شکست
ژئواستراتژیک واشنگتن در برابر چین در خلیجفارس، رئیسجمهور ایالاتمتحد را به شدت متزلزل
کرده. رفتار سیاسی ترامپ به کودکی میماند
که عروسکی را میخواهد که امکان دستیابی به آن را نخواهد داشت. به همین دلیل دقیقاً همچون همان کودک
ناخرسند، دونالد ترامپ را میبینیم که دست
به هر عمل غیرعاقلانهای میزند. ادعای
دوستی و مماشات کامل با رئیس دولت کرۀ شمالی،
حملۀ سبُعانه به دولت کانادا،
اعلام وسیعترین و تاریخیترین تحریم اقتصادی علیه ملت ایران، و نهایت امر فرمان به چین و «دیگران» که در
صورت عدم پیروی از این تحریمها دچار «خشم» واشنگتن خواهند شد! ولی کیست که نداند، دولت ترامپ از چنین دامنۀ امکانات سیاسی، اقتصادی و نظامی برخوردار نیست، و همانطور که در جریان حملات ارتش آمریکا بر
علیه ملت ایران شاهد بودیم، حتی در برابر
نوکران منطقهای خود نیز آنقدرها دستهایاش باز نیست. سئوال اینجاست که دلیل این «هل من مبارزطلبیهای»
رسانهای چیست، و واقعاً کاخسفید چه
اهدافی دنبال میکند؟
نخست ببینم
مسئلۀ جنگ با ایران به کجا کشیده. همانطور که پیشتر نیز گفته بودیم، روسیه با تکیه بر دو محور ـ اصلی و فرعی ـ پای به این درگیری نظامی گذارده بود. محور اصلی و مطلوب مسکو، از
هند، اسرائیل و دولت ترامپ تشکیل میشد؛ محور فرعی نیز شامل چین، ایران، کرهشمالی و نهایتاً در برخی مقاطع، انگلستان بود.
هفتهها پیش از حملۀ واشنگتن به ایران،
سکوت کرملین در برابر هجمۀ آمریکا در سوریه، که در عمل زمینهسازی جهت گسترش سیطرۀ تلآویو
در منطقه بود، به صراحت نشان داد که مسکو تمایل
فراوان دارد تا محور «اصلی» وی برندۀ درگیری «نظامی ـ استراتژیک» در برابر ایران
باشد. یکی از پیامدهای این پیروزی برای
کرملین، میتوانست منجر به خروج ایران از
اسلام سیاسی و همزمان منزوی کردن مناطق مسلماننشین روسیه و کشورهای سابقاً شورائی
از قید حیطۀ اسلامگرایان به شمار آید؛
شرایطی که برای مسکو بسیار خوشایند مینمود.
از سوی
دیگر، این پیروزی میتوانست به حذف نفوذ
فزایندۀ چین در فضای اقتصادی و صنعتی روسیه منجر شود. چرا که جنگ
اوکراین زمینهساز گسترش نفوذ چین در روسیه شده،
و کرملین از این روند و شدت گرفتن آن آنقدرها راضی به نظر نمیآید. پیروزی محور اصلی، در ضمن
میتوانست زمینهای جهت ساختوپاخت با ترامپ شده، روسیه را در نبرد با اوکراین به پیروزیهای سهل
و آسان برساند. و نهایتاً نزدیک شدن به
واشنگتن و بهرهبرداری از منافع کلان اقتصادی در ارتباط با اسرائیل، از طریق اقوام یهودیِ ساکن روسیه میتوانست معضلات
گستردۀ اقتصادی اینکشور را که زمینهساز گسترش حیطۀ نفوذ چین شده نیز تا حد امکان تحت
کنترل قرار دهد. خلاصه بگوئیم، حکایت
«برد، برد» در این صورتبندی در دستور کار کرملین قرار گرفته بود!
ولی همانطور
که شاهد بودیم به دلائلی که توضیح آنها در حال حاضر کار را به درازا خواهد کشاند، معادلۀ کذا به سختی شکست خورد و روسیه مجبور شد
به صورت رسمی از استقلال و تمامیتارضی ایران، آنهم از
زبان شخص ولادیمیر پوتین حمایت به عمل آورد. این موضعگیری بسیار روشن بود، معنائی نداشت جز کشیدن خط ابطال بر طرحهای
رنگارنگ کاخسفید که تجزیۀ ایران و تبدیل کشورمان به نوعی سوریۀ خلیجفارس در آن
پیشبینی شده بود! دونالد ترامپ پس از
موضعگیری صریح روسیه بالاجبار اعلام «آتشبس» کرد؛ ارتش آمریکا نیز در خلیجفارس و دریای عمان
تبدیل شد به سنگ روی یخ!
