۶/۰۷/۱۴۰۵

پایان سیطره!

 

 

شکست ژئواستراتژیک واشنگتن در برابر چین در خلیج‌فارس،  رئیس‌جمهور ایالات‌متحد را به شدت متزلزل کرده.  رفتار سیاسی ترامپ به کودکی می‌ماند که عروسکی را می‌خواهد که امکان دست‌یابی به آن را نخواهد داشت.  به همین دلیل دقیقاً همچون همان کودک ناخرسند،  دونالد ترامپ را می‌بینیم که دست به هر عمل غیرعاقلانه‌ای می‌زند.  ادعای دوستی و مماشات کامل با رئیس دولت کرۀ شمالی،  حملۀ سبُعانه به دولت کانادا،  اعلام وسیع‌ترین و تاریخی‌ترین تحریم اقتصادی علیه ملت ایران،  و نهایت امر فرمان به چین و «دیگران» که در صورت عدم پیروی از این تحریم‌ها دچار «خشم» واشنگتن خواهند شد!  ولی کیست که نداند،  دولت ترامپ از چنین دامنۀ امکانات سیاسی،  اقتصادی و نظامی‌ برخوردار نیست،  و همانطور که در جریان حملات ارتش آمریکا بر علیه ملت ایران شاهد بودیم،   حتی در برابر نوکران منطقه‌ای خود نیز آنقدرها دست‌های‌اش باز نیست.  سئوال اینجاست که دلیل این «هل ‌من مبارزطلبی‌های» رسانه‌ای چیست،  و واقعاً کاخ‌سفید چه اهدافی دنبال می‌کند؟

 

نخست ببینم مسئلۀ جنگ با ایران به کجا کشیده.   همانطور که پیش‌تر نیز گفته بودیم،  روسیه با تکیه بر دو محور ـ  اصلی و فرعی ـ  پای به این درگیری نظامی گذارده بود.   محور اصلی و مطلوب مسکو،   از هند،  اسرائیل و دولت ترامپ تشکیل می‌شد؛    محور فرعی نیز شامل چین،  ایران، کره‌شمالی و نهایتاً در برخی مقاطع،  انگلستان بود.  هفته‌ها پیش از حملۀ‌ واشنگتن به ایران،   سکوت کرملین در برابر هجمۀ آمریکا در سوریه،  که در عمل زمینه‌سازی جهت گسترش سیطرۀ تل‌آویو در منطقه بود،  به صراحت نشان داد که مسکو تمایل فراوان دارد تا محور «اصلی» وی برندۀ درگیری «نظامی ـ استراتژیک» در برابر ایران باشد.   یکی از پیامدهای این پیروزی‌ برای کرملین،  می‌توانست منجر به خروج ایران از اسلام سیاسی و همزمان منزوی کردن مناطق مسلمان‌نشین روسیه و کشورهای سابقاً شورائی از قید حیطۀ اسلامگرایان به شمار آید؛  شرایطی که برای مسکو بسیار خوشایند می‌نمود.     

 

از سوی دیگر،  این پیروزی می‌توانست به حذف نفوذ فزایندۀ چین در فضای اقتصادی و صنعتی روسیه منجر شود.   چرا که جنگ اوکراین زمینه‌ساز گسترش نفوذ چین در روسیه شده،  و کرملین از این روند و شدت گرفتن آن آنقدرها راضی به نظر نمی‌آید.  پیروزی محور اصلی،   در ضمن می‌توانست زمینه‌ای جهت ساخت‌وپاخت با ترامپ شده،  روسیه را در نبرد با اوکراین به پیروزی‌های سهل و آسان برساند.  و نهایتاً نزدیک شدن به واشنگتن و بهره‌برداری از منافع کلان اقتصادی در ارتباط با اسرائیل،  از طریق اقوام یهودیِ ساکن روسیه می‌توانست معضلات گستردۀ اقتصادی اینکشور را که زمینه‌ساز گسترش حیطۀ نفوذ چین شده نیز تا حد امکان تحت کنترل قرار دهد. خلاصه بگوئیم،  حکایت «برد، برد» در این صورت‌بندی در دستور کار کرملین قرار گرفته بود!     

 

ولی همانطور که شاهد بودیم به دلائلی که توضیح آن‌ها در حال حاضر کار را به درازا خواهد کشاند،‌  معادلۀ کذا به سختی شکست خورد و روسیه مجبور شد به صورت رسمی از استقلال و تمامیت‌ارضی ایران،   آنهم از زبان شخص ولادیمیر پوتین حمایت به عمل آورد.  این موضع‌گیری بسیار روشن بود،  معنائی نداشت جز کشیدن خط ابطال بر طرح‌های رنگارنگ کاخ‌سفید که تجزیۀ ایران و تبدیل کشورمان به نوعی سوریۀ خلیج‌فارس در آن پیش‌بینی شده بود!  دونالد ترامپ پس از موضع‌گیری صریح روسیه بالاجبار اعلام «آتش‌بس» کرد؛  ارتش آمریکا نیز در خلیج‌فارس و دریای عمان تبدیل شد به سنگ روی یخ!

 

در مطالب پیشین اشاره کرده بودیم که «توافق‌نامۀ آتش‌بس» میان ملایان و ترامپ آنقدرها معنا و مفهوم ندارد؛   نه مواضع ژئواستراتژیک فعلی آمریکا در خلیج‌فارس به ترامپ امکان می‌دهد که بتواند ادعای پیروزی و تحمیل مفادی هماهنگ با مطالبات‌اش به تهران داشته باشد،  و نه تهران ملازده از قدرت نظامی و قهری لازم جهت تحصیل مطالبات‌اش بر اساس مفاد این توافق‌نامه برخوردار است.  در نتیجه همانطور که در حال حاضر نیز شاهدیم این توافق‌نامه کاغذپاره‌ای است که آیندۀ سیاسی و نظامی‌ای نداشته و نخواهد داشت. 

 

برای ترامپ،   توافق‌نامۀ فوق جز خرید زمان معنائی نداشت،  و برای ملایان نیز نشاندهندۀ نوعی «پیروزی» ولایت‌فقیه بر آمریکا بود!  ولی اگر ملایان دست‌وپای‌شان در پوست گردوست و از امکانات کافی جهت خروج از بن‌بست «سیاسی ـ نظامی» فعلی برخوردار نیستند،‌  شرایط «نه جنگ،‌ نه صلح» به واشنگتن امکان ‌داد تا برنامه‌ریزی‌ جدیدی جهت تحرکات «نظامی ـ اقتصادی» در خلیج‌فارس سر هم کند!   و برنامه‌ریزی نوین چیزی نیست جز «تحریم تاریخی کشور ایران» که ظاهراً روی میز طراحی قرار گرفته،  و می‌باید به مورد اجرا گذارده شود!   با این وجود در حال حاضر ادعای محاصرۀ دریائی ایران،  تحریم اقتصادی کذاوکذا،  جلوگیری از فروش نفت ایران و کشورهای خلیج‌فارس،  و ... تماماً مسائلی است که نیازمند «اثبات» خواهد بود؛  احدی نمی‌تواند به صراحت بگوید که در فضای «پساتوافق» میان آمریکا و دولت ملایان در خلیج‌فارس و فضای اقتصادی منطقه چه‌ها‌ می‌گذرد.  هر طرف پروپاگاند خودش را دارد،  و رسانه‌های مستقل‌تر نیز در این میانه کور و کر و لال شده‌اند.     

