۱۲/۲۴/۱۴۰۴

ترامپ، تله، توهم!

 

 

از آغاز جنگ استعماری در ایران بیش از دو هفته می‌گذرد و برخلاف خوش‌خیالی‌های اولیۀ واشنگتن و تل‌آویو،  به هیچ عنوان چشم‌انداز مشخصی برای پایان آن نمی‌توان دید.  در تبلیغات رسانه‌ای،   ارتش‌های ایالات‌متحد و اسرائیل به نابودی  اهداف نظامی و امنیتی حکومت ملایان مشغول‌اند،  هر چند شواهد به صراحت نشان می‌دهد که بمباران‌های کور، بیش از شاهرگ‌های رژیم،  ‌کودکان،  خانواده‌ها و مناطق غیرنظامی را تخریب کرده و به خاک‌وخون کشیده.   از سوی دیگر،   در برابر جنایات جنگی و تخریب شاهرگ‌ها و زیرساخت‌های کشورمان که متعلق به تمامی ایرانیان است،  شاهد سکوت سنگین در پایتخت‌های قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای نیز هستیم. 

 

موضع‌گیری اینان در عمل به هیچ عنوان علنی نشده.   سخنگویان‌شان صرفاً به محکوم کردن جنگ،   تشویق طرفین درگیر به مذاکرات،   و حمایت‌های «افلاطونی» از صلح و آرامش و روابط حسنه بسنده کرده‌اند.  از این گذشته در داخل کشور،  و در قلب حاکمیت ملایان،   شرایط ایجاد شده به دلیل حملات نظامی،  نبرد پنهان راست‌گرایان متمایل به واشنگتن با چپ‌گرایانی که به قول خودشان چرخش به شرق را پیشنهاد می‌کنند،   پای به مراحل حساس گذارده.   و در این میانه ملت ایران،  زنان، کودکان و خانواده‌های‌اند که می‌باید تاوان سنگین تمامی این ایده‌های پوچ و واقعیات تکاندهنده را بر دوش کشند.  در مطلب امروز سعی خواهیم داشت تا از ایده‌های پنهان در قفای این جنگ استعماری،  ابزارهای سیاسی و نظامی‌‌ای که هر جبهه قصد بهره‌برداری از آنان را دارد،   و خصوصاً‌ چشم‌انداز آیندۀ ایران سخن به میان آوریم.  پس در گام نخست بپردازیم به ایده‌ها و توهمات. 

 

ایدۀ اصلی و اساسی برای باند دونالد ترامپ در این جنگ کاملاً روشن است؛  کسب یک پیروزی سریع،  سرازیر کردن صدها میلیارد دلار بودجۀ دولت به حلقوم صاحبان صنایع نظامی،  کسب حمایت اینان و در نتیجه حفظ اکثریت پارلمانی در انتخابات میاندوره‌ای،‌  و نهایت امر جلب حمایت اساسی و پایه‌ای محافل یهودی ساکن آمریکا!   البته کنترل کامل واشنگتن بر منابع نفتی خاورمیانه و به دور نگاه داشتن روسیه،  هند و چین از این منابع قالبی است که تمامی اهداف مطرح شده در بالا را در آن جای داده‌اند.   ولی می‌باید اذعان داشت که شرایط منطقه به صراحت نشان می‌دهد،   ایده‌های اصلی ترامپ آنقدرها با واقعیات ارتباطی ندارد.   نخست فراموش نکنیم که همین دونالد ترامپ دست‌دردست همین نتانیاهو،  طی ماه‌های متمادی جنگ در نوار غزه و جنوب لبنان نتوانسته‌اند گروه‌های مسلح حماس و حزب‌الله را خلع‌سلاح کرده،  یا از میان بردارند.   پس این سئوال منطقی مطرح می‌شود،  که اگر اینان پس از ماه‌ها درگیری نظامی قادر به پیروزی بر حماس و حزب‌الله نبوده‌اند،   با چه منطقی پای به جنگ با کشور ایران گذارده‌،   و چه نوع پیروزی‌ای می‌توانند انتظار داشته باشند؟    

 

از سوی دیگر،  در این جنگ ایدۀ اصلی در خیمۀ نتانیاهو نیز روشن است؛  پروژۀ بی‌بی‌گوزکی اسرائیل بزرگ از فرات تا نیل!  بله،  فراموش نکنیم که جناح متوهمان راست‌گرا و افراطیون مذهبی اسرائیل،   هدفی جز این دنبال نکرده و نمی‌کند،  و به امید برداشتن گامی هر چند کوچک به سوی این «ایده‌آل» گنُگ،  هر زمان که دولت آمریکا در منطقۀ خاورمیانه بساط جنگ و درگیری و خونریزی به راه بیاندازد،  دولت تل‌آویو نیز،  کشور اسرائیل و خصوصاً غیرنظامیان‌اش را در برابر لولۀ توپ ارتش آمریکا خواهد نشاند. 

 

حال نگاهی به ایده‌های اصلی از سوی قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای بیاندازیم.  چشمان دولت روسیه در این بحران به شاهرگ «شمال ـ جنوب» خیره مانده.   همانطور که شاهد بودیم،  طی سالیان دراز،  جناح متمایل به روابط گرم‌ونرم با آمریکا در قلب حکومت ملایان،  تمامی تلاش‌اش را به خرج داد تا در راه احداث شاهرگ‌های ارتباطی ـ   بزرگ‌راه و خطوط راه‌آهن ـ  میان روسیه و خلیج‌فارس سنگ‌اندازی کند.  کار بجائی کشید که جهت جلوگیری از این پروژه‌ها،   دست به ترور رئیسی،  رئیس‌جمهور پیشین ملایان نیز زدند.  از سوی دیگر،  چین جنگ فعلی را در چارچوب نیازهای ژئوپولیتیک و انرژتیک ویژۀ خود بررسی می‌کند،  و به عنوان قدرت اقتصادی،  نظامی و مالی روبه‌رشد قصد دارد در میانۀ این درگیری نظامی جائی برای پکن به عنوان قدرت تعیین‌کنندۀ منطقه‌ای بجوید.  به این ترتیب،  ایدۀ اصلی  پکن کاهش وابستگی‌ به نفت روسیه،‌  تأمین زیرساخت‌های سیاسی در منطقۀ خاورمیانه،  و احتمالاً حضور دائمی نظامی و امنیتی در خلیج‌فارس خواهد بود. 

 

ولی ایده‌هائی نیز در میانۀ این جنگ در درون حکومت ملایان به چشم می‌خورد.  پس از فروپاشی اتحادشوروی که به نابودی راه‌بندهای امنیتی در منطقه منجر شد،   «خطر» جدیدی برای رژیم‌های وابسته به غرب در خاورمیانه پای به میدان گذارد.    آنچه سابقاً «نفوذ مخرب کمونیست‌ها» می‌خواندند،  و به صور مختلف ـ  سرکوب جریانات چپ،  سانسور نشریات،  قتل‌عام اقلیت‌ها،  بهرهمندی از حمایت‌های امنیتی غرب و ... ـ  به مورد اجراء می‌گذاردند،   با حضور مستقیم کرملین در ساختارهای دولتی،  اقتصادی،  مالی و ... جایگزین شده بود.  رژیم‌های وابسته به غرب جهت مبارزه با این نوع «حضور» به هیچ عنوان آمادگی نداشتند.  ایالات‌متحد نیز به نوبۀ خود حاضر نبود برای پیشگیری از این «حضور»،  دست به سرمایه‌گزاری لازم در اینکشورها بزند.   به همین دلیل نیز برخلاف منطق استراتژیکی که برای واشنگتن معنائی جز خروج از اسلامگرائی نداشت،  پس از فروپاشی اتحاد شوروی،  آمریکا خود تبدیل شد به مُبلغ اصلی اسلامگرائی؛   بدون سرمایه‌گزاری و قبول مسئولیت.   واشنگتن با قرار دادن توده‌های مسلمان در برابر کرملین قصد داشت به اهداف منطقه‌ای خود دست یابد.   امروز مرده‌ریگ همین سیاست نابسامان است که در رأس سیاست ملایان جا خوش کرده.  در خروجی جنگ فعلی،  گروه‌های خواستار روابط گرم‌ونرم با واشنگتن دل به گسترش روابط با آمریکا داده‌اند،  و گروه‌های متمایل به شرق بر این استدلال تکیه کرده‌اند که زمینۀ چرخش به سوی شرق بیش‌ازپیش فراهم آمده!                