در مطالب
پیشین اشاره کرده بودیم که «توافقنامۀ آتشبس» میان ملایان و ترامپ آنقدرها معنا
و مفهوم ندارد؛ نه مواضع ژئواستراتژیک فعلی آمریکا در خلیجفارس
به ترامپ امکان میدهد که بتواند ادعای پیروزی و تحمیل مفادی هماهنگ با مطالباتاش
به تهران داشته باشد، و نه تهران ملازده
از قدرت نظامی و قهری لازم جهت تحصیل مطالباتاش بر اساس مفاد این توافقنامه
برخوردار است. در نتیجه همانطور که در حال
حاضر نیز شاهدیم این توافقنامه کاغذپارهای است که آیندۀ سیاسی و نظامیای نداشته
و نخواهد داشت.
برای ترامپ، توافقنامۀ
فوق جز خرید زمان معنائی نداشت، و برای
ملایان نیز نشاندهندۀ نوعی «پیروزی» ولایتفقیه بر آمریکا بود! ولی اگر ملایان دستوپایشان در پوست گردوست و
از امکانات کافی جهت خروج از بنبست «سیاسی ـ نظامی» فعلی برخوردار نیستند، شرایط «نه جنگ، نه صلح» به واشنگتن امکان داد تا
برنامهریزی جدیدی جهت تحرکات «نظامی ـ اقتصادی» در خلیجفارس سر هم کند! و برنامهریزی
نوین چیزی نیست جز «تحریم تاریخی کشور ایران» که ظاهراً روی میز طراحی قرار
گرفته، و میباید به مورد اجرا گذارده شود! با این
وجود در حال حاضر ادعای محاصرۀ دریائی ایران، تحریم اقتصادی کذاوکذا، جلوگیری از فروش نفت ایران و کشورهای خلیجفارس،
و ... تماماً مسائلی است که نیازمند
«اثبات» خواهد بود؛ احدی نمیتواند به
صراحت بگوید که در فضای «پساتوافق» میان آمریکا و دولت ملایان در خلیجفارس و فضای
اقتصادی منطقه چهها میگذرد. هر طرف
پروپاگاند خودش را دارد، و رسانههای
مستقلتر نیز در این میانه کور و کر و لال شدهاند.
اینکه کدامین طرفها
ـ ایرانی، عرب و غیره میتوانند نفت بفروشند؟ به چه مقدار میفروشند و به کدام شرکتها، و در ازای آن چهها میتوانند دریافت دارند ـ ارز،
کالا، طلا، اسلحه و... جملگی در هالهای از ابهام قرار گرفته. تبلیغات
ملایان، آمریکائیها و اروپائیان پیرامون
این مسائل به دور از هر گونه سندیت و اثبات است و صرفاً جنبۀ تبلیغاتی و هیاهو پیدا
کرده.
با این
وجود، چند لایه از تبعات توافقنامه را میتوان
در دَم، و در سطوح اقتصادی و سیاسی شاهد
بود. در درجۀ نخست مسئلۀ افزایش قیمت سوخت
در اروپا و آمریکاست. این دیگر جنبۀ
تبلیغاتی ندارد؛ سوخت در آمریکا و اروپا
گران شده، و در کشوری چون آمریکا که بنزین
از نان شب هم واجبتر است، این مسئله برای
دولت سنگین تمام خواهد شد. از سوی
دیگر، تورم، اگر در تبلیغات دولت آمریکا «ناچیز» اعلام میشود، در واقع و در ارتباط با بهای سوخت به شدت رو به
افزایش گذارده ـ بانک مرکزی آمریکا از 3.5
درصد تورم سخن میگوید ـ ولی مسئله به
مراتب مهمتر از آن است که در تبلیغات وانمود میشود.
از سوی
دیگر، نخستوزیر انگلستان که پیشتر از
هماهنگی با ارتش آمریکا در جنگ با ایران روی برگردانده بود، امروز جای خود را به فرد دیگری از همان حزب
کارگر سپرده که آنقدرها پیرامون موضعگیریهای جهانی بریتانیا «حراف» نیست. در نتیجه معلوم نیست سرنوشت اتحاد یا چنددستگی
میان دولتهای عضو سازمان آتلانتیک شمالی در این جنگ به کجا کشیده خواهد شد. با این
وجود، ظاهراً ترامپ از کشاندن چین به میانۀ درگیریها
نیز ابائی ندارد؛ اینکشور را به دلیل
همکاری با ملایان تحت فشار قرار داده و مورد تهدید قرار میدهد. ولی مسئلۀ رابطۀ اقتصادی ایران با جهان آنقدرها پیشپاافتاده
نیست که یک وزیر خزانهداری در آمریکا بتواند با یک بخشنامه سروته قضیه را هم بیاورد. سالهای درازی است که در عمل و یا در تبلیغات، ایران تحت تحریم اقتصادی قرار گرفته، و علیرغم تمامی این معضلات، همانطور که دیدیم تهاجمات نظامی ارتش آمریکا
نتوانست آنقدرها بر ساختار سیاسی و نظامی کشور تأثیر بگذارد. حال باید پرسید «نسخۀ» جدید ترامپ چیست که قرار
شده «معجزه» کند!
