۲/۱۲/۱۴۰۵

تنگۀ هرمز و تنگنا!

 

 

پس از عقب‌نشینی علنی ایالات‌متحد از جبهۀ جنگ بر علیه ملت ایران،  شاهد شکل‌گیری نوعی ژئواستراتژی نوین در منطقۀ خاورمیانه هستیم.   جهت ایفای نقشی سرنوشت‌ساز در میانۀ این ژئواستراتژی جدید،   کشورهای کلیدی منطقه ـ  چین،  هند و روسیه ـ  از یک‌سو،  و آمریکا،  اسرائیل و اروپای غربی از سوی دیگر به یکدیگر چنگ و دندان نشان می‌دهند.  و تمامی‌شان سعی دارند تا شکل‌گیری الگوی جدید منطقه‌ای در حد امکان،  بازتابی باشد از حال و احوال و مطالبات‌ ویژه‌شان.  در مطلب امروز تلاش خواهیم کرد از موضع‌گیری‌ها،  مواضع و مطالبات این بازیگران پرده‌ برداریم.   پس نخست برویم به سراغ روسیه. 

 

همانطور که شاهد بودیم دولت فدراسیون روسیه،  علیرغم همسایگی با ایران،  در میانۀ‌ درگیری آمریکا با ملایان هفته‌های طولانی در سکوت کامل فرو رفته بود.   دلائل این سکوت روشن است؛‌ روسیه تمایل داشت،  و شاید هنوز هم این تمایل را داشته باشد، تا همزمان روی دو تابلو دست به بازی «سیاسی ـ استراتژیک» بزند.   تابلوی نخست،  همکاری نزدیک با محور هند،  اسرائیل و باند دونالد ترامپ است؛   تابلوی ثانویه نیز «صمیمیت» ظاهری،  بی‌نظر و بی‌اثر با محور چین،  ایران و پراکسی‌های اسلامگرای تهران در منطقه!  

 

اهداف کرملین در پیروی از خط‌مشی تابلوی نخست روشن بود.  چرا که،‌  اصل اساسی در قلب محور کذا مربوط می‌شد به عقب‌نشاندن جناح اروپای غربی و حزب دمکرات در جبهۀ اوکراین!   پیروزی بر اوکراین می‌توانست آغازی باشد جهت بازسازی قدرت از دست شدۀ اتحادشوروی برای مسکو!   ولی در کنار این اصل اساسی،   همانطور که در مطالب گذشته  عنوان کرده‌ایم،  می‌باید اذعان داشت که روسیه چندان دل‌خوشی از ملایان تهران نیز ندارد.   برای مسکو فروپاشی دولت اوکراین،  در بهترین صورت ممکن می‌بایست با فروپاشی دولت ملایان در تهران همزمان می‌شد.   و نتیجه‌اش نیز می‌بایست منجر به روی کار آمدن تشکلی اسلامگرا،  تحت نظارت واشنگتن،  ‌ همچون نمونۀ سوریه و شاید عراق شود.  به این ترتیب،  هم مسئولیت رفتار و کردار دولت تهران،   بیش از مسکو،   متوجه واشنگتن می‌شد،  و هم همکاری‌های نزدیکی که این نوع حکومت طبیعتاً با اسرائیل برقرار می‌کرد،  همچون دولت‌های «ال‌گولانی» و عراق،  مسئله‌ای «درون منطقه‌ای» تلقی شده،  پای روسیه را به درگیری با دولت اسرائیل،  یهودیان ساکن روسیه،  و یا مهاجران روس‌تبار در کشور اسرائیل نمی‌کشاند.   در نتیجه روسیه می‌توانست از اسلام‌ستیزی دهلی‌نو نیز سدی محکم و قابل اطمینان در برابر نفوذ عمیق‌ پکن در سیاست‌های استراتژیک مسکو بسازد.  خلاصه بگوئیم،  برنامۀ ولادیمیر پوتین نوعی پروژۀ «برد ـ برد» برای مسکو بود،  که امکان می‌داد بار دیگر کرملین خود را در قلب «تمدن اروپا» جاسازی کند!   ولی نهایت امر،  همانطور که شاهدیم پروژۀ کذا خشت خامی بود بر آب روان. 

 

پر واضح است که نسخۀ ذکاوتمندانۀ کرملین،   رأی‌العین مجموعۀ‌ «ترامپ ـ نتانیاهو» نیز شده باشد.  در هنگامۀ بحران‌‌سازی و جنگ‌سازی در خاورمیانه‌،  پوتین مشعل‌داری بود که ظاهراً می‌بایست تل‌آویو و واشنگتن را از عمق تاریکی‌ها بیرون کشد!   به همین دلیل نیز شاهد حملات وحشیانۀ باند ترامپ به زلنسکی برای تسلیم بی‌قید و شرط در برابر روسیه بودیم،  و همزمان نتانیاهو را می‌دیدیم که در غزه دست به قتل عام فلسطینیان زده است.  جهت عملی کردن پروژۀ کرملین،  می‌بایست زلنسکی به هر قیمت ممکن از صحنۀ جهانی محو شود،   و نتانیاهو نیز با استفاده از فرصت پیش آمده کل مقاومت ضداسرائیلی فلسطینیان را نابود نماید!   مسلم است که در این چشم‌انداز،   جهت تکمیل پروژۀ کذا،  حملۀ نظامی به ملت ایران نیز کاملاً قابل قبول می‌نمود! 

 

ولی سیر تحولات آنچنان که «بعضی‌ها» روی کاغذ طراحی کرده بودند عملی نشد و چین بالاجبار جهت حفظ موجودیت‌اش پای به میانۀ میدان گذارد.  پکن نیک می‌دانست که از یک‌سو،  هدف نهائی از «تئاتری» که در منطقه به روی صحنه رفته جلوگیری از گسترش نفوذ مالی،  تجاری،  صنعتی و علمی چین است؛   بمب اتم،  حقوق بشر و دمکراسی در ایران بهانه‌ای بیش نیست!‌  و از سوی دیگر،   در این میانه روسیه را فقط می‌توان با تهدید به همکاری مجبور نمود.   بله،  تهدید کذا ماه‌ها پیش آغاز شد؛   در این چارچوب بود که کره‌شمالی به تقاضای روسیه جهت کمک‌های نظامی در جبهۀ‌ اوکراین پاسخ مثبت نداد!  مسکو  دریافت،  که اگر «تابلوی دوم» برای کرملین صرفاً «نمایشی» و تبلیغاتی است،  قدرت‌های دیگر نظری جز این دارند.  خلاصه بگوئیم،  دست‌وپای کرملین از همان روزها کمی جمع‌وجور شد! 

