۱۱/۲۳/۱۳۹۴

شبکه و شارلاتان!




با آغاز معرکه‌گیری عوامل حکومت اسلامی پیرامون آنچه «انتخابات» عنوان می‌کنند،  بار دیگر شاهد صحنه‌آرائی‌ها و مسخرگی‌ ملایان و اوباش هستیم.  ولی از منظر تاریخی، «انتخابات» آخوندی امروز تداوم منطقی پدیدة «تأئید ملا» و «نفی شاه» است.   شاهد بودیم که،   از نخستین روزهای حاکمیت آخوند بر کشورمان «انتخابات» دکانی پررونق شد،   چرا که بر پایة ساختارهای واپس‌ماندة اجتماعی،   اقتصادی و خصوصاً سیاسی،   ایرانیان که می‌پنداشتند از فاشیسم پلیسی پهلوی پای بیرون ‌گذارده‌اند،   می‌بایست به این توهم دچار می‌شدند که این خروج را «انتخاب» هم کرده‌اند!   خلاصه بگوئیم،  خروج خیابانی و به ویژه رسانه‌ای از دستگاه کودتای 28 مرداد،  به عوام این احساس تخرخر شدید را داده بود که گویا همه چیز را «انتخاب» کرده!    ملا و اربابان اجنبی‌اش نیز دریافتند که می‌توان این فاشیسم دینی و ضدانسانی را تحت عنوان مسخرة «انتخابات اسلامی» به عزیز دردانة عوام‌الناس تبدیل کرد و با تکیه بر صحنه‌آرائی‌ای به نام «انتخابات»،   در مجامع بین‌المللی برای ملاسالاری فرجه‌ای میانمدت تأمین نمود.  به همین دلیل،  از روز نخست «انتخابات» تبدیل شد به «شیرین‌بیان» حکومت اسلامی. 

ولی نمی‌باید این «انتخابات» را با آنچه هنجار‌های انتخابات در دمکراسی است به قیاس کشید،  چرا که،   «انتخابات اسلامی» بر اساس «پرسش دمکراتیک» صورت نمی‌گیرد،  پروسه‌ای است بر پایة تضمین «تأئید مطالبات آخوند.»   به این ترتیب که از ملت پیرامون ‌نیازهای واقعی‌اش سئوالی نخواهد شد؛  ملا از ملت می‌پرسد،  «اسلام و حکومت اسلامی می‌خواهید؟»   پاسخ عوام نیز به این پرسش چیزی نیست جز «آری!»  چرا که،   ملا و اربابان اجنبی‌اش بخوبی می‌دانستند،   نفی اسلام و قبول «نامسلمانی» در ذهنیت قرون‌وسطائی و عوام‌زده «جرمی نانبشته» به شمار می‌رود.  در نتیجه،  بدون آنکه نظر اقلیت‌های قومی و دینی و افرادی را که برای «خدابازی» ارج و قربی قائل نیستند جویا شوند،   زمانیکه پاسخ «آری» را از حلقوم عوام بیرون کشیدند «علم و کتل» مشروعیت به راه انداختند،  و اینچنین بود که مشکل استراتژیک آنگلوساکسون‌ها در منطقه حل‌وفصل ‌شد.   در همین صورتبندی است که ملا،   بر اساس مشتی پیش‌فرض قرون‌وسطائی،  و از طریق توسل به پروسة «انتخابات» که اوج‌گیری بساط شیعی‌گری به شمار می‌رود،   خر آنگلوساکسون‌ها را از پل می‌گذراند،   و به دلیل خوشخدمتی،  دست‌لافی نیز برای قشر آخوند و اوباش همدست‌اش از اربابان دریافت می‌دارد.   حکومت اسلامی نام این پروسة استعماری را گذاشته،  «انتخابات!»  و بی‌دلیل نیست که مرتباً در مقاطع متفاوت آن را «تکرار» می‌کند.

ولی واقعیت را بخواهیم این قماش «انتخابات» در کشور ایران آنقدرها هم نوین نیست؛   پیش از وقوع آنچه «انقلاب اسلامی» می‌خوانند،   از این صحنه‌آرائی‌ها کم نداشتیم.  نه تنها آریامهر و میرپنج که حتی قاجارها هم نوعی «مجلس» داشتند.   خلاصه از دیر باز در این سرزمین دفتر و دستکی به اسم «انجمن شهر» و «اتحادیه» و حتی مجلس «مقننه» دیده بودیم.   این «دکان‌ها» در رژیم‌های گذشته دقیقاً همان نقشی را ایفا می‌کرد که امروز مجلس شورای اسلامی در حکومت ملایان ایفا می‌کند:  تزهیب‌ و بزک فاشیسم در داخل،  و کسب به اصطلاح «آبرو» برای ایادی سیاست استعمار در محافل بین‌المللی!

با این وجود،  اگر شیوة عمل رژیم اوباش و ملا با رژیم‌های گذشته تغییری نشان نمی‌دهد،‌   و خصوصاً مطالبات استعماری از ثروت‌های ملی ایرانیان نیز تغییر نکرده،   طی یکصدسال گذشته،   شرایط جهانی تغییر فراوان یافته.   دیگر مشکل بتوان به شیوة آریامهر امثال ریاضی،  شریف‌امامی،‌  اقبال،  هویدا و ... را مرتب از این «مقام» به آن مقام پراند و به خلق‌الله «نشان» داد که رژیم سیاسی «خواست‌های ملت» و آرایش مجلس را مورد مُداقة‌ نظر قرار داده!   اگر سیاست‌های استعماری توانست پس از کودتای 22 بهمن 57،   مشتی «مجاور» نیمه‌وحشی را با اتوبوس مشتی‌ممدلی از کربلا و نجف به ایران آورده،   دست‌دردست اوباش و لات و آخوند وطنی،  پست‌های اداری و قانونگزاری را بین‌ اینان «تقسیم» کند،  امروز نمی‌تواند در پایتخت به شیوة دوران آریامهر انجمن‌شهر را هم با یک‌هزار رأی «منصوب» نماید!   بله،  هر دوره و زمانه‌ «نیازی» از آن خود دارد،  و امروز رژیم خودفروختة ملائی نیازمند بسیج عوام در شمار قابل اعتنا در برابر صندوق‌هاست،   باشد که اینان به اوباش رأی داده و موضع آنان را به شیوه‌ای تعیین‌کنند تا همچون چهار دهة اخیر به داروندار همین رأی‌دهندگان چوب‌ حراج بزنند.

ولی نباید فراموش کرد که،   در میانة «انتخابات اسلامی» دست سیاست‌های متفاوت جهانی نیز به کار اوفتاده.   در دوران آریامهر صورت مسئله به مراتب از این‌ها «ساده‌تر»،  و وظائف دستگاه آریامهری نیز به مراتب ابتدائی‌تر بود.   ولی امروز چندین سیاست همزمان در ایران فعال شده‌اند و اگر در «انتخابات اسلامی» بازتابی از منافع ملی نمی‌بینیم،   در عوض بازتاب‌ نیازهای سیاست‌های متفاوت بین‌المللی در آن هویداست.   به طور مثال،  سیاست‌هائی که می‌خواهند «نفت ارزان بخرند»،   با سیاست‌هائی که مایل‌اند «نفت گران بفروشند» در میانة «انتخابات اسلامی» با یکدیگر دست به یقه شده‌اند!‌   ولی نفت چه ارزان به فروش رود و چه گران،   چیزی به ایرانی نخواهد رسید.   یا باز هم به طور مثال،   آن‌ها که از قِبَل تحریم‌های اقتصادی،  در شبکه‌های اقتصاد زیرزمینی میلیاردر شده‌اند،   با آن‌ها که می‌خواهند ارز «آزاد شده» توسط بانک‌های آمریکائی را به تجارت و دادوستد هم‌محفلی‌ها و قوم‌وخویش‌های‌شان اختصاص دهند،  حسابی با هم درگیر شده‌اند.   یکی فریاد می‌زند،   «انقلاب را به آمریکا فروخته‌اند»؛  ‌ آن دیگری نعره می‌کشد،  «شبکه‌ای فاسد که نمی‌خواهم نام آن را ببرم نمی‌گذارد مملکت پیشرفت کند!»‌                

و در میانة این «دعواهای» برادرانه،  تا آنجا که به حقوق ملت ایران و کم‌وزیاد شدن گوشت آبگوشتی این شب جمعه مربوط می‌شود،   از نمد «انتخابات» کلاهی نمی‌توان ساخت.   ولی در کمال تأسف «انتخابات» در اکثر کشورهای جهان عین جمکران است؛   میعادی است جهت درگیری محافل با یکدیگر بر سر تقسیم «غنائم.»  به عبارت دیگر،  صاحبان امتیازات غیرمشروع حاضر نیستند غنائمی را که از طریق غصب حقوق ملت به خود اختصاص داده‌اند به دلیل برگزاری یک «انتخابات» از دست بدهند.   چنین عملی نیز هیچگاه صورت نخواهد گرفت؛  حق اینان از غنائم کم و زیاد دارد،  سوخت‌وسوز ندارد!  و هم‌اینان‌اند که در موعدهای انتخاباتی بر سر چند و چون تقسیم غنائم همچون گروه‌های مافیائی و گلة گرگ گرسنه دعوا و درگیری به راه می‌اندازند.   و تا آنجا که به انتخابات مربوط می‌شود،‌   از این صورتبندی به هیچ عنوان نمی‌توان خارج شد،   نه در ایران و نه در هیچ کشور دیگری.  پس  این سئوال مطرح می‌شود که تکلیف چیست؟ 

هنگام برخورد با میعادهای انتخاباتی بد نیست از خود بپرسیم،   آیا «انتخابات» می‌تواند تغییری  در شرایط زندگی ایرانیان به وجود آورد؟   با در نظر گرفتن تجربة چندین سالة «انتخاباتی» ملائی مسلماً پاسخ به این پرسش منفی خواهد بود.   در حکومت استبدادی ولایت‌فقیه،  همانطور که دیدیم،   انتخابات همچون اوباش‌گری 22 بهمن 57،  «تأئید مستبد» را به دنبال می‌آورد،  نه تغییر شرایط را.   این ولایت‌فقیه است که به انتخابات نیازمند است،  نه ملت ایران.  در نتیجه،   آنان که در ظاهر خارج از دایرة قدرت حکومت اسلامی حرکت می‌کنند و عالماً‌ و عامداً در انتخابات نیز «شرکت» کرده،   دیگران را به شرکت در آن فرامی‌خوانند،  به دروغ مبلغ «امید به تغییر» می‌‌شوند.   اینان بخوبی می‌دانند که به دلیل فرستادن فلان و یا بهمان افراد به مجلس و یا به محفلک مسخره‌ای به نام «خبرگان» تغییر در شرایط کلی کشور به وجود نخواهد آمد.   خلاصه بگوئیم،   رژیم سیاسی به دلیل «انتخابات» خود را در برابر مخالفان خلع‌سلاح نمی‌کند،   مگر آنکه همچون نمونه‌های سوریه،  لیبی و مصر فرمان «خودبراندازی» از ارباب دریافت کرده باشد.