 

اینکه کدامین طرف‌ها ـ  ایرانی،  عرب و غیره می‌توانند نفت بفروشند؟  به چه مقدار می‌فروشند و به کدام شرکت‌‌ها،  و در ازای آن چه‌ها می‌توانند دریافت دارند ـ   ارز، کالا، طلا، اسلحه و... جملگی در هاله‌ای از ابهام قرار گرفته.   تبلیغات ملایان،  آمریکائی‌ها و اروپائیان پیرامون این مسائل به دور از هر گونه سندیت و اثبات است و صرفاً جنبۀ تبلیغاتی و هیاهو پیدا کرده.  

 

با این وجود،  چند لایه از تبعات توافق‌نامه را می‌توان در دَم،  و در سطوح اقتصادی و سیاسی شاهد بود.  در درجۀ نخست مسئلۀ افزایش قیمت سوخت در اروپا و آمریکاست.  این دیگر جنبۀ تبلیغاتی ندارد؛  سوخت در آمریکا و اروپا گران شده،  و در کشوری چون آمریکا که بنزین از نان شب هم واجب‌تر است،  این مسئله برای دولت سنگین تمام خواهد شد.  از سوی دیگر،   تورم،‌  اگر در تبلیغات دولت آمریکا «ناچیز» اعلام می‌شود،  در واقع و در ارتباط با بهای سوخت به شدت رو به افزایش گذارده ـ  بانک مرکزی آمریکا از 3.5 درصد تورم سخن می‌گوید ـ  ولی مسئله به مراتب مهم‌‌تر از آن است که در تبلیغات وانمود می‌شود. 

 

از سوی دیگر،  نخست‌وزیر انگلستان که پیشتر از هماهنگی با ارتش آمریکا در جنگ با ایران روی برگردانده بود،  امروز جای خود را به فرد دیگری از همان حزب کارگر سپرده که آنقدرها پیرامون موضع‌گیری‌های جهانی بریتانیا «حراف» نیست.  در نتیجه معلوم نیست سرنوشت اتحاد یا چنددستگی میان دولت‌های عضو سازمان آتلانتیک شمالی در این جنگ به کجا کشیده خواهد شد.   با این وجود،   ظاهراً ترامپ از کشاندن چین به میانۀ درگیری‌ها نیز ابائی ندارد؛  اینکشور را به دلیل همکاری با ملایان تحت فشار قرار داده و مورد تهدید قرار می‌دهد.  ولی مسئلۀ رابطۀ اقتصادی ایران با جهان آنقدرها پیش‌پاافتاده نیست که یک وزیر خزانه‌داری در آمریکا بتواند با یک بخشنامه سروته قضیه را هم بیاورد.  سال‌های درازی است که در عمل و یا در تبلیغات،  ایران تحت تحریم اقتصادی قرار گرفته،‌  و علیرغم تمامی این معضلات،  همانطور که دیدیم تهاجمات نظامی ارتش آمریکا نتوانست آنقدرها بر ساختار سیاسی و نظامی کشور تأثیر بگذارد.  حال باید پرسید «نسخۀ» جدید ترامپ چیست که قرار شده «معجزه» کند!     

 

به استنباط ما،  مسائل و مشکلات بحران خلیج‌فارس را می‌باید در سطح دیگری مورد توجه قرار داد.  جمهوری‌خواهان تمامی توان‌شان را برای به قدرت رساندن ترامپ هزینه کرده‌ بودند،‌   ولی شرایط به صورتی تحول یافته که سیاست آمریکا اینک پای در دوره‌ای انتقالی و فوق‌العاده خطرناک گذارده‌.   اینان از یک‌سو می‌باید توجیه‌گر شرایط نامناسب اقتصادی‌ای باشند که نهایت امر نتیجۀ بی‌مبالاتی و شکست کامل دولت مورد تأئیدشان است،  و از سوی دیگر شکست نظامی از چین و روسیه در خلیج‌فارس را که بازتاب بی‌مبالاتی نظامیان و عدم‌هماهنگی وزیر جنگ با کادرهای نظامی است تحت پوشش قرار دهند!   در کنار اینهمه،  می‌باید برای تعلیق کامل برنامه‌های ادعائی و وعده‌های سرخرمنِ ترامپ پیرامون «عظمت آمریکا»،  فوران ثروت و مکنت و ... که عوام‌الناس را با آن‌ها‌ به گرد وی جمع کرده بودند نیز راهی بیابند.  ولی مشکل بتوان علیرغم تمایل ترامپ،   تمامی مصائب داخلی آمریکا را به پروندۀ درگیری نظامی با ایران سنجاق کرد!  به طور مثال،  همانطور که می‌بینیم علیرغم های‌وهوی فراوان ترامپ، پروندۀ ونزوئلا،  دولت آینده و خصوصاً حضور «گستردۀ» شرکت‌های نفتی آمریکا در اینکشور هنوزروشن نشده!   مسلماً دیگر قدرت‌ها هم در میانۀ این دادوستد منافعی دارند و مواضعی اتخاذ کرده‌اند که بر همه پوشیده مانده.    

 

به این ترتیب،  می‌توان پیش‌بینی کرد که سیاستی که ترامپ تحت عنوان «تحریم تاریخی ایران» مناسب حال تشخیص داده بود،  تو زرد از آب درخواهد آمد.  در نتیجه،  ترامپ بازی خطرناک دیگری را همزمان در آسیای شرقی آغاز کرده.   بازی‌ای که با سفر ولادیمیر پوتین به جزایر کوریل آغاز شد.  همانطور که بالاتر گفته بودیم،  موضع روسیه پیرامون ایران در هاله‌ای از ابهام فروافتاده،  و تاریخچۀ نه چندان درخشان ارتباطات «تهران ـ مسکو» طی سدۀ‌گذشته همیشه به ابهام سیاست مسکو پیرامون مسائل ایران دامن زده. 

 

به طور خلاصه بگوئیم،   طی دوران جنگ سرد کودتاهای متعددی توسط سازمان‌های اطلاعاتی غرب در ایران صورت گرفت،   که برخی از آنان از منظر تاریخی به هیچ عنوان مورد بررسی قرار نگرفته،  ولی پس از کودتای دوران رضامیرپنج،   این امر مسلم بود که کودتاها تحت نظارت و رصد مسکو نیز قرار داشته،  و به نحوی از انحاء از تأئیدات اینکشور بهره‌مند شده است.  از سوی دیگر،  سفر غیر متتظرۀ‌ پوتین به جزایر کوریل با ابراز دوستی و رفاقت ترامپ با رهبر کرۀ‌شمالی تقارن زمانی نشان می‌دهد،  و همزمان واشنگتن اعلام می‌دارد که مانورهای مشترک آمریکا با ارتش کرۀ جنوبی نیز شش روز کوتاه‌تر از مدت پیش‌بینی شده خواهد بود.   اگر به تمامی این تحرکات،   تهدیدات آمریکا بر علیه چین پیرامون ارتباط اقتصادی با ملایان را نیز بیافزائیم،  تصویر جدیدی از روابط واشنگتن در منطقه،  حداقل از منظر آمریکا در برابرمان شکل می‌گیرد.  به صراحت بگوئیم،  آمریکا تلاش دارد تا محور «مسکو،  هند، اسرائیل، ترامپ» را بار دیگر فعال کند.  و این امر مسئلۀ کم‌اهمیتی نیست.

