۴/۰۱/۱۴۰۵

اکسیر دلار!

 

 

مطلب امروز را به بررسی چرخش‌های ژئواستراتژیک در‌ خاورمیانه، آسیای مرکزی و اروپا اختصاص می‌دهیم.   همانطور که شاهدیم «جنگِ» واشنگتن با ملایان از فراز و نشیب هائی برخوردار شده که نه آمریکا آن‌ها را پیش‌بینی کرده بود،‌  نه حامیان سیاست‌های غرب در بنیادهای دولتی در تهران،  و نه حتی ایرانی‌نمایان ساکن کشورهای غربی.   از سوی دیگر،  اینک که یانکی‌ها به صلح با ملایان «رضایت» داده‌اند،   و در شرایطی که هنوز تکلیف جنگ کاملاً روشن نیست،   وضعیت صلح از پیچیدگی غیرقابل توصیفی برخوردار شده.  خلاصه بگوئیم،   بازتاب‌های سیاسی،  اقتصادی و خصوصاً ژئوپولیتیک ناکامی واشنگتن در ایران کارش آنچنان بالا گرفته،  که علیرغم خوش‌رقصی‌های حکومت ملایان،   مشکل بتوان برای آمریکائی‌ها راهی به سوی صلاح‌وفلاح در این میانه پیش‌بینی کرد.  در مطلب امروز نخست نگاهی می‌اندازیم به جنگ ترامپ با ملایان و پیشنهادات «صلح‌طلبانۀ» واشنگتن.  در گام بعد به تنگۀ هرمز می‌رویم،  و در پایان سری می‌زنیم به ملایان در تهران.

 

معلوم نیست کدام شیرحلال خورده‌‌ای به باند ترامپ «حالی» کرده بود که با انداختن چند بمب روی سر ایرانیان،   قضیۀ بغرنج ژئوپولیتیک خاورمیانه بکلی حل‌وفصل خواهد شد.  در چارچوب همین نقشۀ راه،  در گام نخست اسرائیل پای به میدان گذاشت و برنامۀ بمباران و ایجاد بحران اجتماعی،   هی کردن لات‌واوباش به خیابان‌ها،  و سپس کودتا توسط فرماندهان پاسداران،  نیروهای نظامی و انتظامی را به مورد اجراء گذارد!   روی کاغذپاره‌های سازمان سیا،‌   کودتای کذا می‌توانست نهایت امر به بازگشت «افتخارآفرین» خانوادۀ پهلوی به ایران نیز منجر شده،   دکان ترامپ را حسابی مُطلا کند! 

 

ولی این برنامه سرشار از نبوغ شدیداً به آب گو...ید!  به همین دلیل نیز سریعاً سناریوی بمباران مرکز اتمی ملایان با بمب‌های «ویژۀ» یانکی سر از ریل خبرگزاری‌ها به در آورد.   در این سناریو،  بمب‌های عظیم و سرنوشت‌ساز ترامپ،   «قدرت اتمی» ملایان را نابود فرمود و ایشان پس از حصول نتایج این عملیات جادوئی فرمودند:   »آتش‌بس!»  شبکه‌های اجتماعی نیز چند عکس از کوه وکمر نشان دادند،  که روی آن‌ها چند نقطۀ سیاه به چشم می‌خورد.  توضیح اینکه،   این بمب‌های مامانی ده‌ها متر در سنگ‌های کوهستانی نفوذ کرده،  بعداً منفجر می‌شوند و همه چیز را نابود می‌کنند.  جل‌الخالق از اینهمه تکنولوژی!   ملایان هم بیکار ننشستند؛   لقمه پشت لقمه برای ترامپ می‌گرفتند که،  «بعله!  ما دیگر دسترسی به اورانیوم‌ها نداریم؛   زدند پدر سایت‌های ما را درآوردند؛   بازرسان سازمان انرژی اتمی نمی‌توانند بیایند در محل،  چون دیگر چیزی برای بازرسی نمانده؛  و ...»        

 

ولی خوب صحنه‌گردانان نمی‌توانستند این برنامۀ برآب گوزیده ومسخره را  پشت چند قطعه عکس در شبکۀ اجتماعی پنهان دارند؛   اظهارات‌شان بی‌پایه و اساس بود،  و بدون هر گونه شواهد و مدارک.  در واقع شکست نظامی ترامپ فروپاشاندن حکومت ملایان و برپائی سلطنت پهلوی از طریق کودتای نظامی را در تعلیق قرار داده بود و به همین دلیل نیز دولت آمریکا که برای نابودی حکومت ملایان شمشیرش را در محافل بین‌المللی از رو بسته بود شدیداً در بن‌بست اوفتاد.   ترامپ بالاجبار،  و برخلاف تمامی عروتیزهای معمول‌اش به یک‌باره جنگ‌طلب شده،   ناوگان آمریکا را به دریای عمان گسیل داشت و رسماً دست به بمباران کشور ایران زد!  

 

البته با تغییر نقشۀ راه،  ترامپ همزمان در برنامه‌های سیاسی‌اش نیز بالاجبار دستکاری‌های لازم را صورت داده بود.  حمایت از پهلوی‌ها را رها کرد و رسماً اعلام داشت که ترجیح می‌دهد،  «افرادی از درون ایران به قدرت برسند!»  به عبارت ساده‌تر،  در شرایطی که دیگر امیدی به پهلوی‌ها نبود،  همان‌ها که قرار بود زیرساخت‌های لازم جهت حکومت پهلوی را در ایران جا بیاندازند،  می‌بایست نقش رهبری تغییرات سیاسی را نیز بر عهده گیرند.   خلاصه چهره‌هائی باشند مردمی‌ و مرهمی باشند بر دردهای ژئوپولیتیک واشنگتن.   در چارچوب برنامۀ «نوین»‌ شاهدیم که به ناگاه سروکلۀ دولت دلقک‌مآب پاکستان نیز آفتابی می‌شود؛   دست‌نشاندگان و نوکران رسمی پنتاگون در اینکشور که دهه‌ها میزبان امثال القاعده،  طالبان و لشکر طیبه بودند و خصوصاً مسئولیت چوب‌‌داری و پااندازی برای آمریکائی‌ها را در جنگ‌های خونین افغانستان بر دوش می‌کشیدند،   به یک‌باره تبدیل ‌شدند به فرشتگان صلح‌وثبات در خاورمیانه!               

 

صحنۀ مهوع گریه زاری قالیباف و ماچ‌وبوسه‌های گرم و داغ امثال عراقچی و ... با شهباز شریف،  رئیس دولت پاکستان که بارها و بارها در شبکه‌های بین‌المللی انتشار یافت نمایه‌ای بود روشن از تغییر سیاست آمریکا در ایران.   نهایتاً پس از روزها موشک‌بازی و فشفشه‌بازی ـ  البته پشت صحنه معلوم نبود در عمل چه دولت‌هائی با یکدیگر در جنگ‌اند ـ   و خصوصاً پس از «حسن و حسین» فراوان بین ملایان و ترامپ،  دیده‌بوسی‌های ملایان با پاکستانی‌ها به توافق‌نامۀ «صلح» بین تهران و واشنگتن منجر شد!   توافق‌نامه‌ای که به قولی «نه‌ سَر دارد و نه تَه!»   باند ترامپ که توافق‌نامه را امضاء کرده تمایلی به اجرای‌ آن ندارد،  و جالب‌تر اینکه از نظر سیاست داخلی نیز قادر به پیروی از مُفادش نیست!   طرف‌های ملائی هم که صرفاً به دلیل وابستگی‌شان به واشنگتن توافق‌نامه را امضاء کرده‌اند،  بیلمز و بیلمیرند؛  اصلاً نمی‌دانند قضیه چیست!

