۱۰/۲۶/۱۴۰۴

«قاب خالی» و پُز عالی!

 

 

امروز به جرأت می‌توان اذعان داشت که خوش‌رقصی حکومت ملایان برای دستگاه ترامپ که با شعار «فروپاشاندن ملایان» روزها کشور را به آشوب کشاند،   و نتیجه‌اش بحران‌سازی‌های اخیر در ایران بود،   عملاً به شکست انجامیده.   البته شکست در قاموس امثال ترامپ و حکومت ملایان و هم‌پالکی‌های‌اش در خارج از کشور حکایت شکست و پیروزی کلاشان و قماربازان است.   ولی آنچه در ایران پیش آمد صرفاً شکست اینان نبود.   شکست افرادی بود که چشم‌بسته پای به این مهلکۀ هولناک گذاردند؛   جان یا سلامت‌شان را از دست دادند؛  جامعه را به پرتگاه سقوط هدایت کردند،   و آنچه هم می‌جستند نیافتند.  ناامیدی فراگیر قربانیان این بحران‌سازی استعماری،   و دل‌زدگی‌شان از هر گونه فعالیت اجتماعی،  سیاسی و فرهنگی پیامد چنین شکست‌هاست.   با این وجود،  از آنجا که هنوز ایرانیان وجود دارند و کشوری به نام ایران بر نقشۀ جهانی به چشم می‌خورد،   چه بهتر که علیرغم تمامی معضلات،  نگاهی به این «غائله» بیاندازیم و با یک جمع‌بندی از بازیگران‌اش پای به میدان مبارزاتی بگذاریم که در آینده بتواند کشور را از بن‌بست فعلی بیرون کشد.  اینهمه به این امید که ایرانیان در آینده گام‌های مثبت‌تری در مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی کشور بردارند.             

 

نخستین مطلبی که امروز از پرده برون اوفتاده و روشن و واضح در برابرمان نشسته،  وابستگی تام و تمام خانوادۀ پهلوی به راست‌گراترین و ارتجاعی‌ترین قشر در حزب جمهوری‌خواه ایالات‌متحد است.  در عمل،  این وابستگی که از دوران کودتای 28 مرداد پای گرفت،  در دوران آیزنهاور ستون‌های‌اش «مستحکم» شد،  و نهایت امر برای این خانواده تنها راه ارتباط با ژئوپولیتیک جهان بود.  از اینرو پهلوی‌ها به هیچ عنوان ژئوپولیتیک دیگری نپذیرفتند و هنوز هم نمی‌پذیرند.   به این دلیل خانوادۀ پهلوی تا به امروز،  در هر میعاد،  در مسیر تحریف اهداف تحرکات سیاسی ایران،  و تخریب خیزش‌ها و جنبش‌های ملی گام برداشته.  و مسلم بدانیم در آینده نیز تا آنجا که به اینان مربوط می‌شود،   «در» بر همین پاشنه خواهد چرخید.  

 

تکیۀ پهلوی‌ها به جناح ارتجاعی جمهوری‌خواهان پیامد‌های شومی به همراه آورده که مهم‌ترین‌شان برخورد استعماری هیئت حاکمۀ ایالات‌متحد با مسائل ایران است.  برخوردی که از الگوبرداری از کودتاهای 28 مرداد و 22 بهمن فراتر نمی‌رود.   به عبارت ساده‌تر،  همچون پروژۀ کودتاهای کذا،  دستور کار اینان رهبرسازی از «هیچ و پوچ» است.  روشن‌تر بگوئیم،   اینان در چارچوب این پروژۀ استعماری،  رهبری تحولات ایران را به یک «قاب خالی» ارجاع می‌دهند.   قابی که هر «بابائی» می‌تواند به میل و سلیقۀ‌ شخصی و مطالبات محفلی‌اش عکسی در آن بچسباند،  و با الهام از آن پای به میدان هیاهو و جنجال بگذارد.   برای روشن شدن این مطلب شاید لازم باشد نیم‌نگاهی به دو کودتای 28 مرداد و 22 بهمن بیاندازیم.

 

استنباط عمومی،   از کودتای 28 مرداد 1332،  حداقل آنطور که دولت سپهبد زاهدی اعلام می‌داشت این بود که «مردم شاه را می‌خواهند!»   بله،  بر اساس نص صریح تاریخ‌نگاری دولت کودتا،  «مردم» از دست مصدق و خصوصاً توده‌ای‌ها خسته شده بودند و می‌خواستند «شاه برگردد!»   ولی از یک‌سو‌،   شاه خودش رفت،   کسی شاه را اخراج نکرده بود!‌  و از سوی دیگر،  احدی رابطۀ دولت مصدق با سیاست‌های انگلستان و آمریکا را در ایندوره تحلیل نمی‌کند.   اکثریت تحلیل‌گران نیز همچون سپهبد زاهدی،  پای را از عرصۀ ابهام «مردم،  شاه،  مصدق» فراتر نمی‌گذارند.  در تحلیل‌های کودکستانی اینان «مردم» چیزی را می‌خواهند،  و کار باید تمام شود!   البته اگر تمام نشد،  «مردم شکست خورده‌اند!»   فقط مسئله اینجاست که «مردم» در قرائت زاهدی،   با «مردم» در قرائت مصدقی‌ها ترادف ندارند.  جای تعجب نیست که برخورد تحلیل‌گران کذا با کودتای 22 بهمن 57 نیز دقیقاً بر همین پایه باشد؛   اینبار نیز «مردم» روح‌الله خمینی را می‌خواستند؛  پیروز هم شدند،  ولی بعدها فهمیدند که «او را نمی‌خواستند،  فریب‌شان داده‌اند!»‌          

 

ولی مسائل یک کشور به این سادگی‌ها نمی‌تواند مورد بحث و گفتگو قرار گیرد.   اگر خانوادۀ پهلوی به شاخۀ مشخصی از هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد «سنجاق» شده،  به این معنا نیست که ملت ایران هم باید به همین شاخه سنجاق شود.   مصدق،  خمینی و آریامهر به یک سیاست واحد  وابسته بودند؛   با یکدیگر مخالفتی نداشتند؛   بازیگران سناریوی دیگران بودند.   دعوای‌شان از نوع «خانگی» بود!‌  همانطور که امروز نیز در کمال تأسف اکثر قریب‌به‌اتفاق گروه‌های سیاسی فعال در داخل و خارج از کشور مخالفان یکدیگر نیستند؛   اگر با هم مخالفت می‌کنند و گاه و بی‌گاه به سروکول یکدیگر می‌زنند،   به دلیل وابستگی‌شان به محافل خارجی است.  

