۴/۱۸/۱۳۸۵

مبارزان راه آزادی!


ورای مسائل حاد جهانی، مسائلی که بشریت معاصر می‌باید بر آن‌ها ضررورتاً جوابی بیابد: اشغال نظامی افغانستان و عراق، افزایش گرسنگی در سطح جهان، افزایش سرسام‌آور هزینه‌های نظامی، بیماری ایدز، مردم کشور ایران، خصوصاً آنان که از بخت خوش یا بدبیاری در خارج از کشور مقیم شده‌اند، می‌باید با «پدیدة ویژة» دیگری نیز دست و پنجه نرم کنند؛ پدیده‌ای به نام «اکبر گنجی»! البته این سئوال مطرح می‌شود که این حضرت، چرا مفتخر به عنوان «پدیدة ویژه» می‌شوند؟ در این وبلاگ سعی بر آن خواهد بود، که تا حد امکان این «ویژگی» تشریح شود.

بر خلاف مردم در کشورهای «سرمایه‌داری غربی»، مردم ایران، با هیاهوی تبلیغاتی و سیاسی، فقط به صورت موسمی و فصلی درگیر می‌شوند. شاید این «کمبود» و «نقصان» در زندگی سیاسی ما، یکی از نادرترین محسناتی باشد که زیستن در جامعة «فاشیستی» برای‌مان به ارمغان آورده. در ایران، بحران در عرصة سیاست جاری کشور عملاً پیش نمی‌آید، چرا که حاکم اصلی بحران «فاشیسم» است. و از همین رو، موضع‌گیری‌های غلاظ و شداد معمولاً بسیار نادراند. ولی اگر در این راستا، قرنطینة سیاست فاشیستی، «ثباتی» مرگ‌آور بر صحنة سیاست کشور حاکم می‌کند، زمانی که منافع طبقة حاکم، که معمولاً بازتابی از موضع‌گیری‌های سیاست‌های جهانی است، ایجاب ‌کند، شاهدیم که هیاهوی تبلیغاتی، هر چند به صورتی گذرا، بر صحنة سیاست داخلی سایه می‌اندازد.

آنان که جوان‌تراند،‌ شاید بحران‌های «تبلیغاتی» از نوع «گنجی» را یکی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد حکومت اسلامی تحلیل کنند، ولی باید متذکر شد که این نوع «بحران»، در تمامی دوره‌های معاصر، از زمانی که توده‌های شهرنشین، تحت حمایت اقتصاد نفتی در ایران تبدیل به عامل اساسی در تعیین سیاست کشور ـ در ارتباط با نیازهای خارج از مرزها ـ شده‌اند، پیوسته تکرار شده. بسیاری از این بحران‌ها عملاً به تاریخ پیوسته‌اند، ولی امروز می‌توان فهرست‌وار زنجیرة بروز آنها را از دورة پهلوی اول تا به امروز ـ دورة قاجار از ویژگی‌های مخصوص به خود برخوردار است ـ مورد بررسی قرار داد.

در توضیح این نوع «بحران‌ها»، اگر نخواهیم به بحث‌های طولانی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی متوسل شویم، و سعی خود را بر شفافیتی هر چه صریح‌تر متمرکز کنیم، می‌‌توان گفت که خارج از ویژگی «موسمی»، این نوع بحران، ویژگی‌ای «برون‌مرزی» نیز دارد. به عبارت ساده‌تر، «هیاهوهای تبلیغاتی» بر محورهائی که امروز در اطراف «گنجی» به راه افتاده، بیشتر بازتاب برخورد منافع میان قدرت‌های بزرگ ـ سابقاً ابرقدرت‌های شرق و غرب ـ است، تا منافع گروه‌ها، دستجات و تشکیلات سیاسی و حتی اقتصادی در درون مرزهای کشور. ارائة نمونه‌هائی از این بحران‌سازی‌ها در گذشته‌ای نه چندان دور، شاید بتواند سایة ابهامی را که برخی گروه‌ها و تشکیلات سیاسی سعی در فرو انداختن بر «بحران» امروز دارند، تا حد زیادی از میان بردارد.

بطور مثال همگی می‌دانیم که، در اواسط دورة پهلوی دوم، برنامه‌ای تحت عنوان
«انقلاب سفید»، از جانب سیاست‌های سرمایه‌داری جهانی بر کشور ایران تحمیل شد. این امر که عملاً‌ تمامی شرکای نظام «سلطنت» ـ از آخوند و روشنفکر‌های درباری گرفته تا مصدقی‌های دوآتشه، ملی‌مذهبی‌هائی چون مهدی بازرگان، بازار و طبقات فئودال و سنتی ـ در این بحران درگیر شدند،‌ یک واقعیت است. بازنگری ساده‌ای از سیر تحولات این «بحران» یک واقعیت را علنی می‌کند؛ تمامی این گروه‌ها و طبقات به نحوی در این «بحران»‌ شریک بودند، چرا که «بحران»‌ به دست سیاست خارجی و جهت تقسیم دوبارة کارت‌ها در سطح کشور ایجاد شده بود، و در این راستا مسلماً، وابستگی تمامی این گروه‌های سیاسی به سیاست‌های خارجی، همکاری همة آنان در این فضاسازی را اجباری می‌کرد.

از نظر کلی کاملاً منطقی است که، جناح‌هائی که از این تقسیم دوبارة کارت‌ها متضرر می‌شدند، بر علیة انقلاب سفید موضع‌گیری کنند، و این عمل صورت گرفت. این گروه‌ها که بیشتر شامل فئودال‌های بزرگ جنوب و شرق کشور می‌شد، حتی تا مرحلة «اعلان جنگ» به حکومت مرکزی نیز پیش رفتند. حال ممکن است فردی بگوید که ویژگی «فئودال» نمی‌تواند با «اصلاحات ارضی» همگن و همساز باشد، از اینرو مخالفت اینان با اصلاحات ارضی کاملاً قابل پیش‌بینی بوده! البته منطقاً اصلاحات ارضی با شرایط فئودال‌ها همگرائی ندارد، ولی در کمال تعجب شاهدیم که بسیاری از همین فئودال‌ها، که ضرورتاً در میان کوچک‌ترین و مفلوک‌ترین‌شان هم نبودند، در «حمایت» از انقلاب سفید، از هیچ گونه کوششی فروگذار نکردند! حمایت‌های بی‌قید و شرط افرادی نظیر شاپور بختیارـ نوادة خاندان بختیارها ـ و اسدالله علم، میراث‌خوار یکی از بانفوذترین خانواده‌های فئودال ایران، از اصول «انقلاب سفید»، صرفاً نمونه‌های کوچکی از این دوگانگی را نشان می‌دهد.

همانطور که پیشتر در بالا اشاره شد، این «بحران‌ها» نه نتیجة فعل و انفعالات درونی نظام‌های سیاسی حاکم بر جهان سوم، که بیشتر بازتاب منافع اربابان واقعی اینان است. و از اینروست که نگریستن به این «تحولات» با چشم «غیرمسلح» عملاً ناظر را به بیراهه می‌کشاند. جالب اینجاست که، در «بحران انقلاب سفید»، نه تنها اثری از همگنی‌های مورد نظر اصولاً‌ وجود نداشت، که چه در میان مخالفان و چه در طیف موافق، هیچگاه سخنی از چند و چون مسائل نیز به میان نمی‌آمد؛ سیاست‌های لازم برای بازسازی فضای اجتماعی کشور، سرمایه‌گذاری‌های لازم جهت جذب نیروی انسانی رها شده از قید نظام «ارباب و رعیتی»، بازنگری در شرایط شهرنشینی، ایجاد شهر‌ک‌های نوین، گسترش بهره‌وری زراعی، و هزاران موضوع دیگر در این بحث‌ها «غایبان اصلی» بودند. دو گروه مخالف و موافق، نه تنها خارج از محدودة منافع طبقاتی خود دست به عمل می‌زدند، که هر دو خارج از منافع ملی کشور نیز موضع‌گیری می‌کردند! خلاصه بگوئیم، بسیاری از نزدیکان آیت‌الله خمینی در 22 بهمن، در سال‌های انقلاب سفید، عملاً‌ همدستان دربار بودند.

حال که از ویژگی این «بحران‌سازی‌ها» تا حدی رفع ابهام شده، می‌توان به مورد امروز، یعنی «گنجی» بازگشت، که هیاهوئی است تبلیغاتی در ابعادی مسلماً به مراتب کوچک‌تر. این هیاهو، همانطور که شاهدیم، ارتباط زیادی با مسائل واقعی در صحنة سیاست کشور ندارد. واقعیت عریان این است که نوعی تقسیم کارت‌ها در منطقه، به دلیل جنگ عراق، به دلیل فروپاشی در آسیای مرکزی، به دلیل بالا بردن قیمت نفت از طرف آمریکا، و ... الزامی شده، و در چارچوب همین الزامات است که حضور فردی به نام «اکبرگنجی» در فضای سیاسی کشور نیز «ضرورت» یافته! حال افرادی که در باب توجیه نظریات و موضع‌گیری‌های این فرد به مقاله نویسی و سخن‌پرانی می‌پردازند، دو دسته‌اند: سیاسیونی که منتظر دستمزد زحمات خوش‌رقصی‌های‌شان از جانب محافل حاکمان جهانی‌اند، و نادان‌هائی که «قلب» و «واقعیت» را از یکدیگر تشخیص نمی‌دهند. اگر امروز، شرایط حاکم بر انقلاب سفید، به دلیل بعد زمانی قابل تمیز است، تقسیم‌ کارت‌ها در منطقه در شرایط فعلی، از دید بسیاری افراد در ابهام کامل قرار دارد. شاید اینجاست که می‌باید، به عنوان نقطة آغاز، گروهی از «فرهیختگان»، بر وظایف اصلی «روشنفکران» سیاسی پافشاری کرده، به جای سر فرو بردن در هیاهوی «گنجی»، سعی در نمایاندن واقعیات سیاسی کشور به مردم و خصوصاً جوانان داشته باشند.

۴/۱۵/۱۳۸۵

اقتصاد قرون وسطي!


این روزها شاهد ارائة طرح‌ها، جزئیات و دقایق قابل توجهی از برنامه‌های اقتصادی «حکومت مستضعفان جهان» هستیم. در واقع، این موضع‌گیری‌ها دیر زمانی است که آغاز شده، و عملاً آن‌هنگام که، آقای احمدی‌نژاد، یکی از شعارهای محوری جولان‌های انتخاباتی‌شان: «آوردن پول نفت بر سر سفرة ملت» را، خود شخصاً به زیر سئوال بردند، و در برابر خبرنگاران داخلی و خارجی اظهار داشتند که، «این شعار از من نبوده»، فصل نوینی به تاریخچة افتخار آفرین سیاستمداری در «حکومت‌اسلامی» ایران افزودند. البته، با در نظر گرفتن سبقة «مالی‌ـ‌اقتصادی» حکومت «عدل‌اسلامی»، هر ایرانی با انصاف می‌توانست از همان آغاز کار، نتیجه‌گیری نهائی را به عمل آورد، و بداند که چنین قول و قرارها، صرفاً از آندسته «بادهای موسمی انتخاباتی» هستند، که هر چه زودتر آرام گرفته، جای خود را به «واقعیات» حاکمیت اسلامی خواهند داد. ولی، از آنجا که امروز شاهد چرخش تند و بی‌سابقة دولت «مستضعفان جهان» به سوی سرمایه‌داری جهانی هستیم، شاید بررسی پدیدة اقتصاد در حکومت اسلامی ایران، هر چند عجولانه و شتابزده، و مسلماً نارسا، و در حد نوشتاری که در یک وبلاگ بگنجد، بتواند گوشه‌هائی از تاریخچة «دولت اسلامی» را، اینبار در آئینة علم اقتصاد، به ما بنمایاند.
‌
با اوج‌گرفتن بحران‌های اجتماعی و اقتصادی‌، که نهایت امر به غائلة 22 بهمن منجر شد، مسئلة اقتصاد، در مفهومی «ساده‌اندیشانه»، «بازاری» و «نوسوادانه»، از نقشی تعیین کننده برخوردار شد. در واقع، نظریة حاکم اقتصادی در میان «عوام‌الناس»، یعنی همان طبقات فرهیختة «اسلامی» و یا «غیراسلامی» که خود، موجودیت‌شان مدیون امتداد سیاست‌های استعمار پهلوی دوم بود، بر چند اصل ساده‌انگارانه از اقتصاد جهانی تکیه داشت. بر اساس این «باورها»، در درجة نخست نفت کشور از سوی آمریکا «غارت» می‌شد؛ سپس درآمد حاصله از این نفت به واردات، خصوصاً تسلیحات و خدمات غیرتولیدی اختصاص می‌یافت؛ و با بالا نگاه داشتن ارزش دلار، سطح زندگی بالا می‌رفت ـ مطلبی که از نظر اقتصادی کاملاً اشتباه بود ـ و نهایت امر، کشور در تولید مایحتاج خود، هر روز بیش از پیش به صنایع وابسته به غرب، تکیة بیشتری کرده، زمینة وابستگی و غارت بیشتر فراهم می‌آمد.
در همین مقام باید متذکر شد، که تمامی آنچه در بالا آمد، ضرورتاً غلط نیست. و زمانی که سیاست‌های جاری، در بطن یک محدودة جغرافیائی، قصد کشاندن مردم به «قتلگاه‌های» سیاسی را دارند، الزاماً به «دروغگوئی» متوسل نمی‌شوند. «دروغ» تحلیل کردن یک برخورد سیاسی، در این راستا، در شرایطی می‌تواند یک «پیشداوری» بی‌نهایت بی‌خردانه باشد. ولی، اطلاع صرف از «بدیهیات» گزنده و شرم‌آور ـ در این مورد بخصوص، وابستگی نظام اقتصادی و سیاسی کشور به بیگانه ـ الزاماً به معنای «نابودی» همین «بدیهیات» نیست، و آنچه کانال‌های «تحریک افکار عمومی»‌، جهت کشاندن مردم به خیابان‌ها و گسترش ابعاد «استعمارزدگی» و «سرافکندگی» در میان طبقات مختلف انجام دادند، نه برای حل واقعی مشکلات اقتصادی و سیاسی کشور، که صرفاً جهت گسترش برخوردهای «ساده‌اندیشانه» از جانب عوام‌الناس، با همین مشکلات بود. «وابستگی‌ها»، نه در مفهوم «ارتباطات»، که در معنای «سرشکستگی‌ها» تحلیل شد، و گسستن هر گونه ارتباط با جهان پلید ـ بخوانید غرب ـ به غلط، «آزادی و نجات ملی» تعبیر شد.

از آغاز سخن قول دادیم که صرفاً از اقتصاد خواهیم گفت، ولی شاید تذکر این مهم لازم باشد که، آنچه در بالا آمد، خود ساخته و پرداختة دست کسانی بود که «شمرهای» فرضی این داستان ساختگی «امام‌حسین‌» شده بودند: همان غربی‌ها! باز هم شاید لازم به تذکر نباشد، ولی پایه‌های اقتصادی یک کشور را نمی‌توان، نه یک‌شبه منقلب کرد و نه یک‌شبه ترمیم نمود. این «انقلابی‌ عمل‌کردن‌ها»، خصوصاً در زمینة مسائل اقتصادی، صرفاً از جمله لالائی‌‌هائی است که به درد خواب کردن «جوجه‌روشنفکران» می‌خورد. در عمل نیز، حکومت اسلامی ایران، تحت نظر کارشناسان استعمار غرب، از آغاز از همان الگوهائی پیروی کرد که پیشتر از جانب «متفکران» غائلة 22 بهمن، مورد خطاب و عتاب قرار می‌گرفت. فراتر از آن، اصولاً هیچگونه ترمیم مسائل اقتصادی، از همان روز نخست، در دستور کار دولت اسلامی ایران قرار نداشت.

پس از 22 بهمن، ملت ایران این افتخار را برای نسل‌های بعد به یادگار گذاشت که، قوانین حاکم بر کار و کارگر، مزد و مزدبگیر، در کشور ایران به دوران جاهلیت عرب بازگشت! از همان روزهای نخست، وزرای کار و امور اجتماعی، نغمة شوم الغاء «حداقل دستمزد» را سر دادند، کاری که نهایتاً در حکومت «عدل‌علی» عملی نیز شد. و روابط کار و کارگر در کشور ایران، تحت حاکمیت انقلاب «اسلام‌انسان‌ساز»، به مردابی سقوط کرد که فقط ژنرال‌های سیه‌روی برزیلی، آرژانتینی و شیخک‌های عرب، ملت‌های‌شان را به عمق آن فروانداخته‌ بودند. اشتباهی در کار نباشد، اگر در چارچوب این اقتصاد اسلامی، اصل «بردگی» احیاء نشد، به این خاطر نبود که شرم و حیائی در کار بود، این یک را شاید مدیون همان اربابان غربی‌ آخوندها باشیم که نخواستند این «پرونده» را در تاریخ «پرافتخار» ملت ایران از نو بگشایند. «بردگی» در اسلام «حلال» است. هیچ حدیثی از پیامبر گرانقدر و ائمة محترم در مذمت «بردگی» ندیده‌ایم و نشنیده‌ایم، و احیای آن نیز فقط در گرو خواست همان‌هائی بود که بقیة مسائل اقتصادی را نیز، تا به امروز،‌ بر ما تحمیل کرده‌اند: نابسامانی کامل در مورد مالکیت زمین‌های زراعی، نابسامانی کامل در مالکیت واحدهای تولیدی، نابسامانی کامل در مالکیت زمین‌های شهری، نابسامانی کامل در خدمات شهری، گسترش رانت‌خواری، سودا‌گری، نبود سندیکاهای کارگری، نبود تشکل‌های صنفی، نبود هر گونه حقوق مصرف‌کننده، و ...