 

عکس‌العمل چین در این میانه کاملاً روشن است؛  سخنگوی وزارت امور خارجۀ اینکشور اعلام داشت که روابط اقتصادی چین با دیگر کشورها هیچ ارتباطی به آمریکا ندارد.  از سوی دیگر در شرایطی که زلنسکی برای برگزاری انتخابات در اوکراین تحت فشار قرار گرفته،   مسکو ـ  شاید به پشت‌گرمی سیاست نوین ترامپ ـ  حملات موشکی شدیدی بر علیه کی‌یف صورت می‌دهد،   به نحوی که دولت فرانسه که در وابستگی‌اش به ساختار سیاسی انگلستان تردیدی نیست،  اعلام داشته برای حمایت از اوکراین موشک‌هائی به اینکشور ارسال خواهد کرد!   

 

بله،  از لندن نمی‌باید غافل شد.   علیرغم سکوت نخست‌وزیر جدید،  عکس‌العمل لندن در برابر ترامپ به سرعت به منصۀ ظهور رسید.   نخست‌وزیر کانادا ـ  دولت تحت‌الحمایۀ بریتانیا ـ به بهانۀ زیاده‌خواهی‌های دولت ترامپ در مذاکرات اقتصادی به هیئت مذاکره کنندۀ اینکشور فرمان داد تا میز مذاکرات با آمریکا را ترک کند؛  وزیر مسئول نیز موظف شد تا سیاست‌های تلافی‌جویانۀ اقتصادی علیه آمریکا اتخاذ نماید!   آنان که از روابط گستردۀ کانادا با ایالات‌متحد مطلع‌اند به صراحت اهمیت و ابعاد وسیع این فرامین را درمی‌یابند.  خصوصاً که همزمان با این رزمایش سیاسی،  برادر ولیعهد انگلستان نیز به همراه همسرش،‌  بر سیاست ویژۀ باکینگهام پالاس که ارتباط با محافل هولیوودی در رأس قرار داشت،  نقطه پایان گذارده،  و به دلائلی که روشن نیست،  آمریکا را ترک کرده و رسماً قصد اقامت در انگلستان دارد!   

 

از سوی دیگر،  سروصدای حضور سرمایه‌گزاری‌های کلان شرکت‌های اسپانیائی ـ  دولت اینکشور که به لندن بسیار نزدیک است،   از دیرباز از خیمۀ ترامپ خارج شده و روابط سیاسی‌اش را نیز با اسرائیل معلق نموده بود ـ   در پروژه‌های معدنی ایران به گوش می‌رسد!   اگر همزمان،   کاهش روابط دیپلماتیک روسیه با انگلستان را نیز به این مجموعه بیافزائیم  ـ  بازگشت سفیر روسیه در انگلستان به دستور کرملین که مسلماً به خروج سفیر انگلستان در روسیه نیز منجر خواهد شد ـ   به صراحت در می‌یابیم که بحران‌سازی نوین ترامپ بر چه اصولی استوار شده. 

 

ترامپ ظاهراً به این صرافت افتاده که اگر نتوانسته با فشار بر چین،   مستقیماً دولت ملایان را به مسیر مورد تأئید واشنگتن سوق دهد،   شاید بتواند با تهدید پکن و بیرون کشیدن کره‌ شمالی و روسیه از خیمۀ چین به این مهم دست یابد.  در واقع نوک حملۀ کاخ‌سفید با نیزۀ «تحریم تاریخی ایران» به سوی پکن نشانه رفته.  ولی به استنباط ما،  این سیاست به دلیل نبود مشروعیت سیاسی ترامپ در درون ایالات‌متحد و در صحنۀ بین‌المللی،  و خصوصاً زمینۀ اقتصادی جهانی آنقدرها شانسی برای پیروزی نخواهد داشت.  هر چند دست‌یازیدن‌ کاخ‌سفید به این سیاست که پیش‌تر نیز به آزمایش گذارده شد و با شکست روبرو شده بود،  به این گمانه دامن می‌زند که حزب جمهوریخواه همچون غریقی اسیر امواج تند سیلاب،  برای حفظ موجودیت‌اش در مجالس مقننۀ کشور در میعاد انتخابات ماه نوامبر به هر تخته‌پاره‌ای چنگ خواهد انداخت،  حتی اگر این تخته‌پاره  ولادیمیر پوتین،  ملایان و یا زلنسکی باشد.   

 

با این وجود،  آنچه بیش از سرنوشت حزب‌ جمهوری‌خواه در این میانه از اهمیت برخوردار می‌شود،  سیطرۀ جهانی آمریکاست.  چرا که،  در کفۀ ترازوی سیاسی،   علیرغم شکست‌های متوالی حزب جمهوریخواه در صحنۀ داخلی و خارجی،  آلترناتیو سیاسی معتبری به چشم نمی‌خورد.   به صراحت بگوئیم،‌  حزب دمکرات از صحنه غایب است؛  تشکل‌های دیگری نیز در چشم‌انداز سیاسی نمی‌بینیم.  شرایط فوق این سئوال را پیش می‌آورد که آیا ترامپ پایان سیطرۀ حزب «گود اولد پارتی» است،  یا در مفهومی به مراتب سترگ‌تر،  او پایانی است بر یک دوره از سیطرۀ جهانی واشنگتن؟                        

      

 

 

     

 

    

 

 

 

 

 

 


۵/۰۹/۱۴۰۵

وداع با کدخدا!

 

 

مسلماً درآینده مورخان از دونالد ترامپ به عنوان رئیس‌جمهوری یاد خواهند کرد که بر بسیاری توهمات عوام‌الناس آمریکائی و حامیان‌شان در جهان نقطۀ پایان گذارده.  چرا که امروز واقعیات بیش از پیش علنی شده،‌   و با به بن‌بست رسیدن حملات محدودی که دستگاه ترامپ جهت فروپاشانی حکومت ملایان در ایران و برقراری دولت مطلوب واشنگتن پیش‌بینی کرده بود منطقه چهارنعل به سوی جنگی گسترده و پیش‌بینی نشده می‌شتابد.   جنگی که اگر امروز در ظاهری منطقه‌ای ظهور کرده،  به صراحت خواهد توانست از منطقه گامی فراتر گذارده،  و تحت فشار قدرت‌های بزرگ مرزهای نوینی جهت نفوذ پایتخت‌های‌شان در سطح جهان خلق کند.  باید پرسید واشنگتن با بازی در زمین اسرائیل،  اسرائیل‌دوستان و دولت‌های دست‌نشانده‌اش در خلیج‌فارس و جهان عرب تا کی و تا کجا حاضر خواهد بود به منافع عمده و حیاتی متحدان اروپائی و آسیائی‌اش در این جنگ چوب حراج بزند؟ 