 

ولی دیر یا زود،  ایرانیان متوجه خواهند شد که کشورشان به صحنۀ بازی‌های سیاسی توسط افرادی تبدیل شده که بازیگران سناریوی محافل غرب‌اند.   محافلی که دولت،  مخالفان،  مبارزان و ... را یک‌به‌یک به میدان می‌آورند و در چارچوب نیازهای‌شان مورد آزمایش قرار می‌دهند.  به طور مثال،  امروز چه کسی می‌تواند با اطمینان تأئید کند که ترامپ واقعاً خواستار فروپاشی دولت ملایان در ایران بوده؟!   با توجه به وابستگی حکومت ملایان به غرب،  شاید قصد ترامپ از بحران و تزلزلی که در منطقه به وجود آورده،  امتیازگیری از طرف‌های دیگر بوده باشد!  

 

حال که به اینجا رسیدیم،  کمی هم از پروژۀ اخیر حزب جمهوری‌خواه آمریکا در ایران سخن به میان بیاوریم.  همانطور که گفتیم به هیچ عنوان نمی‌توان اهداف واقعی دستگاه ترامپ از بحران‌سازی اخیر را مشخص کرد؛   فروپاشی دولت ملایان،   چک‌وچانه با روسیه و چین،   بازی‌های انتخاباتی در آمریکا،  بازی با قیمت نفت،  تهدید دولت‌های منطقه و کلیدی کردن نقش دولت اسرائیل و دولت دست‌نشاندۀ سوریه در خاورمیانه و ...  همه و همه در این میانه می‌تواند مطرح شود.   ولی چند دمب خروس نیز در این بساط از عبا بیرون اوفتاد.  پیش از ادامۀ مطلب لازم است از ژئوپولیتیک منطقه بگوئیم.

 

پس از فروپاشی اتحاد شوروی،  آرایش ژئوپولیتیک به طور کلی تغییر کرده،  و علیرغم وابستگی تام‌وتمام هیئت‌حاکمۀ ملایان به آمریکا،  واشنگتن مشکل بتواند در بحران‌های سیاسی آرایش دل‌خواه را به مهره‌های‌اش در ایران بدهد.  در داخل مرزها،  همانطور که شاهد بودیم دولت پزشکیان تمامی سعی خود را مبذول داشت تا شرایط مناسب فروپاشی را برای آمریکا فراهم آورد.   مزدوران سابق ارتش افغانستان را که تعلیم‌دیده‌های نیروی ویژۀ ایالات‌متحد‌اند در گروه‌های کثیر به کشور وارد کرد؛  دست عوامل شناخته‌شدۀ وابسته را جهت آشوب‌سازی باز گذاشت؛   ابعاد درگیری‌های خیابانی را  گسترش داد؛   اینترنت و شبکۀ تلفنی همراه را به ابزار کودتا تبدیل کرد.   و اما در خارج مرزها نیز عَرعَر سلطنت‌چی و مجاهدین و فدائیان و .... گوش فلک را کر می‌کرد.   صدها حساب در شبکۀ ایکس با کمک هوش مصنوعی به راه اوفتاد؛   ترامپ هر دقیقه نُشادر بیشتری به ماتحت «مبارزان مورد نظرش» می‌چپاند و به هیاهوی بیشتر دعوت‌شان می‌کرد.  رضاپهلوی هم بیکار ننشسته بود و مرتباً برای ملت ایران اشک تمساح روان می‌نمود.  ولی کار بجائی نرسید چرا که ژئوپولیتیک منطقه به طور کلی تغییر کرده و صرفاً با تکیه بر هیاهو و غائله نمی‌توان کاری از پیش برد.  در کودتاهای دیروزی،   مسئله صرفاً امتداد به همکاری‌های منطقه‌ای ـ  پیمان سنتو ـ در میان بود؛   امروز کار به بانک بریکس،  پیمان شانگهای و اوراسیا کشیده!‌   مسائل به هیچ عنوان با گذشته هم‌خوانی ندارد.   در نتیجه،  حتی اگر بپذیریم که ترامپ خواستار تغییر رژیم بوده،   عقب نشست؛   طرفدارانش را در ایران رها کرد و حکومت ملایان را بیش‌ازپیش در برابر دولت‌های منطقه به زانو درآورد و ملت ایران را هر چه بیشتر آسیب‌پذیر نمود.              

 

از سوی دیگر،  مسئلۀ تغییرات اساسی در نگرش ایرانیان و به طور کلی تغییر در سطح جامعۀ ایران نیز مطرح است.  ایرانیانی که امروز،  چه آگاهانه و چه صرفاً از روی بعض و نفرت و کینه،  پای به میدان مبارزه می‌گذارند،   با ایرانیان در سال‌های 1332 و 1357 تفاوت‌های چشم‌گیری دارند.  کشور ایران علیرغم تمامی سانسورها،  سرکوب‌ها و ضدمردمی‌های رژیم ملائی تغییراتی اساسی به خود دیده،   و این تغییر را می‌باید آن‌ها که برای کشور ایران در ذهنیت‌شان «نسخه» می‌نویسند در نظر گیرند.

 

 در کودتاهای پیشین نه مسئلۀ آزادی‌های اجتماعی در میان بود و نه آزادی زنان مطرح می‌شد.   مشروعیت مذهبی نیز از نظر اجتماعی به زیر سئوال نرفته بود.  خلاصه بگوئیم،‌  آن‌ها که امروز‌ با علم کردن عکس‌ پهلوی‌ها عربدۀ دمکراسی سر داده‌اند،   مشکل بتوانند با دروغ‌پردازی و تاریخ‌سازی،   صرفاً با پرچم چرخانی در کوچه و خیابان به پهلوی‌هائی مشروعیت بدهند که،  هم زن را در ایران سرکوب کردند و هم زمینه‌ساز به ارزش گذاشتن  قشر زالوصفت ملای شیعه شدند.  

 

در واقع کاسۀ‌ گدائی‌ای که دولت ولی‌فقیه برای «شاه‌پروری» در دست گرفته بود،  و نانی که روحانیت شیعه به پهلوی‌ها قرض می‌دهد،‌  ریشه در روابط انسان‌ستیزی دارد که از دیرباز میان ایندو جریان سیاسی سرسپرده وجود داشته.  خلاصه بگوئیم،  جامعۀ ایران نگرشی به مراتب گسترده‌تر از امثال رضاپهلوی به تحول سیاسی پیدا کرده،   پهلوی‌ها و ایادی‌شان نمی‌توانند این نگرش سیاسی را اقناع کنند.              