صد البته معضلی که سیاست‌های حاکم جهانی پیرامون «انتخابات» در حکومت اسلامی به راه انداخته‌اند،   تا حد زیادی می‌تواند بازتاب تبلیغات مزورانة رسانه‌های بیگانه باشد.  این رسانه‌ها اخبار این «انتخابات» را آنچنان بازتاب می‌دهند که تو گوئی حرکتی سرنوشت‌ساز در شرف انجام است.   با این وجود،   در این میانه نمی‌باید نقش مخرب «مخالف‌نمایان» درونمرزی و یا خارج‌نشینان ایرانی‌نما را از نظر دور داشت.  کم نیستند محافل و گروه‌هائی که در میان این «مخالف‌نمایان» آشکارا پای در دنباله‌روی از سیاست‌های رژیم ولی‌فقیه گذارده‌ا‌ند،   و با موضع‌گیری‌های مزورانه در میعادهای «انتخاباتی» وانمود می‌کنند که ورود فلان «شخصیت رژیم» به مجلس می‌تواند در سرنوشت کشور تعیین‌کننده باشد.   به عبارت دیگر،  به زبان بی‌زبانی و با تزویر و خودفروختگی،   هم نحوة برگزاری انتخابات را تأئید می‌کنند،   هم شیوة «شمارش آراء» را قانونی «جا» می‌زنند.  خلاصه بگوئیم،   اینان به صورتی واژگونه حامیان رژیم دست‌نشاندة ملائی شده‌اند.   این نوع نعل‌کوبی‌های وارونه از سوی بسیاری محافل ایرانی‌نما،   خصوصاً در قلب مرده‌ریگ شبکة «ارتش ـ ساواک ـ حزب توده» که از رژیم گذشته به دوران معاصر رسوب کرده،   بسیار فعال است.   و در شرکت دادن گروه‌های گستردة شهروندان در انتخابات فرمایشی حکومت اسلامی و آنچه «تحولات انقلابی ملت ایران» می‌خوانند نقش تعیین‌کننده دارد.  

با نیم‌نگاهی به زمینة فعالیت این شبکه طی چند سال اخیر به ریشه‌های بحران‌سازی‌اش تا حدودی دست می‌یابیم.   به عنوان نمونه،   شبکه‌ای که طی دوران ریاست‌جمهوری محمد خاتمی،  صندلی‌های مجلس اسلامی را با اعضای محفل «خط ‌امام» و دانشجو‌نمایان اشغالگر سفارت آمریکا پر کرده بود،   چنین وانمود می‌کرد که گویا «تغییرات گسترده‌ای» در کشور به وجود خواهد آورد!   دیدیم که چنین نشد،  و امروز به صراحت روشن شده،   نقش اصلی این جریان نه «تغییر در کشور» که ایجاد تغییرات استراتژیک در سطح بین‌المللی جهت «اتمی» کردن حکومت اسلامی با توسل به محور «چین ـ  انگلستان» بود.   پروژه‌ای که خوشبختانه با شکست کامل روبرو شد،   و نهایت امر،   انگلستان یکی از عوامل اصلی این پروژه یعنی شخص حسن فریدون را در برنامه‌ای به نام «مذاکرات هسته‌ای» مأمور تخته‌کردن همین دکان کرد!   ولی پیش از تخته‌شدن این دکان،   همین شبکة منحوس توانسته بود جهت فراهم آوردن زمینة جنگی منطقه‌ای احمدی‌نژاد را از صندوق‌ها بیرون بکشد،  و زمانیکه در این برنامه شکست خورد پای در «بهار ایرانی» و بحران‌ «جنبش سبز» گذارد.   بحرانی به وجود آورد که نهایت امر دم خروس‌اش از زیر عبای سفیر انگلستان و شبکة جاسوسان غرب در ایران بیرون زد.  حال باید این سئوال را مطرح کرد که چگونه «دست‌هائی»،   طی چند روز صدها هزار «رأی‌دهنده» را در مسیر سیاست انگلستان به صف کردند،   و با توسل به چه ترفندی همین دست‌ها چند سال بعد موفق ‌شدند با همکاری علی خامنه‌ای،  سپاه پاسداران و دیگر عوامل حکومت ملائی،  غائلة «جنبش سبز» را هم به وجود آورند؟    
          
مسلماً گروهی در این مقطع نارضایتی عمومی را «دخیل» خواهند دید.  بله،  نارضایتی دخیل است،  ولی هیچ رژیم استبدادی‌ای را در جهان نمی‌یابیم که نارضایتی در آن وجود نداشته باشد.   حتی بلشویسم روس نیز علیرغم تمامی هارت‌وپورت‌ها آنچنان نارضایتی‌ای به وجود آورده بود که احدی هنگام سقوط اتحاد شوروی حاضر به حمایت از حزب کمونیست نشد.   پس نارضایتی دخیل است،   ولی به استنباط ما تعیین‌کننده نیست،   چرا که در غیراینصورت می‌باید هر روز در کشورهای جهان سوم شاهد درگیری و بحران سیاسی باشیم.  پس چه بهتر که بجای بحث ابتر پیرامون چرائی‌ها و پیامدهای نیک و بد یک «انتخابات»،   خود را بر راه‌های خروج از فاشیسم متمرکز کنیم. 

به استنباط ما در شرایط فعلی کشور،  مشکل اصلی «انتخابات» نیست؛   خروج از یک رژیم فاشیست و تمامیت‌خواه است که موجودیت‌اش با منافع محافل سرمایه‌داری غرب گره خورده،‌   و در نتیجه از سوی همین محافل مورد حمایت قرار می‌‌گیرد.   به تبع‌اولی بر خلاف ادعاهای محافل به اصطلاح سیاسی و حزبی «مخالف‌نما»،   از طریق «انتخابات» نمی‌توان روند فاشیسم را تلطیف نمود،  و یا بر آن نقطة پایان گذارد.   به عبارت ساده‌تر،  حال که با بهره‌گیری از خوش‌خیالی یک عده و تعصبات و کوته‌فکری برخی دیگر،   فرصت‌طلبان و اوباش شهری فاشیسم اسلامی را بر کشور حاکم کرده‌اند،  می‌باید راهی جهت خروج از آن یافت؛   ولی این «خروجی» الگوئی ندارد.  یا اگر چنین الگوئی در برخی کشورها تجربه شده،   قابل تطبیق بر شرایط کشور ایران نیست.

با این وجود می‌باید راهی جهت خروج یافت.   به طور مثال یکی از مهم‌ترین شیوه‌های خروج از فاشیسم،  می‌تواند از طریق بی‌اعتبار کردن شعارها و ادعاهای پوچ فاشیست‌ها در افکار عمومی صورت گیرد؛   چه در داخل و چه در سطح بین‌المللی.   در این مسیر کافی است ویژگی‌های «زبان فاشیسم» را صاحب‌نظران در دسترس همگان قرار دهند.  به سیاق نمونه در همینجا بگوئیم،   مهم‌ترین ویژگی زبان کذا «تهاجم به دیگری» است.   فاشیسم بدون «تهاجم» موجودیت ندارد؛  هر لحظه تلاش می‌کند برای خود «دشمن» بسازد.  این دشمن می‌تواند واقعی باشد،  می‌تواند مجازی نیز از کار درآید؛  هیچ اهمیتی ندارد،  چرا که فاشیسم از این «دشمن» در هر حال استفادة «توده‌ای» و عوام‌پسندانه‌ به عمل می‌آورد و با ترساندن ملت از این «دشمن» موجودیت ضدبشری خود را توجیه می‌کند.   به طور مثال،  به اظهارات اخیر روحانی بر علیه «شبکه‌ای که جلوی پیشرفت کشور را می‌گیرد» نگاهی بیاندازیم.   بررسی اظهارات مذکور فرصت خواهد داد تا ببینیم،  تجزیه و تحلیل «بیان فاشیسم» آنقدرها کار پیچیده‌ای نیست؛  به شرط آنکه بنیادهای حقوقی را از یاد نبرده،  و از فروافتادن در «تلة»‌ ظاهرالصلاحی خودداری کنیم:

«وقتی می‌خواهید تولید کنید،  یک دستگاه فاسدی که نمی‌خواهم نام ببرم که چگونه می‌تواند کالای قاچاق وارد کند،  نمی‌گذارد کشور رشد کند.  باید جلوی این فسادها را بگیریم.»
منبع:  بی‌بی‌سی،  9 فوریه 2016

در همین بیانات «ظاهرالصلاح» و به اصطلاح اصلاح‌طلبانه،‌  تمامی اجزاء تبلیغات فاشیستی را می‌توان بازیافت.  کافی است به تجزیة «کلامی ـ ساختاری» آن بپردازیم.   نخست اینکه در ساختار حقوقی حکومت اسلامی،   حسن روحانی رئیس قوة اجرائی کشور به شمار می‌رود.  در نتیجه،  نیروهای انتظامی،  مرزبانی،  گمرکات،  ارتش،  وزارت کشور،   وزارت دادگستری و شبکة پولی و بانکی تحت نظارت وی عمل می‌کند.  پس باید پرسید به چه ترتیب «یک دستگاه فاسد» می‌تواند تمامی این نیروها را دور زده،  جنس قاچاق به کشور وارد کند؟  در ثانی،  فقط وارد کردن جنس قاچاق اهمیتی ندارد،   این جنس می‌باید به فروش برسد؛   منفعت فروش آن در حساب‌های بانکی کشور «انباشته» شود؛‌   از انباشت این مبالغ نجومی،   ارز خارجی تأمین شود،   تا در سفارش‌های گستردة آینده «تاجر قاچاقچی» بتواند با ارز معتبر خارجی بار دیگر «جنس قاچاق» وارد کند.  به عبارت دیگر،   این «شبکه» در داخل کشور از تشکلی برخوردار است که به احتمال قریب‌به‌یقین از تشکیلات دولت حسن روحانی به مراتب گسترده‌تر است و کارآمدتر عمل می‌کند.   می‌بینیم که با یک بررسی به دور از احساسات،   چگونه می‌توان سخنان روحانی را در این مرحله به مرز معانی‌ واقعی‌اش رساند.   معنای واقعی این سخنان جز آن است که روحانی بر زبان رانده،   وی در عمل حکومت اسلامی را یک «شبکه» می‌خواند!   چرا که،  تمامی تشکیلات دولتی حکومت اسلامی با این شبکه همکار است،   از بانک‌ها،  ژاندارمری و نیروهای انتظامی گرفته تا تجار محلی و شبکة بازار همه در کنار این شبکه‌اند.  

