پس از فروپاشی بلشویسم در اتحاد
شوروی، جامعۀ بشری چشم امید به نظام
سرمایهداری دوخت؛ چارۀ دیگری هم نبود. در آن شرایط شیوۀ تولید سرمایهداری تنها راه
فلاح و صلاح به نظر میآمد! ولی جهان سرمایهداری در آمریکا و اروپا به نوبۀ
خود پای در سنگلاخ ساختاری، تشکیلاتی و
حتی ایدئولوژیک گذارد. دیرگاهی است که نمونههای
شاخص و تاریخی دمکراسیها در این مناطق در بحرانی ساختاری روزگار میگذرانند. بحرانی که طی سه دهۀ اخیر هر دم شتاب، شدت و ابعاد گستردهتری یافته. جهان پای در تغییرات و تحولات پایهای گذارده و این
تحولات شامل شیوۀ تولید سرمایهداری نیز میشود،
هیچ گریزی از آن نخواهد بود. گابریل
کولکو در سال 2006، در مقدمۀ کتاب «پس از سوسیالیسم» شرایط سرمایهداری
معاصر را اینچنین ترسیم میکند:
«امروز سرمایهداری
در تمامی صور آن، فقط به این دلیل که
جایگزینی ندارد، بر سراسر جهان مستولی
شده. آنان که حاکمان سرمایهداریاند نمیتوانند
به صورتی واقعگرایانه آن را توضیح داده،
چرائی و چگونگی عملکردش را تشریح کنند؛
از اینهم بدتر، حتی نمیتوانند
این نظام را بر پایههائی باثبات مستقر نمایند [...]»
منبع: گابریل
کولکو، «پس از سوسیالیسم.»
بله، از قرائن چنین برمیآید که جهت مدیریت امور جهان معاصر دیگر
در چنتۀ سرمایهداری ابزار کافی وجود ندارد. در
نتیجه، بشریت بالاجبار میباید شیوهای
جایگزین بیابد. از اینرو، جهان به ناچار
به سوی نظامی جایگزین در حرکت اوفتاده، و
تحولاتی پایهای در کار آمده. و بدیهی است که چشمانداز تحولات «ناشناخته» برای نوع
بشر ابهام و عدم اطمینان به ارمغان آورد. از
منظر تاریخی، در آغازین مراحل تحولات همهجانبه، و در شرایطی که ذهنیت بشر آکنده از ابهام و عدماطمینان
است، نزد بسیاری از انسانها «امید به
آینده» با «پرستش گذشتهها» جایگزین شده است. جایگزینیای
که هم اینک عملاً در بسیاری مناطق جهان صورت گرفته.
در سیلاب تحولات عمدۀ جهانی، از منظر تاریخی، گروههای کثیری از ابناء بشر همیشه تلاش کردهاند
تا «ناشناختۀ» آینده را با آنچه «آشنا و آموخته» میپندارند جایگزین نمایند. دیرینهپرستی،
موهوماتستائی، توسل به پرسوناژهای اسطورهای و تاریخی، آویختن به نمادهای مذهبی، بومی،
سنتی و ... جملگی نشانگر تلاش بشر جهت دستیابی به آرامشی هر چند گذرا در پناه
«آشنا و آموخته» است. این مسیری است که
بسیاری ملل از دیرباز به دفعات طی کردهاند، هر چند
تجربۀ متقن تاریخی پیوسته نشان داده آنچه اینان «آشنا و آموخته» پنداشتهاند، نه آنقدرها آشنا بوده، و نه میتوانسته در هیچ بُعدی به اینان امنیت
و آرامشی را عطا کند که در پیاش اوفتاده بودند.
نمونههای تاریخی فراوان است. فدائیان دربار بریتانیا پس از پیروزی استقلالطلبان
آمریکا، طرفداران محمدعلیشاه قاجار و مخالفان مشروطه، روسهای سفید در مصاف با انقلاب اکتبر، سربازان چیانکایچک در جنگ با مائو، اعلان جنگ فاشیستهای ایتالیا و نازیهای آلمان
به مدرنیته، و ... و امروز هم مقاومت حامیان
دونالد ترامپ در برابر تحولات! تمامی
انسانهائی که در مسیر مخالفت با تغییرات شتافتند، جنگیدند و حتی جان باختند شیفتۀ یک اصل کلی بوده
و هستند؛ چگونه میتوان با «تحول» مبارزه کرد، و چگونه تغییرات را، نه به
سوی آینده، که در مسیر بازگشت به گذشته سوق داد؟
امروز ایرانیان در برابر شرایط ویژهای
قرار گرفتهاند. از یک سو، دلدادگان آرمانگرائیهای پنجاهوهفت عملاً به
بنبست رسیدهاند. و از سوی دیگر، سازمانها و تشکلهای سیاسیای که طی نیمقرن
اخیر به طُرق مختلف شکل گرفته و فعال شدهاند،
آنقدرها در افکار عمومی جایگاهی ندارند. خلاصه
بگوئیم مشکل بتوان تصور کرد که
آرمانگرایان پنجاهوهفتی، و یا گروههای
مخالف اینان مشعلی شوند، جهت روشن کردن
مسیر آیندۀ کشور.
