درگیریهای
گستردۀ خیابانی که روز 17 ماه اکتبر سالجاری،
اکثر شهرهای فرانسه را به میدان جنگ تبدیل کرد موجب تحیر جهانیان
شده. پرسشی که مطرح میشود این است در یک
دمکراسی سیاسی که دیرزمانی است پایههای خود را مستحکم نموده چگونه میتوان تصور
کرد چنین شرایطی به راه افتد؟ در این
درگیریها، نقش نیروهای انتظامی و امنیتی
به شدت از سوی مخالفان دولت مورد انتقاد قرار گرفت؛ گروهی حتی وزارت کشور را به بیتوجهی به
الزامات اساسی متهم نموده خواستار برکناری وزیر مربوطه شدند، و ...
البته فراموش نکنیم که در یک
دمکراسی سیاسی باجگیری احزاب و شخصیتها از دولت در چنین مقاطعی سکۀ رایج
است؛ هر کدام سعی دارند از آبی که اینچنین
گلآلود شده ماهی بزرگتری صید نمایند. ولی به استنباط ما، با در
نظر گرفتن شرایط بینالمللی میباید اذعان داشت که ورای تظاهرات عظیم گروههای
سیاسی و اتحادیهها، در اعتراض به افزایش
قیمتها، عدم رسیدگی دولت به موضوعاتی از
قبیل آموزش و پرورش، مسکن، بهداشت عمومی، علوم عالی و ... مقولۀ «درگیریهای» خیابانی
که به راه افتاد آنقدرها با مطالبات منطقی گروههای سیاسی ارتباطی ندارد، و از ابعاد دیگری برخوردار است؛ ابعادی جهانی که در مطلب امروز سعی خواهیم داشت
تا حدودی از آنها پردهبرداری کنیم.
همانطور که میدانیم
ایالات متحد در شرایط ویژهای گرفتار آمده.
از یکسو، دولت ترامپ که با شعار
«عظمت آمریکا» پای به میدان گذارده بود، برای آمریکائی متوسط که در عمل طبقۀ اصلی فعال
در حوزههای رأیگیری به شمار میرود،
آنقدرها دستاوردی نداشته. تورم
سنگینی که به دلیل سیاستهای نامعقول تجاری،
نفتی و منطقهای باند دونالد ترامپ به وجود آمده، اینک میرود تا به بحرانی اجتماعی تبدیل
شود. به طور مثال، دمکراتها تلاش دارند با برقراری قانونی ایالتی
از مولتیمیلیاردهای کالیفرنیائی مالیات ویژۀ «سرمایهدار» اخذ کنند، خلاصه بگوئیم، گروههای مخالف دولت، به ویژه فعالان حزب دمکرات تلاش میکنند تا از
شرایط نامساعد ایجاد شده بهرهبرداری کرده، در
میعاد انتخابات میاندورهای نوامبر آینده،
به قولی میخ آخر را به تابوت ترامپیسم بکوبند.
ولی برخلاف تصور عوامالناس در داخل خاک
آمریکا، این کشور در دنیا تنها نیست، و سرنوشتش آنقدرها که بعضیها میپندارند جدا
از مسیر تحولات جهان نمانده و نمیماند. خلاصه بگوئیم،
بحران زیربنائی دولت ترامپ را نمیتوان
صرفاً بازتابی از تحولات داخلی به شمار آورد؛ شکست
نظامی و ژئواستراتژیک در خاورمیانه، عدم
موفقیت در اعمال کنترل بر واردات گستردۀ چین به منطقۀ نفوذ دلار، نبود کارتهای برنده در جنگ «روسیه ـ اوکراین»
در دست ترامپ، و ... از جمله دلائلی است که بحران را اینچنین به
درون خاک ایالاتمتحد و نهایتاً صندوقهای رأی کشانده.