در اینجا باید گفت،   روحانی از پدیده‌ای «موهوم» سخن می‌گوید.  وی بجای آنکه انگشت بر مشکل اصلی بگذارد و اذعان داشته باشد که حکومت اسلامی از پایه و اساس یک ساختار فاسد و ضدایرانی است،   پدیدة موهوم «یک شبکة فاسد» را ساخته تا آن را محکوم‌کند،   و این شبکه را مسئول مشکلات معرفی نماید؛   نوعی «دشمن‌سازی» فاشیستی.  

ولی اشتباه نکنیم،  بررسی منطقی جفنگیات روحانی به این مختصر ختم نمی‌شود.   چرا که،  با در نظر گرفتن گسترة نجومی فعالیت این به اصطلاح «شبکه»،   پر واضح است که شخص روحانی خود نیز با تشخیص و صلاح و مصلحت‌جوئی از همین شبکه پای به دایرة قدرت اجرائی گذارده.  فراموش نکنیم،   صاحبان قدرت آن را به دیگری تفویض نخواهند کرد؛‌  پس روحانی را همین قدرت‌ها جهت بزک سیاست‌های جاری کشور از صندوق‌ها بیرون کشیده‌اند.  در نتیجه،  آنچه روحانی به ملت ایران می‌گوید به این صورت خلاصه می‌شود:

«تولید نکنید!  صرف ندارد؛   دستگاهی که همه آن را "فاسد" می‌دانند و حکومت اسلامی نام دارد،  کالای قاچاق وارد می‌کند،  و نمی‌گذارد.   من هم که رئیس قوه مجریه این حکومت هستم،  مسئولیت نمی‌پذیرم و جلوی فساد را نمی‌گیرم،  چرا که منتخب همین شبکه هستم و شما ملت هم قدرت مقابله ندارید!»

همانطور که گفتیم،  تمامی اجزاء و جزئیات گفتمان فاشیسم را در چند جمله از «بیانات» روحانی می‌توان بازشناخت.   تهدید،  مسئولیت‌گریزی،  گردن‌کلفتی در برابر ملت،  افتخار به فساد،  و نهایت امر ایجاد تشویش و ارعاب افکارعمومی.   اگر در یک جامعه برخورد حقوقی و ساختاری ریشه و اساس داشته باشد،  و ملت از حقوق اساسی خود در برابر حاکمیت ـ  این حاکمیت هر چه باشد هیچ تفاوتی ندارد ـ  آگاه باشد،  رئیس‌دولت نمی‌تواند به خود اجازه دهد با سلب مسئولیت از خود،   قدرت فراقانونی شبکه‌ای را به رخ ملت بکشد که نامی جز «حکومت» بر آن نمی‌توان گذارد.

این ویژگی‌ها را در تمامی اظهارات مقامات حکومت اسلامی می‌توان بازیافت.  اما لایه‌های دیگری را نیز می‌توان در ادبیات اینان بازشناخت.   به طور مثال سخن گفتن فاشیست از «دشمن» به این معنا نیست که دشمن را «معرفی» کند؛   هدف اصلی فاشیست،   بزرگ‌نمائی «دشمن» موهوم است.  و از این مسیر قصد دارد از خود تصویر موهوم ـ  ناتوان و یا قدرتمند ـ  ارائه دهد.   در اظهارات روحانی،  ‌ شاهد بزرگ‌نمائی «شبکة» کذا و ابراز ناتوانی دولت هستیم.   این «موش‌مردگی» ظاهری و ارائة تصویر قدرقدرت از دشمن موهوم در تمامی صحنه‌های اجتماعی دیده می‌شود.   به طور مثال زمانیکه پای گروهی به میان می‌آید که فاشیست‌ها،  خصوصاً اربابان فرامرزی‌شان آن را در جایگاه «اقلیت» نشانده‌‌اند،  باز هم مشخص کردن «دشمن» معنائی جز کسب قدرت ندارد.   به طور مثال،  از آنجا که بلندگوهای داخلی و خصوصاً خارجی،   بدحجابی و بی‌حجابی و آنچه در زبان آخوند «فساد اخلاقی» ‌خوانده می‌شود را در «اقلیت» گذارده‌،   زمانیکه فاشیست‌های اسلامی پیرامون این «مسائل» دهان باز می‌کنند،  کارشان قدرت‌نمائی در برابر «اقلیتی» است که گویا جبهة «مخالف» را تشکیل می‌دهد.   از این «مفر» آخوند قدرت خود را به رخ مخالفان می‌کشاند.    

زبان فاشیسم از ویژگی دیگری نیز برخوردار است و آن «تعمیم جرم» است،  با هدف عادی‌سازی جرم در جامعه.   به طور مثال «رادیوفردا» از قول پورمحمدی  می‌گوید:  «باید به افراد جامعه که جرم مرتکب نشده‌اند نشان افتخار داد!»   ولی این گفتمان آنقدرها با سخنان روحانی متفاوت نیست؛    چرا که،  پورمحمدی می‌گوید:  «همه مجرم‌اند!»  روحانی هم می‌گوید:   «شبکة فاسد همه کارة کشور است!»  و هر دوی اینان که بخشی از شبکة فساد دولتی به شمار می‌روند،‌  می‌خواهند به مخاطب چنین القاء کنند که نه فاسداند و نه مجرم!   به عبارت دیگر،   ایندو فاسد و مجرم در مسند قضاوت الهی نشسته،   به عادی‌سازی جرم و فساد در جامعه مبادرت می‌کنند.    

خلاصه محور مشترک گفتمان فاشیست‌ها تضاد با بنیادهای حقوقی،  قوانین و مقرراتی است که خودشان وضع کرده‌اند!   بهتر بگوئیم،   زبان فاشیسم در برابر رعایت قوانین «ابهام» ایجاد می‌کند،   قوانین را بی‌رنگ و بی‌خاصیت نشان می‌دهد،   تا از این مفر برای دستگاه فاشیست که خود را مبری از جرم و فساد می‌داند جایگاه «قضاوت الهی» تأمین کند.  همین روند است که ایجاد ابهام می‌کند.  و ابهام با «مرزشکنی» به وجود می‌آید.   و زمانی که گوینده از جایگاه واقعی اجتماعی‌اش خارج می‌شود،   «ابهام» به وجود می‌آورد.  به عنوان نمونه،  زمانیکه حسن روحانی به عنوان رئیس قوه مجریه،   بجای معرفی «شبکه فاسد» به وزارت دادگستری و تقاضای تحقیق و پیگیری و مجازات اعضای شبکه،‌  در برابر رسانه‌ها در جایگاه مدعی‌العموم می‌نشیند و انگشت اتهام را به سوی شبکه‌ای می‌گیرد که حتی حاضر نیست از آن نام ببرد،  یا زمانی که پورمحمدی بجای قرار گرفتن در جایگاه واقعی خویش ـ  وزارت دادگستری ـ   روی به صحبت‌های خاله‌زنکی و عامیانه ‌آورده و زیرجلکی طعنه می‌زند،  «ننه اینروزا همه فاسد شدن!» مرزشکنی و ابهام به وجود ‌آمده.

می‌بینیم که،  با توسل به شیوه‌های بسیار ساده‌ می‌توان دست عوامل اسلام‌زده را که سخنگویان آشکار و پنهان حکومت متجاوز ولایت‌فقیه هستند،   در برابر ایرانیان و جهانیان باز کرد.    گفتمان «فاشیست ـ مسلمان‌ها» خصوصاً در زمینة بهره‌گیری از پیش‌فرض‌های دینی در حکومت اسلامی بسیار رایج شده.   به ارزش گذاردن ماجراهای کربلا،  و علی و حسن و حسین و فاطمه و ... دقیقاً در همان چارچوبی عملی می‌شود که بالاتر در مورد روحانی و پورمحمدی نوشتیم.  تهی کردن انسان از موجودیت انسانی‌اش و القاء اینکه او «الهی» است،  یکی از همین شیوه‌های فاشیستی به شمار می‌رود.  در برابر این گزافه‌گوئی‌ها و تبدیل قصه‌های کربلا به رخداد تاریخی موضع‌گیری کنیم.   

بله،  می‌توان دست فاشیست‌ها را رو کرد؛   اگر چنین تمایلی وجود داشته باشد.   ولی متأسفانه شاهدیم که گروهی از هم‌میهنان با شعارها و «گزافه‌گوئی‌های» فاشیسم اسلامی در کمال بی‌تفاوتی برخورد می‌کنند،  حتی بدتر از آن،‌  گروهی را می‌یابیم که به بهانة احترام به «اعتقادات مسلمانان» سعی می‌کنند از رویاروئی مستقیم با این «خرافه‌گستری» خودداری کرده،   اسلام‌پناهی پیشه کنند!   این جماعت فراموش کرده‌ که آنچه در کشورمان به راه اوفتاده با دین ارتباطی ندارد.   اسلام هر چه بوده،  خوب یا بد،   نمی‌تواند در هزارة سوم میلادی با همیاری و کمک پنتاگون دستمایة یک غائلة فاشیستی شود.   امروز آنچه در کشور در جریان اوفتاده،   یک استبداد وابسته است؛   استبدادی که خون ملت ایران را به شیشه کرده،  و جهت توجیه عملیات خود به «اسلام» متوسل می‌شود.   در نتیجه،  حمله به «حکومت اسلامی» و به سخره گرفتن اوهام و مالیخولیای ملایان شیعی‌مسلک حمله به اسلام نیست؛  حمایت از منافع ملت ایران است.    

چپ‌گرایانی که طی 4 دهة گذشته در کنار ملا نشستند،   و کسانیکه به دلیل تعلق به «نحلة ملیون» از دوران صدارت شاپور بختیار سر در آخور اسلام گذارده‌اند،   بهتر است از خواب خرگوشی بیدار شوند؛   بین نگرش چپ و ملادوستی؛  بین آخوندپرستی و ایرانی‌ات می‌باید «انتخاب» کرده،   مسئولیت این انتخاب را نیز بپذیرند.  در غیراینصورت همکاران رژیم ضدبشری خمینی و آخوندیسم خونریز شناخته خواهند شد.   راه دیگری در برابر اینان وجود ندارد.      