    

حال که در حد امکان،  و تا حدودی ایدۀ طرف‌های درگیر مشخص شده،  چه بهتر که نیم‌نگاهی بیاندازیم به ابزار لازم و موجود جهت عملی کردن همین ایده‌ها،  در هر جبهه!  در خیمۀ‌ دونالد ترامپ هیچ ابهامی در مورد ابزار کذا وجود ندارد؛  حملۀ نظامی،  تخریب،  ایجاد وحشت،  قتل‌عام غیرنظامیان،  تحریک اقلیت‌ها قومی به جنگ با «فارس‌ها» و  ...   بله،  روی کاغذ واشنگتن به این نتیجه رسیده که با تکیه بر این نوع عملیات به حامیان روابط گرم‌ونرم با واشنگتن در ایران و گروه‌های ایرانی‌نمای وابسته به سازمان سیا در خارج مرزها میدان خواهد داد تا پای به جنگ با رژیم ملائی بگذارند!   نتیجۀ این عملیات حداقل روی کاغذ از نظر واشنگتن روشن است؛  پیروزی آمریکا در منطقه! 

 

ولی اگر عملیات نظامی و بمباران ملت ایران با دقت فراوان دنبال شده،   تا آنجا که مربوط به پیش‌فرض‌های عملیاتی در داخل کشور می‌شود تیر دونالد ترامپ کاملاً به سنگ خورده.  نه ملت ایران برای حمایت از بمباران زیرساخت‌های کشور به خیابان‌ها آمده و پرچم آمریکا به آسمان برده‌،  و نه گروه‌های ایرانی‌نمائی که سال‌ها سازمان سیا آن‌ها را در آب‌نمک خوابانده محبوبیت بیشتری در داخل و خارج کسب کرده‌اند.  کاملاً بر عکس،  به دلیل وحشت از شرایط نامعلوم و خطرآفرین،  صفوف ایرانیان پیرامون حمایت از حکومت فشرده‌تر هم شده است.   از سوی دیگر،   طبیعی است که چکمه‌های نظامیگری گروه‌های خارج از کشور،  حامیان حملۀ نظامی به ایران هر روز کوچک‌وکوچک‌تر ‌شود.   تا جائی که از وحشت فروپاشی مشروعیت سیاسی‌شان،   برخی از آنان وادار به اعتراض به این جنگ شده،  خط‌شان را عوض کرده،  و سر از سوی دیگر درآورند.        

 

ولی اشتباه نکنیم،  جناح سیاسی‌ای که در ایالات‌متحد حامی دونالد ترامپ در این ماجراجوئی ضدبشری است از این بیدها نیست که به این بادها بلرزد!  جنگ برای اینان هر چه طولانی‌تر  و پرخرج‌تر،  محبوب‌تر!   بودجۀ دولت را به درون صنایع نظامی تزریق می‌کنند؛  نمایندگان و سناتورهای ایالات را از طریق همین سرمایه‌ها و مشاغل ایجاد شده و مالیات‌های محلی با رأی عوام به مجلس می‌فرستند،  و به این ترتیب جنگی که قرار بود چند روزه تمام شود،  می‌تواند همچون کره،  ویتنام،  افغانستان و عراق،  سال‌های دراز به طول انجامد!  ارسال نیروی زمینی،  اشغال برخی مناطق ایران،  جنگ‌های داخلی و تجزیۀ کشور و ... همه می‌تواند زمینۀ پول‌سازی برای صنایع نظامی آمریکا باشد!‌  در نتیجه،  ترامپ صد کفن هم بپوساند،  در اتوماتیسم این جنگ هیچ تغییری ایجاد نخواهد شد.  به عبارت ساده‌تر،  ترامپ اینک در پروژه‌ای گرفتار آمده که هیئت‌حاکمۀ آمریکا و شرایط اقتصادی کشور در برابرش قرار داده‌اند.  کسی که بتواند در برابر این جنگ و ابعاد ضدبشری‌اش قدعلم کند،  برنامه‌های مشعشعانۀ باند ترامپ،  هگ‌ست و «ماگا» و ...  نیست،   قدرت‌های دیگر جهانی‌اند.            

 

در این مرحله،  بررسی ابزار اسرائیل جهت عملی کردن ایده‌های‌اش آنقدرها جالب توجه نخواهد بود،   چرا که اینکشور قدرت کافی برای چنین عملیاتی ندارد.   تل‌آیو به عنوان قارچی بر پیکر ارتش آمریکا به اینسوی و آنسوی می‌دود.  اگر جنگ ادامه یابد،  اسرائیل نیز دنباله‌روی خواهد کرد،  و اگر هر لحظه ترامپ و محافل حامی جنگ به دلائل مختلف ـ  شکست در افکار عمومی و از دست رفتن اکثریت پارلمانی،  وحشت از عکس‌العمل قدرت‌های تعیین‌کنندۀ‌ دیگر،  و ... ـ  پای از میدان جنگ بیرون گذارند،  بادبادک جنگاورانۀ اسرائیل در آسمان منطقه «غیب» شده، ‌ تل‌آویو به میدان گیس‌کشی با فلسطینی‌ها بازخواهد گشت.        

 

در نتیجه،  چه بهتر که در این مرحله نیم‌نگاهی به ابزار موجود در خیمۀ قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای بیاندازیم.  در گام نخست همانطور که بالاتر نیز گفتیم،   قدرت‌های کذا آنقدرها اصراری به موضع‌گیری مستقیم ندارند؛   ترجیح می‌دهند دولت ملایان با تکیه بر ابزار نظامی و تشکیلاتی‌ای که در اختیار دارد،  و یا اینان در هر مرحله از جنگ در اختیارش قرار خواهند داد،   زیرساخت‌های نظامی آمریکا را هر چه بیشتر در منطقه نابود کند،  و یا حداقل قدرت آتش‌‌شان را کاهش دهد.  به این ترتیب،  برای غربی‌ها مشکلی اساسی به وجود می‌آید؛   حمایت از سرمایه‌گزاری‌های‌شان در منطقه که به هزاران میلیارد دلار بالغ می‌شود و با تکیه بر قدرت‌آتش همین زیرساخت‌ها مورد حمایت قرار می‌گیرد،  در بن بست قرار خواهد گرفت.  و از آنجا که درآمد مالی و بهبود شرایط اقتصادی برای دولت‌های غرب ـ  خصوصاً آمریکا ـ  اساسی‌ترین اصل در روند مسائل سیاسی به شمار می‌رود و ایدئولوژی،  حقوق‌بشر،  دمکراسی و ...  بیشتر دکوراسیون‌های صحنه‌اند،  ادامۀ جنگ برای محافل حامی دونالد ترامپ مشکل‌آفرین خواهد شد.  

 

دقیقاً به همین دلیل است که برخی محافل آمریکائی و اروپائی پای پیش گذارده،  مرتباً خواستار آتش‌بس و مذاکرات‌اند!   و دولت ملایان نیز رسماً‌ به دفعات اعلام داشته که مذاکره‌ای در کار نخواهد بود،   آتش‌بس غیرممکن است،  و فقط پیمان صلح تحت حمایت سازمان‌های بین‌المللی می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد.   به عبارت دیگر،  آمریکا می‌باید قبول کند که در ماجراجوئی‌اش شکست خورده،  غرامت بپردازد،  و احتمالاً از منطقه به طور کلی خارج شود.  ابزار قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای بر این اصل استوار شده که در صورت ادامۀ وضعیت فعلی ـ  بمباران‌های وحشیانۀ آمریکا و موشک‌اندازی‌ ملایان ـ  شکل‌گیری امواج وطن‌پرستانه در میان ایرانیان کاملاً منطقی خواهد بود.  امواجی که از سَبقۀ تاریخی و زمینۀ سنتی شکوهمندی برخوردار است،  و به هیچ عنوان از رصد تحلیل‌گران سیاسی و استراتژها بیرون نبوده و نیست. 