از اینروست که در ذهنیت حاکمان فعلی ایران
و اکثر مخالفانشان، تغییرات و جابجائیها
در رأس سیاستهای جهانی تبدیل شده به ابزار تعیین آلترناتیو سیاسی برای حکومت ایران!
پر واضح است که این روزها همگی چشم به
واشنگتن بدوزند؛ یک روز اصلاحطلبان اسبها را زین میکنند، روز دیگر اصولگرایان؛ یک روز
سلطنتطلبان تنها گزینه میشوند، و در
فردای آن سازمانهای چپگرا، و ... ولی در
کمال تأسف تمامی این جریانات، حتی آنها
که خود را نیروهای «پیشرو» قلمداد میکنند، جملگی بر مردهریگ گذشته نشستهاند. هیچ تحولی در نگرششان به وجود نیامده.
اینان در چشمانداز آینده، فقط به دنبال بازسازی گذشتهای هستند که آن را
ناخودآگاه میستایند. در واقع تفاوتی هم
نمیکند که چه گذشتهای مد نظر این جماعت باشد،
ایرانی یا وارداتی، بومی یا دینی، ایدئولوژیک یا لیبرال؛ در جمع اینان هیچ سخنی از حرکت سازنده به سوی آینده
در میان نیست. اینکه جهان در تکاپوی گذاری تاریخی است، برای هیچکدامشان اهمیتی ندارد. سازمان مجاهدین میگوید، «انقلاب 57 هنوز زنده است»؛ سلطنتطلبان
خواهان بازگشت به «عظمت» آریامهر و میرپنج هستند؛
چپگرایان هنوز از «لنین و استالین» تقدیر میکنند؛ اسلامگرایان نیز در کتابدعاها و زیارتنامهها
در جستجوی معجزهای جهت حفظ «بیضۀ اسلام» گیر کردهاند! خلاصه، جملگی
نقش «ریزه خواران سفرۀ سیاست جهانی» را ایفا میکنند!
و در شرایط کنونی، همانطور که شاهدیم هیجانات کاذبی که دستگاه ترامپ
در سطح جهانی به راه انداخته این ریزهخواران را به جنب و جوش در آورده! هر کدام با چرتکههاشان جهت «فتح» دروازههای
پرافتخار ملی و میهنی و ایدئولوژیک اسبهائی را زین کردهاند! پس چه بهتر که جهت کشف رمز از زیروبم سیاست
باند ترامپ در وبلاگ امروز تحلیلی ارائه دهیم. شاید با صراحت بیشتری، هم توهمات حاکمان ایران و مخالفانشان را شکافته
باشیم، و هم اهداف واقعی ترامپیسم را
ببینیم.
سیاست دونالد ترامپ در ارتباط با قارۀ
آمریکا بسیار روشن است؛ تهدید، تمهید،
اگر هم لازم آید، تهاجم نظامی! خلاصه بگوئیم، در ورای مرزهای شمالی و جنوبی ایالاتمتحد، کاخسفید به سیاق گذشته همچنان بر سیاست «حیاط
خلوت» اصرار دارد، و برای دولتها و ملتهائی
که در این مناطق زندگی میکنند، مطالبات آمریکا
میباید واجبالامر تلقی شود! از این گذشته،
موضعگیری کشورهای کانادا،
مکزیک، پاناما، کلمبیا و ... طی چند روز گذشته به صراحت نشان
داده که اینان نیز نقشی جز «حیاط خلوت» در دستگاه دولت ترامپ نمیجویند. ولی در قارۀ آسیا مسئله کاملاً متفاوت است.