 

مطلب دیگری که در میانۀ بحران به چوبی لای چرخ تحولات تبدیل شد،   علنی بودن ارتباط آشوب‌ها با سیاست‌های آمریکا در ایران بود.   ایرانیان اگر از دوران «شاه‌بابا» به بعد ـ   زنده‌یاد صادق هدایت از فتحعلی‌شاه قاجار به عنوان «شاه‌بابا» یاد کرده ـ  مصائب فراوانی دیده‌اند، همچنان بر این رویای شیرین تکیه دارند که ملتی هستند مستقل و حاکم بر سرزمین‌شان.   از اینرو «ایرانی» دوست ندارد رئیس‌جمهور یک کشور دیگر برای‌اش دولت و جریان سیاسی تنظیم و تعیین کند.  آن‌ها که با بحران‌سازی برای تحولات ایران سفره پهن می‌کنند لازم است این نکته را بدانند. 

 

در دورانی که به 22 بهمن 57 منتهی شد،  استنباط غلط این بود که «آمریکا از شاه حمایت می‌کند» و همین استنباط غلط به آمریکا امکان داد عوام را بر علیه پهلوی به اجماع برساند؛   امروز شرایط دیگری است!   ترامپ حامی کسانی از آب درآمده که خواهان سرنگونی دولت‌ در ایران‌ هستند!  این طرز برخورد اگر برای بسیاری قابل قبول باشد،  و به طرق مختلف آن را در ذهن‌ و یا در کلام‌شان توجیه کنند،   برای همۀ ایرانیان قابل هضم نیست؛  ایرانی در نهاد و بنیان وطن‌پرست است!       

 

در پایان،‌  اگر به فرض گروهی حکومت ملایان را بن‌بستی تاریخی در مسیر حرکت ملت ارزیابی می‌کنند،  چه بهتر که در همین مرحله،  به راه‌کارهای ممکن جهت خروج از این بن‌بست نیم‌نگاهی بیاندازیم.   در نخستین گام،   تغییر در نگرش ژئوپولیتیک این حضرات الزامی است!   آن‌‌ها که به ادعای خودشان سازمان یافته‌اند و قابلیت عملیاتی در ایران دارند،   می‌باید الزاماً از قربان‌صدقه رفتن واشنگتن و لندن دست بردارند و  وابستگی‌شان به مراکز قدرت جهانی را «تابلو» نکنند.   چرا که افتخار به سرسپردگی و وابستگی در عمل میخی خواهد شد بر تابوت تشکیلات‌شان.   

 

از سوی دیگر،  لازم است حضرات مدعی سازمان‌یافتگی از منطق کودتائی دوران جنگ سرد پای بیرون بگذارند.    تغییرات یک‌شبه و یک‌روزه را به دست فراموشی بسپارند و این اصل اساسی را درک کنند که کشور ایران را در گستره‌ای اینچنین وسیع،   و در ارتباطی عظیم با تحولات بزرگ جهانی نمی‌توان همچون دوران رضامیرپنج  و خمینی،  یک‌شبه از این سوی به آن‌سوی کشاند.

 

در نتیجه می‌باید مسئولیت پذیرفت،  و با برپائی اتاق‌های فکر در زمینه‌های متفاوت ـ  اقتصادی،  سیاسی،  اجتماعی و ... ـ   و تألیف مطالب اساسی پیرامون مسائل کشور،  دست از «خاله‌خانباجی‌بازی»،  شایعه‌پراکنی،  «لایک‌زنی» در شبکۀ ایکس و... برداشته،  و پذیرفت  که کشوری در وسعت ایران،  و در ارتباط با سیاست‌های جهانی نمی‌تواند با تکیه بر مشتی مجاهد،  پیشمرگه،  جان‌نثار، آپاراتچیک و بادمجان‌دورقاب‌چین اداره شود!   و اینکه دمکراسی در مقام تنها عامل انسجام ملی،  امروز یک اجبار اساسی و غیرقابل اجتناب است،  نه زیوری کلامی و تبلیغاتی در افاضات محفلی.

 

 

 


۱۰/۲۰/۱۴۰۴

دکترین آش کشک خاله!

 

 

پروژۀ «رهبرسازی» برای ملت ایران،  روزهاست که توسط سازمان سیا و همکاران ایرانی‌نما و اروپائی‌اش «کلید» خورده.   هیاهوی پوچ،   تظاهرات بی‌دلیل،   درگیری با پلیس و خبرنگار و ... و به آتش‌کشیدن ساختمان‌های دولتی کشور را به اغتشاش کشانده.   هر چند به هیچ عنوان مشخص نیست که اهداف این به اصطلاح «انقلاب» چیست،  بنگاه‌های سخن‌پراکنی غربی،  روزنامه‌های فرنگی،  و خصوصاً سایت‌های فارسی‌زبانی که سازمان سیا به راه انداخته،   جملگی بر طبل «ملت،  رضا پهلوی را می‌طلبد» می‌کوبند!   ولی یک بررسی منصفانه و واقع‌گرایانه از تحولات اجتماعی،  نمی‌تواند تنش،  هیاهو و بحران‌سازی‌ها را به تحلیل‌ بکشاند.  چرا که این تحولات مبنای اساسی و پایه‌ای ندارد،  تصنعی است؛   برخاسته از نیازها و مطالبات واقعی نیست،  و جز دامن زدن به آتش توهمات،  تعصبات و فراهم آوردن زمینۀ حرکت‌های فراقانونی کار دیگری نخواهد کرد.  از اینرو در مطلب امروز تلاش می‌کنیم به دلائل این تحرکات تصنعی بپردازیم. 

 

مدت‌هاست که دونالد ترامپ شمشیرش را برای چنگ انداختن بر خلیج‌فارس و دریای خزر از رو بسته.  البته دولت ملایان خود از روز نخست برخاسته از مطالبات استعماری بوده،  ولی مطالبات فوق به شرایط دوران جنگ سرد مربوط می‌شده است؛   وکالت‌نامۀ آمریکائی نمی‌تواند همزمان،  هم دولت دست‌نشانده را در قدرت نگاه دارد،  و هم شرح وظایف‌اش را از پایه و اساس دیگرگون کند.  و در شرایط کنونی منافع ایالات‌متحد چنین ایجاب می‌کند که «شرح وظایف» دولت در ایران تغییری اساسی بیابد.  و سئوال اینجاست که به چه صورت؟  و ظاهراً با توجه به سیر تحولات می‌توان اذعان داشت که نسخه‌برداری از هیاهوی دوران جیمی کارتر نقشۀ راه واشنگتن شده.

