۵/۱۳/۱۳۸۹

غربتیان!



همایش ایرانیان مقیم خارج از کشور بار دیگر یکی از مهم‌ترین بن‌بست‌های ساختاری در تشکیلات سیاسی ایران و معضلاتی را که نبود پروژه‌های «کلان ـ اجتماعی»، خصوصاً در شرایط پساجنگ اول جهانی در کشور به وجود آورده به معرض نمایش گذارد. به صراحت بگوئیم، در شرایطی که هزاران جوان و دانش‌آموختة کشور در صف داوطلبان مهاجرت به خارج «انتظار» می‌کشند، و هر کدام خود را آماده کرده‌اند تا در خارج از مرزها، از منظر حرفه‌ای، اجتماعی و حتی فرهنگی در شرایطی به مراتب سخت‌تر و نامساعدتر، زندگی خود را از نو آغاز کنند، شاهدیم که دولت احمدی‌نژاد نیز به نوبة خود وانمود می‌کند که گروهی از آن‌ها را که به حسابی سرانگشتی در این «لاتاری مهاجرت» از جمله برنده‌ها بوده‌اند به کشور بازمی‌گرداند. خلاصه حکم چنین افتاده که اینان ریشه‌های‌شان را در خارج از بن بکنند و بار دیگر نهال زندگی را در داخل «غرس‌» نمایند! ولی این سئوال مطرح می‌شود که چرا این تلاش برای جلوگیری از مهاجرت جوانان صورت نمی‌گیرد، به چه دلیل دولت قصد بزک کردن بحران اجتماعی‌ای را دارد که عملاً خود در قلب آن ایستاده؟

برای پرداختن به این مطلب بالاجبار می‌باید دو لایه را همزمان مورد بررسی قرار داد. به این ترتیب که هم به تحلیل شرایط اجتماعی ایران در چارچوبی گسترده و تاریخی پرداخت، و هم اهداف واقعی، و نه نمایشی حکومت اسلامی را از پروژة «جذب نیروهای ایرانی مقیم خارج» بهتر و بیشتر شکافت. همانطور که گفتیم این قصه سر دراز دارد. در اواسط دورة حکومت میرپنج نیز برنامة جذب این «نیروها» پای به منصة ظهور گذاشت و گروهی از مهاجران دوران صدرکودتا که اکثرشان به آلمان و سوئیس رفته و در میان‌شان غالباً بازاریان ناراضی دیده می‌شد به کشور بازگشتند. این پروژه حتی در دورة محمدرضا پهلوی نیز دقیقاً به همین صورت «تکرار» شد و حتی چندین بیمارستان جهت بازگشت «پزشکان» مقیم خارج در شهرهای بزرگ «افتتاح» کردند! از این مختصر فقط این نتیجه را می‌توان گرفت که اگر برنامة کذا تحت رژیم‌های متفاوت پیوسته تکرار می‌شود، پس اهدافی جز آنچه عنوان می‌کنند در پس آن نهفته؛ منطقاً، بر پایة تبلیغات اهداف حکومت آریامهری نمی‌تواند با آرمان برخاسته از «انقلاب اسلامی» یک‌سان باشد! تلاش ما در مطلب امروز بر بررسی همین «اهداف» متمرکز خواهد شد. در این راستا لازم است زمینة تشویق مهاجرت جوانان را نخست بشناسیم.

پس نگاهی داشته باشیم به زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مهاجرت جوانان از ایران. مهم‌ترین عاملی که جوانان کشور را به مهاجرت ترغیب می‌کند پروپاگاندی است که غربی‌ها با توسل به شاخک‌های داخلی خود در کشور به راه می‌اندازند. ارائة تصویر «خوشایند» علمی، فناورانه، اجتماعی و فرهنگی و هنری از مغرب زمین، میدان دادن به این توهم که الهامات و آرمان‌های نسل جوان فقط می‌تواند در غرب جامة عمل بپوشد، تکیة بیش از حد بر محدودیت‌های مادی و فرهنگی و اجتماعی در جامعة مادر و ... همگی یک اصل کلی را دنبال می‌کند: ترغیب نسل جوان به ترک کشور. ولی در قفای این پروژة گستردة غرب نیازهائی داخلی نیز نهفته. نمی‌باید این واقعیت را فراموش کرد که پس از پایان جنگ اول جهانی تا به امروز حکومت‌های ایران از همه دست و همه نوع، از ادارة امور شهری عاجز بوده‌اند.

دستگاه‌های حکومتی به دلیل ساختارهای پوشالی، دست‌نشانده و کودتائی‌شان نه تنها خود از هرگونه تعلقات در ساختار طبقاتی جامعه بی‌بهره‌اند، که هر نوع «ساختار طبقاتی» را نیز با منافع خود در تضاد می‌بینند. این مسائل را پیشتر در وبلاگ‌های متعددی به تفصیل مطرح کرده‌ایم و امروز نمی‌توان بیش از این در موردشان توضیح داد، ولی زمانیکه یک دولت، نه خود وابسته به یک ساختار طبقاتی مشخص است، و نه حضور چنین ساختاری را برمی‌تابد، یک راه‌ فقط در پیش دارد: پای گذاشتن به مسیر ایجاد فروپاشی‌های اجتماعی.

البته این «فروپاشی‌ها» ابعاد متفاوتی دارد. از نابودی طبقة اجتماعی خوانین در انقلاب سفید گرفته تا مبارزه با سندیکاهای کارگری، از مخالفت با نقش سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مطبوعات گرفته تا اخراج هزاران جوان به خارج از کشور، از مبارزه با رشد صنایع و تولیدات و خدمات گرفته تا میدان دادن به قشرهای فاسد اداری و تشکیلاتی و انتظامی، دولت‌ها در این نوع حکومت یک وظیفة مشخص و غیرقابل تغییر دارند: قرار گرفتن فرضی تشکیلات سیاسی حاکم «ورای» تحولات اجتماعی! به عبارت دیگر، دولت را با تحولات اجتماعی کاری نیست! دولت از آنجا که بر ستون روابط خارجی خود تکیه کرده، جامعه را سرکوب می‌کند تا تحولات اجتماعی تأثیری بر روند سیاست حاکم بر جامعه نداشته باشد. و این «روند» معمولاً توسط محافل خارج از کشور به درون ساختار چنین دولتی «تزریق» می‌‌شود.

پر واضح است که این نوع «برخورد» با جامعه فقط یک نتیجه خواهد داشت، استیلای هر چه بیشتر فاشیسم بر روند مسائل کشور. با این وجود، ریشه‌های این فاشیسم را برخلاف آنچه برخی می‌پندارند نمی‌باید در سنت‌های اروپای مرکزی طی سال‌های 1930 جستجو کرد؛ این فاشیسم از نوع ویژه‌ای است که تهاجم واقعی فرامرزی ندارد، عملکرد نهائی آن فقط ایجاد گسست در ارتباط دولت‌های دست‌نشانده با تحولات اجتماعی است. و به دلیل همین عملکرد است که دولت دست‌نشانده در چارچوب یک پروپاگاند انسان‌ستیز مرتباً در بوق یک «گسست» می‌دمد؛ همان گسستی که آغازگر یک «اسکیزفرونی» هولناک در جامعه بوده. این اسکیزوفرنی بازتابی است از منافع سیاست‌های بین‌المللی در کشور. برای روشن شدن مطلب به یک نمونه اکتفا می‌کنیم. به طور مثال، اسکیزوفرنی ایجاد شده توسط «گسست» انقلاب اسلامی، ایران را در تضادی ظاهری با غرب قرار داده، در شرایطی که عمل و عکس‌العمل‌ محافل غربی، تنها الهام‌بخش اصلی و نهائی این «انقلاب» بوده. و دولت دست‌نشانده با تکیه بر گسست «انقلاب اسلامی» پیوسته به این «بیماری» اجتماعی دامن زده و می‌زند.

گسست فاشیسم صورتک‌های متعددی دارد؛ می‌تواند یک کودتا باشد، می‌تواند یک «انقلاب» معرفی می‌شود، حتی همچون نمونة «انقلاب سفید» می‌تواند فقط یک رفورم «دولتی ـ درباری» به شمار آید؛ هیچ تفاوتی نخواهد داشت چرا که آنچه در این میان از اهمیت برخوردار خواهد بود میدان دادن به اصل اساسی «ایجاد گسست» است، نه پیامدهای آن! دیدیم که تبعات «گسست» هر چه باشد وظیفة اصلی حاکمیت سرکوب تحولات اجتماعی به نفع «روند مطلوب» خواهد بود.

بررسی این «مرحله» از رشد فاشیسم دست‌نشانده در جامعه دو لایة مرتبط با یکدیگر را به صراحت به نمایش می‌گذارد. لایة نخست نیاز روزافزون دستگاه حاکمیت به گسترش سرکوب خواهد بود، چرا که جامعه پیوسته در جوش‌وخروش است و جهت سرکوب این تحولات دولت دست‌نشانده هر دم نیازمند تحمیل فاشیسم گسترده‌تری خواهد شد. و لایة دوم نیز که خود بازتابی است از نیازهای لایة نخست، این اصل را الزامی می‌کند که در شیوه‌های ایجاد گسست هر دم «نوآوری»‌ شود، یا بهتر بگوئیم دولت به مدرنیزاسیون متوسل گردد. این شیوه‌ها هر چند از اهدافی ایستا و تغییرناپذیر برخوردارند، می‌باید متنوع و گوناگون جلوه نمایند، چرا که هدف اصلی از اعمال‌شان گسترش منافع نامشروع محافل بین‌المللی است.

جهت ارائة یک نمونة ملموس از روند گسترش این نوع فاشیسم می‌توان به اصول انقلاب سفید مراجعه کرد، که در ابتدا ششگانه بود و آنقدر بر تعدادشان افزودند تا رژیم از هم فروپاشید! خلاصة کلام رژیم سیاسی جهت ایجاد «توسعة» هر چه بیشتر در دستگاه تبلیغاتی و حکومتی، اینچنین وانمود می‌کرد که گویا تحولات جدیدی در جامعه به وجود آورده، ولی در عمل روند کار این بود که با توسل به ابزار تبلیغاتی، رژیم در برابر تحولات جامعه قد علم کند! نمونة دیگر از گسترش این نوع فاشیسم دست‌نشانده را در «مبارزات» پیگیر حکومت اسلامی با بدحجابی می‌بینیم!

روند رشد فاشیسم این به اصطلاح «حجاب» را که نخست در سخنرانی‌های رهبر حکومت،‌ یعنی روح‌الله خمینی اصلاً «اجباری» هم نبود، به تدریج نه تنها اجباری کرد، که الزاماتی در روابط اجتماعی و فرهنگی و هنری و فنی و طبی و خدمات و غیره به وجود آورده، و این روند تا آنجا گسترش یافت که امروز برخی بوق‌های حکومت اسلامی عملاً جامعة «عربستان سعودی» را به عنوان ایده‌آل شیعی‌مسلکان معرفی می‌کنند. این نیست مگر همان روند «توسعة» نظام وابسته و فاشیست. نیازی به توضیح نیست ولی در تعاریف جامعه‌شناسان و متخصصان علوم سیاسی، این قماش «توسعة» تشکیلاتی و نظریه‌پردازانه در تضادی کامل و بنیادین با مفهوم «رشد» در ابعاد اجتماعی، اقتصادی، فنی، فرهنگی و هنری قرار خواهد گرفت.

به طور خلاصه، فاشیسم هر لحظه جامعه را نگون‌بخت‌تر و پوچ‌تر می‌کند، هر چند رژیم حاکم با تکیه بر حمایت‌های فرامرزی در هر گام از طریق گسترش سرکوب عمومی خود را قدرتمندتر و استوارتر بنمایاند. اینجاست دلیل واقعی سقوط رژیم پهلوی اول و دوم، در شرایطی که اینان ظاهراً در اوج قدرت بودند. خلاصة کلام، اوج قدرت فاشیسم با اوج گسست بین این تشکیلات و الهامات و آرمان‌های جامعه در مرحله‌ای بسیار ویژه در هم می‌آمیزد، و رژیم پای به مرحلة سقوط می‌گذارد!

حال که مکانیسم فاشیسم وابسته را تا حدودی شکافتیم، بازگردیم به مسئلة اعزام گستردة جوانان توسط این نوع حکومت به خارج از کشور. رژیم حاکم برای نسل جوان ایران راه‌حل اجتماعی، فرهنگی و هنری و علمی و حتی آموزشی ندارد. البته گروهی از اینان را با استفاده از جوسازی‌ها و هیاهو و تبلیغات به اتاقک‌هائی بی‌روح و فاقد فضای انسانی اعزام می‌کنند، اتاقک‌هائی که «دانشگاه» خوانده می‌شود! ولی بخوبی می‌توان تصور کرد که این فضا‌های مرگ‌زده، با دقت تمام توسط اوباش وابسته به همین حکومت در عمل تبدیل به «قرنطینه‌هائی» پوسیده و مسخره در مسیر تأئید تبلیغات دولتی شده‌اند. حتی فارغ‌التحصیلان همین اتاقک‌ها نیز نمی‌توانند جهت تحکیم موضع خود در مقام یک «دانش‌آموخته»، در قلب جامعه‌ای که به آن تعلق دارند ایفای نقش کنند.

تصویر روشن است؛ حکومت نه تنها از ادارة امور جوانان عاجز است، که حتی از برآوردن نیازهای حرفه‌ای، صنعتی، تولیدی و ... در سطح جامعه که خود را در تبلیغات دولتی هوادار و طرفدار بی‌قیدوشرط‌شان جا می‌زند نیز ناتوان است. چرا که تضاد پایه‌ای فاشیسم دست‌نشانده با «ساختار طبقات» به این نوع حکومت هیچگاه امکان نخواهد داد تا لایه‌ها و قشرهای مشخص اجتماعی را در چارچوب نیازها و الهامات معین تحمل کند. هر گونه تجمع، هر گونه شکل‌گیری الهامات و الزامات طبقاتی، هر گونه شکل‌گیری منافع اتحادیه‌ها، سازمان‌ها، احزاب، مطبوعات و ... در تضاد با روش‌های فاشیسم دست‌نشانده قرار می‌گیرد. به همین دلیل جوانان را می‌باید یا در زندان‌ها نابود کرد، یا با ابتر کردن حضور اجتماعی‌شان در هیئت نیروهای نظامی و امنیتی از آنان چماق حکومتی تولید نمود، یا پای منقل تریاک و افیون آنان را به نیستی و تباهی کشاند، و یا از کشور «اخراج‌شان » کرد. این است دلیل صف کشیدن هزاران جوان ایرانی در برابر سفارتخانه‌ها جهت دریافت ویزای خروج از کشور. و به صراحت بگوئیم در این روند شوم، دست خارجی در دست دولت ‌دست‌نشانده‌ است.

ولی همانطور که بالاتر عنوان کردیم، پس از پایان جنگ اول جهانی که در واقع میعادی بود جهت استقرار فاشیسم دست‌نشانده در کشور ایران، رژیم‌های سیاسی به نوبة خود هر کدام در مسیر تلاش‌هائی برای «ایجاد ارتباط با ایرانیان مقیم خارج» نیز گام برداشته‌اند. حال این تلاش را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟

به صراحت بگوئیم، چنین تلاش‌هائی به خودی خود بازتابی است از چند نیاز روانشناختی دولتی و تبلیغاتی و تشکیلاتی. نخست اینکه تبلیغات بر پایة بازگشت گروه «عظیمی» از ایرانیان «دانش‌آموخته» و متخصص به کشور برای دولت دست‌نشانده ابزاری جهت «تخرخر» رسانه‌ای و فخرفروشی‌های مطبوعاتی فراهم می‌آورد؛ پروپاگاندی است برای تحمیق هر چه بیشتر اوباش نانخور حاکمیت. با این وجود بسیاری از کسانیکه در این به اصطلاح گروه‌های «ایرانیان مقیم خارج» گرد دولت‌ فاشیست جمع می‌شوند، خود از نمایندگان محافلی به شمار می‌روند که پیش از این‌ «ارتباطات علنی» در زمرة حقوق‌بگیران پنهان همین دولت‌ بوده و برای اربابان‌اش در خارج کار می‌کرده‌اند. این گروه در عمل پای از «مخفیگاه» بیرون می‌گذارد تا آغازگر روابط نوینی بین دولت‌ «دست‌نشانده» و محفل «گرداننده» شود.

