۹/۲۳/۱۳۹۱

کودتای کدخدا!



 

آندسته از هم‌میهنان که تحولات «جهان عرب» را دنبال می‌کنند،   مسلماً در جریان‌اند که در مصر و سوریه،‌   موانع ایجاد شده در برابر خطوط «سیاسی ـ استراتژیک» آمریکا و انگلستان هر روز ابعاد وسیع‌تری به خود می‌گیرد. گذشته از مسائل مبتلا به لیبی،  تونس،  فلسطین و اسرائیل،  بحران‌های سیاسی مصر و سوریه،  نشان شکافی است که جناح‌های مختلف حاکمیت‌ در ایالات متحد و انگلستان در آن فروافتاده‌اند.  جهت بررسی این «شکاف» نخست نگاهی داشته باشیم به مصر!

 

«انتخابات» ریاست جمهوری مصر،  همانطورکه شاهد بودیم فردی اسلامگرا و محفل‌نشین را از میان تل موهومی به نام «انجمن اخوان‌المسلین» بیرون کشیده،‌   تحت عنوان ریاست جمهور «منتخب» به ملت مصر تحویل داد.   تا اینجا،  سیاست غرب همان بود که پیشتر نیز در کشور خودمان به اجرا در آمده بود؛   به قدرت رساندن اوباش اسلامگرا تحت عنوان شخصیت‌های محبوب و انقلابی و مردمی! 

 

ولی این سناریو در مصر با مشکلات جدی روبرو شد،   در نتیجه،   ایالات متحد بالاجبار از پشت سر آقای مرسی،   رئیس جمهور محبوب و «مسلمان» خود را کنار کشیده،   ایشان را در برابر «افکار عمومی» قرار داد.  ولی در کشوری که 40 سال،   در چارچوب منافع غرب،  تحت حاکمیت بی‌قید و شرط «دادگاه‌های نظامی» اداره شده،   مشکل می‌توان از پدیده‌ای به نام «افکارعمومی» سخن به میان آورد.   «مردم» در این نوع کشورها آینة تمام نمای مطالبات فاشیست‌ها هستند؛   توده‌های تحریک شده،   عصبی،  از همه جا رانده و آمادة «جانفشانی!»‌   به همین دلیل،   هم آقای مرسی ردای کربلائی به تن کرد و آ‌مادة شهادت شد،   و هم به اصطلاح «مخالفان‌اش!» 

 

ولی مشکلی که ایالات متحد در مصر با آن روبرو شده،‌   به دلیل نبود پدیده‌ای به نام «افکار عمومی»،‌  غیر قابل حل باقی مانده.   از طریق مراجعه به آرای عمومی نمی‌توان مشکل را حل کرد.   واشنگتن هم حاضر نیست با استفاده از ابزارهای نوینی که تغییرات سیاسی می‌تواند به ارمغان آورد ادارة امور را به دست گیرد.   در نتیجه،  عملکرد آمریکا روشن بود؛  مراجعه به ارتش!   همان ارتشی که طی دوران سیاه «ریاست» حسنی مبارک،‌  با برخورداری از کمک‌های بلاعوض ایالات متحد،  به سازمانی «فراقانونی» تبدیل شده بود،   اینک  در جایگاه کدخدا قرار گرفته،   و طرف‌های درگیر را به «مذاکره» دعوت می‌کند! 

 

‌این «ژست» شبه‌دمکراتیک‌ فقط یک معنا دارد،  ارتش مصر اسب خود را به قصد ایفای نقش «داور»‌ زین کرده،   همان ‌نقشی که طی سال‌های جنگ سرد ارتش ترکیه ایفا می‌کرد.   ولی نه تنها در مصر که حتی در ترکیه نیز ارتش دیگر نمی‌تواند پای در چنین نقش‌آفرینی‌ها‌ئی بگذارد.   حال این سئوال مطرح می‌شود که قصد حضرات از این مانورها چیست؟  به استنباط ما سیاست بین‌المللی آمریکا،   به دلیل آشفتگی‌های درونی و تحولات جهانی دچار از هم‌گسیختگی شده،  و آنچه در مصر می‌بینیم فقط مشتی است نمونة خروار.   

 

با این وجود،  حال که به ارتش مصر رسیدیم بهتر است در احوال این ارتش کند و کاوی بکنیم.  اطلاعیة ارتش مصر مبنی بر «ضرورت مذاکره بین طرف‌های درگیر»،  همان «اعلام بیطرفی» است که طی بلوای روح‌الله خمینی از زبان امثال قره‌باغی و فردوست می‌شنیدیم!    این تذکر از سوی ارتش مصر به این مفهوم است که تشکل مذکور که عملاً تمامی ساختارهای اجتماعی،  سیاسی،  مالی، ‌ اقتصادی و حتی حقوقی کشور را تحت نظارت خود قرار داده،‌  پیرامون آیندة مصر هیچ «گزینه‌ای» ندارد!   به صراحت بگوئیم،  چنین ادعائی دروغ است.  «اعلام بیطرفی» از سوی نظامی جماعت فقط یک معنا دارد:‌  تمایل به کودتا و سرکوب جهت به مقصد رساندن سیاست‌هائی که نان و تفنگ‌ به دست‌اش داده. 

 

در یک جامعة بهنجار،‌  ارتش همچون دیگر ساختارهای موجود از جریانات سیاسی،  الهامات طبقات مختلف اجتماعی،   تمایلات محافل،   و ... ملهم می‌شود؛  مسائل و مشکلات کشور پشت در پادگان متوقف نمی‌ماند!    در هر کشوری چنین «توقفی» پیش آید،   بدانیم و آگاه باشیم که همچون نمونة ترکیه،  ارتش دست‌نشانده و بی‌اختیار است.   تشکیلاتی است استعماری که  بجای هدف گرفتن متجاوزان،  سرنیزه‌‌‌اش در داخل کشور سینة ملت را هدف قرار داده.

 

حال این سئوال مطرح می‌‌شود که در برابر موج توحش اسلامگرائی که اخوان‌المسلمین،  سلفی‌ها و جیره خواران بنگاه‌های تبلیغاتی غرب در مصر به راه انداخته‌اند،  چرا تشکل ارتش که به دلیل برخورداری از صدها میلیون دلار حمایت‌های فرامرزی،‌  عملاً در جایگاه فراقانونی نشسته،‌  از خود سلب مسئولیت می‌کند؟  پاسخ روشن است،   محافل حاکم در پایتخت‌های غربی با این «ژست‌ها» می‌خواهند چنین وانمود ‌کنند که به نوکران یونیفورم‌پوش‌شان در مصر «مأموریت» ویژه‌ای نداده‌اند!  باید بر هوش و ذکاوت غربی‌ها «صدآفرین» گفت!   ولی همانطور که از قدیم و ندیم گفته‌اند،   بوزینه را برای نجاری نمی‌فرستند.  وظیفة ارتش واسطگی بین جریانات سیاسی نیست؛  خلاصه دوران این ژست‌ها دیگر به سر آمده. 