 

حال نگاهی به مواضع چین بیاندازیم.  چینی‌ها از خوش‌وبش‌های دوستانۀ پوتین با ترامپ آنقدرها راضی نبوده و نیستند.  ترامپ پیرمردی است کودن،  نژادپرست و بیگانه با نزاکت سیاسی و اجتماعی؛   هم‌نشینی با چنین فردی اصولاً نکتۀ مثبتی نمی‌تواند باشد.   ولی از سوی دیگر،  مواضع ضدچینی ترامپ سال‌های دراز است که به وضوح و در سطوح مختلف علنی شده؛   پکن در دشمنی ترامپ هیچ تردیدی ندارد.   در نتیجه،   نخستین تلاش پکن متوجه کنار کشیدن روسیه از حیطۀ نفوذ سیاسی واشنگتن شد.  این عملیات که از دوران بایدن آغاز شده بود،‌  به خرید نفت و گاز «تحریم» شدۀ روسیه با قیمت «مناسب»؛  همکاری‌های نظامی با کرملین در جنگ اوکراین؛‌  و ... و نهایت امر کشاندن ارتش کره‌شمالی به جنگ در کنار ارتش روسیه انجامید.  به این ترتیب،   روسیه امکان می‌یافت تا با تکیه بر چین،  تا حدودی خلاء فروپاشی اتحادشوروی را نیز در ذهن رهبرانش جبران نماید.  ولی همانطور که شاهد بودیم مسکو در این میانه دست به زیاده‌خواهی زد. 

 

چرا که فروپاشی کامل حکومت ملایان در تهران؛  به قدرت رسیدن حاکمیتی هم‌سو با نظرات کرملین در ایران که بالاتر عنوان کردیم،  و ... ‌ برای چین معنائی جز وابستگی کامل به منابع انرژی روسیه در پی ‌نمی‌آورد.   خلاصه بگوئیم،   عملی شدن چنین پروژه‌ای به این معنا بود که وابستگی کنونی مسکو به کمک‌های چین علناً تبدیل ‌شود به وابستگی مطلق چین به سیاست و حتی به «حسن‌نیت» روسیه.   و ظاهراً برای پکن این صورتبندی غیرقابل قبول می‌نمود.   در ثانی،   پروژۀ اوراسیا و مسیر «شمال ـ جنوب» نیز که ظاهراً قرار است ابزاری جهت تأمین قدرت مالی،  صنعتی و تجاری چین، روسیه و ایران باشد،   در صورت عملی شدن پروژۀ روسیه تبدیل می‌شد به مسیری تحت نظارت کامل واشنگتن!   مسیری که زمینه‌ساز قدرت هر چه بیشتر روسیه،  آمریکا،  اسرائیل و حتی هند شده،  پکن را هر چه بیشتر منزوی می‌کرد.

 

از اینرو،  جهت به بن‌بست کشاندن پروژۀ «روسیه ـ آمریکا» در ایران،   پکن از نخستین روزهای حملۀ آمریکا به ایران دست به حمایت از تهران زد.   در چارچوب این حمایت،   نیروی هوائی آمریکا،  پادگان‌های آمریکا در کشورهای منطقه،   و حتی ناوگان متمرکز در دریای عمان  مورد تهدید جدی قرار گرفت.  روند جریان درگیری نظامی،  روسیه را به شدت وحشت‌زده کرد،  چرا که فروپاشی طرح جایگزینی دولت ملایان،  می‌توانست همکاری‌های مسکو با آمریکا را نیز نهایت امر به صفحۀ نخست روزنامه‌ها کشانده،   تمامی امیدهای «پساجنگ» کرملین را به این ترتیب بر باد دهد.  به همین دلیل شاهد سفر غیرمترقبۀ هیئت‌ بلندپایه‌ای از روسیه به کره‌شمالی هستیم.

 

در این سفر کرملین به مصداق،   «مست بودم اگر گهُی خوردم!»  دست به تجلیل از شجاعت و همکاری و صداقت نظامیان کره‌شمالی در جنگ بر علیه زلنسکی زده،  به صورتی غیرمستقیم از مقامات کره‌شمالی دلجوئی به عمل آورد.  سپس ولادیمیر پوتین،  عراقچی وزیر امور خارجۀ ملایان را به حضور پذیرفت و رسماً اعلام داشت که از تمامیت ارضی ایران،  و حاکمیت ایران حمایت کامل صورت می‌دهد،  و ...  خلاصه ملایان تبدیل شدند به متحدان ژئواستراتژیک مسکو!   جالب اینکه،  علیرغم این های‌وهوی‌ها،   دوربین‌ها پوزخند عراقچی را با صراحتی غیرقابل انکار در تقابل با «خشم و عناد» پنهان پوتین به نمایش گذارده بودند.   تنها کسی که در این نشست خوشحال و راضی به نظر می‌آمد،   لاورف،  وزیر امور خارجه بود که می‌دانیم از مخالفان سرسخت سیاست پوتین در خاورمیانه محسوب می‌شود.  در دنبالۀ این «کمدی استراتژیک»،  پوتین طی  گفتگوی 90 دقیقه‌ای با ترامپ گویا به این «بابا» حالی کرد که «حاجی!  طبیعت بهوت افسرده هی!»

 

دونالد ترامپ نیز به نوبۀ خود تلاش کرد تا عقب‌نشینی کاخ‌سفید از اهداف اعلام شده را به ترتیبی لاپوشانی کند؛   در مقابل کنگره حاضر نشد،  و اعلام داشت که جنگ در ایران به پایان رسیده!   ولی پرواضح است که نه تنها جنگ به پایان نرسیده،  که هیچکدام از اهداف هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد به دست نیامده.   رژیم ملایان پابرجاست؛  سرنوشت پروژۀ اتمی نامعلوم است؛  برنامۀ موشکی و نظامی ملایان دست‌نخورده باقی مانده؛  پراکسی‌های اسلامگرای منطقه همچنان فعال‌اند،  و ... خلاصه بگوئیم،  جنگی که ترامپ به راه انداخت نتیجه‌ای جز کشتار غیرنظامیان و کودکان،  و ویرانی در ایران و منطقه،  و دیگر مصائب و بلایا به همراه نیاورده است.  چرا که هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد هنوز بر این تفکر کودکانه پای می‌فشارد که گویا ابرقدرتی است «شکست‌ناپذیر!»  و شاید در همین چارچوب بار دیگر شاهد حملات نظامی یانکی‌ها به کشورمان باشیم.    

