امروز به جرأت
میتوان اذعان داشت که خوشرقصی حکومت ملایان برای دستگاه ترامپ که با شعار
«فروپاشاندن ملایان» روزها کشور را به آشوب کشاند، و نتیجهاش
بحرانسازیهای اخیر در ایران بود، عملاً
به شکست انجامیده. البته شکست در قاموس
امثال ترامپ و حکومت ملایان و همپالکیهایاش در خارج از کشور حکایت شکست و
پیروزی کلاشان و قماربازان است. ولی آنچه در ایران پیش آمد صرفاً شکست اینان
نبود. شکست افرادی بود که چشمبسته پای به این مهلکۀ
هولناک گذاردند؛ جان یا سلامتشان را از
دست دادند؛ جامعه را به پرتگاه سقوط هدایت
کردند، و آنچه هم میجستند نیافتند. ناامیدی فراگیر قربانیان این بحرانسازی
استعماری، و دلزدگیشان از هر گونه
فعالیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی پیامد چنین
شکستهاست. با این وجود، از آنجا که هنوز ایرانیان وجود دارند و کشوری
به نام ایران بر نقشۀ جهانی به چشم میخورد، چه بهتر
که علیرغم تمامی معضلات، نگاهی به این
«غائله» بیاندازیم و با یک جمعبندی از بازیگراناش پای به میدان مبارزاتی بگذاریم
که در آینده بتواند کشور را از بنبست فعلی بیرون کشد. اینهمه به این امید که ایرانیان در آینده گامهای
مثبتتری در مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی کشور بردارند.
نخستین مطلبی
که امروز از پرده برون اوفتاده و روشن و واضح در برابرمان نشسته، وابستگی تام و تمام خانوادۀ پهلوی به راستگراترین
و ارتجاعیترین قشر در حزب جمهوریخواه ایالاتمتحد است. در عمل، این وابستگی که از دوران کودتای 28 مرداد پای
گرفت، در دوران آیزنهاور ستونهایاش «مستحکم»
شد، و نهایت امر برای این خانواده تنها
راه ارتباط با ژئوپولیتیک جهان بود. از
اینرو پهلویها به هیچ عنوان ژئوپولیتیک دیگری نپذیرفتند و هنوز هم نمیپذیرند. به این
دلیل خانوادۀ پهلوی تا به امروز، در هر
میعاد، در مسیر تحریف اهداف تحرکات سیاسی
ایران، و تخریب خیزشها و جنبشهای ملی
گام برداشته. و مسلم بدانیم در آینده نیز
تا آنجا که به اینان مربوط میشود، «در» بر همین پاشنه خواهد چرخید.
تکیۀ پهلویها
به جناح ارتجاعی جمهوریخواهان پیامدهای شومی به همراه آورده که مهمترینشان برخورد
استعماری هیئت حاکمۀ ایالاتمتحد با مسائل ایران است. برخوردی که از الگوبرداری از کودتاهای 28 مرداد
و 22 بهمن فراتر نمیرود. به عبارت سادهتر، همچون پروژۀ کودتاهای کذا، دستور کار اینان رهبرسازی از «هیچ و پوچ» است. روشنتر بگوئیم، اینان
در چارچوب این پروژۀ استعماری، رهبری
تحولات ایران را به یک «قاب خالی» ارجاع میدهند. قابی که
هر «بابائی» میتواند به میل و سلیقۀ شخصی و مطالبات محفلیاش عکسی در آن بچسباند، و با الهام از آن پای به میدان هیاهو و جنجال بگذارد.
برای
روشن شدن این مطلب شاید لازم باشد نیمنگاهی به دو کودتای 28 مرداد و 22 بهمن بیاندازیم.
