۴/۲۴/۱۴۰۱

ژئواستراتژی کله‌قند!

 

 

 

اپیلوگ تئاتر «کمدی ـ سیاسی» سوئدی که تحت عنوان محاکمۀ‌ یکی از عمله‌های حکومت اسلامی در اینکشور بپا شده بود،  با قرائت «حکم» دادگاه به روی صحنه آمد و بالاخره پرده‌ها فروافتاد!  تماشاگران ارجمند هم دست‌افشان و اشک‌ریزان از تئاتر بیرون دویده،  گونه‌های سرخابی و خون‌گرفتۀ سازمان مجاهدین خلق را بوسه‌باران کردند!   نوۀ رضامیرپنج را در کوچۀ بغل تئاتر می‌بینیم که با خاله‌خان‌باجی‌های اصلاح‌طلب و حقوق‌بشری‌های نوبلی و اسلامی و ... ایستاده‌اند و مارمولک‌ به دست فریاد می‌زنند: «انا شریک!»   حکومت ملایان تهران هم خشمگین و دژم فریاد برمی‌آورد:  «این رأی خلاف قوانین است!»  تو گوئی ملایان که قوانین بیابانی یا همان قانون اساسی خودشان را هم همه روزه زیر پای می‌اندازند،‌  «قانون‌شناس» تشریف دارند و به قوانین احترام می‌گذارند!  البته فراموش نکنیم که اینان با سکوتی که بیشتر علامت «رضا»،  و شاید هم علامت «رضاپهلوی» بود،  طی ماه‌هائی که سناریوی دادگاه خیابانی به روی صحنه برده ‌شد،  هیچ برخورد جدی‌ای با سوئد و منافع اینکشور در ایران صورت نداده‌اند!  

 

بله،  این بود فشرده‌ای از اپیلوگ تئاتر «کمدی ـ سیاسی» اخیر!  مسلماً متن نمایش‌نامه که در آن نقش اصلی به فردی به نام حمید نوری واگذار شده بود به امضاء کاخ‌ باکینگهام رسیده است!   همانطور که پیشتر هم در وبلاگ «آب‌نبات چوبی سوئدی» نوشتیم،  ایشان به محض ورود به کشور سوئد،   به دلیل تقاضای چند تن از مخالف‌نمایان حکومت ملایان در فرودگاه استکهلم توسط پلیس بازداشت شدند!   اینکه پلیس سوئد به چه دلیل یک تبعۀ خارجی را به دلیل تقاضای چند خارجی دیگر دستگیر می‌کند،  بماند که فعلاً جای بررسی ندارد!‌  در ثانی،  این مخالفان اگر با حکومت ملایان در ارتباط نبودند،‌  از کجا تاریخ دقیق ورود حمید نوری را به سوئد می‌دانستند؟   باری حاج‌حمید که گویا نور هم به قبرش باریده،  به دلیل همان شکایت چند تن از «افراد»،  ماه‌های مدید جهت «تکمیل» پرونده،  البته در رسانه‌ها «زندانی» شد و ماه‌های طولانی نیز جهت «تفهیم اتهام» در سوئد،   به هزینۀ ملت ایران تفریح کرد،  و در عرصۀ رسانه‌ای «شکنجه» شد،   و بالاخره پس از گذشت نزدیک به دو سال تحمل «زندان»،   به فیض شهادت در دادگاه کشور سوئد نائل آمده،  حکم «طلائی» را دریافت کرد!   البته این بساط هنوز به پایان نرسیده.  حکومت ملایان،‌  باز هم به هزینۀ‌ ملت ایران،  ‌ و در اعتراض به حکم دادگاه خیابانی برای این جانور وحشی تقاضای استیناف خواهد کرد و خلاصه سریال حمید نوری هم‌چنان ادامه خواهد داشت.

 

البته بوی گند ساخت‌وپاخت سیاسی در این پرونده،   از روز نخست مشام آن‌هائی را که غرض و مرضی در این دنیا ندارند آزرده است،  ولی بعضی خوش‌خیال‌ها و هالوها که طی غائلۀ 22 بهمن 57 هم خیلی به امام‌شان دل‌ بسته بودند و نعلین بوگندوی‌اش را می‌لیسیدند،  خوشحال‌اند که «بالاخره یکی از آدم‌کشان رژیم به تله اوفتاد!»   بعضی‌ها هم که اهل بخیه‌اند و یک‌پای‌شان در ایران ملازده و پای دیگرشان در فرنگ زنجیر شده،  نگران‌اند؛  «بالاخره تکلیف ما چه می‌شود؟!»   سیاسی‌بازها و اوباش هم که با هر نسیمی بادبان‌شان را هوا می‌کنند،  امیدوارند؛  «بالاخره نوبت نوکری برای اجنبی و چاپیدن ملت به ما خواهد رسید!»  ولی برای همۀ این‌ها خبر بدی آورده‌ایم.  

 

محکمۀ سوئدی،  حکایت خر و کله‌قند و پنج تومان را تداعی می‌کند!  آورده‌اند که یک روستائی به امید داشتن یک کره‌خر،  ماچه‌الاغ‌‌اش را برای جفت‌گیری به ده همسایه می‌برد.   برای اینکار هم از پیش پنج‌تومان و یک کله‌قند به صاحب نره‌خر پرداخت می‌کند.   ولی هنگام جفت‌گیری،   نره‌خر قزوینی از آب در می‌آید و بجای باردار کردن ماچه الاغ،  ماتحت‌اش را پاره می‌کند!  صاحب خر ناامید و گریان،  به همراه خر «اون‌پاره» راه بازگشت در پیش می‌گیرد،  و در راه،  یک «شهروند»،  یا بهتر است بگوئیم یک »ده‌وند»،  وی را سر در گریبان ‌یافته و می‌‌پرسد: 

ـ عموغلی چه شده؟

  لبخند تلخی بر لب صاحب ماچه‌الاغ نقش می‌بندد:

ـ هیچ؛‌  یک کله‌قند و پنج‌تومان و یک دست کون بدهکار بودیم،  دادیم و آمدیم! 

 

حالا رضاپهلوی و سازمان مجاهدین خلق و اصلاح‌طلبان و خاله‌خان‌باجی‌ها به همراه کادر دیپلماتیک وزارت امور خارجه ملایان را می‌بینیم که ذوق‌زده و دست‌افشان و پای‌کوبان به امید داشتن کره‌خری مامانی به سوی ده همسایه روان‌اند.   ماچه‌خر هم که همراه‌شان نیست؛  در سوئد زندانی شده!   معلوم نیست نره‌خر کذا قرار است در آینده اینان چه نقشی ایفا کند.  اگر خاتون مولوی کدو را ندیده بود،   اینان کدو را خوب دیده‌اند،  آن یکی را ندیده‌اند.

 

ولی از شوخی گذشته،   این بساط ریشه در مسائل دیگری دارد که سعی می‌کنیم تا حد امکان آن را بشکافیم.  نخست بگوئیم،  حاکمیت در کشورهای اسکاندیناوی،  و خصوصاً سوئد که گل‌سرسبدشان به شمار می‌آید،  از دوران بروبیای آدولف‌ هیتلر به صراحت نشان داده که پیرو سیاست‌های انگلستان است.  کسانی که مایل به بررسی روابط اسکاندیناوی با دربار انگلستان‌اند می‌توانند به ادبیات گسترده‌ای که در این مورد در دسترس است مراجعه کنند.   در ثانی،  دولت سوئد که همین چند روز پیش،   باز هم به صلاحدید انگلستان،  رسماً اعلام داشت که پناهندگان کرد را به ترکیه تحویل می‌دهد،  تا نظر مثبت ترک‌ها را برای عضویت سوئد در ناتو جلب کند،  گه‌زیادی خورده که «طرفدار حقوق بشر» شده. 

 

ثالثاً،  مسئله‌ای که برخی رسانه‌ها تحت عنوان «ارتباط» پروندۀ احمد‌رضا جلالی با حمید نوری» پیش انداخته‌اند نیز دیوار ‌آتشی است جهت پنهان داشتن واقعیات ژئوپولیتک.  یادآوری کنیم که مدت‌هاست یکی از اتباع سوئد به نام دکتر جلالی را ملایان در ایران به جرم جاسوسی دستگیر کرده‌اند.   امروز گروهی وانمود می‌کنند که دولت سوئد قصد دارد با محاکمه و به زندان انداختن نوری،  جلالی را نهایت امر با وی «معاوضه» کند!   در همینجا بگوئیم،  این نوع ادعاها بجای رد گم کردن،   توضیح واضحات خواهد شد. 