به عبارت بهتر، پس از غائلة 22 بهمن، کشور ایران در چارچوب نظریة اقتصادی حاکم نیز، به دوران قرون وسطی پرتاب شد، و در این راستا، مسلماً منافع اربابان غربی این حکومت منظور شده بود. امروز به دلیل تغییرات بنیادین در نیازهای «اقتصادی» سرمایه‌داری جهانی، مسئله‌ای که شاید در وبلاگ دیگری باید به آن پرداخت، ملی کردن بانک‌ها ـ همان بانک‌ها که با آن جدیت مضحک دولتی شدند ـ ملی کردن شرکت‌ها ـ که دولتی شدن‌شان همتراز حفظ «استقلال» کشور معرفی می‌شد ـ و حتی ملی کردن صنایع نفت و گاز کشور، کاملاً «اسلامی» و «جایز» به شمار می‌آید. و بر اساس دست‌خط‌های رهبر حکومت اسلامی ایران،‌ و تقاضاهای عاجل ایشان از تأئیدات الهی بر عملکرد دولت احمدی‌نژاد، ایران، عملاً در مفهومی که صرفاً در استعمار «آمریکای لاتین» نمونه‌ای از ‌آن دیده‌ایم، به کام چندملیتی‌ها فرو می‌رود.
 Posted by Picasa

۴/۱۴/۱۳۸۵

تاريخ ايران را چه کساني خواهند نوشت؟



از چند ماه پیش، سایت‌های خبری، در داخل و خارج از کشور، سعی تمام بر بزرگنمائی افرادی چون اکبر گنجی، سروش، خاتمی و دیگر همدستان نظام جمهوری اسلامی، اینبار تحت عنوان مخالفان حاکمیت استبدادی و طرفداران آزادی دارند. این سئوال مطرح می‌شود که چرا نظام رسانه‌های جهانی، که می‌دانیم سر در آبشخور کدامین بانک‌ها، محافل مالی، صنایع نظامی و ... دارد، با این هجوم مغول‌وار، سعی در بزرگنمائی افرادی می‌کند،‌ که حداقل از نظر صاحب‌نظران بی‌مرض و بی‌غرض، مشتی عمله و اکرة استعمار بیش نبوده‌اند، و بررسی جزئیات زندگینامه‌شان نیز این واقعیت را نمایان خواهد کرد، که اینان دلقکان دربار استعماراند؟

چند روز پیش آقای اکبر گنجی، یکی از اکره‌های جدیداً «دمکرات شده»، در مصاحبه با رادیو فردا، به دولت جمهوری اسلامی «اخطار» داده‌اند که،‌ در صورت امتناع حکومت از آزاد کردن منصور اصانلو، رامین جهانبگلو و علی اکبر موسوی خوئینی‌ها، وی از ایرانیان در سراسر جهان خواهد خواست که دست به اعتصاب غذا بزنند! چنین «اخطارهای تند و آمرانه‌ای» از زبان «پیشخدمت» سابق مقام رهبری، مسلماً جای تعجب بسیار دارد. ولی ما ایرانیان نباید فراموش کنیم که امثال حاج‌روح‌الله، مصدق، فاطمی، قطب‌زاده، یزدی و ... نیز، پیشخدمت‌هائی بیش نبودند، هر چند که همگی «یک شبه ره صد ساله» رفتند.

بررسی ریشه‌های استعمار در تاریخ ایران، تنها راهی است که می‌تواند ما را به شاهراهی رهنمون شود، که مقصد نهائی آن، آبادی کشور و آزادی ایرانی، در مقام یک شهروند باشد؛ و این امر امروز برای هر ایرانی میهن دوست یک وظیفة ملی است. بن‌بستی که استعمار، ملت ایران را پیوسته در مقاطع مختلف تاریخی در برابر آن قرار می‌دهد، تا کی باید بر تاریخ کشور ایران سنگینی کند؟ تا کی باید، آن‌ها که خود را گروه‌های سیاسی «سازمان‌یافته» معرفی می‌کنند، آیندة خود و ملت ایران را در آینة خوش‌رقصی‌های عملة استعمار در برابر ملت ایران پیوسته توجیه کنند؛ یک روز همچون حزب توده، به حکومت اسلامی رأی مثبت دهند، و روز بعد همچون آقای سروش، سال‌ها همکاری با فاشیسم و تأئید کشتار مردم را در چرخشی «فلسفی!» به «نظریه‌های حقوق بشری» آراسته کنند؟ و در این میان نقش ما ایرانیان در تاریخ کشورمان چیست؟ به فرزندان این سرزمین چه خواهیم گفت؟ می‌گوئیم آقای طبری «دستور» گرفته بودند که مارکسیستی اسلامی باشند، یا می‌گوئیم که با فروریختن دیوار برلین، دیواره‌های امنیتی غرب در ایران فرو ریخت و حال، همان‌ها که جسد پشت جسد در خیابان‌ها کشیده‌اند، پیام‌آوران آزادی و حقوق بشر در تاریخ کشور ایران شده‌اند؟

از ماه‌ها پیش ـ دقیقاً از زمانی که حاج «تدارکات‌چی»، عضو با سابقة سازمان اطلاعات و امنیت جمهوری اسلامی، مسئول سابق روزی‌نامة کیهان، به سمت ریاست «جمهوری» دست یافتند ـ پر واضح بود که استعمار غرب جایگزینی «عمله و اکرة» حکومت اسلامی را در دستور کار خود قرار داده. کاملاً ‌روشن بود که اراجیف «پیشخدمت‌های فیلسوف مسلک!» استعمار، سروش، کدیور، جهانبگلو، شایگان و دیگران در چه راستائی قرار دارد. اینان نه تنها سال‌های سال نانخورهای دستگاه استعمار بوده‌اند، که برخی از آنان امروز، رسماً کارمندان بازنشستة وزارتخانه‌های کشورهای خارجی‌اند! این برهوت فرهنگی را، که ارمغان دهه ‌ها چپاول ثروت‌های ملی، فرهنگی و نیروی انسانی این سرزمین است، امروز در آینة مصلحت‌جوئی‌های فدائیان سابقاً مارکسیست باید دید، یا مجاهدین سابقاً صدامی؟ بر این افتضاح، که امروز صحنة سیاست کشور ایران را جولانگاه افراد بی‌سواد، بی‌صلاحیت و آدم‌نماهای مسخره‌ای چون گنجی‌ها کرده، یک‌ ایرانی چه جوابی دارد؟

کسانی که فکر می‌کنند، از زمان «دارسی» تا به امروز، غرب فقط نفت ایران را به غارت برده، بس در اشتباه‌اند. استعمار، همه چیز را در این مملکت غارت کرده، برهوتی درست کرده که دیروز میرپنج‌ها و حاج‌روح‌الله‌ها سخنگویان نیازهای ملی‌اش شدند، و امروز، خواست‌های ملت دردمند ایران باید از دهان یاوه‌گویانی چون اکبر گنجی به گوش جهانیان برسد، و گروه‌هائی هم در چارچوب مصلحت‌جوئی‌های خود ـ منافع مالی، منافع سیاسی کوته‌بینانه ـ به آهنگ نفرت‌انگیز هزلیات این «پیشخدمت‌های سابق» خوش‌رقصی کنند!

روزی، پیرمردی کهنسال که استاد زبان فرانسة من بود، مرا به کناری کشید و گفت، طی جنگ دوم، فرانسه نیز به اشغال فاشیست‌ها در آمد، و ما شاهد بودیم که چه افرادی، چه سازمان‌هائی و چه احزابی در ثنای فاشیسم پیراهن می‌دریدند. سپس گفت، «این سال‌ها دردناک‌ترین سال‌های زندگانی من بود.» در جواب او درماندم. چرا که اگر فرانسه چند سال در چنگال فاشیسم اشغالگر زیست، کشور من، ایران، 80 سال است که در عمق منجلاب فاشیسم دست و پا می‌زند، 80 سال است که احزاب خلق‌الساعه مصلحت‌جوئی می‌کنند، 80 سال است که انسان‌ها می‌میرند، بدون آنکه نامی از آن‌ها بماند،‌ 80 سال است که «قلب» جایگزین «واقعیت» شده، و هنوز در این غربت نفرت انگیز هیچ یک از آنان که از بد روزگار هم‌میهن من‌ شده‌اند، از خود نمی‌پرسد، «این گرداب متعفن تا کی؟»

Posted by Picasa

۴/۰۹/۱۳۸۵

ملتي در برابر تاريخ!


روزی که شیخ سفیهی، به نام روح‌الله خمینی، از طریق تبلیغات رادیوهای بیگانه «رهبرانقلاب» و همه کارة کشور ایران شد، کمتر کسی در میان ایرانیان به این امر واقف بود که ملت پای در چه تله‌ای گذاشته. «روح‌الله» لقمة چربی بود، و جان می‌داد برای سیاست‌های استعماری، نه خانواده‌ای داشت، نه سوادی، نه حکمتی و نه خردی. در اطرافش مشتی بادمجان دورقاب چین، از قبیل «استاد» بنی‌صدر، «دکتر» یزدی، و خصوصاً تیغ کشی از محله معروف خیابان سیمتری، به نام صادق قطب‌زاده جمع بودند. این افراد که همگی در سازمان‌های امنیتی ایران و خارج شناخته شده بودند، مأموریت اصلی‌شان مستحکم کردن پایه‌های رژیمی بود که سیاست اجنبی برای ملت ایران «تجویز» کرده بود. در واقع، فرزند خلف 53 سال فاشیسم و سرکوب پهلوی همین «روح‌الله‌» بود.

زمانی که ملت نداند پای در کدام راه می‌گذارد، زمانی که قدرت تفکر و استدلال را از مردم سلب کرده، آنان را احشامی به حساب ‌آورند که افسارشان را باید این کس و آن ناکس بکشد، و آن هنگام که سر منزل مقصود مردم را اربابان «ماورای بحاری‌اش» به هزار رنگ و روغن می‌آرایند، نتیجه مسلماً بهتر از «روح‌الله» نخواهد شد. ریشة این بحران عظیم، بحرانی که پس از کودتای ننگین انگلیسی رضامیرپنج، همه روزه ایرانیان در امواج آن غوطه خورده‌اند و راه به جائی نبرده‌اند، در کجا باید جستجو شود؟

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های سیاست‌های استعماری در ایران، نبود زمینه‌های داخلی است. تعجب نکنید، استعمار در ایران از زمینه‌ای برخوردار نیست. ایران کشوری است که بر چهارراه اقتصاد، تجارت و فرهنگ جهانی واقع شده. ایران عربستان نیست، ایران تونس نیست، ایران برمه و برزیل نیست؛ ایران یکی از گاهواره‌های تمدن بشری است، و استعمار بر این واقعیت، حتی بیش از خود ایرانیان واقف است. کم فرهنگی در میان اقشار مردم که از طریق بی‌فرهنگی «فرهیختگان» به آن دامن می‌زنند، دریدگی و بی‌همتی در میان سیاست‌مداران این کشور، که همگی وابستگان محافل استعماری‌اند، یک مطلب را نمی‌تواند از اذهان پاک کند، و آن اینکه ایران گاهوارة تمدن بشری است. و شاید می‌باید با تکیه بر همین مهم مبارزه با استعمار را سازماندهی کنیم.

استعمار از شکست‌ها و پیروزی‌های گذشته‌اش در میدان نبرد با ملت ایران درس‌های بزرگی آموخته: امروز دیگر استعمار علناً دست در دست رژیم‌های فاسدی که به قدرت می‌رساند قرار نمی‌دهد، و آیندة خود را در منطقه به آیندة یک رژیم فاسد، جانی و دست نشانده گره نمی‌زند. امروز دیگر استعمار دایه‌ای دلسوزتر از مادر برای ملت‌ها است، و اشکی نثار سرنوشت دولت دست‌نشاندة خود در ایران نمی‌کند. امروز استعمار جان تازه گرفته، از حقوق بشر قصه‌ها برایمان می‌گوید، از مبارزه با فساد دولتی حکایت‌های شیرین نقل می‌کند، از فرهنگ ملی ایرانیان داستان‌ها در رادیوهائی برایمان دکلمه می‌کند، که اگر به دست ایادی ایرانی و خارجی‌اش به پا شده، بودجة ملت ایران را همه روزه به پایشان می‌ریزد. امروز استعمار، «استعمار خوب» است، به پناهجویان ایرانی امکان می‌دهد که از دست این رژیم «سفاک» فرار کنند! به ایرانیان امکان می‌دهد که در دانشگاه‌های استعمار به «تحصیلات عالیه» مشغول شوند! این استعمار، دیگر با دیکتاتورها ارتباطی ندارد، با معاملة مواد مخدر، با فروش زنان و کودکان، با سرکوب زندانیان، با شکنجه‌گاه‌های رژیم خون و آتش، با سانسور و بستن دهان مردم، تعطیلی روزنامه‌ها، مجلات، احزاب، اتحادیه‌ها و گروه‌های فعالان اجتماعی، کاملاً «بیگانه» است. به عبارت بهتر، «استعمار خوب» امروز نه تنها در کنار مردم است، که این ادعا را همه روزه به خورد مردم ایران می‌دهد که در برابر رژیم هم قرار گرفته!

شاید طی 50 سالی که از حاکمیت مستقیم نظام‌های استعماری بر کشور ایران می‌گذرد، تجربة امروز ملت ایران منحصر‌به‌فرد باشد. هیچگاه استعمار تا این اندازه از خود زیرکی و تیزهوشی نشان نداده بود. امروز بر امواج اینترنت صدها نفر در سایت‌ها و وبلاگ‌ها به نوشتن مطالبی مشغول‌اند. ولی رژیم تهران از میان این وبلاگ‌ها، به دستور اربابان خود «دست چین» می‌کند، سایت‌های مخالفان «فرضی» جمهوری اسلامی همگی «آزاداند»، چرا که شعبات دیگری از همین حکومت اسلامی امروزی هستند، و مردم ایران باید با افکار و عقاید «تولیدات نوین» استعماری آشنائی داشته باشند، تا اگر روزی نیاز به تعویض فراش شد، در اندک مدتی بتوان فراش‌های جدید را منصوب کرد. آنان که قبول ندارند، می‌توانند «ترافیک» این سایت‌های «ممنوعه»، «سیاسی» و «مخالف‌خوان» را در آدرس اینترنتی الکسا(1)، خود به تحقیق مشاهده کنند. این سایت‌ها آنقدر «ممنوعه‌اند»، که ترافیک روزانه‌اشان از حد بی‌بی‌سی و خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) نیز فراتر می‌رود! کار به اینجا ختم نمی‌شود، «خادم‌های» برخی از این سایت‌ها حتی در داخل خاک ایران نصب شده‌اند! تعجب نکنید، آنان که با فناوری‌های رایانه‌ای آشنائی دارند، بخوبی می‌توانند ساعت و محدودة جغرافیائی «خادم‌ها» را از طرق مختلف دریابند. این سایت‌ها که نام منفورشان را نمی‌بریم تا وسیله‌ای جهت تبلیغات فراهم نکنیم، معمولاً بسیار «حقیقت‌جو»، «چپ‌گرا»، و جزو طرفداران ملت هم هستند.

در این میان، سایت‌ها و وبلاگ‌هائی که از خود در مسیر خط مشی‌های مورد پسند استعمار گرایشی نشان نمی‌دهند، همگی در محاق سانسور افتاده‌اند. سایت‌هائی که می‌توانند در روز هزاران مراجع داشته باشند، عملاً به تعطیل کشانده شده‌اند. و در این میان از برخی «نویسندگان» این سایت‌ها، که هر یک به دلایلی مورد توجه ایرانیان قرار دارند، به کار و فعالیت در سایت‌های «دوست!» دعوت رسمی نیز صورت می‌پذیرد! این یارگیری‌های «استعماری» که اینک باب روز شده، کار را به آنجا کشانده که عملاً خارج از چند کانال مورد تأئید استعمار، کسی حتی بر روی امواج اینترنت نیز حق سخن گفتن از سرنوشت ملت خود و فرهنگ مادری خود نداشته باشد.

لازم به تذکر نیست که، این فعالیت‌های «فرهنگی» استعماری، دقیقاً زیر نظر دولت‌های غربی سازماندهی می‌شود، همان دولت‌هائی که در رادیوهای‌شان هر شب فهرست «پراکسی‌ها» را به خورد ملت ایران می‌دهند تا ایرانیان بتوانند خود را از شر «سانسور» حکومت اسلامی «رها» کنند! فهرست کامل شرکت‌های آمریکائی، انگلیسی، فرانسوی، و ... و طرف‌های ایرانی قراردادهای فروش تجهیزات سانسور اینترنتی، که به وسیلة دولت‌های غربی همه روزه به چندین برابر قیمت به «نوکران ایرانی‌اشان» فروخته می‌‌شود، موجود است. این شرکت‌ها محصولات «کنترل اینترنتی»‌ خود را با مارک و برچسب «ایرانی!» در وزارت‌خانه‌های مربوطه به نمایش می‌گذارند تا مشتی عمله و اکرة استعمار در مقام «آقای مهندس» این اسقاطی‌ها را نتیجة «تحقیقات و فناوری‌های» شخصی خود و والدة آقا مصطفی بنمایانند، و در برابر کارمندان از همه جا بی‌خبر این وزارت‌خانه‌ها «فخرفروشی‌های» فناورانه هم بکنند. ولی کم نیستند صاحب‌نظرانی که می‌دانند جریان از چه قرار است.

با ورود به عصر نوین ارتباطات، استعمار نیز همزمان با ما پای به درون این دوره از فناوری گذاشته. کسانی که فکر می‌کنند با فناوری‌های جدید، سیاست‌های استعماری رنگ و رخ خواهند باخت، در اشتباه کامل‌اند. این سیاست‌ها را باید با شناخت و بهره‌گیری از همان فناوری‌ها سرکوب کرد، و نباید فراموش کنیم که «بی‌خردی» و «ناآگاهی»، در هیچ دوره‌ای از تاریخ بشر، برای هیچ ملتی «آزادی» به همراه نیاورده.

ـــــ
Posted by Picasa

۴/۰۷/۱۳۸۵

دولت بی‌دولت!



هفته‌ها پیش، زمانی که رئیس جمهور جدید حکومت اسلامی، مسئلة حضور زنان در ورزشگاه‌ها را مطرح کرد، روشن بود که «مانورهای» سیاسی جدیدی در صحنة داخلی در حال تکوین است. در همان روزها، در همین وبلاگ مطالبی در مورد «زن، فوتبال و اسلام» نوشتم، و مواضع دولت جدید و به طور کلی حکومت اسلامی ایران را در مورد بحران «زن در اسلام» توضیح دادم. پر واضح بود که، این «بحران»، خارج از جهان «فوتبال» ـ زمینه‌ای که به دلیل تبلیغات فدراسیون فوتبال جهانی، به نوعی «تقدس» عمومی دست یافته ـ به جبهه‌های دیگری نیز در سیاست داخلی کشور کشیده خواهد شد. و اینکه، اینبار نیز چون بحران‌های سابق، «زن و مسئلة زنانگی در ایران»، صرفاً بهانه‌ای است برای پوشاندن واقعیاتی عمیق‌تر. واقعیاتی که در عمل، بنیاد قدرت، جبهه‌بندی‌های سیاست جهانی، و بالاتر از همه، پیکره‌ کلی حاکمیت در ایران را هدف قرار داده.