۱۱/۱۷/۱۳۹۴

ایالت و خلافت!




همانطور که در وبلاگ «فریدون و فرانسیس»‌ گفتیم،‌   دیدار حسن روحانی از دو کشور ایتالیا و فرانسه،   نگرش‌های شبه‌فلسفی و ضداجتماعی و انسان‌ستیزی حکومت اسلامی را بیش از پیش در افکارعمومی غرب علنی نمود.   در عمل،  حمایت ضمنی روحانی از استبداد رسانه‌ای و «سانسور» تحت عنوان «عدم تهاجم به اعتقادات مردم»،‌  آنهم در هم‌صدائی با پاپ،   و همزمان با آن تحمیل «آداب‌ورسوم» حکومت اسلامی بر پروتکل دیپلماتیک طی دیدار با  رهبران دیگرکشورها،  افکارعمومی اروپا را به شدت بر علیه حکومت اسلامی تحریک نمود.   در پی این سفر «ضد دیپلماتیک»،‌  خودباوری و خودشیفتگی مقامات حکومت اسلامی،  یعنی مأموریت به اصطلاح‌ «جهانی» در پرانتز افتاد و اینان به صراحت دریافتند که تنظیم سیاست یک کشور،  روضه‌خوانی و موعظة شب‌جمعه نیست.  حضرات با این واقعیت رودررو شدند که اگر تاکنون به دلیل حمایت بی‌وقفة واشنگتن از «اسلام سیاسی»،‌   هم تریبون‌های غرب در سایه‌روشن سفارتخانه‌ها بروی‌شان باز بود،  و هم فرصت می‌یافتند تا با استفاده از استبداد سنتی در کشورهای واپس‌مانده،‌   هر آنچه دل‌شان می‌خواهد به عنوان «موضع‌ سیاسی» از تریبون‌های «اسلام‌زدة منطقه» تحویل خلق‌الناس بدهند،‌  این شرایط دیگر نمی‌تواند در وضعیتی که حمایت واشنگتن از اسلام سیاسی علنی شده،  ادامه یابد.   ولی اشتباه نکنیم،   این بیداری «دیرهنگام» از خواب خوش کربلائی،‌   نه پایان کار که نقطة آغازین است.   نقطة آغازین کابوسی است هولناک که طی ماه‌های آینده،‌   دولت خیابانی «اسلام سیاسی» می‌باید با آن دست‌وپنجه نرم کند.   در وبلاگ امروز نگاهی هر چند شتابزده به این «کابوس» می‌اندازیم.  کابوسی که آمریکا می‌کوشد با ابزار «انتخاباتی در ایالات‌متحد» از آن خارج شود،  و موضع دیگر قدرت‌های جهانی در برابر آن هنوز روشن نشده. 

این کابوس از دو لایة داخلی و خارجی برخوردار است.    لایة خارجی آن بر روابط «استثنائی‌ای» سایه می‌اندازد که حکومت اسلامی از روز نخست با جهانیان برقرار کرد.   روابطی که تحت عنوان «برخورد انقلابی»،   عاری از هر گونه مشروعیت و قانونیت،   بر عربده‌جوئی،  باج‌گیری و باج‌دهی تکیه دارد.   به عبارت دیگر،  جمکران از روز نخست با باج‌دهی به آتلانتیسم،  رخصت یافت تا از دیگر سیاست‌های منطقه‌ای «باج‌گیری» کند؛   باجی که نهایت امر ابزاری جهت تحکیم سیاست‌های اربابان فرامرزی‌‌اش ‌بوده.   پروسة «باج‌دهی» ملایان از هنگامة کودتای 22 بهمن 57 آغاز شد.  از لحظه‌ای که ارتش شاهنشاهی به فرمان سازمان سیا و در پی نامة فدایت شوم روح‌الله خمینی برای کارتر در کنار «انقلاب اسلامی» نشست،  و ملا در ازاء «پیروزی» سهل‌وساده باج مفصلی به آمریکا پرداخت که اقساط‌آن هنوز به پایان نرسیده.    روشن است که این باج‌دهی،‌  بدون باج‌خواهی آخوند امکانپذیر نمی‌شود.   باجی‌خواهی‌ای که در قالب حضور نظامی و امنیتی یک حکومت دست‌نشانده و پادرهوا،  در مقام «طرف صحبت» در لبنان،   سوریه،   عراق و دیگر مناطق استراتژیک خاورمیانه به منصة ظهور رسید،  و با همیاری و کمک ایالات‌متحد همچنان ادامه دارد.   از این مفر،  حضور «انقلاب اسلامی» در منطقة خاورمیانه نهایت امر به یکی از شاه‌کلیدها در حفظ سیطرة آتلانتیسم در روابط جهانی تبدیل شده. 

ولی همانطور که گفتیم،  این باج‌دهی و باج‌خواهی از لایة درونمرزی نیز برخوردار است.  برای حکومتی که هر گونه وابستگی طبقاتی،  اقتصادی و حتی حزبی را «نفی» می‌کند،  وابستگی‌های درونمرزی روشن است؛   وابستگی فاشیسم است به اوباش و لات‌ولوت.   همان‌ حضرات که طی سالیان اخیر «یونیفورم‌پوش» هم شده،  در قالب سپاه پاسداران،  ارتش جمهوری اسلامی،   نیروهای انتظامی،  بسیج و ...  از قافلة لات‌ها به تدریج خارج شده،  «پشت‌میزنشین»،‌   مقام دولتی،  سردار و احیاناً «فیلد مارشال» شده‌اند!   در روابط درونمرزی،  حکومت ملائی جهت حفظ موجودیت ضدایرانی‌اش بر همین اوباش تکیه دارد،‌  و همزمان با باج‌دهی به یانکی‌ در صحنة بین‌المللی،   در داخل نیز «باج» همین اوباش را تأمین می‌کند.   وظیفة اینان حفظ و صیانت و حفاظت از «بیرق امام حسین» است که ظاهراً در دست «گُنده‌‌لات» حکومت اسلامی،   ولی‌فقیه قرار گرفته!   حکومت اسلامی برای حفظ رابطة «مقدس» لات با آخوند،  وزنة اصلی را بر دوش ملت ایران سنگین کرده،  و در فهرست وظائفی که دستگاه مسخرة ولایت‌فقیه برای ملت ایران نوشته،   وظیفة «نانبشته‌ای» وجود دارد که بر اساس آ‌ن باج اوباش را دولت اسلامی از جان و مال و ثروت‌های ملی ایرانیان تأمین خواهد کرد.  به همین دلیل است که ایرانیان روز به روز فقیرتر و درمانده‌تر شده‌اند،  و حکومت اسلامی روز به روز وقیح‌تر،  دریده‌تر،  وحشی‌تر و پرمدعاتر!      

حضور گستردة پاسدارجماعت در هیئت‌های «سیاسی ـ نظامی» اسلامی و تأکید روزافزون بلندگوهای ولی‌فقیه در اهمیت حضور «نیروهای مخلص انقلابی» در تصمیم‌گیری‌ها،  چیزی نیست جز به ارزش گذاردن همین اوباش.   و در همین چارچوب است که عربدة «مرگ بر آ‌مریکا» و دیگر دشمن‌شناسی‌های علی خامنه‌ای و گنده‌لات‌ها،   که اوباش حکومت همچون قبائل وحشی صدراسلام در اطراف‌اش جشن و سرور «دینی ـ عقیدتی» برپا می‌کنند روز به روز از اهمیت‌ بیشتری برخوردار ‌شده.  این واقعیت را،  خامنه‌ای در ملاقات با اعضای محفلکی که «شورای عالی امنیت ملی» می‌خوانند،  چنین تصریح می‌کند:

«[...] فضای شورای عالی امنیت ملی باید حزب‌اللهی باشد»
منبع:  دویچه‌وله،  3 فوریه 2016

ولی خامنه‌ای هرگز نگفته و نخواهد گفت که ترکیب گنگ «حزب‌اللهی» فاقد هر
گونه چارچوب «حقوقی» است!  هر کس را می‌توان بدون ‌هیچ دلیلی حزب‌اللهی تلقی کرد،  و در هجمة همین امواج «گنگ و مبهم»،  هر فرد دیگری را نیز بدون هیچ ‌دلیلی، می‌توان از جرگة «احترام‌برانگیز» حزب‌اللهی به بیرون پرتاب کرد.   خلاصه،   فراموش نکنیم که «ابهام در گفتار و کردار سیاسی» مهم‌ترین منبع تغذیه فاشیسم به شمار می‌رود؛  فاشیست فاقد «شفافیت» است.   و به همین دلیل اعتقادات و تخرخرهای احمقانة‌ توده‌های تحریک‌شده،   در تمامی نمونه‌های فاشیستی مهم‌ترین پناهگاه این نوع دستگاه سیاسی به شمار می‌رود.   در کمال تأسف تا آنجا که به سیاست‌های داخلی حکومت اسلامی مربوط می‌شود،   تلاش جهت حفظ این «ابهام» و حراست از موجودیت‌ آن در مراودات دولتی و تشکیلاتی،  هر روز بیش از پیش تبدیل به مهم‌ترین وظیفة دستگاه «ولی‌فقیه» شده.   ولی این «دستگاه» مشکل بتواند «شتر» را همچون گذشته در محل مطلوب بخواباند؛    اگر چنین شترسواری‌هائی ‌ امکانپذیر می‌بود کار علی خامنه‌ای به «نرمش قهرمانانه» نمی‌رسید.  خامنه‌ای  در سوراخ بیت‌رهبری واقع در خیابان پاستور عین مار غاشیه از سپیده‌دم تا شبانگاه به دور خود می‌پیچید،   و به حساب خوش‌خیال‌ها «زهر» به کام آمریکای جنایتکار می‌ریخت!   ولی این صحنه‌آرائی‌ها و «خوش‌خیال فریبی‌ها» دیگر امکانپذیر نیست،   چه خامنه‌ای بخواهد،  و چه نخواهد.  

