به صراحت می‌بینیم که نخستین «قربانی» این سیاست‌بازی‌های نمایشی، یک «آمریکائی افغانی‌الاصل» به نام خلیل‌زاد است، فردی که قرار بود، سخنگوی آمریکای «چند زبانه»، «چند مذهب» و ... نزد ملت اشغال‌شدة عراق باشد! ولی برکناری خلیل‌زاد نه نقطة پایان، که سرفصل جدیدی در فروپاشی سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا شده. در همین راستا شاهد برکناری یکی دیگر از همین نمادهای «جهان‌وطن‌گرائی» نئوکان‌ها هستیم: ژنرال ابی‌زید!

بررسی عملکردهای دولت بوش، آنقدرها که به نظر می‌آید از پیچیدگی برخوردار نیست. فقط کافی است که نگاهی گذرا به سیر تحول روابط استعماری بیاندازیم. در سال‌های بسیار دور، درآغاز رونق سرمایه‌داری در غرب، روابط استعماری میان دولت‌های غربی و ملت‌های استثمار شده، بر پایة اشغال مستقیم کشور‌ها تنظیم ‌می‌شد؛ دولت‌ استعمارگر از طریق اعزام نیروهای مسلح و اشغال بنادر و شاهرگ‌های اقتصادی کشورهای دیگر، به تدریج موفق می‌شد که گروهی از نیروهای محلی را با خود همراه کرده، به نوعی اتحاد «نامیمون» جان دهد، وظیفة اصلی این «اتحاد» در واقع خلع‌ ید از قدرت مرکزی در قسمتی از کشور بود، و اینکار به صور مختلف صورت می‌گرفت. در برخی از موارد تحکیم روابط «صلح مسلح» کفایت می‌کرد، در نمونه‌هائی دیگر، از طریق حفظ تعادل میان دولت مرکزی و دست‌نشاندگان محلی غارت منابع ملت‌ها امکانپذیر می‌شد، و در موارد دیگر از طریق سرکوب دولت مرکزی، و به قدرت رساندن دست‌نشاندگان محلی، در مراکز سیاسی و نظامی کشورهای تحت سلطه، استثمار عملی می‌شد! به طور مثال، در تاریخ قرن گذشتة ایران شاهد به قدرت رسیدن فردی به نام شیخ‌خزعل در خوزستان بودیم. این فرد که دست‌نشاندة استعمار انگلیس بود، هر زمان که دولت قاجار از بر آوردن خواسته‌های سفیر انگلستان در تهران طفره می‌رفت، با استفاده از امکانات نظامی و سیاسی‌ای که در اختیار داشت برای دولت مرکزی ایجاد دردسر می‌کرد، و اینکار آنقدر ادامه می‌یافت که دولت وقت تسلیم خواسته‌های انگلستان شود.

ولی به دلایل مختلف، استعمار هیچگاه به قدرت رسیدن شیخ‌خزعل، و تجزیة خوزستان از ایران را به صلاح منافع خود نمی‌دید. در اینمورد بخصوص، تشنج سیاسی و نوعی درگیری‌های محدود نظامی، برای استعمار کافی بود. و پس از به قدرت رساندن رضامیرپنج در تهران، می‌بینیم که دیگر انگلستان علاقه‌ای به حفظ خزعل از خود نشان نداد؛ ‌خزعل و خانواده‌اش عملاً از تاریخ منطقه «حذف» می‌شوند. در مواردی دیگر، همچون نمونة هندوستان، دولت انگلیس تمایلی به ایجاد روابط تشنج‌آمیز میان مناطق و دولت مرکزی از خود نشان نمی‌دهد، انگلیس تمام هند را می‌خواست! در نتیجه، نیروهای نظامی تا قلب پایتخت می‌تازند و با حفظ حضور نظامی و سیاسی خود، مناطق مختلف را از نظر اقتصادی به «اشغال» شرکت «هند شرقی» در می‌آورند. متأسفانه امروز نیز، روابط سیاسی میان ملل آنقدرها در بطن خود تغییر نکرده، هنوز هم استعمار همان برخورد قدیم را با مناطق تحت نفوذ خود صورت می‌دهد، ولی سیر تحولات نشان داد، که برخی برخوردها «نان و آب‌دارتر» از دیگر برخوردهایند.

