از آغاز جنگ
استعماری در ایران بیش از دو هفته میگذرد و برخلاف خوشخیالیهای اولیۀ واشنگتن و
تلآویو، به هیچ عنوان چشمانداز مشخصی
برای پایان آن نمیتوان دید. در تبلیغات
رسانهای، ارتشهای ایالاتمتحد و
اسرائیل به نابودی اهداف نظامی و امنیتی
حکومت ملایان مشغولاند، هر چند شواهد به
صراحت نشان میدهد که بمبارانهای کور، بیش از شاهرگهای رژیم، کودکان،
خانوادهها و مناطق غیرنظامی را تخریب کرده و به خاکوخون کشیده. از سوی
دیگر، در برابر جنایات جنگی و تخریب
شاهرگها و زیرساختهای کشورمان که متعلق به تمامی ایرانیان است، شاهد سکوت سنگین در پایتختهای قدرتهای بزرگ
منطقهای نیز هستیم.
موضعگیری
اینان در عمل به هیچ عنوان علنی نشده.
سخنگویانشان صرفاً به محکوم کردن جنگ، تشویق
طرفین درگیر به مذاکرات، و حمایتهای «افلاطونی» از صلح و آرامش و روابط
حسنه بسنده کردهاند. از این گذشته در
داخل کشور، و در قلب حاکمیت ملایان، شرایط ایجاد شده به دلیل حملات نظامی، نبرد پنهان راستگرایان متمایل به واشنگتن با چپگرایانی
که به قول خودشان چرخش به شرق را پیشنهاد میکنند، پای به
مراحل حساس گذارده. و در این میانه ملت
ایران، زنان، کودکان و خانوادههایاند که
میباید تاوان سنگین تمامی این ایدههای پوچ و واقعیات تکاندهنده را بر دوش
کشند. در مطلب امروز سعی خواهیم داشت تا
از ایدههای پنهان در قفای این جنگ استعماری،
ابزارهای سیاسی و نظامیای که هر جبهه قصد بهرهبرداری از آنان را دارد، و خصوصاً چشمانداز آیندۀ ایران سخن به میان آوریم. پس در گام نخست بپردازیم به ایدهها و توهمات.
ایدۀ اصلی و
اساسی برای باند دونالد ترامپ در این جنگ کاملاً روشن است؛ کسب یک پیروزی سریع، سرازیر کردن صدها میلیارد دلار بودجۀ دولت به
حلقوم صاحبان صنایع نظامی، کسب حمایت
اینان و در نتیجه حفظ اکثریت پارلمانی در انتخابات میاندورهای، و نهایت امر جلب حمایت اساسی و پایهای محافل
یهودی ساکن آمریکا! البته کنترل کامل واشنگتن بر منابع نفتی
خاورمیانه و به دور نگاه داشتن روسیه، هند
و چین از این منابع قالبی است که تمامی اهداف مطرح شده در بالا را در آن جای دادهاند.
ولی
میباید اذعان داشت که شرایط منطقه به صراحت نشان میدهد، ایدههای اصلی ترامپ آنقدرها با واقعیات
ارتباطی ندارد. نخست فراموش نکنیم که
همین دونالد ترامپ دستدردست همین نتانیاهو،
طی ماههای متمادی جنگ در نوار غزه و جنوب لبنان نتوانستهاند گروههای
مسلح حماس و حزبالله را خلعسلاح کرده،
یا از میان بردارند. پس این سئوال
منطقی مطرح میشود، که اگر اینان پس از
ماهها درگیری نظامی قادر به پیروزی بر حماس و حزبالله نبودهاند، با چه
منطقی پای به جنگ با کشور ایران گذارده، و چه نوع پیروزیای میتوانند انتظار داشته
باشند؟
از سوی دیگر، در این جنگ ایدۀ اصلی در خیمۀ نتانیاهو نیز روشن
است؛ پروژۀ بیبیگوزکی اسرائیل بزرگ از
فرات تا نیل! بله، فراموش نکنیم که جناح متوهمان راستگرا و افراطیون
مذهبی اسرائیل، هدفی جز این دنبال نکرده و نمیکند، و به امید برداشتن گامی هر چند کوچک به سوی این
«ایدهآل» گنُگ، هر زمان که دولت آمریکا
در منطقۀ خاورمیانه بساط جنگ و درگیری و خونریزی به راه بیاندازد، دولت تلآویو نیز، کشور اسرائیل و خصوصاً غیرنظامیاناش را در
برابر لولۀ توپ ارتش آمریکا خواهد نشاند.