تشکیل «شورای امور خارجه» به فرمان آیت‌الله خامنه‌ای، که برخی روزنامه‌های نظام اسلامی، از آن تحت عنوان «شورای عالی امور خارجه» نیز سخن گفته‌اند، یکی از نمادهای این بحران است. این «مجمع خلق‌الساعه» که نه محدودیت‌های قانونی آن مشخص شده، و نه شرح وظایفی روشن و محکم بر فعالیت‌های‌اش حاکم است، به دنبال بحران داخلی در زمینة سیاست خارجی پای به منصة ظهور گذاشت. بی‌بی‌سی، بنگاه خبرپراکنی بریتانیای کبیر، در گزارشی که در مورد این «شورای» نوین در سایت خود به چاپ ‌رسانده تلویحاً چنین می‌گوید، «افرادی که در این شورا حضور به هم رسانده‌اند، نه از جمله صاحب نظران و تصمیم گیران سیاست خارجی کشور بوده‌اند، و نه از مقامی آکادمیک در زمینة علوم سیاسی برخوردارند!» به عبارت ساده‌تر، بی‌بی‌سی اذعان دارد که این «شورا»، نمی‌تواند آنطور که روزی‌نامة شرق، به سردبیری آقای قوچانی ادعا کرده، در مقام مقایسه با «شورای امنیت ملی» ریاست جمهوری ایالات متحد مورد تحلیل قرار گیرد! البته ادعای آقای قوچانی و شرکای ایشان، در بزرگ نمائی این «شورای» خلق‌الساعه قابل درک است؛ چرا که با نیم‌نگاهی به اعضای این «شورا»، می‌توان دریافت که، محور اصلی اعضای پیشنهادی «رهبر» حکومت اسلامی جهت شرکت در این شورا، همان شرکای روزی‌نامة شرق هستند؛ «میانه‌روهائی» که سال‌ها حول محور «هاشمی‌ـ‌خاتمی» فعالیت داشته‌اند. بازگشت «میانه‌روهای» حکومت اسلامی به میدان سیاست خارجی، آنهم با نظر و تأئید «رهبر» ـ که در تبلیغات، «مهرة اصولگرایان» معرفی می‌شود ـ مسلماً از نظر سیاسی پیام مشخصی دارد. و نمی‌توان شرح وظایف این شورا را،‌ آنطور که برخی افراد چون وزیر امورخارجة احمدی‌نژاد، و یا شخص خرازی در مقام ریاست این شورا اظهار می‌دارند، به نقشی صرفاً «مشورتی» محدود کرد.

با این وجود بر کلیة صاحب‌نظران صادق و مستقل، این امر روشن است که سیاست خارجی حکومت اسلامی، نه در بطن چنین شوراهای خلق‌الساعه شکل می‌گیرد، و نه حتی در شهر تهران پایه‌ریزی می‌شود. سیاست خارجی کشور کوچک و ضعیفی چون ایران، در ارتباط با سیاست‌های بزرگ جهانی تنظیم می‌شود، و در این راستا سیاست‌گذاری در امور بین‌الملل صرفاً به معنای ایجاد هماهنگی از جانب تهران در راستای خواست‌های قدرت‌های بزرگ معنا و مفهوم می‌گیرد. اینکه جنا‌ح‌های مارک‌دار آمریکائی و انگلیسی دوباره به صحنة سیاست خارجی ایران پای گذاشته‌اند ـ اینبار به فرمان «رهبر» ـ نشان می‌دهد که تهران تلاش بسیاری برای گریز از چنگال سیاست شرق دارد.

و در همین راستا، سایت‌های خارج از کشور مقاله‌ای از «عباس میلانی» را در بوق و کرنا گذاشته‌اند. این فرد، علیرغم آنکه خوانندة هوشیار در کنه مقالات و مطالب‌اش، به صراحت رگه‌هائی از ساده‌اندیشی از نوع آمریکائی را می‌تواند مشاهده کند، گویا مدرس یکی از دانشگاه‌های آمریکا نیز هست! و در مقاله‌ای ادعا دارد که حکومت اسلامی به جانب «شکاف سیاسی» گام بر می‌دارد. البته این «شکاف» زمانی که آمریکا خود را مجبور به رد جناح مورد تأئیدش ـ سردار سازندگی و خاتمی ـ دید، و قبول کرد که «احمدی‌نژاد» به مقام ریاست دولت ایران دست یابد، از جانب بسیاری صاحب‌نظران گوشزد شده بود، ولی مهم این است که گروه وسیعی از رسانه‌های «استعماری»، امروز، زمانی که به صراحت، چند عامل با اهمیت در صحنة سیاست داخلی ایران جای باز می‌کنند، مقالة کذائی را در بوق و کرنا گذاشته‌اند. از یک سو، «رهبر» حکومت اسلامی پیشتر فرمان «مذاکرة محدود» با آمریکا را به دولت اعلام می‌کند، و سپس به دنبال آن، علیرغم شکل گیری «شورای عالی امور خارجه» متشکل از ایادی مستقیم آمریکا در صحنة سیاست خارجی ایران، در سخنرانی اخیر خود هر گونه مذاکره با آمریکا را «بیهوده» می‌خواند.

شکاف فوق‌الذکر در صحنة داخلی، از مرز برخوردهای دیپلماتیک نیز فراتر می‌رود، و شاهد حضور آن در سطح هیئت‌های «مذهبی ـ شرعی» در تخالف با سیاست‌های دولت اسلامی هستیم! ایندو مجموعه ـ دولت و مذهب ـ تحت عنوان برخورد با «بحران زنانگی در اسلام» عملاً به جان یکدیگر افتاده‌اند. دولت در آغاز، به صورت رسمی، ورود زنان به ورزشگاه‌ها را آزاد اعلام می‌کند، و به دنبال «مخالفت‌های شرعی» مجبور می‌شود، فرمان خود را پس بگیرد. از طرف دیگر، چند روز پیش اسفندیار رحیم مشائی، معاون اول رئیس جمهور در مصاحبه با روزنامة صباح که در ترکیه به چاپ می‌رسد، شدیداً اجبار زنان در پیروی از حجاب اسلامی در ایران را نفی کرده، «حجاب اجباری» در ایران را یک «شایعه» می‌خواند! و به دنبال چاپ افاضات آقای رحیم‌مشائی، در بسیاری از رسانه‌های دولتی در اینترنت، ایشان مفاد این مطالب را مورد تکذیب هم قرار نمی‌دهند. به گفتة خود ایشان، «این مطالب آنقدرها اهمیت ندارند که مورد تأئید یا تکذیب قرار گیرند.» چاره‌ای جز این نیست که حداقل در این مورد کوچک با ایشان هم‌عقیده باشیم، مسلماً حجاب اسلامی در واقع و حقیقت، اصولاً ارزش آنرا ندارد که مورد بحث و گفتگوی مقامات یک کشور قرار گیرد، ولی سیاست اعلام شده از جانب «حکومت عدل علی»، تبدیل «حجاب» به موضوعی «راهبردی» بوده، و طی 27 سال گذشته شاهدیم که هر بار این حکومت در زمینة پیشبرد سیاست‌های داخلی و خارجی با چالش‌های قدرتمند روبرو شده، «سرکوب زنان» تحت عنوان «بدحجابی و بی‌حجابی» اولین عصای دست حاکمیت است. حال چه پیش آمده که این حکومت در گفتمان «ایادی» خود به این نتیجه رسیده که، «این موضوع بی‌اهمیت‌تر از آن است که مورد بحث قرار گیرد؟»

از سوی دیگر،‌چند روز پیش اعلام شد که آقای احمدی‌نژاد به عراق می‌روند. برای یک رئیس جمهور «ضد‌آمریکائی»، که «رهبرش» هم او را از مذاکره با آمریکا برحذر داشته، و در عین حال فاقد حاکمیت به معنای واقعی کلمه بوده و از هنگام «انتصاب» به سمت ریاست دولت اسلامی حتی یک بار هم موفق به دیدار از مهم‌ترین استان کشور ـ خوزستان ـ نشده، سفر به عراق، و دیدار با کارشناسان سازمان سیا که از برکت اشغال نظامی اینکشور، دولت‌مرد شده‌اند، چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ خصوصاً که این ملاقات تقریباً همزمان با به قتل رسیدن دیپلمات‌های روسی در بغداد است!

مسلماً اگر شکافی در دولت ایران باشد، که به احتمال زیاد نیز هست،‌ آن شکافی نیست که آقای عباس میلانی ادعا دارند. در واقع، دولت ایران را قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای چون «لحاف ملا» هر کدام به جانبی می‌کشند. و نتیجة این برخوردها، نه سقوط دولت، که بدتر شدن و وخیم‌تر شدن شرایط زندگی ملت ایران است. ملتی که، به دلیل سیاست‌های استعماری اگر به پدیدة «مرکزیت فاشیستی» دولت در دورة میرپنج خو کرد، اگر به شعارهای ایران صنعتی و ژاپن دوم در دورة محمدرضا پهلوی عادت‌اش دادند، و اگر در هیاهوهای بی‌اساس بلندگوهای استعماری، 27 سال است که گویا با سلاح «حجاب»، «روزه و نماز» به جنگ با آمریکا می‌رود، امروز می‌باید به تدریج به این «دکترین» نفرت‌انگیز «نواستعماری» عادت کند که، خارج از سرکوب روزمرة توده‌های مردم، قرار نیست اصولاً «دولتی در ایران وجود داشته باشد»!

۴/۰۵/۱۳۸۵

شورای روابط خارجی!


نهایت امر،‌ بن‌بست‌ها در سیاست بین‌الملل، حکومت اسلامی ایران را وادار به «خلق» شورای دیگری، اینبار در زمینة سیاست خارجی کرد. اگر می‌گوئیم «شورای دیگری»، از این جهت است که جهت راه‌کارهای خارجی و داخلی، طی 27 سال حکومت اسلامی، آنچه کم نداشتیم «شورا» بوده. این حکومت، که اصل حاکمیت خود را بر پایة پیروی از «استنباط‌های ویژه‌ای» از عامل «وحی» قرار داده ـ مسئله‌ای که خود به اندازة کافی گنگ و بی‌معنا است ـ از آغاز کار، در زمینة حقوقی، با مشکلاتی اساسی روبرو شد. و جهت مبارزه با این معضل به اصل «شورا» روی آورد. ولی این اصل، در مفهومی که پیوسته مورد استفادة این حاکمیت قرار می‌گیرد، نه جهت ارائة راهکارهائی برای خروج از بن‌بست که صرفاً بر اساس، تبعیت از اصل «دولت در دولت» راهبری می‌شود.

در واقع، تجدید حیات «شورای انقلاب» از جانب آیت‌الله خمینی، اولین سنگی بود که وی خود در مقابل نخست وزیر وقت ـ که از قضای روزگار منتخب او نیز بود، یعنی مهدی بازرگان ـ انداخت، تا بتواند دولتی را در درون دولت پیش براند. پس از تدوین و تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی، مشکل هر آنچه بود،‌ همچنان پای بر جا تلقی شد، چرا که حاکمیت اسلامی در ایران قادر به خلق بنیادهای لازم جهت اعمال حاکمیت نبود، و در واقع، قانون اساسی‌ای که تنظیم شده بود نیز، در مفهوم حقوقی، نمی‌توانست یک «قانون» به شمار آید: دورهای باطل حقوقی در این به اصطلاح قانون اساسی از سال‌ها پیش از طرف حقوقدانان کشور علنی شده، و حتی اگر کسانی محتوا و پیام اساسی این قانون را قبول داشته باشند، انصاف و مصلحت‌طلبی حکم می‌کند که خواستار تجدید نظری کامل در ساختارش شوند، تا لااقل دورهای باطل حقوقی آنرا از میان بردارند. ولی، بازهم باید تأکید کرد که، دلواپسی‌های حکومت اسلامی ورای چنین مسائلی قرار می‌گیرد. پندار کلی، در بطن این حاکمیت بر این اصل قرار گرفته که با سازماندهی نیروهای داخلی و نمایندگان محافل خارجی، در بطن ساختاری که شورا لقب می‌دهند، می‌توانند از برخوردهای سیاسی، تشنج، بحران و رقابت‌جوئی‌ها پیشگیری کنند.

تکیه بر اصل شورا، هر چند که در ظاهر امر از جانب حکومت اسلامی، بر مستنداتی قرآنی و اسلامی تکیه داشته باشد، در واقع به معنای حذف حقوقی و راهبردی بنیادهائی است که در قانون اساسی حکومت اسلامی بر آن‌ها تأکید شده. این مسئله قابل توجه است که در شرایطی «شورای روابط خارجی ایران» به فرمان آیت‌الله خامنه‌ای تأسیس می‌شود که، کمیسیون‌های مربوطه در مجلس قانونگذاری ـ متشکل از افرادی که هر کدام قبلاً مورد تأئید مقامات امنیتی همین حکومت قرار گرفته‌اند ـ عملاً در سیاست خارجی کشور هیچگونه دخالتی ندارند! دقایق و مسائل «بحران هسته‌ای»، خارج از این امر که این بحران تماماً ساخته و پرداختة حاکمیت ایران و همکاران آمریکائی‌اش بود، به هیچ عنوان از طرف «دولت منتخب» آقای احمدی‌نژاد، و یا مجلس «منتخب مردم» پیگیری نمی‌شد. مجموعه‌ای خلق‌الساعه، تحت عنوان «شورای عالی امنیت»، به رهبری افرادی که هیچگونه کرسی و موضع «مشروعی» از جانب ملت به آنان تفویض نشده بود، در این بحران «حرف آخر» را می‌زد.

امروز نیز، محفلی که نام «تشخیص مصلحت» بر آن گذارده‌اند، «شورائی» است که بر خلاف قوانین کشور، و حتی بر خلاف قوانینی که روز نخست مورد نظر آیت‌الله خمینی بوده، هنوز به موجودیت خود ادامه می‌دهد. این امر که افرادی چون هاشمی‌رفسنجانی، پسرش، علی‌اکبر ولایتی، محسن رضائی و یا دری‌نجف‌آبادی، یعنی کسانی که هیچکدام از ممیزی «مشروعیت بخش» آرای عمومی عبور نکرده‌اند، و از جانب ملت هیچ نمایندگی‌ای ندارند، در این به اصطلاح «مجمع» حضور به هم رسانده و در مورد مسائل مهم کشور «تصمیم‌گیری»‌ کنند، بیشتر به یک «مسخرگی» شبیه است، تا سیاستگذاری! در آغاز کار،‌ آیت‌الله خمینی با پایه‌گذاری این مجمع تلاش داشت که رئوس قوای سه‌گانة حکومت اسلامی را در مجمعی گردهم آورد تا زمینة بحث و گفتگو فراهم شود. ولی، در شرایط فعلی افرادی که کرسی‌های این مجمع را «اشغال» کرده‌اند، مشتی افراد «غیرمسئول» به شمار می‌آیند، افرادی که در صحنة اجتماعی از هیچ آزمون عمومی ـ انتخابات، رأی‌گیری، رفراندوم ـ نمی‌توانند پیروزمند بیرون بیایند. هاشمی رفسنجانی، رئیس فعلی مجمع تشخیص مصلحت، حتی در شهر تهران نتوانست به نمایندگی مجلس انتخاب شود، به عبارت بهتر، مردم به هیچ کدام از این آقایان رأی اعتمادی نخواهند داد!

باطل نمودن «وجاهت عمومی» در تصمیم‌گیری‌های سیاسی، زیر پای گذاشتن قوانین جاری انتخابات و مشروعیت عمومی افراد در رأی‌گیری‌ها، و قرار دادن افراد و شخصیت‌های کلیدی که بیشتر نمایندگان محافل خارجی در کشور هستند، در رأس شوراهائی که در ظاهر تصمیم گیرندگان سیاست کشور معرفی می‌شوند، کار بسیار خطرناکی است. شاید از آقای خامنه‌ای که این «فرمان» را به امضاء رسانده‌اند باید پرسید، در این مجلسی که به دستور سازمان اطلاعات و امنیت حکومت اسلامی تشکیل داده‌اید، قادر به برگزیدن چند فرد برای جایگزینی افراد بی‌صلاحیتی چون خرازی، ولایتی و دیگران نیستید، که مجبور می‌شوید، با باطل نمودن «مشروعیت نظام» خودتان، به «شوراهائی» میدان بدهید که از آغاز، نقطة پایان کارشان علنی است؟

جالب اینجاست که امروز حکومت اسلامی ایران، حتی بر اساس قوانینی که خود وضع کرده، یک «حکومت غیرقانونی» است، و اگر همانطور که رهبران آن ادعا می‌کنند، این حاکمیت برخاسته از «انقلابی» بر علیة «حاکمیت غیرقانونی شاه و ملت» است، بدانند که با به زیر پای گذاشتن قوانین، بر آن‌ها همان خواهد رفت که بر محمدرضا پهلوی رفت. شورای خلق‌الساعة «روابط خارجی ایران»، شاید همزمان آب پاکی‌ای باشد که حاکمیت اسلامی بر دست طرفداران «اصلاحات» می‌ریزد، کسانی که فکر می‌کردند این ساختار «قابل ترمیم» است، و با حضور افرادی چون خاتمی، خرازی، مهاجرانی و غیره می‌تواند جوابگوی نیازهای قشرهای وسیع‌تری شود. حضور آقای خرازی، وزیر امور خارجة پرزیدنت خاتمی در این شورای «فرمایشی»، جوابی است دندان‌شکن به انتظارات همة این «اصلاح‌طلبان». این جواب، نه از جانب مخالفان حکومت که از سوی ساختار مرکزی حاکمیت، یعنی «مقام رهبری» داده شده. امید است که «اصلاح‌طلبان» نیز دست از معجزات «سید خندان»، برداشته، واقعیات این نظام را در آینة همین نظام ببینند.