در عمل،  اگر شاهدیم که سیاست خارجی حکومت اسلامی به دلیل فشارهای شدید مسکو در کشورهای سوریه،  عراق،  ترکیه و بسیاری نقاط دیگر جهان،‌   از مسیر «سنتی» ـ  بخوانیم از مسیر عربده‌جوئی «انقلاب اسلامی» ـ  خارج می‌شود،   و تهران آخوندزده دیگر امکان ندارد همچون گذشته،  به صورت زیرجلکی آب به آسیاب واشنگتن بریزد،  سیاست‌های استعماری تلاش دارند به هر قیمت ممکن قلب این سیاست استعماری،   یعنی رابطة احمقانة یک دستگاه فاشیست با شهروند ایرانی را تا حد امکان دست‌نخورده نگاه دارند.   باشد که از این مفر تا حد امکان منافع منطقه‌ای‌شان حفظ شود.   و اینجاست که قضیة «برخورد مسکو» با ایران پای به بحران خواهد گذارد.  جهت بررسی «روابط مسکو» با تهران آخوندزده ‌لازم است یک پرانتز بازکنیم.

همانطور که شاهد بودیم،  بازگشت مسکو به روابط بین‌المللی پس از فروپاشی اتحاد شوروی،  حداقل در اروپا و خاورمیانه بسیار مسئله ‌برانگیز بوده.   روسیه جهت تحکیم مواضع تعیین‌کنندة نوین‌اش،   الگوئی جز دوران «پیش‌بلشویسم» ارائه نکرده،   و نقش نوین مسکو در مراودات جهانی بر اساس حذف روابطی شکل گرفته که پیروزی کودتای بلشویک‌ها در واپسین روزهای جنگ اول جهانی،  بر روسیه تحمیل کرده بود.   همان روابطی که نتیجه‌اش طی بیش از 8 دهه چیزی نبود جز سیطرة بی‌قیدوشرط بریتانیای «کبیر.»    

به همین دلیل است که طی دهة اخیر،  دولت بریتانیا با حرص و ولعی بی‌مانند،   اگر نگوئیم به شیوه‌ای بی‌سابقه پای در همگامی با ماجراجوئی‌های مختلف ایالات‌متحد در عراق،  افغانستان،  ترکیه،  و ... گذارد،   بدون آنکه بلندگوهای لندن،  لحظه‌ای ریشة این ماجراجوئی‌ها را به زیر سئوال برند.   این همراهی‌های جانانه به این دلیل پیش آمد که‌ بریتانیا خود را در عمل شکار اصلی مسکو در صحنة بین‌المللی می‌دید،‌   و در این جنگ نابرابر چه سنگری برای بریتانیا «مستحکم‌تر» از سنگر واشنگتن!  در همین راستا،  دولت بریتانیا که طی دهه‌ها و در دوران جنگ‌سرد،  در مقاطعی بسیار حساس حتی «نقاد» سیاست‌های واشنگتن به شمار می‌رفت،  در عمل تبدیل شد به پیشکار رسمی و سخنگوی کاخ‌سفید. 

ولی همانطور که دیدیم این هم‌نشینی آنقدرها نتوانست مسکو را در دستیابی به اهداف استراتژیک‌اش ناکام کند.   در آغاز کار دیوید کامرون تلاش کرد تاچریسم را احیا کند.  در وبلاگی تحت عنوان «سودای تاچر ـ  14 ماه مه 2010» نوشته بودیم که اهداف کامرون دست‌نیافتنی می‌نماید و بیشتر یک سوداست تا واقعیت.  در همین راستا،   پس از قدرت‌نمائی حزب محافظه‌کار در انگلستان،  دیدیم که کار سیاست تاچریست‌ها بالا گرفت؛   باراک اوباما و سپس فرانسوا اولاند،‌ که در آنگلوفیل بودن‌شان تردیدی نیست پس از پیروزی در انتخابات به نوبة خود به صف هواداران 10 داونینگ‌ستریت پیوستند.   ولی این رزمایش که با حمایت بی‌سابقة واشنگتن و پاریس از اسلامگرائی ـ  بهارعرب ـ  تقارن یافت،  ابتر ماند.  روسیه با تکیه بر ابزاری که لندن در عمل از آ‌ن بی‌بهره است،   گام به گام انگلستان را به عقب راند.   و آخرین عقب‌نشینی قطعی انگلیس در برابر روسیه چیزی نبود جز رها کردن الگوی «ملای اتمی!»  پروژة وحشیانه‌ای که در دوران محمد خاتمی توسط محافل انگلیسی، به قول حزب‌اللهی‌ها «کلید خورده بود!»   شکست این پروژه،   خاتمی و محفل انگلیسی «خط امام» را با تمام برنامه‌های‌شان در گور خواباند و صحنه بکلی از دست انگلستان خارج شد.    

تا اینجای کار،  برنامه‌ریزی‌های استراتژیک مسکو تا حدودی روشن بود.   روسیه اسلحه‌ای را که آتلانتیسم جهت سرکوب کرملین در دست این و آن می‌گذارد،   و در خاورمیانه چیزی جز «اسلام سیاسی» نبوده و نیست،‌  از دست طرف‌های مربوطه خارج کرده،   به نوبة خود آن را به ابزاری جهت سرکوب سیاست‌های غرب تبدیل می‌کرد.   و بی‌دلیل نیست که امروز در سراسر جهان گروه‌های تروریست اسلامگرا می‌بینیم که ظاهراً از هیچ سیاستی پیروی نمی‌کنند؛‌  «مستقل» هستند و در هر میعاد سر از سوراخی بیرون می‌آورند.   پیام مسکو به واشنگتن در این میانه روشن است،   «اگر می‌خواهید روسیه را با تکیه بر اسلامگرائی بکوبید،  اسلامگرائی در انحصار شما نیست؛   ما هم می‌توانیم برای‌تان اسلامگرا بفرستیم!»   به عبارت بهتر،  مسکو از همان زهری استفاده می‌کند که سرمایه‌داری پس از پایان جنگ اول با گسترش پوپولیسم در اروپا به کام بلشویسم می‌ریخت.   با این وجود،  نمی‌باید این مطلب را از نظر دور داشت که هنگام سرازیر کردن آب به آسیاب فاشیسم این امکان همیشه وجود خواهد داشت که کنترل نطفة فاشیسم از دست یک سیاست مشخص خارج شده،   در دست سیاست‌های غیرقابل کنترل قرار گیرد.   خطری که با در نظر گرفتن شرایط کنونی جهان،‌  امروز مسکو را تهدید می‌کند.  خلاصه از این مرحله به بعد،‌   به قول رندان کار «بیخ» پیدا خواهد کرد.  

غرب در سوریه شکست خورده؛   این شکست از هم امروز قابل پیش‌بینی است و هیچ تردیدی در آن نمی‌توان داشت.  به همین دلیل است که به استنباط ما،  انتخابات ریاست‌جمهوری در آمریکا منطقاً می‌باید به نفع جناح جمهوری‌خواه تمام شود.  و به این ترتیب،  با تکیه بر نتایج این «انتخابات»،   واشنگتن می‌تواند بر دو لایه از سیاستگزاری‌های دهة‌ اخیرش نقطة پایان بگذارد.   لایة نخست شامل نزدیکی استراتژیک غیرمنطقی واشنگتن به لندن خواهد بود؛   لایة بااهمیت دیگر نیز وابستگی شدید سیاست خاورمیانه‌ای واشنگتن به «اسلام سیاسی» است.  وابستگی‌ای که به تدریج،  می‌رود تا در تمامی ابعاد استراتژیک،  اقتصادی و خصوصاً سیاسی به ضرر ایالات‌متحد تمام ‌شود.   اگر امروز باراک اوباما دوان دوان به مساجد رفته،  بر منابر سخنرانی‌های «سیاسی ـ عقیدتی» تحویل خلق‌الله می‌دهد،   هم از پوچی زندگی سیاسی در ایالات‌متحد که فاقد هر گونه تشکیلات سیاسی قابل اعتناست پرده برمی‌دارد،  و هم نشان می‌دهد که جناح «کارتر ـ برژینسکی» در حزب دمکرات برای جهانیان طرح‌هائی در سر داشته!   طرح‌هائی که اگر در دروازه‌های دمشق به «گِل» نشسته،  امروز ظاهراً در حومة واشنگتن قرار است به «گُل» بنشیند!   

ولی واقعیت ‌این است که طرحی در میان نبوده،   آمریکا سعی می‌کرد با بهره‌گیری از تعصبات و پیشداوری‌ توده‌های تحریک‌شده در مناطق مسلمان‌نشین برای مسکو دردسر درست کند؛  همین و بس!   اما اگر سیاست‌های «اسلام‌نوازی» واشنگتن به دلیل تغییر سیاست کلان‌استراتژیک از مسیر فعلی خارج شود ـ  خروجی که عنقریب خواهد بود ـ  یک پرسش اساسی با دولایه مطرح می‌شود.   و آن اینکه کدامیک از سیاست‌های تعیین‌کنندة جهانی ـ  مسکو و یا واشنگتن ـ  از مهره‌های نوین جهت برنامه‌ریزی در سیاست‌های «غیراسلامی» برخوردارند،   و کدامیک از ایندو سیاست به دلیل عدم برخورداری از همین «مهره‌ها» مجبور خواهد شد در خیمة اسلامگرائی «باقی» بماند؟   در چنین میعادی،  اردوگاه اسلامگرائی نصیب بازنده می‌شود،  حال آنکه برنده،  در جایگاه معتبر مدافع حقوق بشر،  دمکراسی و آزادی‌های انسانی می‌نشیند. 

به استنباط ما،  واشنگتن خود را برای حضور در خیمة برنده از هم امروز آماده ‌کرده،  و منبر رفتن‌های باراک اوباما،‌  و برشمردن «ابعاد انسانی دین اسلام» تلاشی است جهت مطمئن کردن اردوگاه دمکرات که هنوز «سیاستی» در کار است؛   و همزمان ریختن آب به آسیاب راستگرایان جمهوریخواه!   اگر مروری بر سرفصل خبرهای چند روز اخیر داشته باشیم:   «اوباما:  حمله به اسلام،  حمله به همه ادیان است ـ  دویچه‌وله.»   و یا به طور مثال:  «اوباما:  اسلام دین صلح است ـ ایرنا!»  و ... به صراحت درمی‌یابیم که این نوع سخنوری‌های تدافعی  نشان می‌دهد که سیاست اسلام‌نوازی دیربازی است جان به جان‌آفرین تسلیم کرده.  مسلماً این مطلب را باراک اوباما بهتر از هر کس دیگری می‌داند.   از سوی دیگر،  جناح جمهوریخواه که خود را برای به دست گرفتن قدرت آماده کرده،   در برابر این «اسلام‌پروری‌ها» موضع‌گیری کرده.   جمعیت قلیل مسلمانان آمریکا ـ حدود 8 میلیون نفر ـ که اکثرشان نیز برای فرار از سیاست‌ اسلامگرائی دولت‌های متبوع‌شان‌ ترک دیار کرده‌اند،   مسلماً آنقدرها برای مسجد و ریش‌وعبا دل نمی‌سوزاند،  این سخنوری‌های بی‌پایه و اساس و پوچ‌گوئی‌های مسخره و ملائی در واقع آب به آسیاب جمهوریخواهان می‌ریزد.  