ولی گروه دیگری نیز در میان اینان می‌توان یافت: نفوذی‌های محافل‌! نقش اصلی‌ این گروه تخمین درصد نفوذپذیری برخی سیاست‌ها در قلب دولت دست‌نشانده، و‌ جامعة فروهشته و سرکوب شده است؛ خلاصه بگوئیم بعضی از حضرات جاسوس‌اند! کارشان خبرچینی و شبکه‌سازی است. به طور مثال، در شهریورماه سال 1320، زمانیکه ارتش شاهنشاهی بر علیه رضاشاه کودتا کرد و به دستور انگلیس شاه را از کشور اخراج نمود، بسیاری از کسانیکه گرد کودتاچیان جمع شده از این توطئة «پنهان» حمایت کردند و به دستور لندن حکومت پهلوی دوم را بنیان نهادند از جمله همان بازاریانی بودند که پس از سال‌ها اقامت در آلمان و سوئیس به دلیل تغییر مواضع رضامیرپنج به کشور بازگشته بودند، و از این نمونه‌ها فراوان می‌توان یافت. با این وجود گروه سومی را نیز می‌باید در این میان منظور داشت.

وابستگان به این گروه یا سرمایه‌داراند و صنعتکار و یا متخصص‌. و هر چند در دو گروه نخست جای نمی‌گیرند، در هر صورت ممکن زندگی در خارج از کشور برای‌شان ناخوشایند است، اینان را «غربتیان» می‌نامیم. این گروه بر این توهم پای می‌فشارد که با بازگشت به درون یک نظام فاشیست و ضدانسانی، مشکلات اخلاقی، خانوادگی، فرهنگی و اجتماعی‌اش «حل» خواهد شد! البته باید قبول کرد که «غربتیان» مسلماً از جمله کسانی‌اند که هیچگونه نگرش منسجمی از منظر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نداشته، توشة واقعی‌شان از اقامت و تحصیلات و فعالیت‌های حرفه‌ای چندین ساله در خارج از کشور به همان «نارضایتی» از غربت محدود می‌ماند. اینکه فرد عاقل، بالغ و ظاهراً سرمایه‌دار و متخصصی چنین بپندارد که با زندگی تحت نظارت یک حکومت دست‌نشانده می‌تواند بر مشکلات‌اش فائق شود به خودی خود بهترین نشان از حماقت و بی‌شعوری وی می‌باید تلقی گردد.

اما می‌باید قبول کرد که «غربتیان» طعمه‌های واقعاً مناسب حال دستگاه بلاهت پرور فاشیسم هستند. همانطور که گفتیم، فاشیسم ارتباط خود را با تحولات اجتماعی قطع کرده، در نتیجه نیازهای «دولتی» را نمی‌تواند با تکیه بر این تحولات اجتماعی، انسانی و فرهنگی برآورده کند. خلاصه بگوئیم، دولت در هنگامة اوج‌گیری فاشیسم محتاج «غربتیان» خواهد شد. حاکمیت با تکیه بر تخصص ‌اینان می‌تواند در روند «گسست‌هائی» که پیوسته تحت عنوان «رشد»، و در عمل فقط با هدف «توسعة» نظری و عملی فاشیسم در جامعه ایجاد می‌کند، خرک لنگ خود را به مقصد برساند. افراد وابسته به گروه «غربتی» در واقع به عنوان «مزدور» حمایت و کمک علمی، تخصصی و کارورزانه به دولت دست‌نشانده ارائه می‌دهند. و این دولت آنجا که نمی‌تواند طبق روال معمول نیازهای غیرمشروع خود را در زمینة توسعة نظری فاشیسم با تکیه بر کارشناسان خارجی تأمین کند، به این گروه متخصصان ایرانی‌نما روی می‌آورد،‌ اینهمه جهت جلوگیری از بحران‌های اجتماعی که حضور پرشمار کارشناسان خارجی می‌تواند در کشور به وجود آورد.

خلاصة کلام خارج از آن‌ها که با استفاده از ارز حاصل از چپاول نفت‌خام کشور به خیال خود به گردش و تفریح آمدند و مسلماً کمی هم به ریش ملت ایران خندیدند، سه گروه فوق را می‌توان در میان «میهمانان» حکومت اسلامی بازشناخت. پرواضح است که چرخة شوم فاشیسم که با «اخراج جوانان از کشور» آغاز می‌شود، در گام‌های بعدی پای در میدانی می‌گذارد که تعدادی از همین جوانان «سابقاً اخراجی» را به کمک بطلبد! ولی با توجه به خاستگاه و عملکرد «غربتیان»، نمی‌توان جهت جلوگیری از تحرکات فاشیسم در جامعة ایران، امیدی به الهامات و آرمان‌های اینان داشت.





۵/۰۹/۱۳۸۹

هرم پشک!



بازتاب «افشاگری‌های» ویکی‌لیکس تا آنجا که به مسائل سیاسی مربوط می‌شود گام به گام از پردة ابهام بیرون می‌افتد. این افشاگری‌ها نخست به تأئید طرح‌های ریاست جمهوری ایالات متحد برای افغانستان انجامید. طرح‌هائی که ماه‌ها روی میز سناتورها «خاک می‌خورد»، و به ناگاه مورد تأئید سنای آمریکا قرار گرفت، بودجه‌ای متجاوز از 30 میلیارد دلار جهت اعزام ده‌ها هزار نظامی تازه‌نفس به کوهستان‌های افغانستان تأمین خواهد کرد! همانطور که در وبلاگ «رابین‌هود مجازی» توضیح دادیم در مورد تقویت حضور نظامی در افغانستان و یا ترک زودهنگام این کشور ظاهراً میان طرف‌های غربی عدم تفاهم وجود داشت و اظهارات ضد و نقیض وزارت دفاع آمریکا و انگلستان نشان می‌داد که تفاهم کلی در اینمورد تحصیل نشده بود؛ گویا افشاگری‌های ویکی‌لیکس کار خودش را کرد و این توافق به قیمت فروپاشانی بخشی از «اعتبار» ارتش‌های غربی به دست آمد، البته به نفع نقطه‌نظرهای جناح اوباما!

از طرف دیگر، با علنی شدن «تفوق» مقطعی جناح اوباما در سیاست‌های منطقه‌ای بر «رقبا»، شاهد تغییرات کلی در موضع‌گیری دولت جمکران نیز می‌شویم. احمدی‌نژاد اینک به صورتی صریح‌تر مواضع جناح خود را در مورد مذاکره با ایالات متحد آشکار کرده، و رسماً از طریق برخی رسانه‌ها که «نزدیک» به دولت معرفی می‌شوند از تمایل دیرپا و ابدمدت حکومت اسلامی جهت آغاز مذاکره با واشنگتن پرده بر می‌دارد! روزآن‌لاین، رسانة وابسته به جناح هاشمی رفسنجانی، روز چهارشنبه، 6 مرداد 1389، اظهارات احمدی‌نژاد در «پرس تی‌وی» را اینچنین انتشار داده:

«من حتی اعلام کردم آماده‌ام با آقای بوش گفت‌وگو کنم. با اینکه به علت شخصیت ویژه‌اش کسی حاضر به مذاکره با وی نبود. سال گذشته گفتم حاضرم با آقای اوباما هم مذاکره کنم.»


ولی مسلماً آنچه باعث معلق‌ ماندن هر گونه مذاکره ‌شده بود بر خلاف اظهارات مهرورزی به هیچ عنوان «پافشاری‌های‌» حکومت اسلامی بر مواضع ظاهراً استقلال طلبانه‌اش نمی‌باید تلقی گردد. زمانیکه حاکمیت ایالات متحد در ارتباط با جنبش‌های «دین‌خو» که خود به راه انداخته به این نتیجه‌گیری صریح برسد که روابط «فی‌مابین» دیگر نمی‌تواند در پردة ابهام باقی بماند، بهترین راه جهت جلوگیری از فروپاشی این هرم «پشک» قبول همکاری و هم‌صدائی بین واشنگتن و اسلام‌فروشان خواهد بود. در ادامه، سایت سردار اکبر سازندگی از قول احمدی‌نژاد می‌نویسد:

«معتقدیم گفت‌و گو برای تفاهم، صلح و تعمیق دوستی‌ها است»


این سخنان به صراحت نشان می‌دهد که انتظارات واقعی جناح احمدی‌نژاد از «گفتگو» با آمریکا چیست: صلح و صفا و دوستی و ... در حالیکه انتظارات آمریکا از به قدرت رساندن اسلامگرایان در ایران از طریق کودتای 22 بهمن 57 به هیچ عنوان در این مسیر تحول نمی‌یافت.

سیاست آمریکا از یکسو ابترکردن چپ‌های وابسته به مسکو بود، که تهدیدی برای منافع غرب در منطقه به شمار می‌آمدند، و از سوی دیگر، پنهان داشتن وابستگی دولت‌ها و تشکیلات اسلامی به سیاست‌های ایالات متحد، جهت پوشش دادن به درگیری‌هائی که واشنگتن در افغانستان پیش‌بینی کرده بود از طریق استفاده از پردة جادوئی «نبرد با آمریکا»، اینهمه با توسل به «جنگ زرگری». ولی گویا دم خروس از لای عبا واقعاً بیرون زده باشد!

به همین دلیل است که اینبار پس از اظهارات صریح احمدی‌نژاد در مورد «مذاکره با آمریکا»، شاهد موضع‌گیری‌های شداد و غلاظ برادران لاریجانی، علی خامنه‌ای، حتی میرحسین موسوی «چپ‌گرا» و دیگر چپ‌نمایان و انقلابیون و ... نمی‌شویم. با این وجود نمی‌باید فراموش کرد که اگر موضع‌گیری احمدی‌نژاد دقیقاً جوابی است مساعد به تغییر سیاست‌های جهانی در مورد افغانستان، سکوت اوباشی از قماش لاریجانی‌ها و علی خامنه‌ای نیز فقط به دلیل «بی‌پدر» شدن برخی سیاست‌ها پیش آمده. سیاست‌هائی که از دیرباز خواهان تبدیل جنگ در افغانستان به نبردی فرسایشی، درازمدت و نهایت امر اهرمی «اعتبارساز» برای جنبش‌های دین‌خو و ساخته و پرداختة غرب بودند.

در توضیح این مسئله می‌باید دو مطلب را مورد توجه قرار داد. نخست اینکه جنگ افغانستان از نخستین دقایق یک جنگ «بی‌چهره» باقی ماند. به عبارت دیگر، نه خطوط اصلی جبهه‌ها مشخص شد، و نه طرف‌های درگیر در این جبهه‌ها صریحاً شناسائی شدند. جنگی بود بین کشورهای به اصطلاح «متمدن» و آنچه «تروریسم» لقب داشت، بدون آنکه مرزهای واقعی این دو جبهه مشخص شده باشد. در نظام رسانه‌ای هر چه خوب و نیکو و انسانی بود، به جبهة «متمدن‌ها» منسوب می‌شد، بقیة مسائل نیز با «تروریست‌ها» نسبت داشت. به همین دلیل برای نخستین بار پس از جنگ جهانی اول، نظام رسانه‌ای در سطح بین‌المللی جهت آرایش و بزک این جنگ استعماری و ضدانسانی، به ویژه در عراق عملاً امر اطلاع‌رسانی و خبررسانی از جبهه‌ها را «متوقف» کرد! هدف اصلی نیز آراستن این عملیات جنایتکارانه و تبدیل «جنگ» به یک فیلم مفرح «کابوئی» بود. جنگی که در آن نیکومنشان همیشه «یانکی» و طرفدار «یانکی‌ها» باقی خواهند ماند! انتشار سندهای ظاهراً «محرمانه» توسط سایت ویکی‌لیکس این زنگ خطر را در گوش بعضی‌ها به صدا در آورد که ممکن است مدارک «گویاتری» نیز از «قهرمانی‌های» مغرب زمینی‌ها در جبهه‌های افغانستان و عراق به رسانه‌ها نفوذ کند. و گویا برای بسیاری از آدمخواران در سنای آمریکا همین زنگ خطر کفایت کرد.

و اما مطلب دوم این است که عقب‌نشینی، فرار و یا قبول شکست در جنگ افغانستان از طرف غرب در شرایط فعلی به هیچ عنوان گامی در مسیر آرامش منطقه نمی‌تواند به شمار آید؛ چنین رخدادی به سرعت تبدیل به مهم‌ترین اهرم سیاسی جهت تأمین «وجاهت عقیدتی» برای گروه‌هائی خواهد شد که با این «اشغال» گویا مخالفت‌های نظامی و عملیاتی صورت داده بودند، البته در نظام رسانه‌ای! جای بحث ندارد؛ این گروه‌ها تماماً وابستگان به محافل‌ غرب‌اند، و همگی‌ اسلامگرا، سرکوبگر، آشوب‌طلب و ظاهراً ضدامپریالیست به شمار می‌روند! با این وجود در یک اصل کلی همگی به توافقی اساسی رسیده‌اند: ضدیت با مسکو!

می‌بینیم که احمدی‌نژاد که امروز سخن از «دوستی و صداقت و پاکی و صفا» و غیره با دولت آدمکش آمریکا به میان می‌آورد ـ دولتی که حداقل طی 8 سال گذشته در کشورهای همسایة ایران صدها هزار غیرنظامی را فقط به دلیل حرص و طمع سیری‌ناپذیر خود به چپاول و غارت به کام مرگ و نیستی فرو افکنده، مرتباً به اهداف مسکو نیز حمله‌ور می‌شود. در همان مصاحبه با «پرس تی‌وی»، احمدی‌نژاد می‌فرمایند:

«ما الان اطلاعات دقیقی داریم که امریکائی‌ها یک سناریوئی نوشته‌اند که جنگ تبلیغاتی سنگینی علیه ایران راه اندازند و این حرف‌هائی که رئیس جمهور روسیه زد، در واقع آگهی پخش آن نمایش است.»


البته ما نیز بارها و بارها مواضع دولت روسیه را در مورد ایران شدیداً محکوم کرده‌ایم، و این سیاست‌ها را در چارچوبی استراتژیک «ضدایرانی» خواندیم، ولی سنگری که احمدی‌نژاد به عنوان یک اسلامگرا در آن نشسته و بر مواضع روسیه می‌تازد با سنگر یک دمکرات و طرفدار دمکراسی و انسان‌محوری از زمین تا آسمان فاصله دارد. احمدی‌نژاد به این دلیل به روسیه حمله می‌کند که مدودف حاضر نیست مسئولیت عملیات «نمایشی» یک حکومت اسلامگرا و دین‌خو را در مرزهای جنوبی فدراسیون روسیه در ساختار بین‌المللی تقبل کرده، از این مفر دست‌ آمریکا را در اعمال سیاست‌های اسلامگرایانه هر چه بیشتر در منطقه باز بگذارد. این است دلیل «عصبانیت» احمدی‌نژاد! و اینک که مسیر «دوستی و رفاقت» با مسکو بر دولت احمدی‌نژاد بسته می‌شود، شاهدیم که واشنگتن مجبور است به هر ترتیب ممکن مسئولیت بساط «اسلام‌فروشی» خود را در منطقه بر عهده گیرد. به این ترتیب هم سلاح قتال «نبرد با آمریکا» از دست نوکران‌‌اش به زمین خواهد افتاد، و هم یانکی‌ها مجبور خواهند شد تا گلوگاه در منجلاب بده‌بستان با آخوند و خاخام و کشیش و پاسدار و قاری و ... و هر نوع «دین فروش» دیگر شناور شوند.