 

اگر فراموش نکرده باشیم،  در آن دوران،   به دلیل گسترش نفوذ اتحاد شوروی در افغانستان،  محمدرضا پهلوی نیز متحمل تغییرات ژئوپولیتیک منطقه‌ای شده بود،  و دقیقاً همین نوع تزلزل و بی‌ارتباطی با شرایط سیاسی منطقه در «شرح‌وظایف» آریامهر به وجود آمده بود.   به همین دلیل نیز جیمی کارتر،  رئیس‌جمهور وقت آمریکا،  زیرپای دربار را کشید تا بتواند نقش سیاسی جدیدی برای دولت ایران در ارتباط با مسائل افغانستان روی میز بگذارد. 

 

ولی پس از فروپاشی اتحاد شوروی و آغاز تغییرات اساسی در ژئوپولیتیک منطقه،   دیدیم که در ایران نیز بلافاصله سروکلۀ ملاممد خاتمی پیدا شد که با دست‌ استعمار و هیاهو و داغ و درفش به کاخ ریاست جمهوری رفت.   مشخص بود که وی حامل و پیام‌آور «شرح وظایف» جدید برای دولت ایران در منطقه است.  در عمل،  واشنگتن و لندن تلاش داشتند تا از طریق اصلاح‌طلبی،  و یا کودتائی اصلاح‌طلبانه،  بار خود را از طریق ملاممد خاتمی به مقصد برسانند.  ولی این پروژه ناتمام ماند،  چرا که روسیه به شدت با آن مخالفت کرد.

 

بدیهی است که سازمان سیا پیوسته تلاش داشته باشد تا دولت دست‌نشانده‌اش را در تهران با تحولات منطقه‌ای و در مسیر منافع واشنگتن هم‌سو نگاه دارد.  به همین جهت اگر در ایران با اصلاح‌طلبی کارش را آغاز کرد و نتیجه‌ای نگرفت،  پای به دوران احمدی‌نژاد،  ملاحسن روحانی و سپس رئیسی گذاردیم.  رئیسی نیز همانطور که دیدیم،   بی‌توجه به شرح‌وظایف دولت ملائی دست به همکاری نزدیک با روسیه برداشت،   و عدم رضایت واشنگتن صراحتاً اعلام شد؛  هلیکوپترش سرنگون شد.

 

ولی این روزها دولت روسیه در بن‌بست مسائل اوکراین گیر کرده.  ولادیمیر پوتین پس از آنکه به ملت روسیه صدها هزار کشته و معلول و ده‌ها میلیارد دلار هزینه‌های نظامی تحمیل نموده،  عملاً در باتلاق اوکراین دست‌وپا می‌زند؛  راه خروج ندارد و پیروزی‌ای که به روس‌ها  وعده داده بود نیز امکانپذیر نیست.  پر واضح است که در چنین شرایطی دست آمریکا در مورد سیاست‌گزاری‌های‌اش در ایران از گذشته بازتر باشد.   اینکه بده‌بستان «مسکو ـ واشنگتن» نهایت امر چه پیامدهای برای سیاست ایران خواهد داشت از موضوع ما خارج است،   چرا که اطلاعات در اینمورد فوق‌العاده محدود است؛  روسیه کم‌حرف است و یُبس،   واشنگتن هم وراج و چرندباف!  با این وجود روشن است که پس از قدرت‌یابی ال‌گولانی،  تروریست محبوب واشنگتن در سوریه،  و قتل‌عام ملت فلسطین و حزب‌الله لبنان توسط ارتش آمریکا،   نوبتی هم باشد نوبت حکومت اسلامی در ایران است.  

 

برنامۀ آمریکا در ایران کاملاً روشن است؛   بهره‌برداری از شبکۀ استعماری ارتش و زیرمجموعه‌های آن ـ  سپاه پاسداران،  بسیج،  شهربانی،  ژاندارمری و خصوصاً وزارت اطلاعات ـ  جهت پایه‌ریزی یک رژیم جدید.  و جهت ریاست «ظاهری» بر این شبکۀ منحوس چه کسی بهتر از رضا پهلوی؟   فردی بیگانه با هر گونه نگرش سیاسی منسجم،  بی‌خبر از احوال دنیا،  سر به هوا،  اگر نخواهیم بگوئیم مَشَنگ! 

 

زیرمجموعه‌های تبلیغاتی سازمان سیا تلاش دارند به هر ترتیب ممکن این فرد را به عنوان «رهبر» به خورد ملت ایران بدهند.   در داخل کار ساده‌ است؛  دولت دست‌نشانده در حال حاضرکارد را به استخوان ملت رسانده،  همگی خون‌شان از دست حکومت به جوش آمده.  کافی است وزارت اطلاعات چند لباس‌شخصی را به خیابان بفرستد تا فریاد مرگ بر این و آن سر دهند؛   چندتن بی‌کار و ولگرد،  هالو و بی‌خیال در اطراف‌شان جمع خواهند شد؛   نیروهای انتظامی به هالوها شلیک می‌کنند،  اگر کسی کشته شد چه بهتر،  در غیراینصورت زخمی‌ها و یا حتی زخمی‌های «فرضی» را پیراهن عثمان می‌کنند و برای‌شان هیاهو به راه می‌اندازند.   لباس‌شخصی‌ها نیز ساختمان‌های دولتی را آتش می‌زنند،   هالوجماعت هم هوا برش می‌دارد که گویا شق‌القمر شده؛   عربده‌کشان دست در دست لباس‌شخصی‌ها به غائله می‌پیوندد!  این نمائی است «ساده» شده،   از آنچه طی دهه‌ها در ایران به «رهبرسازی» انجامیده.   و باید اذعان کنیم تا آنجا که به منافع لندن و واشنگتن مربوط می‌شود،  همیشه بسیار «خوب» عمل کرده.    

 

ولی در خارج از مرزها قضیه به صورت دیگری در می‌آید.   خصوصاً در دورۀ فعلی که صدها هزار،   اگر نگوئیم میلیون‌ها ایرانی خارج از کشور زندگی می‌کنند،  گالوانیزه کردن این افراد پیرامون «بادکنکی» که قرار است «رهبر» شود کار مشکلی است.  به همین جهت به دستور سازمان سیا،‌   ارتباط اینترنت داخلی با خارج را قطع می‌کنند،   ‌به این ترتیب رادیو فردا و صدای آمریکا و ...  تبدیل می‌شوند به تنها منابع موثق اطلاع رسانی به امت بخت برگشته!   همزمان،   سایت‌های مخالفان «رهبرسازی» را به شدت ممیزی می‌فرمایند،   تا «آزادی بیان» رادیو فردا و صدای آمریکا مخدوش نشود!  به این ترتیب،   اوباش حقوق‌بگیر می‌توانند بدون مزاحمت مخالفان برای «رهبر جدید» جنجال به راه بیاندازند،  و ... و اگر اینهمه کارساز نشد،  توجیه‌نامه نویسی به راه می‌افتد.   خیرخواهان هدایت ملت ایران  به سوی چاه ویل،  سروکله‌شان پیدا می‌شود تا بساط نصیحت و مصلحت‌اندیشی پهن کنند،   باشد تا آخرین نفرات از خیل مخالفان «رهبر‌سازی» منکوب و منزوی شده؛  خر لنگ‌شان از پُل بگذرد!