۴/۰۴/۱۳۸۵

بوزینه و علم آمار!؟‌



در امر مقاله‌نویسی در علوم اجتماعی، ارقام، آمار، منابع و نقل‌قول از صاحب‌نظران و فلاسفه جای ویژه‌ای برای خود باز کرده. به این نوع برخورد، در چارچوب علوم نوین، «برخورد عینی» و یا «متحقق نویسی» لقب داده‌اند؛ به عبارت بهتر، زمانی که در نگارش مقالات و کتب، در تأئید برخوردهای خود با مسائل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، از آمار، ارقام و اظهارنظرهائی همسو با نظریات‌تان استفاده می‌کنید، در واقع با تکیه بر «متحقق نویسی» نقطه‌نظرهایتان را به ارزش ‌گذاشته‌اید! این روش در تحلیل‌ مسائل در علوم سیاسی، پس از جنگ دوم جهانی رو به رشد گذاشت، و امروز پس از گذشت دهه‌ها عملاً تبدیل به «تنها شیوة» قابل قبول در نگارش و ایجاد ارتباطات «علمی» شده است. البته تکیه بر تجربیات دیگران، خصوصاً که صاحب‌نظر باشند، همیشه عمل شایسته‌ای است، ولی متاسفانه موضع‌گیری‌های سیاسی و جناح‌بندی‌های مختلف، این نوع برخورد را نیز، از مسیر واقعی خود عملاً خارج کرده.

به طور مثال، می‌توان در آثار فلسفی و مقالات تحقیقی، مطالب نادرست فراوانی یافت که صرفاً به دلیل بازگو شدن در چندین کتاب پرفروش، به «مقام» علمیت نائل آمده‌اند. این مطالب، پس از آنکه اولین بار در یک کتاب مطرح می‌شوند،‌ چندین بار به صورت مسلسل در کتاب‌های دیگر می‌آیند، و همیشه تکیه‌گاه مؤلفان در ارائة این مطالب همان اولین اثر است، بدون آنکه در تأئید و یا تکذیب این نظریات زنجیرة استدلالی‌ای وجود داشته باشد. مسلماً پس از آنکه سال‌ها این مطالب تکرار می‌شود، دیگر کسی به دنبال پیگیری و استنادات اولیة آن بر نمی‌آید و همگان این امر را قبول می‌کنند که این مطلب همان است که پیشتر عنوان شده. و نهایتاً یک مطلب نادرست، صرفاً به دلیل بهره‌وری از عامل «تکرار»، تبدیل به یک «واقعیت» علمی می‌شود.

ولی، این نوع «سوءاستفاده» از علم‌گرائی، صرفاً در چارچوب‌های دانشگاهی رایج نشده، ارتباطات عمومی و سیاست‌های رسانه‌ای نیز، از دو دهة پیش، به صورتی روزافزون تحت تأثیر این «علم‌گرائی» کاذب قرار گرفته‌اند. به طور مثال زمانی که یک دولت صنعتی، به دلیل اتخاذ سیاست‌های مشخصی ـ جنگ، اشغال نظامی یک منطقه، تزریق بودجة ملی در یک صنعت ویژه، و ... ـ شرایطی فراهم می‌آورد که اوراق بهادار یک مجموعة صنعتی، به یک‌باره در عرض چند ساعت چندین برابر ارزش می‌یابد، عنوان کردن واقعیات اقتصادی در اینمورد، از نظر سیاسی می‌تواند برای دولت مشکل‌آفرین شود، چرا که اولاً تضاد منافع ممکن است کار را به برخورد میان طبقات و احزاب مختلف بکشاند، و از طرف دیگر شاید اصولاً افکار عمومی مردم یک کشور حاضر به قبول این امر نباشد که سرمایه‌های ملی در صنایع «تسلیحاتی» تزریق شود. از اینرو، قبل از صعود این اوراق بهادار، مؤسسه‌ای که معمولاً «معتبر» معرفی می‌شود، اعلامیه‌ای صادر کرده، و در آن با تکیه بر «استناداتی» که خود جای شک و شبهة بسیار دارند، عنوان می‌کند که مثلاً، ‌ «به دلیل پائین آمدن بهرة‌ پول در استرالیا، شرکت بوئینگ در ایالت کالیفرنیا توانسته به مقاطعه‌های بسیار خوبی دست پیدا کند!» و همین مسئله، در عرض چند ساعت نتیجه‌اش چند برابر شدن ارزش سهام شرکت بوئینگ در شهر نیویورک می‌شود!

این نوع «اطلاع‌رسانی» در تحمیل نقطه‌نظرهای سیاسی بسیار کارساز است، و تمامی دانشجویانی که در زمینه‌های آمار، علوم اقتصادی، علوم اجتماعی و ...، در دانشگاه‌ها به تحصیلات عالی مشغول می‌شوند، در اولین برخورد خود با پدیدة آمار و ارقام «فرامی‌گیرند» که ارقام «تقدس» دارند، و نمی‌توان ماهیت آنان را به زیر سئوال برد. کمتر کسی به این صرافت می‌افتد که این آمار در صورت واقعی بودن، چگونه می‌توانند چنین تأثیرات آنی و عظیمی از نظر اقتصادی به همراه آورند! البته این «اطلاع رسانی» نیز چون دیگر شیوه‌های اطلاع رسانی، از لایه‌های توجیهی متفاوت خود برخوردار است، و این توجیهات در «رده‌های متفاوتی» ارائه می‌شوند؛ و اینهمه صرفاً برای آنکه «واقعیات» مسئله‌آفرین سیاسی و اقتصادی را بتوان از دید افراد جامعه پنهان نگاه داشت. ولی نباید فراموش کرد که، یکی از بهترین شیوه‌های «تحمیق» توده‌های مردم ارائة «آمارهای اجتماعی» است.

در این راستا، مثلاً دولتی که قصد دارد «ورود مهاجران جدید» را، ‌ به هر دلیلی، غیرقانونی کند، دست به دامن پدیدة «آمارهای اجتماعی» می‌شود. در این آمارها، که مدعی می‌شوند از طرف فلان یا بهمان «مؤسسة معتبر آمار» به سفارش دولت تهیه شده، اکثریت مردم تأئید می‌کنند که مثلاً، «شمار خارجی‌ها در کشور آلمان بیش از اندازه است!» و سریعاً دولت با در نظر گرفتن «خواست‌های عمومی»‌ چند قانون بر علیة خارجی‌ها به تصویب می‌رساند. ولی نباید فراموش کرد که، این مسیر، در صورت تمایل طبقة حاکم می‌تواند درست و همزمان در جهت عکس نیز به کار گرفته شود. چرا که در چارچوب نظریات روانشناسی اجتماعی، در کشورهای غربی، «عوام‌الناس» از تقابل با «افکار عمومی» وحشت دارند، و کافی است که نظام رسانه‌ای، به «عوام» تفهیم کند که مسئله‌ای از طرف «افکار عمومی» مورد تأئید قرار گرفته؛ در اینجا «محلی از اعراب» باقی نخواهد ماند، همگان به آن تن خواهند داد.

البته نباید فراموش کرد که شیوه‌های بهره‌برداری سیاسی در کشورهای غربی، از پدیده‌های آمار و ارقام، از محدودیت‌های خود نیز برخوردار است. این محدودیت‌ها که کم هم نیستند، از طرف صاحب‌نظران هدایت افکار عمومی مورد توجه و مطالعة نزدیک قرار می‌گیرند. مثلاً منافع هیئت حاکمة انگلستان، حداقل در حال حاضر، ایجاب نمی‌کند که «نژادپرستی در دستگاه‌های دولتی» در آمارها بزرگ‌نمائی شود، از اینرو کاملاً واضح است که، سفارشات دولتی به مؤسسه‌های آمار، هیچگاه شامل این رده از اطلاعات نشود. این اطلاعات اگر هم وجود داشته باشند، مخفی باقی می‌مانند. خلاصة کلام، آمار در هر مورد بخصوص فقط زمانی ارائه می‌شود که بتواند دردی از دردهای هیئت حاکمه درمان کند، نه آنکه معضلی بر مجموع معضلات‌اش بیافزایند!

حال پس از این مقدمه، بازگردیم به کشور ایران! امروز روزنامة رسالت، یکی از ارگان‌های حکومت اسلامی، خبری به چاپ رسانده که عیناً نقل می‌کنم: «نتايج تازه‌ترين نظرسنجى مرکزافکارسنجى دانشجويان ايران (ايسپا) درخصوص مسئله حجاب در ايران نشان مى‌دهد 79 درصد از پاسخگويان تهرانى خواهان پوشش اسلامى و مناسب براى بانوان هستند.» البته همه می‌دانیم که حکومت اسلامی ایران، حداقل در «ظاهرسازی» و «دلقک‌بازی» نباید به هیچ عنوان از همتایان غربی خود «عقب» بماند، خصوصاً زمانی که کار به «بهره‌وری از داده‌های علمی» می‌رسد؛ چرا که همة آقایان آیات عظام خودشان «عالم‌اند»، و بهره‌برداری از آخرین داده‌های علمی در این راستا، صرفاً «وظیفة شرعی و اسلامی» آن‌ها است! ولی، با اینهمه، سئوالی پیش می‌آید، ‌ در یک حکومت «استبدادی»، که حاکمیت را بر پایة «وحی» متکی کرده، اصولاً‌ «آمار اجتماعی» در اتخاذ سیاست‌ها چه کاربردی می‌تواند داشته باشد؟ از طرف دیگر، همان «تجربیات علمی»‌ ثابت کرده‌اند که در بطن حاکمیت‌های استبدادی، زمانی که آمار در چارچوب سیاست‌های اعمال شده ارائه می‌شود، از طرف «افکار عمومی»، نه به عنوان یک پیش‌فرض قابل قبول، که صرفاً یک عمل «غیرمنطقی» تلقی خواهد شد. چرا که، طرفداران حکومت معترض می‌شوند که، تکیه بر «افکار عمومی» به شیوة غربی، شایستة حکومت «حقیقت اولی ما» نیست، و مخالفان حکومت نیز خواهند گفت: «شما را چه به آمار؟!» در شرایط اجتماعی‌ای که سرمایه‌داری در کشورهای غربی ایجاد کرده، آمار جهت سوار شدن بر امواج افکار عمومی ارائه می‌شود، امواجی که به باور شهروند غربی نتیجة برخورد «عینی» حاکمیت با مسائل اجتماعی است. در ایران چنین باوری اصولاً‌ وجود خارجی ندارد، و اگر نیروهای سرکوب از خیابان‌ها جمع شوند، کسی در زیر پای گذاشتن «سیاست‌های اجتماعی‌ دولت» لحظه‌ای تردید نخواهد کرد. پس باید بر این باور باشیم که این «آمار»، جز فراهم آوردن زمینة براندازی به کار دیگری نخواهند آمد. ‌

سال‌ها پیش کتاب «امثال و حکم» زنده یاد دهخدا را می‌خواندم و به حکایت «بوزینه و نجاری» رسیدم. حکایت از این قرار بود که بوزینه‌ای به دقت، اعمال یک نجار را نظاره می‌کند. نجار، چکش در دست بر تیری چوبین نشسته، میخ می‌کوبد، چوب‌هائی در شکاف تیر فرو می‌کند، و بر تیر چوبین به چپ و راست می‌خزد. وقتی نجار کارگاه را ترک می‌کند، بوزینه موقع مغتنم شمرده، به تقلید از نجار چکشی در دست می‌گیرد، بر تیر چوبین می‌نشنید که ناگاه، یکی از چوب‌هائی که نجار در شکاف تیر فرو برده بود، ‌ از شکاف بیرون جهیده، بیضه‌های بوزینه در شکاف می‌مانند و فریاد و فغانش به آسمان می‌رود. امروز، هنگام مطالعه نشریة «وزین» رسالت، بی‌اختیار به یاد حکایت «بوزینه و نجاری» افتادم؛ ولی نمی‌دانم «بوزینه» فریادش کی بلند خواهد شد؟

۴/۰۳/۱۳۸۵

گراميداشت پناهندگان!؟



فکر نمی‌کردم روزی برسد که از نوشتن در بارة موضوعات سیاسی خسته شوم، ولی خوب آن روز از راه رسیده. و فکر می‌کنم که شاید مدت‌های مدیدی با من همراه باشد. روزی یکی از دوستان فرنگی به ‌من گفت، «خسته نمی‌شوی که اینهمه از سیاست، مسائل مالی، اقتصاد، جنگ و غیره حرف می‌زنی؟ کمی هم باید زندگی کرد!» البته این دوست عزیز، خود تجربة هولناک ملت ایران را از سر نگذرانده، و شاید مثل بسیاری افراد خوش‌اقبال دوران ما صرفاً به مسائلی فکر می‌کند که خوش‌آیند‌اند: تفریح، خانة ویلائی، ماشین کورسی و غیره. ولی من هیچ وقت قادر به اینکار نبودم. یعنی حتی زمانی که خیلی‌ها احساس «آرامش» می‌کردند، من «آرامش» نداشتم، و فکر می‌کنم آرامش متعلق به کسانی است که از زندگی هیچ نمی‌دانند، و یا حداقل نمی‌خواهند بدانند.

اگر سیاست برای بسیاری از ایرانیان آنزمان تبدیل به موضوعی «واقعی» شد که حس کردند، اگر به آن نپردازند سیاست به آن‌ها خواهد پرداخت، برای من همیشه سیاست اصل مسئله بود، چون همیشه به این امر معتقد بودم که مشکلات را یا از ریشه بررسی می‌کنی، و یا بهتر است که اصلاً دردسر بررسی آن‌ها را بر خود هموار نکنی. حال اگر از طریق این بررسی بتوانی مسائلی را حل کنی ـ مطلبی که خود نیازمند ابزار متعدد دیگری خواهد شد ـ چه بهتر، اگر هم نه، حداقل وقت خودت را برای کاری صرف کرده‌ای که معتقد بودی درست است.

آمریکائی‌ها مثلی دارند که می‌گوید، «انسان یا خوشبخت است یا فیلسوف!» البته از کشوری که مهم‌ترین صادراتش «فیلسوف» است ـ ادیب و فیلسوف بزرگ آمریکا تی‌اس‌الیوت، و فلاسفة مهم دیگر که در آمریکا متولد شدند، همگی برای همیشه این کشور را به قصد دیگر کشورها ترک کردند ـ انتظاری بیش از این نمی‌توان داشت. ولی این سئوال مطرح می‌شود که چرا؟ چرا باید یا زندگی کرد، و یا به فلسفه پرداخت؟ شاید اگر از یکی از همین آمریکائی‌های خوشبخت، این «چرا» را جویا شوید، با خنده ‌خواهد گفت، «چرا بی‌ چرا، این را همان فیلسوف‌ها می‌پرسند!» بله، فرو افتادن در بستر فکری رایج جامعه همیشه ساده‌تر از برخورد با همین بستر فکری است، خصوصاً که این برخورد صرفاً با تکیه بر بحث، کلام و خلاصه با «دست خالی» صورت گیرد.

آنزمان که بسیاری از ایرانیان در تلاش روزهائی بودند که نهایتاً به غائلة 22 بهمن منجر شد، از آن‌ها همین را می‌پرسیدم: چرا؟ ولی آن روزها جوابی ندادند، و امروز هم فکر نمی‌کنم جوابی داشته باشند. شاید حق با فروید باشد که می‌گوید، انگیزه‌های بشری نه منطقی است، و نه آگاهانه؛ این انگیزه‌ها ناخودآگاه‌اند، و بر پایة شور و اشتیاقی استوار شده‌اند که یا شور زندگی است و یا شور مرگ. شوری که نیچه در موسیقی می‌بیند، موسیقی، همان شوری «که در چارچوب شور، به زندگی می‌رسد»، و اگر «شور زندگی» و یا «شور مرگ» نداشته باشی نه موسیقی‌دانی و نه انسان. همان انسانی که هنرمند بلند مرتبه‌ای است که نیچه او را «انسان برتر» خطاب می‌کند. فروید می‌گوید، «در این زندگی، شور مرگ هم وجود دارد.» بله، «شور مرگ» هم وجود دارد، و متاسفانه برخی اوقات انسان‌ها ایندو «شور» ـ مرگ و زندگی ـ را از هم تفکیک نمی‌کنند. چرا که آنزمان که در شور و اشتیاق دست و پای میزنی خود، ناخودآگاهی و نمی‌دانی که در مرز کدام شور ایستاده‌ای.

ولی، چه باید کرد؟ انسان به باور من، «هنرمند» به دنیا می‌آید، و «هنرمند» از دنیا رخت بر می‌بندد. در این میان فقط باید هنر انسان بودن را بشناسد، در هر مفهومی و در هر مبنائی. نیچه هنرمند را برایمان به زبان ساده تعریف کرد، ولی فروید هنرمند را «پیچیده متفکری» دانست که عصبیت‌ها در بطن شخصیت‌اش رفتاری ثانویه ساخته‌اند، همان ویژگی «استعداد» که برخی، خداداد تحلیل‌اش می‌کنند. ولی اگر همه «هنرمند‌اند» همه در عصبیت‌های‌شان به ریشة هنر دست خواهند داشت، فقط می‌ماند اینکه برخی به هنر پشت می‌کنند، همان‌ها که می‌پندارند، «خوشبخت‌اند»، «آمریکائی‌های»‌ این دنیا، که می‌جنگند بدون آنکه بپرسند چرا، کشته می‌شوند و می‌کشند بدون آنکه بدانند چرا، و اگر دیگر بار از آنان جویا شوی که، «چرا؟» پاسخ خواهند داد، «فیلسوف مباش، چون ما زندگی کن!» ‌

20 ام ماه ژوئن روز جهانی پناهندگان بود. مخصوصاً از آن حرفی نزده بودم، فکر کردم بهتر است این روز را فراموش کنم، ولی اینک با 4 روز تأخیر ناچارم به موضوع اصلی بازگردم. به درامی بازگردم که گسترش و توسعه نظام سرمایه‌داری، در حال تحکیم پایه‌های شوم آن بر تاروپود جامعة بشری است. روزی سیاسیون از فروپاشی نظام‌های سنتی و پای‌‌گیری سرمایه‌داری در چارچوب مرزهای یک کشور سخن می‌گفتند، روزی از تغییرات نظام ارباب و رعیتی و تبدیل آن به جامعة صنعتی و سرمایه‌داری حرف می‌زدند، زمانی گذار از بوژوازی به مارکسیسم را تعبیر می‌کردند، و برخی اوقات از سرمایه‌داری وابسته سرفصل‌هائی مطرح می‌کردند، ولی مسلماً هیچگاه کسی تصور نمی‌کرد، که فروپاشی ساختارهای اجتماعی در کشورهای بیشماری با چنین شتاب، صدها میلیون انسان را از جای کنده روانه بیابان، کوه و دشت‌ کند. نگاهی به تیم‌های فوتبال ملت‌ها بیاندازید، از نزدیک بار دیگر نگاه کنید، می‌گویم «ملت‌ها»، شما بخوانید «دولت‌ها»، یا شاید بهتر است بگوئیم «شرکت‌ها»!