اگر فراموش نکرده باشیم، ترامپ در نخستین دورهای که به کاخسفید پای
گذارد، تلاش کرد تا رابطۀ ویژهای با هند
برقرار کند. سفر پرسروصدای ترامپ و همسرش
به اینکشور و دیدار با مودی، نخستوزیر
هندومسلکاش هنوز از خاطرهها زدوده نشده.
و به استنباط ما، تلاشهای «هندوستانی» باند ترامپ همچنان به
قدرت خود باقی خواهد ماند. خصوصاً که از یک سو، برنامۀ
فروش جنگافزار به دهلینو و قراردادن هند در برابر چین در دستور کار قرار گرفته. و از سوی دیگر،
تلاشهای واشنگتن جهت فروپاشاندن حلقههای ضعیفتر بنیانگزاران بریکس ـ هند،
برزیل، آفریقای جنوبی ـ کاملاً قابل رویت است. خلاصه بگوئیم،
زنجیرۀ بریکس که ظاهراً میبایست جهت حمایت از اقتصاد جهانی چین و
ژئواستراتژیهای «نظامی ـ سیاسی» مسکو عمل کند،
امروز شدیداً زیر آتش توپخانۀ باند ترامپ قرار گرفته است.
جهت اجتناب از اطالۀ کلام، بررسی
مسائل آفریقا و اروپا را، علیرغم اهمیتشان در پرانتز میگذاریم و میپردازیم
به سیاست ترامپ در مورد ایران. مطلبی که
مسلماً برای مخاطبان این وبلاگ از اهمیت بیشتری برخوردار است.
طی نزدیک به نیمقرن که از کودتای 22
بهمن 57 میگذرد، کودتاچیان اسلامگرا و شیوههای قرونوسطائیشان برای
ایرانیان معضلات مالی و اقتصادی گستردهای به همراه آوردهاند. این نابسامانیها دستدردست شرایط اسفبار
فرهنگی، از هم گسیختگیهای اجتماعی، مهاجرت گستردۀ مردم به خارج از کشور و جابجائی
تودههای وسیع در درونمرزها، ایران را در وضعیتی انفجاری قرار داده. حکومت فعلی،
با تکیه بر مزخرفاتی از قماش اُمالقراء مسلمین، حجاب،
نماز و روزه، تفکیک جنسیتی، و شعارهای توخالیای همچون «نبرد با آمریکا و نابودی
اسرائیل»، به هیچ عنوان قادر به کنترل مسائلی نخواهد بود
که در سایۀ تحولات جهانی بزودی پای به میدان سیاست کشور میگذارد.
ناتوانی حاکمیت ملائی جهت ادارۀ امور
کشور به کنار، به دلائلی که بالاتر عنوان
کردهایم، در افکار عمومی ایرانیان نیز تحولات سیاسی معنائی جز بازگشت به گذشتۀ
کشور نیافته! گذشتهای که هر یک از تشکلهای سیاسی، در آینۀ تمایلات، ایدهها و چشماندازهای ویژهاش دست به پرستش
و توجیه آن برداشتهاند. به همین دلیل نیز پااندازان محافل، نظامیان ناراضی، سیاستبازان و پادوهای استعمار پیرامون مسائل
ایران جنجال و هیاهو به راه انداختهاند، به این امید که بتوانند سوار بر دوش تودههای عاصی، انقلابیون حرفهای، و خصوصاً گروههای اوباش شهری به سوی گذشتۀ مورد
ستایششان بتازند.
در کمال تأسف ایرانیان طی ادوار گذشته
در برابر تحولات و نوآوریهای جهانی،
پیوسته موضعی واپسگرایانه داشتهاند.
در دورانی که اروپا چهارنعل به سوی مدرنیته میتاخت، ایرانیان بجای قبول اصل اساسی مدرنیته یعنی «انسانمحوری»
و فروپاشاندن تقدسها، تقدس نوینی به نام
بهائیت خلق کردند. آن زمان که خیزش مشروطه
تلاش کرد تا کشور را از دامان واپسگرائی بیرون کشد، ایرانیان سرداران مشروطه را خلعسلاح کرده، در حیاط سفارت انگلستان قانون اساسی «مشروعه»
نوشتند. و آن زمان که آریامهر بالاجبار
راه بر «آزادیهای سیاسی» گشود، روحانیت
خودفروخته «آزادی انسان» را با اسارت در زنجیر اربابان دین طاق زد، و
... و فراموش نکنیم که این غائله در صور
متفاوت و گوناگوناش همچنان ادامه دارد.