 

از قضای روزگار یکی از همین مصلحت‌اندیشی‌ها توسط سایت گویا تحت عنوان «نامه‌ای سرگشاده به رضا پهلوی و منتقدان او» روی خطوط اینترنت قرار گرفته،  که به دلائلی شایستۀ بررسی است.   نویسنده در این نامۀ سرگشاده از حامیان و منتقدان رضا پهلوی سخن به میان آورده،   و هر کدام را در چند دستۀ مجزا «معرفی» کرده.   سپس خواستار «درک درستِ نقش‌ها و تفکیک کارکردها» می‌شود؛  در آخر نیز به رضا پهلوی نصیحت می‌کند که خلاصه کاری نکنید که صرفاً خودتان را جلو بیاندازید،  چرا که،   باید «دایرۀ همبستگی» را گسترش داد!‌

 

بله،  اگر مخاطب از زیروبم سیاست استعماری در ایران آگاه نباشد،   نامۀ سرگشادۀ مذکور را حمل بر حسُن‌نیت خواهد کرد،  در صورتی که به هیچ عنوان چنین نیست.  افرادی که چنین نامه‌نگاری‌هائی به راه می‌اندازند،  در وحلۀ نخست رضا پهلوی را در مرکز مسئله قرار می‌دهند؛  جالب اینکه خودشان هم می‌نویسند:

 

«بی‌تردید رضا پهلوی،  چه بخواهیم و چه نخواهیم،  امروز یکی از چهره‌های اثرگذار در فضای سیاسی ایرانِ بحران‌زده است»

منبع: گویا نیوز،  نامه‌ای سرگشاده به رضا پهلوی و منتقدان او،  10 ژانویه 2026     

 

مسئله در واقع همان «چه بخواهیم و چه نخواهیم» شده!   نامۀ سرگشادۀ‌ فوق چنین القاء می‌کند که رضا پهلوی شخصیت تأثیرگزاری بر روند تاریخ ایران «می‌باید» تلقی شود!   بدون اینکه توضیح دهد رضا پهلوی جز تخریب چه تأثیری بر روند مسائل و تحرکات سیاسی کشور داشته!   وی به گواهی  عملکرد،  مصاحبه‌ها،  موضع‌گیری‌ها،  و ... فردی است فاقد نگرش متقن سیاسی و اجتماعی،  کم‌سواد و خصوصاً ضدایرانی.   رضا پهلوی همان کسی است که از حملۀ نظامی به کشور ایران حمایت کرده بود!   همان کسی که اخراج پناهجویان ایرانی با قل و زنجیر از خاک پاک آمریکا را نادیده گرفت،  و امروز دست دوستی به سوی پیرمرد نیمه‌دیوانه‌ای دراز کرده که ایرانیان را «ملت مستراح» خوانده است!   

 

به علاوه،  این شخصیت «تأثیرگزار» با مسائل کشور کاملاً بیگانه است!   از رضا پهلوی هیچ سند نوشتاری یا گفتاری در دست نیست که بتواند درک وسیع ایشان از مسائل کشور را بازتاب دهد.  فرزندان وی همگی نام‌های عربی و غیرایرانی دارند،  و حتی اگر به فارسی شکسته بسته چند جمله‌ای تته‌پته کنند،   با زبان و ادبیات و تاریخ و فرهنگ ایران کاملاً بیگانه‌اند.  از سوی دیگر،  تحرکات اجتماعی و فرهنگی رضا پهلوی و همسر و فرزندانش در میان ایرانیان بیشتر سوژۀ خنده و مضحکه است تا الهام‌بخش جنبش‌های اجتماعی.   با اینهمه سایت گویا به خود اجازه داده چنین فردی را شخصیت «تأثیرگزار» معرفی ‌کند!  

 

در ثانی،  برخلاف ادعای سایت مذکور،   طرفداران حقوق‌بشر و دمکراسی در ایران به هیچ عنوان از آنچه «رهبری» رضاپهلوی نامیده‌اند هراسی ندارند؛   واقعیت را بگوئیم،  حتی سگ رضا پهلوی هم از او حساب نمی‌برد.  درگیری طرفداران حقوق بشر و دمکراسی در ایران با استعمار و استبداد استعماری است،  نه با رضا پهلوی.  مشکل این است که مک‌کارتیسم آمریکائی رضاپهلوی را برای منافع و مطالبات استعماری‌اش «تابلو» ‌کرده؛   همان کاری که با خمینی احمق کردند.  اگر کسی می‌پنداردکه در این میانه رضا پهلوی می‌تواند تصمیم‌گیری کرده و سیاستی اعمال کند،  یا ساده لوح و هالوست یا دچار مالیخولیا!  خلاصۀ کلام،   در فردای فروپاشی احتمالی حکومت آخوند،   تصمیمات عمدۀ کشور را همان‌ها خواهند گرفت که امروز برای رضا پهلوی،  سایت و اینترنت و مصاحبه و عکس و تفصیلات به راه انداخته‌اند!  

 

در همینجا بگوئیم،  مصلحت‌اندیشانی از قماش «گویانیوز» به مراتب از عربده‌جویان خیابانی مزورتر و خودفروخته‌ترند.  این جماعت بی‌همه چیز در دوران عرعر خمینی هم خیلی «نرم و گرم» عوام و هالوها را جمع می‌کردند،  و تحت عنوان «امام مواضع مترقی دارند» پدر این مملکت و ملت را درآوردند.  به این جماعت خوش‌نیت،  و خودفروخته توصیه می‌کنیم بیش از این آتش به زندگی و مال‌شان نزنند،  و تتمه آبروی نداشته‌شان را بیش از این‌ها بر باد ندهند.        

 

 

 

 

 


۱۰/۱۶/۱۴۰۴

نفت و جید و جاکشی!