      

ارتش مصر اگر خواهان تحولات دمکراتیک در جامعه‌ است،  نمی‌تواند در برابر اسلامگرائی،  حاکمیت نگرش‌های زن‌ستیز،  میدان دادن به کودک‌بارگی،  و فراهم آوردن زمینة فرهنگ‌ستیزی و سرکوب ملت مصر،   نقش آقای هالو را بازی کند.   «بی‌طرفی» ارتش در برابر تحولات «سیاسی ـ  اجتماعی» اگر در شرایط دمکراتیک یک کشور وظیفه‌ای است ملی،‌   در قبال رشد و تحول محافل سرکوبگر،   ضددمکراتیک،  و مخالفان قسم خوردة مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر به هیچ عنوان نمی‌تواند نشانة تمدن و احترام به آراء عمومی تلقی شود.    این نوع «بی‌طرفی» نیروهای مسلح ـ  مانند «بیطرفی» ‌ارتش شاهنشاهی در برابر رشد آخوندپرستی در واقع خودفروختگی و بی‌مسئولیتی در قبال سرنوشت کشور است.   

 

ولی برخلاف نمونة ضدانسانی «انقلاب اسلامی» آخوندها در ایران،  به دلیل تغییرات گستردة استراتژیک،   حنای ارتش مصر در راه ایفای این نوع نقش‌ها دیگر رنگی نخواهد داشت.   هم‌یاری‌ سرمایه‌داری آمریکا پیرامون «بی‌طرفی» ارتش مصر،   اینبار آتشی خواهد شد که دودش فقط به چشم آمریکا می‌رود.   این همان آتشی است که دامن هیئت حاکمة ایالات متحد را پیرامون مسائل سوریه هم گرفته. 

 

طی چند روز گذشته،   بیانات مقامات رسمی آمریکا و هم‌تایان غربی‌شان پیرامون مسائل سوریه ضد و نقیض و غیرقابل تحلیل شده.   باراک اوباما،  رئیس جمهور ایالات متحد در اطلاعیه‌ای از شورشیان اسلامگرا که ملیت‌شان نیز روشن نیست،   تحت عنوان «تنها نمایندگان» ملت سوریه نام برد.   سرگئی لاوروف،  وزیر امورخارجة روسیه نیز در مصاحبه‌اش،  مواضع کاخ سفید را «اعلان جنگ» به دولت سوریه دانست!   همزمان کاشف به عمل آمد که دولت ژاپن نیروهای مسلح «بازدارندة» خود را از بلندی‌های جولان فراخوانده.   سپس خبر رسیدکه موشک کرة شمالی با موفقیت به فضا پرتاب شد.  این موشک همة عملیاتی را که پیشتر در نظام رسانه‌ای جهان غیرممکن معرفی می‌شد،  به انجام رساند! 

 

چیزی نگذشت که پرواز جنگندة‌  نیروی هوائی چین بر فراز جزایر «سنکاکو» خون ژاپنی‌ها را به جوش آورد.  و اما در این گیرودار،  فرماندهان سازمان آتلانتیک شمالی به دیدار همتایان روسی خود در مسکو آمده‌اند!  سایت نووستی‌، مورخ 13 دسامبر 2012،   گزارش می‌دهد که «کنود بارتلز» رئیس هیئت اعزامی سازمان ناتو به «کوشه‌لف»،  همتای روس خود اطمینان داده که این سازمان بر علیه سوریه وارد عملیات نظامی نخواهد شد:  

 

«به عقیدة آقای کوشه‌لف،  ‌اظهارات کنود بارتلز با مواضع وزیر امور خارجة آمریکا و همتایان غربی‌اش پیرامون مسائل سوریه در تضاد قرار گرفته[...]»    

           

با توجه به نقش کلیدی مذاکرات نظامی «روسیه ـ‌ ناتو» پیرامون مسائل مهم جهانی و سخنان رئیس هیئت اعزامی سازمان ناتو به مسکو فقط و فقط یک نتیجه در دست خواهد بود؛   دولت ایالات متحد عملاً ابتر شده.   اظهارات باراک اوباما و همتایان غربی‌اش پیرامون مسائل  سوریه،  بحران مصر،  ترکیه و خصوصاً نقش غرب در مسائل ایران فقط و فقط جنبة تزئینی پیدا کرده.  پس از پایان جنگ دوم جهانی،  تاکنون  چنین تناقض‌گوئی‌ای در محافل غرب دیده نشده بود،  و شاید این تناقضات بهترین نشانة پایان دوران «جنگ سرد» باشد.   

 

 ...


۹/۱۶/۱۳۹۱

هیلاری و «اجباری!»



 

صورت‌بندی‌های نوین منطقه‌ای که پیامد مستقیم تحولات جدید در رابطه با بحران «اسرائیل ـ فلسطین» است،‌  همانطور که گفتیم به نوبة خود بر مسائل داخلی ایران نیز تأثیرات عمیقی بجای خواهد گذارد.   به طور مثال،  مخالفت باراک اوباما با مصوبة سنا پیرامون تحریم ایران   ـ  این مصوبه مورد تأئید تمامی سناتورهای ایالات متحد قرار گرفت ـ  یکی از همین تأثیرات است.  حال این سئوال مطرح می‌شود که اگر باراک اوباما با تحمیل تحریم‌ها بر ایران مخالف بوده،   چگونه رئیس سنای آمریکا ـ  معاون ریاست جمهوری ایالات متحد ریاست سنا را بر عهده دارد‌ ـ  نه تنها اجازه داده که «پیشنهاد» تحریم‌ها در سنا مطرح شود،‌ که خود نیز به پیشنهاد مذکور رأی موافق داده؟!   پاسخ روشن است؛‌  آشفتگی بر سیاست آمریکا حاکم شده و  باراک اوباما و دولت وی قادر نیستند سیاست مشخصی در زمینة استراتژی‌های بین‌المللی دنبال کنند.   به همین دلیل،‌  دولت آمریکا در بن‌بست پیچ‌درپیچ تصمیمات هول‌هولکی و بی‌فردا گرفتار آمده. ‌      

 

