۱۲/۰۹/۱۴۰۴

دونالد شیردل و زال‌ممد تاج‌دار!

 

 

گویا دومین دور «مذاکرات» حکومت ملایان با ارباب یانکی‌اش نتایج «مطلوبی» به بار آورده!  یک مینی خودزنی آغاز شده که مفید به فایده خواهد بود.   خوزنی به حساب آمریکا نوشته می‌شود تا از متجاوز تصویر دلپذیر ارائه دهد؛  یک جنگ منطقه‌ای با نتایج نامعلوم آغاز می‌شود؛  بهای نفت و نرخ بیمه در منطقه افزایش می‌باید،  و خصوصاً فقر و خشونت،  که رویای همیشگی دولت‌های حاکم بر واشنگتن بوده،  هست و خواهد بود هرچه بیشتر می‌شود.   بله،  در هر حال فشار «اقتصادی ـ اجتماعی» هر دم بر دوش مردم منطقه سنگین خواهد شد.  ولی جهت ارائۀ تحلیلی هر چند ابتدائی از این به اصطلاح «جنگ» اهمیت اساسی دارد که چند نکته را همینجا مطرح کنیم.  

 

نخست اینکه تهاجم به منافع آمریکا در منطقه،  در هر حال نمی‌تواند کار حکومت ملایان به شمار آید.  این تهاجم می‌تواند دلائل بسیار گسترده داشته باشد،  که حتی فهرست سرفصل‌های‌اش از حوصلۀ این وبلاگ فراتر می‌رود.   دیگر آنکه،  دونالد ترامپ،  علیرغم اظهارات‌ جنگ‌طلبانه‌اش به دست‌وپا افتاده تا راهی جهت خروج از بحران نظامی بیابد.  دلیل عینی آنکه‌ ناو هواپیمابر جرالد فورد،  صرفاً به دلیل هراس دونالد شیردل از حملات موشکی حین عبور از کانال سوئز ـ   این عبور می‌باید الزاماً با حداقل سرعت و طی مدتی طولانی صورت گیرد ـ  در سواحل اسرائیل لنگر انداخته و در شرایطی که عملاً هیچ کاربرد نظامی ندارد،  مشغول مکیدن سماق و جا انداختن پیزی نتانیاهو است.             

   

ولی مهم‌ترین ویژگی جنگ‌ بزرگ در این نکتۀ مهم و اساسی نهفته که اگر حتی تاریخ آغازش را بدانیم،  از نتیجه و تاریخ پایان‌اش هیچ نخواهیم دانست،   و نهایت امر تبعات‌اش را در آینده نیز به هیچ عنوان نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم.   امروز آنچه حملات هوائی آمریکا و اسرائیل به کشورمان معرفی می‌شود،  آغاز شده؛  به صراحت بگوئیم جنگ‌ به راه افتاده با اینهمه ابعاد و دلائل واقعی‌اش در ابهام کامل فرورفته.   در مطلب امروز نیم‌نگاهی به ریشه‌ها و ابعاد این جنگ استعماری می‌اندازیم.  نخست تاریخچه‌اش را بررسی می‌کنیم و نهایت امر پیرامون نتایج‌اش که مسلماً در هاله‌ای از ابهام قرار خواهد داشت پای به گمانه‌زنی بگذاریم.

 

بحران انقلاب اسلامی،  و غرب‌ستیزی رسانه‌ای هیئت‌حاکمۀ ملائی،‌   اگر برای بسیاری از ایرانیان و جهانیان عاملی بسیار «شناخته شده»،  روشن و واضح تلقی می‌شود،   به هیچ عنوان پدیدۀ واضحی نیست.  چرا که طی دهه‌ها حکومت ملائی در ایران،  مبارزه و مخالفت با آمریکا بیش‌ازپیش جنبۀ «تبلیغاتی» و شعارگونه یافته.   و حتی طی جنگ هشت‌ساله با عراق،  علیرغم ادعای ملایان پیرامون حمایت همه‌جانبۀ آمریکا از صدام‌حسین،  حتی یک گلوله از سوی ارتش و سپاه پاسداران رژیم  به سوی سرباز آمریکائی شلیک نشد.   باید اذعان داشت که این موضع‌گیری مبهم و دور از صداقت به این گمانه دامن زد،   و هنوز هم آن را مورد تقویت قرار می‌دهد که غرب‌ستیزی ملایان شعاری است پوچ و رسانه‌ای که صرفاً جهت تأمین مشروعیت نزد توده‌ها ساخته و پرداخته شده است! 

 

همچنین در سال 2003 میلادی،  زمانیکه ارتش آمریکا به عراق حمله‌ور شد،  باز هم موضع نظامیان و ملایان تهران در پرده‌ای از ابهام فروافتاده بود.   تهران از صدام حسین و نیروهای نظامی عراق حمایتی به عمل نیاورد،  بلکه آتش‌بیار معرکۀ یانکی‌ها و پذیرای جت‌های جنگدۀ ارتش عراق در ایران شد،   باشد تا هم آبروی مصلحت‌جوئی‌های مسکو با واشنگتن محفوظ بماند،  و هم آمریکائی‌ها را خطری از آسمان تهدید نکند!   این وضعیت همچنان ادامه یافته و روحانیت شیعه،   تحت عنوان «استقلال، و مبارزه با آمریکا» هم از ملت ایران به صور متفاوت «باج» می‌ستاند،  و هم در تمامی عملیات نظامی آمریکا در منطقه به شریک پنهان واشنگتن تبدیل شده.

 

امروز نتیجۀ ملموس این سیاست «شترگاوپلنگ» را در تهران و دیگر شهرهای کشور شاهدیم.  آمریکا همانطور که رژیم‌های نوکرصفت دیگرش ـ   صدام حسین،  بشار اسد،  حماس،  و ... ـ  را یا در منطقه سرنگون کرده،  و یا به جنگ کشانده،  درگیری نظامی مورد نظرش را با ایرانیان نیز آغاز کرده.  البته در این معیاد مشتی اوباش که نه ایرانی‌اند و نه انسان،  تحت پوشش «تلاش واشنگتن برای دمکراسی در ایران»،   در گوشه و کنار جهان به شادی و هل‌هله اوفتاده‌اند.   ولی آیا واقعاً نتیجه و خروجی این عملیات روشن است که اینان دست به جشن و سرور زده‌اند؟   مسلماً پاسخ به این سئوال منفی است.   چرا که مسئله به هیچ عنوان به سقوط حکومت ملایان  ـ  اگر اصولاً چنین سقوطی در برنامه باشد،  و یا امکان‌پذیر بشود ـ   محدود  نیست.  جنگ فقط در محصولات سینمائی هولیوودی‌ها نتیجۀ درگیری دو نیروی متخاصم در دایره‌ای محدود است؛  ابعاد جنگ به مراتب از این‌حرف‌ها گسترده‌تر است.  و در حال حاضر تحرکات و نفوذ سیاست‌های بزرگ منطقه‌ای،  گسترش نفوذ و یا فروپاشی هر چه بیشتر آمریکا در منطقه،  تجزیۀ کشورها و نه صرفاً ایران در خاورمیانه،   و ... تماماً روی میز طراحان قرار گرفته.   به همین دلیل اصولاً معلوم نیست چه قدرت‌هائی،  در چارچوب چه سیاست‌هائی چه اهدافی را مورد حملات قرار داده‌اند.      