حال نگاهی به
ایدههای اصلی از سوی قدرتهای بزرگ منطقهای بیاندازیم. چشمان دولت روسیه در این بحران به شاهرگ «شمال ـ
جنوب» خیره مانده. همانطور که شاهد
بودیم، طی سالیان دراز، جناح متمایل به روابط گرمونرم با آمریکا در
قلب حکومت ملایان، تمامی تلاشاش را به
خرج داد تا در راه احداث شاهرگهای ارتباطی ـ بزرگراه
و خطوط راهآهن ـ میان روسیه و خلیجفارس
سنگاندازی کند. کار بجائی کشید که جهت
جلوگیری از این پروژهها، دست به ترور
رئیسی، رئیسجمهور پیشین ملایان نیز
زدند. از سوی دیگر، چین جنگ فعلی را در چارچوب نیازهای ژئوپولیتیک
و انرژتیک ویژۀ خود بررسی میکند، و به
عنوان قدرت اقتصادی، نظامی و مالی روبهرشد
قصد دارد در میانۀ این درگیری نظامی جائی برای پکن به عنوان قدرت تعیینکنندۀ
منطقهای بجوید. به این ترتیب، ایدۀ اصلی پکن کاهش وابستگی به نفت روسیه، تأمین زیرساختهای سیاسی در منطقۀ خاورمیانه، و احتمالاً حضور دائمی نظامی و امنیتی در خلیجفارس
خواهد بود.
ولی ایدههائی
نیز در میانۀ این جنگ در درون حکومت ملایان به چشم میخورد. پس از فروپاشی اتحادشوروی که به نابودی راهبندهای
امنیتی در منطقه منجر شد، «خطر» جدیدی برای رژیمهای وابسته به غرب در
خاورمیانه پای به میدان گذارد. آنچه
سابقاً «نفوذ مخرب کمونیستها» میخواندند، و به صور مختلف ـ سرکوب جریانات چپ، سانسور نشریات، قتلعام اقلیتها، بهرهمندی از حمایتهای امنیتی غرب و ... ـ به مورد اجراء میگذاردند، با حضور
مستقیم کرملین در ساختارهای دولتی،
اقتصادی، مالی و ... جایگزین شده
بود. رژیمهای وابسته به غرب جهت مبارزه
با این نوع «حضور» به هیچ عنوان آمادگی نداشتند. ایالاتمتحد نیز به نوبۀ خود حاضر نبود برای
پیشگیری از این «حضور»، دست به سرمایهگزاری
لازم در اینکشورها بزند. به همین دلیل نیز برخلاف منطق استراتژیکی که
برای واشنگتن معنائی جز خروج از اسلامگرائی نداشت، پس از فروپاشی اتحاد شوروی، آمریکا خود تبدیل شد به مُبلغ اصلی اسلامگرائی؛
بدون سرمایهگزاری و قبول مسئولیت. واشنگتن با قرار دادن تودههای مسلمان در برابر
کرملین قصد داشت به اهداف منطقهای خود دست یابد. امروز
مردهریگ همین سیاست نابسامان است که در رأس سیاست ملایان جا خوش کرده. در خروجی جنگ فعلی، گروههای خواستار روابط گرمونرم با واشنگتن دل
به گسترش روابط با آمریکا دادهاند، و
گروههای متمایل به شرق بر این استدلال تکیه کردهاند که زمینۀ چرخش به سوی شرق
بیشازپیش فراهم آمده!
