۱/۲۷/۱۴۰۵

هلو و استراتژی!

 



 

پس از اعلام آتش‌بس و آغاز مذاکرات ملایان با دولت ترامپ،  شاهد نقش‌آفرینی دولت پاکستان نیز هستیم.   اینکشور به عنوان نخستین میزبان مذاکراتِ دولت‌های ملایان و ترامپ پای به میدان گذارده،   هر چند در اینکه بتواند در عمل نقش سازنده‌ای در میانۀ این جنگ ایفا کند جای تردید وجود دارد.   با اینهمه،  ورود پاکستان به عنوان میانجی در این میدان،  نه صرفاً در ارتباط با جنگ اخیر،  که از نقطه نظر روند جریانات سیاسی و استراتژیک منطقه‌ از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.   در مطلب امروز سعی خواهیم کرد،   ابعاد روابط مختلف در روند ژئوپولیتیک اخیر را تا حد امکان بشکافیم،  پس نخست بپردازیم به وضعیت کشور «پاک‌ها!»

 

یادآور شویم پاکستان کشوری است «دست‌ساز»،  فاقد تاریخ،  زبان و سَبقۀ منطقه‌ای!   اینکشور از طریق اعمال نفوذ عوامل و جاسوسان انگلستان،  جهت تضعیف مواضع استقلال‌طلبان هند،   تقریباً همزمان با تولد دولت اسرائیل،   به عنوان کشوری «مسلمان» از شبه‌قارۀ هند جدا شد و چشم به جهان گشود.  به دلیل چنین زیرساخت سیاسی‌ای،   پاکستان طی دوران موجودیت‌اش همواره عامل ایجاد بحران و تنش در راه حمایت از سیاست‌های آمریکا در منطقۀ جنوب آسیا بوده.   از سوی دیگر،  ‌ برخورداری صوری اسلام‌آباد از «بمب اتم» به ایندولت مواضع «محترمانه‌ای» نیز ارائه داده.   «بُمبی» که سال‌ها پس از تلاش‌های علی بوتو،  و در سایۀ حمایت‌های مقطعی پکن نصیب اسلام‌آباد شد.   

 

باری،  چند سالی است که پاکستان به عنوان کشوری برخوردار ازسلاح هسته‌ای در محافل سیاسی جهان به رسمیت شناخته شده!   و همین ویژگی به دولت اسلام‌آباد «اعتباری» قابل ملاحظه اعطا کرده!   با این وجود لازم است یادآور شویم که «بمب اتم» پاکستان بیشتر «تابلوئی» است تبلیغاتی تا یک واقعیت نظامی.   این تابلو در دوران جنگ سرد،  خصوصاً طی بحران افغانستان ابزاری بود در دست انگلستان و آمریکا جهت تضعیف سیاست‌های «هند ـ شوروی» و حمایت از مجاهدین افغان.   چرا که پکن طی این دوران بر علیه شوروی در افغانستان با غرب هم‌صدا شده بود.   خلاصه بگوئیم،  این «بمب» امروز و در شرایطی که با دوران بحران افغانستان آنقدرها ارتباطی ندارد،  ظاهراً می‌خواهد مشکل‌گشای همان نوع سیاست‌ها برای غرب باشد.   

 

اینکه دولت پاکستان با چُنان سَبقۀ هولناک تاریخی،   خصوصاً پس از حمایت‌های جانانۀ نظامی و مالی از رهبران تروریست از قبیل بن‌لادن،  ظواهری،  ملاعمر،  لشکر طیبه،  طالبان و ... امروز به عنوان ناجی صلح و انساندوستی پای به میدان منطقه بگذارد،   واقعاً شوخی تلخی است!  با این وجود،  همانطور که بالاتر نیز اشاره‌ کرده‌ایم،  وظیفۀ اصلی اسلام‌آباد خدمت به اهداف آمریکاست؛  هیچ هدف دیگری در میان نبوده و نیست.   هر چند شیپورهای تبلیغاتی  تلاش می‌کنند از دولت اسلام‌آباد تصویر دلپذیر ارائه دهند!     