 

شاهد بودیم که توافقنامۀ آتش‌بس که میان ملایان و دولت واشنگتن به امضاء رسیده بود به چه سادگی دود شد و از میان رفت؛   دلیل روشن بود.  این توافقنامه برای دولت ملایان همان امتیازاتی را قائل می‌شد که ظاهراً واشنگتن به رضا پهلوی و باند پهلوی‌چی‌ها وعده داده بود ـ البته وعده‌های سرخرمن!   آزادسازی نقدینگی‌های بلوکه‌شدۀ ایران در بانک‌های غربی و وابسته به غرب؛  حق اعمال کنترل بر تنگۀ هرمز؛  از میان رفتن تمامی تحریم‌های اقتصادی علیه ایران؛   پرداخت مبالغی هنگفت به عنوان غرامت جنگ به تهران و ...  بله،  پرواضح است که چنین توافقنامه‌ای به هیچ عنوان از سوی یک دولت چپاولگر و استعمارگر همچون واشنگتن در برابر «دشمن» به امضاء نمی‌‌رسد.  این توافقنامه روی کاغذ بود،  و مسلماً در هنگام عمل با آنچنان زیروبم‌های عُمده‌ و عَمدی‌ای روبرو می‌شد که عملاً به بن‌بست می‌رسید،  هر چند عامل اصلی نهفته در آن یعنی تهدید علنی آمریکا علیه روسیه،  چین،  هند و دیگر کشورهائی که در منطقۀ خلیج‌فارس منافعی ورای منافع واشنگتن می‌جویند در آن منظور شده بود.   به همین دلیل نیز رویای حاکمیت واشنگتن بر خلیج‌فارس از طریق این توافقنامه به خشتی خام بر آب روان تبدیل شد!

 

بله، ریشۀ این توافقنامه روشن است.  ‌ترامپ در گام نخست،  بر پروژۀ بازتولید کودتای «پیروزمندانۀ» 28 مرداد 1332 در تهران متمرکز شده بود.   و آنزمان که دریافت کودتا امکانپذیر نیست،  به دلیل سر به نیست شدن عوامل کلیدی‌اش در رأس ارتش و سپاه پاسداران،   تفنگ را از این شانه به آن یک انداخته،  دست «دوستی» و صلح‌طلبی به سوی ملایان دراز کرد.   امید واشنگتن بر این اصل تکیه داشت که،  دیگ طمع ملایان مال‌دوست با این توافقنامه به جوش خواهد آمد؛   یارگیری نوینی در تهران به راه خواهد افتاد؛  و به این ترتیب واشنگتن فرصت خواهد یافت تا قدرت‌های بزرگ را در منطقه منزوی کند.   در گام بعدی،  و صد البته روی کاغذپاره‌های سازمان سیا،   واشنگتن می‌توانست قسمت عمده،  اگر نگوئیم تمامی مفاد این توافقنامه را به باد هوا تبدیل کرده،  و به مورد اجراء نگذارد! 

 

هفته‌ها پیش در مطلبی تحت عنوان «جنگ بدون پروپاگاند» به صراحت گفته بودیم که خروج تمامی نیروهای نظامی آمریکا از منطقه و حتی تعطیلی شرکت‌های وابسته به وزارت دفاع اینکشور که در پوشش خدمات اینترنتی و رایانه‌ای و ... فعال هستند نتیجۀ نهائی این جنگ خواهد شد.  امروز شاهدیم که با منطقه‌ای شدن جنگ،   واشنگتن عملاً با همین روند رودررو  شده.  ترامپ اشتهای صافی دارد،  و همانطور که بالاتر هم گفتیم،  قصد داشت پس از شکست در توطئۀ کودتا،  از طریق امضاء یک توافقنامۀ آبکی،  امتیازاتی را به دست آورد که در میدان جنگ نتوانسته بود کسب کند.   نتیجتاً می‌باید به این صرافت اوفتاد که نزد ترامپ و مقاماتی که در اطراف‌اش جمع شده‌اند نگرش منسجمی از شرایط ژئوپولیتیک منطقه به چشم نمی‌خورد.  شاید هم در اتاق‌های فکر پنتاگون،   «مقاومت» چشم‌گیر ملایان در برابر حملات نظامی؛  نبود آسیب‌پذیری رأس حکومت در برابر کودتاهای چپ‌وراست؛  ایستادگی اقتصادی و مالی اینان در شرایط جنگ تحمیلی،  و ... تماماً بازتابی است از زیرکی و ذکاوت ملایان!   ولی چنین ذکاوتی وجود خارجی ندارد؛  سیاست‌های برندۀ منطقه‌ای هستند که آمریکا را سنگ روی یخ کرده‌اند،  نه ملایان.

 

از سوی دیگر،  شاهد علنی شدن نقش واقعی کشورهای پاکستان و مصر در میانۀ این درگیری نظامی نیز هستیم.   کشور پاکستان که از هنگام تولد توسط قابلۀ انگلیسی‌اش کمر به خدمت در دربار بریتانیا بسته بود،  امروز به سرعت پای از سایه‌ روشن‌های تبلیغاتی بیرون گذارده،  و عملاً تبدیل شده به عامل اصلی آمریکا در منطقه.   پاکستان از یک سو «حامی» نظامی عربستان معرفی می‌شود،  و از سوی دیگر شیخ کویت نیز خواستار حضور و حمایت نظامی اسلام‌آباد در اینکشور شده.   در ثانی،   دولت ال‌سیسی،  ژنرال کودتاچی سازمان آتلانتیک شمالی در مصر نیز پس از اصابت چند «پهپاد ناشناس» به کشتی‌های حامل گاز مایع در حوالی پُرت‌سعید به صراحت دریافته که واشنگتن چه انتظاراتی می‌تواند در خاورمیانه و شمال آفریقا از قاهره داشته باشد!

 

اگر به تمامی آنچه در منطقه در شرف وقوع است،  حملات نظامی مشترک عربستان و آمریکا به شبه‌نظامیان شیعۀ عراقی،   مذاکرۀ واشنگتن با کُردهای مخالف تهران در عراق،  سوریه و ترکیه و تحریک و تجهیز اینان به سلاح و مهمات،   و خصوصاً همکاری‌های نزدیک دولت بغداد با واشنگتن را بیافزائیم،   یک بُعد مسلم از تحرکات نظامی آمریکا در خاورمیانه به صراحت علنی می‌شود.  آمریکا بر این استنباط است که با گسترده‌تر کردن جبهۀ جنگ قادر خواهد بود جان سالم از درگیری به در برد.  و در چارچوب عملی کردن همین پروژه‌ است،  که نخست‌وزیر جدید دولت کارگری انگلستان که گویا بیش از سلف‌اش با ترامپ و ترامپیسم هم‌نوائی دارد،  دست پیش گرفته و بار دیگر رضاپهلوی،  مهرۀ اصلی نخستین پروژۀ ترامپ را در ایران،   تحت عنوان «مصاحبه» به شبکۀ بی‌بی‌سی کشانده.    