 

بله،  در هیهات حضور گستردۀ نظامی واشنگتن در آب‌های دریای عمان،   بیرون کشیدن «کارت پاکستان» از سوی پنتاگون نشاندهندۀ مسائل بسیار بااهمیتی است.  اشتباه نکنیم،  پاکستان مهم‌ترین ساختار نظامی وابسته به پنتاگون در آسیاست.  و به دلائلی،  واشنگتن همیشه تمایل داشته تا روابط استراتژیک‌اش را با اینکشور از دید شبکه‌های خبری به دور نگاه دارد.   از اینرو حضور علنی پاکستان در میانۀ این مذاکرات به صراحت نشان می‌دهد که جنگ ترامپ با ملایان که اهداف‌اش به سرنگونی آخوندها و برقراری دولتی هم‌سازتر با سیاست‌های جدید واشنگتن در منطقه محدود ‌بوده،  به طور کلی ابعاد اولیه‌اش را از دست داده و پای به میدانی نوین گذارده.   آمریکا در این درگیری به صورتی خلع‌سلاح شده،  که به ناچار آخرین ابزار آشکار و نهان خود در منطقه،  پاکستان را بیرون کشیده است.   به طور خلاصه،   این جنگ را اگر ترامپ به راه انداخته،  اینک توسط قدرت‌های بزرگ جهانی تبدیل شده به ابزاری جهت اعمال فشار بر سیاست‌های کلان آمریکا در آسیای مرکزی،  خاورمیانه و حتی اروپا!        

 

با این وجود،  آمریکا آناً سفرۀ «تا ریشه در آب است،  امید ثمری هست» را پهن کرد.   تحت پوشش مذاکرات با ملایان،   واشنگتن در تلاش است تا از پروسۀ به اصطلاح «مذاکرات صلح» ابزاری جهت گسترش نفوذ کاخ‌سفید در ایران فراهم آورد.   به عبارت ساده‌تر،  آنچه را که در میدان جنگ در تقابل با رقبای بزرگ بین‌المللی‌ به دست نیاورده،  اینک می‌خواهد  از طریق لاس زدن با ملایان و تحت پوشش «صلح‌طلبی» کسب کند!   برای اینکار،  در گام نخست چند میلیارد دلار چشم‌روشنی برای عوامل‌اش در داخل کشور پیش‌بینی کرده ـ  گویا کمابیش حدود 10 میلیارد دلار!   مبلغی که تماماً در راه یارگیری‌های داخلی و زمینه‌سازی برای خدمات آتی به واشنگتن هزینه می‌‌شود،  و مسلم بدانیم یک شاهی از آن به درد ملت نخواهد خورد.  سپس حکایت 300 میلیارد دلار خسارت هم به این بساط افزوده شده.   اعتباری که به معنای تأمین بودجه برای شرکت‌های صنعتی‌ و نهادهای وابسته به واشنگتن در ایران ـ  بخوانید سازمان‌های جاسوسی‌ ـ است.   چرا که با تکیه بر این «اعتبار» کلان،   اینان خواهند توانست تحت پوشش سرمایه‌گزاری و پرداخت خسارات جنگ به حکومت ملایان،  دست به ساخت‌وساز بنیادهای جاسوسی و سرکوب و بازسازی پلیس سیاسی ملایان بزنند؛   خلاصه همان‌ عملیاتی را صورت دهند که قرار بوده از طریق پهلوی‌ها به انجام برسد.   و مسلم بدانیم در صورت عملی شدن این بند از توافق‌نامه،  چند و چون اعطای هزینۀ اعتبار کذا نیز تماماً توسط بانک مرکزی آمریکا تعیین خواهد شد.   نهایت امر،  در پایان واضح است که نانی به دست ایرانی نخواهد رسید؛   اهمیتی هم ندارد،  مهم این است که نان واشنگتن در روغن فراوان شناور بماند.    

 

ولی در دنبالۀ این بذل‌وبخشش‌ها قرار شده جایزۀ ویژه‌ای نیز واشنگتن به ملایان بدهد؛  لغو تمامی تحریم‌ها!   به این معنا که هیئت‌حاکمۀ ملائی ابزار کافی جهت چاق‌وچله کردن محافل بازاری،  پروارتر کردن اتاق بازرگانی،  تأمین حمایت‌های پلیسی و مافیائی از محافل آشکار و نهان و ... در اختیار داشته باشد،  و اینهمه جهت فراهم آوردن زمینۀ لازم برای چرخۀ واردات!  به اینصورت پول نفت و همان 300 میلیارد کذا نیز از همین مسیر با سرعتی هر چه بیشتر به درون اقتصاد آمریکا تزریق خواهد شد.   البته بند مذکور در صورت عملی شدن بر چرخش به سوی چین،  روسیه و احتمالاً هند،   نقطۀ پایان نیز می‌گذارد،   و اوراسیا،  ارتباط «شمال ـ جنوب»،  روابط ویژۀ آسیائی و ... را بکلی از میان خواهد برد.  نهایتاً به مصداق «گرچه پیرم تو شبی تنگ درآغوشم گیر، تا سحرگه زکنار تو جوان برخیزم»،  حکومت ملایان با اکسیر دلار جوان شده،   همچون دلبر چهارده‌سالۀ حافظ شیرازی،  به آغوش سرمایه‌داری آمریکا می‌خزد.

 

البته برای گروهی از ایرانیان و  برخی محافل در خارجی و داخل این تصویر بسیار خوشایند و دلفریب است.   بله،  خیلی‌ها ترجیح می‌دهند دلبر چهارده‌سالۀ آمریکائی‌ها باشند،  تا شیر ژیان آسیا.   ولی از منظر ژئوپولیتیک مشکل می‌توان پذیرفت که آمریکا،   هم در طرح‌های خاورمیانه‌ای‌اش اینچنین شکست بخورد،  و هم طرح‌هائی را که قرار بوده پس از کودتا با فرزند آریامهر تحت عنوان شاهنشاه و بزرگ ارتشتاران و غیره به منصۀ ظهور برساند،   پس از این شکست مفتضحانه با عمامۀ ملاهای قم و کاشان اجرائی کند!   به عبارت ساده‌تر،   آن‌ها که از روز نخست طرح‌های واشنگتن را اینچنین باطل کرده‌اند،   همانطور که شاهدیم بیکار نخواهند نشست،  و البته بیکار هم ننشسته‌اند.

 

در شرایط فعلی،  هر چند دولت ملایان سکته‌هائی را که هر روزه در مذاکرات «تهران ـ واشنگتن» بروز می‌کند،   دلیلی بر سازش‌ناپذیری اصحاب «قم و کاشان» جا می‌زند،  نمی‌باید فراموش کرد که در قفای سقوط رابطۀ «ارباب ـ نوکری» ملا و یانکی،  ‌ این فشار خردکنندۀ قدرت‌های بزرگ بین‌المللی است که اینچنین پای به میدان گذارده.   به طور مثال،  حکومت ملایان به هیچ عنوان قادر به بستن تنگۀ هرمز نیست؛  نه از منظر نظامی و نه از نظر اقتصادی.  تهدیداتی که پیرامون بستن تنگۀ هرمز از زبان دولت ملایان می‌شنویم،   و یا امیدهائی که در مورد گشودن تنگۀ کذا بر شبکۀ خبرسازی‌های جهانی ارائه می‌شود،‌  فقط و فقط در ارتباط با قدرت‌های نظامی‌ای است که طی جنگ نابرابر و وحشیانۀ یانکی‌ها بر علیه ملت ایران آنچنان که شاهد بودیم زیرپای پنتاگون را در خاورمیانه کشیده‌اند.   در واقع بستن و گشودن تنگۀ هرمز نمی‌تواند با چند قایق موتوری و فشفشه،  و چند سر پاسدار پیزوری عملی شود.   خلاصه بگوئیم،   این شاهرگ ارتباطی توسط همان‌هائی مسدود می‌شود که اجازه نمی‌دهند ترامپ در منطقه امتیازی را به دست آورد که نتوانسته در جنگ کسب کند.    