نتیجتاً برای
جناح راستافراطی در حزب جمهوریخواه که حامی اصلی باند ترامپ به شمار میرود، پیروزی در انتخابات میاندورهای حکم آبحیات
پیدا کرده. اگر اکثریت قاطع مجالس مقننه
در آمریکا در چنگ حزب دمکرات، یا حتی جناحهای
مخالف ترامپیسم در خیمۀ جمهوریخواهان قرار گیرد،
نه صرفاً سر امثال هگست و ونس به خطر خواهد افتاد که ترامپ نیز میتواند با
خطر اسیتضاح و اخراج از کاخسفید روبرو شود.
به عبارت سادهتر، حال که شکست در
خیمۀ ترامپ اوفتاده، احدی حاضر نیست جور پرزیدنت
و وابستگاناش را بکشد؛ برای حفظ موجودیت
خودشان ترامپ را در انظار عمومی در دهان گرگ خواهند انداخت!
از اینرو هر
دو جناح ـ هواداران و مخالفان ترامپیسم
ـ در سطح داخلی و جهانی به جان یکدیگر
افتادهاند. در انگلستان، وابستگی سنتی دربار به جناحهای سیاسی آمریکا
از نظر هیچ تحلیلگری به دور نمانده؛ و در
شرایط فعلی به دلیل حمایت ترامپیسم از پدیدۀ برکسیت که نتایج فوقالعاده
ناخوشایندی برای اقتصاد انگلستان به بار آورده،
لندن هیچ تمایلی به حفظ روابط حسنه با جناح ترامپ ندارد. از سوی دیگر،
مخالفت پایهای لندن با سیاستهای مسکو در اروپای شرقی و شمالی دقیقاً در
نقطۀ مقابل سیاستهای ترامپ قرار گرفته که خواستار همراهی هر چه بیشتر با مسکو در
جنگ اوکراین، تضعیف اتحادیۀ اروپا و گسترش
حاکمیت نئوفاشیستها در قارۀ اروپاست.
با این
وجود، در مورد سیاستهای نژادی در قارۀ
اروپا، که از حمایت مستقیم باند ترامپ، خصوصاً
ونس، معاون وی برخوردار است، نیازمند توضیحات بیشتری هستیم. «دموگرافی» که در زبان فارسی «جمعیتشناسی»
ترجمه شده، صرفاً به شمارش جمعیت یک ملت
مربوط نمیشود. این واژه ابعاد
سیاسی، اجتماعی و خصوصاً اقتصادی «جمعیت»
یک کشور را نیز شامل میشود. فراموش نکنیم که طی نیمقرن گذشته، تنها کشور صنعتیای که جمعیتاش رشد قابل
ملاحظهای داشته ایالاتمتحد است ـ حدوداً
یکصد میلیون نفوس افزایش! و این رشد را آمریکا صرفاً مدیون مهاجرت بوده. دیگر
کشورهای صنعتی که عموماً در اروپای غربی واقعاند و حتی ژاپن، جمعیتشان کاهش یافته، و یا به شدت مسن شده و از کار اوفتاده. در نتیجه،
برخلاف تمامی ادعاهای باند ترامپ،
مخالفت «ظاهری» اینان با پدیدۀ مهاجرت در آمریکا، اهداف دیگری را دنبال میکند.
آمریکا قصد
دارد با ممانعت از رشد جمعیتهای مهاجر در اروپا،
و نهایت امر خفه کردن رشد «جمعیتی» کشورهای اروپائی و تضعیف مواضع بینالمللیشان، جایگاه واشنگتن را به عنوان تنها داور این قاره
تثبیت کند! سیاستی که همزمان از سوی مسکو نیز مورد تأئید
قرار گرفته. بله، ساکنان بومی کشورهای اروپائی از تولید نسلهای آینده عاجزند، و رشد «دموگرافیک» فقط از طریق مهاجرت امکانپذیر
میشود.
