۷/۱۳/۱۳۸۵

نفت در کابل!



بر اساس گزارش خبرگزاری‌ها، امروز پیمان آتلانتیک شمالی «ناتو»، رسماً فرماندهی عملیات نظامی در افغانستان را به عهده گرفته است. این تصمیم از نظر نظامی آنقدرها از اهمیت برخوردار نیست، چرا که در مجموع، ترکیب نیروهائی که از دیرباز در افغانستان متمرکز شده‌اند تغییری نخواهد کرد؛ این نیروها همچنان «آمریکائی ـ انگلیسی» باقی می‌مانند. ولی از نظر سیاسی این تصمیم حائز اهمیت است؛ آمریکا به دلیل شکست در لبنان، و فروپاشی سیاست «جنگ‌طلبی‌اش» در ایران، اینک قصد آن دارد که به هر قیمت، مواضع پایداری در افغانستان تأمین کند. و در این راستا، فشار ایالات متحد بر اعضای پیمان آتلانتیک شمالی ـ کشورهای کانادا و اروپای غربی ـ آن‌ها را مستقیماً به صحنة سیاست‌های منطقه‌ای وارد کرده، سیاست‌هائی که از ظرافت‌های زیادی برخوردارند.

در واقع، در پس پردة تبلیغات «جنگ با تروریسم»، مسائل مهم‌تری قرار گرفته. پس از آنکه ائتلافی از نیروهای «دین‌باور»، ارتش سرخ را از افغانستان بیرون راند، مشکل اساسی را به عین شاهد بودیم: خروج شوروی از افغانستان تقریباً با فروپاشی اروپای شرقی، و سپس شوروی همزمان شد. فروپاشی‌ای که هم نوعی حیرت و دستپاچگی در غرب ایجاد کرد، و هم به این احساس دامن زد که زمان آقائی «غرب» دیگر فرا رسیده! و در آن دوره، مسائلی از قبیل «جهان‌سوم»، «بحران‌های منطقه‌ای»، «معضلات مذهبی و دینی»، و ... در غرب دیگر از وزنه‌ای برخوردار نشد؛ غرب به گمان خود جنگ سرد را برده بود، و خود را برای تقسیم غنائم آماده می‌کرد. در این شرایط، نسبت به معضل افغانستان، پس از فروپاشی شوروی مدت‌ها «کوتاهی‌هائی»‌ صورت گرفت.

ولی بحران «جنگ سرد» در واقع با بحران دیگری جایگزین شد: جلوگیری از شکل‌گیری قطب‌های مستقل تصمیم‌گیری اقتصادی در بطن کشور سابقاً شوروی! در این راستا بود که غرب، بازهم صرفاً در چارچوب سیاستی «شتابزده»‌ و خارج از هر گونه مطالعة عمیق، «ملغمه‌ای»‌ به نام طالبان را در افغانستان به قدرت رساند؛ وظیفة اصلی طالبان، ایجاد «امنیت» جهت احداث خطوط لوله از جنوب امپراتوری سابق شوروی به خاک پاکستان بود. این خطوط لوله که شرکت‌های نفتی غرب در پس آن کیسه‌ها دوخته بودند، در واقع می‌توانست وسیله‌ای جهت فروپاشی نفوذ اقتصادی روسیه در سرزمین‌های مسلمان نشین جمهوری‌های جدیدالتأسیس آسیای مرکزی باشد. به همین دلیل است که نقش اساسی طالبانی کردن منطقه را غرب بر عهدة نوکران شناخته شدة سازمان سیا گذاشت: سازمان «آی‌اس‌آی» در پاکستان، و افرادی چون بن‌لادن.

با نیم نگاهی به موضع جغرافیائی کشور افغانستان در می‌یابیم که این منطقه از چه اهمیت راهبردی عظیمی برخوردار است. افغانستان تنها کشور جهان است که فصل مشترکی جغرافیائی با سه منطقة عمده در قارة آسیا دارد: منطقة نفوذ روسیه، مرزهای چین، و مرزهای هند! لازم به یادآوری است که این سه کشور، بیش از 50 درصد جمعیت جهان را در خود جای داده‌اند؛ هر سه، قدرت هسته‌ای، فضائی و نظامی‌اند، و دو کشور از این مجموعه ـ چین و روسیه ـ اعضای دائم شورای امنیت با حق «وتو» هستند! یک ناظر بی‌طرف آناً این سئوال را مطرح خواهد کرد که، «برندگان خوشبخت» جنگ سرد، در منطقه‌ای با چنین اهمیت راهبردی چه حضوری دارند؟ با در نظر گرفتن آرایش نیروها، قبل از به قدرت رسیدن طالبان، به صراحت می‌بایست گفت: «هیچ!» فقط انگلستان، به دلایلی تاریخی از مواضعی، هر چند پوسیده و از کار افتاده در کشور افغانستان برخوردار بود؛ ولی مواضعی که دهه‌ها از طرف استعمار «بازسازی»‌ نشده بودند، در شرایط «پساجنگ‌سرد» نمی‌توانستند مورد استفاده قرار گیرند. از اینجاست که مسئلة «حکومت طالبان» و «خط‌لولة نفت جنوب» به یکدیگر متصل می‌شوند؛ تجربیات تاریخی به غرب در این منطقه یادآور می‌شد که از مجموعة «اسلام‌» و «نفت» می‌توان حاکمیت‌هائی دست‌آموز، وابسته و خدمتگزار «خلق» کرد. چرا که «نفت» فقط از طریق حفظ رابطه با بانک‌های غربی می‌تواند قابلیت مالی و اقتصادی داشته باشد، و «اسلام» مشعلی است که با شعلة آن به راحتی می‌توان قلوب توده‌های ناآگاه و «هیجان‌زده» را هر دم، و به هر بهانه‌ای به آتش کشید!

