انتخابات
میاندورهای ایالاتمتحد با شکست مفتضحانۀ جمهوریخواهان و پیروزی چشمگیر، اگر نگوئیم «تاریخی» حزب دمکرات پایان
گرفت. در این میانه پیرامون چرائیها، زمینههای موفقیت و شکست احزاب و ... امکان بحث
و بررسی فراوان است، ولی آنچه از اهمیت
بیشتری برخوردار میشود، آیندۀ تحولات در
اینکشور خواهد بود. این تغییرات نه فقط
چهرۀ آمریکای ترامپ و ترامپیستها که نهایت امر بسیاری دادهها مربوط به مناطق
گستردهای از جهان را شامل خواهد شد. در
این راستا نخست نیمنگاهی به چرائیهای داخلی و خارجی این «پیروزی تاریخی» میاندازیم، سپس بررسی شتابزدهای از تبعات آن در دیگر
مناطق جهان، خصوصاً خاورمیانه خواهیم
داشت. پس برویم به سراغ شکستخوردگان و
«پیروزمندان» در سرزمین آمریکا!
دولت دوم
ترامپ با برنامۀ مشخصی پای به دایرۀ قدرت گذارده بود. در زمینۀ سیاست داخلی برنامۀ وی صورتبرداری کاملی
بود از موضعگیری جناحهای راستافراطی یا همان نژادپرستان و سوپرماسیستها. در راستای این سیاست، دولت در داخل میبایست دست به «غربال» تودههای
مهاجر زده، دانهدرشتهائی که میتوانستند
در دستگاه ترامپ و برنامههای وی ـ کلاشیهای
مالی، سرمایهگزاریهای زیرمیزی و حتی
غیرقانونی، لفتولیس از بودجههای دولتی و
... ـ نقشی سرنوشتساز ایفا کنند، همچون امثال ایلان ماسک را مورد حمایت قرار دهد، و «دیگران»،
خصوصاً قشرهای ستمدیدهای که برای خوردن قرصی نان راهی ینگهدنیا شده
بودند را به سوی کارهای کمدرآمد و جانفرسا،
عدم برخورداری از حمایتهای اجتماعی و پزشکی و حقوقبیکاری و غیره بکشاند. خلاصه بگوئیم،
برنامۀ این محافل احیای نوعی سیاست «بردهداری»، ویراست قرن بیستویکم در ایالاتمتحد
بود. در این چارچوب گروههای مافیائی
«رقیب»، یعنی آنها که در مسیر مخالف رشد
و تعالی مافیاهای مورد تأئید باند ترامپ حرکت میکردند نیز تحت عنوان گروههای
جنایتکار دستگیر و به مقصد کشورهای نامعلوم ارسال میشدند.
و اما در
سیاست بینالمللی، برنامه بسیار مفصلتر بود. در قارۀ آمریکا، برنامه همان پروژۀ «پان آمریکنیسم» بود. به عبارت سادهتر، تمامی کشورهای قارۀ آمریکا ـ شمالی،
مرکزی و جنوبی ـ میبایست در
چارچوب این پروژه عملاً، و به دور از هر
گونه بحثوجدل رسماً خراجگزار واشنگتن میشدند.
و در این چارچوب، در گام نخست ترامپ شدیداً یقۀ کانادا و مکزیک را
گرفت؛ در ونزوئلا دست به آدمزدی زد؛ از جناحهای راست افراطی در کشورهای کوچک
آمریکای مرکزی حمایت به عمل آورد، و
... و برای دیگر کشورها خصوصاً برزیل نیز
برنامههای مفصلی تنظیم کرده بود. در مسیر
اعمال این سیاستها، بیرون راندن چین از
آبراه پاناما، و دستگیری رئیس دولت
«نافرمان» ونزوئلا در واقع مهمترین دستاوردهای ترامپیسم در قارۀ آمریکا به شمار
میآید. هر چند در اجرای دیگر سیاستها، خصوصاً در برزیل
گاری ترامپیسم به گل نشست.
در ارتباط با
اروپا نیز برنامه مشخص بود. ترامپ پس از
آنکه با حمایت از خیمهشببازی رفراندوم برکسیت،
توانست انگلستان را، که در عمل رهبر
واقعی اتحادیۀ اروپا به شمار میرفت، از
چرخۀ اتحادیۀ کذا بیرون بکشاند، تلاش داشت
تا با معرکهگیری اوباش انگلیسینمای مقیم آمریکا از قماش بوریس جانسون، نایجل فاراژ،
و دیگر مهرههای راستگرای افراطی
صحنۀ سیاست داخلی و خارجی انگلستان را قبضه کند. این زمینهسازی که در انگلستان در دورۀ اول
ریاستجمهوری ترامپ صورت گرفته بود، و در
همان دوران نتایج چشمگیری در اروپا به ارمغان آورد.