 

در ارتباط با بحرانی که ترامپ در منطقۀ خاورمیانه به راه انداخته،  خبرگزاری‌ها سروصدای فراوانی می‌کنند.   می‌گویند واشنگتن به صورت کتبی از چین خواسته تا به ایران کمک نظامی ارسال نکند.   لاورف،  وزیر امور خارجۀ روسیه نیز دو روز پیش به دیدار رئیس دولت چین شتافت،  و هر چند از موضوع دیدارشان هیچگونه خبری منتشر نشده،   مسلماً نامه‌نگاری ترامپ در آن نقشی بسزا داشته.  همزمان،  همان خبرگزاری‌ها اعلام می‌کنند که فیلد‌مارشال عاصم منیر،   فرماندۀ ارتش پاکستان در رأس یک هیئت بلندپایۀ نظامی جهت مذاکرات صلح ملایان و دونالد ترامپ وارد تهران شده!  و از سوی دیگر عنوان می‌شود که طی روزهای 15 تا 18 ماه آوریل نخست‌وزیر پاکستان به کشورهای قطر،  عربستان و ترکیه ـ  کشورهائی که زخم سیاست‌های ترامپ بر پیکرشان به صراحت دیده می‌شود ـ  سفر خواهد کرد.

 

  زمانیکه این اخبار را در کنار یکدیگر قرار ‌دهیم به صراحت درمی‌یابیم که واشنگتن در تلاش است تا با استفاده از دولت «بمب‌دار» اسلام‌آباد،   همچون دوران جنگ افغانستان،   راهی جهت خروج از بن‌بست نظامی‌ای که به وجود آورده بیابد؛   نخست از طریق مذاکرات صلح در اسلام‌آباد،  و اینک با استفاده از گسترش نفوذ پاکستان در منطقۀ خاورمیانه.

 

اینکه چین و روسیه تا چه حد از ملایان حمایت خواهند کرد،  و اینکه اصولاً چنین حمایتی از روز نخست وجود داشته،  یا تابلوئی تبلیغاتی بوده،   جای بحث و گفتگوی فراوان دارد،  ولی همانطور که می‌دانیم منطقه‌ای که ایران در آن واقع شده،  در چارچوب پروژه‌های بریکس،  اوراسیا و گسترش تجارت «شمال ـ جنوب» روسیه از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.   با این وجود،  مواضع مسکو و پکن به این «خلاصه» محدود نخواهد شد.

 

روسیه به طور کلی با اسلامگرائی مشکلات فراوانی دارد؛   به همان اندازه با گروه‌های اسلامگرای چچنی درگیر است که با تروریست‌های تاجیک و ملایان تهران.   به همین دلیل نیز علیرغم خوش‌وبش‌های دیپلماتیک با ملایان،  و برخلاف ادعاهای محافل سیاسی متمایل به واشنگتن،  ماه‌عسل «تهران ـ مسکو» از پایه و اساس مستحکمی برخوردار نیست.    مسکو از سیاست‌های ضداسرائیلی تهران راضی نیست،  و تهران نیز فراموش نکرده که مسکو،  یکی از نخستین حامیان دولت اسرائیل بوده  ـ  نخستین محموله‌های نظامی به تل‌آویو جهت سرکوب اعراب در دوران استالین از چکسلواکی ارسال شده بود.   از سوی دیگر،  مسکو در همان نخستین سال‌های تولد اسرائیل،   تلاش داشت تا با تکیه بر مهاجران پرشمار یهودی و روس‌تبار،   مرکز ثقل سیاست اسرائیل را در منطقه به نفع خود منحرف کند.   تلاشی که با سرمایه‌گزاری نجومی واشنگتن در حمایت از کولون‌های غربی ‌با شکست بزرگی روبرو شد.  

 

این عقب‌نشینی نهایت امر مسکو را به سوی عبدالناصر کشاند،  و پس از شکست نظامی ناصر از اسرائیل دست‌وپای اتحادشوروی در خاورمیانه و شمال آفریقا طی سال‌های دراز در پوست گردو اوفتاد.   امروز ظاهراً مسکو تلاش می‌کند تا «گوی» از دست شدۀ اسرائیل را،   این‌بار از طریق همکاری جانانه با ترامپ به دست آورد.   و به همین دلیل نیز در بارۀ جنگ و آدمکشی‌های نتانیاهو شاهد سکوت سنگین مسکو هستیم،  و دور از ذهن نخواهد بود که علیرغم تمامی داده‌ها،  به دلیل وحشت از اسلامگرائی در میانۀ درگیری نظامی ترامپ با ملایان،  مسکو حامی واشنگتن شود!   در مورد مشکلات تاریخی مسکو در ارتباط با غرب و خصوصاً کشورهای مسلمان‌نشین مطلبی تحت عنوان «اسکلاووس مغبون» در همین وبلاگ نوشته‌ام که علاقمندان می‌توانند به آن مراجعه کنند.  و اینک بپردازیم به مواضع چین. 