 

امروز ایران تحت حاکمیت نظامی سرکوبگر،  فاسد و ضدایرانی قرار گرفته،   و نمی‌باید این شرایط را «سرنوشت محتوم» و نهائی به شمار آورد.  مسلماً پس از آنچه بر ما ملت گذشت،   بازی‌های سیاسی،  نظامی و امنیتی جدیدی پای به منطقه خواهد گذارد.   پروژۀ «آمریکائی ـ روسی» که به معنای جایگزینی حکومت ملایان با حکومت  اسلامی‌ای مطلوب واشنگتن ـ  خصوصاً به شیوۀ سوریه ـ  بود،   ظاهراً از دسترس واشنگتن خارج شده.  از سوی دیگر،  اپوزیسیون مفلوک و درمانده‌ای که تمامی امیدهای‌اش را به دمب امثال ترامپ پیوند زده بود،   و از هر گونه جنایت بر علیه ملت ایران حمایت می‌کرد نیز دیگر حرفی برای گفتن نخواهد داشت.   با این وجود،  منطقه آبستن حوادث است،  و با تکیه بر آنچه در بالا گفتیم چند اصل غیرقابل تردید در آیندۀ نزدیک می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد. 

 

مسلماً رخدادهای اخیر،  به حذف کانال‌های برون‌مرزی و درون‌مرزیِ وابسته به «آمریکا ـ اسرائیل»،   چه در ظواهر مستفرنگ و مینی‌ژوپ‌پوش و چه در هیبت‌های اسلامی و چادروچاقچور از صحن سیاست کشور خواهد انجامید.   روسیه ظاهراً به طور کامل از کانال‌ «آمریکا ـ اسرائیل» بیرون شده،  و ایندو نیز دیگر مشکل بتوانند بار دیگر در کنار یکدیگر و در همکاری با هم فعال شوند؛   منفعتی هم در این همکاری‌ها نخواهند دید.   از اینرو،  نقش کلیدی ایران در منطقۀ خاورمیانه هر آن پررنگ‌تر خواهد شد.   از دو حال خارج نیست،  یا حکومت ملایان قادر است از امکانات جدید بهره‌برداری لازم به عمل آورده،  در مسیری معقول و به دور از جفنگیات دین‌پناهی طرح‌های نوینی برای ادارۀ کشور ارائه دهد،‌  یا با ادامه مسیر فعلی،  اینبار خیزش واقعی ملت بر موجودیت‌اش نقطۀ پایان خواهد گذارد.   

 

 

 

        

 

          

 

                            

 

 


۱/۲۷/۱۴۰۵

هلو و استراتژی!

 



 

پس از اعلام آتش‌بس و آغاز مذاکرات ملایان با دولت ترامپ،  شاهد نقش‌آفرینی دولت پاکستان نیز هستیم.   اینکشور به عنوان نخستین میزبان مذاکراتِ دولت‌های ملایان و ترامپ پای به میدان گذارده،   هر چند در اینکه بتواند در عمل نقش سازنده‌ای در میانۀ این جنگ ایفا کند جای تردید وجود دارد.   با اینهمه،  ورود پاکستان به عنوان میانجی در این میدان،  نه صرفاً در ارتباط با جنگ اخیر،  که از نقطه نظر روند جریانات سیاسی و استراتژیک منطقه‌ از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.   در مطلب امروز سعی خواهیم کرد،   ابعاد روابط مختلف در روند ژئوپولیتیک اخیر را تا حد امکان بشکافیم،  پس نخست بپردازیم به وضعیت کشور «پاک‌ها!»

 

یادآور شویم پاکستان کشوری است «دست‌ساز»،  فاقد تاریخ،  زبان و سَبقۀ منطقه‌ای!   اینکشور از طریق اعمال نفوذ عوامل و جاسوسان انگلستان،  جهت تضعیف مواضع استقلال‌طلبان هند،   تقریباً همزمان با تولد دولت اسرائیل،   به عنوان کشوری «مسلمان» از شبه‌قارۀ هند جدا شد و چشم به جهان گشود.  به دلیل چنین زیرساخت سیاسی‌ای،   پاکستان طی دوران موجودیت‌اش همواره عامل ایجاد بحران و تنش در راه حمایت از سیاست‌های آمریکا در منطقۀ جنوب آسیا بوده.   از سوی دیگر،  ‌ برخورداری صوری اسلام‌آباد از «بمب اتم» به ایندولت مواضع «محترمانه‌ای» نیز ارائه داده.   «بُمبی» که سال‌ها پس از تلاش‌های علی بوتو،  و در سایۀ حمایت‌های مقطعی پکن نصیب اسلام‌آباد شد.   

 

باری،  چند سالی است که پاکستان به عنوان کشوری برخوردار ازسلاح هسته‌ای در محافل سیاسی جهان به رسمیت شناخته شده!   و همین ویژگی به دولت اسلام‌آباد «اعتباری» قابل ملاحظه اعطا کرده!   با این وجود لازم است یادآور شویم که «بمب اتم» پاکستان بیشتر «تابلوئی» است تبلیغاتی تا یک واقعیت نظامی.   این تابلو در دوران جنگ سرد،  خصوصاً طی بحران افغانستان ابزاری بود در دست انگلستان و آمریکا جهت تضعیف سیاست‌های «هند ـ شوروی» و حمایت از مجاهدین افغان.   چرا که پکن طی این دوران بر علیه شوروی در افغانستان با غرب هم‌صدا شده بود.   خلاصه بگوئیم،  این «بمب» امروز و در شرایطی که با دوران بحران افغانستان آنقدرها ارتباطی ندارد،  ظاهراً می‌خواهد مشکل‌گشای همان نوع سیاست‌ها برای غرب باشد.   

 

اینکه دولت پاکستان با چُنان سَبقۀ هولناک تاریخی،   خصوصاً پس از حمایت‌های جانانۀ نظامی و مالی از رهبران تروریست از قبیل بن‌لادن،  ظواهری،  ملاعمر،  لشکر طیبه،  طالبان و ... امروز به عنوان ناجی صلح و انساندوستی پای به میدان منطقه بگذارد،   واقعاً شوخی تلخی است!  با این وجود،  همانطور که بالاتر نیز اشاره‌ کرده‌ایم،  وظیفۀ اصلی اسلام‌آباد خدمت به اهداف آمریکاست؛  هیچ هدف دیگری در میان نبوده و نیست.   هر چند شیپورهای تبلیغاتی  تلاش می‌کنند از دولت اسلام‌آباد تصویر دلپذیر ارائه دهند!     