در روند عادی،  سنای آمریکا که اینک در آن اکثریت با حزب دمکرات است،  پیش از تهیة پیش‌نویس تحریم‌ها با کاخ‌سفید مشورت‌های لازم را می‌کند.   و اینک که کاخ‌سفید بالاجبار زیر پای سنا را کشیده،  به قول معروف،  کار ملک و ملت به کجا خواهد رسید؟  و در صورت ادامة این «وضعیت»،   تکلیف روابط کاخ‌سفید با سنای آمریکا طی چهار سال آینده چه خواهد بود؟   از سوی دیگر،   با توجه به خروج اهود باراک از دولت اسرائیل ـ این خروج در عمل حزب کارگر اسرائیل را به عنوان کارگزار بریتانیا در منطقه از «کار» برکنار کرده ـ   اگر در مصر نیز قانون به اصطلاح «اساسی» پشمالوها و مقدس‌نماها به تصویب نرسد تکلیف روابط مصر و اسرائیل و نوار غزه و حماس و ...  با یکدیگر چه خواهد شد؟‌   

 

این‌ها سئوالاتی است که در شرایط فعلی مشکل می‌توان برای‌شان «پاسخ» یافت؛   دلیل نیز روشن است.  روابط دیپلماتیک و استراتژیک به صورت گام به گام در تحول می‌افتد و هر گونه تجدیدنظر در یک مورد ویژه،   تغییراتی غیرقابل پیش‌بینی بر دیگر موارد اعمال خواهد کرد.   با این وجود،  در اینجا تلاش خواهیم داشت تا در حد امکان یک چارچوب روشن از کل منطقه ارائه دهیم.

 

شاهدیم که در منطقه «سر» اسلام‌پناهی‌های آنگلوساکسون‌ها به سختی به سنگ خورده.   حداقل بن‌بست فعلی در برقراری حاکمیت‌ اسلامی‌ در مصر،  شاهدی است بر این مدعا.  آنگلوساکسون‌ها طی بحران‌سازی‌های «بهارعرب» قصد داشتند حکومت‌های پوسیدة بازمانده از روابط «جنگ سرد» را به حکومت‌های «مردمی» و «نمازخوان» و به ویژه دست‌نشاندة‌ غرب تبدیل کنند.   ولی این پروژه با شکست سختی روبرو شده.   نه تنها مصر در مقام مهم‌ترین کشور عرب‌زبان تکلیف سیاست‌اش هنوز روشن نیست،   که کشورهای کم‌اهمیت‌تر از قبیل تونس،  لیبی،  اردن و حتی فلسطین نیز در وضعیت پا در هوا سیر می‌کنند.  اینهمه فقط به این دلیل است که آژانس‌های «بومی» حضرات،‌  شامل اوباش سرکوبگر خیابانی،  نیروهای پلیس،  ارتش و برخی تشکل‌های به اصطلاح «غیررسمی» که وظیفة اصلی‌شان فوت کردن در آستین پارة «اسلامگرائی» بود،  در سراشیب «شکست» دیپلماسی غرب ابتر شده و دیگر نمی‌توانند تحت عنوان «مخالفت با کمونیسم» و «کفر» و «الحاد» به جان ملت‌ها بیافتند.    

 

مطلب را با مصر ادامه می‌دهیم چرا که مسیر تحولات‌اش کلیدی‌ترین ارزیابی‌های منطقه‌ای را برای‌مان به ارمغان خواهد ‌آورد.   در همین مصر است که حکومت اسلامی مورد نظر اخوان‌المسلمین به «رهبری» یک آخوند فکل‌کراواتی به نام محمد مرسی قرار بود حاکمیت را دربست در اختیار سلفی‌ها،   مفتی‌ها و قاریان قرار دهد و امثال عمرموسی و البرادعی هم اوپوزیسیون آن بشوند.   و دیدیم که چگونه تحکیم پایه‌های این نوع حاکمیت «کاخ‌سفیدی» به چالش جدی افتاد.   پیش از فروافتادن تشت رسوائی مرسی از بام‌ها،   شبکة انگلیسی اخوان‌المسلمین،   که بنیانگزارش نیز به دریافت لقب «سِر» از دربار انگلستان «مفتخر» شده،   همچون همزادان جمکرانی،  تونسی،  لیبیائی و افغانی خود «ادعا» می‌کرد که برخاسته از آراء «مردم» و «خیابان» است!  به یاد داریم که محمد مرسی در میدان تحریر،‌  آمادگی خود را برای شهادت به رخ خلق‌الله می‌کشید؛   جالب اینکه آقای مرسی شب گذشته از ترس همین «مردم» سوار بر تانک از کاخ ریاست جمهوری گریخت.  و اینک برای حفظ مواضع‌اش در برابر همین «مردم و خیابان»،  تانک به معابر آورده!   این صحنه برای ما که فاجعة کودتای ننگین «انقلاب اسلامی» هنوز از ذهن‌مان پاک نشده،   خاطرات تلخی را یادآور است.  

 

خاطرة روزهائی که اوباش اسلامگرا از قماش بنی‌صدر،  یزدی،  میرحسین موسوی ـ ‌ همین آزادیخواهان نوین که مطالب بی‌سروته‌‌شان سایت‌های زنجیره‌ای مخالف‌نمایان حکومت اسلامی،   از چپ‌افراطی تا راست هیتلری را می‌آراید ـ‌  پیوسته عنوان می‌کردند که،  «مردم» برای آقای خمینی و اسلام و روحانیت و نبرد با آمریکا به خیابان‌ها آمده‌اند!   خلاصه،   همین اوباش بودند که سه دهة پیش،  با عربدة «درود بر خمینی» و «نبرد با آمریکا»،  فاشیسم را بر ملت ایران تحمیل کردند.  حال این پرسش مطرح می‌شود که بدون حمایت غرب و شبکه‌های «جاویدشاه» ساواک از این غائلة نفرت‌انگیز،   دیوانه‌ای همچون خمینی و حواریون خودفروخته‌‌اش چند روز می‌توانستند در برابر همان «خیابانی» بیایستند که خود را «نماینده‌اش» معرفی می‌کردند؟   تجربة مصر و رسوائی محمد مرسی به عیان نشان می‌دهد که کار «آقای  خمینی»،‌  رهبر مبارز و «ضدامپریاس»،  و لش‌ولوش‌های‌ همراه‌اش به یکهفته هم نمی‌رسید.   اینرا گفتیم تا آن‌ها که هنوز در پیت‌حلبی زنگ‌زدة روحانیت،   و مشک پوسیدة «اسلام انقلابی» برای‌ ما ملت حکومت «دینی» مایه می‌زنند بدانند که تا فرجام‌شان چند گامی بیش نمانده.