استنباط
عمومی، از کودتای 28 مرداد 1332، حداقل آنطور که دولت سپهبد زاهدی اعلام میداشت
این بود که «مردم شاه را میخواهند!» بله، بر
اساس نص صریح تاریخنگاری دولت کودتا، «مردم»
از دست مصدق و خصوصاً تودهایها خسته شده بودند و میخواستند «شاه برگردد!» ولی از
یکسو، شاه خودش رفت، کسی شاه
را اخراج نکرده بود! و از سوی دیگر، احدی رابطۀ دولت مصدق با سیاستهای انگلستان و
آمریکا را در ایندوره تحلیل نمیکند. اکثریت تحلیلگران نیز همچون سپهبد زاهدی، پای را از عرصۀ ابهام «مردم، شاه، مصدق» فراتر نمیگذارند. در تحلیلهای کودکستانی اینان «مردم» چیزی را
میخواهند، و کار باید تمام شود! البته
اگر تمام نشد، «مردم شکست خوردهاند!» فقط
مسئله اینجاست که «مردم» در قرائت زاهدی، با «مردم» در قرائت مصدقیها ترادف ندارند. جای تعجب نیست که برخورد تحلیلگران کذا با
کودتای 22 بهمن 57 نیز دقیقاً بر همین پایه باشد؛ اینبار
نیز «مردم» روحالله خمینی را میخواستند؛
پیروز هم شدند، ولی بعدها فهمیدند
که «او را نمیخواستند، فریبشان دادهاند!»
ولی مسائل یک
کشور به این سادگیها نمیتواند مورد بحث و گفتگو قرار گیرد. اگر
خانوادۀ پهلوی به شاخۀ مشخصی از هیئتحاکمۀ ایالاتمتحد «سنجاق» شده، به این معنا نیست که ملت ایران هم باید به همین
شاخه سنجاق شود. مصدق،
خمینی و آریامهر به یک سیاست واحد
وابسته بودند؛ با یکدیگر مخالفتی نداشتند؛ بازیگران
سناریوی دیگران بودند. دعوایشان از نوع «خانگی» بود! همانطور که امروز نیز در کمال تأسف اکثر قریببهاتفاق
گروههای سیاسی فعال در داخل و خارج از کشور مخالفان یکدیگر نیستند؛ اگر با هم مخالفت میکنند و گاه و بیگاه به
سروکول یکدیگر میزنند، به دلیل وابستگیشان
به محافل خارجی است.
ولی دیر یا
زود، ایرانیان متوجه خواهند شد که کشورشان
به صحنۀ بازیهای سیاسی توسط افرادی تبدیل شده که بازیگران سناریوی محافل غرباند. محافلی
که دولت، مخالفان، مبارزان و ... را یکبهیک به میدان میآورند و
در چارچوب نیازهایشان مورد آزمایش قرار میدهند. به طور مثال،
امروز چه کسی میتواند با اطمینان تأئید کند که ترامپ واقعاً خواستار
فروپاشی دولت ملایان در ایران بوده؟! با توجه به وابستگی حکومت ملایان به غرب، شاید قصد ترامپ از بحران و تزلزلی که در منطقه
به وجود آورده، امتیازگیری از طرفهای دیگر
بوده باشد!
حال که به
اینجا رسیدیم، کمی هم از پروژۀ اخیر حزب
جمهوریخواه آمریکا در ایران سخن به میان بیاوریم. همانطور که گفتیم به هیچ عنوان نمیتوان اهداف
واقعی دستگاه ترامپ از بحرانسازی اخیر را مشخص کرد؛ فروپاشی دولت ملایان، چکوچانه با روسیه و چین، بازیهای انتخاباتی در آمریکا، بازی با قیمت نفت، تهدید دولتهای منطقه و کلیدی کردن نقش دولت
اسرائیل و دولت دستنشاندۀ سوریه در خاورمیانه و ... همه و همه در این میانه میتواند مطرح شود. ولی
چند دمب خروس نیز در این بساط از عبا بیرون اوفتاد. پیش از ادامۀ مطلب لازم است از ژئوپولیتیک منطقه
بگوئیم.