حال که در حد امکان، و تا حدودی ایدۀ طرفهای درگیر مشخص شده، چه بهتر که نیمنگاهی بیاندازیم به ابزار لازم
و موجود جهت عملی کردن همین ایدهها، در
هر جبهه! در خیمۀ دونالد ترامپ هیچ
ابهامی در مورد ابزار کذا وجود ندارد؛
حملۀ نظامی، تخریب، ایجاد وحشت،
قتلعام غیرنظامیان، تحریک اقلیتها
قومی به جنگ با «فارسها» و ... بله، روی
کاغذ واشنگتن به این نتیجه رسیده که با تکیه بر این نوع عملیات به حامیان روابط
گرمونرم با واشنگتن در ایران و گروههای ایرانینمای وابسته به سازمان سیا در
خارج مرزها میدان خواهد داد تا پای به جنگ با رژیم ملائی بگذارند! نتیجۀ این عملیات حداقل روی کاغذ از نظر
واشنگتن روشن است؛ پیروزی آمریکا در
منطقه!
ولی اگر
عملیات نظامی و بمباران ملت ایران با دقت فراوان دنبال شده، تا آنجا که مربوط به پیشفرضهای عملیاتی در
داخل کشور میشود تیر دونالد ترامپ کاملاً به سنگ خورده. نه ملت ایران برای حمایت از بمباران زیرساختهای
کشور به خیابانها آمده و پرچم آمریکا به آسمان برده، و نه گروههای ایرانینمائی که سالها سازمان
سیا آنها را در آبنمک خوابانده محبوبیت بیشتری در داخل و خارج کسب کردهاند. کاملاً بر عکس، به دلیل وحشت از شرایط نامعلوم و
خطرآفرین، صفوف ایرانیان پیرامون حمایت از
حکومت فشردهتر هم شده است. از سوی دیگر، طبیعی
است که چکمههای نظامیگری گروههای خارج از کشور، حامیان حملۀ نظامی به ایران هر روز کوچکوکوچکتر
شود. تا جائی که از وحشت فروپاشی مشروعیت
سیاسیشان، برخی از آنان وادار به اعتراض
به این جنگ شده، خطشان را عوض کرده، و سر از سوی دیگر درآورند.
ولی اشتباه
نکنیم، جناح سیاسیای که در ایالاتمتحد
حامی دونالد ترامپ در این ماجراجوئی ضدبشری است از این بیدها نیست که به این بادها
بلرزد! جنگ برای اینان هر چه طولانیتر و پرخرجتر،
محبوبتر! بودجۀ دولت را به درون صنایع نظامی تزریق میکنند؛ نمایندگان و سناتورهای ایالات را از طریق همین
سرمایهها و مشاغل ایجاد شده و مالیاتهای محلی با رأی عوام به مجلس میفرستند، و به این ترتیب جنگی که قرار بود چند روزه تمام
شود، میتواند همچون کره، ویتنام،
افغانستان و عراق، سالهای دراز به
طول انجامد! ارسال نیروی زمینی، اشغال برخی مناطق ایران، جنگهای داخلی و تجزیۀ کشور و ... همه میتواند
زمینۀ پولسازی برای صنایع نظامی آمریکا باشد! در نتیجه، ترامپ صد کفن هم بپوساند، در اتوماتیسم این جنگ هیچ تغییری ایجاد نخواهد
شد. به عبارت سادهتر، ترامپ اینک در پروژهای گرفتار آمده که هیئتحاکمۀ
آمریکا و شرایط اقتصادی کشور در برابرش قرار دادهاند. کسی که بتواند در برابر این جنگ و ابعاد ضدبشریاش
قدعلم کند، برنامههای مشعشعانۀ باند ترامپ، هگست و «ماگا» و ... نیست، قدرتهای دیگر جهانیاند.
در این
مرحله، بررسی ابزار اسرائیل جهت عملی کردن
ایدههایاش آنقدرها جالب توجه نخواهد بود، چرا که
اینکشور قدرت کافی برای چنین عملیاتی ندارد. تلآیو
به عنوان قارچی بر پیکر ارتش آمریکا به اینسوی و آنسوی میدود. اگر جنگ ادامه یابد، اسرائیل نیز دنبالهروی خواهد کرد، و اگر هر لحظه ترامپ و محافل حامی جنگ به دلائل
مختلف ـ شکست در افکار عمومی و از دست
رفتن اکثریت پارلمانی، وحشت از عکسالعمل
قدرتهای تعیینکنندۀ دیگر، و ... ـ پای از میدان جنگ بیرون گذارند، بادبادک جنگاورانۀ اسرائیل در آسمان منطقه
«غیب» شده، تلآویو به میدان گیسکشی با فلسطینیها بازخواهد گشت.