روزی سرمایه‌داری در برابر دربار و اشرافیت حاکم می‌ایستاد، بعدها فئودالیته و سلطنت حاکم را هدف قرار داد، به دنبال آن، چندین دهه در برابر سوسیالیسم ـ سوسیالیسم بی‌نور و بی‌خرد استالینیستی ـ قد علم کرد، ولی امروز سرمایه‌داری در برابر ملت‌ها ایستاده. امروز در مسیر رشد این هیولائی که خوراک‌اش زندگی انسان‌هاست، ملت‌ها ایستاده‌اند. هیولا باید ملت‌ها را از میان بردارد، تا به خوراک خود دست یابد. فروپاشی دیگر هیچ مبنای «عقیدتی» و «ارزشی» ندارد، همه چیز «سرمایه»‌ است؛ آفریقا را می‌خرند، آسیا را می‌فروشند، ملت‌ها را تکه تکه می‌کنند، و بر استخوان‌های کودکان و قربانیان، شرکت‌های سهامی عام و خاص ساخته، ایالات متحد، جامعة اقتصادی اروپا، دول مشترک‌المنافع، و هزار مرگ و مرض دیگر می‌سازند. این است افق واقعی ما، در سالروز پناهندگان، در سالروز آنان که اگر اولین قربانیان این هجوم تاتاروار‌اند، متاسفانه آخرین‌ها نخواهند بود، و در قرن 21 میلادی، در برابر چنین چشم‌اندازی هولناک، هنوز بعضی‌ها، آنان که خود را خوشبخت‌های روند توسعة همین سرمایه‌داری به شمار می‌آورند، در جمع ما می‌گویند، «چرا سخن از دردها بگوئیم، کمی هم زندگی کنیم!» ولی کدام زندگی؟


 Posted by Picasa

۴/۰۱/۱۳۸۵

حقوق بشر یا حقوق مرتضوی؟


موضع‌گیری‌های جامعة جهانی در برابر حکومت اسلامی، در بسیاری موارد صرفاً تبلیغاتی است. و در این میان، موضع‌گیری‌هائی که در ارتباط با «حقوق بشر» در سطوح مختلف در برابر تهران اتخاذ می‌شود، خصوصاً از طرف دولت‌های غربی، تشکیلات تجاری و صنعتی، معمولاً باید در مقام نوعی اهرم فشار جهت دستیابی به منافع اقتصادی و مالی تحلیل شود،‌ تا در چارچوب به ارزش گذاشتن اصول اساسی «حقوق بشر». در واقع، هر چند امروز، شخصیت‌های مستقل جهان، سعی در به ارزش گذاشتن اصول اعلامیة‌ حقوق بشر در سطوح بین‌المللی دارند، تاریخچة این اعلامیه که نهایت امر، میثاقی ضد کمونیستی و ضدبلشویکی بود، نشاندهندة چهرة واقعی سردمداران حامی این اعلامیه و موضع‌گیری‌هائی است که برخی دول، خصوصاً در غرب به نام «حمایت از حقوق بشر»، پس از پایان جنگ دوم، صورت داده‌اند.

با این وجود، تا هنگام سقوط اردوگاه سوسیالیسم، این واقعیات تا حد زیادی مخفی باقی مانده بود. ولی، پس از آنکه «سوسیالیسم علمی روس» در تقابل خود با سرمایه‌داری فرو ریخت، برخورد محافل غربی با حقوق بشر، به صورتی کاملاً‌ برهنه خود را به منصة ظهور رسانده. نخست، شاهدیم که جنگ‌هائی «یک‌جانبه»، بر خلاف موضع‌گیری‌های سازمان ملل، ‌ از طرف پیمان آتلانتیک شمالی بر ملت‌های جهان تحمیل می‌شود، و همزمان، عدم موضع‌گیری محافل طرفدار «حقوق بشر» را در مورد اشغال نظامی کشورها، بد رفتاری با زندانیان، مسئلة گوانتانامو، ابوغریب، و ... را شاهدیم.

امروز، در بی‌اعتنائی به میثاق «حقوق بشر»، و زیر پای گذاردن مواضعی که غرب، طی جنگ سرد «ادعای» فراوان در حمایت از آن‌ها داشت، حتی گامی فراتر برداشته شده. حضور آقای سعید مرتضوی، در نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل، تنها نمادی از این «دهن‌کجی‌ها» به دستاوردهای مبارزان راه آزادی و حقوقدانان طرفدار احترام به حقوق اساسی انسانی است. در این راستا، فردی که در رأس مطبوعات یکی از سرکوب‌گرترین نظام‌های جهان قرار گرفته، و در چارچوب منافع سرمایه‌داری بین‌الملل، به بهانة حمایت از «حکومت عدل علی!» روزنامه‌نگار به زندان می‌اندازد، امروز به خود جرأت می‌دهد که نه تنها صحنة همایشی بین‌المللی ظاهر شود، که به عنوان نمایندة حکومت اسلامی ایران در شورای «حقوق بشر» نیز شرکت کند!

برای آنان که با تاریخچة موضع‌گیری‌های ایالات متحد در سازمان ملل و تشکیلات وابسته به آن آشنائی دارند، حضور آقای مرتضوی جای هیچگونه تعجبی نباید داشته باشد. در واقع، طی 27 سال گذشته، بده بستان‌های آمریکا و ملایان فقط از چشم بادمجان دور قاب‌‌چین‌های سفرة ولایت فقیه و یا مخالفان «حرفه‌ای» و «حقوق‌بگیر»‌ حکومت اسلامی پنهان ‌مانده، یعنی افرادی که در تبلیغات خود مدعی می‌شوند که، گویا جنگی میان سرمایه‌داری به رهبری آمریکا و حکومت اسلامی در جریان است! ولی، امروز حضور ایادی ایرانی سرمایه‌داری بین‌الملل در شورای حقوق بشر، به نمایندگی از طرف ملت ایران، نشاندهندة روابط حسنه‌ میان واشنگتن و تهران است. حاکمیت تمام و کمال ایالات متحد بر شوراها و تشکیلات سازمان ملل از روز هم روشن‌تر است، و زمانی که این کشور بر خلاف رأی شورای امنیت به عراق حمله می‌کند و همزمان از همین سازمان درخواست حضور نیروهای چند ملیتی جهت پیشبرد سیاست‌هایش در عراق را دارد، هیچ کشوری در برابر ایالات متحد قد علم نمی‌کند تا این واقعیت را گوشزد کند که،‌ «اگر سازمان ملل را قبول دارد، همة مصوبات‌اش را باید قبول کند!» اگر در چنین سازمانی، با چنین ساختار وابسته، «مضحک»، و این تاریخچة روشن، فردی که رسماً از طرف بسیاری از شخصیت‌های مستقل جهانی به «آدمکشی»، «سانسور»، «سرکوب» و ... متهم شده، حضور یافته، و اجازه می‌یابد که «هل‌من‌مبارز» نیز بطلبد، مسلماً از حمایت واشنگتن برخوردار است.

حضور افرادی چون مرتضوی در هیئت‌های اعزامی حکومت اسلامی به خارج از کشور، یکی از مانورهائی است که دولت ایران، به دستور اربابانش، جدیداً در برابر افکار عمومی جهان و مخالفان واقعی این حکومت اتخاذ کرده. چگونه می‌توان اعزام مهرة نشانداری چون مرتضوی را، که از نظر سیاسی کاملاً «سوخته» است، تحلیل کرد؟ این «اهرم‌ها» که به وسیلة آن، اربابان این حکومت قصد ریختن آب به آسیاب مخالفان «ویترینی» حکومت اسلامی را دارند چگونه می‌تواند تفسیر شود؟ این «مخالفان» ویترینی، یعنی همان‌ها که در بطن این حاکمیت سرکوب‌گر، در زندان‌ها «مقاله‌» می‌نویسند، با روزنامه‌نگاران «مصاحبه» می‌کنند، و پس از آزادی از زندان برای مبارزه در راه «آزادی قلم» به مسکو رفته، «قلم طلائی» برای جمهوری اسلامی «سوغات» می‌آورند؛‌ این مخالفان که یک دهه است اسب خود را زین کرده‌اند تا تحت عناوین مختلف، شالوده‌های حاکمیت «سرمایه‌داری» بین‌الملل بر اقتصاد، فرهنگ و تحولات فنی و مالی کشور را از «گزند» طغیان ملت ایران، محفوظ نگاهدارند؛ این مخالفان که یک‌شبه نویسنده می‌شوند، و فردای آن فیلم‌ساز و نابغة جهان سینما! این مخالفان که در حکومتی که منکر موجودیتی به نام «بشر» است، دنبالیچة فرزند خوئینی‌ها را گرفته و در تظاهراتی حکومتی خواستار «حقوق زنان» هم می‌شوند؛ در واقع هم اینان، میدان‌داران واقعی حضور مهره‌هائی چون مرتضوی در همایش‌های جهانی‌ شده‌اند. نباید فراموش کرد که حضور مرتضوی‌ها، به همان اندازه برای آیندة ایران خطرناک است، که سپردن صحنة مخالفت با حکومت اسلامی به جناح‌هائی چون رفسنجانی و خوئینی‌ها؛ نباید فراموش کرد که، حضور «بدها» و «خوب‌های» حکومت اسلامی در سطح جهانی فقط می‌تواند به معنای «مشروعیت» بخشیدن به موجودیت سیاسی همین نظام باشد.

ملت ایران،‌ طی این 27 سال از آزمونی شگرف گذر کرده، ‌ آزمونی که به حکم تاریخ می‌باید از آن پیروز بیرون آید. ولی این پیروزی به آسانی به دست نخواهد آمد، و کسانی که فکر می‌کنند با فروغلطیدن در تحلیل‌های سرمایه‌داری بین‌الملل، روز و روزگاری از شر آخوند رها خواهند شد، فراموش نکنند که آخوندها اگر عصای دست استعمار شده‌اند، ما ایرانیان به موجودیت‌ این قشر در تاریخ‌مان امتداد داده‌ایم. ما ایرانیان می‌باید در فکر و عمل خود را از شر این قشر آسوده کنیم. در مبارزه با حکومت استعماری اسلامی، به مرحله‌ای رسیده‌ایم که یا در برخورد با مسائل سیاسی کشور «تعمق» و «بلوغ» سیاسی را حاکم می‌کنیم، و یا بار دیگر دست از پا درازتر، همچون تیم فوتبال‌مان، به نقطة شروع باز می‌گردیم. ملت ایران، باید انتخاب خود را در سطح جهانی، امروز به نمایش گذارد.

۳/۳۱/۱۳۸۵

خوب‌، بد، زشت!



پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران و به قدرت رسیدن گروهی که خود را «اصول‌گرایان» معرفی می‌کنند، مخالفان واقعی حکومت اسلامی، و نه مخالفان «ویترینی»،‌ با مشکل پیچیده‌ای در تحلیل حاکمیت رو در رو شده‌اند. از یک سو، ناظران شاهدند که، دولت ـ حداقل در ظاهر ـ در برابر جناح‌هائی قرار گرفته که به صورت سنتی حاکمیت اسلامی را پس از پایان جنگ ایران‌ـ‌عراق، تا همین انتخابات کذائی در دست داشته‌اند، و از سوی دیگر، این امر مسلم است که جناح‌های حاکم امروز، در ارتباطی اندام‌وار، با همان جناح‌های قدیمی قرار دارند. تعیین این امر که، این جناح‌بندی‌ها تا چه اندازه‌ بازتاب واقعیات سیاسی کشور است، و تا چه حد صرفاً نوعی «بازی سیاسی»، در شرایط فعلی آسان نیست.

در ظاهر، دولت آقای احمدی‌نژاد، خود را وابسته به جناح‌ «رهبری» و «تندروها» معرفی می‌کند،‌ ولی حضور اینان، در بافت حاکمیت، از روزهای نخست کاملاً علنی است، و از اینرو این «جناح‌بندی» فرضی، با در نظر گرفتن تاریخچة سیاسی این رژیم، عملاً یک «شعبده» است. ولی، این سئوال هنوز مطرح می‌شود که، بیرون راندن محمد خاتمی از دفاتر و محل اقامت‌اش، ایجاد موانعی بر سر راه بهره‌وری‌های مالی خانواده‌هائی چون هاشمی‌ها، موسوی‌ها، خوئینی‌ها و ...، بیرون راندن برخی «چهره‌های» سیاسی از کشور به انگلستان، استرالیا و آمریکا، منزوی کردن جناح‌هائی چون مجاهدین انقلاب اسلامی در صحنة قدرت و بسیاری «فعل‌و‌انفعلات» سیاسی دیگر که امروز شاهد آن هستیم، به چه صورت می‌باید تحلیل شود؟ این تحلیل در واقع شمشیری است دو لبه. چرا که اگر در اعلام شکاف سیاسی در حاکمیت ایران راه افراط در پیش گیریم، شاید به این اشتباه دچار شویم که این حاکمیت «واقعاً» دچار شکاف شده؛ و اگر بر آنچه که امروز ـ تحت عنوان مقابلة «اصول‌گرایان» و «میانه‌روها» ـ در شرف انجام است تماماً چشم بربندیم، این احتمال وجود دارد که از تحلیل واقعی مسائل جامعه به دور افتیم.

در چنین شرایطی است که نقش سازمان‌های سیاسی، و اهمیت شخصیت‌های کارکشتة جهان سیاست، در سرنوشت ملت‌ها می‌تواند کلیدی شود، ولی متاسفانه، سازمان‌ها و شخصیت‌هائی که امروز در بطن جریان مخالف کشور ایران قرار گرفته‌اند، به دلایلی یا قابلیت ارائة تحلیل درست از مسائل را ندارند، و یا هر کدام به دلیل وابستگی‌های ویژة خود، نمی‌توانند این تحلیل‌ها را علناً اعلام کنند. در نتیجه، مردم کشور در فضائی پر ابهام، با روزمرة سیاسی خود دست به گریبان شده‌اند. تظاهراتی که از طرف برخی محافل شناخته شده، هر از گاه در تهران و یا شهرستان‌ها، به بهانه‌های متفاوت صورت می‌گیرد، به هیچ عنوان از سوی صاحب‌نظران تحلیل نمی‌شود؛ موضع‌گیری‌های دولت در مورد مسائل جهانی از طرف همین صاحب‌نظران، صرفاً در حد «شایعه‌پراکنی»، و «غرغر خاله‌زنک‌ها» انعکاس می‌یابد؛ آرایش سیاسی نیروهای مخالف این حکومت، عملاً یا در خفا صورت می‌گیرد، و یا شاید موجودیت خارجی ندارد؛ و ...

در نبود بحثی روشنگرانه و اصولی، در مورد مسائل ایران، شاید ناگزیر باشیم که چند مطلب اساسی را، به عنوان پیش‌فرض‌های یک بحث کلی،‌ بدون هیچ شک و تردیدی عنوان کرده و ‌ آنان را به شاهراه‌هائی جهت اتخاذ سیاست مخالف تبدیل کنیم. نخست اینکه، این حکومت چه در قالب آقای هاشمی رفسنجانی، و چه در هیبت آقای احمدی‌نژاد، حکومتی است وابسته، فاسد و اصلاح نشدنی. و اینکه، سرنگونی این حکومت هر چه زودتر صورت پذیرد، این امکان وجود خواهد داشت که بتوان بر خسرانی که این حاکمان بر ملت ایران روا می‌دارند، هر چه سریع‌تر و هر چه اصولی‌تر نقطه پایان گذاشت. در درجة دوم، باید این اصل را قبول کرد که این حکومت از اسلام ـ دین اکثریت مردم ایران ـ دست‌مایه‌ای جهت دستیابی به قدرت ساخته، و اینکه نیروهای مخالف این حاکمیت با فرو افتادن در دام «ضدیت کوکورانه با اسلام»، و یا تلة «سیاست‌های اسلام‌پناهی»، قدرت مانورهای سیاسی و اجتماعی خود را به طور کلی از دست خواهند داد، و اشکالات و ضعف‌های شدیدی بر نیروهای مبارز هموار می‌کنند. نکتة سوم اینکه، نباید در این مبارزه چشم‌داشتی به کمک و همیاری کشورهای خارجی داشت، چرا که دولت‌های بیگانه، در حمایت و یا عدم‌حمایت از جنبش‌های مردمی در کشورهای مختلف صرفاً به منافع خود نظر دارند، و دولت‌هائی را مورد حمایت قرار خواهند داد که بتوانند منافع آنان را بهتر از دیگران تأمین کنند. از اینرو، آنان که چشم به کمک‌ بیگانه دوخته‌اند، در واقع، به دنبال تأئید خارجی بر برتری مواضع خود در برابر خارجیان و منافع‌شان در رابطه با ملت ایران هستند، و این موضع نمی‌تواند بازتابی از «منافع ملی» باشد.

مخالفان حکومت اسلامی، پس از 27 سال مبارزه ـ هر چند که اغلب، به تظاهر به مبارزه بسنده کرده‌اند ـ امروز فاقد یک راهبرد مشخص در برابر حاکمیت ایران‌اند، و حکومت اسلامی با رو کردن برگ‌های فرضی «موافق» و «مخالف»، به راحتی آنان را در صحنة سیاست داخلی به بازی گرفته. آنان که عالماً و عامداً در بازی حکومت اسلامی شرکت می‌کنند به خوبی می‌دانند که «بازنده» خواهند شد. چرا که، برای پیروزی، مخالفان باید حاکمیت را به بازی در میدان ملت وادار کنند، و نه آنچه امروز شاهد آن هستیم یعنی، به بازی گرفتن مخالفان و منافع ملی، به دست شخصیت‌ها و گروهک‌های حاکمیت اسلامی!