 

در ارتباط با بحرانی که ترامپ در منطقۀ خاورمیانه به راه انداخته،  خبرگزاری‌ها سروصدای فراوانی می‌کنند.   می‌گویند واشنگتن به صورت کتبی از چین خواسته تا به ایران کمک نظامی ارسال نکند.   لاورف،  وزیر امور خارجۀ روسیه نیز دو روز پیش به دیدار رئیس دولت چین شتافت،  و هر چند از موضوع دیدارشان هیچگونه خبری منتشر نشده،   مسلماً نامه‌نگاری ترامپ در آن نقشی بسزا داشته.  همزمان،  همان خبرگزاری‌ها اعلام می‌کنند که فیلد‌مارشال عاصم منیر،   فرماندۀ ارتش پاکستان در رأس یک هیئت بلندپایۀ نظامی جهت مذاکرات صلح ملایان و دونالد ترامپ وارد تهران شده!  و از سوی دیگر عنوان می‌شود که طی روزهای 15 تا 18 ماه آوریل نخست‌وزیر پاکستان به کشورهای قطر،  عربستان و ترکیه ـ  کشورهائی که زخم سیاست‌های ترامپ بر پیکرشان به صراحت دیده می‌شود ـ  سفر خواهد کرد.

 

  زمانیکه این اخبار را در کنار یکدیگر قرار ‌دهیم به صراحت درمی‌یابیم که واشنگتن در تلاش است تا با استفاده از دولت «بمب‌دار» اسلام‌آباد،   همچون دوران جنگ افغانستان،   راهی جهت خروج از بن‌بست نظامی‌ای که به وجود آورده بیابد؛   نخست از طریق مذاکرات صلح در اسلام‌آباد،  و اینک با استفاده از گسترش نفوذ پاکستان در منطقۀ خاورمیانه.

 

اینکه چین و روسیه تا چه حد از ملایان حمایت خواهند کرد،  و اینکه اصولاً چنین حمایتی از روز نخست وجود داشته،  یا تابلوئی تبلیغاتی بوده،   جای بحث و گفتگوی فراوان دارد،  ولی همانطور که می‌دانیم منطقه‌ای که ایران در آن واقع شده،  در چارچوب پروژه‌های بریکس،  اوراسیا و گسترش تجارت «شمال ـ جنوب» روسیه از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.   با این وجود،  مواضع مسکو و پکن به این «خلاصه» محدود نخواهد شد.

 

روسیه به طور کلی با اسلامگرائی مشکلات فراوانی دارد؛   به همان اندازه با گروه‌های اسلامگرای چچنی درگیر است که با تروریست‌های تاجیک و ملایان تهران.   به همین دلیل نیز علیرغم خوش‌وبش‌های دیپلماتیک با ملایان،  و برخلاف ادعاهای محافل سیاسی متمایل به واشنگتن،  ماه‌عسل «تهران ـ مسکو» از پایه و اساس مستحکمی برخوردار نیست.    مسکو از سیاست‌های ضداسرائیلی تهران راضی نیست،  و تهران نیز فراموش نکرده که مسکو،  یکی از نخستین حامیان دولت اسرائیل بوده  ـ  نخستین محموله‌های نظامی به تل‌آویو جهت سرکوب اعراب در دوران استالین از چکسلواکی ارسال شده بود.   از سوی دیگر،  مسکو در همان نخستین سال‌های تولد اسرائیل،   تلاش داشت تا با تکیه بر مهاجران پرشمار یهودی و روس‌تبار،   مرکز ثقل سیاست اسرائیل را در منطقه به نفع خود منحرف کند.   تلاشی که با سرمایه‌گزاری نجومی واشنگتن در حمایت از کولون‌های غربی ‌با شکست بزرگی روبرو شد.  

 

این عقب‌نشینی نهایت امر مسکو را به سوی عبدالناصر کشاند،  و پس از شکست نظامی ناصر از اسرائیل دست‌وپای اتحادشوروی در خاورمیانه و شمال آفریقا طی سال‌های دراز در پوست گردو اوفتاد.   امروز ظاهراً مسکو تلاش می‌کند تا «گوی» از دست شدۀ اسرائیل را،   این‌بار از طریق همکاری جانانه با ترامپ به دست آورد.   و به همین دلیل نیز در بارۀ جنگ و آدمکشی‌های نتانیاهو شاهد سکوت سنگین مسکو هستیم،  و دور از ذهن نخواهد بود که علیرغم تمامی داده‌ها،  به دلیل وحشت از اسلامگرائی در میانۀ درگیری نظامی ترامپ با ملایان،  مسکو حامی واشنگتن شود!   در مورد مشکلات تاریخی مسکو در ارتباط با غرب و خصوصاً کشورهای مسلمان‌نشین مطلبی تحت عنوان «اسکلاووس مغبون» در همین وبلاگ نوشته‌ام که علاقمندان می‌توانند به آن مراجعه کنند.  و اینک بپردازیم به مواضع چین. 

 

پکن از دیرباز حداقل دو بار متحمل خنجری شده که بلشویسم روس پس از بده‌بستان با واشنگتن در کتف‌اش نشانده؛    جنگ کره و بحران ویتنام!  زمانیکه استالین شبه‌جزیرۀ کره را دو دستی تقدیم ژنرال مک‌آتور آمریکائی می‌کرد،  به مسائل دولت تازه‌پای چین عنایتی نشان نمی‌داد.  با این وجود،  پیاده کردن صدها هزار داوطلب ارتش خلق در مرزهای جنوبی کره تمامی بده‌بستان‌های استالین را با واشنگتن بر هم زد.  جنگ خونین کره،   نهایت امر،   هم مک‌آتور بینوا را خانه‌نشین کرد،  و هم به هژمونی ناوگان پنجم آمریکا در دریای ژاپن نقطۀ پایان گذارد.  همین پروژۀ «خنجر در کتف» بار دیگر از سوی مسکو در ویتنام تکرار شد؛  ولی اینبار پکن نه یک ژنرال پنج ستاره،  که دو رئیس‌جمهور ـ  جانسون و نیکسون ـ را خانه‌نشین نمود.   در انتهای همین پروژه بود که پکن دفتر دوستی با مسکو را بکلی بست،  و در همکاری با برژنیسکی پوزۀ برژنف و ارتش سرخ را در افغانستان به خاک مالید،  و به این ترتیب آغازگر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شد.