 

بیرون کشیدن عروسک کوکی مسخره‌ای به نام رضاپهلوی از صندوقچۀ سازمان سیا و علم کردن‌اش به عنوان «رهبر» کشور به همان اندازه خنده‌دار شده،  که آینده‌سازی امثال دونالد ترامپ،  هگ‌ست و ... برای منطقۀ خاورمیانه!  دولت ترامپ حتی در کشور آمریکا نیز آیندۀ سیاسی روشنی ندارد و هر روز بیش از پیش،   مشروعیت‌اش را در خاک آمریکا از دست می‌دهد.   حال این پرسش مطرح می‌شود که چه افرادی حاضر شده‌اند آیندۀ کشورشان را به سرنوشت یک باندراست‌گرای افراطی ـ  مشتی فاشیست و نژادپرست ـ  گره بزنند؟  خصوصاً  که گروه کذا در حال احتضار است!

 

اگر نگرشی تاریخی به کار آید،  به صراحت می‌بینیم همان‌ها که امروز فدائی رضاپهلوی و جفنگیات‌اش پیرامون «آیندۀ روشن» ملت ایران شده‌اند،   پیشتر دست‌وپای سردار سازندگی،  خاتمی و موسوی را می‌لیسیدند.   نتیجۀ جان‌فدائی‌های‌شان هم در برابرمان نشسته،‌  اوج‌گیری قدرت‌نمائی،  رادیکالیزاسیون هر چه بیشتر و انحصارطلبی روزافزون ملایان! 

 

به صراحت بگوئیم،  رضا پهلوی،  خود نیز در مقاطعی دست به طرفداری از هیاهو و جنجال‌های مسخرۀ امثال خاتمی و موسوی زده بود.  در نتیجه جای تعجب نیست که او نیز در زمین ملایان توپ بزند.   وی با این سیاست‌بازی مزورانه تمامی جنبش‌های اجتماعی،  فلسفی و سیاسی کشور را به نفع آمریکا،  ملایان و راست‌گرایان افراطی و فاشیست‌ها مصادره کرده،  و سرنیزۀ هم‌اینان‌ را به سینۀ‌ ملت ایران نشانه رفته.   رضا پهلوی نه صرفاً یک خائن و وطن‌فروش و مُبلغ حملۀ نظامی ارتش اجنبی به خاک کشورمان است،  که دست‌دردست سازمان‌های اطلاعاتی غرب  به سدی در برابر برقراری دمکراسی در ایران تبدیل شده.  با این رفتار خائنانه،  رضا پهلوی تمامی بنیۀ سیاسی مخالفان حکومت ملائی را به عناوین مختلف و با بهره‌گیری از منابعی که سازمان‌های اطلاعاتی غرب در اختیارش قرار داده‌اند در سبد حمایت از «بازگشت سلطنت پهلوی» فروانداخته.  سلطنتی پوشالی و ایران‌ستیز  که به ضرب کودتاهای پیاپی در ایران مستقر شد،   و هرگز از حمایت ملی برخوردار نبود.   شخص رضا پهلوی،  که اینچنین از تهاجم نظامی بیگانه به خاک ایران حمایت می‌کند،  تجلی ماهیت واقعی این به اصطلاح سلطنت است!   ایرانیان نیازمند یکصدسال گذشت زمان بودند تا دریابند روحانی شیعه و دستگاه پهلوی‌ها دشمنان واقعی کشور ایران‌اند.

 

ولی همانطور که بالاتر نیز عنوان کردیم،  خروجی درگیری‌های نظامی به هیچ عنوان قابل پیش‌بینی نیست.  از سوی دیگر،  عکس‌العمل و بازتاب‌ سیاست‌ کشورهای بزرگ منطقه ـ  روسیه،  چین،  هند و ... ـ  در این شرایط به هیچ عنوان روشن نیست.  این ادعا که «مردم می‌آیند!  رضا پهلوی حکومت می‌کند!  چنین و چنان خواهد شد!»   جز حرف مفت و وراجی کودکستانی جهت مغزشوئی افراد هالو و ساده‌لوحانی نیست که موی سرشان را در برابر رادیوهای رنگارنگ سازمان سیا سپید کرده‌اند.   اینان وابستگان به همان‌ رگه و قشر بی‌مغز و بی‌بتُه‌ای هستند که پیشتر برای خمینی و غائلۀ انقلاب اسلامی جان‌فشانی‌ها می‌کردند.   

 

آیندۀ نزدیک به صراحت نشان خواهد داد که آیا ایرانیان،  یک‌بار و برای همیشه،  به صورتی روشن و واضح موضع‌شان را در برابر دخالت‌ مزدوران اجنبی،  سلطنت‌سازی،  جمهوری‌بازی،  سازمان‌پردازی و ... روشن خواهند کرد یا نه؟!   مشخص خواهد شد که آیا ایرانی حامی دمکراسی،  رفاه ملی،  امنیت و رشد اجتماعی است،  یا می‌خواهد در سایۀ مشتی اوباش ـ  آمریکائی و ایرانی‌نما ـ   بنشیند و به افق‌هائی بنگرد که جز سراب‌ نیست.                

 

 

 

 


۱۱/۲۱/۱۴۰۴

آش استراتژیک!

 

 

تحلیل و بررسی هیاهو و غائله‌ای که طی چند هفتۀ‌ گذشته به دست سیاست‌های استعماری در ایران به راه اوفتاد،  نیازمند گشودن فصلی نوین در زمینۀ بررسی‌های ژئوپولیتیک،   اگر نگوئیم تاریخی است.  بخصوص مواضع سئوال‌برانگیز مسکو در این میانه قابل بحث است.  چرا که روسیه در درجۀ نخست همسایۀ مستقیم ایران است،   و در ثانی موضع جغرافیائی کشورمان جهت گسترش آنچه «اوراسیا» می‌نامند،   و ظاهراً از نظر مسکو اهمیتی کلیدی دارد،  غیرقابل چشم‌پوشی است.   البته در میانۀ این غائله،  دست‌های متعددی در مخالفت با کاخ سفید وارد میدان عمل شد؛   چین،  انگلستان و خصوصاً حزب دمکرات آمریکا را در این لایه می‌یابیم.   در حالیکه روسیه،  اتحادیۀ اروپا و بخشی از  کشورهای آسیای دور در لایۀ متمایل به ترامپ عمل کرده‌اند.   در مطلب امروز تلاش خواهیم داشت تا در حد امکان از این لایه‌ها کشف رمز کنیم.  پس ابتدا بپردازیم به مهم‌ترین و لاپوشانی‌شده‌ترین آن‌ها یعنی مسکو.

 

جهت بررسی دقیق سیاست دولت فعلی مسکو در ایران،   نیم‌نگاهی به تاریخچۀ‌ دخالت‌های غرب ـ  نخست انگلستان و بعدها آمریکا ـ  در کشورمان ضروری می‌شود.  در بررسی رخدادهای معاصر،  یک ساده‌اندیشی مزمن بر ذهنیت بسیاری از ایرانیان سایه انداخته،  به شیوه‌ای که کودتاهای سوم اسفند و 25 شهریور و فرار رضاشاه از ایران،  و کودتای 28 مرداد و نهایت امر کودتای 22 بهمن 1357 را یا نتیجۀ‌ «خواست مردم» جا می‌زنند،  یا آن‌ها را تماماً بازتابی از «توطئه‌های» غرب به شمار می‌آورند.   