 

به عبارت ساده‌تر،   قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای نیز همچون آمریکا و اسرائیل روی عکس‌العمل ایرانیان سرمایه‌گزاری کرده‌اند.   اگر امواج وطن‌پرستانۀ ایرانیان در چارچوب پروژۀ قدرت‌های منطقه‌ای متحول شود،   به صراحت بگوئیم،  نه فقط شانسی برای پیروزی پروژۀ آمریکا وجود ندارد،  که موجودیت پادگان‌ها،  تأسیسات،  شرکت‌ها و حتی مجموعه‌های اطلاعاتی و سفارتخانه‌های غرب نیز در منطقه به شدت مورد تهدید قرار خواهد گرفت.  و از سوی دیگر،  همگامی‌ قابل پیش‌بینی ملت‌های منطقه  ـ  عراق،  سوریه،  لبنان،  و ... ـ  با این امواج روابط منطقه‌ای را به طور کلی دگرگون می‌کند.   سیطرۀ غرب بر نفت خاورمیانه به این ترتیب به نقطۀ پایانی خواهد رسید،  چرا که امواج کذا می‌تواند به قدرت‌یابی طیف متمایل به شرق در درون حکومت ملایان و دیگر حکومت‌های منطقه انجامیده،  کار آمریکا را به طور کلی در آسیای جنوبی به نقطۀ پایانی بکشاند.   البته همانطور که بالاتر نیز گفتیم،  در مرحلۀ فعلی هدف بررسی ابزارهائی است که قدرت‌های منطقه‌ای روی آن سرمایه‌گزاری کرده‌اند؛  اجرای این پروژه‌ها در عمل،  مسئلۀ دیگری خواهد بود.         

 

شرایط فعلی در کشور ایران از دو شِق مشخص برخوردار است،   ادامۀ جنگ و یا عقب‌نشینی یکی از طرف‌های درگیر.  در صورت ادامۀ جنگ،  شق‌های مختلفی از قبیل جنگ داخلی،  ورود ارتش‌های متحد آمریکا به جنگ،‌  درگیری دولت مرکزی با اقلیت‌های قومی،  تجزیۀ کشور،  و ... تماماً روی میز طراحی آمریکائی‌ها قرار گرفته.   مسئله اینجاست که کدام گزینه از نظر واشنگتن بیشتر مورد تأئید قرار خواهد گرفت،  و اینکه ساختار نظامی و سیاسی حکومت اسلامی تا کجا قادر است از منافع خود به عنوان قدرت مرکزی دفاع کند.   شواهد نشان می‌دهد که اگر حمایت قدرت‌های منطقه‌ای در حدی باشد که دستگاه حکومت مرکزی بتواند در برابر این پروژه‌ها مقاومت چشم‌گیری صورت دهد،  شکست آمریکا قطعی خواهد بود.  در این شرایط،  منطقاً اگر جنگ ادامه یابد،  علیرغم تمایلات کنگرۀ آمریکا به فروش و تولید هر چه بیشتر تسلیحات،   واشنگتن به دلیل فروپاشی ساختارهای مالی،‌  اقتصادی و تشکیلاتی در منطقه،  با مشکلات فراوانی روبرو می‌شود،   و پیروزی سیاسی و نظامی از افق  ناپدید خواهد شد.  در نتیجه،  پرواضح است که جناح متمایل به غرب در حکومت ملایان منزوی شده و به طور کلی از صحنه خارج شود.   

 

اگر آمریکا و یا دولت اسلامی هر کدام در این میانه دست به عقب‌نشینی بزنند،  پر واضح است که جناح متمایل به غرب در ایران قدرت را به دست گیرد،‌  چرا که حمایت قدرت‌های منطقه‌ای به دلائلی یا غیرممکن شده،  و یا ناکافی است.  این عقب‌نشینی به این معنا خواهد بود که یا ارتش آمریکا در دم قدرت اجرائی را در دست می‌گیرد،  یا اینکه همچون نمونۀ عراق پس از چند سال دست به حمله‌ای وحشیانه‌تر جهت تغییر حکومت خواهد زد.  نتیجتاً  در صورت آتش‌بس و عقب‌نشینی،   تغییر حکومت اسلامی به سود آمریکا در چشم‌انداز سیاسی قابل رویت است؛   قدرت‌‌های منطقه‌ای شکست می‌خورند و آمریکا نه فقط سیطره‌اش را تأمین می‌نماید که مسلماً‌ آن را مستحکم‌تر نیز خواهد کرد.

 

با این وجود،  خروجی این جنگ هر چه باشد،  نقطۀ پایانی است بر پدیدۀ «انقلاب اسلامی» که نوعی «فولکلور» فروهشتۀ شیعی با خود به همراه آورده بود.   چه امواج‌ وطن‌پرستانۀ ملت ایران منطقه را منقلب ساخته،  سیطرۀ آمریکا را در خاورمیانه به پایان برساند،  و چه عوامل وابسته به غرب بتوانند در تحولات داخلی ایران دست‌بالا را داشته قدرت را قبضه نمایند،  تا آنجا که به سرنوشت «انقلاب اسلامی» مربوط می‌شود هیچ تفاوتی ندارد.   پدیدۀ «انقلاب اسلامی» در صور سنتی‌اش به پایان خط رسیده،   و این مرحله،   نقطۀ پایانی است بر موجودیت‌اش.  اگر مصائبی که ملت ایران از 22 بهمن 57 تا به هم‌امروز متحمل شده‌‌اند با خروج از فولکور «انقلاب اسلامی» به پایان خود می‌رسد،   فراموش نکنیم که فصل نوینی گشوده خواهد شد،   و تلاش می‌باید در مسیری باشد که فصل نوین شامل تبعاتی انسانی‌تر از فصول گذشته شود.     

 


۱۲/۱۷/۱۴۰۴

کفتارپارتی!

 

 

 

 

جنگ دونالد ترامپ و نتانیاهو با ملت ایران برخلاف انتظارات پایتخت‌های غربی به درازا کشیده.  این سئوال مطرح است که به چه دلیل هیئت حاکمۀ آمریکا که می‌توانست از طریق فشار کنگره بر دولت ترامپ در برابر این جنگ غیرقانونی عکس‌العملی نشان بدهد از اینکار طفره رفته؟   ولی به دلائلی که در دنبال خواهد آمد،   موضع‌گیری کنگره،  به استنباط ما در چارچوب اهداف سودگرانه‌ای که هیئت‌حاکمه در این جنگ وحشیانه دنبال می‌کند قابل «درک» است.  در این راستا،  ابتدا مسئلۀ موضع‌گیری گروه‌های مختلف سیاسی در میانۀ این جنگ را بررسی می‌کنیم.  سپس به سراغ یانکی‌ها و متحدان‌شان در اروپای غربی می‌رویم. در ادامه می‌پردازیم  به مواضع متناقض دولت «قدرقدرت» جمکرانی‌ها.      

 

تا آنجا که به گروه‌های سیاسی مربوط می‌شود شاهد سکوت،  اگر نگوئیم تأئیدات آشکار و نهان اینان هستیم.  آنچه «اوپوزیسیون» ایرانی می‌نامند در برابر این جنگ موضعی بسیار شگرف اتخاذ کرده.   