 

اینکه موضع چین پیرامون درگیری واشنگتن در ایران واقعاً چیست و به کدامین سوی خواهد رفت،  جای بحث و گفتگو دارد،  ولی کنار کشیدن پکن و میدان دادن به ارتش آمریکا در خاورمیانه برای چین تبعات بسیار مخربی در پی خواهد داشت؛  اگر از دست شدن دسترسی آزادانۀ پکن به منابع انرژی مهم‌ترین‌شان باشد،  مسلماً تنها نتیجۀ پیروزی آمریکا در این نبرد نخواهد بود.  از سوی دیگر،  پر واضح است که پکن هدف اصلی و غائی جنگی است که آمریکائی‌ها به بهانه‌های واهی در ایران به راه انداخته‌اند.  به عبارت ساده‌تر،   پس از خلاصی از شر ملایان،  واشنگتن مسلماً به سراغ پکن خواهد رفت. 

 

از سوی دیگر نمی‌باید روسیۀ زخم‌برداشته را نیز آنقدرها از اعتبار ساقط کنیم.  این امکان وجود دارد که جهت همراه کردن لندن،   و به سکوت کشاندن چین در مورد ایران،  مسکو دست به عملیات نظامی عجیب‌وغریبی بزند.  به طور مثال حملۀ نظامی به کشورهای بالت جهت قرار دادن لندن و سازمان آتلانتیک شمالی در کنار ترامپ،   و حتی موشک‌پرانی به مناطقی از لهستان!  

 

اینکه قضیۀ «گیس‌کشی» مسکو و پکن پیرامون ایران به کجا کشیده خواهد شد،  در آیندۀ نزدیک قابل رویت خواهد بود،   ولی در کمال تأسف برخلاف آنچه برخی بلندگوهای ایرانی‌نما در خارج از کشور اعلام می‌کنند،  درگیری نظامی در ایران به هیچ عنوان به تغییر رژیم،  دمکراسی سیاسی،  آزادی بیان،  و ... مربوط نمی‌شود.  این درگیری در واقع بخش نمایان ژئوپولیتیک جهانی‌ای است که آمریکا تلاش دارد با اجرائی کردن‌اش جایگاه از دست رفتۀ ایالات‌متحد را در زمینه‌های اقتصادی،  مالی،   نظامی و حتی صنعتی و علمی‌ای،   که از دست داده بار دیگر به دست آورد.  ولی دسترسی به چنین جایگاهی،   در شرایط فعلی،  یعنی در وضعیتی که دولت‌ها و قدرت‌های متعددی در برابر واشنگتن قد علم کرده‌اند،  آنقدرها هم قضیۀ «هلو برو تو گلو نیست؛»   ممکن است به «خفگی» منجر شود!     

 

     

      

 

            


۱/۱۹/۱۴۰۵

جنگ خیال‌بافان!

 

 

دونالد ترامپ،  رئیس‌جمهور ایالات‌متحد که قرار بود در تاریخ سه‌شنبه 8 آرویل 2026،   «ملت و تمدن ایران را از روی کرۀ ارض پاک کند»،   نهایت امر عقب‌گرد  فرموده،  جهت پایان دادن به جنگ،‌  پیشنهاد 10 ‌ماده‌ای منتسب به حکومت ملایان را مورد تأئید قرار داده!     پر واضح است که تمامی طرف‌های درگیر در این میانه ادعای «پیروزی» کنند،  هر چند در عرصۀ واقعیت مسلماً بعضی‌ها پیروز شده‌ و برخی دیگر شکست‌خورده‌اند.   مهم‌ترین جناح شکست‌خورده در این میانه دولت نتانیاهوست که عملاً دست‌اش در پوست گردو  اوفتاده؛  به همین دلیل نیز تلاش خواهد کرد تا چوبی لای چرخ اجرای آتش‌بس بگذارد. 

 

ولی عقب‌گرد ایالات متحد چند مسئلۀ اساسی را نیز در برابر تحلیل‌گران قرار می‌دهد.  ضعف نظامی و خصوصاً ژئواستراتژیک ایالات‌متحد در قیاس با ادعاها و مطالبا‌ت‌ جهانی‌اش مسلماً نخستین مسئله خواهد بود.  در کنار آن می‌باید از زیرساخت‌های سیاسی ایران سخن به میان آورد.  زیرساخت‌هائی که توانسته در برابر هجوم وحشیانۀ ارتش‌های آمریکا و اسرائیل دوام بیاورد،  و نهایت امر پیش‌نویس مورد نظرش را به طرف مقابل تحمیل کند.  در گام بعد بی‌پایگی،  ضعف و بی‌برنامگی اوپوزیسیون خارج از کشور می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد،   و نهایت امر می‌باید ادامۀ مسائل سیاسی،  اجتماعی و خصوصاً برخوردهای آیندۀ دولت‌های قدرتمند با ملت ایران را مورد بحث قرار دهیم.

 

پس نخست بپردازیم به عقب‌گرد ایالات‌متحد!‌  بارها عنوان کرده‌ایم که ایدئولوژی دولت ترامپ،  علیرغم ادعاهای پرطمطراق ارتباط زیادی با واقعیات ندارد،  و دچار نوعی «نزدیک‌بینی» مزمن است.  به عبارت ساده‌تر،  کابینۀ ترامپ پای در جهان امروز ندارد؛  ساکن آمریکائی است که دهه‌ها پیش مدفون شده.  آمریکائی که ترامپ از آن سخن می‌گوید،  فقط در توهمات همان باندی موجودیت فیزیکی پیدا کرده که در اطراف وی به دور میز ریاست‌جمهوری گرد می‌آیند و با هم عکس یادگاری می‌گیرند.   به همین دلیل نیز در تمامی رزمایش‌های سیاسی،  دیپلماتیک،  مالی و حتی نظامی شاهد عقب‌نشینی هیئت دولت وی هستیم.   نمونه‌ها فراوان است ـ   شعار صلح 24 ساعته در اوکراین،  اعمال تعرفه‌های گمرکی،  اشغال گرین‌لند، خروج از ناتو و ... و اینک نابودی جمهوری اسلامی!   مسلماً اگر کنگرۀ آمریکا بر موجودیت این «دولت خیال‌باف» نقطۀ پایان نگذارد و ترامپ را از کاخ‌سفید اخراج نکند،  این عقب‌نشینی‌ها و رسوائی‌ها در ابعادی باز هم گسترده‌تر همچنان ادامه خواهد یافت. 

 

ترامپ و دارودستۀ وی در کاخ‌سفید گویا اصولاً موجودیت منافع قدرت‌های بزرگ جهانی را یا نمی‌بینند،  یا می‌پندارند با هیاهو و دادوفریاد و عربده‌جوئی در برابر دوربین خبرنگاران «گوش به فرمان» خواهند توانست منافع جهانی دیگر قدرت‌ها را همچون برف به زیر اشعۀ‌ خورشید تابان «آب» کنند!‌    نیازی نیست که بگوئیم حمله‌ای که دستگاه ترامپ بر علیه ملت ایران سازماندهی کرده بود،  چند هدف مشخص و ناگفته در بطن خود داشت!