 

از سوی دیگر،  300 میلیارد دلار پیشنهادی ترامپ به ملایان،   فقط در صورتی می‌تواند در امور اقتصادی،  اجتماعی و خدمات کشوری سبب خیروصلاحی باشد که به صورتی بهینه سرمایه‌گزاری شود.  و نیازی نیست که بگوئیم  ملایان اصولاً فاقد چنین نگرش‌های اقتصادی،  صنعتی و خدماتی‌اند و برای اینان،   این مبالغ در خارج از مرزها به خرید مستغلات محدود می‌شود،  در داخل هم صرف به راه انداختن قافلۀ زیارت عتبات،   افتتاح شیره‌کش‌خانه،  متعه‌‌خانه و واردات «چادرسیا» و غیره خواهد شد.   فراموش نکنیم که سال‌های مدید،  طی دوران ریاست جمهوری احمدی‌نژاد نفت ایران در ازاء بشکه‌ای 150 دلار به فروش می‌رسید؛   نصیب ایرانیان از این ثروت نجومی چه بوده،  که امروز می‌باید از 300 میلیارد دلار «التفاتی» باشد.   خلاصه بگوئیم،  این «التفاتات» برای فاطی تنبان نمی‌شود،  و این واقعیت را واشنگتن بهتر از همه می‌داند. 

 

ولی در نیم‌نگاهی به شرایط ایجاد شده چند تغییر مهم و استراتژیک در منطقه نیز بسیار چشمگیر شده.   دولت‌های عربی حاشیۀ خیلج‌فارس و حتی عربستان سعودی دهه‌هاست که با تکیه بر حمایت نظامی و امنیتی آمریکا روزگار گذارنده‌اند؛   در چشم‌انداز اخیر دیگر جائی برای اعتماد کورکورانه به واشنگتن برای اینان باقی نمانده.  امنیت‌شان به مسائلی وابسته شده که واشنگتن دیگر آنقدرها بر آن‌ها اشراف و نظارت ندارد. 

 

از سوی دیگر،  وضعیت دولت اسرائیل نیز تماشائی است.  رابطۀ گرم و نرم ترامپ با نتانیاهو به دلیل شکست سخت واشنگتن دچار تزلزل شده.  آمریکا با هر ناکامی جدید،  گامی به سوی مقصر نشان دادن دولت اسرائیل در ایجاد شرایط نامساعد سیاسی و نظامی برمی‌دارد.  پرواضح است که ترامپ برای هضم شکست‌های نظامی‌اش این تمایل را داشته باشد تا تل‌آویو و سیاست‌های اسرائیل را مقصر جلوه داده،   رابطه‌اش را با دولت اسرائیل مخدوش نماید.   و این تغییر موضع نقش بسیار مهمی در آیندۀ منطقه ایفا خواهد کرد.  به این معنا که با عقب‌نشستن آمریکا در زمین اسرائیل جای پای دولت‌های دیگر ـ  خصوصاً روسیه که هیچگاه تمایل‌اش را در نزدیک شدن به تل‌آویو پنهان نداشته ـ  باز می‌شود.   بله،  بحران سیاسی بین واشنگتن و تل‌آویو می‌تواند اسرائیل را از موضع سکوی پرش سیاست‌های واشنگتن خارج کرده،   به مقام همراه و هم‌رزم سیاست‌های نوین روسیه و چین نزدیک کند.   و این رخداد در صورت وقوع برای واشنگتن یک فاجعۀ عظیم منطقه‌ای خواهد بود. 

 

در عمل،  ریشۀ جان سختی‌های حزب‌الله لبنان را نیز می‌توان در همین سیاست دنبال کرد.  نتانیاهو اعلام می‌دارد که از جنوب لبنان خارج نخواهد شد؛  توافق‌نامۀ امضاء شده توسط دونالد ترامپ،   صلح با ملایان را به صلح در لبنان متصل کرده؛  درگیری‌های ارتش اسرائیل و حزب‌الله همچنان ادامه دارد و صلحی در میان نیست؛    ملایان به بهانۀ حملات اسرائیل به لبنان از همکاری‌های «صلح‌آمیز» با آمریکا روی بر می‌گردانند،  و ...  و از این مجمل بخوانیم حدیث مفصل! 

 

در شرایط فعلی،  نقشۀ ژئوپولیتیک منطقه بسیار پیچیده شده و مشکل بتوان انتظار داشت که ملایان در مقام وارثان برحق نظام آریامهری،   قادر به بهره‌برداری از چنین پیچیدگی‌هائی باشند.  حضور ملایان در رأس حکومت ایران رخدادی کاملاً اتفاقی است؛   بازتاب برنامه‌ریزی‌های دقیق سیاسی و اقتصادی نبوده و نیست.   از سوی دیگر،   تمامی گروه‌های مخالف اینان در خارجی نیز به طور کلی در همان ساختار منجمد دوران «جنگ سرد» گیر اوفتاده‌اند.  در ذهنیت این جماعت شرایط ایران همان شرایط سال‌های 1357 باقی مانده؛   تغییرات ژئوپولیتیک،  ظهور قدرت‌های نوین منطقه‌ای و جهانی،  داده‌های زیست‌محیطی،  نوسانات ارزها،  نرخ‌ مواد اولیه،  مصنوعات،  و ... برای اینان کوچک‌ترین ارزش سیاسی و عملیاتی ندارد.  برای این گروه‌ها صرفاً دست‌یابی به قدرت سیاسی از طریق همراهی با واشنگتن از اهمیت برخوردار است و بس.   در چنین شرایطی مشکل بتوان امید به ملایان و یا مخالفان‌شان بست.  کشور ایران در این وضعیت همچون برگ پائیزی‌در دست تندباد از این سوی به آن سوی کشیده می‌شود؛  در عمل نه قدرت مقاومت دارد،  و نه توان تغییر شرایط. اینجاست که اهمیت «خیزشی ملی» آشکار می‌شود،‌   خیزشی ورای افراد و کلیشه‌‌های ایده‌آلیزه شده.     

 

          

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 


۳/۲۴/۱۴۰۵

توافق‌نامه و داستان‌های شب!

 

 

 

در شرایط فعلی،  بیرون کشیدن «توافقنامه‌ای» پیرامون مذاکرات صلح بین ملایان و باند ترامپ به هیچ عنوان تعجب‌آور نیست.   ملایان با اینکار فقط به وظیفۀ ابدی‌شان یعنی خدمت به ولینعمت اسلام‌پناه واشنگتنی لبیک گفته‌اند.   بله،  دقیقاً در شرایطی که باندترامپ به دلیل لات‌بازی‌ای که تحت پوشش فوتبال در آمریکا به راه انداخته‌،   نیازمند «آرامش» در صحنۀ جنگ خاورمیانه است،   دست دوستی ملایان به سوی‌اش دراز ‌شده.   ملایانی که در عرعرهای تبلیغاتی‌‌شان جز «پاک کردن» رژیم صهیونیستی از نقشۀ جهان،   و نبرد تا نابودی آمریکا گامی به عقب برنمی‌داشتند،   امروز عین بچه‌های سر به راه با همۀ «دشمنان» دیرینه‌،   حتی دولت نتانیاهو که رسماً مسئولیت ترور رهبر «مقدس‌شان» را هم بر عهده گرفته،   دوست و رفیق شده‌اند. 

 

به صراحت بگوئیم،  از منظر حقوقی،  سیاسی و خصوصاً نظامی،  توافقنامه‌ای که گویا متن آن قرار است روزی و روزگاری،  یعنی ده‌ها روز پس از امضاء به مذاکره گذارده شود،  ارزش یک هِل‌پوک هم ندارد.  چرا که جهت موضوعیت بخشیدن به توافق‌نامه‌ها حضور یک قدرت قهری و اجرائی ضرورتی است غیرقابل تردید،  و  چنین قدرت اجرائی‌‌ای هرگز در ید ملایان نبوده و نیست.  هیاهوی ملایان فقط جهت باد انداختن در آستین دونالد ترامپ است.   از سوی دیگر،   تجربه بارها ثابت کرده که دولت آمریکا هیچ اهمیتی برای مفاد قطع‌نامه‌ها،  حتی آن‌ها که در شورای امنیت سازمان ملل مورد تأئید قرار گرفته‌اند قائل نیست.  تنها منطقی که واشنگتن بخوبی درک می‌کند،  و بر آن سر می‌نهد، ‌ منطق زور است. 