ایتالیا عملاً
پای به فاشیسم گذارد؛ گروههای راستافراطی
در اروپای شمالی از خواب چندین ساله بیدار شده دست به فعالیتهای گستردۀ سیاسی
زدند؛ فرانسه پای به بحران عمیق داخلی و
رشد چشمگیر جناحهای افراطی و اسکادرانهای «وافناساس» گذارد، و ... و
خصوصاً در آلمان، در «لاندرهای» سابقاً
شرقی که هنوز هم به صورت زیرجلکی، نظارت
پلیس سیاسی آلمان شرقی سابق اداره میشوند،
شاهد اوجگیری «محبوبیت» چشمگیر نژادپرستان آلمانی بودیم. در برنامههائی که ترامپ روی میز گذارده
بود، تمامی این گروهها، تحت
حمایت واشنگتن میبایست نهایت امر تحت نظارت دربار انگلستان اداره شده، «محبوبیتشان» منجر به تشکیل دولتهائی همباد
با ترامپیسم در اروپا میشد. ولی این
برنامه با «موفقیت» چشمگیر حزب کارگر در انتخابات و برکناری «توریها» از قدرت
عملاً پای به بنبست گذارد.
ولی اوج
برنامۀ ترامپ در ارتباط با خاورمیانه بود.
ترامپیسم بنا را بر آن گذارده بود که به طور کلی موجودیت پدیدهای به نام
«فلسطین» از صحنۀ خاورمیانه میبایست پاک شود!
به عبارت سادهتر، کشوری که علیرغم
تمامی مسائل، در سازمان ملل متحد موجودیتاش
به رسمیت شناخته شده، بر اساس طرح ترامپ نمیبایست اصولاً موجودیت
فیزیکی داشته باشد! به همین دلیل نیز دستگاه
ترامپ در پوشش مبارزه با «اسلامگرایان» و تروریستهای مورد حمایت ملایان تهران در
خاورمیانه دست به پاکسازی قومی زد. قتلعام
فلسطینیها که در ماههای پایانی حکومت بایدن «دمکرات» آغاز شده بود، در دوران ترامپ با چنان شدتی صورت گرفت که نفرت
جهان را برای کاخسفید به ارمغان آورد.
مخالفتهای
جهانی با طرح فلسطینی ترامپ، که توسط گروههای
سیاسی غیردولتی در خاورمیانه آغاز شده بود،
پس از به قدرت رسیدن حزب کارگر، از
سوی دولت کارگری انگلستان، و نه توسط
دولتهای اتحادیۀ اروپا، راهبری شد. چرا که دولتهای اتحادیۀ اروپا در واقع تبدیل
شده بودند به همرزمان «زیرجلکی» برنامۀ ترامپ. ایتالیا در چنگ فاشیسم اوفتاده بود؛ فرانسه چندپاره شده و جز پیروی از واشنگتن
چارهای نداشت؛ سایۀ دولتهای وابسته به
«شتازی» ـ پلیس سیاسی مسکویت در آلمان شرقی ـ لاندرهای آلمان فدرال را تهدید میکرد، و ...
نتیجتاً دریدگی دستگاه ترامپ از حد و مرز گذشته، کارش بجائی کشید که جهت حمایت از برنامۀ نابودی
کامل فلسطین که توسط بنیامین نتانیاهو به مورد اجراء گذارده میشد، یکی از خونریزترین و وحشیانهترین تروریستهای
اسلامگرا، «الگولانی» را که پیشتر اف.بی.آی
برای سرش پنجاه میلیون دلار جایزه گذارده بود به عنوان رئیس جمهور سوریه به قدرت
رسانده، در صحنۀ جهانی حمایت واشنگتن را
از این جانی شناخته شده به نمایش گذارد!
در واقع با این عمل در سوریه،
ترامپیسم به صراحت نشان داد که برخلاف عروتیزهای کاخسفید، آنقدرها هم مخالفتی با اسلامگرایان و تروریستها
ندارد؛ مسئله اینجاست که این جماعت بادبان
کدام سفینۀ دریائی خواهند شد.