به استنباط
ما، مسائل و مشکلات بحران خلیجفارس را میباید
در سطح دیگری مورد توجه قرار داد. جمهوریخواهان
تمامی توانشان را برای به قدرت رساندن ترامپ هزینه کرده بودند، ولی شرایط به صورتی تحول یافته که سیاست
آمریکا اینک پای در دورهای انتقالی و فوقالعاده خطرناک گذارده. اینان
از یکسو میباید توجیهگر شرایط نامناسب اقتصادیای باشند که نهایت امر نتیجۀ بیمبالاتی
و شکست کامل دولت مورد تأئیدشان است، و از
سوی دیگر شکست نظامی از چین و روسیه در خلیجفارس را که بازتاب بیمبالاتی نظامیان
و عدمهماهنگی وزیر جنگ با کادرهای نظامی است تحت پوشش قرار دهند! در کنار اینهمه، میباید برای تعلیق کامل برنامههای ادعائی و
وعدههای سرخرمنِ ترامپ پیرامون «عظمت آمریکا»،
فوران ثروت و مکنت و ... که عوامالناس را با آنها به گرد وی جمع کرده
بودند نیز راهی بیابند. ولی مشکل بتوان علیرغم
تمایل ترامپ، تمامی مصائب داخلی آمریکا را به پروندۀ درگیری
نظامی با ایران سنجاق کرد! به طور
مثال، همانطور که میبینیم علیرغم هایوهوی
فراوان ترامپ، پروندۀ ونزوئلا، دولت آینده
و خصوصاً حضور «گستردۀ» شرکتهای نفتی آمریکا در اینکشور هنوزروشن نشده! مسلماً دیگر
قدرتها هم در میانۀ این دادوستد منافعی دارند و مواضعی اتخاذ کردهاند که بر همه پوشیده
مانده.
به این
ترتیب، میتوان پیشبینی کرد که سیاستی که
ترامپ تحت عنوان «تحریم تاریخی ایران» مناسب حال تشخیص داده بود، تو زرد از آب درخواهد آمد. در نتیجه،
ترامپ بازی خطرناک دیگری را همزمان در آسیای شرقی آغاز کرده. بازیای
که با سفر ولادیمیر پوتین به جزایر کوریل آغاز شد. همانطور که بالاتر گفته بودیم، موضع روسیه پیرامون ایران در هالهای از ابهام
فروافتاده، و تاریخچۀ نه چندان درخشان
ارتباطات «تهران ـ مسکو» طی سدۀگذشته همیشه به ابهام سیاست مسکو پیرامون مسائل
ایران دامن زده.
به طور خلاصه بگوئیم،
طی دوران جنگ سرد کودتاهای متعددی توسط سازمانهای
اطلاعاتی غرب در ایران صورت گرفت، که برخی از آنان از منظر تاریخی به هیچ عنوان مورد
بررسی قرار نگرفته، ولی پس از کودتای دوران
رضامیرپنج، این امر مسلم بود که کودتاها تحت نظارت و رصد
مسکو نیز قرار داشته، و به نحوی از انحاء از
تأئیدات اینکشور بهرهمند شده است. از سوی
دیگر، سفر غیر متتظرۀ پوتین به جزایر
کوریل با ابراز دوستی و رفاقت ترامپ با رهبر کرۀشمالی تقارن زمانی نشان میدهد، و همزمان واشنگتن اعلام میدارد که مانورهای
مشترک آمریکا با ارتش کرۀ جنوبی نیز شش روز کوتاهتر از مدت پیشبینی شده خواهد
بود. اگر به تمامی این تحرکات، تهدیدات آمریکا بر علیه چین پیرامون ارتباط
اقتصادی با ملایان را نیز بیافزائیم،
تصویر جدیدی از روابط واشنگتن در منطقه،
حداقل از منظر آمریکا در برابرمان شکل میگیرد. به صراحت بگوئیم، آمریکا تلاش دارد تا محور «مسکو، هند، اسرائیل، ترامپ» را بار دیگر فعال
کند. و این امر مسئلۀ کماهمیتی نیست.