در همین
چارچوب است که درگیریهای خشونتبار اخیر در شهرهای مهم فرانسه از سوی جناحهای
راستگرا ـ وابستگان مستقیم به واشنگتن
ـ درگیریهای نژادی «معرفی» میشود که
نتیجۀ مستقیم مهاجرت از کشورهای آفریقائی است ـ
تنها منطقهای که به همراه هند از رشد قابل توجه جمیعت برخوردار است! و در این میانه، دولت «حاکم» فرانسه، در چنگال سیاستهای متناقض «ساندویچ» شده؛ جناح
راست «مهاجرت» را هدف گرفته، و جناح چپ که
تمایل به سیاست انگلستان دارد، از وحشت شکست
در میدان داخلی، از علنی کردن مواضعاش
پیرامون ترامپیسم رویگردان است. و اما از آنجا که وبلاگ ما بیشتر به مسائل مبتلا
به ایران مربوط میشود، بررسی شتابزدۀ
تبعات انتخابات میاندورهای آمریکا در سیاست ایران نیز میتواند قابل توجه
باشد.
میدانیم که
حاکمیت ملایان در ایران بازتاب مستقیم اعمال سیاست محفل «کارتر ـ برژینسکی» در اواخر
دهۀ 1970 بوده. به عبارت سادهتر، گروههائی که اینک تحت عناوین اصولگرائی و
اصلاحطلبی، و ... علمداران سیاست داخلی
شدهاند، بدون استثناء به محفل مذکور
وابستگیهای ساختاری دارند. در همین راستا، اگر جناح ترامپ از انتخابات به صورت آبرومندانه
«پیروز» بیرون آید ـ گزینهای که آنقدرها
با آمارهای منتشره هماهنگی نشان نمیدهد ـ
این امکان وجود دارد که ترامپ خطر کرده،
دست به تغییر سیاست آمریکائی حاکم بر ایران بزند، و تلاش داشته باشد تا به طور کلی آن را از دست
دمکراتها خارج کرده، و همچون دوران 28 مرداد با کودتائی درونساختاری
مهرههای مورد نظرش را در مواضع کلیدی مستقر نماید. ولی در صورت شکست قطعی در انتخابات میاندورهای میباید شاهد عقبنشینی پاسدارانی باشیم که از
قِبَل جنگ ترامپ قادر شدهاند پای به میدان «قدرتنمائی» در سیاست ایران
بگذارند. اینان به تدریج صحنۀ قدرقدرتی را
تحویل دیگر جناحها داده و منزوی خواهند شد.
با این
وجود، در مورد ایران یک مسئلۀ اساسی دیگر
نیز تعیینکننده است: مواضع چین و روسیه و
نیازهای ژئوپولیتیک مسکو و پکن پیرامون مسائل خلیجفارس و دریای عمان! همانطور که شاهدیم، ترامپ تلاش دارد مسکو را با خود همراه
سازد، ولی تلاشهای وی طی سال گذشته به
نتیجه نرسیده، چرا که علیرغم تمایل مسکو برای نزدیکتر شدن به
اسرائیل و ترامپ، وابستگی نظامی و اقتصادی
روسیه به پکن برای ولادیمیر پوتین آنقدرها میدان رزمایش باقی نمیگذارد. همراهیهای گستردۀ مسکو پیرامون روابط تجاری
افغانستان، ایران، چین و حضور پزشکیان رئیس دولت ملایان در نشست
اخیرِ دولتهای پساشوروی به صراحت نشان داده که حداقل در مورد ایران دست مسکو در
پوست گردو افتاده و نمیتواند آبی برای باند ترامپ و نتانیاهو گرم کند.
نهایت امر
کشیده شدن تهران به سوی سیاستهای شرق را نیز نمیباید به عنوان تمایل ملایان به
همراهی و همدمی با مسکو و پکن تلقی کرد.
فشارهای سیاسی و نظامی برای ملاهای تهران هیچ راه دیگری باقی نگذاشته، و اینان علیرغم تمایل محفلیشان قادر به خزیدن
به آغوش سرمایهداری آمریکا و انگلستان نیستند،
و میباید با شرایط موجود هماهنگی نشان دهند. به این ترتیب انتخابات آیندۀ میاندورهای
آمریکا برای ملت ایران نیز به پدیدهای سرنوشتساز تبدیل شده. حال میباید دید سرمایههای نجومیای که برای
این انتخابات هزینه شده و خواهد شد، کدام جناحها را از صندوقها بیرون میکشد، و به این ترتیب معادلههای جهانی را به سود
کدامین جناحها در دیگر کشورها رقم خواهد زد.