ولی در ایران
بود که سیاست جهانی ترامپ به اوج خود رسید. ترامپ در برنامهای ظاهراً بسیار «ذکاوتمندانه»
رضاپهلوی، عنصر بیارزشی را که اصولاً
آیندۀ سیاسی نیز نمیتواند داشته باشد در سیاست ایران به جلوی صحنه کشاند! بر
اساس این طرح، یک کودتای داخلی میبایست
منجر به حذف برخی جناحها و به قدرت رسیدن برخی دیگر میشد؛ و در رأس این جریان آمریکائیها افراد و گروههائی
را برای رهبری کشور به پیش برانند؛ افرادی متشکل از برخی ژنرالهای ارتش، گروهی از سرداران سپاه، محفلنشینان اسلامگرا و برخی آیتاللهها. اما
شبکۀ نظامیای که میبایست در این میانه برای ترامپ کارساز باشد، همان نظامیان فراری از افغانستان بودند که سالها
توسط آمریکائیها آموزش دیده بودند، و پس
از خروج آمریکا از اینکشور با طبلودهل و حمایت محافل وابسته به آمریکا ساکن ایران
شده بودند. این نظامیان برخلاف مستمندان و مهاجران بیپناه
افغانی هدف حملات و اهانتها قرار نمیگرفتند؛
از ارج و قربی ویژه برخوردار بوده،
در خانههای مصادرهای زندگی آبرومندانهای داشتند. هم اینان قرار بود رهبری عملیات نظامی را در
کودتای کذا برعهده گیرند.
در چارچوب این
برنامه، علی خامنهای نیز حضور فعال
داشت؛ چهرۀ مرموزی که معلوم نبود از کدام سوراخ به یکباره
در شورای انقلاب سروکلهاش پیدا شده، رئیسجمهور
و سپس رهبر «انقلاب اسلامی» شده بود! ایشان میبایست با کودتا همراهی مینمودند، و پر واضح است که حمایت این شخصیت مرموز که
معلوم نیست به چه دلیل در بافت قدرت جایگیر شده بود میتوانست شبکۀ نظامی و سیاسی
کشور را به زیر نگین ترامپ بکشاند. از اینرو چه بخواهیم و چه نخواهیم رهبر معنوی کودتای
آمریکائی کسی نبود جز شخص علیخامنهای.
در همین چارچوب قتل خامنهای، مهمترین
ضربهای بود که به برنامۀ کودتای آمریکائی وارد آمد؛ قتلی که بیشتر به بمبگزاری عناصر داخلی و
تصفیۀ درون شبکۀ قدرت میماند، تا بمباران
اسرائیل و آمریکا!
فروپاشیدن
برنامۀ کودتای ترامپ در ایران، ترامپیسم را با مشکلات عدیدهای روبرو کرد. جنگی که نتانیاهو برای نابودی فلسطین به راه
انداخته بود، و به لبنان، سوریه و برخی نقاط عراق کشیده شده بود، نهایتاً تبدیل شد به جنگ برای نابودی جناحهائی
که در ایران با تکیه بر سیاستهای بزرگ منطقهای در برابر کودتای آمریکائی ایستاده
بودند. در این چشمانداز رضاپهلوی، مهرۀ مورد نظر ترامپ بکلی از صحنه پاک شد؛ و پس از ترکیدن حباب کودتا، رئیس
جمهور ایالاتمتحد بارها از وی تحت عنوان «فرد محترمی» یاد کرد که متأسفانه امکان حکومت
بر ایران ندارد!
البته پیش از
ترکیدن حباب کودتا در ایران، همانطور که
بالاتر دیدیم، تیر آمریکا، در آمریکای لاتین، اروپا،
و خصوصاً فلسطین به سنگ خورده بود. از
اینرو ترامپ تلاش داشت تا برنامۀ تغییر رژیم در ایران را اسب شاهوار سیاست خود
کرده، حداقل یک برگ برنده جهت ارائه به
عوامالناس در انتخابات میاندورهای در دست داشته باشد! به همین دلیل نیز دست به وحشیگری عجیبی بر
علیه ملت ایران زد؛ انتقام شکست کودتایاش
را از مردم کوچه و خیابان، غیرنظامیان و
کودکان ایرانی میگرفت، بمبارانهای
وحشیانه، تحریمهای غیرانسانی، تبلیغات ضدبشری بر علیه ملت ایران، گاه در همگامی با جناحهای دستنشاندهاش در
داخل حکومت ملایان، و گاه در ارتباط با
مهرههای سوختهاش در خارج، عملاً تبدیل به سیاستگزاریهای کلیدی واشنگتن
شده بود. و در این مقطع است که میباید موضعگیریهای پکن
را در برابر سیاست آمریکا مورد بررسی قرار داد.