 

ولی آنچه در مصر می‌گذرد مفصل‌تر از مطلب یک وبلاگ است.   انگلستان و ایالات متحد درست زمانیکه چرخش در استراتژی‌های منطقه برای تأمین‌ منافع‌‌شان غیرقابل اجتناب شده بود،  زیر پای محمد مرسی را هم کشیدند.   به گواهی سوابق،‌  ایشان را جهت احراز مقام ریاست جمهوری از طویلة یانکی‌ها بیرون آورده بودند‍!   بله،   قضیه به همین سادگی است که می‌شنوید.  و علنی کردن «امیال» مستبدانة یک دیوانة قدرت که برای  نابودی ملت مصر در محراب اسلام‌پناهی عمری را به نماز و روزه و دریوزگی گذرانده بود و حکومت «دینی» را به فرمودة سازمان سیا نسخه‌ای «قابل فروش» ارزیابی ‌می‌کرد،   آنقدرها مشکل نبود.   به قولی «اینان شناگران ماهری هستند؛  آب گیرشان نمی‌آید!»  

 

همانطور که دیدیم روح‌الله خمینی آدمخوار نیز زمانیکه ارتش شاهنشاهی و ساواک استخر مناسب را برای‌اش آ‌ب انداخت خوب «زیرآبی» می‌رفت.   آقای مرسی هم دقیقاً همان کاری را خواست بکند که خمینی کرده بود؛   فقط با یک تفاوت!  خمینی از حمایت بیدریغ سازمان سیا و ارتش ناتو در اوج «جنگ سرد» برخوردار شد؛  بیست سال پس از فروپاشی اتحاد شوروی،  مرسی مفلوک حتی اگر این حمایت‌ها را از آمریکا و انگلستان گدائی هم بکند چیزی نصیب‌اش نخواهد شد.   «زمانه» تغییر کرده،‌  و شبکة سازمان سیا هر چند می‌خواهد ولی دیگر نمی‌تواند برای پر کردن جیب بانکداران غرب،‌  ملت‌ها را به زیر نعلین ملاجماعت بیاندازد.   به قول معروف دست‌شان کوتاه و خرما بر نخیل است!      

 

به همین جهت نیز همزمان با «رتق‌وفتق» رسانه‌ای مسائل حماس و اسرائیل،   هیلاری را به «اجباری» به قاهره فرستادند تا دنبه را دم قفس مرسی بیاندازد،‌   و برای اعلام استبداد به او قول همیاری بدهد!  بله،  هیلاری 21 ژانویة سال آینده وزارت امور خارجه را ترک خواهد گفت.    البته وزیر امور خارجة آمریکا می‌دانست که امکان «حمایت» از استبداد آقای مرسی وجود ندارد؛   اینکار برای آن بود که زیر پای این مردک را به موقع بکشند و پیش از آنکه زمینة مناسب از دست برود،  تحت عنوان ادامة تحرکات «انقلابی» در مصر برای واشنگتن «وقت» بخرند.   در انتهای این «وقت‌کشی‌ها» هدف اصلی نیز چیزی نیست جز ارائة‌ تصویر دلپذیر از  امثال البرداعی و دیگر نوکران شناخته شده،   و تثبیت اینان در مواضع کلیدی مورد نظر لندن و واشنگتن.  مواضعی که اینبار در پوشش «آزادیخواهی» به ارزش گذاشته خواهد شد!   بله،   این است کل مطلب در مورد «تحولات خیابانی» مصر! 

 

در غیراینصورت همانطور که بارها گفته‌ایم «ملت‌ها» بیکار نیستند که در خیابان سنگ به این و آن بزنند؛   این سنگ‌ها همیشه از دست عوامل استعمار،   بر سر عوامل بازندة استعمار فرو می‌ریزد.   انسان‌های آزاد،‌  شهروندان مسئول،  آنانکه از شخصیت اجتماعی و نگرش سیاسی و فلسفی برخوردارند،  یا کاسب‌جماعت و زن خانه‌دار و خلاصه بگوئیم،  مادر و پدر و کودک در خیابان سنگر نمی‌سازند و لنگر هم نمی‌اندازند!   اوباش‌اند که یک‌بار در این مسیر و بار دیگر در مسیر مخالف سنگ‌اندازی می‌کنند و تحت نظارت و حمایت نیروهای اطلاعاتی دست به آفرینش «صحنه‌های پرشور انقلابی» می‌زنند و قهرمان می‌آفرینند.   نتیجة این به اصطلاح «انقلابات» خیابانی نیز در همین شهر قاهره هنوز در برابر چشمان‌مان قرار گرفته؛  این سنگ‌اندازها نبودند که مرسی،  جیره خوار انگلستان را به کاخ ریاست جمهوری مصر فرستادند؟   چرا،  همین‌ها بودند.  حال که استراتژی منطقه‌ای به دلیل موضع‌گیری نظامی روسیه و هند تغییر کرده،   همین اوباش می‌خواهند با شیوه‌هائی که پیشتر نیز شاهد بودیم،‌   لشوش جدید را بر سرنوشت ملت مصر حاکم کنند.

 

و چرا راه دور برویم؟  مگر همین چند سال پیش ملت ایران شاهد بیرون کشیدن محمد خاتمی از زباله‌دان حکومت اسلامی نبود؟  مگر ندیدیم،‌   چگونه این مردک خودفروخته را که مسئولیت تبلیغات جنگ استعماری «ایران ـ عراق» و سانسور مطبوعات،  رسانه‌ها و کتب کشور را به دوش می‌کشد تحت عنوان «رئیس جمهور»‌ فیلسوف به مردم حقنه کرده بودند.   هنوز هم با دلارهای چپاول شدة ما ملت،   برای مشتی مفت‌گو زمینه فراهم می‌آورند،   تا اینان مجیز این فاشیست آدمکش را که صریحاً با دمکراسی هم مخالفت می‌کند،   بگویند.  پس به صراحت بگوئیم،  آقای البرداعی و دیگر کسانیکه از این «مضحکة»‌ به اصطلاح انقلابی سر  برون خواهند آورد،   ویراست مصری آقای خاتمی هستند.

 

با این وجود،  اگر کار سرمایه‌داری غرب در کشوری که از دوران ناپلئون به زیر نگین انگشتری داشته به اینجا کشیده،  مسلماً بر سر نسخه‌های مصری خاتمی نیز همان خواهد آمد که بر سر نسخة ایرانی‌نمای آن آمد؛   بی‌آبروئی،  انزوای سیاسی،  و از همه جا راندگی!

 

واشنگتن یا این مهم را درک می‌کند که شرایط منطقة خاورمیانه نوین است،‌   و در نتیجه  نیازمند حضور بازیگران نوین و چارچوب‌های نوین خواهد بود،   و یا همچون نمونة «انقلاب» مصر و لیبی و تونس،‌  سعی خواهد داشت با بیرون کشیدن کالاهای پوسیده‌ای که طی حاکمیت قرنطینة «جنگ سرد» تولید کرده،  به حساب خود زمام امور را به دست گیرد!    تجربة خاتمی و میرحسین موسوی در ایران،  فروافتادن تونس و لیبی در بحران،   و اینک بن‌بست اخوان‌المسلمین در مصر به صراحت نشان می‌دهد که اگر واشنگتن نقش بازیگران جدید،  نگرش‌های نوین و بازنگری در شیوه‌های سرکوب استعماری را نپذیرد،   راهی جز عقب‌نشینی نخواهد داشت.   برای ما این سئوال مطرح می‌شود که پشت جبهة این «عقب‌نشینی» در کدام سرزمین و کدامین قاره قرار گرفته؟   و اینکه آیا اصولاً پشت جبهه در این شرایط معنا و مفهوم خواهد داشت یا این عقب‌نشینی‌ها حضرات را به حومة نیویورک رهنمون خواهد شد؟       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      

 

 

 

 

۹/۱۱/۱۳۹۱

ملت و سه جبهه!