 

به همین دلیل،  واشنگتن شرایطی ایجاد کرده که بتواند در صورت لزوم جنگ خاورمیانه را پس از پایان شعبده‌بازی‌های «جام جهانی»،  بار دیگر از سر گیرد.   با این تفاوت که حملات نوین نظامی آمریکا و اسرائیل بر علیه ملت ایران در این میعاد ابزاری خواهد شد جهت بهره‌برداری نامزدهای وابسته به کاخ‌سفید در انتخابات میاندوره‌ای اینکشور.   به عبارت ساده‌تر،  ملایان در این توافق به قول خودشان «توپ را در نقطۀ پنالتی به دست آمریکا سپرده‌اند!»  باشد تا واشنگتن هر آنچه مایل است انجام دهد.           

 

از سوی دیگر،  وق‌وق عوامل حکومت ملایان پیرامون «مفاد» توافقنامۀ کذا،   به این دلیل که عامل اجرائی‌اش بیشتر فرضی است تا واقعی،‌  صرفاً جنبۀ مصرف داخلی دارد.  خاله‌زنک‌های ریشو و بی‌ریش و پشم آن را می‌خوانند و عین زیارت‌نامه‌های شیعیان باورش می‌کنند.  وق‌وق‌صاحاب‌ها خودشان هم بخوبی می‌دانند که توافقنامۀ کذا ورق‌پاره‌ای بیش نیست؛   نه ارزش اجرائی دارد،  نه اهمیت استراتژیک!‌   در همین راستا،  فارس‌نیوز،  شبکۀ سخن‌پراکنی وابسته به سپاه پاسداران ملایان از قول جوانکی به نام مهدی محمدی که «مشاور راهبردی رئیس تیم مذاکره‌کننده» معرفی می‌شود اهمیت لحظۀ‌ امضاء متن توافق نهائی را به اطلاع گوسفند‌الله می‌رساند:   

 

«در لحظه‌ای که این متن امضاء می‌شود،  طرف مقابل متعهد به خاتمه جنگ خواهد شد.  البته درست است که در توافق نهائی این موضوع مجدداً مورد تأئید قرار می‌گیرد،  اما این مسئله هیچ ارتباطی به اصل موضوع ندارد که جنگ در ایران و لبنان باید از همان لحظه امضاء متوقف شود.»  

منبع:  فارس‌نیوز، 24 خردادماه 1405

 

بله این امضاء چه معجزاتی که ندارد؛‌  درست مثل امضاء جبرئیل می‌ماند در غار حری!  باری،   در دوران آریامهری،  رادیو ایران برنامه‌ای داشت به نام داستان‌های شب!  در این داستان‌ها فردی به نام مهدی علی‌محمدی و خانمی به نام مرجان نقش پرسوناژهای داستان را ایفا می‌کردند.  هر چند ظاهراً این محمدی با آن علی‌محمدی ارتباطی ندارد،   نقش‌اش را حتی در غیاب مرجان بخوبی ایفا کرده،  برای ملت داستان و حکایت تعریف می‌کند.   ولی این نوع سخنوری‌ها جز جفنگ‌گوئی بیش نیست.   بدون رودربایستی ببینیم ملایان کشور را در چه شرایطی قرار داده‌اند؛   حاکمیت آمریکا یکصد روز است با به زیر پای گذاردن تمامی قوانین بین‌المللی به کشور ایران حمله‌ور شده،  ملت را بمباران کرده،  تلاش برای تغییر رژیم را رسماً اعلام داشته،   اوباش و وابستگان به سازمان‌های امنیتی اجنبی را جهت فراهم آوردن زمینۀ‌ کودتا در کشور فعال نموده،  و ...  و علیرغم محاصرۀ اقتصادی غیرقانونی‌ای که دهه‌هاست بر ایرانیان اعمال می‌کند،  حتی بنادر کشور را نیز به محاصرۀ نظامی در آورده!  بله،  شرایط واقعی این است،  و آن مقام دیپلماتیک ملایان بهتر است جفنگ‌گوئی‌هایش را دَرِ کوزه بگذارد و آبش را بخورد.    

 

بر پایۀ چرندیات این جوجه «سخنگو» که معلوم نیست اخیراً از کدامین تخم سر بیرون آورده،  ظاهراً‌ امضاء یک متن بی‌سروته که هیچ مبنای اجرائی نیز ندارد،  و هیچ قدرت نظامی‌ای در قفای آن ننشسته،  هم واشنگتن و هم تل‌آویو را وادار خواهد کرد تا به جنگی که خودسرانه به راه انداخته‌اند و برای آن صدها میلیارد دلار هزینه کرده‌اند،  پایان ‌داده و بروند پی کارشان!   اصلاً بهتر بود به قول ملایان برای «راستی‌آزمائی» و تشکر از همراهی‌های دولت اسلامی،  یک لیوان آب‌پرتقال تازه هم برای تولۀ علی خامنه‌ای که فعلاً با امام‌زمان شیعی‌ها ته چاه کذا معشور شده ارسال کنند!      

 

ولی رخداد شوم جنگ آمریکا بر علیه سرزمین ایران چند لایه از تاریخ معاصر کشور را نیز به آن‌ها که هنوز مغزشان را کاملاً به رادیوها و سایت‌های یانکی «کرایه» نداده‌اند یادآوری می‌کند.   بله،  روزی که آمریکائی‌ها علناً به خاک ایران تجاوز نظامی را آغاز کردند،  شاهد بودیم که گروه‌هائی متشکل از اوباش ایرانی‌نما،  تحت نظارت سازمان سیا،  در داخل و خارج کشور تبدیل شدند به توجیه‌گران جنگ و انسان‌ستیزی.   پیروان این اوباش که عموماً در «هیپنوز» کامل توسط شبکه‌های اینترنتی روزگار می‌گذرانند،   همچون تمامی میعادهای استعماری،  چون شتری مست غرق استنباطات کودکستانی‌شان از جنگ و انقلاب و کودتا حمایت کردند، و اسیر لجن‌زار تبلیغاتی یانکی‌ها بودند.  استنباط مسخره و ساده‌انگارانۀ‌ اینان بر این پایه شکل گرفته بود که یانکی‌ها ملاها را سرنگون می‌کنند،   و اینان خواهند توانست در سایۀ پرچم پرستارۀ آمریکا به آرمان‌های نیست‌درجهان‌شان،   اگر نه یک‌روزه،   که طی هفتۀ آتی پس از فروپاشی جامۀ عمل بپوشانند!  

 

جالب اینکه،  عرعر اینان در حمایت از بمباران‌ها دقیقاً یادآور زوزه‌ و روضه‌ای بود که همین قماش جماعت بی‌سروپا در دوران هیاهوی «انقلاب اسلامی» به راه انداخته بودند؛  زوزه‌هائی مبنی بر اینکه «شاه که بر‌ود،  مملکت آبادان می‌شود!»  و دیدیم که شد!   بله،  این جماعت بخت‌برگشته سربازان بی‌اسلحه و بی‌جیره مواجب استعمارند،  خوراک‌شان جفنگیات است،  مزدشان رویا و «خواب‌و خیال»،  و پیامد اعمال‌شان نیز نگون‌بختی ایرانیان.      

  

از سوی دیگر،  شاهد تکرار مواضع مزورانۀ گروه‌های شناخته شدۀ سیاسی نیز بودیم،  همان گروه‌ها که دهه‌هاست «عَلَم و کُتلی» سیاسی‌نما و گاه «خلق‌ستایانه» در آسمان پرستارۀ ایران به هوا برده‌اند.   بله،  برخی از اینان حامیان علنی این جنگ شده بودند،  و گروه‌ کثیرتری از آنان نیز اگر نه به صورت علنی،  که به صورت زیرجلکی،  زیر پتو،  پشت پستو،  و ... برای پیروزی ارتش آمریکا روزشماری می‌کردند.       