پیش از ادامة مطلب لازم است درمورد سوءتفاهمی که برای برخی از خوانندگان گرامی پیش آمده بود توضیحاتی بیاوریم. ما مواضع روسیه در قبال ایران و دیگر کشورهای آسیائی را در چارچوب یک استنباط تاریخی از مسیر شکل‌گیری قدرت‌های حاکم بر کرملین مورد نقد و بررسی قرار می‌دهیم. و این تمایل را در ساختار حکومت فعلی روسیه که جهت هم‌فکری و همراهی با قدرت‌های استعماری غرب در هر گام «متحول» می‌شود محکوم می‌کنیم. ما با تکیه بر تجربیات تاریخی صریحاً می‌گوئیم که روسیه در صورت دنباله روی از این مسیر با فروپاشی داخلی روبرو خواهد شد. به عبارت دیگر، کرملین از آنچه بر علیه ملت‌ها و در مسیر همکاری‌های آتی با سیاست‌های استعماری غرب در منطقه می‌کارد، خود نیز بهره‌ای نخواهد برد.

حال نگاهی خواهیم داشت به دیگر ابعاد «چرخش» سیاسی واشنگتن. پیشتر نیز گفته بودیم که اعزام چند ده‌هزار نیروی مسلح با بودجه‌ای متجاوز از 30 میلیارد دلار به یک منطقة جنگزده نمی‌تواند پیامدهائی ناچیز و قابل چشم‌پوشی داشته باشد. اگر اعزام این نیروها در عمل صورت پذیرد و همچون دیگر «پروژه‌ها» در بحر تعلیق شناور نماند ، حضور این نیروهای تازه نفس در منطقه چند مسئلة کلی را به همراه خواهد آورد.

نخست اینکه آمریکا مجبور خواهد شد روابط خود را با «اسلام‌گرائی» شفاف و روشن‌ کند. می‌دانیم که حمایت واشنگتن از اسلام‌گرائی تا حال «زیرجلکی» بوده. در زرادخانة غرب اسلام‌گرائی ابزاری بوده که از دیرباز «ضدبلشویک» تلقی می‌شد، ولی پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیز همین ابزار تبدیل به سلاحی جهت مقابله با کلیسای ارتدوکس و فدراسیون روسیه شده است! در شرایط فعلی آمریکا مشکل می‌تواند در چارچوب منافع استراتژیک خود از این سلاح «خداداد» دست بشوید. با اعزام نیروهای تازه نفس به افغانستان، واشنگتن بالاجبار می‌باید موضع‌گیری‌های نظامی خود را در ارتباط با اسلامگرائی مشخص‌تر نماید. ولی اگر این موضع‌گیری‌ها در مسیر حمایت از فاشیسم اسلامی همچون نمونه‌های ایران، پاکستان و نهایت امر ترکیه متحول شود روسیه در چارچوب منافع خود به ‌ناچار در برابر این سیاست‌ها عکس‌العمل نشان می‌دهد، و از آنجا که مسکو در منطقه اهرمی جهت فشار بر آمریکا ندارد، این فشارها را می‌باید در مناطق دیگر جهان دنبال کرد.

به همین دلیل است که دیوید کامرون، نخست وزیر دولت ائتلافی انگلستان، طی چند روز گذشته دیداری از هندوستان داشت. می‌دانیم که نطفه‌های اصلی «اسلام‌گرائی» در آسیای مرکزی و خاورمیانه تحت نفوذ انگلستان فعال‌اند. با حضور در هند، امید دیوید کامرون بر این پایه استوار شده که از طریق وعده و وعیدهای منطقه‌ای، و احیاناً «هوار» کشیدن بر سر دولت پاکستان و یادآوری این «اصل» که مبارزه با تروریسم یک الزام سیاسی و جهانی است، بتواند هر چه بیشتر هندوستان را از معادلاتی که روسیه پای در آن خواهد گذاشت دور نگاه دارد. چرا که در معادلات منطقه‌ای، در صورت پافشاری غرب بر حمایت از اسلام‌گرائی، هند می‌تواند با هم‌صدائی در مسیر سیاست‌های مسکو نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای ایفا نماید.

با این وجود، به استنباط ما حضور پررنگ‌تر نیروی‌های نظامی ایالات متحد در افغانستان بازتابی سوای آنچه دولت ائتلاف در لندن به دنبال آن است خواهد داشت. آمریکا در این راستا، همانطور که ماه‌ها پیش نوشته بودیم ناگزیر خواهد شد با دوستان واقعی خود یعنی ملایان و پاسداران و قاریان بر سر میز مذاکره بنشیند و تیغة سلاح «نبرد با آمریکا» هم اینک بر زمین افتاده. از این «سلاح» مرگبار امروز فقط دسته‌ای شکسته باقی مانده که عمدتاً در چنگ میرحسین موسوی و جناح خاتمی قرار گرفته. هم اینان‌اند که به احتمال زیاد سعی خواهند داشت با شعار حمایت از «آراء عمومی»، «سیاست‌های امام راحل»، و ... فوت کردن در آستین شعارهای دیرپای حکومت اسلامی، میدان‌داری برای تداوم «نبرد با آمریکا» را بر عهده گیرند. ولی امروز برای آیندة سیاسی اصلاح‌طلبان مشکل می‌توان پرونده‌ای «مثبت» و مساعد باز نمود. اگر آمریکا مجبور شود با آدمک‌های اسلام‌گرای خود در ایران پای میز مذاکره بنشیند، این عمل را فقط به این شرط انجام خواهد داد که «طرف‌های» مذاکره در قدرت باقی بمانند. به عبارت دیگر آمریکا حاضر نخواهد شد، هم مسئولیت عملیات اسلامی را در منطقه بر عهده گیرد، و هم چرخش‌های سیاسی‌اش بازتابی باشد از منافع لندن! در چنین شرایطی است که جناح خاتمی و موسوی اصولاً فلسفة وجودی‌شان را از دست می‌دهند، و دلیل انتشار مدارک گستره و متفاوت از قبیل «نامة» استعفای موسوی، پروندة قتل‌عام سال‌های 1360 و ... بر شبکة اینترنت نیز همین است.

طی ماه‌های آینده هم اسلام‌گرایان اصلاح‌طلب حکومت اسلامی و هم دولت احمدی‌نژاد جهت حفظ موجودیت سیاسی خود مجبور خواهند شد که به هر ترتیب ممکن پای در مسیر ائتلاف با غیرمذهبی‌ها بگذارند. و در کمال تعجب این «غیرمذهبی‌ها» نمی‌تواند شامل چپ‌نمایانی شود که هم اینک با حمایت از شعارهای «صدر انقلاب» در صحنة سیاست داخلی‌ حاضر و مهیا نشسته‌اند، چرا که اینان نهایت امر دنباله‌رو همان سیاستی به شمار می‌روند که پیشتر گفتیم «تیغه‌اش» افتاده. در نتیجه می‌باید در جناح اصلاح‌طلب و حتی در جناح دولتی منتظر «فوران‌های» سیاسی و جایگزینی‌های «نمایشی» باشیم. چرا که در صورت باقی ماندن امثال موسوی، خاتمی و ... در صحنة اصلاح‌طلبی، آمریکا ترجیح خواهد داد که در دنبالة بده‌بستان‌های احتمالی با دولت فعلی، وابستگان ظاهراً‌ «غیرمذهبی‌تر» را در طیف احمدی‌نژاد پیش بیاندازد.



۵/۰۵/۱۳۸۹

رابین‌هود مجازی!



در مطلب امروز دو موضوع ظاهراً متفاوت را مورد بررسی قرار می‌دهیم. نخست در مورد مواضع روسیه در قبال «تحریم‌های» شورای امنیت بر علیه ملت ایران سخن خواهیم گفت،‌ و در مرحلة بعد بازتاب «افشاگری‌های» سایت «ویکی‌لیکس» در مورد طالبان را در ارتباط ساختاری غرب با حکومت اسلامی مطرح می‌کنیم. پس نخست به مواضع روسیه بپردازیم.

بارها در مورد حمایت مسکو از اعمال تحریم‌های شورای امنیت بر ملت ایران سخن گفته‌ایم، پر واضح است که نیازی به تکرار مکررات نیست؛ روسیه نه از امکانات دریانوردی، بانکی و بازرگانی کافی جهت نظارت بر این «تحریم‌ها» برخوردار است، و نه اصولاً «طرف» اصلی در تجارت و امور مالی ایران به شمار می‌رود. در نتیجه، حمایت مسکو از این «تحریم» فقط یک موضع‌گیری ضدایرانی بود، با این پیش‌فرض که با بسته شدن مسیر بده‌بستان‌های جمکرانی‌ها با انگلستان و خصوصاً آلمان فدرال کانال‌های روسیه می‌توانند در مرزهای شمالی و حتی غربی به سرعت جایگزین شبکة کشتیرانی غرب در خلیج‌فارس شوند! باید قبول کرد که در شرایط فعلی این پیش‌فرض بیش از آنچه قابل‌اعتنا باشد بازتابی است از برخوردی سوداگرانه و خصوصاً بسیار خوش‌بینانه از جانب مسکو.

در نتیجه، اظهارات اخیر آندری نسترنکو،‌ سخنگوی وزارت امور خارجة روسیه، در نکوهش تحمیل تحریم‌های «یک‌جانبة» اقتصادی بر ملت ایران از جانب ایالات متحد، اروپای غربی و کانادا، فقط کاربردی مردمفریبانه می‌تواند داشته باشد. مسلماً روسیه پیش از آنکه این «تحریم‌ها» را به صورت قانونی مورد تأئید قرار دهد بخوبی می‌دانست که از اهرم‌های کافی جهت جلوگیری از تحریم‌های «یک‌جانبه» برخوردار نیست. خلاصة کلام، مسئلة اعمال تحریم‌ اقتصادی بر ملت ایران، در چارچوب سیاست خارجی روسیه دقیقاً همتراز «مخالفت» ظاهری مسکو با اشغال عراق است!

رادیوفردا، مورخ 5 مردادماه 1389 اعتراض روسیه به تحریم‌های یک‌جانبه را چنین بازتاب می‌دهد:

«[نسترنکو] تحریم‌های تازة اتحادیه اروپا را بیانگر تحقیر و کوچک شمردن موضع کار شده و هماهنگ شورای امنیت سازمان ملل دانسته است.»


بله، همانطور که گفتیم ارتباطی تنگاتنگ میان شیوه‌های عمل قدرت‌های بزرگ در مورد تحریم‌های اقتصادی و تهاجم یانکی‌ها به عراق می‌توان یافت. باید به آقای نسترنکو یادآوری کنیم که «تحقیر» شورای امنیت سازمان ملل هنگام جنگ دوم خلیج‌فارس نیز به صراحت به منصة ظهور رسید و همانطور که شاهد بودیم مسکو بجای مخالفت اصولی با این جنگ‌افروزی ترجیح داد دل‌اش را به نقل‌ونبات‌هائی که یانکی‌ها وعده داده بودند خوش کند. آمریکا و انگلستان و شرکای دیگرشان نه تنها بر خلاف تمامی مقاوله‌نامه‌های بین‌المللی دست به اشغال یک کشور مستقل و عضو سازمان ملل متحد زدند، که حتی در چارچوب مسئولیت‌های قانونی که همین مقاوله‌نامه‌ها «نیروی اشغالگر» را موظف به رعایت‌شان می‌کند هیچگاه به وظایف مطروحه تن نداده‌اند. حال باید پرسید چه شده که چشمان شهلای آقای «نسترنکو» تحقیر شورای امنیت را در مورد اعمال تحریم‌های یک‌جانبه بر علیه ملت ایران به این «خوبی» رویت می‌کند، ولی از مشاهدة تحقیری که همین ایالات متحد با اشغال غیرقانونی عراق اینک 8 سال است بر جامعة جهانی تحمیل کرده عاجز مانده؟

مسلماً زمانیکه روسیه اشغال نظامی عراق توسط نیروهای غرب را در خفا مورد تأئید قرار می‌داد هیچگاه فکر نمی‌کرد که «تحقیر» بنیادها و تشکیلات و اصولاً حقوق بین‌الملل روز و روزگاری گریبان منافع خودش را نیز خواهد گرفت. به قولی، «آسیاب به نوبت!» حال که روسیه قصد دارد به خیال خود از طریق متوقف کردن بازرگانی سنتی ایران با اروپای غربی، جائی برای منافع مالی خود در ایران بگشاید، و این مهم را تحت عنوان «قانونیت» مصوبات بنیادهای بین‌المللی به ملت‌های جهان حقنه کند، به یک باره متوجه می‌‌شود که قضیه به این سادگی‌ها هم نیست. خلاصة کلام، نمی‌توان هم بر ‌قانون شکنی‌ها و وحشیگری‌ها در عراق و افغانستان چشم بست، هم تحت عنوان برخورد «قانونی» نان خوبی در ایران به تنور چسباند! و اینجا بود که ناگهان تشت از آسمان فروافتاد، و حضرت نسترنکو از خواب بیدار شدند:

«این حرکت تازة اتحادیه اروپا به تلاش مشترک ما در جست‌وجوی راه حل سیاسیـ دیپلماتیک برای برنامه هسته‌ای ایران لطمه می‌زند».

همان منبع!

ما هم به ایشان عرض می‌کنیم که پدیده‌ای به نام «برنامة هسته‌ای» ایران اصولاً وجود خارجی نداشته و ندارد، و این واقعیت را ما ایرانیان بخوبی می‌شناسیم. ما می‌دانیم که این «برنامه» تماماً ساخته و پرداختة هیاهوئی است که رسانه‌های غرب به راه انداخته‌اند، و همانطور که از سال‌های پیش نیز مشخص شده، این هیاهو به دلیل جنگ و درگیری قدرت‌های جهانی با یکدیگر بر سر تقسیم بازارها و منابع مالی و معدنی در منطقة خاورمیانه و آسیای مرکزی به راه افتاده. بحث کلی در اینمورد گسترده‌تر از آن است که بتواند در چند صفحه خلاصه شود، در نتیجه نه ایرانیان را سفیه به شمار آورید و نه خودتان را بیش از این‌ها سنگ روی یخ کنید. اگر سر پول دعوای‌تان شده مشت و لگدش را حوالة چانة ملت‌های دیگر نفرمائید.

مشخص است که با کرنش در برابر سربازان آمریکائی هیچ کشوری نمی‌تواند نزد ملت‌های منطقه ارج و قرب یافته و منافع «عالیة» خود را در برابر غرب به ارزش بگذارد. بارها هم در همین وبلاگ نوشته‌ایم که امروز مسکو در عمل همان راهی را انتخاب کرده که در گذشته تزارها و بلشویک‌ها پیمودند: همکاری نزدیک با غرب جهت فراهم آوردن زمینة سرکوب ملت‌ها در شرق! نتیجة چنین سیاستی نیز به احتمال زیاد همان خواهد بود که دوبار در سال‌های 1917 و 1991 تکرار شد. این شیوة برخورد در عمل فقط به عمیق‌تر شدن بن‌بست‌های سیاسی، که انعکاسی است از انقطاع ارتباطات منطقه‌ای منجر خواهد شد، و نهایت امر به فلج تشکیلاتی که پیامد مستقیم فساد حاکم بر نظام اداری و سیاسی مستبدانه است منتهی می‌گردد. جالب اینجاست که در چنین چشم‌اندازی، و بر اساس تحلیل‌هائی که آکادمیسین‌های شوروی سابق بارها و بارها در کتب و مقالات خود ارائه کرده‌اند، از منظر تاریخی تنها راه شناخته شدة «خروج» ملت‌ها‌ از این سیر قهقرائی «سقوط حاکمیت» است.