 

 

به بهانۀ گزارش مرگ هوشنگ انصاری،  «خبرنامۀ گویا» با هدف نوازش پشم عوام‌الناس و چماق‌کشان سلطنت‌چی،  مطلبی سراپا کذب در مورد وی مننشر کرده.  در مطلب کذا،  هوشنگ انصاری سرمایه‌گزار،  صنعتگر و ... معرفی شده!   در امتداد همین دروغ‌های شاخدار و ادعاهای شکمی است که سایت کذا تلاش دارد دست‌یابی انصاری به «مقامات» مهم در دستگاه محمدرضا پهلوی را نیز نتیجۀ «فضائل» بی‌شمار بابا هوشنگ جا ‌بزند.  

 

ولی واقعیت در کمال تأسف نه این است.   هوشنگ انصاری فردی بود بی‌سواد و به دور از فرهنگ،  ادبیات،  هنر و صنعت.   وی در آغاز جوانی ـ  در شرایطی که حتی دیپلم دبیرستانش نیز مورد تأئید نبود ـ  در دوران بروبیای عبدالله انتظام،  و باند امیرعباس هویدا و «حواریون‌اش» در وزارت امور خارجه،  در سفارت‌ ایران در ژاپن بروبیائی پیدا کرد و به  عنوان دلال‌محبت در این سفارت‌خانه به شهرت رسید.   آنحضرت سال‌ها در توکیو وظیفۀ اصلی‌اش فراهم آوردن مجالس «بزم» و نقل‌وانتقال روسپیان بود.   و به دلیل ارتباط نزدیک سفارت دولت شاهنشاهی با نظامیان و جاسوسان و پادوهای آمریکا در توکیو،  انصاری با  انگلیسی شکسته‌بسته‌ای که طی چند ماه اقامت در انگلستان فراگرفته بود،   «ضیافت‌هائی» به راه می‌انداخت که زبانزد یانکی‌ها شد!

 

در نتیجۀ‌ «شهرت» فراگیرش در برپائی «اورجی‌های» درباری،  انصاری روابط نزدیکی با برخی از «مشتریان» از جمله هنری کیسنجر برقرار کرد.   و دربار شاهنشاهی،  به توصیۀ همین  «مشتریان»،   انصاری را از جایگاه والای دلالی محبت،  به مدیریت کل در برخی وزارت‌خانه‌ها و سپس وزارت برگزید!  

 

همچنین برخلاف چرندیات «دروغ‌نامۀ‌گویا»،   خروج انصاری پس از غائلۀ خمینی در ایران صورت نگرفت.   وی در دوران آموزگار،   در جایگاه مدیرعامل شرکت ملی‌نفت ایران لنگر انداخت ،  و پس از آنکه ده‌ها میلیون دلار از بودجۀ کشور و مجموعۀ گرانقیمت «جید» را که نتیجۀ «کار و فعالیت‌اش» در آسیای شرقی بود،   به خارج انتقال نمود،   با حفظ سمت از کشور گریخت!  استنباط کلی این بود که بدنامی و فساد مالی وی این احتمال را می‌داد که محمدرضا پهلوی برای آرام کردن افکارعمومی،   انصاری را به همراه جمعی از مقامات به زندان بیاندازد.  از اینرو ایشان به توصیۀ‌ همکارن آمریکائی‌اش حتی پیش از ثابتی و برخی سپهسالاران آریامهری،  از کشور فرار کرد و استعفای انصاری از مدیریت عامل شرکت نفت را سفارت آمریکا در تهران برای دربار محمدرضا پهلوی ارسال کرد! 

 

خلاصه کنیم،  ‌ انصاری فردی بود کلاش،  پول‌پرست و به دور از هرگونه فضلیت،  آگاهی و دانش.  وی در دورۀ گذرای تصدی‌اش بر شرکت ملی نفت ایران،  خطوط تلکس این شرکت را به نقل‌وانتقالات مالی و شخصی خود اختصاص داده بود،   و حتی تلاش کرد تا همکاران و همرزمان «بزمی‌اش» را به عضویت هیئت مدیرۀ شرکت نفت در آورد.   بدیهی است که با این کارنامۀ درخشان و پس از انتقال ثروت‌های کلانی که از طریق همکاری با دربار،  پااندازی برای یانکی‌ها در ژاپن،  و ...  به جیب زده بود،  انصاری با چمدان‌های پول در آمریکا مورد استقبال فراوان دوستان و همکاران‌اش قرار گیرد! 

 

معلوم نیست به چه دلیل افراد و محافلی تلاش دارند از اوباش دوران محمدرضا پهلوی تصویر شخصیت‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز ارائه دهند.   انصاری فردی بود هم‌سان اوباشی که امروز در اطراف امامان جمعه و ولی‌فقیه در حکومت اسلامی می‌لولند؛   و جهنمی که ایرانیان امروز در آن فروافتاده‌اند،  تا حدودی پیامد توحش،‌ چپاول و سرکوب امثال هوشنگ انصاری‌هاست.       

 

 

   


۱۰/۱۳/۱۴۰۴

مادورو و شما نزدیک!

 

 

حوادث اخیر در ایران و ونزوئلا مجموعۀ وسیعی از مسائل را در زمینۀ سیاسی،  اقتصادی و خصوصاً حقوق بین‌الملل مطرح کرده.  همانطور که شاهدیم تظاهرات خشن و گاه مسلحانه در ایران ـ  بر اساس کلیپ‌های ارسالی ـ   در همراهی با حملات گروه‌های برانداز،‌  از سوی دولت آمریکا عملاً مورد حمایت قرار گرفته.  ترامپ رسماً از این عملیات «حمایت» کرده!   در مقام دنباله‌ای بر همین سیاست مداخله‌جویانه،  دونالد ترامپ پیروزمندانه اعلام داشته که رئیس‌جمهور ونزوئلا و همسرش را ربوده،  و می‌خواهد محاکمه کند!   اینکه یک دولت خارجی تا کجا و تا چه حد می‌تواند به خود اجازه دهد در امور داخلی دیگر کشورها مداخله نماید،   مسئله‌ای است نیازمند بررسی‌هائی به مراتب گسترده‌تر از چند مقاله در وبلاگ و یا چند رپورتاژ در رادیو و تلویزیون.   ولی از آنجا که امکان بررسی کلان‌تری در دست نیست،  به ناچار می‌باید به وبلاگ‌نویسی در این مورد اکتفاکنیم.   نخست می‌رویم به سراغ ونزوئلا و سپس مسئلۀ ایران را مطرح می‌کنیم.  