با این وجود، تجربۀ تاریخی به ما یادآوری میکند که مخالفت با
«انسانمحوری» هیچگاه پیروز نبوده. شکست خمینی و ایادیاش در تحمیل حکومت اسلامی بر
ایرانیان بهترین نمونۀ تاریخی است که هم اکنون در برابرمان نشسته. اوباش
اسلامگرا، به نوبۀ خود تلاش کردند تا در
برابر چشماندازی که میتوانست در روزهای پایانی آریامهریسم، آغاز یک جنبش مدرنیته به شمار آید، از
طریق ارعاب و دامنزدن به مذهبباوری و اوهامستائی «مقاومت» کنند.
پس آنان که امروز پای در سیاست کشور
گذاردهاند، چه بهتر که از سرنوشت محتوم
پیشینانشان پند گرفته و آگاه باشند که در تحرکات عظیم اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، پیروزی یک سیاست منوط است به برخورد آگاهانه و
منطقی با مسائل مبتلا به جامعه، آگاهی از روند تحرکات و تحولات جهانی، و خصوصاً در دست داشتن چشماندازی روشن از
آیندۀ این «تحولات.» به عبارت سادهتر، سوار شدن بر سیلاب پیشداوریها، عصبیتها، توهمات، الهامات و حتی آرمانخواهی تودههای تحریک
شده، سیاستگزاری نیست، خودکشی سیاسی است. این مسیری است که روحانیت شیعه در 22 بهمن 57 در
پیش گرفت، و امروز شاهدیم که هم موجودیتاش را به قمار
گذارده و هم ملت را در بنبست استعمار و استبداد سنتی نشانده.
جهت خروج از چرخۀ استبداد سنتی و
استعمار، بازبینی عمیق در نظریۀ حاکمیت کشور
الزامی است. چرا که امروز هر حکومتی بر
ایران مسلط شود، بر پایۀ سیاستی عمل خواهد
نمود که هم اینک حاکم و جاری است. چرا که حاکمیت نیازمند ابزار است، و ابزار حاکمیت ـ دستگاه دولتی،
نیروهای نظامی و انتظامی، روابط
اقتصادی و محافل آشکار و نهان ـ با تغییر
افراد دیگرگون نمیشود. هر که به قدرت
برسد نیازمند همکاری با همین «شبکهها» خواهد بود، در غیراینصورت سرنگون خواهد شد.
در تاریخ معاصر، به صراحت دیدیم که استبداد و اعمال ایادی
استبداد، فساد فزایندۀ دستگاه دولتی، و ... با رفتن شاه و آمدن خمینی، نه
تنها کاهش نیافت که گسترش و شتاب بیشتری هم گرفت. برای آنها
که امروز چشم امید به آمریکا و امثال ترامپ دوختهاند خبر بدی آوردهایم؛ جهانِ
معاصر و این آمریکا، دیگر جهانِ آن روزها نیست
که آمریکا بتواند برایتان 28 مرداد و 22 بهمن به ارمغان آورد؛ ذوق نکنید!
آمریکا برای ما ایرانیان به قول
معروف «گربه در انبان» آورده؛ جز فریب و
نیرنگ هیچ پروژه دیگری در میان نیست.
بیش از یکصدوپنجاه سال است که آتش
توپخانۀ استعمار در کشورمان تمامی ساختارهای سنتیای را که به صور مختلف حامی
منافع ملی بوده به ویرانه تبدیل کرده. و
امروز در غیاب این ساختارها، ملت ایران
نیازمند پیریزی ساختارهای تصمیمگیرندۀ نوینی است. این
ساختارها ـ حقوقی، اقتصادی،
اجتماعی، نظامی، تشکیلاتی و ...
ـ با حمایت امثال ترامپ ساخته نخواهد شد. ایرانی
است که میباید آنها را بسازد، و مطمئن
باشید، در این پروسه، ترامپ
که سهل است، تمام سیاستهای جهانی در
برابرمان خواهد ایستاد. در کمال
تأسف، در شرایطی که پایهریزی ساختارهای
تصمیمگیرنده و برآمده از منافع ملی میباید مد نظر تمامی تشکلهای سیاسی کشور
باشد، اینان با مصاحبه و مباحثه و مناظره
و ... صرفاً تلاش دارند پیشداوریهای سیاسی،
ایدئولوژیک و محفلیشان را به ارزش بگذارند. روندی که بیشتر به تبلیغات انتخاباتی در کوهپایههای
هولیوود میماند، تا پروژهای میهنی جهت
خروج از بنبست تاریخی ایران.