در چنین شرایطی است که می‌باید سیاست‌های مسکو در برابر واشنگتن را خصوصاً در ایران دنبال کرد.   همانطور که گفتیم برای حکومت اسلامی هیچ تفاوتی ندارد که چه کسانی در واشنگتن حکومت کنند؛  جمکرانیان دست‌نشانده‌ و خدمتگزارند!   هر نوع دستوری از واشنگتن صادر شود،  مطیع خواهند بود؛  حتی دستور «خودکشی» سیاسی.  ولی برای مسکو سرنوشت ایران اهمیت دارد،  و هیچگونه چشم‌پوشی در اینمورد خاص صورت نخواهد گرفت؛   ایران عمق استراتژیک روسیه در مرزهای جنوبی‌اش به شمار می‌رود.  این یک واقعیت مادی و غیرقابل تغییر است.   حال این سئوال مطرح می‌شود،  که اگر واشنگتن از اسلامگرائی با سرعت هر چه بیشتر فاصله می‌گیرد،  و در آینده‌ای بسیار نزدیک قشرهای غیراسلامی ایرانیان را مورد حمایت سیاسی قرار خواهد داد،‌  مسکو چگونه می‌تواند در این میانه سیاست جایگزینی در ایران اتخاذ کند؟  

پرواضح است،  «قشرهای غیراسلامی‌ای» که مورد حمایت ایالات‌متحد قرار خواهند گرفت الزاماً «روس‌ستیز» و خدمتگزار واشنگتن خواهند بود.   در نتیجه،  مسکو جهت مقابله با سلاح جدید واشنگتن در ایران،  الزاماً می‌باید یک جبهة «غیراسلامی» در ایران بگشاید.   ولی اگر به دلائلی که از موضوع این وبلاگ فراتر می‌رود سیاست مسکو در این زمینه موفق نباشد،   روسیه در مرزهای جنوبی‌اش پای به بن‌بست خواهد گذارد و تبدیل می‌شود به حامی یک رژیم ضدحقوق بشر،  اسلامگرا و سرکوبگر.  در چنین شرایطی تحمیل انزوای سیاسی بر ملت ایران نیز به شیوة اوکراین و بلاروس آنقدرها امکانپذیر نیست چرا که،  تجربة تاریخی نشان داده موجودیت ملت ایران را مشکل بتوان در پرانتز انداخت.   پس این روسیه است که به بن‌بست می‌افتد.    

آنچه بالاتر گفتیم نهایت امر تبدیل به چالشی خواهد شد که در روزهای آینده در صحنة سیاست کشورمان به نمایش در می‌آید.   سفر شتابزده و 4 روزة علی‌اکبر ولایتی به مسکو،  مسلماً جهت روشن کردن همین «صحنه» صورت گرفت.   حکومت اسلامی حمایت آمریکا را از دست می‌دهد،   و می‌کوشد خود را به روسیه نزدیک کند.  ولی حملات شدید نظامی روسیه بر علیه اسلامگرایان سوریه،   هم ریشة اینان را در سوریه سوزانده و هم «نمایندگان‌شان» را که از «در» به مذاکرات ژنو وارد شده بودند از پنجره بیرون انداخته.  امروز حامیان اسلام سیاسی در مراکز تصمیم‌گیری غرب از تعداد انگشتان دست کم‌تر شده.   فقط می‌ماند اینکه،  روسیه در پاسخ به تغییر سیاست‌ آمریکا در ایران چه آلترناتیوی ارائه خواهد کرد.  با توجه به وق‌وق‌های اخیر علی خامنه‌ای که در عمل ابراز عشق واژگونه به آمریکاست،   و نقش تاریخی حکومت‌ها در ایران طی سدة اخیر که در روس‌ستیزی خلاصه شده،  چنین آلترناتیوی از دسترس مسکو خارج می‌نماید.   در نتیجه،  سرنوشت انتخابات مجلس و خبرگان را تفاهم آمریکا و روسیه در ایران تعیین خواهد کرد،   و به استنباط ما سفر اخیر هانری کیسنجر به مسکو جهت دست‌یابی به همین تفاهم صورت گرفت. 

       


۱۱/۰۸/۱۳۹۴

فریدون و فرانسیس!




ورود حسن روحانی،  رئیس دولت منتصب بیت‌رهبری به فرانسه،  آنهم پس از افتضاحاتی که حضور وی در ایتالیا،  با‌ پوشاندن مجسمه‌های موزه به راه اوفتاده بود،   دررسانه‌های رسمی فرانسه ‌عکس‌العمل‌های مختلفی به همراه داشت.  کانال‌های تلویزیونی فرانسه،‌  جز کانال رسمی دولت که به صورتی موجز «فواید اقتصادی» انعقاد قرارداد با ایران را مطرح کرد،   روحانی را در پرانتز گذاردند.   روزنامه‌ها نیز آنقدرها هووچو به راه نیانداختند.   ولی برنامة دولت روحانی در این دیدارها روشن است.   می‌توان اهداف دیدارهای وی را به سه دسته تقسیم کرد.   نخست کسب مشروعیت بین‌المللی برای حکومت اسلامی از طریق عقد قراردادهای نان‌وآبدار با شرکت‌های غربی؛   سپس تلاش جهت ارائة چهرة «متمدن» از حکومت توحش و تحجر شیعی‌مسلکان در افکارعمومی،  و ... و در گام نهائی تلاش جهت  فراهم آوردن زمینة مناسب برای گسترش فعالیت‌ شبکة جاسوسی غرب در سواحل دریای خزر و مرزهای جنوبی روسیه.   

از چندوچون امضاء قراردادهای نجومی با غربی‌ها اطلاع موثقی در دست نداریم،   پس برویم به سراغ دو هدف بعدی دیدارهای روحانی،  یعنی «ارائه تصویر دلپذیر» از حکومت غارنشینان جمکران در افکارعمومی،‌  و زمینه‌سازی برای گسترش شبکة جاسوسی غربی‌ها در ایران.   زمینه‌سازی حکومت اسلامی جهت فعال‌تر شدن شبکه‌های جاسوسی غرب در مرزهای جنوبی روسیه،‌  از طریق حضور گستردة کارشناسان تجاری و صنعتی غرب در این مناطق امکان‌پذیر می‌شود.   کارشناسانی که به عنوان سرجهازی و «دنبالة» قراردادهای ظاهراً «غیرنظامی» پای به ایران می‌گذارند،   ‌و در واقع وظیفة‌ اصلی‌شان گسترش فعالیت شبکة اطلاعاتی و جاسوسی غرب در کشورمان است.   و اما ارائة «تصویر دلپذیر»‌ از حکومت ملا در غرب از طریق انتشار مقالات خررنگ‌کن عملی می‌شود.   البته مسلماً در راه دستیابی به این هدف «مقدس»،  سبیل برخی کارفرمایان «رسانه‌ها» را حسابی چرب می‌کنند،   تا روزنامه‌نگاران «حرف‌شنو و حرفه‌ای» به اسطوره‌سازی از روحانی برای خلق‌الله بپردازند.  و در میعاد فعلی گویا وظیفة الهی کذا را بوق صنایع اسلحه‌سازی «لاگاردر» یعنی روزنامة «لوموند» بر عهده گرفته.  با این وجود پیش از بررسی مطلب روزنامة لوموند نگاهی داشته باشیم به آنچه نهایت امر روحانی را به اروپا کشاند.     

پس از فروپاشی سیاست جنگ‌سازی یانکی‌ها در ایران،  و اجبار حکومت اسلامی به پای گذاشتن در روند حقوقی ـ   این روند حقوقی را علی خامنه‌ای نرمش قهرمانانه نامید ـ ‌ پر واضح بود که محافل آنگلوساکسون جز کسب مقبولیت و مشروعیت رسانه‌ای برای حکومت دست‌نشانده‌شان هیچ راه دیگری در برابر نداشته باشند.   و تلاش‌های اخیر جهت ارائة تصویر «دلپذیر» از حکومت توحش و تحجر،‌   که تحت عنوان «سفرهای مهم دیپلماتیک» حسن روحانی آغاز شده شاهدی است بر این مدعا.   به عبارت دیگر،‌  سیاست واشنگتن و لندن برای جنگ‌سازی در ایران شکست خورده و آتلانتیست‌های لندن و واشنگتن ناچارند آش‌تاپالة دستپخت‌شان به خورد اروپائی‌ها بدهند.

ولی برای این «سیاست» از مدت‌ها پیش برنامه‌ریزی شده بود.   از همان روزها که دکان ارسال توریست اروپائی ـ  ایتالیائی،‌  فرانسوی و هلندی ـ  به ایران افتتاح شد.  این توریست‌ها را شبکه‌های مشخصی در کشورهای اروپائی «جمع‌آوری» کرده،  در قرنطینه‌های امنیتی به ایران می‌آورند،  سپس عین گوسفند به «تورهای گردشگردی داخلی» می‌سپارند و حضرات را تحت نظارت شبکه‌های اطلاعاتی در «قرنطینه‌» نگاه می‌دارند.   این «گوسفندان گردشگر» حق ایجاد ارتباط با شهروندان عادی ایران را ندارند؛   در هتل‌های ویژه‌ای نگهداری می‌شوند که همچون دیگر هتل‌ها فقط به شبکة سانسور شدة اینترنت و روزنامه‌های دولتی متصل است.  و خلاصه در انزوای کامل آنان را از این شهر به آن شهر می‌کشانند،   تا با «واقعیت» ایران آشنا ‌شوند!    