 

چرا که اگر برای آزادی احمدرضا جلالی،   دولت سوئد حاضر شده چنین هزینه‌ای در سطح جهانی پرداخت کند،  و دادگاه‌های سوئد را اینچنین نازل و بی‌ارزش بنمایاند،‌  چنین استنباط می‌شود که جلالی نه فقط جاسوس است که در رأس یک شبکۀ کلان جاسوسی و توطئۀ جهانی قرار گرفته‌.  نخست بپرسیم،   در خرتوخری که حکومت ملایان در کشورمان به راه انداخته،  اصولاً جلالی برای چه کاری به ایران رفته بود؟  باز هم از خودمان می‌پرسیم،   اگر طی سال‌های متمادی،   افراد دوتابعیتی زیادی در ایران به دلائل مختلف بازداشت شدند و گروهی از اینان همچون زیبا کاظمی،   حتی در زندان‌ها توسط شکنجه‌گران به قتل رسیدند،  چرا هیچ دولتی در خارج از اینان حمایت نکرده است؟  چه شده که اینک دولت سوئد بر اساس اظهارات برخی رسانه‌ها برای احمدرضا جلالی می‌باید اینهمه «مایه» بگذارد؟  

 

ولی ریشه‌های استعماری حکومت ملایان علنی است،  و به همین دلائل با بررسی رفتار و گفتار این حکومت نمی‌توان برای این دست سئوالات پاسخ قابل‌قبولی ارائه داد.  به استنباط ما دستگیری جلالی و دیگر دو تابعیتی‌ها در ایران کار دولت ملایان نمی‌تواند باشد.   اینان همانطور که بارها نشان داده‌اند خود از جمله نوکران و توطئه‌گران وابسته به غرب‌اند.  همه روزه ایرانیان پرشماری از خارج پای به کشور می‌گذارند،  در میان‌شان دوتابعیتی،  مقیم و حتی پناهنده هم دیده می‌شود.  چه شده که به یک‌باره فردی را دستگیر کرده،   ماه‌ها سین‌جیم به راه می‌اندازند؟   در نتیجه،  می‌باید قبول داشت که شبکۀ دیگری که از قابلیت‌های اطلاعاتی و ضداطلاعاتی واقعی برخوردار است این افراد،   وظایف و اهداف‌شان را شناسائی کرده؛  و همین امر باعث دستگیری‌شان می‌شود.  خلاصه اهدافی ژئوپولیتک در میان است.    

 

بررسی اهداف ژئوپولیتک را در این وبلاگ در پرانتز می‌گذاریم،  ولی می‌باید قبول داشت که برنامۀ «مفرح» دستگیری و محاکمۀ حمید نوری در سوئد،  چند واقعیت تکاندهنده در مورد شبکۀ مخالف‌نمایان و ارتباطات‌‌شان با حکومت ملائی را علنی کرده است.   ما بارها گفته‌ایم که اعضای این شبکه از هر دست و هر قماش،  ‌ با حکومت آخوندک‌ها در ایران،  از منظر ژئواستراتژیک هم‌سو است؛  اینان سر در آخور واحدی دارند؛  به محافل غربی وابسته‌اند؛  سخنگوی این محافل‌اند،  و در چارچوب منافع‌ آنان عمل می‌کنند.  حمایت جملگی اینان از جریان زلنسکی در اوکراین،  به هر دلیل و به هر برهانی،  فقط نشاندهندۀ هم‌سوئی اینان با غرب بود.  اگر هم کسانی‌ در حکومت ملائی تهران از زلنسکی حمایت علنی نکردند،  به این دلیل بود که نمی‌توانستند حمایت‌شان را علنی کنند.  ولی روند مسائل در ایران نشان ‌داد که دل‌شان با زلنسکی است.  در نتیجه،   اگر طی یکصدسالی که از حضور رسمی استعمار در ایران می‌گذرد،   این جریانات سیاسی در مقاطعی دست به خون یکدیگر آغشته‌اند،   به دلیل وابستگی‌شان به محافل ضدایرانی است،  نه به دلیل استقلال و مخالفت‌شان با یکدیگر. 

 

با در نظر گرفتن تمامی این واقعیات،  خروجی محاکمۀ نوری،  برخلاف تصور برخی حضرات،  برای تشکل‌های سیاسی نانی به تنور نخواهد چسباند.  این برنامه صرفاً تبلیغاتی است،  و اهداف دیگری دنبال می‌کند.  این را بگوئیم که جریانات سیاسی،   چه در داخل و چه در خارج از ایران در برابر کمدی محاکمۀ نوری،   همه با هم «کنار» آمده‌اند؛  دست‌شان هم به تدریج در برابر ملت ایران باز خواهد شد.   اگر رضاپهلوی بجای هارت‌وپورت‌های توخالی هم امروز سوار هواپیما شده به تهران برود،  مسلم بدانیم حامیان‌اش در دولت و مجلس و بیت‌رهبری از وی حمایت خواهند کرد.   ظریفی سال‌ها پیش می‌گفت،   تفاوت رضاپهلوی با خامنه‌ای یک تیغ ناست سوسمارنشان،  یک دست کت‌وشلوار،  و چند شیشه ادوکلن است.   متأسفانه روند مسائل این واقعیت تلخ را به خیلی‌ها ثابت کرد.     

 

ظاهراً جنگ در اوکراین فشار روسیه،  چین و هند را در سطح جهانی بر منافع محافل غربی تشدید کرده است.   امروز غرب بیش از پیش نیازمند متمرکز کردن نیروهای وابسته به خود شده.  سفر اخیر بایدن به خاورمیانه نیز نشانه‌ای است از همین نیاز.   در مورد ایران،  دادگاه حمید نوری نشان داد که نیروهای وابسته به غرب به همان اندازه در رأس حکومت ملایان جا خوش کرده‌اند که در خارج از مرزها.  ولی جنگ‌زرگری اینان با یکدیگر رو به پایان دارد،   و نهایت امر مجبور خواهند شد اتحاد «مقدس‌شان» را در برابرمان علنی کنند.               

 

 

 

 

      

 

 

 

          

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 


۴/۱۹/۱۴۰۱

دون‌کیشوت‌های مرز پر گهر!

 

 

ظاهراً جماعت «شاه‌الله» تا حدودی از مواضع جنگ‌جویانه‌اش عقب‌نشینی کرده‌؛  حمایت‌های شداد و غلاظ محافل واشنگتن‌نشین از بازگشت آریامهریسم‌ به ایران تضعیف شده.   ولی فراموش نکرده‌ایم که همزمان با برافراشته شدن علم‌وکتل آریامهریسم توسط رضا پهلوی،   گروهی تحت عنوان «جبهۀ ملی برون‌مرزی» حمایت خود را از علم‌وکتل ایشان اعلام داشت!‌  و زمانیکه آب‌ها از آسیاب استبداد شاهنشاهی فروافتاد،  کاشف به عمل آمد که گویا اینان اصلاً «وجود خارجی» ندارند،  و ارتباطی هم با جبهۀ کذا نمی‌توانند داشته باشند.  راست و دروغ این مسئله گردن همان‌ها که می‌گویند.  ولی منصفانه بگوئیم،   عملکرد جبهۀ ملی،  حداقل طی بلوائی که ملایان و ساواک و ارتش شاهنشاهی تحت عنوان «انقلاب اسلامی» در کشور به راه انداخته بودند،  و منجر به کودتای 22 بهمن 57 شد،   به صراحت نشان داد که به مواضع این جماعت نمی‌باید اطمینان داشت.  

 

جبهۀ ملی در اطلاعیۀ اخیر خود رسماً به دلائلی که مسلماً قابل توجیه نیز می‌تواند باشد،   به رضا پهلوی حمله‌ور ‌شده،  و تناقض‌گوئی وی را نکوهش کرده.   ولی همین جبهه در جنگ‌آوری «آزادیخواهانه‌اش» فراموش کرده که خود نیز در زمینۀ افکار و کردار هیچ کارنامۀ درخشانی ندارد.  این جبهه،   هم در رفراندوم روح‌الله خمینی به «جمهوری اسلامی» رأی مثبت داد؛  هم قانون اساسی ولایت فقیه را تأئید کرد؛  ورای آن،  در انتخاباتی که اوباش و ملایان به راه انداختند شرکت فعال نیز داشته است!   خلاصه تا زمانیکه ملایان آب پاکی روی دست‌‌اش نریختند و از دستگاه خلافت هزارۀ سوم اخراج‌اش نکردند،   جبهۀ کذا از دست‌بوسی ملایان قدمی عقب نگذاشته بود.   در نتیجه،‌  کلاس درس دمکراسی سیاسی‌ که این «جبهه» برای رضا پهلوی باز کرده مضحک است.  طی بحران سال 1357،  و در دوران وانفسائی که منجر به کودتای 22 بهمن شد،  از اینان مواضع انسانی و منطقی در حمایت از دمکراسی سیاسی به چشم ندیدیم!  اینان شاپور بختیار را از جبهۀ ملی اخراج کردند؛  به دست‌بوس روحانیت شیعه،  در پاریس شتافتند؛   نهایت امر با حمایت همه‌جانبه از بلوا،   به نهادهای ضددمکراسی یعنی روحانیت شیعه،  ارتش،  ساواک و حلقه‌های اوباش شهری چراغ سبز دادند تا ملت ایران را تحت عنوان «انقلاب» به گروگان بگیرند.   حال چه شده که یک جریان سیاسی با چنین پروندۀ سیاه و سابقۀ ضدیت علنی‌اش با دمکراسی‌،  به دیگران درس دمکراسی می‌دهد؟!

 

در این مرحله است که عملاً پای به میدان «گفتمان سیاسی» ایران می‌گذاریم.   گفتمان بیمارگونه‌ای که کلیۀ جریانات سیاسی به دلائلی که مسلماً ورای یک وبلاگ می‌باید بررسی شود به آن آلوده شده‌اند.  جهت گشودن فصلی در این باره،   نخست می‌باید تأثیرات مخرب استبداد استعماری بر تفکر سیاسی کشورمان را مورد بحث قرار دهیم.  سپس به بررسی شکل‌گیری نهادها و تشکل‌های متفاوت بر محور این گفتار بیمارگونه می‌پردازیم،  و در آخر چشم به راه خروج از این معضل می‌شویم.   پس در آغاز برویم به سراغ تأثیرات مخرب استبداد استعماری.