به طور مثال، استعمار طی تاریخ چندین دهه‌ای خود به این صرافت افتاد که «اشغال مستقیم» دردسر می‌آفریند ـ دردسرهائی که انقلاب‌های هند و چین برای استعمار انگلیس و آمریکا ایجاد کرد، بسیار گران تمام شد ـ و استعمار به این نتیجه‌ رسید که از طریق تحکیم پایه‌های دولت‌های دست‌نشانده بهتر می‌تواند ملت‌ها را چپاول کند. این همان سیاستی بود که پیشتر سلطنت قاجار را در ایران به پهلوی تبدیل کرده بود. ولی، طی چند دهة بعد، باز هم استعمار به این صرافت افتاد که این سیاست را می‌باید در همگامی با «نیازهای» مناطق مختلف هماهنگ کند. اگر به شکل‌ظاهر و رفتار دیکتاتورهای دست‌نشاندة غرب در مناطق مختلف جهان دقت کنیم، تا آغاز سال‌های1970 همة آنان در آمریکای لاتین، آفریقا، آسیا و خاورمیانه تقریباً شکل‌ و شمایلی یکسان و بیاناتی «کلیشه‌ای»‌ و یکسویه داشتند: رهبران دیکتاتور کشورهائی چون شیلی، ایران، مصر، پاکستان، و حتی اکثر کشورهای آفریقائی تفاوت چندانی با هم نداشتند، همه نوعی ژنرال آیزونهاور «کوچولو» بودند که استعمار برای حفظ منافع منطقه‌ای خود، آنان را از فرق سر تا نوک پنجه تراشیده بود. ولی شکست‌های مختلف استمعاری ـ جنگ ویتنام شاید نقطة اوج آنان بود ـ و آگاهی‌هائی نزد ملت‌های استثمار شده که نتیجة این شکست‌ها شد، استعمار را به این صرافت انداخت که بار دیگر می‌باید در صورت‌بندی‌های خود تجدید نظر کند. اینجاست که با پدیده‌های بسیار نوین استعماری، از قبیل «حکومت‌جمکران»، «طالبان»، اسلام‌گرایان پاکستانی و ... روبرو می‌شویم، و پیش از همة اینان، حکومت امثال کلنل قذافی در صحنة جهانی ظاهر می‌شود! شاید بسیاری ندانند که تحت حکومت کلنل قذافی حق اکتشاف، بهره‌برداری و صادرات تمامی منابع نفتی لیبی که از نفت خامی بسیار سبک ـ این نوع نفت خام در پالایشگاه‌ها جهت تولید سوخت هواپیما و محصولات گرانقیمت مورد استفاده قرار می‌گیرد ـ لبریز است، صرفاً در اختیار شرکت‌های نفتی آمریکائی است!

در واقع رویکردهای نوین «نئوکان‌ها» به مسائل استعماری، خصوصاً مسئله مناطق نفت‌خیز، در مقام خود نوعی تجدید نظر در همین روابط اقتصادی و مالی‌ بود که طی چندین دهه در رابطه میان اقتصاد غرب و این مناطق شکل گرفته. دولت آمریکا تحت «زعامت» نئوکان‌ها در واقع قصد آن دارد که سرفصل نوینی در روابط استعماری بگشاید! به اینصورت که، در تزهای نخستین نئوکان‌ها، چنین پیش‌بینی شده بود که،‌ مسئولان آمریکائی در این مناطق در درجة اول می‌باید از میان آمریکائی‌هائی انتخاب شوند که از نظر ملیت از ریشه‌ای منطقه‌ای برخوردار‌ند. به عبارت دیگر می‌باید از میان عرب‌‌تبارها، مسلمان‌تبارها، و یا حتی مسیحیان آمریکائی انتخاب شوند که عرب‌تبار‌اند! در واقع، این همان سیاستی بود که دهه‌ها پیش، در دوران برده‌داری در مزارع پنبه‌کاران در ویرجینیا و جورجیا اعمال می‌شد؛ یک گروه کوچک سیاه‌پوستان که به دلیل حمایت ارباب بر گروه کثیری از بردگان «مسلط» می‌شدند، و برای قرار دادن آنان در مسیر منافع ارباب، حاضر به هر نوع جنایتی هم بودند.