 

بر کشور ونزوئلا،  تقریباً به مدت 14 سال کلنل هوگو چاوز،  که پیشتر به جرم شرکت در یک کودتا به زندان اوفتاده بود،  به عنوان ریاست‌جمهور حکومت می‌کرد.   پس از مرگ ناگهانی وی در سال 2013،  یکی از نزدیکان‌اش به نام نیکولاس مادورو،  به قدرت رسید و هنوز نیز ظاهراً رئیس‌جمهور ونزوئلا به شمار می‌آید.  تاریخچۀ پرتلاطم روابط اینکشور با ایالات‌متحد خارج از موضوع ماست،   ولی بگوئیم که ونزوئلا از جمله کشورهای آمریکا لاتین به شمار می‌رود که طی تاریخ‌اش،  مسلماً به دلیل اشراف بر کانال پاناما،   با ایالات‌متحد درگیری‌های سیاسی،  نظامی و دیپلماتیک بی‌شماری داشته.  و طی دوران چاوز و مادورو در رأس دولت این تنش‌ها به اوج خود رسید.   بله،  منابع سرشار انرژی،  مواد کانی و موقعیت ژئواستراتژیک ونزوئلا از دیرباز آب به دهان یانکی‌ها انداخته،  و زمینه‌ساز درگیری‌های گسترده میان دو کشور شده. 

 

به شهادت مطالبی که طی چندین سال در وبلاگ‌ها نوشته‌ایم،  از روز نخست نظر مثبتی به چاوز و مادورو نداشتیم و دلائل نیز روشن بود.  چاوز وابستگی عمیقی به نظام سرمایه‌داری غرب  ـ  خصوصاً انگلستان ـ  داشت،   و مادورو نیز بدون هرگونه موضع‌گیری سیاسی مشخص،  صرفاً به عنوان آپاراتچیک چاوز در رأس قدرت نشسته بود.  مسلماً ادارۀ امور یک کشور به اینصورت نمی‌تواند آنقدرها سازنده تلقی شود؛  همانطور که دیدیم،   سازنده هم نبود.  چپاول زیرسبیلی نفت ونزوئلا همچنان ادامه یافت؛  بحران اقتصادی جامعه را به فلج مطلق کشاند؛   بحران‌ با آمریکا هر روز شدت بیشتری گرفت،   و ... و در این میانه نصیب ملت از چاویسم چیزی نبود جز فقر بیشتر،   فشار سیاسی و سرکوب گسترده‌تر،  و محرومیت فراگیرتر.

 

در این میانه،   شاهد بازی‌های ژئوپولیتیک مسکو و پکن در ونزوئلا نیز بودیم.   ایندو کشور،  خصوصاً طی چند سال گذشته با شدت و حدت خود را به عنوان «حامیان» دولت چاویست جا زدند.  چین با سرمایه‌گزاری‌های کلان ـ   فرضی یا واقعی ـ  در بنادر،  پالایشگاه‌ها،  صنایع،  خطوط‌راه‌آهن و حتی آموزش و پرورش زبانزد خاص و عام شد.  و کار بجائی کشید که دیگر کشورها از جمله حکومت ملایان نیز در این میانه دست‌ها را بالا زده،  در کنار دیگران در ونزوئلا «حضور» صنعتی و علمی به هم رسانده بودند! 

 

امروز که دونالد ترامپ رسماً اعلام می‌دارد رئیس‌جمهور ونزوئلا و همسرش را دزدیده و به نقطۀ نامعلومی برده،  این سئوال مطرح می‌شود که مسکو و پکن طی سالیان دراز در ونزوئلا از چه پدیده‌ای «حمایت» می‌کرده‌اند؟   اگر رئیس‌جمهور یک کشور به همراه همسرش توسط رئیس دولت دیگری دزیده شده،  به نقطۀ نامعلومی برده می‌شوند به این معناست که نظام حاکم بر اینکشور پوشالی،  متزلزل و بی‌حفاظ است.   چرا که ربودن این افراد مسلماً توسط عناصر وابسته به ارتش آمریکا و سازمان سیا صورت گرفته،  و می‌باید قبول کرد که دسترسی این افراد به رئیس‌جمهور کشور بسیار سئوال‌برانگیز می‌شود.  خصوصاً که سرنوشت منابع نفتی و کانی ونزوئلا همچون منابع نفتی عراق،   لیبی،  سوریه و خصوصاً الجزایر در ابهام کامل فرو افتاده! ‌ 

 

«حمایت» فرضی روسیه و چین از متحدان‌شان را می‌توان به سه شق مختلف مورد بررسی قرار داد.   نخست اینکه  دو دولت مذکور در این آدم‌دزدی همکار واشنگتن هستند؛   وسیله فراهم کرده‌اند تا عناصر وابسته به سازمان سیا مادورو را بدزدند!‌   دوم اینکه،‌  دول روسیه و چین،  در تقابل با سیاست‌های متخاصم،   متحدان‌شان را با منافع اقتصادی،  سیاسی و مالی «طاق» می‌زنند؛   امتیازی می‌گیرند و طرف را دست‌بسته تحویل واشنگتن می‌دهند.   و سومین شِق اینکه،  اصولاً روسیه و چین فاقد قدرت سازمانی و تشکیلاتی کافی جهت حمایت از متحدان‌شان هستند،  حمایت اینان بیشتر جنبۀ تبلیغاتی و رسانه‌ای دارد؛   آنزمان که واشنگتن تصمیم بگیرد،  خواهد توانست حمایت اینان را نادیده گرفته،  رأساً آنچه را می‌خواهد عملی کند. 

 

اگر بخواهیم بازتاب عملیات آدم‌دزدی ترامپ را در ونزوئلا و منطقۀ کارائیب مورد بررسی قرار دهیم سرنوشت دولت‌های دیگر،  خصوصاً کلمبیا و برزیل نیز نگران‌کننده می‌شود.   از این گذشته،  اگر هیئت‌حاکمۀ گروهی از کشورهای این منطقه تاکنون مطبوع طبع یانکی‌ها بوده‌اند،  و هنوز روسای‌شان را ندزدیده‌اند،   این امکان وجود دارد که پس از توجیه «آدم‌دزدی» اخیر،   سرنوشت مادورو شامل حال برخی دیگر از سران کشورهای آمریکای لاتین نیز بشود.  آنزمان که اینان بر اساس پندارهای واشنگتن،  پای از گلیم‌شان فراتر بگذارند،   ارتش آمریکا آزادانه وارد شده،  آن‌ها را می‌دزدد و به «جرم» عدم رعایت منافع عالیۀ آمریکا محاکمه،  محکوم و زندانی خواهد کرد!   خلاصه،  اگر حملات وحشیانۀ آمریکا علیه ونزوئلا در عمل محکوم نشود و دولت ترامپ به دلیل این عملیات مورد مواخذه قرار نگرفته،  توجیه ‌گردد،  حداقل گروهی از دولت‌های آمریکای لاتین با آینده‌ای بسیار نگران‌کننده روبرو خواهند بود.   