 

طی سال‌هائی که از کودتای 22 بهمن 57 می‌گذرد،  در اذهان بسیاری از فعالان سیاسی این سئوال پای گرفته که به چه دلیل هر گونه تلاش جهت خروج از شرایط نامساعد سیاسی و اجتماعی در کشور ایران نهایت امر نتایج غیر قابل دفاع به بار آورده.  البته این شکست «تاریخی» را نمی‌توانیم در این وبلاگ بررسی کنیم چرا که  برای چنین کاری نقد موجز بنیادهای نظری و عملی در جامعة‌ ایران از آغاز شکل‌گیری پدیده‌ای به نام «شهروند»،   یعنی شروع جنبش مشروطه الزامی می‌شود؛  «ابزار» این مهم در ید ما نیست.   ولی می‌توان به صورتی خلاصه‌تر به بررسی «نقصانی» پرداخت که خصوصاً پس از  انقلاب اکتبر شوروی نگرش اجتماعی ایران را به طور کلی به نوعی ویروس «دولت‌دوستی» آلوده کرده. 

 

نتیجة عمل این نوع ویروس در قلب جامعه،   میدان دادن به این توهم کودکانه‌ است که گویا می‌توان «دولتی» تشکیل داد که پس از استقرار در جایگاه «قدرت ساختاری» خود به الهامات ملت پاسخ مثبت داده،  در تحقق «اهداف» والا دست به نقش‌آفرینی بزند!   به صراحت بگوئیم،   مورخان به راحتی می‌توانند ریشة این قماش برخورد «افلاطونی» با مسئلة «قدرت ساختاری» و سیاسی را در تبلیغات «بلشویسم» بیابند.   نظریه‌پردازی‌ای که طی 8 دهة اخیر هیچگاه همراهی و هم‌قدمی با «روشنفکری» و نگرش‌های سیاسی در جامعة ایران را رها نکرده.   

 

با این وجود،   در بررسی تأثیرات نگرش بلشویک‌ها در جامعة ایران،  می‌باید از پیش‌داوری بپرهیزیم.   این تأثیرات به همان میزان نتیجة سیاست شوروی سابق در مرزهای ایران بوده که بازتابی منطقی و گسترده از سیاست‌های غرب،  خصوصاً انگلستان.  به عبارت ساده‌تر،  اگر شوروی در چارچوب سیاست‌های رایج خود دست به تبلیغات گسترده پیرامون «مزیت‌های» غیر قابل تردید نگرش سوسیالیسم علمی می‌زد،  نوعی نگرش «شبه‌ بلشویک» نیز توسط انگلستان و سپس ایالات متحد در ایران توجیه می‌شد.   در این روند «شبیه سازی»،  هر چند مبانی حکومت سوسیالیسم علمی مورد تردید قرار می‌گرفت،   با استفاده از «دولت‌دوستی» ایجاد شده توسط بلشویسم،   از «نظریه‌ای» گنگ حمایت به عمل می‌آمد.   نظریه‌ای که نهایت امر فلسفة وجودی یک «دولت دوست‌داشتنی» و «مردمی» را در بوق می‌گذاشت.  دولتی که به الهامات «مردم» پاسخ مثبت خواهد داد.   این «ترادف» نگرش‌ها،   همان است که بارها در مطالب این وبلاگ از آن تحت عنوان «ترادف» ناهمگن و تاریخی،   میان لنینیسم و فاشیسم سخن به میان آورده‌ایم.

 

ولی در واقع،  رابطة ملت‌ها با دولت‌ها هیچ ارتباطی با «آرمان‌ها» ندارد.   این بلشویسم بود که ادعا می‌کرد با تغییر «شیوة تولید» توسط دولت،  جامعه در مسیر «آرمان‌ها» دیگرگون خواهد شد.   البته «سوسیالیسم علمی» نوعی «فروپاشی» همه‌جانبه به دنبال آورد،   ولی اینکه  «تغییرات» ناشی از «فروپاشی»‌ نتایج قابل دفاعی به همراه آورده باشد جای بحث و گفتگوی فراوان دارد.  چرا که در عمل،   نتیجة 70 سال بلشویسم در روسیه و دیگر کشورهای سابقاً شورائی،   امروز هیچ نیست جز خاطره‌ای تلخ از گذشته‌ای نه چندان افتخارآفرین.  رابطة دولت‌ها با ملت‌ها را مسائل دیگری مشخص خواهد کرد،  نه آرمان‌ها.  

 

ولی باید بگوئیم پس از یکصدسال،   ملت ایران در اوج بدبیاری‌های سیاسی و مالی و فرهنگی و ...  از یک «خوش‌بیاری» برخوردار شده.   ایرانیان امروز این فرصت را یافته‌اند تا همزمان تحولات سه جبهة متفاوت درونمرزی را مورد بررسی قرار دهند.   «فرصتی» که معمولاً به ملت‌ها اعطاء نمی‌شود؛   تاریخی است و می‌باید به بهترین وجه از آن استفاده کرد.   بله،   این سه جبهه همان است که طی سدة اخیر در چارچوب سیاست‌های کشور به تناوب فعال‌مایشاء بوده‌اند،  و آن‌ها را خوب می‌شناسیم؛   جبهة دینی،  جبهة بومی و خصوصاً خط استالینیسم‌!  

 

به طور مثال،   ایرانیان می‌توانند با اندک توجهی به تحولات اجتماعی خود به بن‌بست‌های نظری حاکم بر نگرش «مذهبی ـ سیاسی» اشراف پیدا کنند.   فراموش نکنیم که طی سال‌های انقلاب مشروطه،   و دهه‌هائی که در پی آن آمد،   نظریة «مذهبی ـ سیاسی» یکی از بن‌بست‌های مهم جامعة ایران بوده؛   چند و چون این بن‌بست اینک در برابر ما قرار دارد.   و امروز به دلیل فروپاشی حباب «تقدس» که پیرامون این «شبه‌نظریه» مرزهای غیرقابل نفوذ به وجود آورده بود،  می‌توان آن را آزادانه‌تر از همیشه از ریشه کاوید و به محک نقد و بررسی کشید.   این فرصت طلائی جهت نقد «دولت‌دوستی» متداول در نگرش آ‌خوندی،   نه در سال‌های بحرانی انقلاب مشروطه فراهم آمده بود،  و نه در آغاز غائلة کودتاچیان 22 بهمن 57.   