قرائت جرج بوش و دوستان «نئوکان» او از تاریخ ملت‌های خاورمیانه آنقدر ناقص و احمقانه بود که هر ناظری را بی‌اختیار به خنده می‌انداخت. برخورد آمریکائی‌ها با مردم این مناطق آنقدر موهن و شرم‌آور بود که سازمان سیا، پس از برکناری رامسفلد و دست انداختن بر وزارت دفاع، آناً سعی در عقب نشینی از این مواضع کرد؛ سازمان سیا به دلیل ارتباطات گسترده با توده‌های مردم در مناطق عرب نشین، و حتی غیرعرب، در این منطقه از جهان بخوبی می‌داند که چنین برخوردی از چشم ملت‌ها دور نخواهد ماند. کسانی چون ابی‌زید و خلیل‌زاد که ‌آمریکائی‌ها آنان را پیشکاران خود به حساب می‌آورند، در مقام سیاه‌پوستان سرپرست مزرعه‌، نزد مردم منطقه «غیر آمریکائی» هستند. بازی کردن نقش آمریکائی از جانب این افراد در ارتباط با مردم در منطقه‌ای چون خاورمیانه و آسیای مرکزی، با آن تاریخ پر بار و کهن، در نخستین گام وجهه و موضع محلی آنان را نابود خواهد کرد. افرادی که امروز در کشوری چون عراق با 5 هزار سال تاریخ زندگی می‌کنند، به آمریکائی نه به عنوان یک «الگوی»‌ تمدن، که صرفاً در مقام یک «الگوی» بربریت و توحش نگاه می‌کنند؛ میان آن بردة نگون‌بختی که آمریکائی پروتستان، سفیدپوست و اروپائی‌تبار را «اوج تمدن انسانی» می‌دید، و انسان خاورمیانه‌ای آنقدر فاصله زیاد است که امثال ابی‌زید و خلیل‌زاد بهتر است به امور داخلی کشور آمریکا مشغول باشند، تا اینکه در صحنة سیاست منطقة خاورمیانه «آفتابی» شوند.

در واقع، پیام دولت بوش، با جایگزین کردن خلیل‌زاد و ابی‌زید با نمونه‌های کاملاً «آمریکائی» آنان، امروز کاملاً روشن است؛ و «تجدیدنظر» در سیاست‌های استعماری «نئوکان‌ها»، صرفاً‌ به موضع‌گیری‌های قومی محدود نخواهد ماند. آمریکا که با هیاهو و هلهله و شادی به «جنگ صدام حسین»‌ آمد، امروز با اشک و آه، ناله و فغان، قصد آن دارد که در راهبردهائی تجدید نظر کند که در آغاز، «کلیدی» تصور شده بود. آنان که با تاریخ جنگ دوم جهانی آشنا هستند، بخوبی می‌دانند که آلمانی‌الاصل بودن ژنرال آیزونهاور،‌ فرماندة ستاد کل ارتش آمریکا، برای افسران جوان آمریکائی چقدر پشتگرمی در جبهه‌های جنگ اروپا به همراه آورد! حال نئوکان‌ها قصد دارند که از «عرب‌تبار» بودن امثال ابی‌زید، و افغانی‌الاصل بودن افرادی چون خلیل‌زاد، همان استفاده‌ها را به عمل آورند که در قرن گذشته از حضور ژنرال آیزونهاور در ستاد ارتش آمریکا به عمل می‌آمد؟

نخست باید اذعان داشت که اهداف آمریکا در عراق و آلمان اشغالشدة‌ پایان جنگ دوم، ارتباط زیادی با یکدیگر ندارند؛ نه عراقی‌ها آلمانی‌اند، و نه آمریکائی‌ها جهت برپا کردن ویترین ضدکمونیستی پای به عراق گذاشته‌اند. آمریکا برای غارت و چپاول اموال ملت عراق به این کشور آمده، و اینکار را به هر ترتیب ممکن صورت خواهد داد. اگر روزی حسن نیت آمریکائی در مورد کشور عراق به اندازة حسن نیت آنان در مورد آلمان پس از جنگ باشد، همانطور که در روزهای نخست برنامه‌ریزی جنگ در ظاهر و در کلام از زبان جرج بوش می‌شنیدیم، شاید امثال ابی‌زید و خلیل‌زاد بتوانند کارساز مشکلات ایالات متحد شوند؛ تا رسیدن آنروز، بهتر است ارتش «دمکراسی» ‌دلش را به همکاری با مزدورانی چون مقتدی صدر و سیستانی خوش کند.