 

در حال حاضر عکس‌المعل دولت‌های اقماری واشنگتن ـ  کشورهای اتحادیۀ اروپا،  انگلستان و ... ـ  بسیار جالب توجه است.  اینان «آدم‌دزدی» ترامپ را به هر ترتیب ممکن زیرسبیلی در کرده،  سعی در محکوم کردن مادورو به عنوان فردی فاقد مشروعیت دارند!   خلاصه  تلاشی همه‌جانبه از سوی نوچه‌های واشنگتن صورت می‌گیرد تا این روند منحوس و غیرقانونی ماست‌مالی شده،  قربانی را مقصر جلوه دهند!   اینکه،  مشروعیت یا نبودمشروعیت رهبر یک کشور می‌باید الزاماً به تأئید این «حضرات» برسد،  خود مسئله‌ای است که فی‌نفسه می‌تواند در فضای دیپلماتیک جهانی بحرانی به مراتب عمیق‌تر از آدم‌دزدی دونالد ترامپ به ارمغان آورد. در کمال تأسف دولت‌های روسیه،  چین و هند نیز بجای محکومیت قاطعانۀ اعمال دونالد ترامپ در ونزئلا،   «آدم‌ دزدی» وی را به حاشیه رانده،   به نعل‌وبه‌میخ می‌کوبند،  باشد تا کاخ‌سفید ناراحت نشود!  وزارت امور خارجۀ روسیه نگران این است که مادورو را «کجا» برده‌اند؟  تو گوئی اطلاع از محل حبس وی قرار است مشکلی را حل کند!

 

همانطور که بالاتر عنوان کردیم،  در کمال تأسف برخورد چین و روسیه با آنچه «متحدان‌» خود معرفی می‌کنند مسئله‌ساز شده.   چرا که  بازی مسخره و قایم‌باشک کرملین و پکن،   تا حال در عراق،  غزه،  لبنان و سوریه بحران‌هائی به راه انداخته که سرنوشت ده‌ها میلیون انسان را در چرخۀ سیاست‌بازی‌های واشنگتن به نابودی کشانده.  و در کمال تأسف شاخه‌هائی از حکومت ملایان در ایران نیز روی حمایت ایندو کشور حساب کلانی گشوده‌اند.     

 

چند روزی است که تظاهرات و بحران‌های اجتماعی فضای کشور ایران را کاملاً اشغال کرده.   و دقیقاً در چارچوب رخدادهائی هم‌سان با غائله‌ای که به کودتای 22 بهمن 57 منتهی شد،  شاهدیم که گروه‌های فشار تحت حمایت سازمان‌های به اصطلاح «امنیتی»،   ضمن اشغال فضای اجتماعی،  هم به نارضایتی‌ها دامن می‌زنند،   و هم حکومت را تهدید به کودتا و فروپاشانی می کنند.   بخش عمده‌ای از این جماعت تحت حمایت شبکه‌های وابسته به سازمان سیا عمل می‌کنند،  و خارج‌نشینان با کیسه‌های‌ دوخته،  و آمادۀ چپاول ملت،   از عملیات این عزیزان «تقدیرها» به عمل می‌‌آورند!‌  

 

و باز هم در میانۀ بحران فعلی مسئله‌ای به نام حمایت «متحدان» بی‌جواب مانده.   این سئوال مطرح می‌شود که روسیه و چین،  متحدان فرضی دولت ملایان تا کجا حاضرند از موجودیت  این حکومت حمایت به عمل آورند؟  در اینکه حکومت ملایان فاقد مشروعیت،   در معنای حقوقی کلمه است،  جای هیچ تردیدی نیست.  ولی بود یا نبود مشروعیت بجای خود،   مخالفان این حکومت،  علیرغم گفتار و ادعای کلان،  خود نیز آنقدرها از منظر کردار،  نگرش و برخورد با مسائل انسانی و اقتصادی و اجتماعی فاصله‌ای با حکومت فعلی ندارند.  مشکل بتوان میان این گروه‌ها با باند ملایانی که حکومت را به صورتی غیرمشروع قبضه کرده‌اند خط حائلی ترسیم کرد. 

 

ملت ایران،  همچون تمامی ابناءبشر نیازمندی‌هائی دارد؛  خوراک،  پوشاک، کار،  مسکن،  بهداشت،  آموزش، امنیت و ... و اگر ملایان یا نمی‌خواهند جهت بهبود شرایط کشور دست به عملیاتی سازنده زده،  جامعه را از بحران بیرون بکشند،  و یا اصولاً قادر به انجام چنین وظائفی نیستند،  تکلیف  چیست؟  مخالفان‌شان ادعا دارند که پس از فروپاشانی حکومت فعلی همۀ‌ کارها بر وفق مراد خواهد بود!   بله،  راه‌دور نرویم،  همان وعده وعیدهای سر خرمن آیت‌الله خمینی است که اینبار اینان غرغره می‌کنند؛   «کارها را در عرض چند روز برای امت مسلمان روبراه می‌کنیم!» 

 

ولی جامعه برای سبک‌ سنگین کردن ایده‌ها،  جستجوی راه‌کارها و یافتن راه‌حل‌ها،  سپردن کار به افراد لایق،  بازبینی نتایج،  و ...  نیازمند مدت زمانی طولانی است.  آن‌ها که هول‌هولکی خواهان فروپاشانی می‌شوند در واقع می‌خواهند فرصت تفکر را از جامعه بربایند؛   همچون خمینی و اوباش حزب‌الله خود و امیال‌شان را بر کل جامعه تحمیل کنند.  هم اینان هستند که امروز از دونالد ترامپ تصویر «فرد خیرخواه» ساخته‌اند،   و پیروی از سیاست‌های آمریکا را راه بهبود شرایط کشور معرفی می‌کنند.  ولی جای بحث ندارد،  اگر جامعه در این مسیر محبوس بماند،  دیری نخواهد گذشت که نبود مشروعیت هیئت‌حاکمۀ ملایان ابزار مناسبی جهت دخالت‌های نظامی اجنبی در این سرزمین شود.   خصوصاً که چین و روسیه به صراحت نشان داده‌اند،   دوستی‌شان بیشتر از نوع خاله‌خرسه است،  تا از روی همدردی و همراهی با نیازهای ملت‌.