 

گذاردن نقطۀ پایان بر ارتباط چین با کشورهای نفت‌خیز حاشیۀ خلیج فارس،‌   انهدام پروژۀ «شمال ـ جنوب» روسیه،   و نابودی  «اوراسیا!»  کدام عقل‌سلیمی می‌توانست بپذیرد که در شرایط کنونی جهان، ‌ چنین خیال‌های خامی می‌توانست تحقق یابد؟!  آمریکا،  علیرغم هیاهوی نظامی و جنگاورانه‌اش به هیچ عنوان از قدرت نظامی‌ لازم جهت اجرائی کردن چنین طرحی برخوردار نبوده و نیست.  خلاصه بگوئیم،   باند ترامپ با پای گذاردن در این پروژه،‌‌  لقمه‌ای به مراتب بزرگ‌تر از دهان‌اش برداشته بود.    

 

از سوی دیگر،  مسئلۀ زیرساخت‌های سیاسی حاکمیت ملایان در ایران نیز مطرح می‌شود.  این مطلب را بارها عنوان کرده‌ایم که چندوچون حکومت ملایان در ایران مسئله‌ای است که می‌باید در داخل مرزها میان ایرانیان و در ارتباط با گروه‌های اجتماعی،  سیاسی، صنفی،   اقتصادی و مالی و خصوصاً در مرحله‌ای «فلسفی ـ تاریخی» مورد بحث و رایزنی قرار گیرد.  به عبارت ساده‌تر،  معضل حکومت دین‌پناهان در کشور ایران مسئله‌ای است «تمدنی»؛  ارتباطی با خارج از مرزها ندارد!   روشن‌تر بگوئیم هیچ‌گونه دخالت خارجی در این میانه نمی‌تواند جایگزین ارتباطی شود که می‌باید در تضارب آراء میان ایرانیان ـ  تمامی ایرانیان از هر گروه،  قوم،  مذهب و تمایلات سیاسی و دینی ـ  برقرار شود.

 

در بررسی مسائل ایران نمی‌باید بر واقعیات چشم پوشید.   ایران کشوری است که 5 دهۀ پیش،  محمدرضا پهلوی،  رهبر نظامی‌اش که خود را «پادشاه» می‌نامید،  پس از دریافت فرمان جیمی کارتر،  رئیس‌جمهور وقت آمریکا امور مملکت را به «دیگران» واگذار کرده،  پای به فرار گذارد.  و شاهد بودیم که فقط چند روز پس از فرار وی،  ارتش ایران ـ  آن روزها از این ارتش تحت عنوان «پنجمین ارتش جهان» یاد می‌شد ـ  از پایه و اساس فروریخت،  و مخالفان‌اش پیروز شدند.   پس از سپری شدن پنج دهه،  در همین ایران شاهدیم که ارتش‌های خارجی اکثر رهبران کشور را با بمب‌ و موشک به قتل می‌رسانند؛  زیرساخت‌ها را به آتش می‌کشند؛  انسان‌های بی‌شماری را به کشتن می‌دهند؛  آب هم از آب تکان نمی‌خورد.  رژیم سیاسی کشور همچنان استوار برجای مانده.  ‌ بی‌رودربایستی بگوئیم،  آن‌ها که می‌خواهند با تظاهرات خیابانی و شعارهای پوچ،  حمایت چند سناتور آمریکائی و صحنه گردانی و میهمانی و خوش‌وبشی اینجا و آنجا،  چنین رژیمی را فروپاشانند،  همچون باند دونالد ترامپ دچار مالیخولیا شده‌اند.            

   

در کمال تأسف شاهدیم که این مالیخولیا در پی‌وگوشت و پوست و استخوان «اپوزیسیون» خارج از کشور ریشه‌های بادوامی دوانده.   اینان نه شناختی از ژئوپولیتیک فعلی جهانی دارند،   و نه ریشه‌هائی قدرتمند در داخل ایران.  تنها تکیه‌شان بر چند سناتور و محفل نیم‌بند آمریکائی و اسرائیلی است،  که در آینۀ توهمات‌شان ایران را همان کشوری می‌بینند که رهبرش را با یک فرمان فرامرزی می‌توان «فراری» داد!   بله،  به صراحت بگوئیم،  این جماعت دیوانه‌اند.  ولی دیوانگی‌شان برخلاف دیوانگان بی‌آزار،   ضرر و زیان فراوان بر ملت ایران روا داشته.

 

طی چندین سالی که از تحولات اجتماعی و سیاسی در ایران می‌گذرد،  در هر میعاد که ملت ایران در پی مطالبات «تمدنی» خود و در ارتباط با حاکمیت دین‌پناهان پای به میدان گذارده،  شاهدیم که این اوپوزیسیون وازده و خودفروخته تلاش داشته تا تحرکات تمدن‌ساز ملت را به عنوان حمایت از فلان «شخصیت» سیاسی و یا بهمان سازمان و تشکل تروریستی جا بزند.   و به این ترتیب،  هم خودش را «عزیزچُسانۀ» ملت بنمایاند،  و هم تحولات اجتماعی‌ای را که نهایت امر چراغی است جهت گذار از مسیرهای سیاسی،  صنفی،  فلسفی و اجتماعی،  به تحرکات فروپاشانی و حمایت از اربابان فرامرزی «اپوزیسیون» تبدیل کند.   بهترین و عمده‌ترین نمونۀ این نوع خیانت به آرمان‌های ملت،‌   بهره‌برداری سیاسی این جماعت از خیزش «زن،  زندگی، آزادی» بود!    

 

بله،  در کمال تأسف اگر جامعۀ ایران در داخل کشور پای در تحول گذارده،  اینان که در خارج از مرزها خود را «حامیان» ملت جا زده‌اند،   تمامی تلاش‌شان را به خرج می‌دهند تا با ممانعت از این تحول خودشان را به ارزش بگذارند؛   ادعاهائی به مراتب فراتر از قابلیت‌شان به میدان بیاورند،  و نهایت امر مشعل تحولات اجتماعی را به هر ترتیب ممکن خاموش کنند.  ولی در پی تحولات اخیر،  از آنجا که رهبران‌ اجنبی‌شان عقب رانده شده‌اند،  ‌ اینان نیز مشکل بتوانند به موجودیت‌شان همچنان ادامه دهند.