البته فراموش نکنیم، آنچه امروز روسیه جهت سرکوب ملت‌های شرق در ارتباطات‌اش با غرب در «طبق اخلاص» می‌گذارد، هنوز که هنوز است «خنزرپنزرهای» یادگار دوران «طلائی» اتحاد شوروی است، ولی این نیز بگذرد. در آینة تاریخ خواهیم دید که چنین ساختار «هشل‌هفی» که در روسیه حاکمیت را به دست گرفته و صرفاً از طریق «مردود شمردن» نقش تاریخی ملت‌ها و منافع آنان سعی در سیاستگزاری مشترک با استعمار غرب در روابط منطقه‌ای دارد تا کجا می‌تواند اصولاً به موجودیت خود ادامه دهد. پس بهتر است دکان «مافیای» غرب‌دوست و جدیدالتأسیس روس را رها کرده به بررسی افشاگری‌های «ویکی لیکس» بپردازیم. چرا که «رادیوفردا»، مورخ 5 مردادماه 1389، تنور ویکی‌لیکس را اینبار برای چسباندن نان کاخ‌سفید حسابی داغ کرده:

« روز یک‌شنبه، سوم مردادماه، بیش از 92 هزار سند سری ارتش آمریکا در بارة جنگ افغانستان توسط وب‌سایت ویکی‌لیکس افشا شد [...] »

البته سایت ویکی‌لیکس متعلق به یک «استرالیائی» به نام «جولین آسانژ» است، و ایشان بارها و بارها عنوان کرده‌اند که غیروابسته هستند و در چارچوب منافع قدرت‌ها عمل نمی‌کنند. به عبارت دیگر ایشان در کنار «مردم» نقش «رابین‌هود» مجازی را بر عهده گرفته‌اند. ولی اگر استقلال این سایت واقعی می‌بود، آنان که به قولی 92 هزار سند فوق‌محرمانة ارتش آمریکا را از سفارت این کشور در افغانستان «کش» رفته‌اند، این اسناد را در اختیار ویکی‌لیکس «مستقل» نمی‌گذاشتند. و در صورت دسترسی «ویکی‌لیکس» به چنین اسنادی، اگر محافل قدرتمندی از این تشکیلات حمایت به عمل نمی‌آوردند، مسئول سایت به خود اجازه نمی‌داد با انتشار مدارکی که مسلماً به صورت «غیرقانونی» در اختیارش قرار گرفته، یک عملیات نظامی را در سطح جهانی اینگونه به «سخره» بگیرد. همچنین ارباب جراید و گردانندگان سایت‌ها و خبرگزاری‌های دیگر جهان «خبر» این افشاگری‌ها را آنطور که شاهدیم در بوق نمی‌گذاشتند؛ قضیه خفه می‌شد و کسی هم صدایش در نمی‌آمد، آنچنان که در بسیاری موارد چنین شده. خلاصة کلام «استقلال» رسانه‌ای در غرب خود داستانی است که می‌باید حکایت‌اش را از نو نوشت.

ولی آنچه اهمیت دارد این است که بدانیم، چرا حاکمیت ایالات متحد و شاید برخی دیگر از دوستان گرمابه و گلستان‌اش جهت اعمال کنترل نسبی بر جریانات افغانستان نیاز دارند بر فضاسازی‌ها و مسخره‌بازی‌هائی از این دست تکیه کنند؟ چرا که وابستگی تشکیلاتی ارتش پاکستان و سازمان «آی. اس. آی» به آنچه مجاهدین افغان و «هنگ‌های عرب» نام داشت و بعدها «طالبان» و «القاعده» خوانده شد روشن‌تر، علنی‌تر و غیرقابل تردیدتر از آن است که از طرف مورخین، تحلیل‌گران بی‌غرض و بی‌مرض، و حتی ناظران منصف به زیر سئوال برده شود. از طرف دیگر، این وابستگی‌ها در قالب آثار گسترده و تحلیل‌های تاریخی از دیرباز توسط مورخین و آکادمیسین‌ها در دانشگاه‌های ایالات متحد، انگلستان، فرانسه و به احتمالی در بسیاری دیگر از کشورها به رشتة تحریر در آمده! خلاصة کلام، حداقل تا آنجا که به افتضاحات برخاسته از سیاست‌های دستپاچة ایالات متحد و مجموعه نیروهای نظامی ناتو طی درگیری‌های سی سالة افغانستان مربوط می‌شود، جامعة جهانی به هیچ عنوان نیازمند افشاگری‌های «ویکی‌لیکس» نبوده و نیست. این نقش‌ها به مراتب بیش از آنچه این اسناد بتواند علنی کند در چشم صاحب‌نظران عیان و آشکار بوده. به همین دلیل، امروز بجای کنکاش در چند و چون این «اسناد» بهتر است به این سئوال بپردازیم که چه محافلی در سطح جهانی و حتی در داخل ایالات متحد از بی‌اعتبار کردن عملیات نظامی در افغانستان حمایت می‌کنند؟ و اینکه این محافل چرا می‌باید منافع خود را در مسیر بی‌اعتباری ارتش‌های‌شان در افغانستان دنبال کنند؟

تحلیل دقیق مسائل در این مقطع بسیار وقت‌گیر خواهد شد، با این وجود به صورت بی‌پرده و شتابزده بگوئیم که به استنباط ما دو جریان بسیار قدرتمند در غرب در این مرحله در برابر یکدیگر صف‌آرائی کرده‌اند. نیازی به توضیح نیست ولی هر دو جریان تحمیل حکومت اسلامی بر ملت‌های منطقه را مورد «تأئید» قرار می‌دهند، با این وجود، در مورد جزئیات با یکدیگر کنار نمی‌آیند و هر کدام تحلیل‌های ویژة خود را از بحران افغانستان، جنگ سی‌ساله در منطقه، سیاست‌های حاکم بر جمکران، و خصوصاً ارتباطات مطلوب با حوزة اتحاد شوروی سابق ارائه می‌دهد. تحلیل‌ها و انتظاراتی که ظاهراً هماهنگی چندانی با یکدیگر ندارد.

به طور مثال، شاهدیم که علیرغم برخورداری از اکثریت دمکرات، برنامة اعلام شدة اوباما طی مسابقات انتخاباتی، مبنی بر اعزام نیروهای گستردة آمریکا به افغانستان از طرف سنای این کشور مورد تأئید قرار نمی‌‌گیرد! طرح اوباما توسط سنا مدفون شده. یا اینکه، در مورد خروج غرب از افغانستان و واگذاری اهرم‌های حاکمیت به نیروهای وابسته به طالبان، بین انگلستان و آمریکا تخالف نظر کلی دیده می‌شود. انگلیس به دلیل محدودیت‌های شدید مالی، انسانی و سیاسی که می‌باید بازتابی از بن‌بست‌های داخلی تلقی شود، جهت خروج هر چه سریع‌تر مرتباً این تمایل را نشان می‌دهد تا به سوی «نسخة طالبان» جذب ‌شود، و ایالات متحد به دلیل بده‌بستان‌های گسترده‌تر با روسیه، و نبود همان بن‌بست‌ها در داخل مرزهای‌اش این صورتبندی را به طور کلی تأئید نمی‌کند!‌

در ثانی اعزام ده‌ها هزار نیروی نظامی جدید و تازه‌نفس به افغانستان و یا خروج شتابزدة ارتش‌های اشغالگر از این کشور تبعاتی خواهد داشت که مسلماً در یک وبلاگ نمی‌توان به آن پرداخت. به عنوان نمونه، حضور این نیروها به سرعت زمینة تنش‌های منطقه‌ای خصوصاً در ارتباط با هند و چین و روسیه را فراهم خواهد آورد. آمریکا در چارچوب این نقش‌پذیری نظامی موظف خواهد شد که به طور کلی در روابط منطقه‌ای خود با قدرت‌های جهانی «تجدیدنظر» کرده، و مقام و مرتبة امپراتوری سابقاً کبیر انگلستان در این «تجدیدنظر» مشخص نیست! از طرف دیگر، پروژة «فرار» غرب از افغانستان که به صراحت در دستورکار برخی محافل قرار گرفته بازتابی بسیار گسترده در سطح جهانی خواهد داشت و امروز نمی‌توان در مورد آن اظهارنظر کرد.

ولی جهت نشان دادن عمق بحرانی که این افشاگری‌ها می‌تواند به همراه آورد، به بررسی ابعاد مختلف یک خبر دیگر در همین «افشاگری‌ها» می‌پردازیم. در برخی اسناد افشا شدة ارتش آمریکا چنین آمده که، طالبان به موشک‌های «ردیاب حرارتی» مجهز شده‌اند! می‌دانیم که این نوع موشک نخستین بار به نام موشک‌های «سام 7» توسط اتحادشوروی سابق در ویتنام به آزمایش گذاشته شد، و برای جنگنده‌های تیزپرواز مرگ‌آور است. ولی با در نظر گرفتن اینکه هیچیک از جنگنده‌های ایالات متحد طی عملیات افغانستان سرنگون نشده‌اند، این موشک‌ها را مسلماً‌ ایالات متحد جهت کنترل نیروهای نظامی کشورهای دیگر در اختیار طالبان قرار داده! و یا اینکه از طریق انتشار این «اطلاعات» قصد دارد به قدرت‌های منطقه‌ای هشدار دهد که در صورت دخالت هوائی در افغانستان با موشک‌های «ردیاب حرارتی» طالبان روبرو خواهند شد. خلاصة کلام این مسائل به هر طریق که تحلیل شود فقط نشانه‌ای است باز هم بارزتر از همکاری نزدیک ارتش‌های اشغالگر با طالبان. و به دلیل «افشاگری‌ها» مجموعة گسترده‌ای از همین نوع «مسائل» به تدریج با تکیه بر این اسناد تبدیل به معضلی اساسی برای غرب خواهد شد. معضلی که ابعاد واقعی بحران افغانستان را، نه در چارچوب تبلیغات کاخ‌سفید که در مقیاس اصلی‌اش علنی خواهد کرد، و به احتمال زیاد در پی همین تحولات می‌باید منتظر خروج قریب‌الوقوع غرب از منطقه باشیم.

بله، علیرغم تمامی شقاق‌های فکری، طی روزهای اخیر شاهدیم که «صحنة سیاست» منطقه بیش از پیش به سوی پروژة «ترک مخاصمه» و رها کردن افغانستان کشیده ‌می‌شود. و انتشار اسناد و مدارکی دال بر همکاری ارتش پاکستان و نیروهای اشغالگر با طالبان و نهایت امر با حکومت اسلامی در تهران به صراحت فقط به بی‌اعتباری هر چه بیشتر این عملیات نظامی کمک خواهد کرد. در همین چارچوب است که رادیوفردا نیز در ادامة خبر خود می‌نویسد:

«[...] بخشی از [این اسناد] به نقش تهران در حمایت‌های پنهان مالی، تسلیحاتی، آموزشی و پناه دادن به شورشیان طالبان در خاک خود به منظور مبارزه علیه نیروهای ائتلاف در افغانستان اختصاص داشت.»


البته اینکه حکومت اسلامی با طالبان همکاری کند مسئلة روشن و واضحی است. این حکومت از نخستین روزها همکار اصلی ایالات متحد در نبرد «مقدس‌» برضد اتحاد شوروی بوده. پروژة «چپ‌ستیزی» از همان روز نخست تحت عنوان «این‌‌ها نجس هستند»، از زبان روح‌الله خمینی شنیده شد و در نخستین اطلاعیة «بیت‌امام» نیز انتشار یافت. ولی مشکل اصلی زمانی ایجاد می‌شود که همین مدارک همزمان نشان می‌دهد طالبان مورد حمایت حکومت اسلامی، همکاران ارتش‌های غرب نیز به شمار می‌روند! خلاصة کلام غرب در افغانستان هر چه بیشتر پای در یک کلاف سر در گم می‌گذارد و مشکل می‌توان خارج از «ترک ‌مخاصمه» مفر دیگری برای این سناریو پیدا کرد.

فقط این مطلب باقی می‌ماند که چرا بعضی محافل غرب سعی دارند جهت خروج هر چه سریع‌تر نیروهای اشغالگر از افغانستان صحنه‌ را به صورتی که می‌بینیم از طریق انتشار هزاران سند محرمانة نظامی آمریکا «آرایش»‌ کنند؟ تجربة دخالت‌های نظامی ایالات متحد پس از جنگ دوم نشان داده که این قدرت «استعماری» همیشه سعی داشته نخست با ارائة‌ تصویر یک «ارتش جهانی» دخالت‌های خود را تحت حمایت سازمان ملل به نام عملیات بین‌المللی به ارزش بگذارد. آنگاه که یک به یک همکاران و همرزمان، آمریکا را در جبهه تنها می‌گذارند، هنگام «ضعیف‌نمائی‌» واشنگتن فرا می‌رسد. در این مرحله آمریکا صحنه را ترک گفته و شکست را می‌پذیرد! از این برهه است که واشنگتن نوکران خود را جهت به ارزش گذاشتن همان اهدافی که اشغال نظامی دنبال می‌کرده، تحت عنوان «برندگان جنگ» بر علیه آمریکا به میدان سرکوب ملت‌ها می‌آورد. این روند در کرة شمالی و ویتنام دقیقاً به همین ترتیب تکرار شد و صحنة افغانستان نیز نخست در همین رابطه متحول می‌شد. ولی می‌باید قبول کرد که امروز تکرار این نمایش امکانپذیر نیست. شاید برای پاسخگوئی به این نیاز استراتژیک است که نقش «ویکی لیکس» و برخی محافل افشاگر تا این حد جهت حفظ سیاست‌های استعماری غرب در افغانستان و نهایت امر در عراق حیاتی شده.







۵/۰۳/۱۳۸۹

دندان هسته‌ای!



طی چند روز گذشته مسائل داخلی ایران و ارتباطات حکومت اسلامی در سطوح منطقه‌ای دچار تغییرات گسترده‌ای شد. پس بهتر است نگاهی سریع به ابعاد مختلف این «تغییرات» بیاندازیم. در درجة نخست حضور وزیر امورخارجة حکومت اسلامی در کنفرانس بین‌المللی صلح در کابل، آنهم در کنار نمایندگان 70 کشور جهان و دبیرکل سازمان ملل مسئلة قابل توجهی است. به احتمال زیاد آنچه «تغییرات» نام گذاردیم، می‌باید در ارتباط مستقیم با پیش‌درآمدها و پیامد‌های همین «کنفرانس» مورد بررسی قرار گیرد. ولی شاهدیم که «بحران‌سازی‌ها» علیرغم مواضع مشخص و بی‌تردید قدرت‌های بزرگ جهانی همچنان در اطراف مسائل مختلف منطقه‌ای ادامه می‌یابد، و این خود نشانی است از آنکه محافلی بسیار قدرتمند در سطوح جهانی با آنچه در کابل مطرح شده «موافقت» اصولی ندارند.

در گام اول قصة «فکاهی» شهرام امیری را بررسی می‌کنیم که در رسانه‌های جمکران و یا خارج مطرح شده. در این «بازی» در دیگ گشاد‌تر از آن است که احدی بتواند ارتباطات امیری در داخل و خارج ایران، و یا اطلاعات فرضی وی را از برنامه‌های «هسته‌ای» و «مسائل سری سازمان سیا» باور کند. شهرام امیری به احتمال زیاد یک عنصر پیش‌پاافتاده و وابسته به وزارت اطلاعات حکومت اسلامی است که در چارچوب ارتباطات گسترده و دیرینة این حکومت با یانکی‌ها به بهانة مسافرت به عربستان پای در یک برنامة تبلیغاتی ‌گذاشت، که شاید خود وی نیز از چند و چون آن اطلاع درستی نداشته.

به هر تقدیر از آنجا که بحران‌سازی پیرامون برنامة «فرضی» هسته‌ای حکومت جمکران یکی از خطوط تبلیغاتی سازمان سیا جهت فضاسازی‌های مطلوب در سطح جهانی در رابطه با مسائل منطقة خلیج‌فارس شده، حضور امیری در ایالات متحد را مسلماً می‌باید در چارچوب داغ‌تر کردن تنور «خطرات هسته‌ای» جمکران در تبلیغات سازمان سیا تحلیل کرد؛ مطلب دیگری متصور نیست.