 

پکن از دیرباز حداقل دو بار متحمل خنجری شده که بلشویسم روس پس از بده‌بستان با واشنگتن در کتف‌اش نشانده؛    جنگ کره و بحران ویتنام!  زمانیکه استالین شبه‌جزیرۀ کره را دو دستی تقدیم ژنرال مک‌آتور آمریکائی می‌کرد،  به مسائل دولت تازه‌پای چین عنایتی نشان نمی‌داد.  با این وجود،  پیاده کردن صدها هزار داوطلب ارتش خلق در مرزهای جنوبی کره تمامی بده‌بستان‌های استالین را با واشنگتن بر هم زد.  جنگ خونین کره،   نهایت امر،   هم مک‌آتور بینوا را خانه‌نشین کرد،  و هم به هژمونی ناوگان پنجم آمریکا در دریای ژاپن نقطۀ پایان گذارد.  همین پروژۀ «خنجر در کتف» بار دیگر از سوی مسکو در ویتنام تکرار شد؛  ولی اینبار پکن نه یک ژنرال پنج ستاره،  که دو رئیس‌جمهور ـ  جانسون و نیکسون ـ را خانه‌نشین نمود.   در انتهای همین پروژه بود که پکن دفتر دوستی با مسکو را بکلی بست،  و در همکاری با برژنیسکی پوزۀ برژنف و ارتش سرخ را در افغانستان به خاک مالید،  و به این ترتیب آغازگر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شد.

 

اینکه موضع چین پیرامون درگیری واشنگتن در ایران واقعاً چیست و به کدامین سوی خواهد رفت،  جای بحث و گفتگو دارد،  ولی کنار کشیدن پکن و میدان دادن به ارتش آمریکا در خاورمیانه برای چین تبعات بسیار مخربی در پی خواهد داشت؛  اگر از دست شدن دسترسی آزادانۀ پکن به منابع انرژی مهم‌ترین‌شان باشد،  مسلماً تنها نتیجۀ پیروزی آمریکا در این نبرد نخواهد بود.  از سوی دیگر،  پر واضح است که پکن هدف اصلی و غائی جنگی است که آمریکائی‌ها به بهانه‌های واهی در ایران به راه انداخته‌اند.  به عبارت ساده‌تر،   پس از خلاصی از شر ملایان،  واشنگتن مسلماً به سراغ پکن خواهد رفت. 

 

از سوی دیگر نمی‌باید روسیۀ زخم‌برداشته را نیز آنقدرها از اعتبار ساقط کنیم.  این امکان وجود دارد که جهت همراه کردن لندن،   و به سکوت کشاندن چین در مورد ایران،  مسکو دست به عملیات نظامی عجیب‌وغریبی بزند.  به طور مثال حملۀ نظامی به کشورهای بالت جهت قرار دادن لندن و سازمان آتلانتیک شمالی در کنار ترامپ،   و حتی موشک‌پرانی به مناطقی از لهستان!  

 

اینکه قضیۀ «گیس‌کشی» مسکو و پکن پیرامون ایران به کجا کشیده خواهد شد،  در آیندۀ نزدیک قابل رویت خواهد بود،   ولی در کمال تأسف برخلاف آنچه برخی بلندگوهای ایرانی‌نما در خارج از کشور اعلام می‌کنند،  درگیری نظامی در ایران به هیچ عنوان به تغییر رژیم،  دمکراسی سیاسی،  آزادی بیان،  و ... مربوط نمی‌شود.  این درگیری در واقع بخش نمایان ژئوپولیتیک جهانی‌ای است که آمریکا تلاش دارد با اجرائی کردن‌اش جایگاه از دست رفتۀ ایالات‌متحد را در زمینه‌های اقتصادی،  مالی،   نظامی و حتی صنعتی و علمی‌ای،   که از دست داده بار دیگر به دست آورد.  ولی دسترسی به چنین جایگاهی،   در شرایط فعلی،  یعنی در وضعیتی که دولت‌ها و قدرت‌های متعددی در برابر واشنگتن قد علم کرده‌اند،  آنقدرها هم قضیۀ «هلو برو تو گلو نیست؛»   ممکن است به «خفگی» منجر شود!