 

استبداد در تاریخ ایران پدیده‌ای رایج بوده است.  حتی در آخرین دهه‌های قرن نوزدهم که غرب به تدریج پای به میدان روابط سیاسی و اجتماعی‌ نوین می‌گذاشت،  ایران هنوز در دامان استبداد سیاه قرون‌وسطائی اسیر بود.  این شرایط غیرانسانی تا آغاز تحولاتی که جنبش مشروطه به همراه آورد ادامه یافت،  هر چند این جنبش به دلائلی در میانۀ راه از حرکت بازایستاد.   تبعات جنگ اول جهانی،  شکل‌گیری دولت بلشویک در مرزهای شمالی،  هم‌گامی و همراهی ارتجاع داخلی ـ  هنگ‌های قزاق‌،  روحانیت شیعه و فئودال‌های طرفدار استبداد ـ   دست در دست قحطی و بلایای پساجنگ در ایران،  تیر خلاص را نهایت امر به مشروطه شلیک کرد.  در این مقطع بود که سلطنت سنتی قاجار فروریخت و با آغاز حکومت میرپنج،  که بعدها سلطنت پهلوی نام گرفت،  دستگاه استبداد سنتی جای خود را به استبداد استعماری سپرد.        

 

بحران در گفتمان سیاسی کشور در عمل از همین مرحله آغاز شده بود.  چرا که با شروع دخالت مستقیم و بی‌قیدوشرط خارجی در امور کشور،   محافل سیاسی متفاوت در مسیر منافع گروهی‌شان و با بهره‌گیری از حمایت‌های فرامرزی به این گفتمان بیمارگونه میدان ‌دادند.   و از آنجمله‌اند،  حامیان غرب‌گرائی،   مخالفان غرب‌گرائی،   ملی‌گرایان دوآتشه،  اسلام‌پرستان،  بلشویک‌ها،  انقلابیون چپ‌گرا،  و ...  ولی مطلب جالب توجه اینکه برخلاف بسیاری کشورهای استعمارزده،  در ایران هیچ‌یک از این جریانات نتوانست از مرحلۀ «محفل» پای بیرون گذارده،‌    تبدیل به حرکتی مسئول با اهداف مشخص سیاسی شود.   خلاصۀ کلام،  استبداد استعماری رابطۀ گفتمان سیاسی را با جامعه از پایه و اساس قطع کرد؛  در این راستا،  محفل‌بازان و محفل‌نشینان بدون کوچک‌ترین ارتباطی با نیازهای اجتماعی و اقتصادی کشور تبدیل ‌شدند به «سیاستمدار!»          

 

«محافل» وابسته به استعمار که اینچنین پای به میدان سیاست کشور گذاردند،  بدون هیچگونه ارتباط واقعی با جامعه،  و بدون مرام‌نامه،  ایدئولوژی و دیگر ضرورت‌های فعالیت سیاسی،  یا نام «حزب» برخود می‌گذاردند و یا دست‌اندرکار تشکیل حکومت می‌شدند!  پر واضح است که طول عمر چنین «احزابی» از چند هفته فراتر نرود؛  و باز هم مسلم بود که حکومت‌هائی که اینچنین تشکیل می‌شد کاری با صلاح و فلاح ملک و ملت نداشته باشد.  جالب‌تر اینکه،  بی‌توجهی این نوع حکومت‌ها به واقعیات اجتماعی،  سیاسی،  اقتصادی و حتی هنری و فرهنگی در ایران،  باعث گسترش حمایت‌شان از جانب سیاست‌های فرامرزی می‌شد.   خلاصۀ کلام،  استعمار از طریق حمایت از این حکومت‌های خلق‌الساعه و بی‌ریشه،  به نوعی جنون اجتماعی در کشور دامن می‌زد.   به طور مثال،  «گفتمان سیاسی» دوران میرپنج،  علیرغم وابستگی تام‌وتمام دستگاه حکومت به دربار انگلستان،  وطن‌پرستی و ملی‌گرائی معرفی می‌‌شد؛  آریامهریسم که در واقع با توپخانۀ غرب به بنیاد اقتصاد و بافت طبقات و اجتماع کشور حمله‌ور شده بود،   ورود به دروازه‌های «تمدن بزرگ» نام می‌گرفت؛  و خمینی‌ایسم که در عمل چیز نبود جز نماد نفرت قشر ملا و بازاری از هر آنچه رشد و تحول و پیشرفت و انسانیت در جامعه می‌توانست باشد،   «انقلاب ملت ایران» جهت دست‌یابی به اهداف بزرگ معرفی می‌شد!     

 

با این وجود،  با «انقلاب اسلامی»،   علیرغم تمامی نکات منفی‌اش فضای سیاسی کشور به میدان دیگری نیز پای گذارده بود.   میدانی که بیشتر نتیجۀ جبرزمان بود،   تا خواست سیاست‌های استعماری.   «میدان نوین» را مدیون مهاجرت گستردۀ ایرانیان به خارج از کشور،  رشد شبکۀ ارتباطات جهانی و اینترنت،  و خصوصاً حضور فعال قدرت‌های غیرغربی در فضای سیاست‌جهانی هستیم.  به عبارت ساده‌تر،  مخیلۀ ایرانیان از مونوپول تصویرسازی و تصوربافی محافل سرمایه‌داری غرب پای بیرون ‌گذارده بود،   و به این ترتیب،  مونوپول گفتمان سیاسی نیز هر چه بیشتر از چنگ هیئت‌حاکمه‌ای که خود محصول سیاست غرب بود،  خارج می‌شد. 

 

در این مرحله بود که سیاست‌های استعماری،   نگران آیندۀ چپاول‌های منطقه‌ای‌شان شده،   از طریق گسترش شبکه‌های اطلاع‌رسانی، پای در تشکیل یک محور اصلی جهت تحمیل  «گشتاورهائی» برای گفتمان سیاسی شدند.   وظیفۀ اصلی این «گشتاورها» قرار دادن «گفتمان سیاسی» بر محورهائی مشخص و از پیش‌تعیین شده است.  به این ترتیب،  با استفاده از هیاهوی شبکه‌های اجتماعی،  و رادیوهای رنگ‌وارنگ،  عناصر نوین بدون تأئید قبلی از جانب سیاست‌های استعماری در «گفتمان سیاسی» کشور پای نخواهد گذارد.  این «گفتمان بیمار» به این ترتیب مورد حمایت قرار می‌گیرد،  و تحولات آیندۀ آن نیز تحت نظارت قرار خواهد داشت.   البته در این مختصر بررسی تمامی این گشتاورها امکانپذیر نیست،  در نتیجه،  به مهم‌ترین‌شان نیم‌نگاهی می‌اندازیم. 

 

نخستین «گشتاور» در گفتمان سیاسی ایران همان «اصالت انقلاب» است.  رادیوهای خارجی،  شبکه‌های داخلی،  و ... هیچکدام در مطالب‌شان این «اصالت» موهوم را به زیر سئوال نخواهند برد.   احدی در اوپوزیسیون نیز از خود نمی‌پرسد،   چه شده که نزد تمامی گروه‌های سیاسی،  از سلطنت‌طلب و راست‌گرای مذهبی و افراطی گرفته،  تا چپ‌ استالینیست و لنینیست و ... همگی «انقلاب» را قبول کرده‌اند،  و از نقش شبکه‌های استعماری در داخل و خارج در شکل‌گیری آن سخنی به میان نمی‌آورند؟  اگر حکومتی‌ها در داخل و خارج همه روزه قربان‌صدقۀ «انقلاب اسلامی» می‌روند،   سلطنت‌طلب‌ها ادعا دارند که،  «مردم چشته‌خور شدند؛  پیشرفت‌ها را ندیدند؛  اشتباه کردند؛  انقلاب شد!»   مذهبی‌های فرامرزی می‌گویند: «آفرین بر امت مسلمان و انقلابی؛  آخوندها انقلاب را خراب کردند!»  چپ‌ها هم مدعی‌اند که،  «انقلابی واقعی صورت گرفت؛  خیانت لیبرال‌ها آن را به بیراهه کشاند!»  

 

ولی اشتباه نکنیم،  این سخنان و برخوردها فقط آب به آسیاب همان گفتمان سیاسی «بیمار» می‌ریزد.  و اگر همگی اینان پیرامون گشتاور کذا در گردش‌اند دلیل دارد.  سلطنت‌طلب نمی‌تواند قبول کند که ارتش شاهنشاهی به دستور آمریکا اعلیحضرت‌اش را از کشور با اردنگ بیرون انداخته.   چرا که جهت برپائی تخت سلطنت نیازمند همان ملایان و سپاه‌پاسداران،  ساواما و دیگر تشکل‌هاست!  مذهبی‌ها،  از جمله همین جبهۀ ملی که بالاتر از آن سخن گفتیم نیز به گفتمان سیاسی بیمار پروبال می‌دهند چرا که،‌   خود تا گریبان به محافل مذهبی وابسته‌اند و قبول نمی‌کنند که بنیاد شیعۀ اثنی‌عشری پدیده‌ای است ضدانسانی و صرفاً استعماری.   و در آخر،  چپ‌ها نیز عملۀ همین «گفتمان‌سازی» شده‌اند،  چرا که اگر هبوط را به گردن لیبرال‌ها نیاندازند،  می‌باید توضیح دهند چگونه جنبش‌های به اصطلاح مارکسیست،  به اعماق فاضلابی شیرجه زدند که دستگاه سرمایه‌داری آمریکا جهت بهینه کردن منافع‌اش در منطقه حفر کرده بود!                    