 

 جالب اینکه این ‌ساده‌اندیشی،  ‌ همیشه نقش و موضع دولت  روسیه را به حاشیه رانده.   این تصور که در مرزهای آنچه با عروتیز و طمطراق فراوان «اتحادجماهیری شوروی» می‌خواندند،   بدون رضایت مسکو،‌  مشتی لات‌ولوت بتوانند میرپنج و آریامهر و امام‌خمینی علم کنند،  از آن حرف‌هاست که فقط هالوها باور خواهند داشت.   خصوصاً که بی‌تردید این به اصطلاح «رهبران خلق‌الساعه»،  بدون استثناء از مهم‌ترین مخالفان و خونین‌ترین دشمنان مسکویت‌ها و کمونیست‌ها نیز به شمار می‌رفته‌اند.  

 

ولی طی سالیان دراز،   این سیاست‌گزاری برای مسکویت‌ها از نان شب هم واجب‌تر بود.   به این ترتیب که هم تحولات ایران را از نزدیک رصد می‌کرد،   هم تا آنجا که امکان داشت در آن نفوذ می‌نمود،  و هم  ـ  این یک اساسی‌تر از دیگر شق‌هاست ـ  سنگر حقی تحت عنوان دفاع مسکو از حقوق دمکراتیک ملت ایران بر پا کرده،   «سرمایه‌گزاری‌» مناسبی نیز برای آینده‌اش در ایران به راه می‌انداخت.   البته همانطور که شاهد بودیم،  قتل‌عام و اعدام طرفداران بلشویک‌ها طی این برنامه‌ریزی حسنه موبه‌مو به مورد اجرا گذارده می‌شد؛   مسکو خم به ابرو نمی‌آورد.  چرا که قتل‌عام اینان «حقانیت‌شان» را به اثبات می‌رساند،  و این جماعت «شهدای انقلاب خلق و پیروان فلسفۀ زایش زودرس تاریخ» بودند،  نه برگ چغندر!  

 

‌این سیاست مزورانه سال‌های دراز،  طی موجودیت اتحادشوروی موبه‌مو به در ایران به مورد اجرا گذارده شد.   و پس از فروپاشی مضحکۀ «زایش زودرس»،  استنباط خوش‌بینان بر این متکی بود که مسکو راه دیرینه را رها کرده،  سیاست متین‌تری در مورد ایران دنبال خواهد کرد.  متأسفانه به هیچ عنوان چنین نشد.   به عبارت ساده‌تر،  اینجا نیز همان پدیدۀ طبیعی رودخانه را شاهدیم،  رودی که پیوسته به بستر گذشته‌اش باز خواهد گشت.  امروز نیز روسیه تلاش دارد ‌همچون رود بلشویسم،   هم به صورت زیرجلکی از سیاست راست‌گرایان افراطی غرب در ایران حمایت کند،   هم تحت عنوان دفاع از انقلاب و روحانیت مردمی و غیره «سنگر حق» گذشته را بر پا نگاهداشته،  کام‌اش را با آیندۀ ظاهراً «روشن» همچنان شیرین نگه دارد.

 

 از اینرو،  طی فروپاشی نیروهای حماس،  حزب‌الله لبنان،  و نهایت امر دولت اسدها در سوریه از مسکو جز سکوت هیچ صدائی نمی‌شنیدیم.   همان سکوتی که طی دوران بروبیای «غائلۀ امام خمینی» بر تمامی رادیوهای فارسی‌زبان شوروی سابق حاکم بود.  می‌باید اذعان داشت که در این زمینۀ خاص،   قدما کاملاً حق داشتند؛ «سکوت علامت رضاست!»  سیاست‌گزاری مسکو اگر در غزه و لبنان به دلیل تمایلات تروریستی این تشکل‌ها می‌توانست تا حدودی «توجیه‌پذیر» بنماید،   تأئید یک داعشی تمام‌عیار در مقام رئیس دولت سوریه،   و سفرهای متعدد وی به کرملین و دیدارهای گرم‌ونرم ایشان با ولایمیر پوتین،  مسئله‌ای است که مشکل بتوان زیرسبیلی در کرد.                

 

در مورد آشوب‌های اخیر در ایران نیز دقیقاً شاهد همان «سکوت» کذا هستیم.  به عبارت‌ساده‌تر،  همچون دوران میرپنج و مصدق و خمینی،  ساندیس‌خورهای سازمان‌های جاسوسی،   روسیه را هوادار دولت تهران جا می‌زنند!   در شرایطی که برخلاف تبلیغات‌ اینان  امروز پوتین و ترامپ پیرامون سقوط دولت ملایان در تهران،  و به احتمالی حتی پیرامون بازگشت رضاپهلوی و برقراری استبداد فاشیستی پهلوی‌ها در کشورمان به توافق رسیده‌اند.  تعطیلی سایت‌های وابسته به کرملین ـ   راه توده،  پیک‌نت،  و ... ـ  روی شبکۀ اینترنت همزمان با آشوب‌های اخیر،   نشانی است از وابستگی دولت روسیه به سیاست واشنگتن در مورد ایران!  روسیه به پیروی از الگوهای سابق اتحاد شوروی،  می‌خواهد هم از توبره بخورد و هم از آخور!   با غرب بر سر مسائل اساسی جهانی‌اش به توافق برسد؛  به  حاکمیت دولت وابسته به غرب در تهران تن دهد،   و خیمه‌ای نیز تحت عنوان حمایت از «انقلاب و اهداف دمکراتیک» در ایران بر پا نماید.  باید به این اشتهای صاف واقعاً «ای‌ول» آورد!   

 

از سوی دیگر،  رابطۀ ویژۀ مسکو با آنچه ملایان «صهیونیسم» می‌خوانند نیز قابل بررسی است.   مسکو به دلائلی که شاید حضور صدها هزار یهودی روسیه در اسرائیل یکی از مهم‌ترین‌شان باشد،‌  از دیر باز با بساط اسرائیل‌ستیزی رسانه‌ای ملایان سازگاری نداشته،   و اینک که ترامپ با خوشرقصی برای محافل اسرائیل‌پرست آمریکائی می‌خواهد جای پای واشنگتن را هر چه بیشتر در خاورمیانه مستحکم کند،   مسکو دلیلی نمی‌بیند که با حمایت از ملایان در ایران،  شانس حضور و نفوذ در اسرائیل را کاهش دهد.  در نتیجه،  بر خلاف عرعر ساندیس‌خورهای فارسی‌زبان سازمان سیا،   میخ طویلۀ پوتین سخت در اصطبل ترامپ بر زمین کوفته شده.    

 

در مرحلۀ نخست بگوئیم،  حمایت علنی روسیه از مذاکرات مقامات جمکرانی با آمریکا‌ئی‌ها،  به هیچ عنوان نشانۀ پایان یافتن بحران سیاسی در ایران نیست.  مسائل از روز هم روشن‌تر است.  گسترش فقر،  بی‌عدالتی،  فساد اداری،  نابرابری‌های نجومی،  و سرکوب سازمان یافته،  ملت ایران را حساس‌تر از آن کرده که بتوان با چند جلسه مذاکرۀ اینجا و آنجا کار را تمام کرد؛  این معضل را روسیه بهتر از دیگران می‌داند.  و باز هم بخوبی می‌داند که نشست‌وبرخاست حکومت ملایان با آمریکائی‌ها می‌تواند به معضلات و بحران‌های دیگری در درون حکومت دامن بزند،  و مشروعیت ظاهری ملاسالاری را نیز به شدت نزد حامیان رژیم کاهش دهد.  ولی علاوه بر این،‌   گسترش روابط بریتانیا و کانادا با چین و پیوند نظامی آمریکا با پیمان آتلانتیک شمالی نیز از مسائلی است که مانع خواهد شد مسکو بتواند شترش را آنجا بخواباند که می‌خواهد!