 

از سوی دیگر،   حضور میلیون‌ها شهروند که آریامهریسم را در ایران تجربه کرده‌اند،  به جوان‌ترها که دولت‌دوستی آخوندی را دیده‌اند،‌  این امکان را خواهد داد تا از نزدیک با تأثیرات سوء نگرش «دولت‌ دوستی» به شیوة آریامهری نیز آشنا شوند.   این امکان فراهم آمده تا نقاط ضعف نگرش «آریامهری» بهتر و دقیق‌تر بررسی گردد،   و پایه و اساس دیکتاتوری «منورالفکرانه‌ای» که می‌بایست «توجیه» می‌شد آشکارتر شود.   بهترین دلیل بر رد نظریة دولت‌دوستی آریامهری،   همین شرایطی است که ایرانیان در آن دست و پا می‌زنند.  چرا که،   تاریخ یک ملت بر خلاف آنچه بلندگوهای تبلیغاتی مرتباً گوشزد می‌کند،   مجموعه‌ای از تکه‌های از هم گسسته نیست؛   زنجیره‌ای است همگن از «عمل» و «عکس‌العمل!»     

 

نهایت امر به دلیل فروپاشی استالینیسم در مرزهای شمالی کشور،  «دولت‌دوستی» به شیوة بلشویک‌ها پایه و اساس خود را از دست داده و این امکان به وجود آمده که خارج از هر گونه توجیهات استراتژیک،   ضعف‌ها و بدکاری‌های استالینیست‌ها را بدون هر گونه چشم‌پوشی مورد بررسی قرار دهیم.      

   

در نتیجه،‌  سه نگرشی که از منظر تاریخی حاکمیت بلامنازع خود را بر فضای سیاسی ایران   تحمیل کرده بودند امروز در موضع ضعف قرار گرفته‌اند،  و این خود امتیازی است که امکان رشد فرهنگی و سیاسی را فراهم می‌آورد.   به دلیل تزلزل همین سه «جبهه» است که شاهد نزدیک شدن ایادی این جبهه‌ها به نظریة آزادی و آزادیخواهی می‌شویم.   ولی نمی‌باید اشتباه کرد،  دولت‌ها آزادیخواه نیستند؛  نه دولت فعلی ایران آزادیخواه است و نه دولت آمریکا و نه دولت  انگلستان. 

 

تعریف دولت روشن است؛   دولت مجموعه‌ای است استخوانی،  متکی بر ساختارهائی که از داده‌های ملموس و مادی در جامعه تغذیه می‌کنند.   البته این «تعریف» در  مورد یک دولت دست‌نشانده و اقماری،  تا حدودی با «تعریف» کلاسیک تفاوت دارد.   چرا که «داده‌های ملموس مادی» در مورد یک دولت دست‌نشانده نه در مرزهای جغرافیائی کشور،  که در مرزهای «منافع حیاتی» دولت‌های بیگانه جستجو می‌شود.  حال با چنین «تعریفی» از دولت چگونه می‌توان قبول کرد،   ساختار فوق که موجودیت‌اش نتیجه «بده‌بستان‌های» تنگاتنگ با صدها محفل آشکار و پنهان در داخل و خارج مرزهاست می‌تواند آرمانگرا و آزادیخواه باشد؟ چنین چیزی قابل قبول نیست.

 

در نتیجه،  زمانیکه به مقولة «دمکراسی» می‌رسیم،‌   بجای سخن گفتن از دولت آزادیخواه،   مجلس «مشروع» قانونگزاری،  انتخابات،  قانون اساسی،  آرای «مردم»،  و ...  می‌باید در گام نخست به ساختارهائی بپردازیم که قادر خواهند بود از «آزادی بیان» شهروند در برابر زیاده‌خواهی‌ همین ساختار‌های استخوانی «دفاع» کنند.   حمایت از آزادی انسان‌ها در تقابل با منافع دولت،  در تخالف با حکومت،   و در برابر دیگر سیاست‌های سرکوبگر.   در کمال تعجب علیرغم هیاهو و غوغائی که مشتی قلم‌به‌دست و «سخنران» این روزها پیرامون دمکراسی به راه انداخته‌اند،   احدی را نمی‌بینیم که از نقش چنین ساختارهائی،  جهت حمایت از منافع ملت سخنی به میان آورد.  اینان فراموش کرده‌اند که «آزادی» برای ملت است،  نه برای دولت!  

 

مضحک است،  ولی استدلال اینان همچون دوران گذشته در خم همان بن‌بستی مانده که سه جبهة «دینی ـ  بومی ـ  استالینیست» در آن خیمه زده‌ بودند.   به عبارت ساده‌تر،  حضرات به دنبال یافتن شیوه‌ای هستند که از طریق آن بتوان با تحکیم پایه‌های یک «قدرت» سیاسی،  دولتی و یا ساختاری،  «آزادی» شهروند هم «تأمین» شود!   بی‌ رودربایستی بگوئیم،   هر کس از چنین «مغلطه‌ای» حمایت کند،   یا مغرض است،  یا نادان!   ساختاری با چنین مشخصات نمی‌تواند وجود خارجی داشته باشد؛   چرا که در تجربة تاریخی ملت‌ها،  «قدرت‌مدار»   هیچگاه «قدرت» را تفویض نکرده.   شعارهائی از قبیل دمکراسی،  احترام به آراء عمومی،  تعظیم به مطبوعات آزاد،  و ... هر گاه بر زبان یک سیاستمدار جاری شد،  باید بدانیم که وی در صدد بهره‌برداری از الهامات آزادیخواهانة ملت است؛   هدف دیگری ندارد.   این ملت است که جهت حافظت از آزادی‌های خود می‌باید در هر گام گریبان حاکمیت را گرفته،   به قبول «آزادی بیان شهروند» وادارش کند.   عکس قضیه،  یعنی دولتی که برای ملت «آزادی بیان» به ارمغان می‌آورد،  بیشتر اسطوره و شعبده است تا «نظریه‌پردازی.»                

 

در یک دمکراسی،  سنگ نخست با «آزادی بیان» گذاشته می‌شود،   و نهادینه شدن این «آزادی» است که خواهد توانست آغازی باشد برای دیگر «آزادی‌ها.»   مشکل می‌توان دید که دولت،  یعنی یک ساختار استخوانی که تا گریبان در گیر محافل،  سیاست‌ها و بده‌بستان‌هاست،  بیاید و با به خطر انداختن موجودیت‌اش از «آزادی بیان» ملت حمایت کند.   به صراحت بگوئیم،  چنین عملی تاکنون انجام نشده،  و نخواهد شد!   