۱۱/۱۰/۱۳۸۵

پس از یکسال!



پنج روز پیش، در 25 ژانویة 2007، «سعید سامان» یکساله شد. بله، از آغاز کار این وبلاگ یکسال گذشت، یکسالی که چون بسیار سال‌های گذشته، نه رنگی از شادی داشت، و نه روزها و ماه‌هایش را ما ملت چندان خرم گذراندیم. هم ‌میهنانمان در یکسالی که گذشت، با تبلیغات و فشارهای اجتماعی، مالی و روزمرة یک جنگ «فرضی» آمریکائی، با هشدارهای «اسلامی» یک دولت جمکرانی، شاهد فروپاشیدن آخرین دژهای آزادی‌های «دیجیتالی» در جامعه بودند؛ شاهرگ‌های اینترنت که به تدریج بسته شد، و وبلاگ‌ها و سایت‌ها که در محاق سانسور فرو افتاد. اینهمه، در هیاهوی «هل‌من‌مبارزطلبی‌های» حکومتی لجام‌گسیخته و بس وحشتزده. در این میان مسلماً چند ده‌ مطلبی که در این وبلاگ به تحریر آمد، باری از دوش کسی بر نداشت. بر این امر بیش از هر کس، نویسندة آن وقوف دارد، و شاید به همین دلیل بارها طی سالی که‌ گذشت، تصمیم بر آن گرفت که قلم بشکند، و اینکار رها کند؛ ولی همانطور که می‌بینیم چنین نشد. این قلم هنوز می‌نویسد، شاید به کوری چشم آنان که زخمه‌هایش را سخت هضم می‌کنند.

اما «سعید سامان» از آن‌ها نبود که آرام بنشیند، و از نخستین روزهای تولد، یکی از سخت‌ترین ممیزی‌های دیجیتال بر سرنوشتش حاکم شد. ولی چه باک؟! می‌دانیم کسانی که خود را در آئینة خزعبلات‌شان و در توجیه‌نامه‌های قرون وسطائی‌شان، «منتخبین» خدا می‌دانند، بالفطره قلم‌ شکن‌اند! مگر تا حال «منتخب» خدا دیده‌ایم که قلم نشکسته باشد؟ در این بوم و بر اگر یلان بزرگ داشتیم، و ملتی بزرگ، که آوازه‌اش سراسر گیتی گرفت، قلم‌شکنان منفور و خودپرست هم بسیار داشتیم. لیک، لاشة‌ قلم‌شکن طعمة کفتار و شغال شد، و تاریخ گذشتگان‌مان به ما می‌گوید که، قلم‌های ما ملت بر جای باقی مانده؛ دلیلی نیست که امروز چنین نشود.

«سعید سامان» در جشن دیجیتالی بزرگ جهان، با توشه‌ای نه چندان غنی از زبان فارسی شرکت کرد، و با زبان فارسی نیز پیش رفت. با همان زبانی که از دیرباز دشمنان‌ ما ایرانیان از دیدن و شنیدنش وحشت داشتند. همان دشمنان که امروز رنگ باخته‌اند، و از روی تزویر دیگر زبان خرد ایرانی را گویش گنگ‌‌ها نمی‌خوانند. دشمنان امروز، در بطن این دستگاه خودفروخته، «فرنگی‌مآبی» آخوندی دارند، قبله‌ها دیگر همچون گذشته‌های دور بغداد و شام نیست؛ آم‌آی‌تی، هاروارد، کمبریج و از این قسم شده. و همین «فرنگی‌مآبان» آخوند مسلک، با فروپاشاندن زبان و ساختار کلام در جامعه، در واقع در صدد معامله با اجنبی‌اند. ولی فارسی گران‌بهاتر از آن است که خریداری داشته باشد، و همینجا بگوئیم،‌ «اینان خیال خام می‌پرورند!» این زبان، خاطرة جاودان میلیون‌ها ایرانی است، و پیوسته در چنین بزنگاه‌هائی همین زبان، آب رخ نوسوادان و نوقلمان وطن‌فروش را بر زمین ریخته. و دلیلی نیست که امروز چنین نشود!