 

بسیاری از سازمان‌های سیاسی و احزاب مختلف راست‌گرا ـ  بخوانیم فاشیست‌های فکل‌کراواتی ـ  که خود را ایرانی می‌نامند و با صورتک حامیان «دمکراسی» به میدان آمده‌اند،  رسماً در کنار نظامیان آمریکائی ایستاده،  از جنگ ارتش آمریکا با ملت ایران اعلام رضایت می‌کنند!   افسار این گلۀ وحش و جریان ضدایرانی را به عادت یکصدسالۀ اخیر لندن و واشنگتن در اختیار خانوادۀ پهلوی قرار داده‌اند.  خانواده‌ای که از بدو موجودیت‌‌اش به بوسیدن چکمۀ سرباز اجنبی افتخارات می‌کرد،   امروز زمینۀ مناسبی یافته‌ تا این «عادت جاودانه» را در سطح جهانی به معرض نمایش نیز بگذارد؛   از شما چه پنهان،  خیلی هم مفتخرند!  در نتیجه،  وضعیت اینان روشن است؛  آمریکا ملت ایران را نابود کند،  پدر همه را در بیاورد،  تا ما قدم‌رنجه کرده،  بیائیم و تحت نظارت و فرامین واشنگتن بر ملت ایران «حکومت» بفرمائیم!     

 

از سوی دیگر،  گروه مجاهدین خلق نیز از این جنگ قصد بهره‌برداری ویژۀ خود را دارد.  این جماعت به حساب خود می‌خواهند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند،   به همین دلیل نیز در میانۀ جنگ برای «برادران و خواهران» انقلابی‌شان ـ   مقصود بازماندگان همان «نسل فدا» است ـ  مرتباً لقمه می‌گیرند.  این سازمان انقلابی و بسیار «پرابُهت» بجای محکومیت دولت آمریکا که ملت ایران را قصابی می‌کند،  برای اعضائی که ظاهراً در لشکری پرشمار در ایران آمادۀ جانفشانی شده،   پیام‌های جنگاورانه بر علیۀ «رژیم» صادر می‌نماید.   فلانی را بگیرید؛  بیصاری را بکشید؛  حسن را ببرید؛  حسین را بیاورید و ...  خلاصه حکایت اینان نیز ابهامی ندارد،  می‌خواهند انتقام «نسل‌فدا» را بگیرند؛  کاری هم با مسائل ملت ایران ندارند.     

 

در این میانه فقط گروه‌های جریان چپ‌اند که از عملیات کور نظامی آمریکا اظهار نارضایتی می‌کنند،‌  ولی آن‌ها نیز به هیچ عنوان آمریکا را محکوم نکرده‌اند؛   در اظهارات اینان قضیۀ انقلاب و ضدانقلاب هنوز مطرح است؛   واشنگتن مجرم اصلی نیست!  حضرات به جان مخالفان راست‌گرایان‌شان اوفتاده‌اند.  گریبان همان فاشیست‌های فکل‌کراواتی را گرفته‌اند که چرا با این عکس گرفتی؟  چرا با اون حرف زدی؟  این یکی ضدانقلاب است،   آن دیگری انقلابی است،  و قس‌علی‌‌هذا.  بله،  در جنگ هفتاد و دو ملت،  اینان می‌خواهند حساب‌های‌شان را با دیگران «صاف» کنند.  در واقع این حضرات دیپلماسی دارند،  نمی‌خواهند خودشان را از هم‌اینک ضدآمریکائی جا بزنند،  به این امید که بعدها، ‌ یعنی  زمانیکه در خواب‌وخیال‌شان در ویرانه‌های تهران حکومت تشکیل دادند،   بتوانند از الطاف و عنایات واشنگتن هم بهره‌مند شوند. 

 

حال سری به پایتخت‌های جهان بزنیم.  پایتخت‌های اتحادیۀ اروپا وضعیت‌شان مشخص است،   اروپا طبق معمول اتحادیه‌ای چندپاره‌ است.  هم حامیان و نانخوران بی‌قید و شرط واشنگتن هستند،  هم طرفداران حقوق‌بشر!  خلاصه،  شریک دزد و رفیق قافله‌اند!   این حضرات منتظر بودند تا ارتش باباجون‌شون ـ  مقصود ارتش ترامپ است ـ  این آیت‌الله‌های «بد» و ناپسند را جارو کند،  تا اینان بتوانند با خیال راحت با دولت بعدی روابط بهتری برای چپاول اقتصادی و مالی برقرار سازند.  البته اینهمه تحت نظارت و رهبری باباجون «واشنگتن!»   این حضرات که شیشۀ‌ عمر رژیم‌های‌شان به تلنگر امثال ترامپ و دیگر آکله‌های محفل اپشتین وصل شده،  حال با بحران دیگری هم روبرو شده‌اند.  چرا که جنگ ادامه دارد؛  واشنگتن اگر ضرر بدهد،   اینان می‌باید از جیب مبارک‌شان «خسارات» ارباب را هم جبران کنند!  در نتیجه دادوفریاد به آسمان برده‌اند که چرا کار را تمام نمی‌کنید!   خصوصاً که سرمایه‌گزاری‌های‌شان در شیخ‌نشین‌ها و مناطق دیگر خاورمیانه زیر موشک رفته و دیگر اعصاب براشون نمونده!      

 

از شما چه پنهان،  علاوه بر پکن، وضعیت مسکویت‌ها نیز در این میانه خیلی ویژه شده.   هم به دلیل نزدیک شدن نظامیان آمریکا به سواحل دریای خزر تنبان‌شان را خیس کرده‌اند،‌  هم از نعماتی که جنگ خلیج‌فارس از منظر «نفت و گاز» به وجود آورده،‌  با دمب‌شان چه گردوها که نمی‌شکنند!  به شیخ‌های تهران آدرس پادگان‌های آمریکائی را می‌دهند،  موشک و فشفشه هم در اختیارشان می‌گذارند تا بزنند پدر این «پادگان‌ها» را در بیاورند.  به این ترتیب بهای نفت روزبه‌روز بالا و بالاتر می‌رود؛  بهای گاز طبیعی رکورد می‌زند؛  سرمایه‌ها از منطقه فرار می‌کند؛  آقائی مسکو در منطقه،  به این ترتیب حداقل تا مدتی تأمین خواهد شد.   پکن هم گویا با مرده‌شویان حاکم بر تهران قراردادهائی به امضاء رسانده باشد؛‌   تنها پایتختی است که نفت‌اش از تنگۀ هرمز می‌گذرد.

 

ولی در آنسوی دنیا،  در واشنگتن قیامت شده!   هیئت‌حاکمۀ ایالات متحد که دیوانه‌ای به نام دونالد ترامپ را به کاخ‌سفید پرتاب کرده،  اینک انگشت به دهان،  اگر نگوئیم به کون، حیران مانده.   این جنگ که قرار بود با تظاهرات میلیون‌ها ایرانی،  طرفداران رضا پهلوی ـ  بخوانید طرفداران واشنگتن ـ  یک روزه به سقوط ملایان و حاکمیت آمریکا در مرزهای روسیه و اشغال کشور کلیدی ایران منجر شود،  به تدریج کابوس ویتنام را در ذهن اینان زنده کرده. 

 

بله،  در ویتنام هم همین برنامه به راه افتاده بود.  روزی که جان‌اف کندی،  رئیس جمهور «محبوب» برای نخستین بار چند سر تفنگدار به ویتنام ارسال داشت قرار بود جنگ چند روزه تمام شود.  و این کمونیست‌های خدانشناس شرشان را از سر مردم خداجوی ویتنام جنوبی کم کنند.  ولی نهایت امر،  علیرغم حضور 250 هزار نظامی آمریکائی،  و صدها میلیارد دلار هزینه،  و ... تنها چیزی که نصیب واشنگتن شد سرشکستگی،  فرار و افتضاح بود.  به همین دلیل واشنگتنی‌ها ترجیح دادند که دونالد همچنان رئیس‌جمهوری باشد که صاحب‌اختیار افسار ارتش است.  و اینهم به چند دلیل روشن و واضح و مبرهن! 