 

به طور مثال،   در مورد جنگ اوکراین مسائل و مشکلات پیچیده‌ای در برابر کرملین  قد علم کرده.  از آنجمله اینکه دستیابی به پیروزی در جنگ با اوکراین،  صرفاً بر پایۀ حمایت ترامپ از مواضع کرملین امکانپذیر نیست!   چرا که وابستگی‌های ایالات‌متحد به ساختار نظامی سازمان آتلانتیک شمالی به ترامپ اجازه نخواهد داد از منظر نظامی نقشی کاملاً ضداوکراینی برعهده گیرد.  و همانطور که تا حال دیده‌ایم،   موضع ترامپ در این جنگ با آهنگ «گامی به پیش و گامی به پس‌» عملاً معنائی جز موعظه و خطابه پیدا نکرده. 

 

در ثانی به دلیل اتخاذ مواضع متناقض از سوی کرملین،  دولت‌های کره شمالی و چین نیز دیگر آنقدرها که پوتین انتظار دارد از عملیات نظامی ارتش روسیه حمایت نمی‌کنند.  و طی چند روز گذشته کره‌شمالی تقاضای کمک نظامی روسیه را رد کرده.   تمردی که بسیار حائز اهمیت است،  چرا که بدون کمک کره شمالی،  آزادسازی منطقۀ ستراتژیک کورسک از اشغال نیروهای وابسته به ناتو امکانپذیر نمی‌بود!   در راستای همین تحولات است که سفر نخست‌وزیر کانادا به پکن برای برقراری ارتباطات تجاری فوق‌گسترده میان چین و کشور تحت‌الحمایۀ انگلستان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار شده.   به ویژه که به فاصلۀ چند روز،  نخست‌وزیر انگلستان نیز برای تحکیم روابط با پکن،  راهی چین می‌شود.   خلاصه بگوئیم،   تحکیم و گسترش روابط لندن با پکن،   به هیچ عنوان راهگشای سیاست روسیه در ایران نخواهد بود!         

 

از سوی دیگر،  رژیم ملایان خود عارضه‌ای است تماماً آمریکائی،  و امروز به دلیل سیاست از هم‌ گسیختۀ کرملین،  همچون فرق علی‌ابن ابی‌طالب دو شقه شده!   یک جناح‌اش حامی حزب جمهوری‌خواه و بازگشت فاشیست‌های پهلوی به قدرت و حفظ «بیضۀ اسلام» در کنف حمایت دربار است،  و جناح دیگرش دنباله‌رو ‌حزب دمکرات،  چین و انگلستان،  یعنی حمایت از حکومت ملائی و تلاش جهت ارائۀ تصویر «قابل معاشرت» از اینان.  در نتیجه،  یک‌بار عراقچی به مسقط می‌رود،   یک‌بار هم علی لاریجانی را می‌فرستند!  

 

در دعوائی که بر سر ایران به راه افتاده،  پرونده‌های ابشتین در دست قوۀ قضائیه آمریکا نیز همان نقشی را ایفا می‌کند که «اسناد جاسوسخانۀ» آمریکا در دست اوباش سازمان سیا ـ ببخشید،  دانشجویان پیرو خط امام!   به اینصورت که در چارچوب سیاست‌های معین،   اسم هر «بابائی» را که می‌خواهند از این پرونده‌ها بیرون می‌کشند؛   دیگران هم اصلاً در این پرونده‌ها وجود ندارند!   و همانطور که در اسناد جاسوسخانه هیچ اسمی از خمینی و بهشتی و رفسنجانی و ... نبود،  در اسناد ابشتین هم مقامات حزب جمهوری‌خواه آمریکا و متحدان بین‌المللی‌شان،  عین امام دوازدهم شیعیان غایب‌اند!   در عوض هر که را «چپ‌گرا» تشخیص بدهند،  تردید نکنید،  دیر یا زود،   از سوسیال‌دمکرات انگلیسی و فرانسوی و .... گرفته،  تا نویسنده و مورخ و هنرپیشۀ آمریکائی نام و مشخصات‌ و آدرس،  یا لااقل شمارۀ تلفن همسایه‌‌اش در این «اسناد» پیدا خواهد شد!   خلاصه،  این اسناد آب‌قناتی شده که حزب جمهوری‌خواه تا ابد از آن سیراب نخواهد شد.

 

بله،  در کمال تأسف آنچه در ایران به راه اوفتاده بیشتر دعوای دو محفل سرمایه‌داری غرب ـ حزب جمهوری‌خواه و دمکرات‌هاست.  دیگران،   از جمله جناب سرهنگ پوتین و خامنه‌ای و ... و رضاپهلوی در این آش استراتژیک،  نقش سرنوشت‌ساز نخود،  لوبیا و سیرداغ و پیازداغ ایفا می‌کنند.   ظاهراً آشی را که روی بار گذارده‌اند قرار شده تا قطرۀ آخرش را به حلقوم ملت ایران بچپانند.                    

 

حال باید پرسید،  دعوای ایندو جناح بین‌المللی در ایران به کجا خواهد کشید؟!   در حال حاضر هر لنگ علی خامنه‌ای را یکی از اینان سخت چسبیده و به جانب خود می‌کشد.  یکی می‌خواهد سرش را زیر آب کند،  آن یکی می‌خواهد او را بالای طاقچه گذارده،   مقام رهبری‌اش را تضمین نماید؛   ما هم امیدواریم در این گیرودار لنگ مقام معظم جر نخورد!   ولی مطمئن باشیم،  لنگ مقام معظم،  جر خورده یا نخورده،   در این میانه خری برای ملت ایران از پل نخواهد گذشت.   خر را می‌باید خودمان پالان کنیم،  و خودمان چُش، ‌چُش‌گویان،  او  را از پلی بگذارنیم که خودمان خواهیم ساخت؛‌   و این حکایت دیگری است!   

 

 

  

 

    


۱۱/۱۷/۱۴۰۴

سزار و سنده‌سالاری!

 

 

ملاقات‌ مقامات جمکران با همتایان یانکی‌شان امروز در پایتخت عمان آغاز شد.  در ظاهر امر سخن از دستیابی به توافق بر سر نیروی هسته‌ای و موشک‌های بالیستیک جمکرانی‌ها با آمریکاست.   ولی خارج از ادعاهای طرف‌های یانکی و جمکرانی،   اینکه خروجی این ملاقات در واقع چه خواهد بود،   به سیاست‌های از پیش‌تعیین شدۀ‌ چین و روسیه پیرامون اوراسیا،  بریکس و خصوصاً پیمان شانگهای بستگی دارد.   با این وجود،   واشنگتن پس از جست‌وخیزهای فراوان،  نهایت امر توانست تابوئی را که روح‌الله خمینی برای سلب مسئولیت از ارباب یانکی،   بر پیشانی دولت ام‌الُقرائی‌اش چسبانده بود،  پاک کند.   