 

در عمل،  ترامپ دائماً یک گام به پیش و یک گام به پس می‌گذارد،  استراتژی‌ای که به صراحت نمایانگر استیصال واشنگتن در برابر شرایطی است که خود در منطقه خلق کرده.  در حال حاضر مهم‌ترین نگرانی واشنگتن نه ایران،  که اسرائیل و انتخابات آیندۀ اینکشور شده،  چرا که انتخاب مجدد بنیامین نتانیاهو در اسرائیل برای ترامپ سرنوشت‌ساز است!   و هر چند از دمکراسی اسرائیل،  طی چند سالی که «بی‌بی» بر اینکشور حکومت کرده،  صرفاً سایه‌ محوی  باقی مانده،  حمایت یهودیان ثروتمند و صاحب‌نفوذ در آمریکا که اکثراً از هواداران حزب دمکرات به شمار می‌روند،  می‌‌تواند دولتی متفاوت در اسرائیل به قدرت برساند،  و دکان ترامپیسم را در خاورمیانه ویران کند.   از اینرو روزهاست که دیگر عرعرهای جنگ‌طلبانۀ «بی‌بی» را نمی‌شنویم،  و جدیداً ترامپ شخصاً اعلام کرده که حماس نیز به صورت یک‌طرفه حاضر به خلع‌سلاح کامل شده است!   بله،  پیام ترامپ در واقع به یهودیان حزب دمکرات است که نگران سرزمین موعودشان نباشند؛  «اسرائیل حالش خیلی خوب است!»   ولی هنوز منابع دیگری این خبر را تأئید نکرده‌اند.     

 

و اما همانطور که در ابتدای مطلب عنوان کردیم،  اگر ترامپ جهت خروج «آبرومندانه» از منطقه دست به بحران‌سازی زده،  این امکان وجود دارد که بحران‌سازی کذا منطقه را برای ایالات‌متحد خطرناک‌تر نیز بنماید،  و  این شق نیز همیشه وجود خواهد داشت که بحران کذا عملاً از منطقۀ خاورمیانه و خلیج‌فارس به دیگر مناطق سرایت نماید.  

 

در درجۀ نخست باید گفت که آمریکا از آغاز درگیری‌ها پیوسته بیش از حد معمول بر کارآئی قدرت نظامی‌اش تکیه داشته.   ولی در عمل،  به کارگیری قدرت نظامی بدون پروژۀ متقن و منسجم سیاسی و استراتژیک،   جز به بارآوردن ویرانی،   نابودی زیرساخت‌ها،  قتل انسان‌ها و ... آنقدرها تأثیری بجای نخواهد گذارد.   به عبارت ساده‌تر،  به کارگیری قدرت نظامی صرف خواهد توانست توده‌های مردم،  چه ایرانیان و چه دیگر ملت‌های منطقه را هر چه بیشتر متقاعد کند که در جبهۀ مخالف آمریکا بنشینند.  در چنین شرایطی دولت‌های دست‌نشاندۀ واشنگتن در منطقه،  که به هر تقدیر آنقدرها هم از حمایت‌های توده‌ای برخوردار نیستند،  در پیروی از منویات واشنگتن کارشان به بن‌بست خواهد کشید.  متزلزل شدن این دولت‌ها برای واشنگتن هزینۀ بسیار بالائی به همراه می‌‌آورد که خصوصاً در شرایط ویژۀ منطقه می‌تواند به فروپاشی مناطق نفوذ غرب و نه صرفاً آمریکا بیانجامد.  

 

ولی واشنگتن عملاً در مسیر همراه کردن تمامی دولت‌های منطقه و شرکاء غربی‌اش با ماجراجوئی‌های ترامپ در خاورمیانه دست به عملیات عجیبی زده.   آتش‌سوزی‌های گسترده فرانسه و اسپانیا بر اساس گزارشات رسمی وزارت کشور فرانسه،   به بازداشت و بازجوئی از حدود 300 آتش‌افروز منجر شده.   به عبارت ساده‌تر،  ده‌ها نفر در کار آتش‌سوزی‌های عمدی در کشورهای فرانسه و اسپانیا بوده‌اند،  ‌ و این سئوال مطرح می‌شود که در قفای چنین عملیات وحشیانه و سازمان‌یافته‌ای چه افرادی نشسته‌اند؟!   از سوی دیگر،  خبرگزاری‌های اروپا از سازماندهی‌‌‌هائی که توانسته‌اند این آتش افروزان را به میدان بکشانند،   و مشخصات و ویژگی‌ آن‌ها هیچ خبری منتشر نمی‌شود.   این خود نشان می‌دهد که مسئله آنقدرها ساده نیست که بعضی‌ها پنداشته‌اند.   به علاوه،  مرز جنوبی دولت اسپانیا،  یکی از مهم‌ترین مخالفان سیاست‌های خاورمیانه‌ای واشنگتن امروز به دلائلی ناشناخته گشوده شده،   و هزاران مهاجر غیرقانونی از آفریقای شمالی به کشور اسپانیا هجوم آورده‌اند!  کار آنقدر بالا گرفته که دولت ارتش را جهت حفظ امنیت به منطقه اعزام داشته،  و دولت سوسیالیست اسپانیا،   ایتالیا را مسئول این بساط معرفی می‌کند!   ولی مشکل بتوان عملیات دولت نئوفاشیست ایتالیا را از سیاست‌های قافلۀ ترامپ مجزا نمود.  به عبارت ساده‌تر،  اتحادیۀ اروپا در شرق از طریق ولادیمیر پوتین و از غرب توسط ترامپ در محاصره قرار گرفته.           

 

ماجراجوئی‌های ترامپ مسلماً سرنوشت ایرانیان را نیز تا حدودی رقم خواهد زد،‌  ولی یک مسئله غیرقابل تردید است،   ایرانیان پای به دوران جدیدی گذارده‌اند.  حملات وحشیانۀ ارتش آمریکا علیه ایرانیان می‌تواند چند ماه دیگر نیز ادامه یابد،  ولی همانطور که بالاتر گفتیم،  نتیجه‌ای جز رادیکالیزه کردن هر چه بیشتر ملت ایران و قرار دادن‌شان در برابر سیاست‌های آمریکا به همراه نخواهد آورد.  به عبارت ساده‌تر،  سیاست‌های یکصدسالۀ آنگلوساکسون در ایران نفس‌های آخر را می‌کشد،   هر چند مشکل بتوان در این مرحله شرایط آیندۀ کشور را پیش‌بینی نمود.   

 

 

 

 

 


۴/۰۱/۱۴۰۵

اکسیر دلار!