در دنیائی که سرعت تحولاتش سرسام می‌آورد، در جهانی که هر روز را می‌باید با پدیده‌ای نوین آغاز کرد، در این «جهان مجازی»، آیا جائی برای زبان فارسی خواهد بود؟ بسیاری ایرانیان، روزگاران گذشته را با کاهلی‌ها آلودند، و بسیاری دیگر، با تباهی‌ها؛ زبان فارسی ماند و نه تنها کابوس تازیان شد، که تاج سر ایرانی، در بارگاه ترک، مغول و افغان نیز! و بازهم، دلیلی نیست که امروز چنین نشود!


۱۱/۰۹/۱۳۸۵

دلار و پاسدار!


در وبلاگ دیروز تا حدودی مسئلة مواضع جدید راهبردهای غرب در منطقه را در رابطه با ایران گشودیم، ولی این بحث سر دراز دارد، و مطلب را نمی‌توان به این سادگی‌ها احاطه کرد. اگر دیروز در مورد عملیات تشکیلاتی حکومت اسلامی در داخل مرزها سخن گفتیم، مسئلة تبلیغات داخلی و مواضع این تبلیغات‌چی‌ها را تا حدودی مسکوت گذاشتیم. ولی به‌ ناچار به این مطلب باز می‌گردیم، چرا که میان آنچه یک حکومت در عمل انجام می‌دهد و تبلیغات همان حکومت، پیوسته یک شکاف اساسی وجود دارد: دولت‌ها آنچه را انجام می‌دهند در بوق و کرنا نمی‌گذارند. کاملاً بر عکس، مجموعه‌ای شامل بزرگ‌نمائی می‌شود که دولت «علاقه» دارد، تحت عنوان «مواضع سیاسی» خود، به مردم حقنه کند. این برخورد را بهتر است پیوسته در برابر تبلیغات‌چی‌های حکومت‌ها ـ چه ایرانی و چه بیگانه ـ حفظ کنیم، در غیر اینصورت، خود نیز مرعوب همین تبلیغات خواهیم شد. در همین چارچوب به بررسی مقاله‌ای می‌پردازیم که به قلم فردی به نام حسین علائی، تحت عنوان «علت درگیری آمریکا با ایران چیست؟» در تاریخ 7 بهمن‌ماه 1385، در سایت «بازتاب» منعکس شده. مقالة مندرج در این سایت از این نظر انتخاب شد، که آمار مراجعات نشان می‌دهد «بازتاب» در رأس کلیة سایت‌های خبری «محبوب» کشور ایران قرار دارد! و پس از سایت‌های عمومی نظیر گوگل، یاهو و ... از نظر ترافیک، «بازتاب» هفتمین سایت در کشور ایران است، و در صحنة بین‌الملل رتبة 1941 را دارد! به عبارت ساده‌تر، این سایت که مستقیماً زیر نظر گروهی از افراد سپاه‌پاسداران اداره می‌شود، و محسن رضائی دستیار «سردارسازندگی» مسئولیت آنرا عهده‌دار است، یکی از مهم‌ترین مراکزی است که به امر «شکل‌دادن» به افکار عمومی در ایران می‌پردازد.

این مقاله، چون دیگر «تراوشات فکری» جمکرانی‌ها، از کنار مهم‌ترین و اساسی‌ترین داده‌های سیاسی منطقه به طور کلی عبور می‌کند، تا یک پیام مشخص و «کلیشه‌ای»، پیامی که اینک 28 سال از ساخت و پرداخت آن می‌گذرد، به خورد خوانندگان دهد: «شرایط جنگ میان ایالات متحد و حکومت اسلامی برقرار است!» البته همانطور که عنوان شد، در این مقاله‌ مهم‌ترین مسائل منطقه مورد بحث قرار نخواهد گرفت: حضور روسیه به عنوان یکی از قدرت‌های جهانی در مرزهای شمال کشور، حضور هند به عنوان یکی از پرجمعیت‌ترین کشورهای جهان ـ یک قدرت هسته‌ای و فضائی ـ در مدخل ورودی دریای عمان، تمایلات توسعه‌طلبانه و منفعت‌جویانة چین چه در ایران و چه در افغانستان، همگی از حیطة این «بررسی» خارج است! این «بررسی» یک مأموریت اساسی دارد، و آن اینکه چکیدة تمامی تبلیغات حکومت اسلامی را که از طریق منابر، مساجد، کتاب‌های رنگارنگ، روزی‌نامه‌های دولتی، رادیو و تلویزیون، و حتی سایت‌های «مخالف‌نمای» خارج، نزدیک به سه دهه است که در بوق و کرنا گذاشته شده، خود جداگانه بسته بندی کرده تحویل خوانندگان دهد. شاید نویسندة مطلب بالا، خود نیز نمی‌داند که در واقع سخنگوی غربی‌ها شده، چرا که در غیر اینصورت، حداقل جهت حفظ احترام شخص خود می‌توانست در هنگام انعکاس این مجموعة تبلیغاتی، که کشور ایران را طی 30 سال گذشته بمباران کرده، تغییراتی هر چند کوچک اعمال کند؛ ولی همانطور که خواهیم دید تأثیر این تبلیغات بر ذهن و روح گروه‌ عظیمی از مردم ایران،‌ آنچنان عمیق شده که نویسندة مطلب بالا خود در هنگام «بازگوئی»‌ مهملات رادیو و تلویزیون دولتی حکومت اسلامی، شاید به این نتیجه نیز رسیده که «من آنم که رستم بود پهلوان!»