 

ظاهراً دیگر «مذاکره با آمریکا حرام نیست!»   ولی «نشست» در مسقط  بیش از آنچه بتواند مذاکره تلقی شود ـ   چرا که دولت ولی‌فقیه در شرایطی نیست که با آمریکا پای به میز مذاکره بگذارد ـ   نشان عقب‌نشینی واشنگتن از اهدافی است  که پیشتر دونالد ترامپ در منطقۀ خاورمیانه عَلم کرده بود.   در مطلب امروز نخست نیم‌نگاهی به اهداف آمریکا می‌اندازیم،  سپس به شکست پروژۀ «شاه‌سازی» واشنگتن در ایران می‌پردازیم.   پس برویم به سراغ اهداف یانکی‌ها در خاورمیانه.

 

جنگی که آمریکا با صحنه‌سازی در غزه و لبنان به راه انداخت،  و جاخالی‌ مسکو در سوریه در توافق با واشنگتن،  که به شکل‌گیری دولت داعشی‌ها در سوریه انجامید،  به صراحت نشاندهندۀ اهداف ژئوپولیتیک واقعی واشنگتن در منطقه است.   روشن‌تر بگوئیم،  موضع‌گیری واشنگتن نشان می‌دهد که برای آمریکا،   ملت‌های منطقه،  آنزمان که اشغال نظامی و سرکوب مستقیم غرب را قبول نمی‌کنند،   می‌باید در عمق خاک‌ریزهای قرون‌وسطی مدفون شوند.   سیاست فوق شاید نوعی انتقام‌جوئی از ملت‌های «نافرمان» باشد،   شاید هم بازنگری‌ای است اساسی در سیاست استعماری «تمدن‌سازی و مدرنیزاسیون» آمریکائی‌ها که ملت‌های منطقه متحمل آن شده‌اند.   

 

به طور مثال،  عقب‌نشینی آمریکا از افغانستان پس از 20 سال اشغال نظامی نشان داد،  زمانیکه واشنگتن نتواند به اهداف‌اش دست یابد،  ملت‌ها را مجازات می‌کند.   مجازات افغان‌ها نیز زیستن در یوغ دارودستۀ طالبان است که حقوق ماهانه و تسلیحات‌اش را از دست واشنگتن می‌گیرد،   و در قوانین جدید جزائی‌اش،‌‌ انسان‌ها را به «آزاد و برده» تقسیم کرده و فعالیت‌های هنری و غیرآخوندی را در رده منهیات گذاشته:

 

«طبقه‌بندی انسان‌ها به آزاد و برده،   ممنوعیت و مجرمیت آزادی بیان،  مجرمیت و محکومیت رقص،  شطرنج،  موسیقی،  و ... »

منبع: شبکۀ «ال‌.س.ای»،‌مورخ  6 فوریه سالجاری

 

به عبارت ساده‌تر،  حال که افغان‌ها از ارتش اشغالگر آمریکا حمایت نکرده‌اند،  می‌باید تحت قیمومت نیروئی ضدبشری زندگی کنند؛  پول و امکانات این نیروی ضدبشری را هم واشنگتن تأمین خواهد کرد!   همانطور که شاهدیم،‌  همین سیاست از سال گذشته در سوریه اعمال می‌شود و جنگ و درگیری‌ در لبنان و سرزمین‌هائی از فلسطین که هنوز اشغال نشده‌اند نیز نشان می‌دهد که واشنگتن برای کشاندن این مناطق به همان استدلال «طالبان‌سازی» واقعاً متعهد است.  جالب‌تر از همه مواضع ضدانسانی چین و روسیه در این مقوله است. 

 

روس‌ها که تروماتیسم فروپاشی اتحادشوروی حال‌شان را سخت گرفته،  تلاش دارند از طریق همکاری نزدیک با واشنگتن باز هم سکوی «ابرقدرت» جهانی را که از دست داده بودند،  تسخیر کنند.  به همین دلیل بده‌بستان میان مسکو و واشنگتن امروز دیگر از صورت دیپلماتیک‌اش خارج شده،  حالت نمایش روحوضی پیدا کرده.   اگر هنگام ملاقات رهبران ایندو کشور کاکاسیائی نیست که لودگی کند و جماعتی را که به دور حوض جمع شده‌اند بخنداند،  ترامپ را می‌بینیم که دست پوتین را محکم می‌گیرد،  و همچون دیدارشان در آلاسکا،   با هم در کنار بمب‌افکن‌های استراتژیک هسته‌ای ینگه‌دنیا «قدم» می‌زنند!   یا ویتکوف ـ  بسازبفروشی که برچسب فرستادۀ ویژۀ واشنگتن به پیشانی‌اش الصاق شده ـ  را می‌بینیم که هنگام دیدار با پوتین،  همچون سرداران رُم‌باستان در دیدار با سزار،   به علامت سرسپردگی و پیشمرگی،  محکم با مشت بر سینه می‌کوبد!‌ 

 

بله،  این ژست‌ها و اداهای باستانی و قرون‌وسطائی‌ که صدها سال پیش دیپلماسی جهانی را ترک کرده بود،  همزمان با بازگشت قانون «بردگی» در افغانستان،  لیبی و دیگر کشورهای آفریقائی، امروز با قدرت تمام،   پای به آمریکا و روسیه هم گذارده.  اگر استبداد فردی در روسیه حاکم بلاقیدوشرط شده،  واشنگتن هم در این میانه بیکار ننشسته. 

 

در اینکشور «شکار» قانونی انسان‌‌ها در خیابان‌های شهرهای بزرگ،  برپائی طاق‌نصرت در واشنگتن برای پیروزی‌ای که معلوم نیست کی و کجا حاصل شده،   بازگشت به دوران تهدید با «قایق‌های توپدار» در خلیج‌فارس، کارائیب و ... نیز سهم ملت آمریکا از این سیر قهقرائی است.   معلوم نیست ترامپیسم هولناکی که آمریکا و جهان را اینچنین به عمق نکبت قرون‌وسطی کشانده تا کجا می‌خواهد ادامه یابد.    

 

همکار دیگر آمریکا در این روند قهقرائی چین است.  حاکمان امروز پکن که بازماندگان مائوئیسم به شمار می‌روند ـ  استالین آنان را «دهقانان فاشیست‌» می‌نامید ـ  برای دستیابی به عظمت امپراتوری چین بالاجبار با آمریکا همکار شده‌اند.  چینی‌ها که در تولید تنبان و تُنکه و پیراهن استاد شده‌اند و طی چند سال آینده،   مسلماً در تولید  خودرو و هواپیما نیز به جایگاه رفیع استادی دست خواهند یافت،   قصد بازگشت به عظمت گذشته را دارند.   ولی از آنجا که جهت کسب نیروی اقتصادی لازم،  یعنی فروش خنزرپنزرهای‌شان،   به بازار آمریکا و بازارهای تحت حاکمیت واشنگتن‌ نیاز دارند می‌باید سبیل یانکی‌ها را حسابی چرب کنند!   البته بین خودمان بماند،   عظمت تاریخی گذشتۀ چین آنقدرها معنا و مفهوم ندارد،   سیاست‌بازی انگلستان،  طی دهه‌ها این مقوله را به ذهنیت جماعتی تزریق کرده که با تریاک انگلیسی در هپروت می‌لولیده‌اند.   خلاصه این هم دقیقاً حکایت «کورش آسوده بخواب،  ما بیداریم» آریامهر خودمان شده!