 

دومین گشتاور در این گفتمان سیاسی بیمارگونه،  واژگان مردم،  ملت،  امت،  ایرانیان،  و ... است.  تمامی تشکل‌هائی که بالاتر به ‌آنان اشاره کردیم،  در گفتمان‌شان از این واژگان استفاده می‌کنند،  هر چند معلوم نیست روی به چه جماعتی دارند.  باید پرسید این جماعت از چه نوع است و چه خاصیتی دارد،  که سلطنت‌طلب،  جمهوری‌خواه،  مارکسیست،  مذهبی، آخوند و ... همه به آن دخیل بسته‌اند و از آن معجزه می‌طلبند،  و برای بهزیستی‌اش جان‌فشانی‌ها کرده و می‌کنند!   رضا پهلوی مرتب می‌گوید،  «ملت ایران!»  یک‌بار از حامیان‌اش تحت عنوان «سلطنت‌طلب» نام نبرده! تو گوئی سلطنت طلبی را جرم به شمار می‌آورد.    جنبش‌های چپ‌گرا نمی‌گویند،  «طرفداران استبداد مارکسیستی!»  می‌گویند، «کارگران،  زحمت‌کشان،  زنان،  و ... و مردم!»  ملایان نمی‌گویند،  خشک‌فکران بازار و حوزه،  و یا اوباش جیره‌خوار وزارت ‌اطلاعات،  می‌گویند،  «مردم مسلمان و مخلص و انقلابی!»   به عبارت دیگر،  تمامی این جریانات یک واژۀ «مردم» در آستین گرفته‌اند،  و از آنجا که فضای استبداد در کشور جائی برای تعیین واقعی شمار هواداران هر جریان سیاسی باز نمی‌گذارد،   تک‌تک این جریانات خود را در اکثریت می‌بینند؛   حمایت «مردم» را دارند؛  و این حکومت که معلوم نیست از کجا آمده،   با تکیه بر گشتاور بیمارگونۀ «اصالت انقلاب»،  گویا جلوی فعالیت «سازندۀ» این اپوزیسیون محبوب و مردمی را گرفته!

 

جهت روشن‌تر شدن مطلب،   در این مبحث به متنی ارجاع می‌دهیم که سال‌ها پیش تحت عنوان «وانهادگان» در همین وبلاگ نوشته‌ایم.  در این مطلب عنوان کرده بودیم که در جریان شکل‌گیری استبداد در جامعه،  «اجماع» به عنوان شالودۀ وانهادگی عمل می‌کند،  و وانهادگی‌ای که نتیجۀ اجماع باشد،   به نوبۀ خود به توهم قدرت نزد جریانات سیاسی،  چه حاکم و چه محکوم دامن خواهد زد.    در این راستا،  یک جریان سیاسی که تعداد هواداران‌‌اش از شمار انگشتان ‌دست هم فراتر نمی‌رود،  خواهان در دست گرفتن سکان ادارۀ کشور می‌‌شود،  و حکومتی که بدون سوبسید،  تهدید و ترغیب‌مالی مشکل می‌تواند یک تظاهرات چند صد نفره در کشور به راه بیاندازد،  خود را بازتاب حمایت‌های «میلیونی ملت مسلمان» معرفی می‌کند.

 

خلاصه بگوئیم،  این گفتمان بیمار سیاسی،  چه در ویراست پیش‌اینترنت،  و چه در وضعیت کنونی،  بیش از یک سده است که بر جامعۀ ایران سایه انداخته،   و راه‌بندی است جدی بر هرگونه تفکر،  استدلال، و پیشرفت و گشایش در فضای سیاسی کشور.   تنها راه خروج از این بن‌بست،  مشخص کردن اهداف و مسیرهای مورد نظر گروه‌های سیاسی است،  که می‌باید به قول فرانسوی‌ها «گربه را،  گربه بخوانند!»  به عبارت ساده‌تر،  مواضع‌شان را نه در پناه گشتاور ساختگی گفتمان‌های رایج و از پیش‌تعیین شده،  که در چارچوب اهداف روشن سیاسی،  اقتصادی،  فرهنگی و ... ارائه دهند.   اگر چنین روش واقع‌گرایانه‌ای در میان گروه‌های سیاسی پای گیرد،   حکومت نیز به نوبۀ خود مجبور خواهد شد دست از «مردم، مردم،  ملت، ملت،  امت، امت» برداشته،  و بگوید در ایران برای تأمین منافع کدامین قشرها نان به تنور می‌چسباند.   

 

در شرایطی که بحرانی اقتصادی و فراگیر می‌رود تا صدها تریلیون دلار پس‌انداز و مایملک خانواده‌ها را در سطح جهانی به زباله تبدیل کند،  تحولات اجتماعی‌ای که نتیجۀ محتوم قحطی،  گرسنگی،  بحران‌های مالی،  ورشکستگی بانک‌های مرکزی و ... خواهد بود،  ایجاب می‌کند که ایرانیان،  هم در داخل و هم در خارج خواستار مسئولیت‌پذیری بیشتر از سوی سیاست‌مداران مدعی مخالفت با حکومت ملایان شوند.   باشد تا اینان دست از گله‌گزاری و توجیه اعمال غیرقابل توجیه‌شان برداشته،  بجای حملۀ دون‌کیشوت‌وار به آسیاب‌های‌ بادی،  حداقل در حد تنویر افکار و روشنگری مسئولیت بپذیرند.      

 

       

 

 

 

 

 

 

 

 

 


۴/۰۴/۱۴۰۱

کور، کوزه، کولونا!

 

 

طی روزهای اخیر،  فعالیت محفلک‌های سیاسی پیرامون ایران و مسائل مبتلا به کشورمان شدت گرفته.   از یک‌سو،  با اخراج مقتدی‌صدر و اوباش‌ هوادارش از مجلس قانونگزاری عراق،  شاهد فروپاشی کاخ پوشالی شیعی‌گری در عراق هستیم.  و از سوی دیگر،  حسین طائب،  رئیس آدمکشان بیت‌رهبری پس از نوش‌جان کردن کتکی جانانه مقام و منزلت را رها کرده و خانه‌نشین شده.  البته در بولتن‌نامه‌های ولایت‌فقیه که تحت عنوان روزنامه از آن‌ها یاد می‌شود،  کتک خوردن حضرت «غایط‌الله» را تحت پوشش «تلاش جهت ترور ایشان» به خورد عوام داده‌اند!  و خود از این مجمل،‌   بخوانید حدیث مفصل.   اگر به این مجموعه تحولات،   سفر لاوروف،   وزیر امور خارجۀ روسیه به ایران و همزمان دیدار هول‌هولکی وزیر امور خارجۀ اتحادیه اروپا به تهران را اضافه کنیم،  خواهیم دید که عقب‌نشینی ارتش سازمان آتلانتیک شمالی از شهر «سو‌رودونتسک» نه پایان،  که آغاز کار است.  و سر گندۀ حرکت روسیه به سوی شرق اروپا،   هنوز برای پایتخت‌های غربی،  و خصوصاً برای محافل وابسته به غرب در تهران زیر لحاف است.

 

در مطلب امروز نیم‌نگاهی می اندازیم به هواداران «دمکراسی اوکراین» در میان ایرانی‌نمایان، سپس می‌رویم به سراغ «شاه‌پرستان» جدید و در پایان نیز می‌پردازیم به وضعیت ایران در برابر گسترش سیاست‌های روسیه و چین،  عقب‌نشینی مداوم آمریکا و موضع‌گیری‌های حکومت ملایان.  پس نخست برویم به سراغ اوکراین دوستان شیعی!

 

همانطور که بالاتر عنوان کردیم،  عقب‌نشینی ارتش ناتو از سورودونتسک،  از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.   یادآور شویم شبکه‌های غربی،  از نیروی نظامی‌ای که در برابر ارتش روسیه ایستاده تحت عنوان «ارتش اوکراین» یاد می‌کنند،  ولی چنین ارتشی اصولاً وجود خارجی ندارد.  نیروهای نظامی در اوکراین تحت رهبری مزدوران مسلح خارجی ـ  عموماً انگلیسی، آمریکائی و وابستگان به بازار مشترک بریتانیا ـ  عمل می‌کنند.  تجهیزات نظامی،  کارشناسی و حمایت‌های لوژیستیک و اطلاعات و ضداطلاعات نیز توسط پنتاگون در اختیارشان قرار می‌گیرد.  حال اگر با اینهمه «آفتابه و لگن» گروه‌های مسلح مذکور مجبور به عقب‌نشینی شده‌اند،  می‌باید پذیرفت که حال و روز پایتخت‌های غربی در اوکراین بسیار نامساعد است. 