با این وجود در تحلیل آنچه پیش آمد، یعنی «فرار» فرضی این‌حضرت از دست نیروهای امنیتی سازمان سیا، و پناه بردن‌شان به نمایندگی دیپلماتیک پاکستان در ایالات متحد و سپس پیدا شدن سروکلة محترم‌شان در فرودگاه تهران، مسئله به هیچ عنوان «ساده» نیست. خلاصة کلام در چارچوب این طرح سیاسی که به احتمال زیاد «لو» رفته، نه بعضی‌ها توانستند برنامه‌های‌‌شان را به مورد اجرا بگذارند، و نه اینکه خود را از شر یک «عنصر مزاحم» به شیوه‌های مرضیة سازمان‌های اطلاعاتی «خلاص» کنند. این مسئله یک رسوائی همه جانبه برای خانم هیلاری کلینتن به ارمغان آورد و یک افتضاح جدید برای حکومت «ضدآمریکائی» اسلامی در تهران! آخرالامر روزنامة بریتانیائی ساندی تایمز، مورخ 25 ژوئیة 2010 سرآسیمه دست‌ها را بالا زده و می‌نویسد:

«به ظن سازمان سیا دانشمند اتمی ایران که به تهران بازگشت یک جاسوس دوجانبه است!»


باید اذعان داشت که این جملة «جادوئی» بیش از آنچه سازمان سیا را تبرئه کند، و یا شخص شهرام امیری را متهم به عملی نابخردانه نماید، فقط این امر را مورد تأئید قرار می‌دهد که حداقل به صورت رسمی و از منظر سازمان سیا، شهرام امیری جاسوس این سازمان بوده! چنین اظهارات خام و شتابزده که از این روزنامه و آن رسانه در مورد شهرام امیری مخابره می‌شود، فقط این گمانه را تقویت می‌کند که سازمان‌های اطلاعاتی غرب به هیچ عنوان انتظار نداشتند دست‌های‌‌شان اینچنین در پوست گردو بیفتد. و تا آنجا که «همزمانی» کشف «شهرام امیری» و شبکة جاسوسی روسیه در آمریکا به ما می‌گوید، این «جاسوس دوجانبه» و فرداعلا می‌باید هدیه‌ای از سوی مخالفان سیاست هیلاری کلینتن در داخل و خارج مرزها تلقی شود. باشد که خانم کلینتن در پرتو انوار جانبخش «کشف» این جاسوس‌دوجانبة سازمان سیا، هنگام شرکت در «کنفرانس صلح کابل» دندان ‌مصنوعی‌های براق و جدیدشان را در قالب لبخندهائی شیرین‌تر از عسل آنطور که باید و شاید در برابر دیافراگم دوربین عکاسان به نمایش بگذراند. تصاویر نشست صلح در کابل به راستی شهادت داد که خانم کلینتن طی این «کنفرانس» بسیار شیرین و دوست‌داشتنی بوده‌اند!

یکی از پیامدهای «مخفیانة» کنفرانس کابل و عشوه‌های نمکین و لبخندهای «شکرشکن» خانم کلینتن، گیر افتادن گروه گلبدین حکمت‌یار در چنبرة طالبان بود! البته می‌دانیم که امروز واژة طالبان آنقدرها که بعضی‌ها فکر می‌کنند از منظر سیاسی و نظامی روشن نیست. سال‌هاست که در تبلیغات جهانی سخن از «طالبان» به میان می‌آید، ولی امروز مشکل می‌توان گفت اصولاً این طالبان چه کسانی‌‌اند، و چه خط‌فکر سیاسی و استراتژیکی را خصوصاً در ارتباط با قدرت‌های بزرگ دنبال می‌کنند. در نتیجه، آنهنگام که در افغانستان بعضی‌ها بخواهند خود را از شر یک گروه «نظامی ـ سیاسی» خلاص کنند، چه کسی بهتر از همین طالبان! بله، طالبان به مزاحمان حمله می‌کنند و پدرشان را هم در می‌آورند!

ولی اگر این طالبان می‌توانند مجهول‌الهویه‌ باقی بمانند، جریانات وابسته به حکمتیار از روز هم روشن‌تر و شفاف‌ترند. این جریانات که برخی اعضای شناخته شدة القاعده هنوز در آن‌ها حضور فعال دارند، خود را «حزب اسلامی» می‌خوانند و از همکاران نزدیک حکومت‌های اسلامی جمکران و سعودی‌ها به شمار می‌روند، هر چند همچون دیگر ساختارهای حامی القاعده نهایت امر تحت امر آمریکائی‌ها طرح‌ها را عملیاتی می‌کنند. طی جنگ‌های داخلی افغانستان، حکمتیار همزمان از تمامی گروه‌ها هم حمایت ‌کرد و هم با آنان جنگید! به طور مثال، از طالبان حمایت می‌کرد و بر علیه شاه ‌مسعود می‌جنگید، و سرانجام نیز پس از سقوط افغانستان در چنبرة طالبان به ایران گریخت و تحت حمایت حکومت اسلامی با طالبان «مبارزه» می‌نمود! با این وجود کشتار غیرنظامیان در کابل و دیگر شهرها همیشه به موشک‌باران نیروهای وابسته به حکمتیار نسبت داده شده! خلاصة کلام «مشکل» ایشان ارتباط زیادی با مسائل افغانستان ندارد، هر که بیاید و برود، حکمتیار کار خودش را می‌کند و به عنوان عامل جنگ‌افروزی بساط کشتار به راه خواهد انداخت. حکمتیار در عمل، آغازگر اصلی برنامة اسلامیزه کردن جنبش ضدشوروی در افغانستان بود و طی سالیان دراز مهم‌ترین رابط بین گروه‌های اسلامی منطقه، سعودی‌ها و اربابان آمریکائی‌شان به شمار می‌رفت. البته در این راه متحدان اصلی منطقه‌ای او، یعنی سازمان «آی. ‌اس. ‌آی» پاکستان و جمکرانی‌ها نیز از هیچ کمک و همراهی‌ای دریغ ‌نکرده‌اند. اینکه پس از لبخندهای شیرین کلینتن در کابل، ریش همین حکمتیار را بعضی‌ها در افغانستان بگیرند مسلماً تا آنجا که به برقراری صلح در منطقه مربوط می‌شود خبر خوبی است.

ولی دو رخداد عمده پس از کنفرانس کابل، حداقل در ارتباط با ایران، مربوط به از سرگیری مذاکرات گروه «برزیل ـ ایران ـ ترکیه» یا همان «بات»، و تهدیدهای مکرر احمدی‌نژاد بر علیه آمریکا می‌شود. نخست مسئلة «بات» را بررسی کنیم. همانطور که دیدیم، پس از اعلام مواضع روسیه و چین در مورد تأئید تحریم اقتصادی علیه ملت ایران، نقش‌پذیری سیاسی‌ای که ظاهراً قرار بود ترکیه و برزیل در مورد «مذاکرات هسته‌ای» بر عهده گیرند تا حدودی در پردة ابهام فروافتاد. حتی وزیر امورخارجة برزیل این ابهام را تا به آنجا پیش راند که ادعا کرد، «دیگر برزیل حاضر نیست در اینمورد دخالت کند!» با این وجود، پس از مذاکرات صلح کابل شاهدیم که نه تنها برزیل و ترکیه «پیشقدم» شده‌اند که وزرای امور خارجة این کشورها در استانبول رسماً از حکومت اسلامی می‌خواهند که با «جامعة جهانی» همگامی و همراهی از خود نشان دهد:

«سلسو آموريم، وزير امورخارجة برزيل [...] با اشاره به اينكه طرحى براى مذاكرات فنى آماده است اظهار داشت: ما همواره ايران را تشويق كرده‌ايم تا موضعى انعطاف‌پذير داشته و در گفت‌وگوها حضور پيدا كند.»

رادیوفردا، 25 ژوئیه، 2010

می‌بینیم که چند «لبخند شیرین»، آنهم با دندان مصنوعی چه معجزاتی به همراه می‌آورد! کشورهائی که رسماً از ادامة هر گونه مذاکره سرباز می‌زدند حتی «طرح‌های فنی»‌ نیز در دست دارند و از همه می‌خواهند که به میز مذاکره بازگردند! این «انعطاف» که بیشتر به دلیل عقب‌نشینی محفل کلینتن‌ها صورت گرفته، به احتمال زیاد بازتابی است از چندین عامل سیاسی که در میان آن‌ها می‌توان به خلع‌سلاح تبلیغاتی آمریکا در پی رسوائی پروژة «شهرام امیری» و حملاتی اشاره نمود که حکمتیار را در افغانستان زمین‌گیر کرده.

در اینکه نتیجة عملی این به اصطلاح «مذاکرات هسته‌ای» چه باشد، جای بحث و گفتگو بسیار باقی است. چرا که به استنباط ما این «مذاکرات» هیچ ارتباطی با اورانیوم و یا «حق و حقوق هسته‌ای» جمکرانی‌ها ندارد؛ بلکه به ارتباطات استراتژیک میان قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای و اعضای ناتو در خاورمیانه و آسیای مرکزی مربوط می‌شود. ولی از آنجا که این «دم‌کلفت‌ها» برای سروسامان دادن به اوضاع و احوال‌شان معمولاً بر سر ملت‌های ضعیف‌تر «هوار» ‌شده و می‌شوند، اینبار نیز قرعه به نام ملت ایران افتاده، و حکومت اسلامی که در این معرکه به حساب خود سوراخ دعای مناسبی پیدا کرده به هیچ عنوان حاضر نیست دست از این استراتژی ضدایرانی بشوید.

قرار دادن ملت ایران در برابر لولة توپ استعمار در شرایطی گام به گام از طرف تهران دنبال می‌شود که قدرت‌های بزرگ در صورت توافقات فی‌مابین از موشک‌باران صدها هزار غیرنظامی در شهرها و روستاهای ایران هیچ ابائی نخواهند داشت. در عمل، چرخش روسیه در مورد تحریم‌های اقتصادی بر علیه ایران به صراحت نشان داد که تکیه بر استراتژی‌های مسکو نیز آنقدرها عمل بخردانه‌ای نمی‌تواند باشد.

پیشتر گفته بودیم که در چارچوب استراتژیک متعارف، مسکو نمی‌باید از حملات نظامی سازمان ناتو در مرزهایش «حمایت» کند. این یک اصل استراتژیک است و نمی‌توان در شرایط عادی آن را به زیر سئوال برد، ولی در وضعیتی که روسیه مرتباً خود را متحد غرب و اروپای غربی جا می‌زند، و همزمان توسط ایالات متحد، در زمینة برخی فناوری‌های پیشرفته به «تحریم فنی» دچار شده و «بررسی» تقاضای عضویت‌اش‌ در سازمان تجارت جهانی مرتباً به «تعویق» می‌افتد، مشکل می‌توان از «شرایط متعارف» سخن به میان آورد. سیاست عاقلانه برای شرایط فعلی در ایران فقط می‌تواند در چارچوب دور کردن هر چه بیشتر مراکز تنش از مرزهای کشور شکل گیرد، نه قرار دادن کشور در «چشم طوفان» و پای گذاشتن در عمق بحران‌های منطقه‌ای.

با این وجود پس از سرکوب گستردة شبکة عربستان سعودی در افغانستان، سرکوبی که به احتمال زیاد با آغاز حرکت «امنیتی ـ نظامی» هند به درون مرزهای افغانستان همزمان خواهد شد، شاهدیم که احمدی‌نژاد نیز به نوبة خود پای به «میدان جنگ» گذاشته! به عبارت ساده‌تر، در شرایطی که آمریکا در افغانستان عقب نشسته؛ و چین از اهرم‌های تاکتیکی خود در افغانستان و پاکستان که همان «جماعات اسلامی» باشند محروم می‌شود، و به دلیل مانورهای جنگی در مرزهای‌اش قادر به عکس‌العمل در برابر هند نیست، رفیق گرمابه و گلستان برخی محافل آمریکائی یعنی همان احمدی‌نژاد جنگی از نوع «یانکی‌پسند» در رسانه‌ها به راه می‌اندازد! رئیس دولت جمکران در سخنرانی شب جمعة اخیر خود در تاریخ 23 ژوئیه 2010 می‌گوید:

«آن‌ها (آمریکائی‌ها) با برخی نیز در داخل هماهنگ کرده‌اند که فضای سنگینی را به قول خودشان علیه ما در دنیا ایجاد کنند و در اوج فشارها به یکی دو کشور خاورمیانه که دوست ما هستند با کمک صهیونیست‌ها حمله نظامی کنند.»

رادیوفردا، 25 ژوئیه، 2010

اولاً باید پرسید پس از طی سه دهه سیاستگزاری حکومت اسلامی کدام «کشور دوست» برای ملت ایران بر کرة ارض باقی مانده که به قول رئیس به اصطلاح «جمهور» جمکران، صهیونیست‌ها به آن حمله کنند؟ اگر مقصود احمدی‌نژاد لبنان و سوریه است، در همینجا بگوئیم که تجربة جنگ 33 روزه به صراحت نشان داد که اسرائیل خطوط قرمز در مرزهای شرقی و شمالی‌اش را می‌باید بدون هیچگونه بازبینی «رعایت» کند. خلاصه بگوئیم در شرایط فعلی، اسرائیل جرأت حمله به لبنان را نخواهد داشت، مگر اینکه از موجودیت خود دست شسته باشد.

از طرف دیگر، آنچه امروز در منطقه دچار تحول شده به هیچ عنوان شرایط استراتژیک در مرزهای اسرائیل نیست. نمی‌توان انتظار داشت که در این «شرایط»، که طی 5 سال گذشته به هیچ عنوان تغییری نکرده، تحولات به صورتی انجام گیرد که به یک‌باره زمینة جنگ فراهم آید! بله، آقای احمدی‌نژاد آدرس عوضی می‌دهند! ولی ملت ایران دیگر فریب این صحنه‌سازی‌ها را نخواهد خورد. هدف از ایراد چنین سخنرانی‌هائی افزایش تنش سیاسی در منطقه و به تعویق انداختن تحولات صلح‌طلبانه است. تظاهرات بر علیه اسرائیل در ترکیه شاهدی است بر این مدعا. امروز، 25 ژوئیة 2010، احمدی‌نژاد در سخنرانی خود بار دیگر بر همین مسیر پای فشرده، می‌گوید:

«هر کشوری که با این سناریو [حمله به کشورهای دوست حکومت اسلامی] همکاری و همراهی کند ایران اقدام [اش] را دشمنانه تلقی کرده و جواب او را خواهد داد».

رادیوفردا، 25 ژوئیه 2010

«هر کشوری» در این جمله بسیار پرمعناست! آقای احمدی‌نژاد گویا فراموش کرده‌اند که به دلیل بازی کردن آخوندها در زمین امپریالیسم آمریکا، و با وعدة جلوگیری از نفوذ اقتصادی روسیه و هند در منطقه، حکومت اسلامی موفق شده نزدیک به یک میلیون سرباز وابسته به سازمان ناتو، از پاکستانی گرفته تا آمریکائی و انگلیسی و ترک و افغان و عراقی را در مرزهای جنوبی، شرقی و غربی ایران مستقر کند. در چنین شرایطی وعدة «عکس‌العمل» نظامی بر علیه «هر کشوری» که در این طرح به اصطلاح «شیطانی» نقش‌آفرینی کند، دیگر از آن وعده‌هاست که انصافاً «سر خرمن‌اش می‌گویند!» روشن‌تر بگوئیم، مهرورزی شکر زیادی خورده! حکومت اسلامی جز از طریق تکیه بر سیاست نظامی ایالات متحد نمی‌تواند در چنین شرایطی دست به «عکس‌العمل» نظامی بزند. اگر با این دادوفریادها از واشنگتن «کمک» می‌خواهد بهتر است فراموش کند. به ریاست جمهور «منتخب» توصیه می‌کنیم که پیش از طلب کمک و مساعدت از واشنگتن، کمی به عربده‌های «یا اسلامای» حکمتیار در کوه ‌وکمر مناطق قبایلی گوش بسپارد، یا به ناله‌های شبگیر شیخ عبدالله در حجاز بیاندیشد، و از همه مهم‌تر به لبخندهای شیرین هیلاری کلینتن در کابل و دندان‌های «هسته‌ای» ایشان بنگرد، باشد که فضیلتی کسب کرده و دیگر از خداوندگارش انتظارات بی‌جا نداشته باشد.