 

با این وجود،  حتی پس از قبول پیش‌شرط‌های ایران توسط دولت آمریکا،  نمی‌باید تصور کرد که مسائل مهم کشور «حل» شده.  در کوتاه مدت،   معلوم نیست کدامین بند‌ها از پیش‌شرط‌های ایران مورد قبول آمریکا قرار ‌گیرد،  و حتی در صورت تقبل،   به مورد اجراء گذارده شود.   و نهایت امر این امکان نیز وجود دارد که بار دیگر،  به دلائلی آتش جنگ شعله‌ور گردد.   

 

ولی داده‌ها نشان می‌دهد که در درازمدت،  هم دولت آمریکا اوج آسمان‌ها را رها کرده و حداقل در خاورمیانه پای به زمین سفت گذارده،   و هم اینکه ملت ایران به صراحت نشان داده با دوران آریامهری و فروپاشانی‌های یک‌شبۀ رژیم سیاسی برای همیشه وداع کرده است.  ترامپ ادعا می‌کرد که پس از حملات هوائی،  رژیم جدیدی در ایران به قدرت رسیده؛   درست می‌گوید.   با این وجود،  رژیم جدید با آنچه وی می‌پنداشته هزاران سال نوری فاصله دارد.   با اینهمه،  آنچه بالاتر تحولات «تمدنی» خواندیم ـ  مخالفت‌های مقطعی با حکومت ملایان،  تظاهرات و درگیری‌های متفاوت اجتماعی و سیاسی و ... ـ  در کشورمان همچنان ادامه خواهد یافت،  مگر آنکه ملایان در دولت «جدید» به این صرافت بیفتند که می‌باید تحولات «تمدن‌ساز» را پذیرفت،   و حداقل جهت دورنگاه داشتن عملیات دولت‌های متخاصم،  در دکترین شداد و غلاظ و عصرحجری‌‌شان تجدیدنظر کلی به عمل آورند!‌   چرا که در غیراینصورت،   فروپاشانی،   اینبار نه توسط نیروهای خارجی،  که از طریق تحرکات داخلی کاملاً قابل پیش‌بینی است.   با این وجود می‌توان اطمینان داشت که طی تجربیات اخیر،  منطقاً ملت ایران دریافته،  اپوزیسیونی که در راه قدرت‌طلبی‌های‌اش مُبلغ بمباران هم‌میهنان‌اش می‌شود،  مشکل خواهد توانست در آیندۀ ایران نقش سازنده‌ای ایفا کند.  

 

 

   


۱/۱۷/۱۴۰۵

اف 15 و کدوقل‌قله‌زن!

 

 

شاید بهتر باشد در این برهۀ حساس رودربایستی را کنار گذاشته،  تا حد امکان واقعیات را مطرح کنیم.  پس از تهاجم رسانه‌ای آمریکا یا اسرائیل،  به خانۀ مصادره‌ای کمال خرازی ـ  این فرد پای ثابت مذاکرات هسته‌ای «پایان‌ناپذیر» با وزاری امورخارجۀ آلمان، فرانسه و بریتانیا بود ـ   دکان مذاکرات زیرجلکی حکومت ملایان و ارباب در پاکستان تعطیل شد،  و ناگهان هیاهو و جنجال پیرامون «پیروزی» نیروهای نظامی ملایان در سرنگونی دو فروند هواپیمای نظامی آمریکائی به راه افتاد.   

 

همزمان غریو «پیروزی آمریکائی‌ها» را هم شنیدیم که پیرامون «نجات» یکی از خلبانان این جنگده‌ها به آسمان برخاسته بود.   پس از این جنجال،  خبر نابودی چندین هواپیما و هلی‌کوپتر آمریکائی در جنوب اصفهان فضای رسانه‌ای را اشغال کرد،  و ... خلاصه بگوئیم شبکه‌های تبلیغاتی و خبرپراکنی آنچنان هیاهوئی به راه انداخته‌اند که بیا و ببین!   ولی به صراحت بگوئیم،  از چند و چون ماجرا احدی سخن به میان نمی‌آورد.   پر واضح است که خبرسازان جهان سخنی از ماوقع نخواهند گفت،  و صرفاً از طریق بررسی تحولات جبهۀ جنگ،  که ظاهراً دولت وابسته به غرب در ایران را در برابر ارتش آمریکا قرار داده می‌توان تا حدودی گمانه‌هائی نزدیک به واقعیت ارائه داد. 

 

در اینکه حاکمیت ملایان تا مغز استخوان به آمریکا وابسته است،  هیچ ناظر بی‌طرفی  نمی‌تواند تردید داشته باشد.  و دقیقاً در چارچوب همین وابستگی ساختاری به سرمایه‌داری آمریکاست که تحولات اخیر در ایران معنا و مفهوم خواهد گرفت. 

 

تردیدی نیست که دولت ملایان به حفظ ارتباطات و گسترش روابط ساختاری با آمریکا و تن دادن به شروط کاخ‌سفید تمایل قلبی دارد.   این دولت جهت حفظ روابط استعماری‌ای که قشر روحانی شیعه طی دهه‌های طولانی با دولت‌های غربی برقرار کرده،   حتی بازگشت عوامل سازمان سیا در آمریکا و اروپا را پذیرفته.   عواملی که تحت عنوان «اپوزیسیون» سازماندهی شده‌اند.  به همین دلیل نیز تمامی تلاش‌های حکومت ملایان بر این محور متمرکز شده تا گسترش روابط ساختاری با غرب و بازگشت اوباش سازمان سیا به قدرت در داخل ایران را تحت عنوان «شکست نظامی ایران از آمریکا» به خورد پکن و مسکو بدهد.

 

روشن‌تر بگوئیم هدف کمدی بیخ دیواری‌ و خونینی که باند ترامپ با حکومت ملایان در ایران به راه انداخته،   این است که آمریکا بتواند با اعمال کنترل کامل بر شاهرگ‌های ارتباطی نفت،  گاز و تجارت جهانی،  رشد سرسام‌آور اقتصادی،  نظامی،  علمی و صنعتی چین را کنترل کرده،  و حتی بر آن نقطۀ پایان بگذارد.   و برای تحقق همین «هدف الهی» شاهد نقش‌آفرینی ملایان و اوباش وابسته به آمریکا در داخل و خارج از مرزهای کشور هستیم.   یکی می‌خواهد با کیپا آریامهر بشود،  آن دیگری با لچک نقش امام حسین ایفا می‌کند،  و کم نیستند آن‌هائی که کلاه کپی لنینیستی بر سر کچل‌شان گذارده‌اند.  