 

از سوی دیگر، در گیرودار بساط اوکراین،  «کشورک» لیتوانی با یک میلیون سکنه،  سینه‌اش را در برابر ارتش روسیه سپر کرده و با نقض مقاوله‌نامه‌های امضاء شده،   ارتباط زمینی منطقۀ کالینینگراد با روسیه را قطع کرده!   به عبارت ساده‌تر،  بعضی‌ مقامات در اینکشور به مسکو چشمک‌ می‌زنند که بعد از اوکراین قدم رنجه فرموده،  سری هم به ما بزنید!  این مسائل به صراحت نشان می‌دهد که تأکیدات مکرر و پیوستۀ مقامات آمریکائی بر «طولانی» بودن بحران اوکراین،   معنائی جز بازگشت قدرتمندانۀ روسیه به اروپای شرقی نمی‌تواند داشته باشد.   در افق چنین تحولات فراگیری،  برای آندسته از ایرانیان و ایرانی‌نمایانی که پس از آغاز عملیات نظامی روسیه در اوکراین،   سریعاً به آغوش آمریکا پریده،   خودشان را لوس می‌کنند و سرود «اوکراین،  اوکراین» می‌خوانند آیندۀ سیاسی روشنی نمی‌توان ترسیم نمود.  و در همین چارچوب است که برکناری برخی «مقامات» ملائی،  و عقب‌نشینی‌های حجج اسلام از مواضع‌شان،  اینجا و آنجا می‌تواند مورد تحلیل قرار گیرد.  

 

نخست بگوئیم که جنگ در اوکراین،  برای برخی مقامات ایالات‌متحد و هم‌پالکی‌های اروپائی‌شان تبدیل شده به بهانۀ مناسبی جهت ترسیم مجدد خط «شمال ـ جنوب» در مرزهای ایران و روسیه.  به عبارت ساده‌تر،  اگر ناگهان شاهد «اجماع» ایرانی‌نمایانی از قماش ملاممد خاتمی،  احمدی‌نژاد،  چریک‌های فدائی خلق،  مجاهدین «نستوه»،  جبهۀ ملی،  پان‌ایرانیست‌ها و خصوصاً رضا پهلوی پیرامون حمایت از اوکراین هستیم،  و همگی هم‌سنگر زلنسکی،  عروسک کوکی سازمان آتلانتیک شمالی شده‌اند،   بی‌دلیل نیست.  اینان نخست در خواب و خیال از پیش خط کذا را ترسیم کرده‌اند،  و اینک به حساب خودشان می‌خواهند پس از ترسیم خط کذا توسط آمریکا ـ   نوعی بازگشت به تنظیمات جغرافیائی دوران جنگ‌سرد ـ  در سنگر «خوب و حق» لنگر بیاندازند.   یعنی تحت حمایت آمریکا باشند؛  در «دمکراسی» سازمان سیا قرار گیرند؛   دلار پشت‌سبز دریافت دارند؛  و روزنامه‌های غربی عکس‌های‌شان را مرتباً چاپ کرده،  برای‌شان تبلیغات به راه بیاندازند.   اینهمه،  در شرایطی که هنوز موفقیت آمریکا در ترسیم مجدد خط کذا از مرحلۀ توهمات و اوهام پنتاگون فراتر نرفته.

 

در همین چارچوب شاهدیم که حتی،‌  کاترین کولونا،  وزیر امور خارجۀ فرانسه نیز «طرفدار» رضا پهلوی شده!    البته شتر خانم کولونا سرشناس‌تر از ‌آن است که ایشان بتوانند با آن دولادولا سواری کنند و اینوروآنور بروند.  خانم کولونا از جمله دست‌راستی‌های تندرو فرانسه به شمار می‌روند و از نورچشمان ژاک شیراک،  رئیس جمهور انگلیسی‌مسلک اینکشور بوده‌اند!  در نتیجه سخنرانی ایشان در حمایت از رضا پهلوی بیشتر به معنای حمایت دربار انگلستان از شاه‌بازی در ایران می‌باید تلقی شود.

 

طی دهه‌های متمادی روال کار چنین بوده که آنگلوساکسون‌ها زمانی که خود را برای بحران‌سازی و سربازگیری و لشکرکشی خیابانی در ایران آماده می‌کنند،  نقش «دوست داشتنی» و سرنوشت‌ساز را به فرانسوی‌ها بدهند.  یادمان نرفته که در چارچوب همین روال،  روح‌الله خمینی،  آدمکش شیعی‌مسلک را دولت فرانسه برای‌مان در پاریس چقدر خوب «تروخشک» می‌کرد.  اگر این روضه‌خوان خونخوار را به طور مثال به لندن و یا واشنگتن برده بودند،   مسلماً هیزم‌اش اینهمه «گُر» نمی‌گرفت.   اینک نیز آنگلوساکسون‌ها دوباره فرانسه را برای ملت ایران علم کرده‌اند تا  برای‌مان «گُه» دیگری عروس کنند.   و اینبار «گُه» کذا به قول خانم کولونا خیلی هم «دمکراسی» است!  نمی‌دانستیم آریامهری‌ایسم را می‌باید دمکراسی‌ تلقی کنیم!  

 

البته،  فراموش نکنیم که طی چند دهۀ اخیر،  غربی‌ها به همان کوری می‌مانند که با یک کوزۀ ‌شیره در خیالاتش به گله‌دار بزرگی تبدیل شده بود و زمانیکه در توهمات‌اش گرگ‌ها به گله خیالی‌ حمله‌ور شدند،  برای دور کردن‌ آن‌ها عصایش را آنچنان به این‌سوی و آنسوی ‌زد که کوزۀ شیره را شکست و امیدهای‌اش را بر باد داد.   و در این روز و روزگار همه جا پر شده از کور و کوزۀ شیره!   مسلماً کوزۀ شیرۀ ایران،  از کوزه‌های عراق،  سوریه،  ترکیه،  اردن،  عربستان و حتی افغانستان هم بزرگ‌تر و گرانقیمت‌تر است.   به همین دلیل خانم کولونا به طمع بهره‌برداری از کوزۀ کذا،   با شیرین عبادی،  مبلغ اسلام و نوادۀ سرشناس کورش هخامنشی هم عکس یادگاری گرفته‌اند.  مسلماً ایشان به حاجیه عبادی تفهیم کرده‌اندکه دمکراسی «هزینه» دارد،  و سخنرانی‌های‌ حاجیه خانم به عنوان عضو فعال حزب رستاخیز و فدائی «شاهنشاه آریامهر» از آرشیو روزنامه‌ها خارج نخواهد شد!   

 

بین خودمان بماند،  اصولاً تخصص این فرانسوی‌ها در بازیافت زباله و احترام به زباله‌های بازیافتی است.  به طور مثال،  ادوارد هشتم که همکار هیتلر بود،  پس از اخراج از دربار انگلستان،  در فرانسه ساکن شد؛  و پس از پایان جنگ دوم نیز تمامی آدمکشان نازی،  در اینکشور تطهیر شده،   به مقامات بالای دولتی دست یافتند.   مهم‌ترین‌شان فرانسوا میتران،   رئیس‌جمهور «سوسیالیست» فرانسه بود که فعالیت ‌سیاسی را با گروه یهودستیز «صلیب‌ آتش» آغاز کرد،  سپس با ویشی‌ست‌ها همکار شد،  و نهایت امر به عنوان سوسیالیست،  با تکیه بر «آراء عمومی» پای‌اش به کاخ الیزه باز شد!  ‌ بله در روزهای «خوب» جنگ سرد چنین معجزاتی را هم شاهد بودیم!              

 

ولی خوب،  چه بگوئیم که دیگر «آن ممه را لولو برده!»   جنگ‌سرد تمام شده،  و تلاش‌های غرب جهت تبدیل روسیه به یک مجموعه‌ «ایدئولوژیک» و منزوی،  ناکام مانده.  امروز شاهدیم که یانکی‌ها قرار دادن روسیه در انزوای سیاسی،  صنعتی و مالی حتی از قربانی‌کردن اروپای غربی نیز ابائی ندارند.  و به دلیل سیاست‌های مخرب واشنگتن،  فعلاً تورم،   بیکاری و فروپاشی اقتصادی در کشورهای آلمان،  فرانسه و ایتالیا به سرعت در حال رشد و توسعه است.   اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد،   دیری نخواهد پائید که دمکراسی پارلمانی نیز در اینکشورها فرو ریزد و دولت‌های «غیردمکراتیک» سرکار بیایند!  ولی اینهم کارساز سرمایه‌داری آمریکا نخواهد شد،  چرا که این مشکل می‌باید در ارتباط متمدنانه با مسکو و پکن حل شود؛  هر چند آمریکا حاضر نیست در راه تمدن گام بردارد.  

 

در مورد ایران نیز دقیقاً به دلیل همین خشک‌فکری آمریکائی است که گلۀ شاه‌پرستان جدید را به راه انداخته‌اند.   این حرکت در واقع تلاشی است جهت تأمین زمینۀ مناسب برای گسترش سیاست‌های روس‌‌ستیز غرب در منطقۀ خاورمیانه و آسیای مرکزی.   دیروز قرار بود ملایان برای غرب این زمینۀ سیاسی را فراهم آورند،   و شاهدیم که طی چهار دهه وظیفه‌شان را بخوبی ایفا کردند.  امروز هم نوبت نقش‌آفرینی به خانوادۀ پهلوی رسیده!  در همین چارچوب،  فروپاشی شیعی‌گری در عراق و کشت‌وکشتار و کتک خوردن مقامات «شیعی» در ایران نیز چیزی نیست جز اینکه نوکران قدیم می‌باید جای‌شان را به نوکران جدید بسپارند. 