Posted by Picasa

۳/۳۰/۱۳۸۵

علی شریعتی


امروز،‌ 29 امین سالروز مرگ شریعتی است. این سالروز شاید بهترین بهانه برای سخن گفتن از «روشنفکری» در کشور ایران باشد. چرا که، طی سال‌های طولانی، شریعتی مظهر نوعی تفکر سیاسی و اجتماعی در ایران شده، ‌و آنقدر بر طبل نظریات وی کوبیده‌اند که شاید شناخت درست وی، امروز عملاً غیر ممکن باشد. ولی چه باک، همة نظریه‌پردازانی که عقایدشان در چارچوب استقرار حاکمیت‌ها روزی «کارساز» تلقی می‌شود، به همین سرنوشت دچار خواهند شد. امروز، در طیف دوستداران شریعتی، او مسلمان است، سوسیالیست هم می‌تواند باشد، و از دیدگاه سازمان‌هائی چون مجاهدین خلق، شریعتی در راه استقرار حکومت اسلامی، مسلماً «چریکی جان بر کف!» هم تلقی خواهد ‌شد. ولی، در طیف دشمنان‌اش، شریعتی آخوندی است بسیار خطرناک، بهائی‌ای وابسته به استعمار، و خصوصاً «کمونیستی» است شوم و نفرت انگیز. شاید هنوز، پس از گذشت دهه‌ها از مرگ وی، برای آنکه تفسیر و تحقیقی علمی و روشنگرانه در مورد عقاید و نظریات وی داشته باشیم، می‌باید منتظر پایان دورة حاکمیت افرادی باشیم، که در عمل، همه «میراث‌خواران» شریعتی شدند.

نظریه پردازی در جهان سیاست، خصوصاً در کشورهائی چون ایران که مردمانش به تک قطبی بودن طیف سیاسی برخی اوقات «افتخار» هم می‌کنند، ‌ کار بسیار خطرناکی است. یک نظریه‌پرداز، آن‌ هنگام که عقایدش منافع برخی محافل را تأمین می‌کند، سریعاً مورد حمایت قرار می‌گیرد؛ از ناکجاآبادهای سیاسی یک شبه پای بیرون می‌گذارد، بتی عیار، تمام و کمال می‌شود. و آنزمان که دیگر نیازی به وجود او نیست، و یا وجودش خود مسئله‌ساز شده، به صورت رسمی، یا مورد تحریف و بهره‌برداری‌های سوء قرار می‌گیرد، و یا همان محافل، با لجن‌پراکنی و افتضاح آفرینی سعی در نابودی داده‌های عقیدتی و سیاسی وی می‌کنند.

شریعتی در این راستا، با زندگی و آثار خود، «بحران تفکر سیاسی» در جهان سوم را به بهترین صورت ممکن نشان ‌داده؛ جهان سوم بر خلاف ادعاهای بسیار، خواهان شناخت نیست. نه شناخت‌ نظریه‌ها و نه شناخت نظریه‌پردازان، هیچکدام نمی‌تواند در افق جهان سوم جائی داشته باشد. جهان سومی، از آنرو جهان سومی نام گرفته، که هنوز بر تجربه‌های «حقیقت والا» پای می‌فشارد، تحقیق و شناخت را فقط زمانی می‌پسندد، که بتواند به «پرستش» نتایج آن بپردازد، و بتواند بت عیار «تفکر اولای» خود را با تکیه بر آن صیقل دهد. جهان سومی، در برخورد با مسائل معاصر، هر چند خود را اسیر «تحلیل‌های» ملت‌های پیشرفته‌تر می‌بیند، و هر چند تظاهر می‌کند که «پای جای پای» استعمارگران خود گذاشته و از عمل و دانش آنان بهره می‌گیرد، از این «تعقیب» عاجز می‌ماند، چرا که روانشناسی اجتماعی جهان سوم، نه نتیجة «تعمق» و «تفکر» می‌تواند باشد، و نه نتیجة «عمل و عکس‌العملی ذاتی و درونی»، روانشناسی انسان جهان سوم بازتاب «تجربة تاریخی» اوست؛ این تجربه را نمی‌توان از نو ساخت، نمی‌توان در چارچوب «منطق» ـ هر منطقی که باشد ـ آن را از نو پرداخت، و نمی‌توان از چنگال قدرتمند آن گریخت.

و شاید کمتر کسی از خود می‌پرسد، «پس تکلیف چیست؟» بلی، تکلیف ما و بازماندگانمان با تاریخ تحول فکری در کشور ایران چه باید باشد؟ کمتر کسی به دنبال تحقیقی در باب نظریه‌پردازان سیاسی کشورش بر می‌آید، چرا که جهان سومی، همانطور که نیچه در بارة خلقیات زنان می‌گوید، «یا می‌پرستد و یا نفرین می‌کند!»

نتیجه اینکه امروز، عملاًٌ در بحث سالروز مرگ علی شریعتی، کسی که به درست یا به غلط نقشی بسیار تعیین کننده در «نظریة سیاست حاکم بر ایران معاصر بر جای گذاشت»، جای کتاب و مقاله‌ای تحقیقی و تحلیلی در مورد نظریات و آراء او کاملاً خالی است؛ یا فحش نامه‌هائی در رذالت و بی‌خردی او در دست است، یا شهادت‌نامه‌هائی از خرد و بزرگواری‌اش، آثاری که هر دو دسته نهایت امر، بی‌ارزش و بی‌محتوایند. در نبود هر گونه برخورد فلسفی منسجم، «ناشناخته» را تحلیل کردن، و «ناشنیده» و «نادیده» را تکذیب و تأئید کردن، مسلماً کار خردمندانه‌ای نیست.

شریعتی در برهه‌ای بحرانی، آن هنگام که «نظریه‌پردازی» سیاسی فی‌نفسه «جرم» به شمار می‌رفت، در اوج حکومتی که یادگار کودتای ‌آمریکائی 28 مرداد بود، سخنی، نه چندان مستدل، از «سیاست» به میان آورد. سوء‌تفاهم نشود، «سیاست» نه در مفهومی که امروز در وبلاگ‌ها از آن می‌گوئیم، چرا که آنروزها «سیاست» متعلق به شخص «اعلیحضرت» بود، مردم در سیاست «دخالت» نمی‌کردند. مردم کوچه و بازار، در جهان سیاست آنروز می‌توانستند بکشند، یا کشته ‌شوند، ولی جائی برای «دخالت» نداشتند. سیاست آنروز متعلق به فدائیان و مجاهدین کفن پوش بود، ‌ چرا که راهبردهای ابرقدرت‌های شرق و غرب سیاست را از روزمرة ایرانی «حذف» کرده بود؛ تو گوئی بنا بر صلاحدید آنان، ایرانی اصولاً «احتیاج» به سیاست نداشت!

در نخستین روزهای غائلة 22 بهمن، کم نبودند «انقلابیونی» که روانشناسی اجتماعی ایران جدید را نمی‌پسندیدند، و سعی در بازگشت به دوران «پرافتخار» پهلوی داشتند، همان دوران «سیاست مال شما نیست!» و آیت‌الله خمینی کم نگذاشت از اینکه، «توی دهن» این و آن بزند و «قلم این و آن را بشکند». ولی همگی کور خواندند، چرا که به حکم همان تاریخی که استعمار را بر ما حاکم کرده، اگر 27 سال حکومت اسلامی بر ایران مستقر می‌کنند، بازتاب و انعکاس اجتماعی و سیاسی آن را نیز همزمان بر ما و بر خود تحمیل خواهند کرد. توده‌های مردم، آن هنگام که بر رذالت استعمار آگاهی یابند، کمتر فریب خواهند خورد، و در همین راستا، نه در چارچوب افکار و عقایدی «شکوهمند»، که صرفاً جهت حفظ موجودیت خود، همچون شیری که بیشه‌اش را مورد تهدید ببیند، سیاست را از آسمان به زمین خواهد آورد. و ایرانی چنین کرد: سیاست، امروز حداقل در ذهن او، به ایرانی «تعلق» پیدا کرده، هر چند که بهره برداری از این «گام تاریخی» در وانفسای کنونی کشور، کار ساده‌ای نیست.

آنان که شریعتی را می‌ستایند،‌ و آنان که شریعتی را می‌کوبند، و هر دو راه خطا می‌روند، بدانند که شریعتی هیچ نبود،‌ جز حلقه‌ای در زنجیرة تفکر سیاسی ایران، زنجیره‌ای که هنوز چند و چون و شناخت‌اش را ایرانی، خود از ایرانی دریغ کرده، چرا که جستجوی «حقیقت» هنوز بر روزمرة ما، به ناحق، حکومت می‌کند.

۳/۲۸/۱۳۸۵

آزادي


آیا امکان تحقق نوعی حکومت دمکراتیک، در مفهومی که آزادی‌های سیاسی و اجتماعی شهروندان در آن منظور شده باشد، در کشور ایران وجود دارد؟ این سئوالی است که کمتر گروه و تشکیلات سیاسی‌ای زحمت بحث و گفتگو در بارة آن را به خود هموار می‌کند؛ و با وجود آنکه صدها هزار وبلاگ، سایت‌های سیاسی، فرهنگی و تشکیلاتی، و صدها بلندگوی استعماری و غیره، کار شبانه روزی خود را «به ارزش گذاشتن آزادی‌های سیاسی» عنوان می‌کنند، هیچیک از اینان حاضر نیستند، آنچنان که شایسته است در بارة این موضوع به بحث و گفتگو بنشینند. البته، زیاد هم جای تعجب نیست، چرا که مردم ایران در «سنت سیاسی» خود، هر یک بر این باورند که در بطن برخوردهای‌شان با مسائل کشور، «حقیقتی» غیرقابل انتقاد،‌ ورای تمامی بحث‌ها، وجود دارد، و هر یک با در کف داشتن چنین «حقیقتی»، دیگران را، یعنی آنان که با ایشان هم عقیده نیستند، «خائن‌» می‌داند!

این سیاستی بود که پس انقلاب اکتبر، معمولاً از طریق «رسانه‌های» استعماری، در داخل و خارج از مرزهای ایران، مستقیماً و یا به طور غیرمستقیم، مورد حمایت قرار می‌گرفت. شاید احتیاج به تذکر نباشد، ولی اکثر کسانی که امروز برای «آزادی‌های سیاسی» سینه چاک می‌دهند، همان‌هائی هستند که، در آغاز بحران‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که منجر به غائلة 22 بهمن شد، اگر فردی بر علیة امام، رهبر، احزاب و تشکیلات‌شان حرفی می‌زد، به هیچ عنوان از خونش نمی‌گذشتند. این برخورد «غیرمنطقی» و «کودکانه»، که منحصر به جوامع عقب‌افتاده و استعمارزده است، در ذهن اینان، در مقام «دفاع از ارزش‌های انقلاب»، «برخورد قاطعانه با عوامل ساواک» و یا ـ در مورد طرفداران طیف چپ ـ «پیروی از منطق تاریخ» ـ جایگزینی سرمایه‌داری کمپرادور با نوع ملی آن ـ عنوان می‌شد. ولی، این منطق هر چه بود، فقط یک نتیجه به همراه آورد: استقرار حاکمیتی که‌ نه تنها با «تاریخ» و «منطق» اصولاً کاری ندارد، که حتی همان انقلابی که خود برایش پیراهن چاک می‌دهد، در مسیر امیال و خواسته‌هایش بیشتر یک «مانع» تحلیل می‌شود تا یک «اهرم کارآمد»! به عبارت دیگر، این انقلاب و مطالباتی که در میان برخی توده‌های مردم به همراه این انقلاب پای به صحنة اجتماعی کشور گذاشت، برای آنان که از مسیر به اصطلاح انقلابی به قدرت دست یافته بودند، بیشتر یک «گرفتاری» به شمار می‌آمد، تا چرخه‌ای الهام بخش!

در 22 بهمن، در بطن حاکمیت استعماری یادگار دوران میرپنج، حاکمان صوری‌ کشور جایشان را به افرادی دیگر سپردند، و این مهم فقط از راه سرکوب و ایجاد مانع در «آزادی بیان»، «آزادی مطبوعات» و «آزادی تشکیلات سیاسی» صورت گرفت. در این میان، مسئولیت گروه‌هائی که دیروز از «انقلاب و رهبری آن» قدردانی‌ها می‌کردند، و امروز خواستار «آزادی‌سیاسی» در کشور شده‌اند، مسلماً‌ از کسانی که از روز اول بر اساس حاکمیت الهی و «ترهات»‌ آیت‌الله خمینی، حکومتی‌اسلامی در ذهن خود متصور شده بودند، ‌ به مراتب سنگین‌تر است. چرا که، در برخورد منطقی، زمانی که خبط و اشتباه در کار می‌آید، همیشه مسئولیت «دانایان» از مسئولیت «نادان‌ها» بیشتر می‌شود. متاسفانه، این «دانایان» که معمولاً از تحصیلات عالیه نیز برخوردار بوده، و برای افعال و اعمال‌اشان، «رسالت‌هائی جهانشمول» نیز قائل‌اند، امروز نیز در همان مسیر گام بر می‌دارند؛ نه در راستای حمایت از یک «موج» سیاسی‌، همچون غائلة 22 بهمن، که در مقام حمایت بی‌قید و شرط از یک «آزادی‌» تعریف نشده و شعارگونه. و در شرایطی که هیچ تعریف کامل و جامعی از این «آزادی» از سوی هیچیک از دست اندرکاران تبلیغات سیاسی دولتی و غیردولتی صورت نمی‌گیرد، صرفاً می‌توان گفت که اگر دیروز ملت ایران را درگیر «انقلاب اسلامی» کردند،‌ امروز قصد آن دارند که ملت ایران را در کشتارگاهی به نام «آزادی» به نابودی کشند. چرا که از نظر سیاسی، زمانی که تعاریف ارائه نشود، «آزادی»، «حکومت اسلامی» و حتی «دیکتاتوری فاشیست‌ها»، همه و همه از ارزش واحدی برخوردار می‌شوند.

در همین راستا، شاهدیم که، دانشگاه‌ها که پس از غائلة 22 بهمن به مرکز توطئة حکومت اسلامی بر علیة جنبش‌های جوانان کشور تبدیل شده بودند، امروز، از نو به فعالیت‌های «آزادی‌گرایانه‌ای» دست می‌زنند که متاسفانه، با وجود تمامی «به به» و «چه چه‌های» استعماری و حمایت‌ها و پوشش‌های مختلفی که بی‌بی‌سی و دیگر منادیان «آزادی» در ایران به آن‌ها می‌دهند، همان توطئة استعمار‌اند و بس.
شاید وقت آن رسیده باشد که سیاسیون این مملکت، مسائل را نه در آئینة استمعار، و از طریق بلندگوهای خبرپراکنی‌های استمعاری، که در مسیر خواست‌های واقعی ملت ایران ببینند. حمایت‌های کورکورانه‌ای که برخی تشکیلات سیاسی از جریانات فوق‌العاده مشکوک داخلی صورت می‌دهند ـ ریاست جمهوری خاتمی، بحران‌های مطبوعاتی سخنگویان رژیم، درگیری‌ها در کوی‌دانشگاه، حقوق زنان در حکومتی که اصولاً پدیده‌ای به حقوق از نظر قانونی تعریف نشده، و ... ـ ممکن است در ایران در «ادبیات چپ‌گرایان، آزادیخواهان و ...»، نوعی برخورد سیاسی با «واقعیات» کشور عنوان شود، ولی همین تشکیلات نباید از یاد ببرند که حمایت‌های کورکورانه‌ای که طی تاریخ معاصر از جریانات «مشکوک» سیاسی به عمل آورده‌اند، ‌ زمینه‌ساز بحرانی شده که امروز، از حاکمیت منحوس آن بیش از 27 سال می‌گذرد. به عبارت دیگر، آنان که زین را قبل از خرید اسب ابتیاع می‌کنند، یادشان نرود که برای یافتن اسب مناسب «زین» سال‌ها باید آنرا خود و هواداران‌شان بر دوش کشند!
 Posted by Picasa

۳/۲۷/۱۳۸۵

جنگ‌هاي عقيدتي نوين



خبرگزاری‌ها امروز از آزمایشات موشکی جدید در خاک کشور کرة شمالی خبر می‌دهند. این اخبار درست زمانی منعکس می‌شود که،‌ در صحنة سیاست بین‌الملل، «بحران هسته‌ای» ایران و احتمال «حملة نظامی» آمریکا در حال دور شدن است، و شرکت دولت ایران در مذاکرات گروه شانگهای، در کنار چین و روسیه، این امکان را فراهم آورده که مسائل متعددی که کشور ایران در سطح بین‌المللی با آن‌ها روبروست، بتواند از طریق مذاکرات مورد حل و فصل قرار گیرد. حال این سئوال مطرح می‌شود که چرا و چگونه، زمانی که تشنج در مراودات بین‌المللی بر محور ایران رو به آرامش دارد، رئیس جمهور چچنی «مستقل» به قتل می‌رسد، و به دنبال آن کرة شمالی موشک‌هائی را مورد آزمایش قرار می‌دهد، که به راحتی می‌توانند کلاهک‌های هسته‌ای «فرضی»‌ را، که بر اساس تبلیغات خبرپراکنی‌های بین‌الملل در اختیار دولت کرة شمالی قرار دارند، تا سواحل ایالات متحد حمل کنند!

اگر دیپلماسی جنگ سرد، پدیده‌ای است که به تاریخ پیوسته، تردیدی در کار نیست که دیپلماسی دیگری جایگزین آن شده است. این «دیپلماسی نوین»، همانطور که شاهدیم، در رابطه میان قدرت‌های بزرگ، دیگر در مظروف «درگیری‌های عقیدتی» به ملت‌های جهان تحمیل نمی‌شود. به عبارت دیگر، قدرت‌های تعیین کننده در سطح جهان، که طی جنگ سرد، خود، ملت‌ خود و ملت‌ها و دولت‌های دیگر را در چارچوب این «درگیری‌های عقیدتی» قرار داده بودند، امروز بحران را به درون کشورهای کوچک‌تر انتقال داده، آن‌ها را در راستای «درگیری‌های عقیدتی»، «وجه‌المصالحة» منافع خود کرده‌اند. در این راستا،‌ «درگیری‌های عقیدتی»، نه در درون مرزهای‌ کشورهای تعیین کننده، که در بطن کشورهای وابسته جریان‌ یافته. بهترین نمونه‌ از این «درگیری‌های عقیدتی» را، که قدرت‌های تعیین کننده بر ملت‌های دیگری تحمیل کرده‌اند، می‌توان امروز در ایران، کرة شمالی‌ و عراق به روشنی مشاهده کرد.