عکسالعمل چین
در این میانه کاملاً روشن است؛ سخنگوی
وزارت امور خارجۀ اینکشور اعلام داشت که روابط اقتصادی چین با دیگر کشورها هیچ
ارتباطی به آمریکا ندارد. از سوی دیگر در
شرایطی که زلنسکی برای برگزاری انتخابات در اوکراین تحت فشار قرار گرفته، مسکو ـ
شاید به پشتگرمی سیاست نوین ترامپ ـ
حملات موشکی شدیدی بر علیه کییف صورت میدهد، به نحوی
که دولت فرانسه که در وابستگیاش به ساختار سیاسی انگلستان تردیدی نیست، اعلام داشته برای حمایت از اوکراین موشکهائی به
اینکشور ارسال خواهد کرد!
بله، از لندن نمیباید غافل شد. علیرغم سکوت نخستوزیر جدید، عکسالعمل لندن در برابر ترامپ به سرعت به منصۀ
ظهور رسید. نخستوزیر کانادا ـ دولت تحتالحمایۀ بریتانیا ـ به بهانۀ زیادهخواهیهای
دولت ترامپ در مذاکرات اقتصادی به هیئت مذاکره کنندۀ اینکشور فرمان داد تا میز
مذاکرات با آمریکا را ترک کند؛ وزیر مسئول
نیز موظف شد تا سیاستهای تلافیجویانۀ اقتصادی علیه آمریکا اتخاذ نماید! آنان که
از روابط گستردۀ کانادا با ایالاتمتحد مطلعاند به صراحت اهمیت و ابعاد وسیع این
فرامین را درمییابند. خصوصاً که همزمان
با این رزمایش سیاسی، برادر ولیعهد
انگلستان نیز به همراه همسرش، بر سیاست ویژۀ
باکینگهام پالاس که ارتباط با محافل هولیوودی در رأس قرار داشت، نقطه پایان گذارده، و به دلائلی که روشن نیست، آمریکا را ترک کرده و رسماً قصد اقامت در
انگلستان دارد!
از سوی
دیگر، سروصدای حضور سرمایهگزاریهای کلان
شرکتهای اسپانیائی ـ دولت اینکشور که به لندن
بسیار نزدیک است، از دیرباز از خیمۀ ترامپ خارج شده و روابط سیاسیاش
را نیز با اسرائیل معلق نموده بود ـ در
پروژههای معدنی ایران به گوش میرسد!
اگر همزمان، کاهش روابط دیپلماتیک روسیه با انگلستان را نیز
به این مجموعه بیافزائیم ـ بازگشت سفیر روسیه در انگلستان به دستور کرملین
که مسلماً به خروج سفیر انگلستان در روسیه نیز منجر خواهد شد ـ به صراحت در مییابیم که بحرانسازی نوین
ترامپ بر چه اصولی استوار شده.
ترامپ ظاهراً
به این صرافت افتاده که اگر نتوانسته با فشار بر چین، مستقیماً دولت ملایان را به مسیر مورد تأئید
واشنگتن سوق دهد، شاید بتواند با تهدید
پکن و بیرون کشیدن کره شمالی و روسیه از خیمۀ چین به این مهم دست یابد. در واقع نوک حملۀ کاخسفید با نیزۀ «تحریم
تاریخی ایران» به سوی پکن نشانه رفته. ولی
به استنباط ما، این سیاست به دلیل نبود
مشروعیت سیاسی ترامپ در درون ایالاتمتحد و در صحنۀ بینالمللی، و خصوصاً زمینۀ اقتصادی جهانی آنقدرها شانسی
برای پیروزی نخواهد داشت. هر چند دستیازیدن
کاخسفید به این سیاست که پیشتر نیز به آزمایش گذارده شد و با شکست روبرو شده بود، به این گمانه دامن میزند که حزب جمهوریخواه همچون
غریقی اسیر امواج تند سیلاب، برای حفظ
موجودیتاش در مجالس مقننۀ کشور در میعاد انتخابات ماه نوامبر به هر تختهپارهای چنگ
خواهد انداخت، حتی اگر این تختهپاره ولادیمیر پوتین، ملایان و یا زلنسکی باشد.
با این
وجود، آنچه بیش از سرنوشت حزب جمهوریخواه
در این میانه از اهمیت برخوردار میشود،
سیطرۀ جهانی آمریکاست. چرا
که، در کفۀ ترازوی سیاسی، علیرغم شکستهای متوالی حزب جمهوریخواه در
صحنۀ داخلی و خارجی، آلترناتیو سیاسی
معتبری به چشم نمیخورد. به صراحت
بگوئیم، حزب دمکرات از صحنه غایب
است؛ تشکلهای دیگری نیز در چشمانداز
سیاسی نمیبینیم. شرایط فوق این سئوال را
پیش میآورد که آیا ترامپ پایان سیطرۀ حزب «گود اولد پارتی» است، یا در مفهومی به مراتب سترگتر، او پایانی است بر یک دوره از سیطرۀ جهانی واشنگتن؟