 

همینجا بگوئیم،  در برخورد با مسائل جهان سوم این اصل اساسی را هیچگاه نمی‌باید فراموش کرد که حکومت‌های وابسته به غرب فقط توسط غرب از قدرت ساقط می‌شوند.   به عبارت ساده‌تر،  اگر قرار باشد ملایان که توسط ارتش شاهنشاهی و ساواک آریامهری به قدرت رسیده‌اند گورشان را گم کنند،  این غربی‌ها هستند که می‌باید زیرپای‌ حضرات را بکشند،   نه روسیه و چین.  روشن‌تر بگوئیم،‌  ساختار تشکیلاتی دولت‌های دست نشانده استعمار به شیوه‌ای پایه‌ریزی شده که فروپاشی‌شان فقط توسط همان قدرت استعماری امکانپذیر خواهد بود.   به همین دلیل،  زمانیکه غرب کارش با ملایان به نقطۀ اتمام رسیده بود،   جهت جایگزینی‌شان به یک‌باره غائلۀ ملاممد خاتمی را به راه انداختند.  حرکتی که نهایت امر می‌بایست به کودتائی نظامی می‌انجامید،  هر چند به دلیل مخالفت روسیه،  غرب مجبور به عقب نشینی شد.  ولی باز هم دست از کودتاسازی برنداشت،   و دیدیم که در تلاشی دوباره‌ پروژۀ کودتائی «جنبش سبز» را به راه انداخت؛  در این مرحله نیز شکست خورد!   حال محافل غربی می‌خواهند همین سناریو را با قافلۀ شاه‌دوستان به صحنه بیاورند،   و وزیر امور خارجۀ فرانسه که به دلیل نتایج ناگوار انتخابات پارلمانی اخیر می‌باید قاعدتاً تا چند صباح دیگر این وزارتخانه را ترک گوید،   به مجیزگوئی از رضاپهلوی نشسته.

 

اول باید پرسید،  رضا پهلوی که اینهمه مورد توجه خانم کولونا قرار گرفته،  کیست و چه می‌گوید؟  همانطور که شاهدیم،  طی 43 سال اخیر،  رضا پهلوی و مادر محترم‌اش حتی یک‌بار مجموعه مسائلی که طی سدۀ اخیر زمینه‌ساز سرکوب و تاراج ملت ایران بوده به زیر سئوال نبرده‌اند:   احکام زن‌ستیز اسلام،   تعدد زوجات،  سیاست جدائی مرد و زن،  ضدیت فی‌نفسۀ دین اسلام با آزادی‌های اجتماعی،  فرهنگی،  فردی،  هنری و ... و اگر این حضرات این احکام انسان‌ستیز را هرگز به زیر سئوال نبرده‌اند،  منطقاً آن‌ها را تأئید می‌کنند.  حال چه شده که وزیرامور خارجه فرانسه،   علیرغم این مواضع مبهم و ملاپسند پهلوی‌ها،  عاشق چشمان شهلای رضاجان است‌ و در جبین ایشان دمکراسی رویت کرده؟!  به استنباط ما،  قضیه از این قرار است که بعضی‌ها می‌خواهند به عوام‌الناس این درو غ شاخدار و ابله‌پسند را حقنه کنند که،  «آمدن فلانی و رفتن بهمانی به معنای دمکراسی است!»   ولی واقعیت این است که دمکراسی را می‌باید ملت با استفاده از ابزارهای ساختاری ـ  اتحادیه‌ها،  انجمن‌ها،  احزاب،  تشکل‌های غیردولتی،  اصناف،  و... ـ   بر دستگاه دولتی «تحمیل» نماید؛   دمکراسی در هیچ کشور دنیا نتیجۀ عمل دولت نیست.   هیچ دولتی خواستار دمکراسی نیست؛   این ملت‌ها هستند که می‌باید دمکراسی را به دستگاه‌های دولتی تحمیل کنند.   اگر امروز در ایران چنین ابزاری وجود ندارد،  طرفداران دمکراسی می‌باید در پی ساخت و پرداخت آن باشند،  نه اینکه صرفاً بخواهند از شر یک فرد و یا یک رژیم پوشالی خلاص شوند.  بله،   تا آنجا که به دمکراسی مربوط می‌‌شود،  تغییر صورتک استعمار چیزی را عوض نخواهد کرد،  هر چند این امکان وجود دارد که همچون بساط انقلاب «روح‌الله خمینی»،  صورتک بد با بدتر جایگزین گردد.   

 

به استنباط ما،  به دلائلی که مسلماً شکست پروژه‌های اروپائی جوزف بایدن در آن دخیل است،   خانم کولونا به نمایندگی از سوی محافل غربی پای در اینگونه موضع‌گیری‌های نمایشی گذارده‌اند.  و قصد دارند از طریق این «نمایش‌های بیخ دیواری» به حساب خودشان مواضع مورد تأکید فدراسیون روسیه را به چالش بکشانند!  چرا که مسکو بارها عنوان کرده که از بحران‌سازی،  کودتا،  تحرکات کورکورانه و خیابانی و خردجال در کشورهای دیگر،  خصوصاً در کشورهای همسایه حمایت نخواهد کرد.   در نتیجه،  به تبع‌اُلی برنامۀ شاه‌بازی و رضاپهلوی نیز نمی‌باید مورد تأئید روسیه باشد،‌  و بجائی هم نخواهد رسید.   با این وجود،  شاهدیم که علیرغم تمامی این نکات روشن و واضح،  لشکر لشوشی که در دوران صدارت شاپور بختیار،   پشت سر روح‌الله خمینی ردیف شده بود،   اینک در کنار «اعلیحضرت» تجمع کرده!   گروهی نیز تحت عنوان «چپ‌گرا» و خصوصاً مخالف سرمایه‌داری،  دست به انتقاد از این «رهبرسازی» زده‌اند.  اینان را نمی‌باید جدی گرفت،   چرا که این نوع آدرس عوضی دادن شگرد عملۀ سازمان سیا در سربازگیری است.  ادعای مخالفت رسانه‌ای اینان با برنامۀ شاه‌سازی و سرمایه‌داری فقط جهت سربازگیری از مخالفان واقعی استبداد و انداختن آنان به چاه سرکوب‌های سیاسی و نظامی‌ای است که در صورت به قدرت رسیدن خانوادۀ پهلوی در ایران به راه خواهد افتاد.        

 

بارها گفته‌ایم که در ایران،  حتی در دوران بروبیای اتحادشوروی،  تحرکات سیاسی آمریکا فقط با تأئید ضمنی مسکو عملی می‌شد.   اگر روسیه مخالفت جدی می‌کرد،  آمریکا در مرزهای اتحادشوروی دست به عملی نمی‌زد که تبعات ژئواستراتژیک داشته باشد.  این قاعده امروز به مراتب جدی‌تر از گذشته حاکم شده.  چرا که تخالف سیاست‌های منطقه‌ای «مسکو ـ واشنگتن» شدت گرفته،  و از سوی دیگر روسیه جهت گسترش منافع ملی‌اش به عمق استراتژیک در منطقۀ خاورمیانه نیاز دارد،  عمقی که ایران در مرکز آن قرار گرفته.  

 

از شما چه پنهان،   سفرهای دیپلماتیک اخیر مقامات اروپائی،  آمریکائی و روسی به کشورهای منطقه، که عموماً به بهانۀ دستیابی به منابع انرژی نفت و گاز صورت می‌گیرد،   در چارچوب تعیین خطوط اصلی همین «عمق استراتژیک» انجام می‌‌شود.   و به دلائلی که بررسی‌شان در حوصلۀ این وبلاگ نیست،  آمریکا در میانۀ این بده‌بستان‌ها دست بالا را ندارد.   

      

 

     

 

 

 

 

 

 

۳/۲۳/۱۴۰۱

سلطنت خیابانی!

 

 

 

مطلب امروز را به بررسی اظهارات رضا پهلوی،  ولیعهد آریامهر اختصاص می‌دهیم.   شاهزادۀ آریامهر،  که اینک بیش از 60 بهار از عمرش می‌گذرد،   در میعاد درگذشت روح‌الله خمینی، عملاً خود را به عنوان «رهبر» مخالفان حکومت اسلامی معرفی نموده!    البته در اینکه وی با حکومت فعلی مخالفت‌هائی دارد،  جای تردید و بحث و گفتگو نیست.   وابستگی‌های مالی،  محفلی،  تشکیلاتی و خصوصاً سیاسی رضا پهلوی به دربار سابق ایران از واضحات است؛  او جزئی لایتجزاء از رژیم پهلوی بوده.  ولی از سوی دیگر،   ملایان  نیز رابطۀ خیلی خوبی با دربار پهلوی داشته‌اند!   از اینرو  ویژگی فروپاشی رژیم پهلوی در 22 بهمن 57،   که به صورتی کودتائی و برق‌آسا صورت گرفت،  بررسی موضع‌گیری‌های رضا پهلوی را امروز مشکل می‌کند.  چرا که تحلیل‌گر نمی‌تواند میان اهرم‌های حاکمیت فعلی و تشکیلاتی که سرانجام ولیعهد پهلوی‌ها را به قدرت نزدیک خواهد کرد،   حد فاصل مشخصی ترسیم نماید.  به عبارت ساده‌تر،  علیرغم مواضع شداد و غلاظ رضا پهلوی در برابر کسانی که به قول وی،   «جز روضه‌خوانی هنری ندارند!»  ارتباط شاه با شیخ عمیق‌تر از ‌آن است که شاه به عنوان «رهبر» مخالفان بتواند با سلطۀ شیخ بر جامعۀ ایران برخوردی قاطعانه صورت دهد.   خلاصه بگوئیم،   رضا پهلوی امروز بر سفرۀ فرسودۀ پروپاگاندی استعماری و تکراری نشسته که پس از جنگ اول جهانی توسط انگلستان در ایران پهن شده بود.   این پروپاگاند چنین وانمود  می‌کرد که گویا میرپنج مخالف ملایان بوده!   