 

خلاصه خوش‌خدمتی‌های مسکو و پکن برای یانکی‌ها فقط امتیاز به همراه نیاورده،   نوعی وابستگی ساختاری نیز برای یانکی‌ها خلق کرده.  «آقائی» از دست شدۀ بلشویک‌ها که قرار است با آقائی روس‌تبارها جایگزین شود،   و عظمت امپراتوران چین با دمپائی‌ها و تنکه وتنبان‌های‌شان دست یانکی‌ها را هم در حنا انداخته.   نتیجتاً هر گاه ترامپ و ارتش آمریکا،   آنجا که رُخصت ببینند و گرد‌وخاکی به راه ‌اندازند،  روابط پیچیدۀ بین‌الملل آنان را وادار به رعایت اصول دیگری می‌نماید که بازتاب نیازهای غیرقابل تغییر «دیگران» است!  این چنین است که طبیعت‌ یانکی جماعت،‌  به قول شازده اسدالله میرزا،   «بهوت افسرده» شده؛   آبی از آن گرم نمی‌شود.  در نتیجه هر وقت ترامپ هارت و پورتی می‌کند ‌و چند گام به پیش می‌آید،   بالاجبار آناً صدها گام به عقب می‌پرد.            

 

سناریوی بالا دقیقاً همان بساطی است که آمریکا چند ماهی است در ایران به راه انداخته.   نخستین لایۀ این سناریو کودتای 12 روزه بود،  که طی آن قرار شده بود فرماندهان پاسدارها و نظامی‌ها سر ولی‌فقیه را زیر آب کرده،   به طور رسمی یا ضمنی از رضاپهلوی جهت تحویل حکومت دعوت به عمل آورند.   همانطور که دیدیم چرخ‌های «ماشین کودتا» ـ  فرماندهان،  اطلاعات سپاه،  عمله‌واکرۀ وارداتی از افغانستان و پاکستان و ترکیه و ... ـ  به گل نشست.  فرمانده‌ها و شبکۀ آمریکائی در اطلاعات سپاه سر به نیست شدند،  علی‌ خامنه‌ای هم مجبور شد دوباره نقش «رهبر انقلاب» را بر عهده گیرد. 

 

ولی ترامپ دست بردار نبود.  در سناریوی بعدی قرار شد شبکۀ پنهان آمریکا با تقاضای «تصویب قانون حجاب و عفاف» یک بار دیگر در کشور هیاهو و غُلغله به راه بیاندازد.  ولی دولت به دلیل منافع همان «دیگران» مجبور شد توی سر شبکۀ «حجاب و عفاف» بزند و بگوید،  «خفه!»   در نتیجه،  چند روز بعد بابائی را در مشهد کشتند،   یا خودش مرد و جسدش را کردند «پیراهن عثمان!»   داد و فریاد و «یا حسین» به راه افتاد.  همان شبکۀ وارداتی و سازمان یافته که قرار بود نخودچی‌کشمش کودتای 12 روزه باشد و هنوز فعال و سازمان‌یافته باقی مانده بود،   بدون حضور فرماندهان‌اش که همگی نفله شده بودند،   دست تنها شروع کرد به آشوب‌سازی!           

 

رضا پهلوی افسار گسیخته پای به میدان گذارد که چه نشسته‌اید،  «این‌ها حکومت بابامو می‌خوان.»  کار به فرح دیبا کشید،  و ایشان در اطلاعیه‌های متفاوت به زبان بی‌زبانی از اینکه ایرانیان به قدر و اهمیت پهلوی پی برده‌اند،  و خواستار حکومت ایشان و اعوان و انصارشان شده‌اند سپاسگزاری فراوان ‌کردند.   اوباش هم به دور سنده‌ای که ترامپ عروس کرده بود حلقه زدند؛   فدائیان خلق،  مجاهدین خلق،  جمهوری‌خواهان هوا و فضا و ملیون زمین و آسمان و زیرزمین،  و ... همه و همه جان‌فشان و پای در رکاب و سینه‌زنان شعار می‌دادند،  «سر که نه در راه عزیزان بود،  بار گرانیست کشیدن به دوش!»  بله،  کار بالا گرفته بود،  حتی اتحادیۀ اروپا هم که فقط از دور دستی بر سنده داشت،   سپاه پاسداران را «تروریست» نامید، و برای خدمت در دربار ترامپ ابراز آمادگی کرد.  ولی باز هم ترامپ برای همه‌‌شان گوزید!   خامنه‌ای که قرار بود به قتل برسد،  و سپاه پاسداران که تروریست شده بود،  تبدیل شدند به طرف مذاکره!   ویتکاف هم سروکله‌اش پیدا شد و با همان مشت‌هائی که بر سینه می‌کوبد راهی مسقط شد تا با جمکرانی‌ها «مذاکره» کند!‌

 

همین روزها است که ایرانیان نیز به روال افغانستان و سوریه و لیبی و ...  به دوران باستان خودشان بازگردند،  و در سایۀ‌ استعمارآمریکا،   در نظامی مدرنیزه از «کاست‌های ساسانی»،   زندگی سعادتمندانه‌ای داشته باشند!  کاست‌های درباری و روحانی و نظامی و دهگان و ... همه در خدمت «شاهنشاه» باشند،  و فرح دیبا از آن دنیا برای‌شان پیام بفرستد که،   «نور بر ظلمت پیروز است؛‌   من،  بانوی همسر تاجدارم از شما سپاسگزارم!»      

 

 

 

        

 

           

        

 

    


۱۰/۲۶/۱۴۰۴

«قاب خالی» و پُز عالی!

 

 

امروز به جرأت می‌توان اذعان داشت که خوش‌رقصی حکومت ملایان برای دستگاه ترامپ که با شعار «فروپاشاندن ملایان» روزها کشور را به آشوب کشاند،   و نتیجه‌اش بحران‌سازی‌های اخیر در ایران بود،   عملاً به شکست انجامیده.   البته شکست در قاموس امثال ترامپ و حکومت ملایان و هم‌پالکی‌های‌اش در خارج از کشور حکایت شکست و پیروزی کلاشان و قماربازان است.   ولی آنچه در ایران پیش آمد صرفاً شکست اینان نبود.   شکست افرادی بود که چشم‌بسته پای به این مهلکۀ هولناک گذاردند؛   جان یا سلامت‌شان را از دست دادند؛  جامعه را به پرتگاه سقوط هدایت کردند،   و آنچه هم می‌جستند نیافتند.  ناامیدی فراگیر قربانیان این بحران‌سازی استعماری،   و دل‌زدگی‌شان از هر گونه فعالیت اجتماعی،  سیاسی و فرهنگی پیامد چنین شکست‌هاست.   با این وجود،  از آنجا که هنوز ایرانیان وجود دارند و کشوری به نام ایران بر نقشۀ جهانی به چشم می‌خورد،   چه بهتر که علیرغم تمامی معضلات،  نگاهی به این «غائله» بیاندازیم و با یک جمع‌بندی از بازیگران‌اش پای به میدان مبارزاتی بگذاریم که در آینده بتواند کشور را از بن‌بست فعلی بیرون کشد.  اینهمه به این امید که ایرانیان در آینده گام‌های مثبت‌تری در مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی کشور بردارند.             