 

ولی انصاف حکم می‌کند که در برابر فرامین بی‌تردید تاریخ معاصر سر فرود آوریم.   تجربیات ملت‌هائی را ارج نهیم که سر از دامان وابستگی‌ به استعمار برداشتند،  و مسئولیت زیستی مستقلانه را بر دوش گرفتند.  آن‌ها که به قول خودشان طی مبارزات ملی و میهنی به نشست‌وبرخاست،  خوش‌وبش و دیده‌بوسی با دول استعمارگر بسنده کردند هرگز راه به صلاح‌وفلاح نبرده‌اند.   نمونه‌ها فراوان است؛  پاکستان،  مصر،  ترکیه،  عربستان،  و ... در اینکشورها این نوع سیاست‌گزاری منجر به آن شده که قشری محدود،  وابسته و فاسد چوب حراج بر ثروت‌های ملی‌ بزنند تا اسباب حکومت‌شان فراهم آید.  امروز ایرانیان می‌باید از خود بپرسند خواهان چه نوع زندگی‌ای هستند،  چه نوع حاکمیتی می‌خواهند و ارتباط‌شان را با جهان چگونه می‌بینند.  آنچه ملایان برای‌مان سوغات آورده‌اند،  جز ذلت نیست؛  سرکوب،  سانسور و چپاول ملت در داخل مرزها،  دست‌ودل‌بازی و دست‌بوسی از سران استعمارگر در خارج از مرزها.   دل‌بستن به اپوزیسیون خودفروخته‌ای که در خارج از مرز به استخدام محافل استعماری درآمده نیز کاری از پیش نخواهد برد. 

 

بله،  امروز توپ را می‌باید از دست حاکمیت گرفته،   در میدان ایرانیان گذارد.   ایران کشور خلق‌الساعه‌ای نیست که نتیجۀ بده‌بستان‌ها و مرزسازی‌های پساجنگ‌ جهانی توسط امپراتوری‌های استعمارگر باشد.  ما ملتی هستیم برخوردار از فرهنگی سترگ،  زبان و ادبیاتی غنی و تاریخ و سنت‌هائی پرافتخار.  ما همان‌ها هستیم که سنت‌ حکومت را بیش از دوهزار سال پیش به دیگر ملت‌های جهان آموخته‌ایم.  و امروز می‌باید با انتخاب‌مان آیندۀ کشور را در همین مقاطع حساس رقم بزنیم،  و  با حمایت از دمکراسی در برابر استبدادهای حاکم و پیشنهادی که جملگی گزینه‌های استعماری‌اند موضع‌گیری کنیم.   برای هم‌وطن‌مان بیش از اجنبی ارزش قائل باشیم،  و آینده‌ای را که در حباب رویاهای یک حاکمیت دست‌نشانده و یک اوپوزیسیون خودفروخته برای‌مان نقاشی کرده‌اند رها کرده،  بر بال‌های امید به پیروزی یک ملت بنشینیم.                  

 

 

 

۲/۲۴/۱۴۰۵

ترامپ و توهمات!

 

 

دونالد ترامپ پس از هیاهو و جنجالی که پیرامون جنگ با حکومت ملایان ایران به راه انداخت،  اینک سروکله‌اش در پکن،  پایتخت چین آفتابی شده. تحلیل‌ها پیرامون این سفر که در اوج بحران خلیج‌فارس صورت می‌گیرد،  متفاوت است.   شبکۀ رسانه‌های غربی در چارچوب منافع اقتصادی دولت‌های متبوع‌شان چنین وانمود می‌کنند که رایزنی‌ها و مذاکرات پیرامون وضعیت جزیرۀ تایوان،  جنگ در اوکراین،  تعرفه‌های گمرکی،  روابط پکن با مسکو،   و نهایت امر «گشودن» تنگۀ هرمز به روی جریان نفت خواهد بود.   رسانه‌های شرقی نیز به عادت مرضیه سکوت و گنگ‌گوئی را ترجیح می‌دهند،  هر چند گهگاه سخن از مذاکرات «سازنده» به میان می‌آورند!   در مطلب امروز نیم‌نگاهی خواهیم داشت به مسئلۀ‌ جنگ در ایران و تبعات‌اش.   پس نخست برویم به سراغ وضعیت کشور ایران.

 

در اینکه ملت ایران به گروگان حکومتی ضدایرانی تبدیل شده که مذهب شیعۀ‌ اثنی‌عشری را به سلاحی ایدئولوژیک تبدیل کرده،  جای بحث و گفتگو نیست.  در اینکه ایرانیان به عناوین مختلف توسط حکومتی سرکوب می‌شوند که در ارتباط با ملت، ‌ فاسد،  شقی و سرکوبگر است،  و در ارتباط با قدرت‌های بین‌المللی متظاهر، سخاوتمند و سازشکار،  و به قول معروف اهل‌بخیه جای بحث ندارد!   خلاصه بگوئیم،  شرایطی ضدانسانی بر ایرانیان حاکم شده است.   ولی حملات نظامی آمریکا به ملت ایران که گویا بر اساس تبلیغات و انتظارات کودکستانی اوپوزیسیون خارج‌نشین قرار بوده برای ملت دمکراسی و آزادی و «محصولاتی» از این قبیل به ارمغان آورد،   تأثیری کاملاً معکوس داشته.   آمریکا در فروپاشاندن زیرساخت سیاسی حکومت شکست خورده،  و نتیجتاً جناح‌های تندروتر سُکان را در دست گرفته‌اند.  جناح‌های میانه‌رو نیز به دلیل شرایطی که جنگ ترامپ به راه انداخته عملاً جرأت عرض اندام ندارند.  

 

البته دولت آمریکا به عادت همیشگی ادعای «پیروزی» دارد؛  از حق نگذریم،   سفارشات کلان دولت واشنگتن به شرکت‌های اسلحه‌سازی تا حال صدها میلیارد دلار به حلقوم محافل مشخصی سرازیر کرده.   در نتیجه حداقل در اینمورد موفقیت ترامپ بی‌عیب و نقص بوده،  ولی پیروزی در جنگ حاصل نشده؛   واشنگتن شکست خورده.   و به استنباط ما در چارچوب همین شکست می باید به تحلیل مذاکرات اخیر در پکن پرداخت. 

 

ارتباطات اقتصادی و مالی میان پکن و واشنگتن گسترده و متعدد است.  آمریکا بازار اصلی تولیدات چین به شمار می‌رود و سرمایه‌گزاری وسیعی در اینکشور انجام داده.  چین نیز وابستگی اساسی‌ای به مواد اولیۀ وارداتی از مناطقی دارد که برخی از آن‌ها تحت سیطرۀ واشنگتن روزگار می‌گذرانند.  ولی برخلاف ارتباطات سنتی واشنگتن با دیگر قدرت‌های صنعتی ـ  اروپای غربی،  ژاپن، کره جنوبی و ... ـ  حاکمیت چین به هیچ عنوان نه متحد واشنگتن به شمار می‌رود،   و نه موجودیت‌ اقتصادی‌اش وابسته به تصمیمات بانک‌های نیویورکی است.  در نتیجه این ارتباطات به صراحت به تخاصمات میان دو پایتخت تبدیل می‌شود و به دلیل رقابت‌های علمی،  صنعتی و تولیدی،   ابعادی امنیتی در سطح منطقه و حتی جهان می‌یابد.  آنچه امروز در خلیج‌فارس می‌گذرد نمایانگر یکی از ابعادی است که این تخاصمات می‌تواند ایجاد کند.