پس از فروپاشی
اتحاد شوروی، آرایش ژئوپولیتیک به طور کلی
تغییر کرده، و علیرغم وابستگی تاموتمام
هیئتحاکمۀ ملایان به آمریکا، واشنگتن
مشکل بتواند در بحرانهای سیاسی آرایش دلخواه را به مهرههایاش در ایران
بدهد. در داخل مرزها، همانطور که شاهد بودیم دولت پزشکیان تمامی سعی خود را مبذول داشت تا شرایط مناسب فروپاشی را برای آمریکا فراهم آورد. مزدوران سابق ارتش افغانستان را که تعلیمدیدههای
نیروی ویژۀ ایالاتمتحداند در گروههای کثیر به کشور وارد کرد؛ دست عوامل شناختهشدۀ وابسته را جهت آشوبسازی
باز گذاشت؛ ابعاد درگیریهای خیابانی را گسترش داد؛
اینترنت و شبکۀ تلفنی همراه را به ابزار کودتا تبدیل کرد. و اما در خارج مرزها نیز عَرعَر سلطنتچی و مجاهدین
و فدائیان و .... گوش فلک را کر میکرد. صدها حساب در شبکۀ ایکس با کمک هوش مصنوعی به
راه اوفتاد؛ ترامپ هر دقیقه نُشادر
بیشتری به ماتحت «مبارزان مورد نظرش» میچپاند و به هیاهوی بیشتر دعوتشان میکرد. رضاپهلوی هم بیکار ننشسته بود و مرتباً برای
ملت ایران اشک تمساح روان مینمود. ولی
کار بجائی نرسید چرا که ژئوپولیتیک منطقه به طور کلی تغییر کرده و صرفاً با تکیه
بر هیاهو و غائله نمیتوان کاری از پیش برد. در کودتاهای دیروزی، مسئله
صرفاً امتداد به همکاریهای منطقهای ـ پیمان سنتو ـ در میان بود؛ امروز کار به بانک بریکس، پیمان شانگهای و اوراسیا کشیده! مسائل
به هیچ عنوان با گذشته همخوانی ندارد. در
نتیجه، حتی اگر بپذیریم که ترامپ خواستار
تغییر رژیم بوده، عقب نشست؛ طرفدارانش را در ایران رها کرد و حکومت ملایان
را بیشازپیش در برابر دولتهای منطقه به زانو درآورد و ملت ایران را هر چه بیشتر
آسیبپذیر نمود.
از سوی
دیگر، مسئلۀ تغییرات اساسی در نگرش
ایرانیان و به طور کلی تغییر در سطح جامعۀ ایران نیز مطرح است. ایرانیانی که امروز، چه آگاهانه و چه صرفاً از روی بعض و نفرت و
کینه، پای به میدان مبارزه میگذارند، با ایرانیان در سالهای 1332 و 1357 تفاوتهای
چشمگیری دارند. کشور ایران علیرغم تمامی
سانسورها، سرکوبها و ضدمردمیهای رژیم
ملائی تغییراتی اساسی به خود دیده، و این
تغییر را میباید آنها که برای کشور ایران در ذهنیتشان «نسخه» مینویسند در نظر گیرند.
در کودتاهای پیشین نه مسئلۀ آزادیهای اجتماعی
در میان بود و نه آزادی زنان مطرح میشد. مشروعیت مذهبی نیز از نظر اجتماعی به زیر سئوال
نرفته بود. خلاصه بگوئیم، آنها که امروز با علم کردن عکس پهلویها
عربدۀ دمکراسی سر دادهاند، مشکل بتوانند با دروغپردازی و تاریخسازی، صرفاً با پرچم چرخانی در کوچه و خیابان به
پهلویهائی مشروعیت بدهند که، هم زن را در
ایران سرکوب کردند و هم زمینهساز به ارزش گذاشتن قشر زالوصفت ملای شیعه شدند.
در واقع کاسۀ
گدائیای که دولت ولیفقیه برای «شاهپروری» در دست گرفته بود، و نانی که روحانیت شیعه به پهلویها قرض میدهد، ریشه در روابط انسانستیزی دارد که از دیرباز
میان ایندو جریان سیاسی سرسپرده وجود داشته.