پکن بخوبی میدانست
که مبارزه با ملایان در ایران بهانهای بیش نیست؛
ملاها را آمریکا خودش در ایران به قدرت رسانده بود، و همانطور که سیاست واشنگتن در سوریه نشان
داد، مخالفتهای سازمان سیا با اسلامگرائی
صرفاً لایهای نمایشی به شمار میرفت؛ واقعیتی در میان نبود. هدف اصلی واشنگتن بستن شاهرگ ارتباطی انرژی به
روی چین بود؛ کاری با ملا و اسلامگرا
نداشت. به همین جهت چین پای به میدان گذارد، و با حمایت برخی محافل روس که هنوز تحت نظارت
کامل واشنگتن قرار نداشتند، زیرساختهای
نظامی، مالی، تکنولوژیک و ... که آمریکا در منطقه برپا کرده
بود به موشک و بمب بست. ما ایرانیان ضربالمثلی داریم که میگوید، « هرکه بامش بیش، برفش بیشتر!»
و آمریکا که به حضور نیروهای نظامیاش در سراسر خاورمیانه خیلی مینازید، هیچگاه
به این صرافت نیافتاده بود که چنین حضور گستردهای میتواند زمینۀ ضربهپذیری
گستردهای نیز بشود.
البته نه چین،
و نه آمریکا از این برخورد نظامی با یکدیگر سخن به میان نخواهند آورد؛ چنین
سخنی به معنای آغاز جنگ سوم جهانی است، و
هیچکدام از این پایتختها حاضر به آغاز چنین فصلی در سیاست جهانی نیستند. نتیجتاً ملاها،
که خود غلامان خانهزاد سرمایهداری آنگلوساکسون به شمار میروند، مُهر «قهرمان مبارزه با امپریالیسم» را بر
پیشانیشان الصاق کردند.
همانطور که در
تحلیل شتابزدۀ بالا دیدیم، بحرانی که
ترامپیسم در جهان به راه انداخته بود، در
هیچیک از اهدافاش ـ قاره آمریکا، اروپا،
خاورمیانه، چین، و ... ـ نتیجهای برای آمریکا به ارمغان نیاورده. هر چند ملتها،
خصوصاً ایرانیان از این سیاستهای ضدبشری متضرر شدهاند، منفعتی ژئوپولیتیک برای آمریکا در کار نبوده. با چنین کارنامهای، ترامپ مشکل میتوانست به
کار خود ادامه دهد. به طور مثال،
ادامۀ ستیزهجوئی در آمریکای لاتین در شرایطی که مهمترین کشور این منطقه
ـ برزیل ـ از چنگ وی گریخته، یک کمدی هولیوودی مینمود، نه یک سیاستگزاری. اروپا تحت فرمان انگلستان ضرباتی هر روز محکمتر
بر افراطیهای راستگرای مورد حمایت آمریکا وارد میآورد، و دولتهای تحت نظارت واشنگتن در این منطقه در
هر گام بالاجبار از سیاستهای ترامپ فاصلۀ بیشتری میگیرند. در خاورمیانه نتانیاهو شکست خورده، و انتخابات اسرائیل گروههای نوینی ـ احزاب عرب ـ
را از صندوقها بیرون کشیده. در
ایران چهرههای محبوب آمریکا، یا در تصفیههای
خونین داخلی حذف فیزیکی شدهاند، و یا در
خارج از کشور بیاعتبارند. روسیه، که تلاشی فراگیر برای بازی روی هر دو تابلو
داشته، به تدریج مجبور شده به سوی برندگان
صحنه، یعنی گروههای ضدترامپ منحرف
شود.
سئوالی در
اینجا مطرح میشود! با رهبران سیاسیای
که تا به این حد در صحنۀ جهانی و حتی در داخل ناموفقاند، چگونه میباید برخورد کرد؟ در کشورهای استبدادی رهبرانی را که چنین مضحکه
و افتضاحی به بار میآورند، محاکمه
کرده، به چوبهدار میسپارند. در آمریکا با به راه انداختن انتخابات راه خروج
«محترمانه» برایشان میگشایند. راهی که
حزب مسئول ترامپ یعنی جمهوریخواهان را مفتضح ننماید، مشروعیت حاکمیت آمریکا را به زیر سئوال
نبرد، و خصوصاً برای مخالفان ترامپ ارج و
قرب سیاسی تأمین کند، و به این ترتیب روال
حرکت سیاسی در اینکشور را همچنان از گزند محفوظ دارد. خلاصۀ
مطلب، آنچه رخ داده، آبروداری به شیوۀ
یانکی است!
پیروزی «چشمگیر»
حزب دمکرات آمریکا در انتخابات میاندورهای در واقع به معنای گشودن راه فرار برای
ترامپ، تأمین مسیر آبرومندانه برای سیاستهای
ناموفق جهانی آمریکا، و خصوصاً تأمین
اعتبار برای محافل دمکرات آمریکائی بوده. سیاستی که پیروزی یا شکستاش را میباید در سالهای
آینده، چه در درون ایالاتمتحد و چه در
سطح بینالمللی دنبال کنیم.