دو هفته پیش فرصتی دست داد تا با چند تن از این به اصطلاح «جهانگردان» صحبت کنم.  سخنان اینان را فقط می‌توان از زبان گروگان‌هائی شنید که به «سندرم استکهلم» مبتلا شده‌اند.  این توریست‌ها پدیده‌هائی را که نه می‌شناختند و نه می‌توانستند تجزیه و تحلیل‌ کنند،  با شور و هیجان می‌ستودند و ... و نهایت امر تحت‌تأثیر آنچه «معنویات عمیق ایران» می‌خواندند،  ناخواسته تبدیل می‌شدند به مبلغان حکومت ضدبشری آخوند.   خلاصه این «تورها» نوعی شستشوی مغزی جمعی و سازمان یافته است و جالب اینکه ماشین شستشوی مغزی کذا را بیشتر دولت‌های فرانسه و ایتالیا به راه ‌انداخته‌اند.   و بی‌دلیل نیست که حسن روحانی نخست به ایندو کشور سفر می‌کند.    بله،   اگر «رنزی» چادر به سر مجسمه‌ها انداخته،  حتماً دلیلی داشته.  نخست‌وزیر ایتالیا «معنویات عمیق» حکومت اسلامی را،  اگر خودش ندیده و نمی‌داند چیست،  حداقل از زبان توریست‌هائی که پشت شیشه‌های اتوبوس و در هتل‌های ویژه این معنویت را شاهد بوده‌اند،  شنیده.   اینچنین بود که بعضی دست‌اندرکاران به خیال خود زمینة اجتماعی مساعد را حتی قبل از سفر حسن روحانی به ایتالیا و فرانسه برای حقنه کردن اخلاقیات و جفنگیات آخوند به ملت‌های اروپا فراهم آورده بودند!

با این وجود،  مشکل حکومت آخوند آن نیست که دست‌اندرکاران این نوع «تورها» تصور کرده‌اند.   مهم‌ترین ضربه به جماعت آخوند زمانی وارد می‌شود که در یک جامعة دمکراتیک و برخوردار از «آزادی بیان»،‌  و خصوصاً پایبند به مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر،   به این موجودات ماقبل‌تاریخ «تریبون» بدهند.   انتشار اظهارنظرها و علنی شدن شیوة برخورد و نگرش آخوند با مسائل اجتماعی،  اخلاقی،  سیاسی و اقتصادی در یک جامعة آزاد و دمکراتیک،   بزرگ‌ترین ضربه را به موجودیت اینان وارد می‌کند.  و دقیقاً در سفر اخیر روحانی به اروپا همین مسئله پیش آمده.   

روحانی در سفر به ایتالیا از حمایت ضددمکراتیک دولت رنزی برخوردار شد!   دولت منتصب «گلد‌من ساکس»‌ آنچنان به بادبان فاشیسم اسلامی باد انداخت که مسلماً قم و کاشان هم از اینهمه «تعهد» به ظواهر اسلامی مات و مبهوت شد و «جا» خورد.   ولی زمانیکه در نشست خبری میکروفون را در برابر روحانی گذاشتند و نظر وی را در باب «آزادی بیان» جویا شدند،  رئیس دولت منتخب بیت‌رهبری پای‌اش را صاف گذاشت در مرداب فاشیسم و سرکوب سازمانی: 

«امیدوارم همه بحث‌هائی که با پاپ داشتیم،   از جمله مساله تبیین آزادی بیان و توهین به ادیان آسمانی که هیچ ارتباطی با آزادی بیان ندارد و این یک مغلطه است که بعضی‌ها انجام می‌دهند، [...] بتوانیم در مقام عمل همه ما دنبال کنیم و شاهد دنیای بهتری باشیم.»
منبع:  ایرنا،  7 بهمن‌ماه 1394

بله حسن روحانی و پاپ در مورد آزادی بیان با هم تفاهم داشتند؛   و هر دو به شیوة بی‌بی‌سی فارسی‌،  طنز را با «توهین» مترادف می‌دیدند.   ولی روحانی فراموش کرده که در تمامی کشورهای دمکراتیک،   چه در اروپا و چه در دیگر مناطق جهان،   «ارباب» دین برای «آزادی بیان» تصمیم نمی‌گیرد.   نظرات آخوندها،  کشیش‌ها و خاخام‌ها پیرامون «آزادی بیان»،   فقط نزد گروه‌های محدودی از اهمیت برخوردار است.  و در گلة کاتولیک‌ها،   فقط ساکنان کشورهای جهان سوم هستند که به شخص پاپ و نظرات‌ ایشان «احترام»‌ می‌گذارند.  در اروپا نقش پاپ از پایه و اساس «نمایشی» است،   چه رسد به نظرات وی در باب هنر و قلم و طنز.   در ثانی،  گروه‌هائی که در اروپا به پاپ و نظریات کلیسای کاتولیک اهمیت می‌دهند،    عموماً متعلق به شاخة راست‌گرایان افراطی و نئوفاشیست‌ها هستند.   یعنی همان گروهائی که اگر حسن روحانی در خیابان به چنگ‌شان بیافتد تکه تکه‌‌اش می‌کنند.  حال باید پرسید «مذاکرات» حسن روحانی در باب هنر و طنز و ادبیات و خصوصاً «آزادی بیان» با رهبر واتیکان اصولاً چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟   روحانی در رأس یک دولت فاشیست و سانسورچی نشسته؛   نه آزادی بیان را قبول دارد و نه مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر را؛   طرف صحبت‌اش،   رهبر واتیکان نیز با وی چندان تفاوتی ندارد.  دلیل هم روشن است؛   ادیان ابراهیمی با «انسان» و «آزادی بیان» در هر حال سرستیز دارند.

 پس «مذاکراتی» که روحانی با اینهمه آب‌وتاب در نشست خبری از آن سخن گفته چه ارزشی دارد؟  به صراحت بگوئیم،  هیچ!   دو فاشیست،‌  یکی مسلمان و دیگری کاتولیک در منجلاب «احترام به ادیان» و نفی لائیسیته و تکفیر آزادی بیان با یکدیگر توافق کرده‌اند!   ولی اگر پاپ مسئولیت سیاسی ندارد،   روحانی در مقام رئیس قوة مجریة حکومت اسلامی،  مخالفت صریح خود را در مورد «آزادی بیان» بی‌پرده عنوان کرده:

«[...]‌ آزادی بیان [...]  به این معنا نیست که کسی به حریم اعتقادات دیگران و مقدسات ادیان مختلف تعرض کند.»
همان منبع

برای اثبات اینکه روحانی مفت‌گوئی می‌کند،  یک مثال ساده می‌زنیم.   فرض کنیم که فرد «الف» معتقد باشد گنجشگ مقدس است؛   فرد «ب» هم به تقدس کلاغ اعتقاد داشته باشد؛   و به این ترتیب افرادی بیابیم که برای تمامی پرندگان جهان تقدس قائل باشند.  در نتیجه،  بر مبنای اظهارات «وزین» روحانی ترسیم کاریکاتور پرندگان می‌باید ممنوع شود!  چرا که،  اعتقادات دیگران را مورد «تعرض» قرار می‌دهد!   از اینرو،‌  روحانی زمانیکه پدیدة «اعتقادات دیگران» را مطرح می‌کند،  سخن از انسان‌ها نمی‌گوید؛  «اعتقادات و مقدسات» ساختار مذهب،  یعنی باورهای افرادی مقصود اوست که بنیاد مذهب را «مقدس» تلقی کرده‌اند.   به عبارت دیگر،  روحانی می‌گوید،  کسی حق تهاجم هنری،  ادبی و کلامی و طنزگونه به نماد قدرت ـ  بنیاد دین ـ  را ندارد!   بله،‌  فلسفه و منطق و علم و ... و در واقع حسین‌حسین ادعائی آخوندجماعت پای از این مرحله فراتر نخواهد گذارد.   آخوند بین منافع قشری خود و اعتقادات توده‌ها «پلی» می‌سازد و در یک روند از پیش‌تعیین‌شده،   از طریق یک استدلال شکمی و فاقد پایه و اساس علمی،  «برنده» هم می‌شود. 

خلاصه،   پای در «بردی» می‌گذارد که می‌باید به طور ممتد از طریق سرکوب و کشتار و سانسور آن را برای خود و قشر مورد علاقه‌اش حفظ کند.   ولی به آنچه روحانی پیشنهاد می‌کند،‌  «آزادی بیان» نمی‌گویند.   این قماش آزادی نامی از آن خود دارد که در تاریخ معاصر اروپا آن را فاشیسم و نازیسم خوانده‌اند.    پدیده‌ای است که برای «باورهای جمع» تقدس قائل می‌شود.  و برخلاف جمکرانی‌ها که ذهن مفلو‌ک‌شان در صحرای کربلای حسینی گیر افتاده،   ملت‌ها در اروپا با این مفاهیم آشنائی تاریخی مبسوطی دارند،‌   و اینگونه سخن‌پراکنی‌ها در اروپا و به ویژه در کشور فرانسه برای احدی ارج و قرب به ارمغان نیاورده و نخواهد آورد.      

همانطور که دیدیم،   آنچه در قاموس آخوند «حریم اعتقاد دیگران» معرفی می‌شود،   محدودة مشخص حقوقی ندارد.   این حریم می‌باید توسط افرادی و در شرایط ویژه‌ای «مشخص» شود.  و حداقل در مورد حکومت اسلامی،‌  بخوبی می‌دانیم که حریم کذا چیزی نیست جز منافع آخوندها و امتیازات قشری‌شان.  

از اینرو پاپ و روحانی دقیقاً پای در یک لجنزار دارند.  پاپ که اروپا را با آمریکای لاتین و حکومت ژنرال‌‌های آرژانتینی گویا اشتباه گرفته،  حرف خنده‌داری تحویل اروپائی‌ها داده بود،   که نُقل‌‌محفل شد،   و پیرامون آن رندان کم خنده و مضحکه به راه نینداختند.  از قضای روزگار روحانی هم طوطی‌وار چرندیات پاپ را که پس از ترور شارلی بر زبان ایشان جاری شده بود،  در مصاحبة خبری خود بازگو می‌کند:  

«من به یکی گفتم آیا در حضور تو بیایند و به مادر تو فحاشی و اهانت کنند،   تو خوشت می‌آید و عکس‌العمل نشان نمی‌دهی؟  خب؛  پیامبران آسمانی دارای محبوبیت بیشتری در میان پیروان خودشان هستند.»
همان منبع