 

این بحثی بود محدود و شتاب‌زده پیرامون نقش‌هائی که دولت و ملت در میدان «آزادی بیان» ایفا می‌کنند.   برخلاف ادعای بلندگوها،  ایندو نقش به هیچ عنوان «مکمل» یکدیگر نیستند؛   با یکدیگر در تقابل قرار دارند.   اگر امروز ملت ایران از ابزار کافی برای حمایت از «آزادی بیان» خود بهره‌مند نیست،   مشکل می‌توان قبول کرد که گروهی ماجراجو با «انقلاب» و «کودتا» و غیره،   و یا حتی حرکت‌های به اصطلاح «آگاهانه»،   این ابزار را جهت کنترل تحرکات و خواهش‌های مالی و مادی خودشان بدهند به دست ملت!   در همینجا به صراحت بگوئیم،   آنانکه با ترهات‌پردازی و «دولت دوستی»، می‌کوشند «فضای» تاریخی به دست آمده را با بحث‌های انحرافی و فاقد اعتبار عملی و نظری اشغال کنند،  بدانند که می‌باید در مورد شکست‌های آینده در برابر ایرانیان پاسخگو باشند.                     

 

  

 

 

 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     

    
Share

۹/۰۶/۱۳۹۱

بهاری و نجاری!



 

دیمیتری مدودف،  نخست‌وزیر فدراسیون روسیه امروز برای یک دیدار رسمی وارد پاریس  می‌شود.   همانطور که پیشتر هم عنوان کرده‌ایم،  مدودف در روسیه نمایندة جناحی است که بیش از دیگر جناح‌ها به گسترش روابط با غرب نظر «خوش» نشان می‌دهد.   شاهد بودیم که طی 4 سال ریاست جمهوری وی روابط با غرب آنچنان گسترش یافت که برخی آگاهان از تکرار دوران «یلتسین» سخن به میان آوردند!   ولی از آن روزها فاصلة فراوان گرفته‌ایم،   و به همین دلیل نیز نخست‌وزیر روسیه پیش از ورود به پاریس در مصاحبه‌ای با شبکة فرانس‌پرس و روزنامة راستگرای فیگارو از مواضع دولت فرانسه در مورد سوریه به شدت انتقاد کرده. 

 

فرانسه از معدود کشورهائی است که سعی دارد نه تنها اوپوزیسیون اسلام‌گرا و طبیعتاً غیردمکراتیک سوریه را به عنوان تنها نمایندة سوری‌ها «جا» بزند،   که حتی سفارت سوریه را هم در پاریس به اپوزیسیون اسلام‌پناه اعطاء کرده!   این بی‌توجهی به مقررات و قوانین بین‌المللی،   و برخورد غیرانسانی با مسائل دیگر کشورها،  به این شبهه دامن می‌زند که برخی پایتخت‌های بزرگ هنوز دخالت غیرقانونی در امور کشورهای دیگر را از «حقوق حقة» خود به شمار می‌آورند.  اما دوران این برخوردهای «فراقانونی» با سرنوشت ملت‌ها که در زمان  جرج بوش دوم و طی حکومت نئوکان‌ها «مدروز» شده بود‌ به سر رسیده.   و حتی اگر برخی دولت‌ها به صورت زیرجلکی به خود اجازة چنین دخالت‌هائی می‌دهند،   موضع‌گیری علنی و غیرقانونی دولت فرانسه در مورد سوریه به صراحت نشان می‌دهد که دولت سوسیالیست فرانسه از منظر دیپلماسی جهانی نمی‌تواند در جایگاه قابل قبولی قرار گیرد.   

 

جالب اینکه حاکمیت فرانسه در برابر بحران سوریه،  دقیقاً همان موضعی را گرفته که سه دهة پیش طی آشوب‌سازی‌های سازمان سیا برای سازمان دادن به «انقلاب اسلامی» در ایران اتخاذ کرده بود.   به عبارت دیگر،  دخالت مستقیم در امور سیاسی دیگر ملت‌ها،  جهت ارائة انعکاس «دلپذیر» از سیاست‌ هیئت‌حاکمة لندن و واشنگتن!  حمایت غیرقابل توجیه فرانسه از یک آخوندوحشی به نام روح‌الله خمینی را در شرایطی شاهد بودیم، که ‌بلندگوهای بی‌بی‌سی در اختیار اوباش طرفدار خمینی قرار گرفته بود و همزمان،‌   وزارت امور خارجة‌ آمریکا نیز برای دامن زدن به نفرت عمومی،   حمایت «رسانه‌ای» کارتر از شاه را در بوق می‌گذاشت.  در آینده‌ای نه چندان دور،  آنزمان که بررسی رخدادهای سه دهة گذشته از جنبة تاریخی،  و نه از منظر تبلیغاتی،  مطرح شود این همزمانی‌ها خطوط نگرشی تاریخی را ترسیم می‌کند که نهایت امر جایگاه دشمنان ملت ایران را مشخص خواهد کرد.  

 

با این وجود،  فراموش نکنیم که نابسامانی‌های فعلی در آفریقای شمالی و خاورمیانه و به قدرت رسیدن دولت‌های «بهاری»،  خود انعکاسی است آشکار از همیاری‌های «جناح» مدودف با سیاست‌های غرب.   همیاری‌هائی‌که می‌باید پایان گیرد.  و به احتمال زیاد سفر فعلی مدودف به فرانسه جهت گذاردن نقطة پایان بر همین «همیاری‌ها» می‌باید تلقی شود.  به همین دلیل نیز روزنامه‌های لوموند و فیگارو،   یکی در جناح به اصطلاح «چپ» و دیگری در طیف «راست»،  به پیشواز نخست‌وزیر روسیه رفته،   هر کدام سعی کرده‌اند تا آنجا که می‌توانند اعتبار دولت روسیه را مخدوش کنند.

 

روزنامة فیگارو،  ‌مورخ 26 ماه نوامبر سال‌جاری‌ می‌نویسد:   «روس‌ها مدودف [...] را آنقدرها جدی نمی‌گیرند!»   البته ممکن است چنین مطلبی صحت داشته باشد،  ولی روزنامة فیگارو در جایگاهی نیست که بتواند چنین آمار «دقیقی» از «روس‌ها» ارائه دهد!   این قماش گزارش‌ها را معمولاً در مورد شخصیت‌های «مردمی» نظیر هنرپیشه‌های سینما یا فوتبالیست‌ها منتشر می‌کنند نه در مورد نخست‌‌وزیر روسیه که فردا با رئیس‌جمهور فرانسه در کاخ الیزه ملاقات رسمی خواهد داشت!   باید دید این شیرین‌زبانی‌‌ها تا کجا روسیه را هدف گرفته،  و تا کجا قادر است به حیثیت کشور فرانسه لطمه برساند.   