 

در درجۀ نخست عقب‌نشینی از جبهه‌ای که ارتش آمریکا در خاورمیانه باز کرده،  در شرایط فعلی شکستی تاریخی به شمار خواهد آمد.   در صورت عقب‌نشینی اعتبار آمریکا در تمامی جهان بکلی از میان می‌رود.   در نتیجه،  قرار شده ترامپ عین خامنه‌ای، جفت پای‌اش در قبر باقی بماند.   وی به دلیل کِبر سِن طی چند صباح آینده ریق‌رحمت را سر می‌کشد و کسی هم از او در تاریخ جهان سخنی به میان نخواهد آورد.  ولی اگر ترامپ در این جنگ پیروز شود ـ   البته این احتمال بسیار دور از ذهن می‌نماید ـ  افتخارات نظامی فراوانی نصیب حزب جمهوری‌خواه خواهد شد.   جمهوری‌خواهان باد مفصلی در غبغب‌شان می‌اندازند که ببینید،‌  «ما بر آیت‌الله‌ها پیروز شدیم!»   اگر هم ترامپ شکست خورد و گند کارش درآمد،  چه باک!   آناً وی را دیوانه‌ای خواهند خواند که «از قفس گریخته» و دنیا را به آتش کشیده.  

 

در چنین میعادی،  اعضای حزب دمکرات بلافاصله پوست بره بر تن کرده،‌  نوچه‌های‌اش را به میدان می‌فرستند تا برای‌مان نقش طایه‌های مهربان‌تر از مادر بازی کنند.   باز هم بساط «به‌به! ‌ ملت ایران چقدر مامانی و قشنگه» به راه می‌افتد.  راست‌افراطی ایرانی‌نما و منتظر‌الاحکومه هم پوست می‌اندازد،  و دردشناس ملت دردکش ایران خواهد شد،  و مطمئن باشید چند قطره اشک هم بر رخسارشان خواهد دوید!  خلاصه همان آش می‌شود،  و همان کاسه.   بله،  در محاسبات کنگرۀ آمریکا دقیقاً همین ملاحظات مد نظر بوده که دست ترامپ را برای جنگ باز گذاشته‌اند.  

 

و اما وضعیت ملایان در این میانه از همه جالب‌تر است.  اینان که با موشک‌‌ها و «آدرس‌های دیجیتالی» التفاتی،  لش‌ولوش آمریکا را در منطقه هدف می‌گیرند،  روی دو شاخ شرط‌بندی کرده‌اند.  اگر پیروز شدند،  که چه بهتر!  پیروزی اسلام است بر طاغوت و ملایان با دمب‌شان گردوها خواهند شکست.  اگر هم مجبور به تسلیم بلاقیدوشرط شدند،  باز هم مسئله‌ای نیست،   چرا که اسلحه را به ارباب آمریکائی‌شان تسلیم می‌کنند.   این ارباب خودش اسلام‌پناه و آخوندپرور است!  و نیازی نیست که بگوئیم در این بزنگاه اسلام‌پناهان و آخوندپرستان پهلوی که همچون پشکل به دمب ارتش آمریکا چسبیده‌اند،‌  خودشان دم آیات‌عظام را خواهند دید.  در نتیجه،  برای روحانیت شیعه نیز این جنگ استعماری حکایت «برد، برد» پیدا کرده.   به قول معروف «ز هر طرف که کشته شود،  سود اسلام است!»

 

جای تعجب نیست که تنها زیان دیده این میدان،‌  ملت سرکوب شده و غارت شدۀ ایران باشد!   خلاصه مشتی اوباش می‌خواهند مشتی اوباش دیگر را کنار زده،   منافع‌شان را افزایش دهند و در این راه ملت‌ را به سپر بلا تبدیل کرده‌اند.      

 

 

           

 

 

 

      

 

 

  

 

           

 

 

 

      

 

 

 

 

           

 

 

 

      

 

 

 


۱۲/۱۲/۱۴۰۴

پدر، جنگ، سیاست!

 

 

جهت بررسی شرایطی که ظاهراً به تقابل حکومت اسلامی با ایالات‌متحد و اسرائیل انجامیده نیم‌نگاهی به تاریخچۀ تحولات ایران طی نیم قرن اخیر الزامی می‌نماید.  و در این راستا،  دلائل فروپاشی سلطنت کودتائی پهلوی‌ها،   شکل‌گیری آنچه انقلاب اسلامی خوانده می‌شد،  و تحولاتی که پس از پایان دوران «فرهمندی» اتحاد شوروی به دنبال آمده،  از اهمیت اساسی برخوردار است.  چرا که این روزها کشورمان،‌   از منظر ژئوپولیتیک پای در تغییر مسیری اساسی گذارده که بازتابی است از تمامی این تحولات.  در مطلب امروز،   نخست ژئوپولیتیک دوران خمینی را مطرح می‌کنیم،  و سپس تبعات پایان جنگ‌سرد و نهایت امر تمامیت‌خواهی آمریکا را در منطقۀ خاورمیانه تا حد امکان می‌شکافیم.   پس ابتدا برویم به سراغ ژئوپولیتیک دوران خمینی.

 

عواملی که زمینۀ قدرت‌یابی خمینی و حواریون‌اش را در ایران فراهم آورد،  در ارتباط کاملاً اندام‌وار با بحران افغانستان بود.   به دلائل متفاوت،  در این دوران چک‌سفید امضاء پنتاگون در دست خمینی اوفتاد.   چرا که از یک‌سو وحشت سرمایه‌داری غرب از گسترش نفوذ اتحاد شوروی در منطقه،  از طریق پایه‌ریزی قدرتی نزدیک به مسکو در افغانستان مطرح می‌شد.  و از سوی دیگر،  این امکان وجود داشت که بحران ناشی از این نوع تحولات به تزلزل سیاسی پهلوی دوم منجر شده،   سیلاب منطقه‌ای آریامهر و منافع واشنگتن را نیز با خود به ناکجاآباد ببرد.  به همین دلیل نیز خمینی کارت سفید از دست ایالات‌متحد دریافت داشت،‌  و آن را نزد عوام‌الناس نمایه‌ای از «قدرت اسلام» معرفی کرد.   

 

با به روی کار آوردن خمینی،  آمریکا مطمئن شد که حضور روحانیت شیعه در رأس حکومت،   نفوذ اتحاد شوروی را به حداقل خواهد رساند. از اینرو، جهت به حاشیه راندن جریانات چپ‌گرا،  دست خمینی را برای تهاجم لفظی به آمریکا و عموماً کشورهای غربی نیز باز گذارد.  به این دلیل بود که نعره‌های «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند،  آمریکا ببر کاغذی است،  آمریکا از اسلام سیلی خورده و ...» فضای انقلاب اسلامی خمینی را کاملاً اشباع کرد.  در این شرایط واشنگتن می‌توانست با خیال راحت به سراغ مشکلات‌اش در افغانستان برود. 

   

طی سالیانی که خمینی در قید حیات بود،   ژئواستراتژی «مرگ بر آمریکا» در حکومت ملایان به تدریج تبدیل شد به کارت ورودی به محافل حکومتی.  هر کس می‌خواست در این دستگاه جایگاهی بیابد،  می‌بایست کارش را حداقل در شعار،   با «نبرد با آمریکا» آغاز می‌کرد!  و از آنجا که به دلائل استراتژیک،  آمریکا منفعتی در به پایان رساندن این توهمات نمی‌دید،   خود هر چه بیشتر به آن دامن می‌زد.   در این میانه،  فولکلوریست‌های شیعه‌مسلک که عموماً متعلق به پست‌ترین و فروهشته‌ترین قشرهای اجتماعی‌اند،  فرصت را غنیمت شمرده،  ورای مقولۀ سیاسی و به اصطلاح ایدئولوژیک ضدروسی،   از سیاست جاری و مورد تأئید واشنگتن نهایت امر مجموعه‌ای از آداب و رسوم و رفتار اجتماعی نیز استخراج نمودند.  حجاب اسلامی،  تفکیک جنسیتی،  ممنوعیت رقص و اختلاط مرد و زن،  ممنوعیت مشروبات الکلی،  گسترش کودک‌همسری،  تعدد زوجات و ... جملگی تبدیل شد به نوعی ایدئولوژی سیاسی!   و طی چند سال،   نمونه‌های دیگری از این نوع «فرهنگ‌سازی حکومتی» در کشورهای دیگر منطقه نیز به بازار آمد.  در ابعادی به مراتب گسترده‌تر،  در افغانستان و پاکستان،  و در ابعادی ضعیف‌تر در ترکیه.