۵/۰۱/۱۳۸۹

پالایش و آلایش!



از لحظه‌ای که دیوار برلین در 19 ماه اوت 1989 فروریخت، چند عامل جدید پای به مباحث استراتژیک جهانی گذاشت. در این میان مسلماً مسئلة «تعیین حاکمیت» در اروپای شرقی یکی از عمده‌ترین عوامل روز تحلیل می‌شد؛ پیشتر نیز گفته بودیم که استراتژهای کرملین به غلط بر این باور بودند که سرنوشت جهان در اروپای شرقی رقم خواهد خورد! در نتیجه بحران عوامل نوین استراتژیک از اروپای شرقی آغاز شد. اوباش‌گری‌های ارتش ناتو و یانکی‌ها در اروپای شرقی به تجزیة کشورها، نابودی ساختارهای سیاسی و نظامی، فروپاشی‌های اجتماعی و حتی قتل‌عام و کشتار غیرنظامیان توسط متحدان اروپای غربی و آمریکا انجامید، و هنوز نیز در برخی نقاط همچون کوسوو شاهد اوج‌گیری «الهامات ملی‌گرایانه» هستیم که بیشتر تحت تأثیر سیاست‌های فرامرزی به منصة ظهور می‌رسد. سپس نوبت به یکی دیگر از عوامل نوینی رسید که به نوبة خود پای در میدان استراتژی‌های جهانی گذاشت: مسئلة نفت در سایة استراتژی‌ «پساجنگ‌سرد!»

مورخین، صاحب‌نظران، استراتژ‌ها و خصوصاً آنان که خود را «اقتصاددان» جا زده‌اند، در مورد اهمیت نفت‌خام در ساختار اقتصادی و صنعتی‌ای که سرمایه‌داری غرب طی بیش از یک سده، قدرت تشکیلاتی‌اش را بر آن استوار کرده کم مطلب ننوشته‌اند. ولی اغلب اینان فراموش کرده‌اند که نقش نفت‌خام در نظام «اقتصادی ـ مالی» که طی انقلابات صنعتی غرب پای گرفت، پیوسته دوگانه بوده. نفت هم «خوراک» اساسی و پایه‌ای این پیکرة «تولیدی» را تشکیل می‌دهد، و هم در نقش آب آشامیدنی می‌باید این نظام اقتصادی را از اجرام ناخوشایند بپالاید. پر واضح است که در تمامی «کتب» نگاشته شده پیرامون نفت در نظام صنعتی، اشارة اصلی فقط به همان نقش «خوراکی» نفت‌خام محدود می‌ماند. دلیل نیز روشن است، نقش «پالایشی» اقتصاد نفتی پیچیده‌تر، پنهان‌تر و نهایت امر «امنیتی‌تر» از آن است که بتواند جهت خوراک خوانندگان «مغرب‌ زمینی» ارائه شود. با این وجود، باید قبول کرد که نقش «پالایشی» نفت‌خام در اقتصاد غرب به همان اندازة نقش «صنعتی» سرنوشت‌ساز است.

در مطلب امروز سعی می‌کنیم به صورتی شتابزده از این «نقش» تا حدودی پرده برداریم. به طور مثال نگاهی خواهیم داشت به روند قیمت‌سازی برای نفت‌خام در سال 1973. به یاد داریم که دولت محمدرضا پهلوی تحت عنوان «حمایت» از منافع ملی، قیمت نفت‌خام را در سال 1973 ناگهان چند برابر کرد! البته چند ماه قبل از این موضع‌گیری «انقلابی» و آریامهری، سرهنگ قذافی، کودتاچی و نمایندة شرکت‌های نفتی آمریکا در کشور لیبی پیشنهادی تقریباً مشابه در زمینة بین‌المللی ارائه نمود، و شاه ایران نیز به دلیل همین پیشنهادات، قذافی را یک دیوانه خواند! البته در اینکه قذافی یک دیوانة‌ زنجیری است حداقل نویسندة این وبلاگ تردیدی ندارد، و مسلماً دلیل عشق جاودان شرکت‌های نفتی غرب به این مردک آدمکش همین دیوانگی‌های ‌اوست؛ ولی از آنجا که منطق دوران از چنگ ما خارج است، دیدیم که «عاقل» رفت و «دیوانه» هنوز برجاست.

نتیجة مستقیم افزایش صوری قیمت نفت در سال 1973 کاملاً مشخص بود. چرا که در چارچوب اقتصادی که غرب بر منطقة نفتخیز خاورمیانه تحمیل می‌کرد، این افزایش قیمت معنائی جز افزایش اعتبارات ارزی دولت ایران نزد بانک‌های غربی نداشت! در نتیجه، دولت کودتای 28 مرداد در سایة این افزایش «چشم‌گیر» منافع ملی، راه دیگری جز افزایش واردات کالاهای تولیدی غرب به بازارهای داخلی نداشت. و می‌دانیم که این کالاها نیز با دقت و کنکاش بسیار یک به یک از نظر غرب مورد بررسی قرار می‌گرفت تا به هیچ عنوان نتواند پتانسیل تولیدات صنعتی داخلی و یا امکانات خودکفائی تولیدات کشاورزی را افزایش داده، نهایت امر زمینه‌ای هر چند کوچک جهت کسب استقلال صنعتی و فناورانه در ایران فراهم آورد. در نتیجه،‌ در آغاز افزایش بهای نفت، واردات به انواع بلوجین، کت‌وشلوار، روژلب، سایة چشم و ... محدود ماند، هر چند اشتهای سیری‌ناپذیر سرمایه‌داری غرب جهت چپاول ملت‌های نفتخیز در این مقطع متوقف نماند.

این روند چپاول به سرعت پای به تأسیس گستردة صنایع مونتاژ در کشور گذاشت، و در تمامی مناطق «صنعتی» شاهد برپائی کارگاه‌هائی جهت مونتاژ تولیدات غرب می‌شویم. اینبار غرب محصولات خود را نه در داخل مرزهای‌اش که در درون مرزهای جغرافیائی کشورهای نفتخیز تولید می‌کرد، و از اینراه چند منفعت همزمان کسب می‌نمود: تولیدات با بهای مناسب‌تری به بازار تحویل ‌داده می‌شد؛ مسئولیت تولیدات و ضمانت محصولات نه بر عهدة شرکت «مادر» که بر دوش شرکت‌هائی سنگینی می‌کرد که با تکیه بر صادرات نفت‌خام در داخل کشور تأسیس شده بودند. نهایتاً فروپاشی ساختارهای مستقل در درون اقتصاد منطقه‌ای با هجوم جمعیت از روستا به شهر شتاب بیشتری می‌گرفت و در این راستا حفظ روند تولیدات استراتژیک از قبیل گندم، جو، شکر، گوشت قرمز و ... عملاً غیرممکن می‌شد.

این روند سازمان یافتة «چپاول» که جماعت آریامهری آن را حرکت به سوی «دروازه‌های تمدن بزرگ» نام نهاده بودند، با وسواس فراوان گام به گام دنبال ‌شد، و در این مسیر، افزایش قیمت نفت معنا و مفهومی جز تزریق هر چه بیشتر پول و نقدینگی در بانک‌های غربی نداشت. بی‌جهت نبود که 5 سال پس از اوج‌گیری بهای نفت، شاهد بلواهای منجر به کودتای 22 بهمن 1357 هستیم. ولی علیرغم ادعاهای «ضدغربی» آریامهر، تا آغاز این بلواها دولت‌ها در‌ کشورهای صنعتی از حکومت شاه در ایران حمایت همه‌جانبه صورت ‌دادند. مسیر استراتژیکی که دربار برای خود تعیین کرده بود روشن‌تر از آن است که چند و چون پذیری داشته باشد. تحلیل این بود که غرب نیازمند یک مرکزیت «ضدشوروی» در منطقة خلیج‌فارس است، و دولت‌های منطقه می‌باید با دنباله‌روی از خط «شاهنشاهی ـ کودتائی» در ایران، تهران را بزسرگلة این «مرکزیت» ببینند.

ولی ادامة همکاری‌های استراتژیک غرب با دولت‌های پوشالی، کودتائی و شیخی در منطقة خلیج‌فارس در شرایطی که روابط جهانی پای در بحران گذاشت دیگر امکانپذیر نبود. دولت‌های دست‌نشاندة آمریکا در منطقه که همگی به «دمب» اعلیحضرت آویزان شده بودند در صورت درگیری مستقیم با اتحاد شوروی ـ مسئله‌ای که بحران افغانستان نوید دهندة آن بود ـ قادر به مقابلة به مثل نبوده، در چارچوب سیاست‌های «کلان ـ منطقه‌ای»، ارتش آمریکا می‌بایست در برابر لولة توپ استالینیست‌ها می‌نشست؛ «داده‌ای» که به هیچ عنوان برای واشنگتن قابل هضم نبود.

اگر این لقمه برای واشنگتن قابل‌هضم نبود دلائلی داشت. نخست اینکه غرب به دلیل حمایت چندین ساله از حاکمیت‌های استبدادی و فاسد و سرکوبگر، به هیچ عنوان از محبوبیت در منطقة خاورمیانه برخوردار نبود، و ایجاد یک تحرک سیاسی وسیع و جنگاورانه‌ تحت عنوان حمایت از منافع دولت‌های وابسته به غرب در مسیر سیاست‌های واشنگتن در سطح منطقه محال و غیرممکن بود. از طرف دیگر همانطور که بالاتر نیز اشاره کردیم ساختار این «دولت‌های منطقه‌ای» لرزان‌تر و بی‌بنیادتر از آن بود که در بحران‌های گسترده بتواند جهت دخالت‌های مقطعی واشنگتن پوشش لازم سیاسی و تبلیغاتی را فراهم آورد. این دولت‌ها به سرعت به نفع ارتش آمریکا عقب می‌نشستند و آمریکا در برابر تجربة دیگری از قبیل ویتنام قرار می‌گرفت!

اگر در تجربة ویتنام واشنگتن دست در دست دولت وابسته و فاسد سایگون در برابر موج حملات ویت‌کنگ‌ها قرار گرفت، در منطقة خاورمیانه آمریکا دست‌هایش در گروی بیعت با امثال آریامهر، شیخ عربستان، شیخ کویت و دیگر مهره‌ها باقی می‌ماند، و در برابر خود می‌بایست امواج گستردة چپ‌گرائی را که دخالت‌های غیرمشروع واشنگتن طی سه دهة گذشته در منطقه به آن دامن زده بود متحمل می‌شد. برای فرار از این شرایط «غیرقابل قبول» زیر آب آریامهر را زدند و نوکر شناخته شدة ایشان، به نام روح‌الله خمینی را از عراق به میدان سیاست ایران آوردند.

در این مرحله است که سیاست نفتی منطقه پای به دوران «پالایشی» می‌گذارد. در این دوره صادرات نفت به سرعت کاهش یافته و در کمال تعجب، قیمت نفت نیز همزمان سقوط می‌کند! اعتبارات «گران‌سنگ» دولت‌های دست‌نشاندة منطقه در بانک‌های غرب یا همچون نمونة ایران ملاخور می‌شود، و یا همچون نمونة عربستان سعودی و کویت به مصرف تأمین هزینة جنگ‌ در افغانستان می‌رسد.

در مرحلة «پالایشی» اقتصاد نفت خام، وظیفة دولت‌های دست‌نشاندة منطقه روشن بود. به دلیل نبود امکانات جهت افزایش تولیدات مونتاژ و «وابسته»، و همزمان تزریق نقدینگی هر چه بیشتر به قلب بانک‌های غرب، تولیداتی که در دهة 1350 در ایران باب شده بود دیگر نمی‌بایست معیاری جهت «تجارت شهری» تلقی شود؛ قیمت بالا برای نفت‌خام در چنین زمینه‌ای دیگر غیرقابل قبول بود! چرا که به دلیل نبود امکانات، بهره‌برداری لازم برای سرمایه‌داری غرب از این قیمت بالا امکانپذیر نمی‌شد. در نتیجه، شاهد بودیم که نوکران غرب که یک به یک از دامان به اصطلاح «انقلاب اسلامی» به درون تشکیلات دولتی پرتاب شدند، از همان روز نخست تبلیغات دولت «انقلاب اسلامی» را بر مسیر درویش‌دوستی، فقیرپروری، حمایت از پابرهنه‌ها، مستضعف‌پرستی، و ... استوار کردند. البته بعضی از جماعات چپ‌نما و مفلوک و بدبخت هم در این میان صحنه را باور کرده، هم‌صدا با «امام مستضعفان» پا به پای تبلیغات غرب در بوق مبارزة «فرضی» با امپریالیسم می‌دمیدند! ولی در عمل تغییر اعمال شده بر الگوهای مصرف شهری که از آغاز کودتای «انقلاب اسلامی» شروع شد، بر خلاف تمامی «دین‌خوئی‌ها» و پیروی از سجایای فلان امام و بهمان پیامبر ریشه در این اصل داشت که افزایش قیمت نفت جهت تأمین الگوهای پیشین مصرفی در ایران دیگر منافع غرب را بازتاب نمی‌داد، و از اینرو دمیدن در بوق «درویش‌دوستی» تبدیل به یکی از مهم‌ترین اهرم‌های تبلیغاتی غرب در جامعة پساکودتای 22 بهمن شد.

در این دورة پالایشی، همانطور که شاهد بودیم غرب جهت تحمیل اهرم‌های سیاسی خود بر جامعه حتی دست به جابجائی جمعیت نیز زد. طی این پروسة ضدایرانی، دولت‌های پی‌درپی تحت حمایت مهره‌های آدمکش غرب در ایران توانستند به بهانه‌های واهی بیش از 7 میلیون ایرانی از سرزمین‌شان کوچ دهند. اینهمه تا سیاستگزاری‌های نفتی بتواند الگوهای مورد نظر را، با از میان بردن سدهای اجتماعی، فرهنگی و طبقاتی تحت عنوان «تحکیم مواضع اسلام ناب امام خمینی»، آنطور که باید و شاید بر جامعة ایران تحمیل کند.

دورة «پالایشی» سیاست نفتی منطقه، تا پایان صدارت میرحسین موسوی همچنان ادامه یافت؛ و طی این دوره، نفت ایران که در بهار 1357 به بهای هر بشکه 38 دلار به فروش می‌رسید، در بهترین صورت ممکن فقط به قیمت 9 دلار معامله ‌می‌شد! ولی با آغاز فروپاشی اتحاد شوروی داده‌های دوران «پالایشی» نفت بکلی از میان رفت و با به قدرت رسیدن دارودستة «لات‌های» هاشمی بهرمانی کشور ایران پای در مرحلة نوینی گذاشت.

به طور کلی استنباط ما بر این استوار شده که طی دوران هاشمی رفسنجانی تلاش غرب بر این محور متمرکز بود که ایران به هر صورت ممکن به دوران اقتصاد آریامهری عودت داده شود، چرا که برداشت غرب از روابط استراتژیک در دوران بلبشوی یلتسین در روسیه کاملاً روشن بود. در این چشم‌انداز روسیه دیر یا زود تسلیم خواست‌های استراتژیک غرب می‌شد و به این ترتیب احیای دوبارة اقتصاد آریامهری در ایران، اینبار با چادر و چاقچور و ریش و پشم نه تنها مانعی در راه بهره‌برداری‌های آتی ایجاد نمی‌کرد که به خودی خود می‌توانست اهرمی جهت کشاندن جمهوری‌های سابقاً شورائی به جانب نوکران آمریکا در کشور ایران باشد.