 

 

مطلب امروز را به بررسی چرخش‌های ژئواستراتژیک در‌ خاورمیانه، آسیای مرکزی و اروپا اختصاص می‌دهیم.   همانطور که شاهدیم «جنگِ» واشنگتن با ملایان از فراز و نشیب هائی برخوردار شده که نه آمریکا آن‌ها را پیش‌بینی کرده بود،‌  نه حامیان سیاست‌های غرب در بنیادهای دولتی در تهران،  و نه حتی ایرانی‌نمایان ساکن کشورهای غربی.   از سوی دیگر،  اینک که یانکی‌ها به صلح با ملایان «رضایت» داده‌اند،   و در شرایطی که هنوز تکلیف جنگ کاملاً روشن نیست،   وضعیت صلح از پیچیدگی غیرقابل توصیفی برخوردار شده.  خلاصه بگوئیم،   بازتاب‌های سیاسی،  اقتصادی و خصوصاً ژئوپولیتیک ناکامی واشنگتن در ایران کارش آنچنان بالا گرفته،  که علیرغم خوش‌رقصی‌های حکومت ملایان،   مشکل بتوان برای آمریکائی‌ها راهی به سوی صلاح‌وفلاح در این میانه پیش‌بینی کرد.  در مطلب امروز نخست نگاهی می‌اندازیم به جنگ ترامپ با ملایان و پیشنهادات «صلح‌طلبانۀ» واشنگتن.  در گام بعد به تنگۀ هرمز می‌رویم،  و در پایان سری می‌زنیم به ملایان در تهران.

 

معلوم نیست کدام شیرحلال خورده‌‌ای به باند ترامپ «حالی» کرده بود که با انداختن چند بمب روی سر ایرانیان،   قضیۀ بغرنج ژئوپولیتیک خاورمیانه بکلی حل‌وفصل خواهد شد.  در چارچوب همین نقشۀ راه،  در گام نخست اسرائیل پای به میدان گذاشت و برنامۀ بمباران و ایجاد بحران اجتماعی،   هی کردن لات‌واوباش به خیابان‌ها،  و سپس کودتا توسط فرماندهان پاسداران،  نیروهای نظامی و انتظامی را به مورد اجراء گذارد!   روی کاغذپاره‌های سازمان سیا،‌   کودتای کذا می‌توانست نهایت امر به بازگشت «افتخارآفرین» خانوادۀ پهلوی به ایران نیز منجر شده،   دکان ترامپ را حسابی مُطلا کند! 

 

ولی این برنامه سرشار از نبوغ شدیداً به آب گو...ید!  به همین دلیل نیز سریعاً سناریوی بمباران مرکز اتمی ملایان با بمب‌های «ویژۀ» یانکی سر از ریل خبرگزاری‌ها به در آورد.   در این سناریو،  بمب‌های عظیم و سرنوشت‌ساز ترامپ،   «قدرت اتمی» ملایان را نابود فرمود و ایشان پس از حصول نتایج این عملیات جادوئی فرمودند:   »آتش‌بس!»  شبکه‌های اجتماعی نیز چند عکس از کوه وکمر نشان دادند،  که روی آن‌ها چند نقطۀ سیاه به چشم می‌خورد.  توضیح اینکه،   این بمب‌های مامانی ده‌ها متر در سنگ‌های کوهستانی نفوذ کرده،  بعداً منفجر می‌شوند و همه چیز را نابود می‌کنند.  جل‌الخالق از اینهمه تکنولوژی!   ملایان هم بیکار ننشستند؛   لقمه پشت لقمه برای ترامپ می‌گرفتند که،  «بعله!  ما دیگر دسترسی به اورانیوم‌ها نداریم؛   زدند پدر سایت‌های ما را درآوردند؛   بازرسان سازمان انرژی اتمی نمی‌توانند بیایند در محل،  چون دیگر چیزی برای بازرسی نمانده؛  و ...»        

 

ولی خوب صحنه‌گردانان نمی‌توانستند این برنامۀ برآب گوزیده ومسخره را  پشت چند قطعه عکس در شبکۀ اجتماعی پنهان دارند؛   اظهارات‌شان بی‌پایه و اساس بود،  و بدون هر گونه شواهد و مدارک.  در واقع شکست نظامی ترامپ فروپاشاندن حکومت ملایان و برپائی سلطنت پهلوی از طریق کودتای نظامی را در تعلیق قرار داده بود و به همین دلیل نیز دولت آمریکا که برای نابودی حکومت ملایان شمشیرش را در محافل بین‌المللی از رو بسته بود شدیداً در بن‌بست اوفتاد.   ترامپ بالاجبار،  و برخلاف تمامی عروتیزهای معمول‌اش به یک‌باره جنگ‌طلب شده،   ناوگان آمریکا را به دریای عمان گسیل داشت و رسماً دست به بمباران کشور ایران زد!  

 

البته با تغییر نقشۀ راه،  ترامپ همزمان در برنامه‌های سیاسی‌اش نیز بالاجبار دستکاری‌های لازم را صورت داده بود.  حمایت از پهلوی‌ها را رها کرد و رسماً اعلام داشت که ترجیح می‌دهد،  «افرادی از درون ایران به قدرت برسند!»  به عبارت ساده‌تر،  در شرایطی که دیگر امیدی به پهلوی‌ها نبود،  همان‌ها که قرار بود زیرساخت‌های لازم جهت حکومت پهلوی را در ایران جا بیاندازند،  می‌بایست نقش رهبری تغییرات سیاسی را نیز بر عهده گیرند.   خلاصه چهره‌هائی باشند مردمی‌ و مرهمی باشند بر دردهای ژئوپولیتیک واشنگتن.   در چارچوب برنامۀ «نوین»‌ شاهدیم که به ناگاه سروکلۀ دولت دلقک‌مآب پاکستان نیز آفتابی می‌شود؛   دست‌نشاندگان و نوکران رسمی پنتاگون در اینکشور که دهه‌ها میزبان امثال القاعده،  طالبان و لشکر طیبه بودند و خصوصاً مسئولیت چوب‌‌داری و پااندازی برای آمریکائی‌ها را در جنگ‌های خونین افغانستان بر دوش می‌کشیدند،   به یک‌باره تبدیل ‌شدند به فرشتگان صلح‌وثبات در خاورمیانه!               

 

صحنۀ مهوع گریه زاری قالیباف و ماچ‌وبوسه‌های گرم و داغ امثال عراقچی و ... با شهباز شریف،  رئیس دولت پاکستان که بارها و بارها در شبکه‌های بین‌المللی انتشار یافت نمایه‌ای بود روشن از تغییر سیاست آمریکا در ایران.   نهایتاً پس از روزها موشک‌بازی و فشفشه‌بازی ـ  البته پشت صحنه معلوم نبود در عمل چه دولت‌هائی با یکدیگر در جنگ‌اند ـ   و خصوصاً پس از «حسن و حسین» فراوان بین ملایان و ترامپ،  دیده‌بوسی‌های ملایان با پاکستانی‌ها به توافق‌نامۀ «صلح» بین تهران و واشنگتن منجر شد!   توافق‌نامه‌ای که به قولی «نه‌ سَر دارد و نه تَه!»   باند ترامپ که توافق‌نامه را امضاء کرده تمایلی به اجرای‌ آن ندارد،  و جالب‌تر اینکه از نظر سیاست داخلی نیز قادر به پیروی از مُفادش نیست!   طرف‌های ملائی هم که صرفاً به دلیل وابستگی‌شان به واشنگتن توافق‌نامه را امضاء کرده‌اند،  بیلمز و بیلمیرند؛  اصلاً نمی‌دانند قضیه چیست!