 

ولی تحلیل بحران خلیج‌فارس صرفاً به عنوان بازتابی از ارتباطات چین و آمریکا نیز خبط و به دور از واقعیت خواهد بود؛  این بحران همچون سیاه‌چاله‌های کهکشانی،  همه را به درون خود کشانده.   روسیه،  هند،‌  دیگر کشورهای منطقه و حتی بسیاری کشورهای ورای منطقه به درون آن کشیده شده‌اند.   به عنوان نمونه،  روسیه با تکیه بر این بحران خواستار دور زدن محافلی است که در حکومت ملایان طی دهه‌ها در دسترسی مسکو به آب‌های گرم خلیج‌فارس و دریای عمان سنگ‌اندازی کرده‌اند؛   هند در این بحران سعی دارد تا از قِبَل همگامی ‌با آمریکا و اسرائیل،  اسلام‌گرائی را در درون کشور و مرزهای شمالی و شرقی‌اش تا حد امکان تضعیف کند؛   آنکارا با بهره‌برداری از وحشت اروپائیان از نتایج احتمالی این جنگ خود را به عنوان شوالیۀ ناجی اروپا جا زده و بار دیگر پروندۀ‌ عضویت ترکیه در اتحادیۀ اروپا را بیرون کشیده؛  و ...  پرواضح است که کشورهای اروپائی از قبیل انگلستان،  فرانسه و آلمان نیز به دلیل وابستگی به نفت خلیج‌فارس تا گریبان در این سیاه‌چاله فروافتاده باشند.    

 

ولی همانطور که بالاتر عنوان کردیم،  اگر قبول کنیم که شکست نظامی آمریکا در این میانه «کلید» خورده،  ورای انتظارات و خواسته‌های منطقی و غیرمنطقی دولت‌ها و همسایگان و ... مسئلۀ اصلی در منطقۀ خلیج‌فارس به این اصل کلی بازمی‌گردد که چه قدرتی کنترل خلیج‌فارس را به دست خواهد گرفت.  تحلیل شرایط نظامی در منطقۀ خلیج‌فارس نیازمند بررسی‌های عمیق و چندجانبه نیست؛  آمریکا قبایلی از محلی‌ها را به عنوان «دولت» در سواحل جنوبی خلیج‌فارس مستقر کرده ـ   امارات متحدۀ عربی،  کویت،  قطر و بحرین!  این مجموعه‌ها را مشکل بتوان «کشور» خواند؛  ساکنان‌شان را نیز نمی‌توان «ملت» نامید!  در اینکشورهای کم‌جمعیت،  اکثریت نیروی کار،  چه کارگران ساده،  چه ماهر و چه غیر،  از مهاجران آسیائی،  آفریقائی و گاه اروپائی تشکیل شده‌‌‌اند.   مهاجرانی که به هیچ عنوان حاضر به ایفای نقش‌های نظامی در قبال درگیری‌های مسلحانه نخواهند بود.

 

از سوی دیگر،  ارتش‌ اینکشورها فاقد ارزش نظامی‌ است.   چرا که خریدهای کلانِ تسلیحاتی شیخ‌نشین‌ها از آمریکا و اروپا بیشتر جهت خالی کردن اعتبار ارزی اینان،  و جلوگیری از تورم ارزی در بانک‌های غربی صورت می‌گیرد.   تورمی که پیامد منطقی صادرات بی‌رویۀ هیدروکربورها به کشورهای صنعتی است.  در نتیجه ارتش‌های اینان فاقد کارائی رزمی‌اند.  خلاصه کلام،   با در نظر گرفته شرایطی که عملیات شکست خوردۀ ترامپ در منطقه به ارمغان آورده،  عقب‌نشینی واشنگتن خلاء گسترده‌ای در منطقه به وجود خواهد آورد.   خلائی که می‌باید در اسرع وقت پُر شود،  و به دلیل بی‌اعتباری گستردۀ واشنگتن در منطقه امکان قرار دادن دوبارۀ سُکان سفینۀ خلیج‌فارس در دست آمریکا از میان رفته.  تلاش‌های اخیر تل‌آویو در راه همکاری‌های فراگیر با شیخ‌نشین امارات در عمل نشاندهندۀ همین نگرانی‌ها است.   ولی به دلائلی که بالاتر عنوان کردیم این تلاش‌ها مسلماً قادر نخواهد بود صرفاً با تکیه بر اسرائیل،   امنیتی را که شیخ‌نشین‌ها در جستجوی آن هستند برای هیئت‌های حاکمه فراهم آورد.

 

به علاوه،   قدرت‌های دیگر جهانی نیز مشکل‌ بتوانند نقشی تعیین‌کننده ایفا کنند؛  روسیه درگیر جنگ در اوکراین است؛   ترکیه تحت نظارت دولت اخوانی‌ها با  خلیج‌فارس فاصلۀ جغرافیائی زیادی دارد؛   پاکستان از توان اقتصادی و نفوذ منطقه‌ای کافی برخوردار نیست؛   و ... فقط می‌ماند تهران یا پکن!  به استنباط ما،  محور اصلی مذاکرات آمریکا در پکن،  سوای تمامی ابعاد اقتصادی و نظامی و ...  مسئلۀ ادارۀ خلیج‌فارس،  دریای عمان و مسئلۀ صادرات هیدروکربور ـ  گاز و نفت ـ  از سوی شیخ‌نشین‌ها پس از خروج «افتخارآفرین» ارتش یانکی‌هاست.

 

مسلم است که آمریکا به هیچ عنوان حاضر نیست هم در سطح جهانی شکست در جنگ را بپذیرد،  و هم «میدان» خلیج‌فارس را در تمامیت‌اش به حریفی واگذار کند که ظاهراً جهت نابودی‌اش پای به میدان گذارده بود.   اینجاست که نقش محُلل چین می‌تواند برای آمریکائی‌ها سرنوشت‌ساز شود.  به عبارت ساده‌تر،  چین به عنوان «ناجی» ایران پای به میدان می‌گذارد؛  آمریکا از مواضع نظامی‌اش عقب‌نشینی می‌کند؛  «شکست نظامی» آمریکا از حکومت ملایان از روی تابلوها پاک شده،  و بجای‌ آن توافقات «پکن ـ واشنگتن» می‌نشیند!  این گزینه در صورت تحقق می‌تواند واشنگتن را نجات دهد، ولی به مطالبات دیگر چین نیز میدان خواهد داد.   مطالباتی که ابعاد مختلف دارد،  و در حال حاضر مشکل بتوان جزئیات‌شان را مورد بررسی قرار داد.  

 

بر اساس گزارشات واصله،  مذاکرت ترامپ با دولت چین صرفاً دو ساعت به طول انجامیده.   سرعت مذاکرات می‌تواند نشاندهندۀ دو مطلب باشد؛  یا قضیه از پیش مورد تأئید بوده و نیازی به طولانی کردن مذاکرات دیده نشده،   یا اینکه اصولاً توافقی در چشم‌انداز وجود نداشته.   ولی با در نظر گرفتن اینکه،  پیش از ورود ترامپ به پکن،  رئیس خزانه‌داری آمریکا با همتای چینی‌اش در کره جنوبی ملاقات و گفتگو داشته،  می‌توان نتیجه گرفت که مذاکرات اصلی پیش از ورود ترامپ صورت گرفته بود!

 

ولی اگر مذکرات در پکن به بن‌بست برسد،  ترامپ می‌باید پیه جنگ جدیدی را در منطقه بر تن بمالد و بحرانی گسترده در بازارهای نفت و گاز جهانی به راه بیاندازد.   بحرانی که نه صرفاً حزب جمهوری‌خواه که تمامی هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد را با خود به اعماق سیاه‌چالی خواهد کشاند که خروج از آن به دهه‌ها زمان نیاز دارد.  با این وجود،   حتی اگر معادلات آنچنان که ترامپ خواستار آن است تحقق یابد،  باز هم نمی‌باید در میانمدت،  تبعات شکست آمریکا در ماجراجوئی خلیج‌فارس را در منطقه نادیده گرفت.  حکومت ملایان،  چه توافقی میان پکن و واشنگتن صورت گیرد،  و چه غیر،  از آزمون جنگ پیروز بیرون آمده؛   آمریکا به هیچیک از اهداف از پیش تعیین‌شده‌اش دست نیافته!  و این واقعیت در میان ساکنان مناطق خلیج‌فارس،  کشورهای مسلمان‌نشین و در قلب ملت‌های آفریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی تبعاتی خواهد داشت که می‌تواند دهه‌های طولانی خواب از چشمان واشنگتن برباید.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 


۲/۱۲/۱۴۰۵

تنگۀ هرمز و تنگنا!