نویسنده جهت توجیه برخوردهای خود این مطلب را با ارائة یک نقل قول از یوشکافیشر، وزیر امورخارجة سابق کشور آلمان فدرال آغاز می‌کند:

«اخيراً صحبت از احتمال حمله نظامي عليه تأسيسات هسته‌اي ايران [...] مطرح مي‌شود. برخي از صاحب نظران اين رويکرد را يک جنگ رواني [جهت] کنار گذاشتن برنامه غني سازي [ایران] مي‌دانند. اما بعضي ديگر از سياستمداران از جمله يوشکا فيشر وزير خارجه سابق آلمان معتقدند که "رويکرد جديد آمريکا به ايران، مراحل اوليه حمله به عراق را در اذهان متبادر مي‌سازد".»

همانطور که شاهدیم، این «تفسیر» صرفاً با بازگوئی تبلیغات غرب در مورد ایران آغاز شده. این خبرگزاری‌های غربی هستند که از ماه‌ها پیش سخن از حملة احتمالی به تأسیسات اتمی ایران به میان کشیده‌اند. و یوشکا فیشر به عنوان یک سیاستمدار غربی نمی‌تواند سخنی خارج از برنامه‌های حزبی و تشکیلاتی خود به زبان آورد. حال اگر یک «مفسر» سیاسی صرفاً با تکیه بر تبلیغات غربی‌ها آغاز به سخن می‌کند، مسلم است که می‌باید «توجیهی» جهت این موضع‌گیری اختیار کند. ولی اصولاً توجیهی در کار نیست؛ این تبلیغات همچون «آیة قرآن» همانطور که هست تحویل ملت ایران داده می‌شود. قرائت مستقیم و عینی این مطلب، فقط می‌تواند بازگو کنندة وابستگی نظام تبلیغاتی حکومت اسلامی به غرب باشد. و محتوائی که این «تفسیر» در مغز خواننده «تخلیه» خواهد کرد، این است که غرب خواستار جنگ است، ولی همان «غرب» ـ یوشکافیشر ـ حتی ایران را عراق دوم هم می‌بیند. ولی این «تفسیر» به بررسی «چراهائی» که این نوع برخورد می‌تواند ایجاد کند، نمی‌پردازد.

نخست اینکه اگر غرب اینهمه علاقمند به برخورد نظامی با ایران است، چرا اینکار را صورت نمی‌دهد، و یا چرا آنزمان که سال‌ها همه روزه به عراق در دورة 8 سالة حکومت کلینتن حمله می‌کرد، با ایران کاری نداشت؟ البته بهانة «مفسر» کاملاً‌ روشن است: «آن روزها ایران تأسیسات اتمی نداشت!» جواب این است که، «عراق هم نداشت!» چرا به صدام حسین حمله می‌شد،‌ و به ایران حمله نمی‌شد؟ در چارچوب تبلیغاتی این «رژیم» برای این سئوالات جوابی وجود نخواهد داشت. در واقع، همین تبلیغات اصولاً تمایل دارد که نه تنها جنگ 8 سالة دولت کلینتن با عراق را نیز «زیرسبیل» در کند، که به طور کلی مواضع «ضدآمریکائی» بعث عراق را نیز کاملاً‌ ندیده بگیرد، ‌ چرا که در غیر اینصورت «دنبالک‌های» تبلیغاتی که این حکومت همچون لحاف «چهل‌تکه»، از 28 سال پیش برای ملت دوخته از «حیض‌انتفاع» ساقط خواهد شد. مقاله با تکیة دوباره بر اظهارات بوش و صاحب‌نظران گمنامی که مسلماً از میان غربی‌ها انتخاب شده‌اند، اینگونه ادامه می‌دهد:

«اعلام استراتژي جديد رئيس‌جمهور آمريکا، [...] ناظرين، اين راهبرد را[...] فشار جديدي بر ايران تلقي کرده‌اند[...]:
1- گسترش [...] و اعزام دومين ناو هواپيمابر به سوي اين منطقه
2- تلاش[...] ايالات متحده، براي رو در روئی[...] کشورهاي عربي حاشيه خليج فارس [با] ايران
3- سفر[...] نخست وزير انگليس به خاورميانه و تلقي از ايران به عنوان "تهديد استراتژيک منطقه"»


شاید اعلام دوبارة مواضع تبلیغاتی نویسندة این «تفسیر» کار را به تکرار مکررات بکشاند، ولی از این امر گریزی نیست. چرا که این تفسیر، نه بر اساس استراتژی «فرضی» دولت ایران، که بر پایة استراتژی دولت‌های غربی بر علیة «منافع ملت ایران» تنظیم شده. نخست اینکه، استراتژی اعلام شده از طرف بوش چه ارتباطی با ملت ایران می‌تواند داشته باشد؟ بوش ایران را به دلیل دخالت در عراق مورد «سرزنش» قرار داده، ولی این «سرزنش» خود قسمتی از موضع‌گیری‌های تبلیغاتی غربی‌هاست؛ همه می‌دانند که آیات عظام در عراق، از دست‌پروردگان دیرینة انگلستان‌اند. و آمریکا زمانی که پای به عراق گذاشت، یک دولت «لائیک» را سرنگون کرد، تا یک حکومت «مذهبی» بجای آن بگذارد. حال چرا می‌باید «تبلیغات کاخ‌سفید» برای «مفسر»‌ حکم «آیة قرآن» را پیدا کند؟ در اینمورد، سئوال بی‌جواب خواهد ماند، همانطور که گفتیم، این «تفسیر» وظیفة اساسی یک مفسر، یعنی تفسیر تبلیغات غرب در مورد ایران را اصولاً‌ کنار گذاشته؛ حکومت اسلامی در بطن این «تفسیر» فقط یک «مصرف‌کنندة» تبلیغاتی است؛ حکومتی وابسته، که از دست تبلیغات ارباب نان می‌خورد. در ثانی، دولت آمریکا به چه دلیل جهت ایجاد فشار بر ایران می‌باید یک ناوهواپیمابر به خلیج فارس اعزام کند؟ کشور ایران، همچون عراق، عملاً فاقد نیروی هوائی است، و جنگده‌های آمریکائی که اینک در عراق حضور دارند، هر گاه مایل باشند می‌توانند اهداف مورد نظر را در قلب کشور ایران مورد حمله قرار دهند؛ از طرف دیگر ایران فاقد نیروی دریائی نیز هست، چرا یک ناوهواپیمابر جدید برای تهدید ایران اعزام شود؟ مگر پیش از اعزام این ناوهواپیمابر، ایران می‌توانسته از مرزهای آبی خود با تجهیزات فعلی نیروی دریائی «محافظت» به عمل آورد؟ و نهایت امر، آنکه می‌گوید این ناو «اعزام شده»، خبرگزاری‌های غربی‌اند، مگر پنتاگون هر گاه ناوی را به منطقه‌ای اعزام می‌کند، می‌باید به «مفسر» سایت بازتاب گزارش بدهد؟ شما از کجا مطمئن هستید که چنین ناوی «اعزام»‌ شده؟

در ادامة این «تفسیر»، نویسنده عملاً کار را به «هذیان‌گوئی»‌ می‌رساند، و ادعاهائی به آمریکا نسبت می‌دهد، که معلوم نیست از کجا آورده. به طور مثال، نویسنده مدعی می‌شود که آمریکا برای به قدرت رساندن یک دولت لائیک به عراق آمده! ولی نویسنده نمی‌گوید، اگر آمریکا علاقمند به یک دولت لائیک در عراق بود چرا صدام حسین را برداشت؟ به دنبال این «ترهات» کار «مفسر» بالا می‌گیرد، و مدعی می‌‌شود که:

«آمريکا براي تسلط بر جهان نياز به سلطه بر‌هارتلند انرژي جهان و منابع عمده انرژي در خاورميانه دارد زيرا گفته مي‌شود که تا ده سال ديگر، بيشتر منابع نفت آمريکا به اتمام مي‌رسد. بنابراين تسلط بر منابع نفت و گاز خليج فارس از اولويت‌هاي سياست انرژي آمريکا است.»