جالب اینجاست که نخستین ضربة استراتژیک که غرب از روسیه سرمایه‌داری متحمل می‌شود دقیقاً مربوط به همین دوره است. دوره‌ای که با حذف دستجات «نوسرمایه‌دار»، روسیه بار دیگر پای به مرحلة دولت امنیتی می‌گذارد. غرب شاید به خواب هم نمی‌دید که روز و روزگاری جهت بهینه کردن الگوهای نفتی خود مجبور به تقابل مستقیم با مسکو باشد؛ باید قبول کرد که به دلیل اهمیت نفت در روند تحولات صنعتی غرب چنین کابوسی برای سرمایه‌داری‌های غربی از هر نوع دیگر هولناک‌تر است. ولی جهان دقیقاً پای در همین مسیر ‌گذارده بود!

اینبار غرب جهت تنظیم اقتصاد چپاول نفتی خود با مشکلاتی واقعی روبرو شد. چرا که در این روند چپاول هم می‌بایست چارچوب منافع‌اش را همچنان سر پا نگاه دارد، و هم منافع درازمدت هیئت حاکمة روسیه را ـ این هیئت حاکمه «کف ثابتی» برای قیمت نفت خام در حدود 70 دلار تعیین کرده ـ تأمین نماید! ولی این فقط ظاهر امر است. چرا که این «کف قیمت» تا آنجا که به نفت روسیه مربوط می‌شود دیگر به درون اقتصاد آمریکا تزریق نخواهد شد. اعمال کنترل و نظارت بر این نقدینگی از دست آمریکا خارج است، مگر آنکه بخواهد با روسیه از نظر نظامی سرشاخ شود! همین «بحران» نفتی بود که نهایت امر فردی به نام جرج بوش دوم را، که وابستگی‌اش به خانواده‌های نفتی در آمریکا از چشم احدی دور نمانده بود، از صندوق‌ آراء یانکی‌ها تحت عنوان حضرت ریاست جمهور بیرون کشید.

برنامه‌ای که محفل «جرج بوش» برای اقتصاد نفتی پیش‌بینی می‌کرد کاملاً روشن بود. افزایش سرسام‌آور قیمت نفت و گسترش «دمکراسی» ـ خصوصاً از نوع آریامهری ـ در کشورهای نفتخیز! و برای آنکه ابعاد اقتصاد وابسته را در این سیاستگزاری‌ها ببینیم نیازمند هوش و ذکاوت فراوان نخواهیم بود. الگوی پیش‌بینی شده بر این اصول تکیه داشت که از طریق افزایش سرسام‌آور بهای نفت، رشد وابستگی‌ کشورهای نفتخیز به غرب می‌تواند گسترشی به همان اندازه چشمگیر داشته باشد. و در این راستا، هم روسیه در مسیر گسترش نفوذ خود به مناطق جنوبی متوقف می‌ماند و هم مناطق نفتخیز، از طریق به چپاول دادن معادن نفت‌خام و گازطبیعی‌شان تبدیل می‌شدند به چین و هنگ‌کنگ و کرة جنوبی ثانی، مناطقی در دام نوع ویژه‌ای از «اقتصاد» سرمایه‌داری. و بالاتر دیده بودیم که رشد این گونه سرمایه‌داری چگونه در ایران به معنای تضعیف هر چه بیشتر استقلال سیاسی، گسترش وابستگی به مراکز تصمیم‌گیری غرب و نهایت امر متحمل شدن سیاست‌های سرکوبگرانة واشنگتن شد. نمی‌باید فراموش کرد که تحمیل فاشیسم اسلامی بر ملت ایران نیز خود امتدادی بر همان «آریامهری‌ایسمی» بود که سوغات غرب به شمار می‌رفت.

هیاهوسالاری دوران خاتمی فقط برای تأمین امکانات لازم جهت کودتا و به قدرت رساندن دولت مورد نظر محافل نفتی به راه افتاد. خاتمی پدیده‌ای بود دقیقاً در مسیر سیاست‌های مصدق‌السلطنه: کودتاساز، مردمفریب و بحران‌آفرین. ولی با شکست پروژة خاتمی دیدیم که فروپاشی اتحاد شوروی فقط در ابعاد سیاستگزاری‌های نفتی متوقف نمانده بود؛ اینجا نیز آمریکا دستش در حنا افتاد و 8 سال دوران دولت سیدخندان فقط به پرگوئی، پرحرفی و مجیزگوئی مستقیم و غیرمستقیم از دیکتاتوری و فاشیسم دینی محدود ماند. خاتمی هنوز هم، علیرغم ادعاهای پوچ و سخن‌پرانی‌های مهوع و ظاهرفریب‌اش، مهم‌ترین مبلغ فاشیسم و دیکتاتوری دینی در ایران است. ولی میان آنچه این دیکتاتور «کوچولو» امروز برایش پیراهن چاک می‌دهد، و آنچه جرج بوش دوم خوابش را دیده بود «تفاوت از زمین تا آسمان است.»

اما تا آنجا که به سیاستگزاری جهت قیمت نفت مربوط می‌شود دوران احمدی‌نژاد روشن‌تر و بی‌دغدغه‌تر می‌باید تلقی گردد. چرا که در این دوره تنظیم قیمت نفت‌خام تحت نظارت مسکو به یک واقعیت «مقبول» سیاسی و اقتصادی تبدیل شد و آمریکا نیز به صراحت دریافت که دوران بندبازی‌های نفتی واشنگتن در منطقه دیگر سپری شده. با اینهمه غرب هنوز از حمایت‌های خود از پیش‌فرض‌های اقتصادی دست نشسته، و ریشة بحران‌سازی‌هائی که هر از گاه در منطقه به بهانه‌های «ایران هسته‌ای»، «فعالیت‌های القاعده»، حضور طالبان، و ... در بوق تبلیغاتی غرب گذاشته می‌شود بازتاب همین تعلق خاطر حضرات به سیاستگزاری در مورد قیمت نفت است.

پس از این مقدمة بسیار طولانی می‌باید نگاهی به سیاست‌های جدید دولت احمدی‌نژاد در مورد ارتباط ارزی ایران با کشورهای غربی بیاندازیم. همانطور که پیشتر نیز گفتیم نفت‌خام ماده‌ای است متعلق به ساختار اقتصادی و صنعتی در غرب؛ برای ایرانی نفت‌خام پشیزی ارزش ندارد، چرا که در روند تولید صنعتی کشور این «ماده» قادر به ایفای هیچ نقشی نیست. در نتیجه صادرات نفت‌خام بیش از آنچه عملی جهت برآوردن نیازهای درونی کشور به شمار آید، گامی است در جهت تأمین منافع غرب. این غرب است که از نفت ایران بهره‌برداری صنعتی می‌کند، این غرب است که با تکیه بر ارز حاصل از چپاول نفت خنزرپنزرهای شبه‌صنعتی‌اش را در ایران «تخلیه» می‌کند، این غرب است که با قرار دادن این «اعتبارات» ارزی در دست اوباش محلی گروه‌هائی از قبیل دولت احمدی‌نژاد و موسوی، و رهبرانی از قماش خامنه‌ای و خمینی برای ملت ایران می‌سازد.

خلاصة کلام، سیاست کشور ایران در آغاز هزارة سوم میلادی خارج از ساختاری که نفت‌خام به وجود آورده نه موجودیت دارد و نه لحظه‌ای می‌تواند موجودیت خود را محفوظ نگاه دارد. در نتیجه تمامی اعمال و افعال و تحرکات دولتی در زمینة نفت و ارز حاصل از صادرات نفت، هر چند در بوق‌ها نمائی از «استقلال» معرفی شود، فقط می‌باید به عنوان گام نهادن دولت‌ها در مسیر اقتصاد مورد نظر غرب تعبیر شود.

امروز همانطور که می‌بینیم دولت احمدی‌نژاد این تمایل را نشان می‌دهد که در فروش نفت‌خام از به کارگیری ارزهای اروپائی و دلار خودداری کرده، از یوآن چین استفاده کند! البته همچون دیگر میعادها این موضع‌گیری نیز به عنوان حمایت از استقلال کشور در بوق گذاشته شده. بی‌بی‌سی، خبرگزاری حاکمیت انگلستان روز 23 ژوئیه 2010، خبر فوق را چنین گزارش کرده:

«مقامات ایرانی از خروج از دلار و یورو در معاملات نفتی سخن گفته و گزارش‌هائی از احتمال استفاده از پول چین در معاملات ایران با این کشور منتشر شده است.»

البته استنباط ما این است که استفادة هر چه بیشتر از «یوآن» در معاملات نفتی، علیرغم ادعای تهران و خبرگزاری‌های غربی بیشتر بازتاب منافع غرب می‌باید تلقی شود تا یک موضع‌گیری در تضاد با غرب. نخست اینکه آنچه در کشور چین می‌تواند از منظر تجاری مورد توجه عمال حکومت اسلامی قرار گیرد جملگی تولیدات شرکت‌های آمریکائی در کشور چین است. در عمل با قرار دادن ارز حاصل از چپاول نفت ایران در دست چین این غرب است که دولت احمدی‌نژاد را مجبور به ابتیاع خنزرپنزرهای تولیدی شرکت‌های خود در چین می‌کند!‌ به این ترتیب جامعة ایران محکوم خواهد بود که از طریق تأمین انرژی مورد نیاز دولت مائوئیست چین، همزمان ارز حاصل از چپاول نفت خام را نیز در همان کشور به طرف‌های غربی «تسلیم» نماید. به این ترتیب زمینة بازاریابی و احتمال هر گونه رقابت بین محصولات کشورهای دیگر نیز فیصله می‌یابد و «دوراقتصادی» نوینی در منطقة آسیای جنوبی تشکیل خواهد شد، دوری که همان چرخة اقتصاد بسته و وابسته به غرب است: دور «چین ـ ایران»!

از طرف دیگر، این سئوال الزامی می‌شود که اگر دولت احمدی‌نژاد تا به این حد طرفدار «استقلال» اقتصادی است چرا در جهت تأمین این «استقلال»، حداقل در زمینه‌های استراتژیک هیچگونه گامی برنداشته و برنمی‌دارد؟ خلاصه بگوئیم، وابستگی و نوکرصفتی این حکومت دیگر از حد و مرز گذشته و جالب اینجاست که بازندة واقعی در این میانه روسیه خواهد بود!

شاهد بودیم که دولت کرملین از اعمال تحریم‌های اخیر اقتصادی بر علیه ملت ایران توسط شورای امنیت سازمان ملل حمایت به عمل آورد. ولی زمانیکه بیش از 40 شرکت عمده به دلیل اعمال همین «تحریم‌ها» در دوبی به تعطیل کشانده شدند، روند جریانات به صراحت نشان داد که استنباط کودکانة مسکو بر این امر تکیه داشته که با منزوی کردن شبکة انگلستان در ارتباطات سنتی‌اش با حکومت اسلامی، راه جهت نفوذ شبکة روسیه به درون ایران هموار خواهد شد! می‌بینیم که مسکو همچون تجربه‌های گذشته «گز نکرده جر داده بود.» و در عمل، به تعطیل کشاندن شرکت‌های انگلیسی و آلمانی در امارات به اینجا منجر شد که واشنگتن دست نوکران‌اش را در تهران در دست مائوئیست‌های چین بگذارد. آمریکا با این عمل یک «قرنطینة» مالی مخصوص خاورمیانه در قلب چین و هند افتتاح کرده!

اینک صحنه به طور کلی می‌تواند به ضرر روسیه متحول شود. اگر تولیدات آمریکا در خارج از مرزها در چین و سپس در هند متمرکز گردد، و انرژی مورد نیاز جهت این «تولیدات» از طریق چپاول نفت ایران، عراق، و دیگر کشورهای نفتخیز منطقه تأمین شود، چرخة تأمین سوخت که طی سالیان دراز محافل پوتین و مدودف برای‌اش پستان به تنور چسبانده بودند، دیگر به درد کسی نخواهد خورد. در چنین ساختار محدود و بی‌آینده‌ای روسیه می‌ماند با نفت 70 دلاری‌اش و اروپائی‌ها که به سرعت نیازهای «هیدروکربور» خود را متحول کرده، تولیدات نفتی را یک به یک از رده خارج می‌نمایند.

بررسی حکایت روسیه و زرنگی‌ها‌یش را در همینجا خاتمه می‌دهیم، هر چند این امکان را از نظر دور نخواهیم داشت که فشار منطقه‌ای بر چین به دلیل همراهی مزورانه با طرح‌های یانکی‌ها می‌تواند روز به روز افزایش یابد. باید دید مسکو تا کجا می‌تواند هم دهلی‌نو را از پیوستن به پروژة «کلان ـ ‌اقتصادی» ایالات متحد منصرف کند، و هم در برابر چین و ارتباطات جمکرانی‌اش سنگ‌اندازی نماید. به هر تقدیر بازارهای اوراق بهادار طی دو روز گذشته، به بهانه‌های مضحکی از قبیل «آمار مساعد» و ... از افزایش چشم‌گیری برخوردار شده‌اند؛ حداقل این را می‌باید قبول کرد که کرکس‌ها و مرده‌خوران بورس‌های نیویورک و لندن، با طرح‌های خانم کلینتن هم‌صدائی می‌کنند.







۴/۲۷/۱۳۸۹

چرتکه و چاقو!



طی هفتة گذشته بر محور آنچه «اعتصاب» در بازارهای تهران و دیگر شهرهای بزرگ کشور معرفی می‌شد شاهد بحران‌سازی بودیم. مسئلة افزایش مالیات بر درآمد بازاریان، نارضایتی برخی گروه‌های بازاری از این افزایش، نگرانی‌های گسترده از احتمال جنگ‌افروزی بر پایة سیاست‌های دولت احمدی‌نژاد، نبود مدیریت اقتصادی کارآمد بر فضای صنعتی و تجاری کشور، گسترش روزافزون نفوذ اقتصادی محافل سپاه‌پاسداران در بازارها، و ... از جمله مسائلی معرفی می‌شد که محافل مختلف سعی داشتند به عنوان دلائل «واقعی» اعتصاب کذا به ملت ایران حقنه کنند. البته از این امر گریزی نخواهد بود که تمامی دلائل فوق می‌تواند به نحوی از انحاء باعث گسترش نارضایتی در میان قشرهای متفاوت اجتماعی باشد، و به طبع‌اولی بازاریان نیز از این قاعده مستثنی نخواهند شد. با این وجود شاهدیم که به تدریج «بازگشائی» بازارها آغاز می‌شود و دولت احمدی‌نژاد بدون ایجاد تغییر چشم‌گیری در روش‌های سیاسی، مالی و اقتصادی خود بار دیگر با موفقیت تمام این «بحران» را نیز از سر می‌گذراند. در این مقطع است که می‌باید سعی در ارائة تحلیلی از بحران‌سازی در بازار داشته باشیم، چرا که بازارهای ایران به عنوان یکی از شاهرگ‌های اصلی اقتصاد شهری، و یکی از مراکز تصمیم‌گیری در مورد تولیدات «شبه‌صنعتی»‌ نمی‌تواند در تحلیل تحرکات سیاسی «غایب» باشد. چه بهتر که این تحلیل هر چه زودتر خارج از ملاحظات در جبهه‌گیری‌های نمایشی «سبز» و «اصولگرا» و «اصلاح‌طلب» و غیره آغاز گردد.