 

نخستین مطلبی که امروز از پرده برون اوفتاده و روشن و واضح در برابرمان نشسته،  وابستگی تام و تمام خانوادۀ پهلوی به راست‌گراترین و ارتجاعی‌ترین قشر در حزب جمهوری‌خواه ایالات‌متحد است.  در عمل،  این وابستگی که از دوران کودتای 28 مرداد پای گرفت،  در دوران آیزنهاور ستون‌های‌اش «مستحکم» شد،  و نهایت امر برای این خانواده تنها راه ارتباط با ژئوپولیتیک جهان بود.  از اینرو پهلوی‌ها به هیچ عنوان ژئوپولیتیک دیگری نپذیرفتند و هنوز هم نمی‌پذیرند.   به این دلیل خانوادۀ پهلوی تا به امروز،  در هر میعاد،  در مسیر تحریف اهداف تحرکات سیاسی ایران،  و تخریب خیزش‌ها و جنبش‌های ملی گام برداشته.  و مسلم بدانیم در آینده نیز تا آنجا که به اینان مربوط می‌شود،   «در» بر همین پاشنه خواهد چرخید.  

 

تکیۀ پهلوی‌ها به جناح ارتجاعی جمهوری‌خواهان پیامد‌های شومی به همراه آورده که مهم‌ترین‌شان برخورد استعماری هیئت حاکمۀ ایالات‌متحد با مسائل ایران است.  برخوردی که از الگوبرداری از کودتاهای 28 مرداد و 22 بهمن فراتر نمی‌رود.   به عبارت ساده‌تر،  همچون پروژۀ کودتاهای کذا،  دستور کار اینان رهبرسازی از «هیچ و پوچ» است.  روشن‌تر بگوئیم،   اینان در چارچوب این پروژۀ استعماری،  رهبری تحولات ایران را به یک «قاب خالی» ارجاع می‌دهند.   قابی که هر «بابائی» می‌تواند به میل و سلیقۀ‌ شخصی و مطالبات محفلی‌اش عکسی در آن بچسباند،  و با الهام از آن پای به میدان هیاهو و جنجال بگذارد.   برای روشن شدن این مطلب شاید لازم باشد نیم‌نگاهی به دو کودتای 28 مرداد و 22 بهمن بیاندازیم.

 

استنباط عمومی،   از کودتای 28 مرداد 1332،  حداقل آنطور که دولت سپهبد زاهدی اعلام می‌داشت این بود که «مردم شاه را می‌خواهند!»   بله،  بر اساس نص صریح تاریخ‌نگاری دولت کودتا،  «مردم» از دست مصدق و خصوصاً توده‌ای‌ها خسته شده بودند و می‌خواستند «شاه برگردد!»   ولی از یک‌سو‌،   شاه خودش رفت،   کسی شاه را اخراج نکرده بود!‌  و از سوی دیگر،  احدی رابطۀ دولت مصدق با سیاست‌های انگلستان و آمریکا را در ایندوره تحلیل نمی‌کند.   اکثریت تحلیل‌گران نیز همچون سپهبد زاهدی،  پای را از عرصۀ ابهام «مردم،  شاه،  مصدق» فراتر نمی‌گذارند.  در تحلیل‌های کودکستانی اینان «مردم» چیزی را می‌خواهند،  و کار باید تمام شود!   البته اگر تمام نشد،  «مردم شکست خورده‌اند!»   فقط مسئله اینجاست که «مردم» در قرائت زاهدی،   با «مردم» در قرائت مصدقی‌ها ترادف ندارند.  جای تعجب نیست که برخورد تحلیل‌گران کذا با کودتای 22 بهمن 57 نیز دقیقاً بر همین پایه باشد؛   اینبار نیز «مردم» روح‌الله خمینی را می‌خواستند؛  پیروز هم شدند،  ولی بعدها فهمیدند که «او را نمی‌خواستند،  فریب‌شان داده‌اند!»‌          

 

ولی مسائل یک کشور به این سادگی‌ها نمی‌تواند مورد بحث و گفتگو قرار گیرد.   اگر خانوادۀ پهلوی به شاخۀ مشخصی از هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد «سنجاق» شده،  به این معنا نیست که ملت ایران هم باید به همین شاخه سنجاق شود.   مصدق،  خمینی و آریامهر به یک سیاست واحد  وابسته بودند؛   با یکدیگر مخالفتی نداشتند؛   بازیگران سناریوی دیگران بودند.   دعوای‌شان از نوع «خانگی» بود!‌  همانطور که امروز نیز در کمال تأسف اکثر قریب‌به‌اتفاق گروه‌های سیاسی فعال در داخل و خارج از کشور مخالفان یکدیگر نیستند؛   اگر با هم مخالفت می‌کنند و گاه و بی‌گاه به سروکول یکدیگر می‌زنند،   به دلیل وابستگی‌شان به محافل خارجی است.  

 

ولی دیر یا زود،  ایرانیان متوجه خواهند شد که کشورشان به صحنۀ بازی‌های سیاسی توسط افرادی تبدیل شده که بازیگران سناریوی محافل غرب‌اند.   محافلی که دولت،  مخالفان،  مبارزان و ... را یک‌به‌یک به میدان می‌آورند و در چارچوب نیازهای‌شان مورد آزمایش قرار می‌دهند.  به طور مثال،  امروز چه کسی می‌تواند با اطمینان تأئید کند که ترامپ واقعاً خواستار فروپاشی دولت ملایان در ایران بوده؟!   با توجه به وابستگی حکومت ملایان به غرب،  شاید قصد ترامپ از بحران و تزلزلی که در منطقه به وجود آورده،  امتیازگیری از طرف‌های دیگر بوده باشد!  

 

حال که به اینجا رسیدیم،  کمی هم از پروژۀ اخیر حزب جمهوری‌خواه آمریکا در ایران سخن به میان بیاوریم.  همانطور که گفتیم به هیچ عنوان نمی‌توان اهداف واقعی دستگاه ترامپ از بحران‌سازی اخیر را مشخص کرد؛   فروپاشی دولت ملایان،   چک‌وچانه با روسیه و چین،   بازی‌های انتخاباتی در آمریکا،  بازی با قیمت نفت،  تهدید دولت‌های منطقه و کلیدی کردن نقش دولت اسرائیل و دولت دست‌نشاندۀ سوریه در خاورمیانه و ...  همه و همه در این میانه می‌تواند مطرح شود.   ولی چند دمب خروس نیز در این بساط از عبا بیرون اوفتاد.  پیش از ادامۀ مطلب لازم است از ژئوپولیتیک منطقه بگوئیم.

 

پس از فروپاشی اتحاد شوروی،  آرایش ژئوپولیتیک به طور کلی تغییر کرده،  و علیرغم وابستگی تام‌وتمام هیئت‌حاکمۀ ملایان به آمریکا،  واشنگتن مشکل بتواند در بحران‌های سیاسی آرایش دل‌خواه را به مهره‌های‌اش در ایران بدهد.  در داخل مرزها،  همانطور که شاهد بودیم دولت پزشکیان تمامی سعی خود را مبذول داشت تا شرایط مناسب فروپاشی را برای آمریکا فراهم آورد.   مزدوران سابق ارتش افغانستان را که تعلیم‌دیده‌های نیروی ویژۀ ایالات‌متحد‌اند در گروه‌های کثیر به کشور وارد کرد؛  دست عوامل شناخته‌شدۀ وابسته را جهت آشوب‌سازی باز گذاشت؛   ابعاد درگیری‌های خیابانی را  گسترش داد؛   اینترنت و شبکۀ تلفنی همراه را به ابزار کودتا تبدیل کرد.   و اما در خارج مرزها نیز عَرعَر سلطنت‌چی و مجاهدین و فدائیان و .... گوش فلک را کر می‌کرد.   صدها حساب در شبکۀ ایکس با کمک هوش مصنوعی به راه اوفتاد؛   ترامپ هر دقیقه نُشادر بیشتری به ماتحت «مبارزان مورد نظرش» می‌چپاند و به هیاهوی بیشتر دعوت‌شان می‌کرد.  رضاپهلوی هم بیکار ننشسته بود و مرتباً برای ملت ایران اشک تمساح روان می‌نمود.  ولی کار بجائی نرسید چرا که ژئوپولیتیک منطقه به طور کلی تغییر کرده و صرفاً با تکیه بر هیاهو و غائله نمی‌توان کاری از پیش برد.  در کودتاهای دیروزی،   مسئله صرفاً امتداد به همکاری‌های منطقه‌ای ـ  پیمان سنتو ـ در میان بود؛   امروز کار به بانک بریکس،  پیمان شانگهای و اوراسیا کشیده!‌   مسائل به هیچ عنوان با گذشته هم‌خوانی ندارد.   در نتیجه،  حتی اگر بپذیریم که ترامپ خواستار تغییر رژیم بوده،   عقب نشست؛   طرفدارانش را در ایران رها کرد و حکومت ملایان را بیش‌ازپیش در برابر دولت‌های منطقه به زانو درآورد و ملت ایران را هر چه بیشتر آسیب‌پذیر نمود.              