 

بله،  در هیهات حضور گستردۀ نظامی واشنگتن در آب‌های دریای عمان،   بیرون کشیدن «کارت پاکستان» از سوی پنتاگون نشاندهندۀ مسائل بسیار بااهمیتی است.  اشتباه نکنیم،  پاکستان مهم‌ترین ساختار نظامی وابسته به پنتاگون در آسیاست.  و به دلائلی،  واشنگتن همیشه تمایل داشته تا روابط استراتژیک‌اش را با اینکشور از دید شبکه‌های خبری به دور نگاه دارد.   از اینرو حضور علنی پاکستان در میانۀ این مذاکرات به صراحت نشان می‌دهد که جنگ ترامپ با ملایان که اهداف‌اش به سرنگونی آخوندها و برقراری دولتی هم‌سازتر با سیاست‌های جدید واشنگتن در منطقه محدود ‌بوده،  به طور کلی ابعاد اولیه‌اش را از دست داده و پای به میدانی نوین گذارده.   آمریکا در این درگیری به صورتی خلع‌سلاح شده،  که به ناچار آخرین ابزار آشکار و نهان خود در منطقه،  پاکستان را بیرون کشیده است.   به طور خلاصه،   این جنگ را اگر ترامپ به راه انداخته،  اینک توسط قدرت‌های بزرگ جهانی تبدیل شده به ابزاری جهت اعمال فشار بر سیاست‌های کلان آمریکا در آسیای مرکزی،  خاورمیانه و حتی اروپا!        

 

با این وجود،  آمریکا آناً سفرۀ «تا ریشه در آب است،  امید ثمری هست» را پهن کرد.   تحت پوشش مذاکرات با ملایان،   واشنگتن در تلاش است تا از پروسۀ به اصطلاح «مذاکرات صلح» ابزاری جهت گسترش نفوذ کاخ‌سفید در ایران فراهم آورد.   به عبارت ساده‌تر،  آنچه را که در میدان جنگ در تقابل با رقبای بزرگ بین‌المللی‌ به دست نیاورده،  اینک می‌خواهد  از طریق لاس زدن با ملایان و تحت پوشش «صلح‌طلبی» کسب کند!   برای اینکار،  در گام نخست چند میلیارد دلار چشم‌روشنی برای عوامل‌اش در داخل کشور پیش‌بینی کرده ـ  گویا کمابیش حدود 10 میلیارد دلار!   مبلغی که تماماً در راه یارگیری‌های داخلی و زمینه‌سازی برای خدمات آتی به واشنگتن هزینه می‌‌شود،  و مسلم بدانیم یک شاهی از آن به درد ملت نخواهد خورد.  سپس حکایت 300 میلیارد دلار خسارت هم به این بساط افزوده شده.   اعتباری که به معنای تأمین بودجه برای شرکت‌های صنعتی‌ و نهادهای وابسته به واشنگتن در ایران ـ  بخوانید سازمان‌های جاسوسی‌ ـ است.   چرا که با تکیه بر این «اعتبار» کلان،   اینان خواهند توانست تحت پوشش سرمایه‌گزاری و پرداخت خسارات جنگ به حکومت ملایان،  دست به ساخت‌وساز بنیادهای جاسوسی و سرکوب و بازسازی پلیس سیاسی ملایان بزنند؛   خلاصه همان‌ عملیاتی را صورت دهند که قرار بوده از طریق پهلوی‌ها به انجام برسد.   و مسلم بدانیم در صورت عملی شدن این بند از توافق‌نامه،  چند و چون اعطای هزینۀ اعتبار کذا نیز تماماً توسط بانک مرکزی آمریکا تعیین خواهد شد.   نهایت امر،  در پایان واضح است که نانی به دست ایرانی نخواهد رسید؛   اهمیتی هم ندارد،  مهم این است که نان واشنگتن در روغن فراوان شناور بماند.    

 

ولی در دنبالۀ این بذل‌وبخشش‌ها قرار شده جایزۀ ویژه‌ای نیز واشنگتن به ملایان بدهد؛  لغو تمامی تحریم‌ها!   به این معنا که هیئت‌حاکمۀ ملائی ابزار کافی جهت چاق‌وچله کردن محافل بازاری،  پروارتر کردن اتاق بازرگانی،  تأمین حمایت‌های پلیسی و مافیائی از محافل آشکار و نهان و ... در اختیار داشته باشد،  و اینهمه جهت فراهم آوردن زمینۀ لازم برای چرخۀ واردات!  به اینصورت پول نفت و همان 300 میلیارد کذا نیز از همین مسیر با سرعتی هر چه بیشتر به درون اقتصاد آمریکا تزریق خواهد شد.   البته بند مذکور در صورت عملی شدن بر چرخش به سوی چین،  روسیه و احتمالاً هند،   نقطۀ پایان نیز می‌گذارد،   و اوراسیا،  ارتباط «شمال ـ جنوب»،  روابط ویژۀ آسیائی و ... را بکلی از میان خواهد برد.  نهایتاً به مصداق «گرچه پیرم تو شبی تنگ درآغوشم گیر، تا سحرگه زکنار تو جوان برخیزم»،  حکومت ملایان با اکسیر دلار جوان شده،   همچون دلبر چهارده‌سالۀ حافظ شیرازی،  به آغوش سرمایه‌داری آمریکا می‌خزد.

 

البته برای گروهی از ایرانیان و  برخی محافل در خارجی و داخل این تصویر بسیار خوشایند و دلفریب است.   بله،  خیلی‌ها ترجیح می‌دهند دلبر چهارده‌سالۀ آمریکائی‌ها باشند،  تا شیر ژیان آسیا.   ولی از منظر ژئوپولیتیک مشکل می‌توان پذیرفت که آمریکا،   هم در طرح‌های خاورمیانه‌ای‌اش اینچنین شکست بخورد،  و هم طرح‌هائی را که قرار بوده پس از کودتا با فرزند آریامهر تحت عنوان شاهنشاه و بزرگ ارتشتاران و غیره به منصۀ ظهور برساند،   پس از این شکست مفتضحانه با عمامۀ ملاهای قم و کاشان اجرائی کند!   به عبارت ساده‌تر،   آن‌ها که از روز نخست طرح‌های واشنگتن را اینچنین باطل کرده‌اند،   همانطور که شاهدیم بیکار نخواهند نشست،  و البته بیکار هم ننشسته‌اند.