در بررسی جایگاه فعلی بازار به عنوان شاهرگ اصلی اقتصاد شهری می‌باید نگاهی به تاریخچة پدیدة بازار بیاندازیم. هر چند این بررسی نیازمند مراجعه به منابع و کتبی خواهد شد که ابعاد مختلف تاریخچة بازار را در ایران می‌شکافند، در مرحلة یک وبلاگ می‌توان با شتابزده‌تر کردن نگاه، به بررسی استخوان‌بندی تاریخی این پدیده بسنده کنیم. همانطور که پیشتر نیز در مطالب گذشته عنوان کرده بودیم، جامعة ایران به دلیل حملة مغول در زمینة گسترش بورژوازی شهری و منطقه‌ای ناکام ماند. به عبارت ساده‌تر به دلیل شکاف سیاسی و نظامی‌ای که حملة مغول در کشور ایجاد نمود، «صنعتگر» هیچگاه نتوانست خود را از «دربار» جدا کند. در نتیجه قشر «صنعتگر» موفق نشد به عنوان تولیدکنندة مایحتاج عمومی ضمن استحکام موضع خود، هم زمینة مصرف صنعتی را در جامعه گسترش دهد و هم تاحدودی خود را همچون صنعتگران اروپای غربی از قیمومت مستقیم دربار برهاند. اگر این فرصت به صنعتگر ایرانی داده نشد، نتیجه‌اش روشن است؛ جامعة ایران به صورتی ممتد پای در ساختاری دو قطبی گذاشت. ساختاری که قطب‌های آن را دربار مستبد و «مردم» تشکیل می‌دادند. «مردم»، در معنای تمامی قشرهای موجود در ساختار شهری که هر چند به عناوین مختلف با دربار و سیاست‌های استبدادی دربار در ارتباط کارورزانه قرار می‌گرفتند، از عوامل کلیدی‌ نظیر روحانی، بازاری، اوباش سرشناس و... برخوردار بودند و اینان بر این باور پای می‌فشردند که ارتباط کذا‌ نمی‌تواند «حیاتی» تلقی شود!

پرواضح است که در این چشم‌انداز دربار یا دربارهای مستبد در فلات بلند ایران جایگاه پادشاهان و خان‌های خونریز خواهد بود، همان‌ها که در ارتباطی مداوم با یکدیگر یا اتحاد برقرار می‌کردند و یا بر علیه هم شوریده، و برندگان دست به قتل‌عام بازندگان می‌زدند. با این وجود، موضع «مردم» در این میان هر چند از منظر تاریخنگاری آنقدرها مورد توجه قرار نگرفته بسیار جالب‌ است. این «مردم» همان گروه‌های متفرقه‌ای بودند که در عمل حاشیه‌نشین شهرها به شمار می‌آمدند ـ متنفذین اقلیت‌های مذهبی،‌ دهقانان فراری، خان‌های ‌زمین و ملک باخته، تجار و مهاجران کشورهای همسایه که حمایت دربار را از دست ‌داده بودند، و ... و نهایت امر روسپیان، دلالان محبت، قماربازان و دزدان و کلاشان و خصوصاً ملایان.

اگر در دوره‌ای از تاریخ ایران «صلح» در جامعه به صورتی پیوسته ادامه می‌یافت، در ساختاری که بالاتر به آن اشاره کردیم، می‌توان این چشم‌انداز را متصور شد که به تدریج بر شمار این «مردم» مجتمع در اطراف خیمه‌وخرگاه «دربار مستبد» افزوده ‌شود. این تجربه‌ای بود که صلح چهل‌ساله در دوران ناصرالدین میرزای قاجار برای کشور ایران به ارمغان آورد و نخستین بازتاب آن همانطور که تاریخ نیز به ما گوشزد می‌کند انقلاب مشروطه بود. یعنی تلاشی از جانب همین «مردم» جهت محدود نمودن اختیارات دربار مستبد!

البته تا آنجا که به طبیعت تل ناهمگن «مردم» مربوط می‌شود، می‌باید از احساسات و یا پیشداوری‌های اجتماعی و فلسفی و تاریخی خودداری کنیم. تل «مردم» فاقد هر گونه ساختار اجتماعی، طبقاتی و نظری و فلسفی بوده، اعضای وابسته به این تل نامشخص و مبهم، همانطور که بالاتر نیز اشاره کردیم از «قدسی‌ترین» زوایا تا «لدنی‌ترین» فعالیت‌ها را در حواشی دربار مستبد در ید اختیار خود داشتند. خوشبختانه خانم هما ناطق با انتشار چند مقاله که «خاستگاه» تاریخی روحانیت شیعی‌مسلک را در جامعة ایران تا حدودی روشن می‌کند، بر سکوت ناخوشایندی که تاریخنگاری اجتماعی کشور طی یکصدسال گذشته در آن غوطه خورده نقطة پایان گذاشته‌اند، امیدواریم که این نوع تلاش‌ها ادامه یابد. ولی تا آنجا که به مطلب امروز ما مربوط می‌شود به صراحت بگوئیم که ارتباط عناصر موجود با یکدیگر در میان این تل موهوم «مردم»، می‌باید در ساختاری سوای آنچه «برخورد طبقاتی» در جوامع غربی و یا آسیای شرقی معرفی می‌شود مورد توجه قرار گیرد. خلاصة کلام «طبقه‌ای» در میان نبوده، و اجزاء این ساختار به صورتی تقریباً آزادانه از این قشر به آن قشر در حرکت بودند. حتی شاهدیم که در تب و تاب تحولات اجتماعی،‌ عناصر وابسته به دربار و یا شخصیت‌هائی که منطقاً می‌بایست جذب دربار مستبد می‌شدند، از قبیل ملک‌الشعرای بهار، عشقی، و یا ایرج میرزا در جبهة تزهای مخالف دربار مستبد می‌نشینند.

ولی بررسی نقل‌وانتقالات درون ساختاری «مردم» مسلماً امروز از اهمیت بیشتری برخوردار می‌شود، چرا که طومار تاریخی دربار مستبد در هم پیچیده شده، و آنچه اینک اهمیت دارد ارتباط عناصر دربار با تل موهوم «مردم» نیست؛ ارتباط درونی عناصر متشکل همین تل موهوم است که پای در تحولاتی بطنی گذاشته‌اند. باز هم با تکیه بر مطالب خانم هما ناطق،‌ و در مسیر تعمیم نقطه‌نظرهائی که ایشان در مقالات‌شان در مورد روحانیت شیعی‌مسلک عنوان کرده‌اند، می‌توان به صراحت دید که طی دو قرن گذشته، پدیده‌هائی از قماش «بازاری»، «روحانی»، کلاشان و طراران و ... در شهرهای ایران «طبقه» به شمار نمی‌رفتند، و از جایگاه مشخص اجتماعی برخوردار نبودند. به همین دلیل اینان می‌توانستند به مراتب آزادانه‌تر از درباریان «مستفرنگ» و «دمکرات‌ شده» حلقه‌های «قشری» خود را شکسته از این گروه اجتماعی به آن گروه نقل مکان کنند. خلاصة کلام به این نتیجه می‌رسیم که ریشة تاریخی قشر بازاری و ملا به هیچ عنوان از شفافیت تاریخی در کشور ایران برخوردار نیست.

آنان که امروز تاریخچة حوزه‌های علمیه را همچون پیشینة واتیکان، کلیسای آنگلیکن بریتانیا و یا کلیسای ارتدوکس امپراتوری رم شرقی به چندسدة پیش می‌رسانند، در قفای این «تلاش‌ها» سعی دارند که موجودیت روحانیون وابسته به «شیعة‌‌ ‌اثنی‌عشری» را نیز از طریق چند دست‌نوشتة منسوب به این قدیس و آن «آخوند» به قصة غدیر خم مرتبط کنند! ولی می‌باید قبول کرد که این عمل بیشتر به پشتک‌وارو می‌ماند تا تاریخنگاری. همانطور که پیشینة پهلوی‌ها را نمی‌توانستیم به کورش و داریوش هخامنشی وصل کنیم، آنانکه امروز نیز در ایران خود را روحانی «شیعی‌مسلک» قلمداد می‌کنند، مشکل می‌توانند موجودیت‌شان را به جزیره‌العرب در صدر اسلام، خصوصاً با توسل به قصصی که از منظر تاریخی نیز صحت و سقم‌شان به اثبات نرسیده متصل کنند.

به صراحت بگوئیم، ساختار سیاسی روحانیت شیعی‌مسلک فاقد تاریخچه به معنای یک امتداد تاریخی است. ریشة اینان را معمولاً می‌باید در میانة «هنگ‌» اوباشان و طراران شهری جستجو کرد ـ خانم هما ناطق از اینان به عنوان لختی‌ها، لنگی‌ها، و ... یاد کرده‌اند ـ محافلی که در آن‌ها فردی صرفاً به دلیل آشنائی با چند آیة‌ قرآن پس از پیچیدن یک دستمال به دور سر خود موضع‌اش را در مقام «روحانی» از دیگر افراد گروه متمایز می‌نمود. و از همین موضع، نمایندة «تقدسی» می‌شد که معمولاً مفاهیمی صرفاً «بومی» و «عوام‌پسندانه» داشت و به دلیل بیسوادی مزمن مدعی و یا مدعیان این تقدس، محدوده‌های شرعی، فلسفی، حقوقی و اجتماعی آن نیز مبهم و گنگ باقی می‌ماند.

به دلیل همین عدم صراحت در «مرزبندی‌ها» بود که طی تحولات انقلاب مشروطه، شاهد حضور «پررنگ» روحانیون شیعی‌مسلک در تمامی جبهه‌ها می‌شویم! «حضوری» که بازماندگان این قشر از آن به تدریج، «بهانه‌ای» جهت توجیه «مردمی» بودن و فراگیر بودن الهامات این به اصطلاح روحانیت ‌ساختند! بله، طی انقلاب مشروطه، این روحانیون مواضعی را به تصرف درآوردند که از جبهة حامیان آتشین مزاج دربار مستبد تا محدودة آزادیخواهان «دمکرات»‌ و گاه «اومانیست» گسترش می‌یافت! البته اینهمه فقط به دلیل عدم شناخت کافی این قشر از اصولی پیش آمد که روحانی جماعت ظاهراً می‌بایست بر آن اشراف داشته باشد. این عدم آگاهی‌ به سوءتفاهمی دامن زد که هم رژیم پهلوی سال‌های سال در تنور آن دمید، و هم نوقلمان و نوروشنفکران سلطنتی و آخوندی در ثنای آن کم نگفتند و کم ننوشتند؛ سوءتفاهمی به نام «آخوند مردمی»! ولی امروز، سه دهه پس از کودتای 22 بهمن 57 شاهدیم که مواضع آخوندها بیش از پیش از دیگر قشرهای اجتماعی فاصله گرفته، «تبلوری» در نظریات اجتماعی، اقتصادی و مالی و سیاسی نزد این قشر به وجود آمده، و دیگر مشکل می‌توان پدیده‌ای به نام «آخوند مردمی» را به صور سابق تعریف و تشریح نمود.

خلاصة کلام در 22 بهمن 57 دربار مستبد فروریخت و بجای آن آخوند مستبد بر جامعه حاکم شد، ولی برخلاف آنچه در بوق و کرنا کرده‌اند، این قشر فاقد هر گونه نظریة سیاسی منسجم جهت ادارة امور کشور بود، و شاهد بودیم که تنها گزینة عملی و واقعی در حکومت اسلامی همان جایگزین کردن پادشاه مستبد با آخوند مستبد شد. عمل دیگری صورت نگرفت، و هنوز نیز پس از گذشت سه دهه هیچ تغییری در این روند به وجود نیامده. آخوندیسم اینبار در عمل میراث‌خوار سلطنت استبدادی شد، و بجای حکم راندن بر هنگ اوباش در حاشیة کاخ‌های سلطنتی، همین اوباش را به یونیفورم مزین کرد و آنان را پاسداران انقلاب و یا بسیج میلیونی لقب داد! اینهمه بدون آنکه این دگردیسی «ساختاری» که در قشر آخوند به وقوع پیوست به صراحت به معرض نمایش گذاشته شود. آخوند هنوز خود را نمایندة تمامی مردم ایران و آزادیخواه می‌انگارد، و با تکیه بر سلاح مرگباری که در دهة 1960 از ادبیات چپ‌ به سرقت برده، هنوز به نبرد با «امپریالیسم» مشغول است !

آنچه در مورد دگردیسی قشر آخوند بیان کردیم، و با تکیه بر رخدادهای معاصر کشور تصویر آن را ترسیم نمودیم، به طبع‌اولی در مورد قشر بازاری نیز صادق خواهد بود. چرا که این قشر نیز به دلیل دور ماندن از اهرم‌های سیاستگزاری و دنباله‌روی صرف از دیگر اقشار همچون روحانیت در دورة سلطنت استبدادی، فاقد خط‌مشی مشخص سیاسی، اجتماعی و فلسفی شده. بازاری‌ها در شرایط فعلی می‌توانند همچون آخوند در نخستین ماه‌های بلوای 22 بهمن 57 هم در کنار «چپ» بایستند، و هم یار و همکار استبداد راستگرای حاکم باشند؛ نبود خاستگاه مشخص اجتماعی نزد اینان، در عمل به معنای پیروی کورکورانه از تمامی تحولات و تحرکات سیاسی کشور شده!

از طرف دیگر به دلیل فروپاشی در اردوگاه بلشویسم و از میان رفتن پایگاه مستحکم استالینیسم در اروپای شرقی، قشر بازاری که از آخوندها نیز در برخورد با حوادث اجتماعی «محافظه‌کارتر» و «دست‌به‌عصاتر» عمل می‌کرد جرأت و جسارت یافته، با این پیش‌فرض که هر چه پیش آید مسلماً منافع بیشتری برای بازار و بازاریان به ارمغان خواهد آورد،‌ در هر بزنگاه خود را در صف نخست «مبارزه» قرار می‌دهد! و با در نظر گرفتن همین ریشه‌های «گنگ و مبهم» روحانیت شیعی‌مسلک و همکاران قدیم و رفقای گرمابه و گلستان آخوندیسم‌ یعنی بازاریان، امروز به جرأت می‌توان بر این امر تأکید کرد که بازار جهت قبضة قدرت خیز برداشته! با دنباله‌روی از تجربة روحانیت شیعی‌مسلک، بازار نیز از طریق اعتصابات نمایشی در عمل پتانسیل سیاسی و تشکیلاتی خود را محک می‌زند تا نهایت امر بتواند با حذف روحانیون از قدرت سیاسی و انزوای اوباش یونیفورم پوش حکومت که هوای «میرپنج‌بازی» به سرشان افتاده، خود را به عنوان آلترناتیو «طبیعی» حکومت اسلامی معرفی کند.

با این وجود همانطور که تجربة آخوندیسم نشان داد، قشرهای فاقد موضع و خاستگاه اجتماعی، پس از قبضة قدرت به سرعت در ساختارهائی پوسیده ایستا و ساکن خواهند شد. تجربة آخوندیسم را همگان به چشم دیده‌ایم، و پیش از آن نیز تجربة «کودتاچی‌گری» و استبداد «روشن‌ضمیران» را پدران و پدربزرگان‌مان در دورة میرپنج شاهد بوده‌اند. در آن دوره نیز استبدادی که فرضاً می‌بایست بر موجودیت دربار «فاسد» قاجار نقطة پایان بگذارد، و همزمان جامعه را به قلل مرتفع رشد و تعالی رهنمون شود نتیجه‌ای جز استبداد ننگین آخوند به ارمغان نیاورد.

در آخر می‌باید عنوان کنیم که صاحب‌نظران امور سیاسی کشور و آنان که پروژة دمکراسی سیاسی را در جامعة ایران به طور جدی و پیگیر دنبال می‌کنند، در برابر تحرکاتی از قبیل اعتصابات اخیر بازار می‌باید عکس‌العمل‌هائی بسیار سنجیده‌تر از آنچه شاهد بودیم به منصه‌ظهور برسانند. خلاصه بگوئیم، بازار و تحولات امروز بازار «بازتولید» تحرکات روحانیت شیعی‌مسلک است با سه دهه فاصله! اگر امروز در برابر این تحرکات پیش‌فرض‌های درست و منطقی ارائه نکنیم، فردا که در برابر عمل‌انجام‌شده قرار گرفتیم مسلماً حرف زیادی برای گفتن نخواهیم داشت. پیش‌فرض‌های تحرک جامعه به سوی دمکراسی سیاسی، همان آزادی بی‌قید و شرط مطبوعات و حمایت از حاکمیت بلامنازع مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر است؛ مشکل می‌توان قبول کرد که بازار و بازاریان در صورت تحکیم مواضع سیاسی خود بتوانند مدافع چنین «خط سیری» باشند.