 

ولی پس از پایان جنگ استعماری با عراق،‌   و مرگ خمینی و سقوط امپراتوری شوروی،  حکومت ملایان که بر پایۀ الزامات استراتژیک واشنگتن تکیه داشت،  پای در بحران گذارد.   ابتدا مرحلۀ مال‌اندوزی‌ها،  رفیق‌بازی‌ها،  و پشت‌هم‌اندازی‌های سرداران سازندگی آغاز شد،  و سپس دوران تجدیدنظر سیاسی با اصلاح‌طلبان پای به میدان گذارد.   تمامی این تحولات درونی که از طریق واشنگتن رصد و هدایت می‌شد به دلیل برخورد با دیواره‌های مقاومت منطقه‌ای ـ  روسیه،  چین و هند ـ  که فروپاشی اتحاد شوروی در منطقه فعال کرده بود،   به بن‌بست رسید.   حکومت اسلامی همچون روح سرگردان در دوران جنگ‌سرد غوطه می‌خورد؛   در عمق ایدئولوژی‌های متعلق به آن دوران گیر اوفتاده بود،  و شرایط استراتژیک نیز امکان خروج از بن‌بست را فراهم نمی‌آورد.   چرا که جهش علنی به سوی آمریکا بحران داخلی خلق می‌کرد،  و کشش به سوی روسیه نیز با عکس‌العمل‌های تند محافل آشکار و نهان در درون ‌حکومت روبرو می‌شد.  آخرین نوع این تلاش‌ها  جهت خروج از بن‌بست کذا،   از سوی خامنه‌ای و با ریاست جمهوری رئیسی آغاز شد و  فرجام آن نیز از توضیح بی‌نیاز است!   بله،   در این دوران ایدئولوژی «مرگ بر آمریکا» به بن‌بست رسیده بود و می‌بایست جهت خروج از آن تدبیری می‌اندیشیدند؛  ولی «دست‌شان» کوتاه بود و خرما بر نخیل!‌   چرا که نه چنین جُربزه و پتانسیلی از روز نخست در حکومت ملایان وجود خارجی داشت،  و نه صاحب‌نظرانی حضور داشتند که قادر به پیش بردن چنین برنامه‌ای باشند.

 

حکومتِ پادرهوای جمهوری اسلامی طی این مدت همه روزه از یک بحران به بحران دیگری  می‌پرید.  و امکان هر گونه سیاست‌گزاری جهت خروج از بن‌بست را نیز از دست داده بود.   اقتصاد،  امور مالی و پروژه‌های رفاهی،  بهداشتی،  آموزشی و ... جملگی در بن‌بست بود؛ پروژه‌های تبلیغاتی حکومت در برابر الهامات ملت بی‌اعتبار و پوسیده می‌نمود؛  مشروعیت حکومت در سراشیب سقوط بود؛   اعتبار منطقه‌ای و جهانی حکومت در بدترین شرایط قرار داشت،  و ...  در چنین شرایطی،  استبداد حاکم جهت حفظ موجودیت‌اش،‌ در حیطۀ داخلی  هر روز قربانیان پرشمارتری می‌طلبید،  و در صحنۀ منطقه‌ای نیز تمامی امکانات‌اش را برای گسترش نفوذ سیاسی به کار می‌گرفت.  باشد تا هم از داخل مطمئن گردد،  و هم از خارج!      

 

ولی طی این مدت،  مشکل اصلی،  ‌ نه حکومت اسلامی،  که سیاست‌ها و مطالبات تمامیت‌خواهانۀ واشنگتن،  اداره‌کنندۀ این حکومت بوده.   منطق آمریکا روشن است،  جهت حفظ سیطره‌اش در منطقه،  هیچ جایگزینی جز حکومتی تماماً آمریکائی در ایران مورد قبول نخواهد بود.  گزینه‌ای که بدیهی است دیگر قدرت‌های جهانی ـ  روسیه،  چین و هند ـ  با آن همراهی نکنند.  از دوران سرداران سازندگی تا هم‌امروز،   هر تلاشی جهت خروج ایران از بن‌بست «سیاسی ـ اقتصادی» که شامل تمایلی هر چند ضعیف به دیگر قدرت‌های جهانی  ـ  حتی قدرت‌های اروپای غربی باشد،  از طرف واشنگتن وتو شده است.   وتوی برجام توسط دونالد ترامپ،‌  اگر مهم‌ترین‌شان باشد،   فقط یک نمونه‌ها از آن‌هاست.  به عبارت ساده‌تر،  به سیاق دوران آریامهر و خمینی،   ایران برای واشنگتن گوسفندی است که صرفاً می‌باید در مسیر منافع منطقه‌ای،  اقتصادی و مالی آمریکا کباب شده،  روی میز نهارخوری کاخ‌سفید در بشقاب قرار گیرد.   واشنگتن هر صورت‌بندی دیگری را با تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای نظامی پاسخ داده،  امروز هم کارش به حملات نظامی و بمباران ملت ایران کشیده.     

 

پس از پایان دوران جنگ‌سرد،   هیئت‌حاکمۀ آمریکا تمامی تلاشش را در سطح جهان بر این متمرکز نمود تا عواملی بی‌بُته و بی‌اهمیت را در کشورهای تحت سیطره‌اش به قدرت برساند،  سیاستی که امروز در کشورهای اروپای غربی،  ژاپن،  کره جنوبی و ...  کاملاً قابل رویت است.  از شما چه پنهان!   همین سیاست عیناً در واشنگتن نیز اعمال شده است.   به عبارت ساده‌تر،  حال که «سیاست» به نفع «اقتصاد» از میدان به در شده،  و دور به دست میلیاردرهای تازه به دوران رسیده افتاده،   چه بهتر که کشورهای تحت سیطره را با احمق‌ترین و هالوترین‌ها اداره کنیم؛   ادعای‌شان فراوان است،   ولی مزاحمت‌شان به مراتب کم‌تر خواهد بود! 

 

این همان سیاستی است که در ایران نیز در پیش گرفته‌اند،  و در همین چارچوب اپوزیسیونی هم‌باد با ایدئولوژی کذا پای به میدان گذارده.   افرادی فاقد وجهۀ‌سیاسی،  ‌ به دور از نظریه‌پردازی،  و بیگانه با مسائل حیاتی جامعه سر از صندوقچه‌های سازمان سیا بیرون آورده‌اند.  و واشنگتن می‌خواهد به ضرب توئیتر و شبکۀ ایکس و مصاحبه و عکس‌وتفصیلات و «لایک» و غیره،‌  حتی اگر لازم باشد با فحاشی و تهدید مخالفان‌شان از این حضرات «شخصیت‌سیاسی» بسازد.   

 

در چارچوب همین شخصیت‌سازی‌هاست که بعضی‌ها در واشنگتن به این صرافت افتاده بودند که با فروانداختن چند بمب بر سر مردم،   ملت ایران یک‌دل و یک‌صدا به واشنگتن پیوسته،  از این سیاست‌بازان «شنبه ‌بازار» کمک خواهند طلبید.  حسابی که از پایه و اساس بی‌ربط از آب در آمده.   ایدۀ ایرانیان از سیاستمداران،   آنقدرها با تولیدات هولیوود و والت‌دیزنی ارتباطی ندارد،   فرهمندی سیاستمدار یکی از پایه‌های اساسی در فرهنگ ایرانیان است؛   و دقیقاً به دلیل نبود فرهمندی،  امثال رضا میرپنج و آریامهر نیز در دوران حاکمیت‌شان هیچگاه مورد تأئید ملت ایران قرار نگرفته بودند.                                 