 

 

پس از عقب‌نشینی علنی ایالات‌متحد از جبهۀ جنگ بر علیه ملت ایران،  شاهد شکل‌گیری نوعی ژئواستراتژی نوین در منطقۀ خاورمیانه هستیم.   جهت ایفای نقشی سرنوشت‌ساز در میانۀ این ژئواستراتژی جدید،   کشورهای کلیدی منطقه ـ  چین،  هند و روسیه ـ  از یک‌سو،  و آمریکا،  اسرائیل و اروپای غربی از سوی دیگر به یکدیگر چنگ و دندان نشان می‌دهند.  و تمامی‌شان سعی دارند تا شکل‌گیری الگوی جدید منطقه‌ای در حد امکان،  بازتابی باشد از حال و احوال و مطالبات‌ ویژه‌شان.  در مطلب امروز تلاش خواهیم کرد از موضع‌گیری‌ها،  مواضع و مطالبات این بازیگران پرده‌ برداریم.   پس نخست برویم به سراغ روسیه. 

 

همانطور که شاهد بودیم دولت فدراسیون روسیه،  علیرغم همسایگی با ایران،  در میانۀ‌ درگیری آمریکا با ملایان هفته‌های طولانی در سکوت کامل فرو رفته بود.   دلائل این سکوت روشن است؛‌ روسیه تمایل داشت،  و شاید هنوز هم این تمایل را داشته باشد، تا همزمان روی دو تابلو دست به بازی «سیاسی ـ استراتژیک» بزند.   تابلوی نخست،  همکاری نزدیک با محور هند،  اسرائیل و باند دونالد ترامپ است؛   تابلوی ثانویه نیز «صمیمیت» ظاهری،  بی‌نظر و بی‌اثر با محور چین،  ایران و پراکسی‌های اسلامگرای تهران در منطقه!  

 

اهداف کرملین در پیروی از خط‌مشی تابلوی نخست روشن بود.  چرا که،‌  اصل اساسی در قلب محور کذا مربوط می‌شد به عقب‌نشاندن جناح اروپای غربی و حزب دمکرات در جبهۀ اوکراین!   پیروزی بر اوکراین می‌توانست آغازی باشد جهت بازسازی قدرت از دست شدۀ اتحادشوروی برای مسکو!   ولی در کنار این اصل اساسی،   همانطور که در مطالب گذشته  عنوان کرده‌ایم،  می‌باید اذعان داشت که روسیه چندان دل‌خوشی از ملایان تهران نیز ندارد.   برای مسکو فروپاشی دولت اوکراین،  در بهترین صورت ممکن می‌بایست با فروپاشی دولت ملایان در تهران همزمان می‌شد.   و نتیجه‌اش نیز می‌بایست منجر به روی کار آمدن تشکلی اسلامگرا،  تحت نظارت واشنگتن،  ‌ همچون نمونۀ سوریه و شاید عراق شود.  به این ترتیب،  هم مسئولیت رفتار و کردار دولت تهران،   بیش از مسکو،   متوجه واشنگتن می‌شد،  و هم همکاری‌های نزدیکی که این نوع حکومت طبیعتاً با اسرائیل برقرار می‌کرد،  همچون دولت‌های «ال‌گولانی» و عراق،  مسئله‌ای «درون منطقه‌ای» تلقی شده،  پای روسیه را به درگیری با دولت اسرائیل،  یهودیان ساکن روسیه،  و یا مهاجران روس‌تبار در کشور اسرائیل نمی‌کشاند.   در نتیجه روسیه می‌توانست از اسلام‌ستیزی دهلی‌نو نیز سدی محکم و قابل اطمینان در برابر نفوذ عمیق‌ پکن در سیاست‌های استراتژیک مسکو بسازد.  خلاصه بگوئیم،  برنامۀ ولادیمیر پوتین نوعی پروژۀ «برد ـ برد» برای مسکو بود،  که امکان می‌داد بار دیگر کرملین خود را در قلب «تمدن اروپا» جاسازی کند!   ولی نهایت امر،  همانطور که شاهدیم پروژۀ کذا خشت خامی بود بر آب روان. 

 

پر واضح است که نسخۀ ذکاوتمندانۀ کرملین،   رأی‌العین مجموعۀ‌ «ترامپ ـ نتانیاهو» نیز شده باشد.  در هنگامۀ بحران‌‌سازی و جنگ‌سازی در خاورمیانه‌،  پوتین مشعل‌داری بود که ظاهراً می‌بایست تل‌آویو و واشنگتن را از عمق تاریکی‌ها بیرون کشد!   به همین دلیل نیز شاهد حملات وحشیانۀ باند ترامپ به زلنسکی برای تسلیم بی‌قید و شرط در برابر روسیه بودیم،  و همزمان نتانیاهو را می‌دیدیم که در غزه دست به قتل عام فلسطینیان زده است.  جهت عملی کردن پروژۀ کرملین،  می‌بایست زلنسکی به هر قیمت ممکن از صحنۀ جهانی محو شود،   و نتانیاهو نیز با استفاده از فرصت پیش آمده کل مقاومت ضداسرائیلی فلسطینیان را نابود نماید!   مسلم است که در این چشم‌انداز،   جهت تکمیل پروژۀ کذا،  حملۀ نظامی به ملت ایران نیز کاملاً قابل قبول می‌نمود! 

 

ولی سیر تحولات آنچنان که «بعضی‌ها» روی کاغذ طراحی کرده بودند عملی نشد و چین بالاجبار جهت حفظ موجودیت‌اش پای به میانۀ میدان گذارد.  پکن نیک می‌دانست که از یک‌سو،  هدف نهائی از «تئاتری» که در منطقه به روی صحنه رفته جلوگیری از گسترش نفوذ مالی،  تجاری،  صنعتی و علمی چین است؛   بمب اتم،  حقوق بشر و دمکراسی در ایران بهانه‌ای بیش نیست!‌  و از سوی دیگر،   در این میانه روسیه را فقط می‌توان با تهدید به همکاری مجبور نمود.   بله،  تهدید کذا ماه‌ها پیش آغاز شد؛   در این چارچوب بود که کره‌شمالی به تقاضای روسیه جهت کمک‌های نظامی در جبهۀ‌ اوکراین پاسخ مثبت نداد!  مسکو  دریافت،  که اگر «تابلوی دوم» برای کرملین صرفاً «نمایشی» و تبلیغاتی است،  قدرت‌های دیگر نظری جز این دارند.  خلاصه بگوئیم،  دست‌وپای کرملین از همان روزها کمی جمع‌وجور شد! 

 

حال نگاهی به مواضع چین بیاندازیم.  چینی‌ها از خوش‌وبش‌های دوستانۀ پوتین با ترامپ آنقدرها راضی نبوده و نیستند.  ترامپ پیرمردی است کودن،  نژادپرست و بیگانه با نزاکت سیاسی و اجتماعی؛   هم‌نشینی با چنین فردی اصولاً نکتۀ مثبتی نمی‌تواند باشد.   ولی از سوی دیگر،  مواضع ضدچینی ترامپ سال‌های دراز است که به وضوح و در سطوح مختلف علنی شده؛   پکن در دشمنی ترامپ هیچ تردیدی ندارد.   در نتیجه،   نخستین تلاش پکن متوجه کنار کشیدن روسیه از حیطۀ نفوذ سیاسی واشنگتن شد.  این عملیات که از دوران بایدن آغاز شده بود،‌  به خرید نفت و گاز «تحریم» شدۀ روسیه با قیمت «مناسب»؛  همکاری‌های نظامی با کرملین در جنگ اوکراین؛‌  و ... و نهایت امر کشاندن ارتش کره‌شمالی به جنگ در کنار ارتش روسیه انجامید.  به این ترتیب،   روسیه امکان می‌یافت تا با تکیه بر چین،  تا حدودی خلاء فروپاشی اتحادشوروی را نیز در ذهن رهبرانش جبران نماید.  ولی همانطور که شاهد بودیم مسکو در این میانه دست به زیاده‌خواهی زد. 