 

ولی خط رابط میان رژیم پهلوی و حکومت اسلامی را نیز دقیقاً از همین زاویۀ «مخالفت میرپنج با ملایان» می‌توان تشخیص داد!   چرا که از قضای روزگار،  طی نزدیک به نیم‌قرن که از حکومت ملایان می‌گذرد،  پروپاگاند مخالفت میرپنج با ملایان،   پیوسته توسط حکومت اسلامی تکرار می‌شود.   ولی واقعیت اینجاست که میرپنج یک پدیدۀ انگلیسی،  و وابسته به دوران پساجنگ اول بود.  و بررسی موضع‌گیری‌های دولت وی در ایران بیشتر می‌باید با مطالعۀ ژئواستراتژی پساجنگ اول مورد بررسی قرار گیرد،  نه اینکه عاملی باشد جهت تهییج افکار عوام‌الناس!  بهره‌گیری مداوم رضا پهلوی و حکومت ملائی از پدیدۀ «میرپنج» به این شبهه دامن می‌زند که ایندو جریان به گرد گشتاور واحدی در حرکت‌اند.  حال که به تهییج افکار و گشتاور واحد رسیدیم بد نیست،  کلیدواژه‌هائی را نیز بررسی کنیم که پیوسته در سخنرانی‌های رضا پهلوی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

 

علیرغم توسل مکرر رضا پهلوی به واژگان فریبندۀ دمکراسی،  لائیسیته،  حقوق بشر و ... موضع وی در حمایت از «دمکراسی» همچنان گنگ و مبهم باقی ‌مانده است.  ایشان پیوسته برای «دمکراسی» پیراهن ‌دریده‌اند،   ولی حتی یک‌بار شیوه‌های استبدادی پدر و پدربزرگ‌شان را که طی 57 سال بر ایران حاکم بودند،  محکوم نکرده‌اند.  ورای آن،  حتی کوچک‌ترین انتقادی نیز بر شیوۀ حکومت رژیم سابق ایران ـ  روابط بین‌المللی،  تکیۀ بیش از حد بر مذهب‌ستائی وآخوندنوازی،  پروپاگاند ایران‌پرستی،  و ...  ـ   وارد نمی‌دانند.   ساده‌تر بگوئیم،  برای رضا پهلوی،  با در نظر گرفتن مواضع اعلام شده‌اش،   رژیم گذشتۀ ایران یک ایده‌آل ـ یوتوپیا ـ باقی مانده!   ایده‌آلی که امروز می‌باید آن را بر کشور حاکم کرد.  

 

علاوه بر این مواضع که ضدیت آشکار با دمکراسی است،  رضا پهلوی در سخنرانی اخیرش صریحاً از عباراتی همچون «خردجمعی»،   «شعارهای هوشمندانه» و خصوصاً «شهدای کشور» استفاده کرده،  که عموماً نُقل محافل افراطی‌ راست‌ و چپ است.   نیازی نیست که بگوئیم برای محافل افراطی،  دمکراسی به هیچ عنوان «هدف» نیست؛   اینان با پنهان شدن در قفای این نوع شعارها،  عملاً کنونی‌ات جامعه و نیاز انسان‌ها به «آزادی بیان» را در حاشیه قرار می‌دهند.   با در نظر گرفتن مواضع و برخوردهای رضا پهلوی مشکل بتوان از وی به عنوان فردی نام برد که خواستار برقراری دمکراسی در ایران باشد.   ورای آن،   با توجه به شیوۀ بیان و آناتومی تشکیلاتی‌ای که در اطراف وی حلقه زده،  به صراحت می‌توان گفت که پایه و اساس تمایلات سیاسی ایشان‌ بیش از آنچه بر گسترش دمکراسی و آزادی بیان تکیه داشته باشد،   بر نقد و بررسی سیاست‌های رژیم ملائی متمرکز شده!   او با تکیه بر همین «نقد و بررسی‌ها» می‌خواهد هم رژیم گذشته را توجیه کند،  و هم از آن تصویری آرمانی و ایده‌آل برای آیندۀ ایرانیان ترسیم نماید!   ایرانیانی که اغلب حتی دوران پهلوی را به چشم هم ندیده‌اند.   به صراحت بگوئیم،  این شیوۀ عمل،   یعنی به ارزش گذاشتن گذشته،  در برابر شرایط اسف‌باری که فرزند خلف و تداوم منطقی همین گذشته است،  بیشتر به کلاهبرداری سیاسی می‌ماند تا حمایت از دمکراسی.  

 

واقعیت این است که برقراری دمکراسی آنقدرها هم که برخی ـ  خصوصاً فاشیست‌ها و بلشویک‌ها ـ  وانمود می‌کنند کار ساده و پیش‌پاافتاده‌ای نیست.   از منظر تاریخی امکان ندارد که افرادی بتوانند صرفاً با تکیه بر چند واژه و عبارت،  و نهایت امر کسب حمایت از چند پایتخت غربی چنین نظامی را در یک کشور حاکم کنند.  دمکراسی نیازمند هم‌فکری عملی و همکاری تمامی نیروهای سیاسی بر محور الزامات دمکراسی ـ  انسان محوری،  آزادی بیان،  حمایت از حقوق‌ مطروحه در اعلامیۀ جهانی حقوق بشر،  آزادی فعالیت‌های هنری و اقتصادی و ... ـ  است.  تحریک عوام‌الناس به تظاهرات،  عربده‌کشی در کوی و خیابان،  سردادن شعارهای مرگ بر این،  و زنده باد آن و ... به ویژه شعار «نه به جمهوری اسلامی»،  هرگز به دمکراسی منجر نخواهد شد.  نتیجۀ این عملیات،   همانطور که در دوران روح‌الله خمینی هم شاهد بودیم پوپولیسم و استبداد است.  

 

در نتیجه،  برخلاف توهم عوام،  دمکراسی صرفاً با «آراء ملت» و کشاندن تل موهوم مردم به خیابان‌ها برقرار نمی‌شود؛  هر چند «آراء ملت» و ازدحام جمعیت به راحتی می‌تواند دستمایۀ فاشیست‌ها باشد.   فراموش نکنیم که هیتلر،  موسولینی،  و همین روح‌الله خمینی جملگی با «آراء ملت» پای پیش گذاشته‌اند.   در صورتی که دمکراسی نتیجۀ تضارب آراء صاحب‌نظران در فضای «آزادی بیان» است.    فضائی که نهایت امر روابط حقوقی و اجتماعی را تبدیل به حد فاصلی می‌کند میان عوام‌الناس و پوپولیسم.   ولی برخورد رضا پهلوی با سیاست کشور با این مسائل فاصلۀ زیادی دارد،   نه فقط وی،  که تمامی گروه‌هائی که ادعای حمایت از دمکراسی دارند،  امروز در عمل کورکورانه حامیان تحرکات کوچه و خیابان شده‌اند.   تحرکاتی که جامعه را به تدریج به یک‌سونگری عادت می‌دهد،  و عوام به سرعت به این نتیجه ضدمنطقی خواهند رسید که در فضای اجتماعی کشور «سیاه و سپید» وجود دارد؛   می‌باید سیاه را از میان برداشت تا سپید سر برآورد!   ششصد سال پیش،  حافظ،   شاعر گرانقدر زبان فارسی چنین سروده بود:

 

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود،   فرشته درآید!

 

ولی حافظ،   شاعر عارف‌مسلک و گرانمایۀ ایران زمین،   نه سیاستمدار بود،  نه معاصر! حافظ به دوران کلاسیک ادبیات ایران تعلق دارد.   او از جهان عرفان سخن می‌گوید،  و اصولاً با فلسفۀ سیاسی هم بی‌ارتباط است.   برخوردی از نوع «عرفان حافظ» نمی‌تواند،  و نمی‌باید ورد زبان سیاست‌مدارانی شود که از طریق کیبورد روی خطوط اینترنت با ملت ایران مکالمه دارند.    بله،  جامعۀ بشری تغییرات فراوانی به خود دیده،   و اگر خواهان دمکراسی هستیم می‌باید بپذیریم که سخن عرفا ارتباطی با جامعۀ بشری ندارد.   چرا که  برخلاف «خلوت دل» حافظ،   دمکراسی عملاً جای صحبت اضداد خواهد بود.   دیو و فرشته که سهل است،   یک مدعی هواداری از دمکراسی بالاجبار می‌باید موجودیت فیزیکی،  تشکیلاتی،  پارلمانی،  و حتی هنری و اقتصادی و مالی مخالفان خود را نیز در جامعه بپذیرد.   دمکراسی،  یعنی رعایت «حق حقوقی» مخالف!  ما در همینجا سئوالی مطرح می‌کنیم‌،  آیا چنین برخوردی از سوی رضا پهلوی و طرفداران‌اش دیده‌ایم؟   به صراحت بگوئیم،  خیر!   اینان در خندق دیو و فرشته دست‌وپا می‌زنند،  هر از گاهی نیز گریبان دیوی را گرفته،   سر بیرون می‌آورند و  فریاد می‌زنند:   «دمکراسی!»        