 

قصۀ «کدوقل‌قله‌زنی» که تحت عنوان سقوط جنگدۀ اف 15 و جستجوی خلبان آن در ایران به راه افتاد،  ‌ دقیقاً در همین چارچوب می‌باید تحت بررسی قرار گیرد.   مسلم است که آمریکائی‌ها تمامی نقاط کور رادارهای هوائی کشور را بخوبی می‌‌شناسند؛  بسیاری از همین ابزار و آلات را خود اینان در دوران محمدرضا پهلوی در ایران مستقر کرده بودند.   و نیازی نیست که بگوئیم ملایان نیز طی نیم‌قرن گذشته دست به ترکیب‌ تأسیسات ارباب‌شان نزده‌اند.  به همین دلیل آسمان ایران در دست آمریکاست.   و پر واضح است که پرنده‌های ارتش آمریکا با استفاده از فرودگاه‌های صحرائی بیشماری که در ایران در دسترس‌شان قرار دارد،  خواهند توانست به سادگی در هر نقطۀ کشور که مایل‌اند فرود آیند.

 

در واقع همان روز که سروصدای سقوط جنگدۀ اف 15 به آسمان برخاست،  برخی کاربران اینترنتی به تلاش آمریکا جهت پیاده کردن یک اسکادران هوانیروز در ایران اشاره کرده‌ بودند.  این اسکادران چندین جنگنده،  هواپیماهای نفربر،  هلیکوپترهای نیروی ویژه،  و تعداد زیادی کماندو و عوامل «فارسی‌زبان» با چمدان‌هائی پر از دلار را شامل می‌شود.   نقش اینان هم از روز روشن‌تر است:  حملات ایذائی نظامی،  خرابکاری،  ارعاب و کشتار غیرنظامیان،  خرید افراد و شبکه‌ها جهت سازماندهی به تظاهرات در شهرها،   همکاری با عوامل نظامی و غیرنظامی وابسته به دولت ملایان جهت ایجاد آشوب،  و ... و نهایت امر «شکست» حکومت ملایان!              

 

ولی ظاهراً این عملیات «لو» رفته بود.  به همین دلیل نیز یکی از جنگنده‌های حضرات توسط نیروی هوائی «مخالفان کودتا» ساقط شد،  و هواپیمای دیگری نیز که برای حمایت از حرکت پیاده‌ها و کماندوها به پرواز درآمده بود در تنگۀ هرمز سقوط کرد.  روز بعد در شرایطی که شبکه‌های خبرسازی و بی‌بی‌گوزک‌بافی،  با جنجال پیرامون سقوط ایندو جنگنده گوش فلک را کر کرده بودند،  کاشف به عمل آمد که اسکادران زمینی حضرات نیز در بیابان‌های جنوب اصفهان دچار «سانحه» شده! 

 

بله،   دقیقاً همان بساط و هیاهوی خررنگ‌کن طبس،  اینبار در اطراف اصفهان تکرار شده بود.   اگر فراموش نکرده باشیم،  زمانی که کارتر،  رئیس‌جمهور وقت ایالات‌متحد،  جهت حمایت از مجاهدین افغان در جنگ با شوروی،  دست به ارسال سلاح‌ و پول برای اینان زده بود،   و این حمایت لوژیستیکی را از طریق فرودگاه‌های صحرائی در طبس انجام می‌داد،  موشک‌های روسیه حضرات را در طبس هدف قرار دادند.   بلافاصله کاخ‌سفید اعلام داشت که برای آزادی گروگان‌ها در طبس نیرو پیاده کرده بود،  و «طوفان شن» اینان را نابود کرده!   به دو دلیل روشن و واضح و مبرهن،  ‌ ماهیت جفنگیات و دروغ‌های کاخ سفید برملا شد!  نخست به دلیل وابستگی «دانشجویان پیرو خط امام» و گروگان‌گیرها به سازمان سیا،  و دیگر اینکه طوفان شن نمی‌تواند نیروهای نظامی را «منفجر» کند!   خلاصه،   سناریوی هولیوودی کاخ سفید برای آگاهان زمینۀ خنده و شوخی فراوانی به همراه آورده بود!‌ 

 

ظاهراً عملیات صحرائی اصفهان نیز مانند عملیات طبس مورد حمله قرار گرفته،  هر چند هنوز معلوم نیست چه جناحی موشک حرام‌اش کرده.  ولی شبکه‌های خبرسازی ادعا می‌کنند، آمریکائی‌ها پس از نجات دومین خلبان هواپیمای ساقط شده،   هلیکوپترها و هواپیماهای نفربر را خودشان منفجر کرده و صحنه ـ  فرودگاه اصفهان ـ  را ترک فرموده‌اند!  حتماً پای پیاده از مرز ایران خارج شده‌اند!  به قول «مش قاسم» دروغ چرا؟  در محل انفجارات جسد نیروهای نظامی دیده نمی‌شود،  در نتیجه احدی از سرنوشت نظامیان آمریکائی و  فارسی‌زبانان همراه‌ و چمدان‌های دلار و به ویژه از عوامل‌شان در داخل حکومت سخنی به میان نمی‌آورد!   

 

در این میانه دو گمانه می‌توان ارائه داد.  نخست اینکه این گروه را رابط‌های سازمان سیا دست در دست پاسداران و نظامیان به محل‌های امن برده،  و جهت دریافت دستورالعمل‌های آتی در آب نمک خوابانده‌اند.   دیگر آنکه،  این عزیزان مهاجم را همان‌ها که هواپیمای‌شان را منفجر کرده‌اند دستگیر کرده و هم‌اکنون تحت بازجوئی قرار داده‌اند.   در اینصورت می‌باید در انتظار روضه و زوزۀ‌ شیعی‌ها برای یانکی‌های اسیر هم باشیم!     

 

باری مشخص است که این نیروها در ایران حضور دارند،  ولی از سرنوشت نظامی و تشکیلاتی‌شان به هیچ عنوان خبری در دست نیست،  و مطمئن باشیم کانال‌های آمریکائی و ملائی پای در این مبحث نخواهند گذارد!   با این وجود،  «شهادت جانگداز» فرماندۀ اطلاعات سپاه به صراحت نشان می‌دهد که سر دستۀ همکاران آمریکا در این برنامه به شدت «مجازات» شده.

 

در پایان اضافه کنیم که جهت ارائۀ تحلیل روشن‌تری از مسائل می‌باید منتظر موضع‌گیری‌های کاخ‌سفید،  ملایان و خصوصاً تحولات نظامی در منطقه باشیم.