 

در شرایط حساس امروز مشکل بتوان با تکیه بر داده‌ها،  خروجی بحران فعلی را مورد تحلیل قرار داده،  و خصوصاً گمانه‌ای جهت آیندۀ ملت ایران ارائه داد.  ولی آینده هر چه باشد،  ویژگی‌ ملت‌ها تغییری نمی‌کند.   برخلاف تبلیغات و سروصداها،  نبرد امروز آمریکا در عمل با روسیه،  چین و تاحدودی با بریتانیاست.

 

همانطورکه می‌بینیم بریتانیا از همراهی با ارتش آمریکا و «فی‌فی» اسرائیلی واشنگتن در تهاجم نظامی به ایران خود داری کرده،  اسپانیا هم  به همچنین،  چرا که از دسترسی یانکی‌ها به جنگنده‌های‌شان ممانعت به عمل می‌آورد!   همزمان پارلمان اروپا نیز به ناچار وحشیگری‌ کدخدا را در ایران،  حداقل به صورت رسانه‌ای محکوم کرده است! 

 

البته موارد روسیه و چین و هند بسیار متفاوت است!   مودی،  نخست‌وزیر هند از ترس تروریست‌های کشمیر،   همین چند روز پیش در دیدار از اسرائیل،  اینکشور را «پدر» و هند را «مادر»‌ معرفی نمود،  در نتیجه،  پیرامون درگیری «پدر» با ایران حرفی برای گفتن نخواهد داشت.   روسیه نیز به دلیل تعلق خاطر به «خاک پاک اورشلیم»،  صرافی‌های اسرائیلی،  و به ویژه قدرت اقتصادی محافل یهودی در داخل مرزهای‌اش‌،  عملاً به لکنت‌زبان افتاده.   از سوی دیگر،   مائوتسه تونگ  نیز نان‌اش در گرو صادرات نفت خلیج فارس است،   راه نفسی که «بعضی‌ها» در تنگۀ هرمز بسته‌اند،  و مسلماً برای خلاصی از بحران انرژی هر آنچه آمریکا دیکته کند خواهد پذیرفت!  

 

و نهایت امر،‌  حکومت خودفروختۀ‌ ملایان علیرغم 47  سال عربده‌جوئی و نفس‌کش‌طلبی و هل‌من‌مبارزطلبی،  هیچ امکاناتی برای دفاع از آسمان کشور فراهم نیاورده؛  ‌ هیچ پناهگاهی نیز برای حفاظت از جان غیرنظامیان نساخته،  و  ...   تنها راه حلی که ارائه داده،  اعلام 7 روز تعطیلی و 40 روز عزای عمومی است! و به مردم هم توصیه کرده از تهران خارج شوند تا آمریکا بتواند بدون نگرانی از واکنش منفی افکار عمومی در غرب،  شهر تهران را آنچنان که میل دارد شخم بزند!  خلاصه بگوئیم،  ملت ایران در میانۀ این نبرد نابرابر  و ناجوانمردانه  تنهاست!                           

 

 

 

 

 

 

 


۱۲/۰۹/۱۴۰۴

دونالد شیردل و زال‌ممد تاج‌دار!

 

 

گویا دومین دور «مذاکرات» حکومت ملایان با ارباب یانکی‌اش نتایج «مطلوبی» به بار آورده!  یک مینی خودزنی آغاز شده که مفید به فایده خواهد بود.   خوزنی به حساب آمریکا نوشته می‌شود تا از متجاوز تصویر دلپذیر ارائه دهد؛  یک جنگ منطقه‌ای با نتایج نامعلوم آغاز می‌شود؛  بهای نفت و نرخ بیمه در منطقه افزایش می‌باید،  و خصوصاً فقر و خشونت،  که رویای همیشگی دولت‌های حاکم بر واشنگتن بوده،  هست و خواهد بود هرچه بیشتر می‌شود.   بله،  در هر حال فشار «اقتصادی ـ اجتماعی» هر دم بر دوش مردم منطقه سنگین خواهد شد.  ولی جهت ارائۀ تحلیلی هر چند ابتدائی از این به اصطلاح «جنگ» اهمیت اساسی دارد که چند نکته را همینجا مطرح کنیم.  

 

نخست اینکه تهاجم به منافع آمریکا در منطقه،  در هر حال نمی‌تواند کار حکومت ملایان به شمار آید.  این تهاجم می‌تواند دلائل بسیار گسترده داشته باشد،  که حتی فهرست سرفصل‌های‌اش از حوصلۀ این وبلاگ فراتر می‌رود.   دیگر آنکه،  دونالد ترامپ،  علیرغم اظهارات‌ جنگ‌طلبانه‌اش به دست‌وپا افتاده تا راهی جهت خروج از بحران نظامی بیابد.  دلیل عینی آنکه‌ ناو هواپیمابر جرالد فورد،  صرفاً به دلیل هراس دونالد شیردل از حملات موشکی حین عبور از کانال سوئز ـ   این عبور می‌باید الزاماً با حداقل سرعت و طی مدتی طولانی صورت گیرد ـ  در سواحل اسرائیل لنگر انداخته و در شرایطی که عملاً هیچ کاربرد نظامی ندارد،  مشغول مکیدن سماق و جا انداختن پیزی نتانیاهو است.             

   

ولی مهم‌ترین ویژگی جنگ‌ بزرگ در این نکتۀ مهم و اساسی نهفته که اگر حتی تاریخ آغازش را بدانیم،  از نتیجه و تاریخ پایان‌اش هیچ نخواهیم دانست،   و نهایت امر تبعات‌اش را در آینده نیز به هیچ عنوان نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم.   امروز آنچه حملات هوائی آمریکا و اسرائیل به کشورمان معرفی می‌شود،  آغاز شده؛  به صراحت بگوئیم جنگ‌ به راه افتاده با اینهمه ابعاد و دلائل واقعی‌اش در ابهام کامل فرورفته.   در مطلب امروز نیم‌نگاهی به ریشه‌ها و ابعاد این جنگ استعماری می‌اندازیم.  نخست تاریخچه‌اش را بررسی می‌کنیم و نهایت امر پیرامون نتایج‌اش که مسلماً در هاله‌ای از ابهام قرار خواهد داشت پای به گمانه‌زنی بگذاریم.

 

بحران انقلاب اسلامی،  و غرب‌ستیزی رسانه‌ای هیئت‌حاکمۀ ملائی،‌   اگر برای بسیاری از ایرانیان و جهانیان عاملی بسیار «شناخته شده»،  روشن و واضح تلقی می‌شود،   به هیچ عنوان پدیدۀ واضحی نیست.  چرا که طی دهه‌ها حکومت ملائی در ایران،  مبارزه و مخالفت با آمریکا بیش‌ازپیش جنبۀ «تبلیغاتی» و شعارگونه یافته.   و حتی طی جنگ هشت‌ساله با عراق،  علیرغم ادعای ملایان پیرامون حمایت همه‌جانبۀ آمریکا از صدام‌حسین،  حتی یک گلوله از سوی ارتش و سپاه پاسداران رژیم  به سوی سرباز آمریکائی شلیک نشد.   باید اذعان داشت که این موضع‌گیری مبهم و دور از صداقت به این گمانه دامن زد،   و هنوز هم آن را مورد تقویت قرار می‌دهد که غرب‌ستیزی ملایان شعاری است پوچ و رسانه‌ای که صرفاً جهت تأمین مشروعیت نزد توده‌ها ساخته و پرداخته شده است! 