در همین راستاست که به یک‌باره دولتی چون حکومت اسلامی ایران، که طی موجودیت‌اش از هر اقدامی جهت به ارزش گذاشتن «دیپلماسی»‌ غرب رویگردان نبوده، مرکز تبلیغات وسیع خبرگزاری‌های غربی بر محور سلاح‌های هسته‌ای می‌شود، سلاح‌هائی که حتی برخی محافل غربی معتقدند که ایران در حال حاضر آن‌ها را اختیار دارد! و از طرف دیگر، این تبلیغات درست زمانی اوج می‌گیرد، که فرضاً، حکومتی «اصول‌گرا» قدرت را در ایران به دست گرفته‌ است. بحث «اصول‌گرا»‌ بودن و یا «متجدد» بودن دولت ایران را به بعد موکول می‌کنیم، ولی، همزمانی این «اصول‌گرائی» فرضی با «بهره‌گیری‌ای» به همان اندازه فرضی از قدرت نظامی هسته‌ای، مسئله‌ای است که نیازمند تحلیل می‌شود. در واقع، اگر فعالیتی هسته‌ای در ایران وجود داشته، این فعالیت در دورة آقایان هاشمی و خاتمی نیز در جریان بوده و مشکل می‌توان دلیل موجهی بر هیاهوئی یافت که خبرپراکنی‌های غربی بر سر «بمب اتم ایرانی»، درست زمانی به راه می‌اندازند که نام آقای احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور اعلام شده است. این هیاهو در واقع، نشاندهندة این امر است که بحران، نه بر «رویگردانی ایران از تعهدات بین‌المللی خود»، که بر مسائلی دیگر تکیه دارد.

همین تجربه نیز در مورد آزمایش‌های فرضی موشکی در کرة شمالی تکرار می‌شود. و همانطور که عنوان شد، درست پس از آرامش نسبی در جبهة «بمب هسته‌ای ایران!»، شاهدیم که موشک‌های هسته‌ای کره، اینبار قادر به حمله به بنادر ایالات متحد می‌شوند! این سئوال پیش می‌آید که کشور کره، با خروارها مشکلات داخلی، و در شرایطی که از نظر اقتصادی نیز تحت محاصره قرار دارد، چه منافعی می‌تواند در این «آزمایشات نظامی» داشته باشد؟ مسلماً کره منفعتی در این آزمایشات ـ اگر که این آزمایشات واقعیت داشته باشند ـ ندارد، و این هیاهوی سیاسی در اطراف موشک‌های مفروض در واقع بازتاب پایان گرفتن «بحران هسته‌ای» ایران، و نتیجة سیاسی و علنی ملاقات گروه شانگهای در چند روز گذشته است.

امروز که «درگیری‌های عقیدتی» در بطن برخوردهای جهانی، در ظاهر از معادلات سیاسی کنار گذاشته شده‌اند، به صراحت می‌بینیم که بهره‌برداری از این «درگیری‌ها» در پایتخت‌های کشورهای بزرگ حتی تشدید شده. امروز سخن گفتن از ایران «اسلامی» به همان اندازه مضحک است که مطرح کردن کرة شمالی «کمونیست». ولی این «جنگ‌ عقیدتی» که بازندگان واقعی آن فقط توده‌های مردم در کشور‌های کوچک هستند، نه فقط بر این ملت‌ها که بر جهانیان تحمیل شده است، و در شرایطی که قدرت‌های بزرگ و تعیین کننده،‌ همگی در روابط بین‌الملل بر حاکمیت «بازار» ـ در مفهومی که مورد نظر آدام اسمیت بوده ـ تأکید دارند،‌ «اصول‌گرائی‌های» برخی وابستگان به این قدرت‌ها، که کاسه‌هائی داغ‌تر از آش‌اند، واقعاً مضحک شده است. با این وجود، این امید را باید در دل زنده نگاه داشت که رشد وسائل ارتباطات جمعی، در کنار هشیاری ملت‌ها این امکان را روزی فراهم خواهد آورد که «جنگ دروغین عقیدتی» جای خود را به «صلحی واقعی» دهد. ولی تا رسیدن به این سر منزل، یعنی آنجا که ملت‌های کوچک‌تر به بلوغی سیاسی دست یافته، بتوانند تأثیری شایسته بر روابط بین‌الملل داشته باشند، مسلماً، جهانیان باید‌ در سایة شوم بوم‌های مرگ‌آفرینی چون «بمب‌های هسته‌ای» حکومت اسلامی، و «موشک‌های قاره پیمای» کرة شمالی، زندگی کنند.
 Posted by Picasa

۳/۲۵/۱۳۸۵

جرج بوش سوم!؟


بورس اوراق بهادار در نیویورک و شاخص دیگر بازارها در پایتخت‌های اقتصادی کشورهای غربی، پس از سقوط و سکونی که چند هفته به طول انجامیده بود، دوباره رو به افزایش گذاشته‌ است. در واقع، در شرایط فعلی، بالا رفتن قیمت اوراق بهادار، می‌تواند فی‌نفسه یکی از بازتاب‌های اجماع بر «گزینة جنگ» به شمار آید. نمی‌توان این امر را از نظر دور داشته که جنگ برای اقتصاد غرب حکم یک ماشین پول‌سازی را دارد، و صلح بدترین رخدادی است که می‌تواند به وقوع بپیوندد. از میان رفتن زمینة جنگ در ایران، جنگی که شروع آنرا آمریکائی‌ها با علاقه و شوق فراوان دنبال می‌کردند، در چند هفتة گذشته باعث فروریختن بازارهای اوراق بهادار شده بود، و ناظران با در نظر گرفتن اوج‌گیری دوبارة قیمت اوراق بهادار به این صرافت افتاده‌اند، که گویا حضور غیرمنتظرة جرج بوش در خاک عراق، بیشتر به دلیل اجماعی در مورد مسئلة جنگ با ایران باشد! منظری که برخی سایت‌های اوپوزیسیون نیز سعی در ارائة و تشدید آن داشته‌اند.

ولی باید گوشزد کرد که،‌ در این نتیجه‌گیری‌ها نباید تعجیل از خود نشان داد،‌ چرا که بسیاری از «موضع‌گیری‌های» ظاهراً سیاسی در واقع، در گفتمان دیپلماتیک، معنا و مفهوم دیگری دارند، و از سفر آقای بوش به بغداد‌ می‌توان نتیجه گرفت که «رئیس جمهور آمریکا جهت آمادگی پشت جبهه به بغداد رفته!»، و هم اینکه «رئیس جمهور آمریکا از وحشت اینکه ارتش ایالات متحد مجبور به عقب نشینی از منطقه شود، به بغداد رفته تا به مخالفان خود در پایتخت‌های بزرگ جهان این اطمینان را بدهد که آمریکا از بغداد عقب نخواهد نشست». و این تحلیل آخر است که، به عقیدة من بیش از تحلیل قبلی می‌تواند واقعیات سیاست جهانی در مورد عراق را بازتاب دهد. در حالیکه، تحلیل‌ گروه‌های اوپوزیسیون ایرانی در خارج، که بیشتر در چارچوب هیاهوهای سیاسی صورت می‌گیرد و معمولاً توخالی است، اینبار نیز بیشتر در راه ایجاد جو «هیاهوسالاری» به مصرف ‌رسیده، تا ارائة یک تحلیل کاربردی و قابل تأمل.

در ظاهر امر، هیئت‌هائی از محافل تصمیم‌گیرندة ایالات متحد، در محل اقامتگاه تابستانی رئیس جمهور، در کمپ دیوید، که ما ایرانیان از آن خاطرة خوشی هم نداریم، طی هفتة گذشته گرد هم آمده بودند، و مسئلة عراق، و بحرانی را که آمریکا در آن فرو رفته مورد بحث و گفتگو قرار داده بودند. لازم به تذکر نیست، ولی این امر را نباید از نظر دور داشت که در طرح‌های بلندپروازانة آمریکا در منطقة خاورمیانه و خلیج فارس، وقفه‌هائی هولناک پیش آمده. از یک سو، جنگ عراق، موفقیتی را که کاخ سفید به آمریکائیان «قول» داده بود به دنبال نداشت، و از سوی دیگر، گمانه‌زنی‌ها در مورد عقب نشینی بی‌قید و شرط از خاک عراق، در حال اوج‌گیری است. واقعیت این است که آمریکا اگر با بهره‌گیری از این نیروی نظامی قابل ملاحظه پای به خاورمیانه گذاشته، برای «عقب‌نشینی» کردن نبوده است. ولی گزینه‌های آمریکا، در شرایطی که رئیس کاخ سفید عملاً در موضع تدافعی قرار گرفته، کاملاً محدود شده. انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در راه است، و هیئت حاکمة «مذهبی ـ‌ نظامی» که جرج بوش را به کاخ سفید رهنمون شده،‌ به دلایل بسیار، و نه صرفاً عدم پیشرفت پروندة عراق، مورد حملة دیگر محافل تصمیم‌گیرنده قرار گرفته است.

گردهم‌آئی تصمیم‌گیرندگان واقعی سیاست آمریکا در کمپ دیوید، سفر نابهنگام جرج بوش از کمپ دیوید به بغداد، و آغاز اوج‌گیری افزایش قیمت اوراق بهادار در نیویورک، همگی نشان از این واقعیت دارد که در مورد حمایت از سیاست جرج بوش در عراق ـ پای فشردن، جنگیدن و ... ـ «اجماعی نوین» در بطن محافل تعیین کنندة آمریکائی پیش آمده است، و این محافل به احتمال زیاد «قبول» کرده‌اند، که در شرایط فعلی، از گروه‌های ضد جنگ حمایت به عمل نیاورده، دست کاخ سفید را از نظر سیاسی باز گذارند. این «اتخاذ سیاست» از نظر مالی، به معنای تداوم استقراض دولت و تزریق سرمایه در صنایع نظامی است، و از نظر سیاسی، به این معناست که اگر انتخاباتی صورت پذیرد، تمامی جناح‌های حاضر در حزب جمهوریخواه، در مورد نامزدی «جرج بوش دیگری» به توافق خواهند رسید.

از طرف دیگر، پایتخت‌های مهم منطقه نیز، از مدت‌ها پیش در مورد انتخابات آمریکا به توافقی ضمنی دست یافته‌اند، و سفر هنری کیسینجر به مسکو، و دیدار با پوتین نشان می‌داد که گروهی قصد ایجاد نوعی اجماع در مورد نامزدهای مورد تأئید مسکو و واشنگتن در انتخابات آمریکا دارند! و از آنجا که هنری کیسینجر یکی از حامیان بی‌قید و شرط جمهوریخواهان سنتی است، و پوتین یکی از طرفداران جرج بوش، این دیدار نشانگر نزدیک‌تر شدن جمهوریخواهان سنتی و جناح «مذهبی ـ ‌نظامی» واشنگتن بود. چرا که،‌ برای روسیه، در شرایط فعلی، شاید بدترین گزینه، به قدرت رسیدن حزب‌دمکرات باشد.

این «اجماع» در کوتاه مدت به بازارهای بورس و اوراق بهادار میدان می‌دهد، و این اطمینان را ایجاد می‌کند که حمایت از صنایع مشخصی، با استفاده از استقراض دولتی همچنان ادامه خواهد داشت. ولی نکتة مهمی را در این میان نباید از نظر دور داشت، و آن اینکه، دولت «جرج بوش دیگر»، نه تنها موضع آمریکا را در افکار عمومی جهانیان بیش از پیش تضعیف خواهد کرد، که می‌تواند در واقع نقطة پایانی بر حضور فعال آمریکا در صحنة بین‌الملل باشد. اگر به این صورت‌بندی، نزدیک‌تر شدن هر چه بیشتر دولت ایران را به چین و روسیه اضافه کنیم، شاید دلیل حمایت پوتین از جرج بوش را بهتر دریابیم. شاعر می‌گوید: «دشمن دانا بلندت می‌کند، بر زمینت می‌زند نادان دوست.» صنایع آمریکا اگر قصد بازگشت به مواضع پیشروی خود در دهة 1990 را دارند،‌ بهتر است دست از «نادان دوست‌ها» برداشته، توسعة صنعتی را با رشد کیفیت زیست مردم در جهان هماهنگ کنند، و گرنه همین «نادان دوست‌ها» بر آنان همان تحمیل خواهند کرد که «نادان‌دوست‌هائی»، هر چند متفاوت، در اوائل دهة هشتاد، بر کرملین نشینان تحمیل کردند.





۳/۲۳/۱۳۸۵

دانشگاه سنگر آزادی؟!




23 خرداد ماه سال 1359، آیت‌الله خمینی فرمانی تحت عنوان «انقلاب فرهنگی» صادر کرد. این روحانی که از ناکجاآباد «نظری و سیاسی»، یک‌شبه از جانب بنگاه‌های خبرپراکنی‌ غرب و جهت مقابله با به قدرت رسیدن چپ‌گرایان در ایران، که نهایت امر وزنة قدرت را به سود شرق منحرف می‌کردند، نه تنها به عنوان «رهبر انقلاب!» به خورد مردم کشور داده شد، که در ادامة سیاست‌های «غرب‌گرای» نظامیان ناتو، حتی قصد منکوب کردن دانشگاه را نیز «رسماً»، با اعلام این «انقلاب فرهنگی» اعلام داشت. لازم به تذکر نیست که این به اصطلاح «انقلاب فرهنگی»، صرفاً پوششی جهت سرکوب دانشگاه و خواست‌های سیاسی و اجتماعی‌ای بود که می‌توانست در دانشگاه سنگری مناسب بیابد. افرادی که به عنوان «پیروان» خمینی، خواسته یا ناخواسته، در این ماجراجوئی سیاسی همدست و شریک استعمار شده بودند، و در رأس آنان ابوالحسن بنی‌صدر، از این «انقلاب فرهنگی» استقبال بسیار کردند. چرا که، در چارچوب تفکر سیاسی‌ای که در ایران «باب روز» بود، دانشگاه پیوسته نقشی «ضدحاکمیت» به خود گرفته بود، و این مسئله می‌توانست در شرایطی که حاکمیت نوین استعماری هنوز جای پای خود را محکم نکرده بود، برای سردمداران آن بحران آفرین شود.

در واقع، این سخن که دانشگاه در ایران، در چارچوب تفکر سیاسی چپ‌گراست، از نظر تاریخی به هیچ عنوان صحت ندارد. دانشگاه در ایران هیچگاه «چپ» نبود، و تحولات دانشگاهی ایران را می‌توان بیشتر بازتاب نوعی نگرش ابتدائی «آنارشیستی» تفسیر کرد، آنارشیسمی که صرفاً با به زیر سئوال بردن حاکمیت‌ها، نقش پیشرو دانشگاه را در تزریق مواضع «روشنفکرانه» به فضای سیاست کشور بر عهده گرفته بود. ولی نباید از نظر دور داشت که «چپ‌گرا» جلوه دادن «دانشگاه»، از سوی سیاست‌های حاکم بر منطقه، منافعی در بر داشت. از یک طرف سرکوب «خواست‌های دانشگاه» را در ترادف با سرکوب «مارکسیسم لنینیسم روسی» و فرامرزی‌ قرار می‌داد، و از سابقه‌های سیاسی در این زمینه در افکار عمومی ایرانیان استفاده می‌کرد، و از طرف دیگر با تکیه بر «چپ‌» بودن دانشگاه، در عمل، جنبش‌های دانشجوئی کشور را به جانب «محافل چپ‌نمائی» می‌راند که تحت نظارت کامل سیاست‌های استعماری اداره می‌شدند، و اوج‌گیری خواست‌های آنان کاملاً تحت کنترل باقی می‌ماند.

با این وجود‌، در آغاز غائلة 22 بهمن، در کشوری که میرپنج‌ها و حاج‌روح‌الله‌ها، «بنیانگذاران» رژیم به شمار می‌آیند، حتی وجود چنین دانشگاهی، به عنوان عاملی که در بطن تحرکات سیاسی عناصر «نوین‌کننده» و «نو‌گرا» را به درون جامعه تزریق می‌کند،‌ بسیار «ناخوش‌آیند» می‌شد. در دورة میرپنج، این مشکل وجود خارجی نداشت، چرا که دانشگاه عاملی فاقد «شخصیت‌اجتماعی» بود، و بیشتر به یکی از سربازخانه‌های «اعلیحضرت» می‌مانست، تا مرکزی جهت تحقیقات عالی. ولی در دورة خمینی چنین مشکلی می‌توانست سرنوشت کشور و رژیم استعماری را رقم زند. و دقیقاً به همین خاطر بود که جهت سرکوب دانشگاه، فرمانی به نام «انقلاب فرهنگی» صادر شد. فرمانی که تا به امروز، تبعات سرکوبگرانه‌اش را در چارچوب زندگی سیاسی و اجتماعی دانشگاهیان و دانشگاه شاهدیم.


با صادر کردن این «فرمان!»، دانشگاه که در بطن یک حرکت «آزایخواهانة»‌ مطلق خود، روی به نوعی آنارشیسم داشت، به یکباره با واقعیات سیاسی کشور رو در رو شده، و سرکوب فراگیر حاکمیتی استعماری شامل حالش شد.‌ در واقع، سرکوب دانشگاه به صورتی که شاهد آن بودیم، یعنی در اسرع وقت و با استفاده از کمترین هزینة سیاسی، خود نشان از نبود برخوردی سیاسی در بطن سنگر دانشگاه بود. چرا که موضع‌گیری‌های تماماً «روشنفکرانة» دانشگاه، در برابر تحولات و بحران‌ها، جنبش دانشجوئی کشور را شدیداً ضربه پذیر کرده بود. اگر در دورة پهلوی دوم، دانشگاه در افت و خیزهائی روشنفکرانه توانست به موجودیت «جنبش» دانشجوئی امتدادی «اجتماعی» اهدا کند، در دورة روح‌الله‌خمینی، که حاکمیت خود را ضربه پذیر می‌دید و با تمام قوا سعی در برقراری روابط استعماری‌ای داشت که از جانب سرمایه‌داری بین‌الملل دیکته می‌شد؛ روابطی که می‌بایست در بطن کشور، کنترلی همه جانبة بر «خیزش عمومی و فراگیر» به همراه آورد، نقش دانشگاه که خود را به مرکز فرماندهی گروه‌های فشار محافل مختلف سرمایه‌داری غربی در کشور تبدیل کرده بود، دیگر از نظر محافل حاکم سرمایه‌داری قابل تحمل نمی‌نمود.