 

چرا که فروپاشی کامل حکومت ملایان در تهران؛  به قدرت رسیدن حاکمیتی هم‌سو با نظرات کرملین در ایران که بالاتر عنوان کردیم،  و ... ‌ برای چین معنائی جز وابستگی کامل به منابع انرژی روسیه در پی ‌نمی‌آورد.   خلاصه بگوئیم،   عملی شدن چنین پروژه‌ای به این معنا بود که وابستگی کنونی مسکو به کمک‌های چین علناً تبدیل ‌شود به وابستگی مطلق چین به سیاست و حتی به «حسن‌نیت» روسیه.   و ظاهراً برای پکن این صورتبندی غیرقابل قبول می‌نمود.   در ثانی،   پروژۀ اوراسیا و مسیر «شمال ـ جنوب» نیز که ظاهراً قرار است ابزاری جهت تأمین قدرت مالی،  صنعتی و تجاری چین، روسیه و ایران باشد،   در صورت عملی شدن پروژۀ روسیه تبدیل می‌شد به مسیری تحت نظارت کامل واشنگتن!   مسیری که زمینه‌ساز قدرت هر چه بیشتر روسیه،  آمریکا،  اسرائیل و حتی هند شده،  پکن را هر چه بیشتر منزوی می‌کرد.

 

از اینرو،  جهت به بن‌بست کشاندن پروژۀ «روسیه ـ آمریکا» در ایران،   پکن از نخستین روزهای حملۀ آمریکا به ایران دست به حمایت از تهران زد.   در چارچوب این حمایت،   نیروی هوائی آمریکا،  پادگان‌های آمریکا در کشورهای منطقه،   و حتی ناوگان متمرکز در دریای عمان  مورد تهدید جدی قرار گرفت.  روند جریان درگیری نظامی،  روسیه را به شدت وحشت‌زده کرد،  چرا که فروپاشی طرح جایگزینی دولت ملایان،  می‌توانست همکاری‌های مسکو با آمریکا را نیز نهایت امر به صفحۀ نخست روزنامه‌ها کشانده،   تمامی امیدهای «پساجنگ» کرملین را به این ترتیب بر باد دهد.  به همین دلیل شاهد سفر غیرمترقبۀ هیئت‌ بلندپایه‌ای از روسیه به کره‌شمالی هستیم.

 

در این سفر کرملین به مصداق،   «مست بودم اگر گهُی خوردم!»  دست به تجلیل از شجاعت و همکاری و صداقت نظامیان کره‌شمالی در جنگ بر علیه زلنسکی زده،  به صورتی غیرمستقیم از مقامات کره‌شمالی دلجوئی به عمل آورد.  سپس ولادیمیر پوتین،  عراقچی وزیر امور خارجۀ ملایان را به حضور پذیرفت و رسماً اعلام داشت که از تمامیت ارضی ایران،  و حاکمیت ایران حمایت کامل صورت می‌دهد،  و ...  خلاصه ملایان تبدیل شدند به متحدان ژئواستراتژیک مسکو!   جالب اینکه،  علیرغم این های‌وهوی‌ها،   دوربین‌ها پوزخند عراقچی را با صراحتی غیرقابل انکار در تقابل با «خشم و عناد» پنهان پوتین به نمایش گذارده بودند.   تنها کسی که در این نشست خوشحال و راضی به نظر می‌آمد،   لاورف،  وزیر امور خارجه بود که می‌دانیم از مخالفان سرسخت سیاست پوتین در خاورمیانه محسوب می‌شود.  در دنبالۀ این «کمدی استراتژیک»،  پوتین طی  گفتگوی 90 دقیقه‌ای با ترامپ گویا به این «بابا» حالی کرد که «حاجی!  طبیعت بهوت افسرده هی!»

 

دونالد ترامپ نیز به نوبۀ خود تلاش کرد تا عقب‌نشینی کاخ‌سفید از اهداف اعلام شده را به ترتیبی لاپوشانی کند؛   در مقابل کنگره حاضر نشد،  و اعلام داشت که جنگ در ایران به پایان رسیده!   ولی پرواضح است که نه تنها جنگ به پایان نرسیده،  که هیچکدام از اهداف هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد به دست نیامده.   رژیم ملایان پابرجاست؛  سرنوشت پروژۀ اتمی نامعلوم است؛  برنامۀ موشکی و نظامی ملایان دست‌نخورده باقی مانده؛  پراکسی‌های اسلامگرای منطقه همچنان فعال‌اند،  و ... خلاصه بگوئیم،  جنگی که ترامپ به راه انداخت نتیجه‌ای جز کشتار غیرنظامیان و کودکان،  و ویرانی در ایران و منطقه،  و دیگر مصائب و بلایا به همراه نیاورده است.  چرا که هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد هنوز بر این تفکر کودکانه پای می‌فشارد که گویا ابرقدرتی است «شکست‌ناپذیر!»  و شاید در همین چارچوب بار دیگر شاهد حملات نظامی یانکی‌ها به کشورمان باشیم.    

 

امروز ایران تحت حاکمیت نظامی سرکوبگر،  فاسد و ضدایرانی قرار گرفته،   و نمی‌باید این شرایط را «سرنوشت محتوم» و نهائی به شمار آورد.  مسلماً پس از آنچه بر ما ملت گذشت،   بازی‌های سیاسی،  نظامی و امنیتی جدیدی پای به منطقه خواهد گذارد.   پروژۀ «آمریکائی ـ روسی» که به معنای جایگزینی حکومت ملایان با حکومت  اسلامی‌ای مطلوب واشنگتن ـ  خصوصاً به شیوۀ سوریه ـ  بود،   ظاهراً از دسترس واشنگتن خارج شده.  از سوی دیگر،  اپوزیسیون مفلوک و درمانده‌ای که تمامی امیدهای‌اش را به دمب امثال ترامپ پیوند زده بود،   و از هر گونه جنایت بر علیه ملت ایران حمایت می‌کرد نیز دیگر حرفی برای گفتن نخواهد داشت.   با این وجود،  منطقه آبستن حوادث است،  و با تکیه بر آنچه در بالا گفتیم چند اصل غیرقابل تردید در آیندۀ نزدیک می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد. 

 

مسلماً رخدادهای اخیر،  به حذف کانال‌های برون‌مرزی و درون‌مرزیِ وابسته به «آمریکا ـ اسرائیل»،   چه در ظواهر مستفرنگ و مینی‌ژوپ‌پوش و چه در هیبت‌های اسلامی و چادروچاقچور از صحن سیاست کشور خواهد انجامید.   روسیه ظاهراً به طور کامل از کانال‌ «آمریکا ـ اسرائیل» بیرون شده،  و ایندو نیز دیگر مشکل بتوانند بار دیگر در کنار یکدیگر و در همکاری با هم فعال شوند؛   منفعتی هم در این همکاری‌ها نخواهند دید.   از اینرو،  نقش کلیدی ایران در منطقۀ خاورمیانه هر آن پررنگ‌تر خواهد شد.   از دو حال خارج نیست،  یا حکومت ملایان قادر است از امکانات جدید بهره‌برداری لازم به عمل آورده،  در مسیری معقول و به دور از جفنگیات دین‌پناهی طرح‌های نوینی برای ادارۀ کشور ارائه دهد،‌  یا با ادامه مسیر فعلی،  اینبار خیزش واقعی ملت بر موجودیت‌اش نقطۀ پایان خواهد گذارد.