 

همچنین در سال 2003 میلادی،  زمانیکه ارتش آمریکا به عراق حمله‌ور شد،  باز هم موضع نظامیان و ملایان تهران در پرده‌ای از ابهام فروافتاده بود.   تهران از صدام حسین و نیروهای نظامی عراق حمایتی به عمل نیاورد،  بلکه آتش‌بیار معرکۀ یانکی‌ها و پذیرای جت‌های جنگدۀ ارتش عراق در ایران شد،   باشد تا هم آبروی مصلحت‌جوئی‌های مسکو با واشنگتن محفوظ بماند،  و هم آمریکائی‌ها را خطری از آسمان تهدید نکند!   این وضعیت همچنان ادامه یافته و روحانیت شیعه،   تحت عنوان «استقلال، و مبارزه با آمریکا» هم از ملت ایران به صور متفاوت «باج» می‌ستاند،  و هم در تمامی عملیات نظامی آمریکا در منطقه به شریک پنهان واشنگتن تبدیل شده.

 

امروز نتیجۀ ملموس این سیاست «شترگاوپلنگ» را در تهران و دیگر شهرهای کشور شاهدیم.  آمریکا همانطور که رژیم‌های نوکرصفت دیگرش ـ   صدام حسین،  بشار اسد،  حماس،  و ... ـ  را یا در منطقه سرنگون کرده،  و یا به جنگ کشانده،  درگیری نظامی مورد نظرش را با ایرانیان نیز آغاز کرده.  البته در این معیاد مشتی اوباش که نه ایرانی‌اند و نه انسان،  تحت پوشش «تلاش واشنگتن برای دمکراسی در ایران»،   در گوشه و کنار جهان به شادی و هل‌هله اوفتاده‌اند.   ولی آیا واقعاً نتیجه و خروجی این عملیات روشن است که اینان دست به جشن و سرور زده‌اند؟   مسلماً پاسخ به این سئوال منفی است.   چرا که مسئله به هیچ عنوان به سقوط حکومت ملایان  ـ  اگر اصولاً چنین سقوطی در برنامه باشد،  و یا امکان‌پذیر بشود ـ   محدود  نیست.  جنگ فقط در محصولات سینمائی هولیوودی‌ها نتیجۀ درگیری دو نیروی متخاصم در دایره‌ای محدود است؛  ابعاد جنگ به مراتب از این‌حرف‌ها گسترده‌تر است.  و در حال حاضر تحرکات و نفوذ سیاست‌های بزرگ منطقه‌ای،  گسترش نفوذ و یا فروپاشی هر چه بیشتر آمریکا در منطقه،  تجزیۀ کشورها و نه صرفاً ایران در خاورمیانه،   و ... تماماً روی میز طراحان قرار گرفته.   به همین دلیل اصولاً معلوم نیست چه قدرت‌هائی،  در چارچوب چه سیاست‌هائی چه اهدافی را مورد حملات قرار داده‌اند.      

 

بیرون کشیدن عروسک کوکی مسخره‌ای به نام رضاپهلوی از صندوقچۀ سازمان سیا و علم کردن‌اش به عنوان «رهبر» کشور به همان اندازه خنده‌دار شده،  که آینده‌سازی امثال دونالد ترامپ،  هگ‌ست و ... برای منطقۀ خاورمیانه!  دولت ترامپ حتی در کشور آمریکا نیز آیندۀ سیاسی روشنی ندارد و هر روز بیش از پیش،   مشروعیت‌اش را در خاک آمریکا از دست می‌دهد.   حال این پرسش مطرح می‌شود که چه افرادی حاضر شده‌اند آیندۀ کشورشان را به سرنوشت یک باندراست‌گرای افراطی ـ  مشتی فاشیست و نژادپرست ـ  گره بزنند؟  خصوصاً  که گروه کذا در حال احتضار است!

 

اگر نگرشی تاریخی به کار آید،  به صراحت می‌بینیم همان‌ها که امروز فدائی رضاپهلوی و جفنگیات‌اش پیرامون «آیندۀ روشن» ملت ایران شده‌اند،   پیشتر دست‌وپای سردار سازندگی،  خاتمی و موسوی را می‌لیسیدند.   نتیجۀ جان‌فدائی‌های‌شان هم در برابرمان نشسته،‌  اوج‌گیری قدرت‌نمائی،  رادیکالیزاسیون هر چه بیشتر و انحصارطلبی روزافزون ملایان! 

 

به صراحت بگوئیم،  رضا پهلوی،  خود نیز در مقاطعی دست به طرفداری از هیاهو و جنجال‌های مسخرۀ امثال خاتمی و موسوی زده بود.  در نتیجه جای تعجب نیست که او نیز در زمین ملایان توپ بزند.   وی با این سیاست‌بازی مزورانه تمامی جنبش‌های اجتماعی،  فلسفی و سیاسی کشور را به نفع آمریکا،  ملایان و راست‌گرایان افراطی و فاشیست‌ها مصادره کرده،  و سرنیزۀ هم‌اینان‌ را به سینۀ‌ ملت ایران نشانه رفته.   رضا پهلوی نه صرفاً یک خائن و وطن‌فروش و مُبلغ حملۀ نظامی ارتش اجنبی به خاک کشورمان است،  که دست‌دردست سازمان‌های اطلاعاتی غرب  به سدی در برابر برقراری دمکراسی در ایران تبدیل شده.  با این رفتار خائنانه،  رضا پهلوی تمامی بنیۀ سیاسی مخالفان حکومت ملائی را به عناوین مختلف و با بهره‌گیری از منابعی که سازمان‌های اطلاعاتی غرب در اختیارش قرار داده‌اند در سبد حمایت از «بازگشت سلطنت پهلوی» فروانداخته.  سلطنتی پوشالی و ایران‌ستیز  که به ضرب کودتاهای پیاپی در ایران مستقر شد،   و هرگز از حمایت ملی برخوردار نبود.   شخص رضا پهلوی،  که اینچنین از تهاجم نظامی بیگانه به خاک ایران حمایت می‌کند،  تجلی ماهیت واقعی این به اصطلاح سلطنت است!   ایرانیان نیازمند یکصدسال گذشت زمان بودند تا دریابند روحانی شیعه و دستگاه پهلوی‌ها دشمنان واقعی کشور ایران‌اند.

 

ولی همانطور که بالاتر نیز عنوان کردیم،  خروجی درگیری‌های نظامی به هیچ عنوان قابل پیش‌بینی نیست.  از سوی دیگر،  عکس‌العمل و بازتاب‌ سیاست‌ کشورهای بزرگ منطقه ـ  روسیه،  چین،  هند و ... ـ  در این شرایط به هیچ عنوان روشن نیست.  این ادعا که «مردم می‌آیند!  رضا پهلوی حکومت می‌کند!  چنین و چنان خواهد شد!»   جز حرف مفت و وراجی کودکستانی جهت مغزشوئی افراد هالو و ساده‌لوحانی نیست که موی سرشان را در برابر رادیوهای رنگارنگ سازمان سیا سپید کرده‌اند.   اینان وابستگان به همان‌ رگه و قشر بی‌مغز و بی‌بتُه‌ای هستند که پیشتر برای خمینی و غائلۀ انقلاب اسلامی جان‌فشانی‌ها می‌کردند.   

 

آیندۀ نزدیک به صراحت نشان خواهد داد که آیا ایرانیان،  یک‌بار و برای همیشه،  به صورتی روشن و واضح موضع‌شان را در برابر دخالت‌ مزدوران اجنبی،  سلطنت‌سازی،  جمهوری‌بازی،  سازمان‌پردازی و ... روشن خواهند کرد یا نه؟!   مشخص خواهد شد که آیا ایرانی حامی دمکراسی،  رفاه ملی،  امنیت و رشد اجتماعی است،  یا می‌خواهد در سایۀ مشتی اوباش ـ  آمریکائی و ایرانی‌نما ـ   بنشیند و به افق‌هائی بنگرد که جز سراب‌ نیست.