خلاصه بگوئیم، جامعۀ ایران نگرشی
به مراتب گستردهتر از امثال رضاپهلوی به تحول سیاسی پیدا کرده، پهلویها
و ایادیشان نمیتوانند این نگرش سیاسی را اقناع کنند.
مطلب دیگری که
در میانۀ بحران به چوبی لای چرخ تحولات تبدیل شد، علنی بودن ارتباط آشوبها با سیاستهای آمریکا
در ایران بود. ایرانیان اگر از دوران
«شاهبابا» به بعد ـ زندهیاد صادق هدایت
از فتحعلیشاه قاجار به عنوان «شاهبابا» یاد کرده ـ مصائب فراوانی دیدهاند، همچنان بر این رویای
شیرین تکیه دارند که ملتی هستند مستقل و حاکم بر سرزمینشان. از اینرو «ایرانی» دوست ندارد رئیسجمهور یک
کشور دیگر برایاش دولت و جریان سیاسی تنظیم و تعیین کند. آنها که با بحرانسازی برای تحولات ایران سفره
پهن میکنند لازم است این نکته را بدانند.
در دورانی که
به 22 بهمن 57 منتهی شد، استنباط غلط این
بود که «آمریکا از شاه حمایت میکند» و همین استنباط غلط به آمریکا امکان داد عوام
را بر علیه پهلوی به اجماع برساند؛ امروز
شرایط دیگری است! ترامپ حامی کسانی از آب درآمده که خواهان
سرنگونی دولت در ایران هستند! این طرز
برخورد اگر برای بسیاری قابل قبول باشد، و
به طرق مختلف آن را در ذهن و یا در کلامشان توجیه کنند، برای
همۀ ایرانیان قابل هضم نیست؛ ایرانی در
نهاد و بنیان وطنپرست است!
در پایان، اگر به فرض گروهی حکومت ملایان را بنبستی
تاریخی در مسیر حرکت ملت ارزیابی میکنند،
چه بهتر که در همین مرحله، به راهکارهای
ممکن جهت خروج از این بنبست نیمنگاهی بیاندازیم. در
نخستین گام، تغییر در نگرش ژئوپولیتیک این حضرات الزامی است!
آنها که به ادعای خودشان سازمان یافتهاند و قابلیت
عملیاتی در ایران دارند، میباید الزاماً
از قربانصدقه رفتن واشنگتن و لندن دست بردارند و وابستگیشان به مراکز قدرت جهانی را «تابلو»
نکنند. چرا که افتخار به سرسپردگی و وابستگی در عمل
میخی خواهد شد بر تابوت تشکیلاتشان.
از سوی
دیگر، لازم است حضرات مدعی سازمانیافتگی از
منطق کودتائی دوران جنگ سرد پای بیرون بگذارند.
تغییرات یکشبه و یکروزه را به دست فراموشی بسپارند و این اصل اساسی را
درک کنند که کشور ایران را در گسترهای اینچنین وسیع، و در ارتباطی عظیم با تحولات بزرگ جهانی نمیتوان
همچون دوران رضامیرپنج و خمینی، یکشبه از این سوی به آنسوی کشاند.
در نتیجه میباید
مسئولیت پذیرفت، و با برپائی اتاقهای فکر
در زمینههای متفاوت ـ اقتصادی، سیاسی،
اجتماعی و ... ـ و تألیف مطالب
اساسی پیرامون مسائل کشور، دست از «خالهخانباجیبازی»، شایعهپراکنی،
«لایکزنی» در شبکۀ ایکس و... برداشته، و پذیرفت که کشوری در وسعت ایران، و در ارتباط با سیاستهای جهانی نمیتواند با
تکیه بر مشتی مجاهد، پیشمرگه، جاننثار، آپاراتچیک و بادمجاندورقابچین اداره
شود! و اینکه دمکراسی در مقام تنها عامل انسجام ملی، امروز یک اجبار اساسی و غیرقابل اجتناب
است، نه زیوری کلامی و تبلیغاتی در افاضات
محفلی.