این تفسیر نیز چون دیگر تفاسیر از «منابع» غربی استخراج شده، چرا که غربی‌ها چنین اطلاعاتی را در اختیار «مفسر» ما قرار داده‌اند. آمریکا اگر به خاورمیانه آمده، مسلماً برای حفظ منابع نفتی است، ولی خطر از جانب روسیه، چین و هند بر این منابع سایه انداخته بود. آمریکا از جمکرانی‌ها که خودش با یک مشت ساواکی در روز 22 بهمن، سرکار آورده چه ترسی دارد؟! در ثانی، حتی اگر حضور قدرت‌های بزرگ را هم در منطقه در نظر نگیریم، چگونه باید قبول کنیم که آمریکا به کشور ایران، کشوری که در عمل، بدون اجازة سرمایه‌داری غرب نه قدرت استخراج نفت را دارد و نه قدرت اکتشاف، و حتی حق فروش آنرا، می‌باید در اینجا «حساب» هم پس بدهد! زمانی که در بالا گفتیم، مفسر به این نتیجه می‌رسد که،‌ «من آنم که رستم بود پهلوان!» بی‌جهت نگفته بودیم؛ حال این چند رأس جمکرانی، که با شامورتی و هزار پشتک‌ و وارو، سرشان را در آخورهای محافل درجة سه و چهار غربی‌ها نگاه داشته‌اند تا به دست مردم عاصی کشور تکه تکه نشوند، برای ارتش آمریکا «تعیین تکلیف» می‌کنند! مفسر ما هم گویا قصد «شعبده‌» دارد، مسلم است که تسلط بر منابع نفت و گاز از الویت‌های سیاست انرژی آمریکاست؛ ما ملت نگون‌بخت این مملکت 80 سال است که قربانیان همین «اولویت‌‌ها» شده‌ایم، 28 سال پیش هم حکومت یک دیوانه و مجنون قدرت، به اسم روح‌الله خمینی را همین غربی‌ها برای حفظ الویت‌های‌شان بر ما ملت تحمیل کردند. بله، این حرف‌ها را باید گفت، چرا که اگر به این «جمکرانی‌ها» رو بدهید پای را فراتر خواهند گذاشت،‌ و بازهم با تکیه بر «تفاسیری»‌ که از گزارشگران غربی برایمان «سوغات» می‌آورند، ‌ مدعی خواهند شد که «حاج‌رو‌ح‌الله»‌ را خداوند شخصاً برای آسایش ملت ایران از آسمان بر سر سفرة ما ملت فرستاد!

ادامة ترهات جناب مفسر را کنار می‌گذاریم، چرا که حتی بیش از حد لازم از «ترهات‌پرداز» محبوب‌ترین سایت خبری اینترنت جمکران سخن گفتیم، علاقمندان می‌توانند به این سایت که آزاد است و هیچگونه «ممنوعیتی»‌ نه از داخل و نه از خارج شامل حالش نمی‌شود، مراجعه کرده، متن فصیح این دانشمند جمکرانی را شخصاً مطالعه کنند. ولی در اینجا می‌باید به مطلب مهمی اشاره کرد، و آن اینکه چنین «خزعبلاتی»، پس از آنکه 28 سال مرتباً از طریق روزی‌نامه‌ها، رادیو و تلویزیون تکرار می‌شود، در مقاطعی این شبهه را در افکار عمومی ایجاد خواهد کرد، که بیانگر نوعی «واقعیت» سیاسی است. و خطر دقیقاً از همین نقطه متوجه مردم ایران می‌شود، چرا که متخصصین تبلیغات سیاسی و جنگ‌های تبلیغاتی بخوبی می‌دانند که تکرار یک «دروغ» می‌تواند از همان «دروغ» در افکار عمومی نهایت امر نوعی «واقعیت» بسازد.