 

با این وجود،   در روزنامة به اصطلاح چپ‌گرای لوموند است که لودگی پیرامون روسیه و دولت آن به اوج  می‌رسد!  لوموند،‌  مورخ 25 نوامبر 2012،  در مطلبی به قلم «مری ژگو»،  فرستادة ویژه‌اش  به مسکو وزیر دفاع برکنار شدة روسیه،‌  «آناتولی سردیوکف» را به باد سخره گرفته تا بتواند روسیه را به دوران شیرین جنگ سرد بازگرداند!  می‌دانیم که اخیراً وزیر دفاع روسیه از کار برکنار شد و پوتین یک ژنرال ارتش را بجای او منصوب کرد.   تا اینجا مسئله تقریباً عادی است؛  ولی زمانیکه درمی‌یابیم وزیر برکنار شده از سال 2007  به این سمت منصوب شده‌ و در واقع یکی از دستاوردهای «دوران مدودف» به شمار می‌رود،   «مسخرگی‌های» لوموند در مورد «صنایع دفاعی روسیه» دلائل واقعی‌اش را نمایان می‌کند. یادآور شویم شرکت اسلحه‌سازی «لاگاردر»،   مهم‌ترین سرمایه‌گزار انتشارات لوموند است!  

 

روزنامة لوموند «وزیر دفاع» سابق را مدیر پیشین یک «کارگاه نجاری» معرفی می‌کند که به دلیل ازدواج با دختر «ویکتور زوبکوف»،  نخست‌وزیر سابق روسیه به وزارت رسیده!  گویا مسئولان لوموند از یاد ‌برده‌اند که فقط چند روز پیش از برکناری،   همین «سردیوکف» در پاریس بود و از قضا به «گرمی» مورد استقبال مقامات فرانسه نیز قرار گرفت!    آن روزها هیچکس از اینکه «سردیوکف» رئیس کارگاه نجاری بوده و میلیون‌ها دلار پول نقد «حرام» در خانه‌اش قایم کرده،   و یا از سرنوشت نامعلوم صدها میلیون‌ دلار مستغلات وابسته به وزارت دفاع روسیه در مرکز مسکو و غیره سخن به میان نمی‌آورد!

  

در نتیجه،‌  اگر امروز مدودف و وزیر دفاع «دوست‌داشتنی» او،   سردیوکف به زیر لگد «رسانه‌های» فرانسه افتاده‌اند،   می‌باید برای آن دلائلی جز تمایل این روزنامه‌ها به انعکاس شفاف «اطلاعات» جستجو نمود.   به استنباط ما شرایط فعلی خاورمیانه،   سوریه و خصوصاً ایران مهم‌ترین دلیلی است که می‌توان ارائه کرد.  

 

حمایت‌های فرانسه از دولت‌های «بهاری» در خاورمیانه،  همانطور که دیدیم با به بن‌بست رسیدن روند «اسلامگرائی» به شدت سرش به سنگ خورده.   ولی اینبار،   بر خلاف نمونة «انقلاب اسلامی» در ایران،   فرانسه که به عادت دیرینه سر در پی استراتژی‌های لندن در منطقه گذاشته بود،  نخواهد توانست پشت سر ‌آنگلوساکسون‌ها سنگر بگیرد.   و ‌در عمل،  به استنباط ما،  «پیام» سفر مدودف به پاریس این است که اگر می‌خواهید موضع‌گیری «اسلامی» بکنید،  مسئولیت‌اش را هم خودتان می‌باید بپذیرید،  نه لندن!     

 

از سوی دیگر  در مصر،  کلیدی‌ترین کشور مجموعة «بهاری‌ها»،  مرسی که تحت حمایت آمریکا اعلام شرایط فوق‌العاده کرده،   کار را نهایت امر به انزوای اسلامگرایان خواهد کشاند.   دولت مصر در شرایطی نیست که بتواند با سرکوب ملت مصر،  کشور را با احکام شریعت اداره کند،  یا با اعلام شرایط ویژه خود را در وضعیت بهتری قرار دهد.   البته موضع‌گیری مرسی که تحت اوامر آمریکا صورت گرفت،  از روی اجبار بوده.   اجباری که بن‌بست استراتژی‌های غرب در بحران «اسرائیل ـ حماس» را بازتاب می‌دهد.   به طور مثال،  استعفای نابهنگام «اهود باراک» از وزارت دفاع اسرائیل،  و کناره‌گیری وی از سیاست آنهم در شرایطی که اسرائیل می‌رود تا درگیر یک جنگ نامعلوم شود،  نمی‌تواند نمایه‌ای از «اقتدار» تلقی گردد.      

 

در ایران نیز عقب‌نشینی‌های گام به گام اسلامگرایان قابل رویت شده.   اینان به تدریج سنگر  شریعت را رها کرده،  سعی دارند تا خارج از گروه‌های شناخته شدة مذهبی برای خود جایگاه و حامی و همراه بیابند.   تلاشی که در شرایط فعلی به دلیل سرمایه‌گزاری‌های درازمدت غرب روی اسلامگرائی به نفع پایتخت‌های غرب تمام نخواهد شد.  

 

در آخر می‌باید اضافه کرد که شعله‌های آتش جنگی که غرب در سوریه به راه انداخت سمت و سوئی متفاوت یافته.   این شعله‌ها برخلاف «خوشباوری‌های» رایج نزد سیاستمداران غرب اینبار دامن نوکران منطقه‌ای خودشان و نهایت امر منافع حیاتی‌ لندن و واشنگتن را گرفته.   پاریس چنین می‌پنداشت که در سوریه نیز با نوعی «انقلاب اسلامی» از قماش لات‌بازی‌های روح‌الله خمینی و بنی‌صدر و غیره رودرو است،  ولی واقعیات به شیوة دیگری خود را نمایان کرده.  با توجه به تزلزل اسرائیل و مصر،   به استنباط ما سفر مدودف به پاریس، به فروپاشی استراتژی فرانسه در سوریه  ـ   این استراتژی به نفع «ملاها» متحول می‌شد ـ   می‌انجامد.   

 

ولی هر چند برای غرب این مسئله غیرقابل هضم بنماید،   بحران در این مقطع به هیچ عنوان متوقف نخواهد ماند.   فروپاشی استراتژی‌های جنگ‌طلبانة غرب،  نهایت امر به تغییرات پایه‌ای در دولت‌های کارگزار اینان در ترکیه،  عراق،  جمکران و افغانستان خواهد رسید.   تادر پی تغییرات فوق این دولت‌ها نیز دچار دگردیسی‌های بطنی شوند.  مشکل می‌توان مسیر این دگردیسی را حرکتی به سوی منافع سنتی غرب تحلیل نمود.