ولی پاپ گز نکرده جر داده،   چرا که طنز در مقام به سخره گرفتن «نماد‌های قدرت» معنای‌اش توهین به ننة پاپ نیست!  و  البته کاربرد «آزادی بیان» نیز گفتن اول‌وآخر «ننة» پاپ نبوده و نخواهد بود!   اشکال از پاپ است که همه چیز را به «ننه‌اش» مرتبط می‌داند چرا که،  در ذهنیت وی مسلماً ننه‌‌جان‌اش ملک بابا‌جان‌اش به شمار می‌رود،  بگذریم!   ولی آنچه اهمیت دارد این اصل کلی است که «آزادی بیان» در رابطه با عملکرد ساختارها و بنیادها در یک جامعة متمدن می‌باید به طور کلی تضمین شده و مورد حمایت قوای سه‌گانه باشد.   به عبارت دیگر،   «آزادی بیان» به معنای آزادی انسان در تعرض به ساختارهائی است که از طریق قدرت‌سازی تلاش دارند محدودیت «آزادی‌» انسان را به «قانون» تبدیل ‌کنند.  انسان‌ها می‌باید از حق اعتراض در چندوچون این محدودیت‌ها برخوردار باشند.    به عبارت دیگر،  «آزادی بیان» به معنای آزادی انسان‌هاست در تعیین خط‌سیر و روند زندگی‌شان.  پر واضح است،  زمانیکه بنیاد دین از طریق بلعیدن میلیاردها دلار سرمایه،  بر موجودیت انسان‌ها تأثیری صریح بر جای می‌گذارد،   «انسان» این حق حقوقی و انسانی را دارد تا عملکرد،  بنیان،  ریشه و مسیر این «تقدس» را نیز به زیر سئوال برد.   پاپ،   در این میانه با مطرح کردن «احترام مادرش»،   فقط نشان داده که جز مغلطه و مزخرف‌گوئی و پرستش آلت تناسلی پدر «کار» دیگری یاد نگرفته.   وی به صراحت نشان داده که تفکر جاری در کلیسای کاتولیک از واقعیات جامعة بشری هزاران سال نوری عقب است.  ولی همانطور که گفتیم پاپ هیچکاره‌ است؛  در صورتی که روحانی می‌خواهد نقش «رئیس‌جمهور» هم ایفا کند،   هر چند با این نوع جفنگ‌بافی‌ها فقط سر خودش را به زیر تیغ گیوتین خواهد انداخت.

اگر قرار باشد یک بنیاد دینی،   صدها میلیون دلار سرمایة ملت‌ها را در درون خود هضم کند،   و همزمان به دلیل پناه گرفتن در سنگر «تقدس» اجازه ندهد که بنیادهای فکری،  اعتقادی و عملی این تشکیلات مورد انتقاد قرار گیرد،   جامعة بشری به سوی فاضلاب سکون خواهد رفت.  و این واقعیت از درک و فهم روحانی و امثال وی به مراتب فراتر می‌رود.   به همین دلیل است که ما اصولاً آخوند را شایستة حکومت نمی‌دانیم،  هر چند شرایط ویژة تاریخی و خصوصاً منافع استعماری به آخوندجماعت این توهم را تزریق کرده که در کشور ایران از جایگاه برتر،   ویژه و مأموریت تاریخی برخوردار است!   آخوندی که لباس بالماسکه‌ بر تن کرده،   و برای روایات «پدر» ـ  کتاب‌دعا و پیش‌فرض‌های گنگ و قصه و حکایت و توهم ـ  و خصوصاً مدفن پرسوناژ‌های موهوم این روایات «تقدس» قائل می‌شود،  نمی‌تواند از جامعة بشری چشم‌انداز روشنی ارائه دهد.   خلاصه،  آخوند جماعت با واقعیت زمان و گذشته تاریخی بیگانه است و فقط روی به گذشته‌ای ‌موهوم دارد!

از اینرو زمانیکه در عرصة یک جامعة دمکراتیک،‌   میکروفون را به دست ملا می‌دهید کارش خراب می‌شود.   بله،   روحانی در منطقه‌ای از جهان میکروفون به دست گرفته که جوامع شهری و روستائی‌‌اش با تکیه بر انقلاب کبیر فرانسه،  خود را از اسارت حکومت مذهبی آزاد کرده و پای در «اومانیسم» گذاشته،‌   و اهرم ادارة امور کشور را از دست کلیسا و ارباب دین بیرون برده‌اند.   و خصوصاً کلیسای کاتولیک را از قدرت سازمانی و ساختاری ساقط کرده‌اند.    دفاع روحانی در نشست خبری از توافق‌اش با پاپ پیرامون «مقدسات» در واقع تف سربالاست!   بهتر است بگوئیم نشست حسن روحانی خبری نبود؛  «خرکی» بود!   

همانطور که دیدیم،  روحانی آنچنان از مرحله پرت است که،  صریحاً «آزادی بیان» را نه در آزادی نگرش انسان‌ها،  که در «آزادی بیان ادیان» می‌خواهد!   خلاصه،‌   اگر روحانی با پاپ فرانسیس توافق کرده،   تا آنجا که به واقعیت توافق اینان مربوط می‌شود،  نتیجه همان مغلطه‌ای خواهد بود که در ایران تحت عنوان «آزادی بیان اسلامی»،‌   مشتی لات‌واوباش را بر جامعه حاکم کرده‌.   مسلماً  اگر واتیکان نیز در این زمینه‌ها از قدرت عمل برخوردار می‌بود،   روند مورد نظر واتیکان با اندک تفاوتی صوری،  همان صورتبندی مورد نظر جمکرانی‌ها بود!   

نویسندة این وبلاگ از مواضع آخوندها،  چه مسیحی و چه مسلمان پیرامون «آزادی بیان» آگاه است،  ولی کم نیستند معتقدان کلیسای کاتولیک که با شنیدن اظهارات روحانی از گستاخی و توحش و خصوصاً خودمرکز‌بینی وی واقعاً متعجب شوند.   و این شوک پیش نمی‌آمد،  مگر اینکه در اروپا به حسن روحانی میکروفون می‌دادند.   اینجا یک سئوال مطرح می‌شود،‌  جماعتی که خمینی و جفنگیات «حل‌المسائل» وی را بجای مطرح شدن در رادیو و تلویزیون،   15 سال در آب‌نمک خوابانده بودند،   همان‌ها نیستند که حامیان «مقدسات» آخوندی بوده‌اند؟   چرا!   از قضای روزگار اینان حامیان «مقدسات»،‌  سانسورچیان اصول اخلاقی،   حامیان نجابت و کرامت و عفت و مدافعان جامعة «زنانه‌ ـ مردانه» بوده‌اند،  که در ایران نفرت‌انگیزترین تعرضات به انسان‌ها را به «قانون» تبدیل کردند. 

روحانی،  این ملای مکتب ندیده که بر اساس «شایعات» 17 یا 18 سال در شهر قم «طلبه» بوده،  و فقط پس از کودتای 22 بهمن 57 عمامه بر سرش گذاشته،   از جمله همان حامیان اخلاقیات و کرامت‌هاست.   از اینرو مورد پسند کارفرمایان روزنامة لوموند،   شیپور صنایع نظامی «لاگاردر» قرار گرفته.   و «سارا دانیل» را فرمان داده‌اند تا به مناسبت ورود روحانی به فرانسه به مدح و ثنای آخوند بنشیند: 

«[...]‌ حسن فریدون در قم به تحصیلات حوزوی می‌پردازد،   و سپس در دانشگاه‌های تهران و انگلستان حقوق خوانده،  در قانون‌اساسی تخصص می‌گیرد.  ولی فقط پس از انقلاب است که به لباس ملا ملبس می‌شود [...]»
منبع:  لوموند،  مقالة سارا دانیل، 27 ژانویه 2016
 
به صراحت بگوئیم،  روحانی نه آخوند است و نه متخصص قانون اساسی.  از قدیم گفته‌اند،‌ «مشک آن است که خود ببوید»،   ‌نه آنکه «لاگاردر» بگوید.  کاری نداریم که اینفرد چگونه و به چه ترتیباتی به قول مادام «سارا دانیل» دیپلم‌های حوزوی و دانشگاهی گرفته.  می‌دانیم که در این جهان دیپلم‌پرست،   دیپلم‌بازی و دیپلم‌سازی خود تبدیل به یکی از پرمنفعت‌ترین کسب‌وکارها شده.    ولی در جهانی که یک دیپلمه دبیرستان پس 7 سال تحصیل در رشته طب قلب و مغز و استخوان انسان‌ها را جراحی می‌کند،   مشکل می‌توان بازده «تحصیلات حوزوی 17 سالة» روحانی را در امور مذهبی «تشخیص» داد.   خلاصه بگوئیم،  در همان دنیای فکسنی و واماندة حوزوی هم از مقالات و رساله‌ها و تحقیقات ایشان سخنی به میان نیامده!   از سوی دیگر،  سخنرانی‌ها و اظهارنظرهای سیاسی،  اجتماعی و خصوصاً فلسفی وی،   همچون افاضات امثال عبدالکریم سروش،  جهانبگلو و دیگر «سارا دانیل‌های» مونث و مذکر حکومت اسلامی آنچنان بی‌پایه و پوچ است که شناخت وی از اصول و پایه‌های حقوق «کنستیتوسیونل» و تحقیقات در این مبانی،  آنهم در حد دکتری دانشگاه‌های انگلستان غیرقابل قبول می‌نماید.   و شاید به همین دلائل،  بجای بررسی برنامه‌های سیاسی روحانی،   مقاله نویس لوموند،  برای خروج «پنهان» از عرصة مدح و ثنا،  با ظرافت دست روی نقطة حساس گذارده.
    
ولی آنچه مسلم است،   پس از آنکه روحانی در برابر خبرنگاران ایتالیائی حسابی «بند» را آب داد،  نظام رسانه‌ای و کانال‌های خبری تلویزیونی فرانسه،  تا حد زیادی سفر وی را به شیوة حکومت اسلامی «سانسور» کردند.   روحانی در فرانسه یک سایة گریزپا شد،  که فقط چند روزنامه در مقالاتی چندپهلو «چیزهائی» در مورد وی و سفرش نوشتند.   قدیمی‌ترها می‌گفتند تا «مرد سخن نگفته باشد،  عیب و هنرش نهفته باشد!»   این واقعیتی است که امروز در ابعادی دوگانه با آن روبرو شده‌ایم.   دولت فرانسه و بنیادهای فرانسه،  به دلیل آنچه در ایتالیا بر زبان روحانی جاری شده،  حتی اگر بخواهند نیز دیگر نمی‌توانند رابطه‌ای گرم با حکومت اسلامی برقرار کنند.   چرا که،   هنوز در اروپائی که حجاران حق دارند با الهام از پیکر برهنة انسان دست به آفرینش هنری بزنند،   همه چیز نابود نشده.   در این سرزمین‌ هنوز شرایطی برقرار است که انسان‌ها حرفی برای گفتن دارند.   و تا زمانیکه زبان قدرت جمع ـ  گفتمان واحد فاشیستی ـ   بر این جوامع حاکم نشده،    معاشرت و بده‌بستان با امثال حسن روحانی آنقدرها برای دولت‌ها اعتبار و شأن و مقام کسب نخواهد کرد.