در نتیجه، چه بهتر که در این مرحله نیمنگاهی به ابزار
موجود در خیمۀ قدرتهای بزرگ منطقهای بیاندازیم.
در گام نخست همانطور که بالاتر نیز گفتیم، قدرتهای کذا آنقدرها اصراری به موضعگیری
مستقیم ندارند؛ ترجیح میدهند دولت
ملایان با تکیه بر ابزار نظامی و تشکیلاتیای که در اختیار دارد، و یا اینان در هر مرحله از جنگ در اختیارش قرار
خواهند داد، زیرساختهای نظامی آمریکا را هر چه بیشتر در
منطقه نابود کند، و یا حداقل قدرت آتششان
را کاهش دهد. به این ترتیب، برای غربیها مشکلی اساسی به وجود میآید؛ حمایت از سرمایهگزاریهایشان در منطقه که به
هزاران میلیارد دلار بالغ میشود و با تکیه بر قدرتآتش همین زیرساختها مورد
حمایت قرار میگیرد، در بن بست قرار خواهد
گرفت. و از آنجا که درآمد مالی و بهبود
شرایط اقتصادی برای دولتهای غرب ـ خصوصاً
آمریکا ـ اساسیترین اصل در روند مسائل
سیاسی به شمار میرود و ایدئولوژی، حقوقبشر، دمکراسی و ...
بیشتر دکوراسیونهای صحنهاند،
ادامۀ جنگ برای محافل حامی دونالد ترامپ مشکلآفرین خواهد شد.
دقیقاً به
همین دلیل است که برخی محافل آمریکائی و اروپائی پای پیش گذارده، مرتباً خواستار آتشبس و مذاکراتاند! و دولت ملایان نیز رسماً به دفعات اعلام
داشته که مذاکرهای در کار نخواهد بود، آتشبس غیرممکن است، و فقط پیمان صلح تحت حمایت سازمانهای بینالمللی
میتواند مورد بررسی قرار گیرد. به عبارت
دیگر، آمریکا میباید قبول کند که در
ماجراجوئیاش شکست خورده، غرامت بپردازد، و احتمالاً از منطقه به طور کلی خارج شود. ابزار قدرتهای بزرگ منطقهای بر این اصل
استوار شده که در صورت ادامۀ وضعیت فعلی ـ
بمبارانهای وحشیانۀ آمریکا و موشکاندازی ملایان ـ شکلگیری امواج وطنپرستانه در میان ایرانیان
کاملاً منطقی خواهد بود. امواجی که از
سَبقۀ تاریخی و زمینۀ سنتی شکوهمندی برخوردار است، و به هیچ عنوان از رصد تحلیلگران سیاسی و
استراتژها بیرون نبوده و نیست.
به عبارت سادهتر،
قدرتهای بزرگ منطقهای نیز همچون آمریکا و
اسرائیل روی عکسالعمل ایرانیان سرمایهگزاری کردهاند. اگر
امواج وطنپرستانۀ ایرانیان در چارچوب پروژۀ قدرتهای منطقهای متحول شود، به صراحت بگوئیم، نه فقط شانسی برای پیروزی پروژۀ آمریکا وجود
ندارد، که موجودیت پادگانها، تأسیسات،
شرکتها و حتی مجموعههای اطلاعاتی و سفارتخانههای غرب نیز در منطقه به
شدت مورد تهدید قرار خواهد گرفت. و از سوی
دیگر، همگامی قابل پیشبینی ملتهای
منطقه ـ
عراق، سوریه، لبنان،
و ... ـ با این امواج روابط منطقهای
را به طور کلی دگرگون میکند. سیطرۀ غرب بر نفت خاورمیانه به این ترتیب به
نقطۀ پایانی خواهد رسید، چرا که امواج کذا
میتواند به قدرتیابی طیف متمایل به شرق در درون حکومت ملایان و دیگر حکومتهای
منطقه انجامیده، کار آمریکا را به طور کلی
در آسیای جنوبی به نقطۀ پایانی بکشاند. البته همانطور که بالاتر نیز گفتیم، در مرحلۀ فعلی هدف بررسی ابزارهائی است که قدرتهای
منطقهای روی آن سرمایهگزاری کردهاند؛
اجرای این پروژهها در عمل، مسئلۀ
دیگری خواهد بود.