 

از سوی دیگر،  مسئلۀ تغییرات اساسی در نگرش ایرانیان و به طور کلی تغییر در سطح جامعۀ ایران نیز مطرح است.  ایرانیانی که امروز،  چه آگاهانه و چه صرفاً از روی بعض و نفرت و کینه،  پای به میدان مبارزه می‌گذارند،   با ایرانیان در سال‌های 1332 و 1357 تفاوت‌های چشم‌گیری دارند.  کشور ایران علیرغم تمامی سانسورها،  سرکوب‌ها و ضدمردمی‌های رژیم ملائی تغییراتی اساسی به خود دیده،   و این تغییر را می‌باید آن‌ها که برای کشور ایران در ذهنیت‌شان «نسخه» می‌نویسند در نظر گیرند.

 

 در کودتاهای پیشین نه مسئلۀ آزادی‌های اجتماعی در میان بود و نه آزادی زنان مطرح می‌شد.   مشروعیت مذهبی نیز از نظر اجتماعی به زیر سئوال نرفته بود.  خلاصه بگوئیم،‌  آن‌ها که امروز‌ با علم کردن عکس‌ پهلوی‌ها عربدۀ دمکراسی سر داده‌اند،   مشکل بتوانند با دروغ‌پردازی و تاریخ‌سازی،   صرفاً با پرچم چرخانی در کوچه و خیابان به پهلوی‌هائی مشروعیت بدهند که،  هم زن را در ایران سرکوب کردند و هم زمینه‌ساز به ارزش گذاشتن  قشر زالوصفت ملای شیعه شدند.  

 

در واقع کاسۀ‌ گدائی‌ای که دولت ولی‌فقیه برای «شاه‌پروری» در دست گرفته بود،  و نانی که روحانیت شیعه به پهلوی‌ها قرض می‌دهد،‌  ریشه در روابط انسان‌ستیزی دارد که از دیرباز میان ایندو جریان سیاسی سرسپرده وجود داشته.  خلاصه بگوئیم،  جامعۀ ایران نگرشی به مراتب گسترده‌تر از امثال رضاپهلوی به تحول سیاسی پیدا کرده،   پهلوی‌ها و ایادی‌شان نمی‌توانند این نگرش سیاسی را اقناع کنند.              

 

مطلب دیگری که در میانۀ بحران به چوبی لای چرخ تحولات تبدیل شد،   علنی بودن ارتباط آشوب‌ها با سیاست‌های آمریکا در ایران بود.   ایرانیان اگر از دوران «شاه‌بابا» به بعد ـ   زنده‌یاد صادق هدایت از فتحعلی‌شاه قاجار به عنوان «شاه‌بابا» یاد کرده ـ  مصائب فراوانی دیده‌اند، همچنان بر این رویای شیرین تکیه دارند که ملتی هستند مستقل و حاکم بر سرزمین‌شان.   از اینرو «ایرانی» دوست ندارد رئیس‌جمهور یک کشور دیگر برای‌اش دولت و جریان سیاسی تنظیم و تعیین کند.  آن‌ها که با بحران‌سازی برای تحولات ایران سفره پهن می‌کنند لازم است این نکته را بدانند. 

 

در دورانی که به 22 بهمن 57 منتهی شد،  استنباط غلط این بود که «آمریکا از شاه حمایت می‌کند» و همین استنباط غلط به آمریکا امکان داد عوام را بر علیه پهلوی به اجماع برساند؛   امروز شرایط دیگری است!   ترامپ حامی کسانی از آب درآمده که خواهان سرنگونی دولت‌ در ایران‌ هستند!  این طرز برخورد اگر برای بسیاری قابل قبول باشد،  و به طرق مختلف آن را در ذهن‌ و یا در کلام‌شان توجیه کنند،   برای همۀ ایرانیان قابل هضم نیست؛  ایرانی در نهاد و بنیان وطن‌پرست است!       

 

در پایان،‌  اگر به فرض گروهی حکومت ملایان را بن‌بستی تاریخی در مسیر حرکت ملت ارزیابی می‌کنند،  چه بهتر که در همین مرحله،  به راه‌کارهای ممکن جهت خروج از این بن‌بست نیم‌نگاهی بیاندازیم.   در نخستین گام،   تغییر در نگرش ژئوپولیتیک این حضرات الزامی است!   آن‌‌ها که به ادعای خودشان سازمان یافته‌اند و قابلیت عملیاتی در ایران دارند،   می‌باید الزاماً از قربان‌صدقه رفتن واشنگتن و لندن دست بردارند و  وابستگی‌شان به مراکز قدرت جهانی را «تابلو» نکنند.   چرا که افتخار به سرسپردگی و وابستگی در عمل میخی خواهد شد بر تابوت تشکیلات‌شان.   

 

از سوی دیگر،  لازم است حضرات مدعی سازمان‌یافتگی از منطق کودتائی دوران جنگ سرد پای بیرون بگذارند.    تغییرات یک‌شبه و یک‌روزه را به دست فراموشی بسپارند و این اصل اساسی را درک کنند که کشور ایران را در گستره‌ای اینچنین وسیع،   و در ارتباطی عظیم با تحولات بزرگ جهانی نمی‌توان همچون دوران رضامیرپنج  و خمینی،  یک‌شبه از این سوی به آن‌سوی کشاند.

 

در نتیجه می‌باید مسئولیت پذیرفت،  و با برپائی اتاق‌های فکر در زمینه‌های متفاوت ـ  اقتصادی،  سیاسی،  اجتماعی و ... ـ   و تألیف مطالب اساسی پیرامون مسائل کشور،  دست از «خاله‌خانباجی‌بازی»،  شایعه‌پراکنی،  «لایک‌زنی» در شبکۀ ایکس و... برداشته،  و پذیرفت  که کشوری در وسعت ایران،  و در ارتباط با سیاست‌های جهانی نمی‌تواند با تکیه بر مشتی مجاهد،  پیشمرگه،  جان‌نثار، آپاراتچیک و بادمجان‌دورقاب‌چین اداره شود!   و اینکه دمکراسی در مقام تنها عامل انسجام ملی،  امروز یک اجبار اساسی و غیرقابل اجتناب است،  نه زیوری کلامی و تبلیغاتی در افاضات محفلی.