سرمایه‌داری غرب، در چنین شرایطی، فرمان «انقلاب فرهنگی» را به دست روح‌الله خمینی بر کشور حاکم کرد،‌ و به ماه عسل چندین ساله‌اش با محیط‌های دانشگاهی ایران نقطة پایان گذاشت. امروز، شاید آنچه عنوان شد، از نظر بسیاری افراد گزافه گوئی به شمار آید. ولی، نبود هر گونه تشکل دانشگاهی در کشور،‌ در شرایط فعلی، خود بهترین دلیل بر وابستگی سیاسی «جنبش‌های دانشجوئی» به سرمایه‌داری‌های غرب است. دولت میرحسین موسوی، شاید در تاریخ ایران، اولین تشکیلات دولتی‌ای باشد، که نه تنها از ریشه وابسته به غرب بود، و از اسرائیل رسماً اسلحه دریافت می‌کرد، که حضور جوانان در سطح جامعه را نیز منوط به پیروی از «منویات» انقلاب اسلامی کرده بود، و تحت عنوان عدم صلاحیت اخلاقی، سیاسی و یا مذهبی،‌ از تحصیلات عالیة برخی جوانان «جلوگیری» به عمل می‌آورد.

بی‌دلیل نیست که امروز، در شرایطی که دولت وابستة ایران با تضرع در پیشگاه اربابان، به گدائی چند صباح حفظ حاکمیت افتاده، دانشگاه را دوباره «فعال» می‌یابیم. ولی این ظاهر «فعال»، در واقع نشاندهندة این واقعیت است که دوباره، جهت سرکوب نوین کشور، طرح‌های فراگیری در دستور کار محافل سرمایه‌داری بین‌الملل قرار گرفته‌اند. نیروهای مستقل سیاسی کشور، ‌ اینبار با برخوردی مناسب می‌توانند،‌ نه تنها کشور را از فضای «برزخ» خارج کرده، نشاط سیاسی را به جامعه بازگردانند، که وابستگی‌های بنیادین محیط‌های دانشگاهی ایران به سرمایه‌داری غربی را نیز ریشه کن کرده، شرایطی ایجاد کنند که دانشگاه و جامعه با هم و در کنار هم پای در فضای «آزادی سیاسی»‌ بگذارند.


۳/۲۲/۱۳۸۵

جنگ‌های مخفیانه!



ماه‌هاست که کشور افغانستان به دست نیروهای «بین‌المللی» فتح شده است. دولت آقای کرزای، بنا به ادعای همین نیروها، نمایندة ملت افغانستان است، و در انتخاباتی «آزاد» به قدرت دست یافته. ولی هنوز نه نیروهای خارجی برنامه‌ای برای خروج از افغانستان ارائه می‌دهند، و نه دولت «منتخب» در ارائه این برنامه از خود شتابی نشان می‌دهد. دلیل کاملاً واضح است: در چارچوب سیاست‌های منطقه‌ای، که امروز قسمت عظیمی از آسیای مرکزی و خاورمیانه را تحت پوشش خود قرار داده، افغانستان نه می‌تواند به سیاست‌های سنتی قبیله‌ای خود بازگردد، و نه به دلیل نبود امکانات، قادر است از گزینة سنتی چشم پوشیده و نظمی نوین جهت تعیین سرنوشت کشور ارائه کند. افغانستان، از یک سو، پای در قرون وسطی و حکومت‌های قبیله‌ای می‌فشارد، و از سوی دیگر، به دلیل اهمیت راهبردی‌ای که سقوط شوروی برای این سرزمین به همراه آورده، می‌باید با طرح‌های نوین سیاسی و اقتصادی رو در رو شود. از این مجموعة سراپا ضد و نقیض همان به بار خواهد آمد که تاکنون به بار آمده: عدم امنیت عمومی، حضور نظامیان خارجی، قاچاق مواد مخدر که معمولاً به دست همین نیروها و با هماهنگی سرفرماندهی‌شان به اجرا گذاشته می‌شود و نوعی حکومت ملوک‌الطوایفی که بر مناطق مختلف کشور حاکم خواهد بود.

ولی، همانطور که صاحب‌نظران از دیر باز انتظار داشتند، معضل افغانستان رو به بهبود نخواهد گذاشت. در واقع، این مشکلات، به دلیل اتخاذ سیاست‌های ضد و نقیض از جانب نیروهای اجنبی، هر روز ابعاد وسیع‌تری می‌یابد. امروز، در کمال تعجب شاهدیم که در کشور افغانستان، «جنگی مخفیانه» در جریان است؛ جنگی که طرف‌های درگیر در آن فاقد ملیت، پرچم و اردوگاه مشخصی هستند. شاید کسانی به این تصور بیافتند که این اولین بار است که جهان با چنین پدیده‌ای، یعنی «جنگ مخفیانه» روبرو می‌شود، ولی باید به خاطر داشت که، به طور مثال، از سال‌ها پیش در کشور الجزایر، تحت سرپرستی ایالات متحد، جنبشی به نام «نیروهای اسلامگرا» ـ طرفداران خط فکری فردی به نام عباسی مدنی ـ در تضاد با منافع راهبردی فرانسه در این منطقه، در حال جنگ بوده‌اند. جنگی که صد البته هیچگاه به مناطق نفت‌خیز الجزایر که تحت بهره‌برداری‌ شرکت‌های بین‌المللی است، «وارد» نشد! ‌ و قربانیان اصلی آن نیز، چون قربانیان اصلی همة جنگ‌ها، غیرنظامیان،‌ کودکان و روستائیان بودند.

امروز، هر چند «جنگ مخفیانة» نیروهای متخاصم سرمایه‌داری در الجزایر، حداقل در ظاهر امر، رو به نوعی سکون و آرامش دارد، تا آنجا که به تاریخچة مبارزات مردم، گروه‌های سیاسی و تقابل‌ بنیادهای مالی و اقتصادی در سرزمین الجزایر مربوط می‌شود، چهرة اردوگاه‌ها و نیروهائی که عملاً این جنگ را سال‌های دراز بر ضد منافع ملت الجزایر راهبری‌ کردند، و از منافع اقتصادی آن بهره‌مند می‌شدند، هنوز در پردة ابهام است. به عبارت دیگر، ملت الجزایر از حق حیاتی خود، برای شناخت عواملی که سال‌های متمادی جنگ و درگیری مسلحانه‌ای را که معمولاً با تلفات و کشتارهای وحشیانة افراد غیرنظامی همراه بود، برخوردار نیستند! چرا که، پرده برداشتن از چهرة این جنایتکاران، در توازی با پرده برداشتن از هویت حامیان واقعی این جنایات قرار خواهد گرفت: آمریکا و فرانسه!

امروز در افغانستان پدیده‌ای تقریباً هم سنگ با جنایات الجزایر، در حال شکل‌گیری است. بلندگوهای تبلیغاتی سرمایه‌داری جهانی، از پدیده‌ای به نام «طالبان»‌ و نیروهای طرفدار آنان در افغانستان سخن‌ها و قصه‌ها تحویل مردم می‌دهند، نیروهائی که گویا در مرزهای افغانستان و پاکستان «پناه‌» گرفته‌اند، و به صورت سازمان یافته بر علیه نیروهای «بین‌المللی» دست به عملیات نظامی می‌زنند. این مسئله از چند نقطه نظر غیر قابل قبول است. نخست اینکه، ‌این نیروها، که با تکیه بر اسناد و مدارک منتشر شده، بازماندگان القاعده و مجاهدین اسلامی افغانستان هستند،‌ از دیرباز همگی تحت سرپرستی ارتش پاکستان و ژنرال‌های این کشور قرار داشته‌اند، و نمی‌توان قبول کرد که یکباره تغییر موضع داده و بر علیه دولت پاکستان و «نیروهای بین‌المللی» که شخص مشارف را امروز در اسلام‌آباد به قدرت رسانده‌اند، دست به عملیات نظامی بزنند! از طرف دیگر، هر فرد عاقلی قبول می‌کند که پیش بردن عملیات نظامی، در چنین ابعادی، در قرن 21 میلادی، مستلزم برخورداری از منابع مالی، لوژیستیک، و تسلیحاتی است. و در شرایطی که بلندگوی شبکه‌های سخن‌پراکنی‌، بر اجماع جهانی در مبارزه با تروریسم تکیة فراوان دارند، این نیروها، که آنان را «طالبان» می‌نامند، این حمایت‌های حیاتی را از چه کانال‌هائی دریافت می‌کنند؟

واقعیت امر این است که، «مزیت» اساسی «جنگ مخفیانه» دقیقاً در پیش بردن همین «ابهام» است. به عبارت دیگر، محافل مختلف مالی و اقتصادی جهان، هنگام درگیری، بر محور منافع گروهی خود در تقابل با «رقبا»، همیشه می‌توانند با بهره‌گیری از موجودیتی که خود در روزی‌نامه‌های‌شان «طالبان» لقب داده‌اند، برای مبارزه با نفوذ «رقیب» استفاده کنند. این تجارت سودآور بر اساس فروش اسلحه، قاچاق مواد مخدر، قاچاق انسان، فشارهای سیاسی و نظامی بر دولت‌های منطقه، بهره‌برداری از عدم امنیت نظامی و اجتماعی در منطقه‌ای وسیع، و ... می‌تواند نهایت امر به منافعی مالی در ابعادی حیرت‌آور برسد. و به دلیل پوشیده ماندن هویت اصلی جنگ‌افروزان و جنایتکاران، در تاریخ افغانستان و کشورهای همسایه نیز، پدیده‌ای به نام «نتایج حضور و دخالت سیاست‌های خارجی» هرگز گنجانده نخواهد شد.

نباید فراموش کرد که، اینبار استعمار با صورتک «مصلحت‌گرائی» پای به میدان سرکوب ملت‌ها گذاشته. شاهدیم که مسئلة «حقوق بشر» در ایران، تا چه اندازه‌ در بلندگوهای تبلیغاتی مورد توجه سیاست‌گذاران غربی قرار می‌گیرد، و در افغانستان، برای مبارزه با گروهک‌های «اسلامگرا، فاسد و جنایتکار» تا چه اندازه‌ای تبلیغات به راه می‌افتد. و این در حالی است که همه می‌دانند، هم حکومت اسلامی ایران نتیجة اجماع سیاستگذاران غرب است و هم طالبان. و اینکه، امروز حفظ موجودیت اینان، عملاً در راستای اهداف مالی و استعماری غرب و برخی دول بزرگ منطقه،‌ در دستور کار سیاست‌گذاران بین‌المللی قرار گرفته.

ولی یک مطلب باقی می‌ماند، و آن اینکه، ملت‌های منطقه این حق را برای خود محفوظ دارند، که تاریخچة حوادث منطقه را آنچنان که قدرت‌های بزرگ بر آنان تحمیل کرده‌اند، به رشتة تحریر در آورند، چرا که اگر امروز از آن ماست، تاریخچة این منطقه، مسلماً از آن آیندگان خواهد بود.

۳/۲۱/۱۳۸۵

ملتي که آدم را سوسک مي‌کند



بالاخره امروز بعد از ظهر، چشم‌مان به رویت شاهکارهای تیم ملی فوتبال «بازارتهران» روشن شد. جای تعجبی نداشت؛ آقای علی دائی با قد 190 سانتی‌متری، و 37 سال سن «کاپیتان» بودند، و یک بشکة بی‌خاصیت که هیکل‌ خود را هم نمی‌توانست به دنبال بکشد، و روی همة توپ‌ها چند ثانیه‌ای دیر می‌رسید، دروازه بان! آن از «نوک حمله»، و این هم از دفاع! اگر سرمربی کروات تیم ملی، عمداً می‌خواست بازی را از پیش به حریف واگذار کند، بهترین انتخاب‌های ممکن را صورت داده بود. با شکست 3 بر 1 در مقابل تیم ملی مکزیک که هیچ کیفیتی از خود نشان نداد، و در نیمة دوم ستارة خط حمله‌اش را هم به دلیل آسیب‌دیدگی از میدان بیرون برده بودند، فدراسیون فوتبال ایران به خوبی نشان داد، که فوتبال به درستی نمایانگر شاهرگ‌های سیاست و بحران‌های اجتماعی و فرهنگی یک کشور می‌تواند باشد.

اینکه، کشور ایران در تمامی زمینه‌های ورزشی، آنزمان که برخوردی گروهی و اجتماعی با مسئلة ورزش در میان می‌آید، یک کیسه شن بی‌خاصیت و بی‌مقدار است، نباید کسی را شگفت‌زده کند. آنان که نام کشور ایران را در مسابقات جهانی پرآوازه کرده‌اند، سوخته‌سرائی‌ها، تختی‌ها، رضازاده‌ها، و ... همه با تکیه بر وقت، هزینه و سرمایة شخصی خود اینکار را کرده‌اند. بنیاد ورزش در ایران، در دست دولتی، از قماش آنچه امروز در قدرت است، نتیجه‌ای جز آنچه در جام‌جهانی آلمان شاهدش بودیم به بار نخواهد آورد. بی‌مسئولیتی، ولنگاری و عدم آگاهی در میان بازیکنان این تیم، از این امر که نمایندگان یک ملت‌ در صحنة جهانی‌اند، و نه نان‌خورهای یک فدراسیون فاسد و دست‌نشانده، در این مسابقه بیش از پیش چشم‌گیر بود.

در فوتبال، زمانی که بازیکنان از مرز 27 سال می‌گذرند، در شرایط کلی با بازیکنان جوان جایگزین می‌شوند، این قاعده در تمامی کشورهائی که از فوتبال به معنای واقعی کلمه برخوردارند، در مورد اکثر بازیکنان ـ جز چند مورد کلیدی ـ حکمی کلی به حساب می‌آید. ولی در کشور ایران، با متوسط سنی زیر 18 سال، یک مرد 37 ساله را، که تنها هنرش در فوتبال چندین سال نشستن بر نیمکت ذخیره‌های تیم‌های فوتبال اروپائی بوده، فردی که هیچ بازی سرنوشت‌سازی از او ندیده‌ایم، و اصولاً فاقد استعداد و دید کافی در این ورزش است، به حکم آنکه یکی از وارد کنندگان عمدة کالاهای ورزشی از کشور آلمان شده، در مقام کاپیتان تیم ملی‌ فوتبال، به عنوان «نوک‌حمله!» به سرمربی «تحمیل» می‌شود. این آش آنقدر شور بود که حتی مفسرین خارجی هم با خنده و شوخی داستانش را در بوق و کرنا گذاشته‌اند!

این حاکمیت، که ملت ایران را در «آف‌ساید» گذاشته به این هم اکتفا نمی‌کند. امروز، نه تنها با چنین شرایطی تیم فوتبالی به نام ملت ایران به نورنبرگ می‌فرستند، که در توافق کامل با فدراسیون جهانی فوتبال و شخص «بکن‌باوئر»، درهای استادیوم‌ها را نیز بر ایرانیان مقیم خارج از کشور می‌بندند. دولت «منتخب» آقای احمدی نژاد از ترس بروز اعتراضات سیاسی طی بازی فوتبال، با تکیه بر ارز حاصل از صادرات نفت ایران، فیفا را «خریداری» می‌فرمایند، و با پرداخت دلارهای کلان از ورود ایرانیان به ورزشگاه جلوگیری می‌کنند. در راستای این سیاست، فیفا فقط به گروه‌هائی که از ایران، و برخی ایالات آمریکا، زیر نظر مستقیم «دولت» سازماندهی شده‌اند، بلیط‌های پیش فروش شده را تحویل می‌دهد، بقیة مردم، با بلیط‌های «پیش‌خریده شده» دم در می‌مانند! آنان که می‌گویند فوتبال یک ورزش است، بدانند که فوتبال تنها چیزی که نیست، ورزش ‌است.

سر مربی کروات تیم ایران، که قبل از شروع بازی استعفای خود را هم تحویل «مقامات» ورزشی حکومت اسلامی داده، پس از نیمة اول، به رخت‌کن می‌رود، و بدون هیچ پروژة جدیدی، می‌خواهد عیناً استراتژی خود را در نیمة دوم نیز تکرار ‌کند، به این معنا که از پیش به بازی مساوی تن ‌می‌دهد! کاری که مربی مکزیک حاضر به انجام آن نیست، ‌ و با تغییر استراتژی‌ و عوض کردن چند بازیکن، صحنه را به دست می‌گیرد، و یکبار دیگر ثابت می‌کند که در بازی، چون جنگ، نمی‌توانید بنشیند و تماشاگر باشید، اگر نبرید،‌ خواهید باخت!

اینجاست که فوتبال به عنوان آینة تمام نمای روانشناسی اجتماعی، و ساختارهای سیاسی و اقتصادی جلوه می‌کند. گزینش تیم به صورتی که در بالا آمد، و برخوردی بی‌مسئولیت با مسئلة «برد»‌ یا «باخت»، به شیوه‌ای که دیدیم، نشانی از یک ساختار مسئول سیاسی و اقتصادی به دست نمی‌دهد. در واقع، فوتبال نیز مانند «جنگ» است. ملت‌ها چه جنگ‌ها را ببرند و چه ببازند، جنگ، بالفعل پول به جیب افرادی سرازیر خواهد کرد. سرمربی کروات اگر کنار برود، مشکل فوتبال ایران حل نخواهد شد، چرا که مشکل فوتبال ریشه در مشکلات دیگری دارد که هیچ ارتباطی با فوتبال و ورزش ندارند، ولی ورزش کشور را، هم در ابعاد جهانی و هم در ابعاد داخلی به گروگان گرفته‌اند. این سئوال را باید مطرح کرد که چرا ایرانی به بازی مساوی تن درمی‌دهد، ولی یک تیم آمریکای لاتین، ‌ با فناوری بسیار پائین، از تساوی سر باز می‌زند؟

کسانی که میلیاردها دلار ثروت‌های ملی را تحت عناوین مختلف در راه «ورزش» کشور، و در واقع برای پر کردن جیب‌های‌شان، هزینه می‌کنند، خوب می‌دانند که عکس‌العمل خلق‌الله در برابر این مسایل چیست؛ عشاق سینه چاک فوتبال فکر می‌کنند، که فلانی مقصر بود، و اگر فلان بازیکن اشتباه نکرده بود، نتیجه تفاوت می‌کرد. در صورتی که مقصر اصلی، مردمی هستند، که با فرار از برخوردی مسئولانه با مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، راه بر حاکمیت‌هائی می‌گشایند که کار را در زندان‌ها و بازداشتگاه‌هایش به آنجا می‌رساند که دیدیم، و در زمین‌های ورزشی نیز به اینجا، که امروز شاهدش بودیم.
 Posted by Picasa