 

در شرایط فعلی،  هر چند دولت ملایان سکته‌هائی را که هر روزه در مذاکرات «تهران ـ واشنگتن» بروز می‌کند،   دلیلی بر سازش‌ناپذیری اصحاب «قم و کاشان» جا می‌زند،  نمی‌باید فراموش کرد که در قفای سقوط رابطۀ «ارباب ـ نوکری» ملا و یانکی،  ‌ این فشار خردکنندۀ قدرت‌های بزرگ بین‌المللی است که اینچنین پای به میدان گذارده.   به طور مثال،  حکومت ملایان به هیچ عنوان قادر به بستن تنگۀ هرمز نیست؛  نه از منظر نظامی و نه از نظر اقتصادی.  تهدیداتی که پیرامون بستن تنگۀ هرمز از زبان دولت ملایان می‌شنویم،   و یا امیدهائی که در مورد گشودن تنگۀ کذا بر شبکۀ خبرسازی‌های جهانی ارائه می‌شود،‌  فقط و فقط در ارتباط با قدرت‌های نظامی‌ای است که طی جنگ نابرابر و وحشیانۀ یانکی‌ها بر علیه ملت ایران آنچنان که شاهد بودیم زیرپای پنتاگون را در خاورمیانه کشیده‌اند.   در واقع بستن و گشودن تنگۀ هرمز نمی‌تواند با چند قایق موتوری و فشفشه،  و چند سر پاسدار پیزوری عملی شود.   خلاصه بگوئیم،   این شاهرگ ارتباطی توسط همان‌هائی مسدود می‌شود که اجازه نمی‌دهند ترامپ در منطقه امتیازی را به دست آورد که نتوانسته در جنگ کسب کند.    

 

از سوی دیگر،  300 میلیارد دلار پیشنهادی ترامپ به ملایان،   فقط در صورتی می‌تواند در امور اقتصادی،  اجتماعی و خدمات کشوری سبب خیروصلاحی باشد که به صورتی بهینه سرمایه‌گزاری شود.  و نیازی نیست که بگوئیم  ملایان اصولاً فاقد چنین نگرش‌های اقتصادی،  صنعتی و خدماتی‌اند و برای اینان،   این مبالغ در خارج از مرزها به خرید مستغلات محدود می‌شود،  در داخل هم صرف به راه انداختن قافلۀ زیارت عتبات،   افتتاح شیره‌کش‌خانه،  متعه‌‌خانه و واردات «چادرسیا» و غیره خواهد شد.   فراموش نکنیم که سال‌های مدید،  طی دوران ریاست جمهوری احمدی‌نژاد نفت ایران در ازاء بشکه‌ای 150 دلار به فروش می‌رسید؛   نصیب ایرانیان از این ثروت نجومی چه بوده،  که امروز می‌باید از 300 میلیارد دلار «التفاتی» باشد.   خلاصه بگوئیم،  این «التفاتات» برای فاطی تنبان نمی‌شود،  و این واقعیت را واشنگتن بهتر از همه می‌داند. 

 

ولی در نیم‌نگاهی به شرایط ایجاد شده چند تغییر مهم و استراتژیک در منطقه نیز بسیار چشمگیر شده.   دولت‌های عربی حاشیۀ خیلج‌فارس و حتی عربستان سعودی دهه‌هاست که با تکیه بر حمایت نظامی و امنیتی آمریکا روزگار گذارنده‌اند؛   در چشم‌انداز اخیر دیگر جائی برای اعتماد کورکورانه به واشنگتن برای اینان باقی نمانده.  امنیت‌شان به مسائلی وابسته شده که واشنگتن دیگر آنقدرها بر آن‌ها اشراف و نظارت ندارد. 

 

از سوی دیگر،  وضعیت دولت اسرائیل نیز تماشائی است.  رابطۀ گرم و نرم ترامپ با نتانیاهو به دلیل شکست سخت واشنگتن دچار تزلزل شده.  آمریکا با هر ناکامی جدید،  گامی به سوی مقصر نشان دادن دولت اسرائیل در ایجاد شرایط نامساعد سیاسی و نظامی برمی‌دارد.  پرواضح است که ترامپ برای هضم شکست‌های نظامی‌اش این تمایل را داشته باشد تا تل‌آویو و سیاست‌های اسرائیل را مقصر جلوه داده،   رابطه‌اش را با دولت اسرائیل مخدوش نماید.   و این تغییر موضع نقش بسیار مهمی در آیندۀ منطقه ایفا خواهد کرد.  به این معنا که با عقب‌نشستن آمریکا در زمین اسرائیل جای پای دولت‌های دیگر ـ  خصوصاً روسیه که هیچگاه تمایل‌اش را در نزدیک شدن به تل‌آویو پنهان نداشته ـ  باز می‌شود.   بله،  بحران سیاسی بین واشنگتن و تل‌آویو می‌تواند اسرائیل را از موضع سکوی پرش سیاست‌های واشنگتن خارج کرده،   به مقام همراه و هم‌رزم سیاست‌های نوین روسیه و چین نزدیک کند.   و این رخداد در صورت وقوع برای واشنگتن یک فاجعۀ عظیم منطقه‌ای خواهد بود. 

 

در عمل،  ریشۀ جان سختی‌های حزب‌الله لبنان را نیز می‌توان در همین سیاست دنبال کرد.  نتانیاهو اعلام می‌دارد که از جنوب لبنان خارج نخواهد شد؛  توافق‌نامۀ امضاء شده توسط دونالد ترامپ،   صلح با ملایان را به صلح در لبنان متصل کرده؛  درگیری‌های ارتش اسرائیل و حزب‌الله همچنان ادامه دارد و صلحی در میان نیست؛    ملایان به بهانۀ حملات اسرائیل به لبنان از همکاری‌های «صلح‌آمیز» با آمریکا روی بر می‌گردانند،  و ...  و از این مجمل بخوانیم حدیث مفصل! 

 

در شرایط فعلی،  نقشۀ ژئوپولیتیک منطقه بسیار پیچیده شده و مشکل بتوان انتظار داشت که ملایان در مقام وارثان برحق نظام آریامهری،   قادر به بهره‌برداری از چنین پیچیدگی‌هائی باشند.  حضور ملایان در رأس حکومت ایران رخدادی کاملاً اتفاقی است؛   بازتاب برنامه‌ریزی‌های دقیق سیاسی و اقتصادی نبوده و نیست.   از سوی دیگر،   تمامی گروه‌های مخالف اینان در خارجی نیز به طور کلی در همان ساختار منجمد دوران «جنگ سرد» گیر اوفتاده‌اند.  در ذهنیت این جماعت شرایط ایران همان شرایط سال‌های 1357 باقی مانده؛   تغییرات ژئوپولیتیک،  ظهور قدرت‌های نوین منطقه‌ای و جهانی،  داده‌های زیست‌محیطی،  نوسانات ارزها،  نرخ‌ مواد اولیه،  مصنوعات،  و ... برای اینان کوچک‌ترین ارزش سیاسی و عملیاتی ندارد.  برای این گروه‌ها صرفاً دست‌یابی به قدرت سیاسی از طریق همراهی با واشنگتن از اهمیت برخوردار است و بس.   در چنین شرایطی مشکل بتوان امید به ملایان و یا مخالفان‌شان بست.  کشور ایران در این وضعیت همچون برگ پائیزی‌در دست تندباد از این سوی به آن سوی کشیده می‌شود؛  در عمل نه قدرت مقاومت دارد،  و نه توان تغییر شرایط. اینجاست که اهمیت «خیزشی ملی» آشکار می‌شود،‌   خیزشی ورای افراد و کلیشه‌‌های ایده‌آلیزه شده.