   

به طور مثال،  رضا پهلوی در بیانات اخیرش،  با بهره‌گیری از فاجعۀ جنگ هشت سالۀ ایران و عراق،  رسماً از ارتش به عنوان «فدائی ملت» نام می‌برد!   ولی می‌باید به ایشان یادآ‌وری کرد که این «فدائی ملت» در شهریور سال 1320 باعث استعفای پدربزرگ‌تان شد، و  از طریق همراهی با کودتای آمریکائی 22 بهمن 1357،  دولت شاپور بختیار، ‌ آخرین شانس ایرانیان جهت دستیابی به دمکراسی را نیز نابود کرد!   اگر خواهان دمکراسی هستید،   بجای شاخ‌وشانه ‌کشیدن برای مخالفان سیاسی‌،  شایسته است که به «به‌به‌وچه‌چه» برای این «فدائیان ملت» خاتمه دهید،   و از هم اکنون خطوط مشخصی جهت رفتار سیاسی ارتش ترسیم کنید.   چرا که این خطوط در یک دمکراسی از اهم امور است.   ولی در کمال تعجب می‌بینیم،  نه فقط سلطنت‌طلبان،  که عملاً تمامی گروه‌های سیاسی که خود را خواستار دمکراسی می‌خوانند،   به طمع بهره‌برداری از قدرت سرنیزۀ یک سازمان متشکل و مسلح،  برخورد شایسته‌ای با پدیدۀ ارتش و نیروهای نظامی و انتظامی صورت نمی‌دهند.   خلاصه بگوئیم،  سرنوشت ارتش و نیروهای نظامی و انتظامی در پروژه‌های سلطنت‌طلبان و دیگر گروه‌های سیاسی عملاً «غایب» اصلی باقی مانده است!    

 

سلطنت‌طلبی به شیوۀ رضا پهلوی برای ایران مشکل دیگری نیز به وجود آورده،  که ارتباطی هم با خط‌ونشان کشیدن برای این و آن و حمایت‌های کورکورانه از این تشکل و آن یک ندارد.  این معضل ارتباط اندام‌وار جریان رضا پهلوی با محافل حکومت‌گر در غرب است.   ارتباطی که مسلماً ارثیۀ خانوادگی می‌باید به شمار آید.  ولی در ژئواستراتژی‌های فعلی،   برخلاف دوران پدر و پدربزرگ ایشان،  چنین ارتباط «بی‌چون‌وچرائی» آنقدرها که برخی می‌پندارند «کارساز» حکومت نخواهد شد.   نقش روسیه،  چین و هند در دیپلماسی جهانی به صورت روزافزون چشم‌گیر می‌شود،   و ساختار جغرافیائی ایران ـ  همسایگی با روسیه و همسایگی با پاکستان که دهه‌هاست تحت نفوذ شدید پکن قرار دارد و مراودات نظامی،  اقتصادی و امنیتی که بازتابی است از این همسایگی‌ها ـ   نیازمند رابطۀ منطقی با بلوک شرق است.  و از این گزینه،   هیچ مفری وجود ندارد.   «ری‌یل پولیتیک» ایجاب می‌کند که سلطنت‌طلبان اگر واقعاً خواستار تشکیل دولت در ایران‌اند،   در رابطۀ «بوس‌وکنارشان» با محافل غربی تجدید نظر اساسی صورت دهند.  تجدید نظری که به هیچ عنوان در چشم‌انداز فعالیت‌های اینان دیده نمی‌شود.     

 

به طور مثال،  همانطور که پیشتر نیز گفته‌ایم،  موضع‌گیری هول‌هولکی رضاپهلوی در حمایت از ولادیمیر زلنسکی،   و مخالفت‌‌های سیستماتیک وی با سیاست‌های روسیه در خاورمیانه و اروپای شرقی،   که معمولاً با تکرار شعارهای خیابانی عوام‌الناس از قماش « نه غزه،  نه لبنان،  جانم فدای ایران!» یا تهاجم لفظی به دولت سوریه ـ  تنها دولت لائیک عرب ـ  و ...   صورت می‌گیرد،   اگر در شبکۀ رادیو و تلویزیون‌‌های غربی عزیزدردانه می‌شود،  شانس وی را جهت دست‌یابی به قدرت در ایران پشیزی افزایش نخواهد داد.   اغراقی هم در کار نیست؛   چنین موضع‌گیری‌هائی می‌تواند حتی امنیت ملی ایرانیان را نیز مورد تهدید قرار دهد.                     

 

نخست بگوئیم،  سردمداران و بلندگویان شعارهای ضدروسی در ایران «ناشناس» باقی مانده‌اند،   اهداف‌شان نیز مبهم است.   به استنباط ما این تحرکات بیشتر بازتاب باج‌خواهی‌های جناحی در داخل حکومت است،  چرا که روسیه جهت تأمین و یا گسترش نفوذش در داخل خاک ایران نه از رضا پهلوی دستور می‌گیرد و نه از حکومت روضه خوان‌ها.   رابطۀ روسیه با ایران مستقیماً در مذاکرات «مسکو ـ واشنگتن» مشخص می‌شود.   در نتیجه،  اگر ریگی به کفش رضاپهلوی نیست،  دلیلی ندارد که تحت عنوان یک عنصر «خارج از سیستم روضه‌خوان‌ها» مرتباً پای به دعواهای محفلی در درون «سیستم» بگذارد،  و با تکرار شعار جناح‌های حکومتی در وضعیت کسی قرار گیرد که چشم بسته دنباله‌رو بخشی از حکومت روضه‌خوان‌ها شده است.   از سوی دیگر،  همانطور که در سطور بالا هم گفتیم،   نقش روسیه،  چین  و هند رو به افزایش است،  و نمی‌توان به صراحت گفت که سرچشمۀ سیاست «ضدروسی» کنونی  در ایران،  در واقع در کدامین پایتخت‌ها قرار گرفته.    

 

ما متعجب‌ایم که رضا پهلوی با کمال میل خود و طرفداران‌اش را تا به این حد در این نوع شعارهای کوچه‌وخیابانی مغروق می‌کند.   او با این عمل،  در واقع به عوام‌ستائی و دیپلماسی‌های بیخ‌دیواری و خیابانی که در دوران روح‌الله خمینی مدروز شده بود،   فصل جدیدی ‌افزوده؛  سلطنت خیابانی!   بله،  پروژۀ سیاسی‌ای که رضا پهلوی ارائه می‌دهد،  ورای «مخالفت» با حکومت ملایان چیزی نیست جز بازگشت به حکومت آریامهری.  مسلم است که با این شیوه‌ها،   برخلاف ادعاهای وی،  ملت ایران پای به «دمکراسی» نخواهد گذارد.      

 

جهت خلاصه کردن موضوع و با در نظر گرفتن تمامی آنچه بالاتر آوردیم،   همینجا بگوئیم که به استنباط ما رضا پهلوی هر چند اصرار فراوان دارد که خود را طرفدار دمکراسی «جا» بزند،  در واقع بر شاخسار درخت پوپولیسم و فاشیسم نشسته.   و از سوی دیگر،  به دلیل تغییرات ژئواستراتژیک در منطقه،   سیاستی که وی خود را به آن آلوده کرده،   آینده‌ای نیز برای وی و طرفداران‌اش تأمین نخواهد کرد.   دوران رهبرسازی محافل آمریکائی در منطقه سپری شده و آمریکا قادر نیست از چنین پروژه‌هائی حمایت عملی صورت دهد،‌   چرا که خودش امروز در منطقۀ خاورمیانه از نظر سیاسی شرایط چندان  مناسبی ندارد.     

 

در رضا پهلوی چنین قابلیتی نمی‌بینیم،  ولی برای سلطنت‌طلبان،   در شرایط فعلی این امکان وجود دارد که کشور را از استبداد استعماری خارج کنند.   این مهم مستلزم آن است که در گام نخست شبکۀ حواریون سلطنت‌ از سیاست‌های غرب‌ستائی و روس‌ستیزی جدا شوند،  و این واقعیت را درک کنند که روسیه همسایۀ ماست و ملت ایران نمی‌باید به سیاق سدۀ گذشته تبدیل شود به سپر بلای لندن و واشنگتن در برابر مسکو.   درگام بعد،   لازم است حضرات درک کنند که برخورد حقوقی با پدیدۀ شهروند لازمۀ دمکراسی است،   و در تضاد آشکار با آشوب‌ستائی و «مردم‌پرستی‌» و لشکرکشی خیابانی قرار می‌گیرد.  در هر حال،   خروج ایران از استبداد یک جبر تاریخی است،   باید ببینیم سلطنت‌طلبان قادرند با آن همراه شوند،  یا برای همیشه از قافلۀ آیندۀ سیاسی کشور جدا خواهند شد.