شرایط فعلی در
کشور ایران از دو شِق مشخص برخوردار است، ادامۀ جنگ و یا عقبنشینی یکی از طرفهای درگیر. در صورت ادامۀ جنگ، شقهای مختلفی از قبیل جنگ داخلی، ورود ارتشهای متحد آمریکا به جنگ، درگیری دولت مرکزی با اقلیتهای قومی، تجزیۀ کشور،
و ... تماماً روی میز طراحی آمریکائیها قرار گرفته. مسئله اینجاست که کدام گزینه از نظر واشنگتن
بیشتر مورد تأئید قرار خواهد گرفت، و
اینکه ساختار نظامی و سیاسی حکومت اسلامی تا کجا قادر است از منافع خود به عنوان
قدرت مرکزی دفاع کند. شواهد نشان میدهد
که اگر حمایت قدرتهای منطقهای در حدی باشد که دستگاه حکومت مرکزی بتواند در
برابر این پروژهها مقاومت چشمگیری صورت دهد،
شکست آمریکا قطعی خواهد بود. در
این شرایط، منطقاً اگر جنگ ادامه یابد، علیرغم تمایلات کنگرۀ آمریکا به فروش و تولید هر
چه بیشتر تسلیحات، واشنگتن به دلیل فروپاشی ساختارهای مالی، اقتصادی و تشکیلاتی در منطقه، با مشکلات فراوانی روبرو میشود، و پیروزی سیاسی و نظامی از افق ناپدید خواهد شد. در نتیجه، پرواضح است که جناح متمایل به غرب در حکومت
ملایان منزوی شده و به طور کلی از صحنه خارج شود.
اگر آمریکا و
یا دولت اسلامی هر کدام در این میانه دست به عقبنشینی بزنند، پر واضح است که جناح متمایل به غرب در ایران
قدرت را به دست گیرد، چرا که حمایت قدرتهای
منطقهای به دلائلی یا غیرممکن شده، و یا
ناکافی است. این عقبنشینی به این معنا
خواهد بود که یا ارتش آمریکا در دم قدرت اجرائی را در دست میگیرد، یا اینکه همچون نمونۀ عراق پس از چند سال دست
به حملهای وحشیانهتر جهت تغییر حکومت خواهد زد. نتیجتاً در صورت آتشبس و عقبنشینی، تغییر
حکومت اسلامی به سود آمریکا در چشمانداز سیاسی قابل رویت است؛ قدرتهای
منطقهای شکست میخورند و آمریکا نه فقط سیطرهاش را تأمین مینماید که مسلماً آن
را مستحکمتر نیز خواهد کرد.
با این
وجود، خروجی این جنگ هر چه باشد، نقطۀ پایانی است بر پدیدۀ «انقلاب اسلامی» که
نوعی «فولکلور» فروهشتۀ شیعی با خود به همراه آورده بود. چه
امواج وطنپرستانۀ ملت ایران منطقه را منقلب ساخته، سیطرۀ آمریکا را در خاورمیانه به پایان برساند، و چه عوامل وابسته به غرب بتوانند در تحولات
داخلی ایران دستبالا را داشته قدرت را قبضه نمایند، تا آنجا که به سرنوشت «انقلاب اسلامی» مربوط میشود
هیچ تفاوتی ندارد. پدیدۀ «انقلاب اسلامی» در صور سنتیاش به پایان
خط رسیده، و این مرحله،
نقطۀ پایانی است بر موجودیتاش. اگر مصائبی که ملت ایران از 22 بهمن 57 تا به
همامروز متحمل شدهاند با خروج از فولکور «انقلاب اسلامی» به پایان خود میرسد، فراموش نکنیم که فصل نوینی گشوده خواهد شد، و تلاش
میباید در مسیری باشد که فصل نوین شامل تبعاتی انسانیتر از فصول گذشته شود.