ولی همانطور که در بالا آمد، «طالبان» طرحی بود که‌ در اوج «قدرت‌نمائی‌های»‌ غرب روی میز طراحی پهن شد؛ غرب با همراه کردن چین به مجموعه همکاران منطقه‌ای خود ـ چرا که مسئلة تود‌ه‌های تحریک شدة مسلمان اینکشور را «نگران» نمی‌کرد ـ بر این باور بود که روسیه و هند را تا آنجا که مایل باشد، می‌تواند تحت فشار باقی نگاه ‌دارد. ولی شاهد بودیم که در واقع چنین نشد! فروپاشی دیواره‌های امنیتی جنگ سرد، «انزوای»‌ اطلاعاتی کامل، در پس پرده‌های آهنین و غیرقابل نفوذ را عملاً «غیرممکن»‌ کرده بود؛ طالبان، القاعده و هر نوع جمعیت و جماعت «تندرو»، ‌ اگر در خدمت غرب قرار می‌گرفتند، همزمان می‌توانستند از جانب قدرت‌های دیگر نیز، حتی بدون آنکه بدانند، مورد بهره‌برداری واقع شوند؛ برای تفهیم همین «پیام» ساده و منطقی بود که می‌باید نیمی از محلة «مانهاتن» در برابر چشم جهانیان ‌به آتش کشیده شود! راهبرد غرب، از این هنگام به بعد کاملاً روشن بود: حضور مستقیم نیروهای نظامی غربی در منطقة آسیای مرکزی؛ راهبردی که با برخی «دخل و تصرفات نئوکان‌ها» نهایت امر به اشغال کشور عراق نیز انجامید!

ولی طالبان، همان هستند که پیشتر از این بودند: نوکران سازمان سیا. اینان امروز نیز در افغانستان به همان وظیفة سابق مشغول‌اند! به طور مثال، آقای حمید کرزائی، یکی از نزدیک‌ترین «شخصیت‌های» سیاسی به جریان طالبان و به شخص ملاعمر است، وی قبل از 11 سپتامبر به عنوان «سفیر طالبان» به واشنگتن معرفی شده بود. در واقع اشغال نظامی افغانستان تحت عنوان «مبارزه با تروریسم» همان ادامة خط سیاست «طالبان»‌ در منطقه بود؛ ولی طالبان دیگر نمی‌توانستند از عهدة مأموریتی برآیند که غرب در فردای فروپاشی اردوگاه «سوسیالیسم علمی»، به آنان تفویض کرده بود.

امروز که اشغال نظامی افغانستان، نه از طرف یک «ائتلاف»، که از جانب سازمان «ناتو» رسمیت می‌یابد، باید منتظر بازتاب‌هائی تماشائی باشیم. به طور مثال، کشور چین دیگر نمی‌تواند به عنوان نیروی «کمکی»، سیاست آمریکا در منطقه را مورد حمایت مستقیم قرار دهد؛ چین عضو ناتو نیست و به احتمال زیاد به روسیه و هند بازهم نزدیک‌تر خواهد شد ـ همکاری‌های نفتی اخیر چین و هند در آمریکای لاتین نشاندهندة همین امر است. از طرف دیگر، ناتو به دلیل حضور مستقیم در افغانستان دیگر نمی‌تواند از «اسلامی شدن» اینکشور در چارچوب سیاست‌های واشنگتن حمایت کند، «اسلامی شدن» در شرایط جدید می‌باید با حمایت از «میانه‌روهای مسلمان»‌ در افغانستان و حتی پاکستان توأم شود، عملی که بهره‌گیری از مهم‌ترین اهرم‌ فشار سیاسی آمریکا: «اسلام‌باوران تندرو» را به تعلیق خواهد کشاند. بازتاب این سیاست به زودی در سطح منطقه خود را نمایان خواهد کرد، روسیه به احتمال زیاد از سایه‌ها بیشتر بیرون خواهد خزید، و نتیجة انتخابات مجلس خبرگان در ایران نشان خواهد داد که بازتاب مسائل افغانستان تا چه اندازه‌ می‌تواند حتی بر سیاست ایران نیز سنگینی کند. ‌


۷/۱۲/۱۳۸۵

روز از نو، روزی از نو!



دمکراسی در حکومت اسلامی «بیداد» می‌کند! پس از «افشاگری‌های» نظامی از جانب هاشمی رفسنجانی، سخنان محموداحمدی‌نژاد، رئیس «جمهور» حکومت اسلامی، در تقبیح اعمال او و محکوم کردنش به «خود شیرینی برای دشمنان»، هر چند بار دیگر، عمق شعور فرهنگی مقام شامخ ریاست‌جمهور را به منصة ظهور رساند، خود حکایتی است از «مبارزة» سیاسی در بطن حاکمیت جهت دستیابی به «تقرب‌هائی» فرامرزی که اینک پس از فروپاشی بحران دست‌ساز «هسته‌ای»، می‌رود تا عامل تعیین کننده‌ای در سرنوشت حاکمان «صفویان دوم»‌ در تاریخ ملت ایران شود. حکومت اسلامی نتوانست از «بحران هسته‌ای» استفاده‌ای را ببرد که از روز نخست برنامه‌ریزی شده بود. و دلیل این شکست، مقاومت‌های سرسختانة قدرت‌های منطقه در برابر پیشرفت سیاست آمریکا بود. ولی پای بیرون گذاشتن از «بحران هسته‌ای»، برای حاکمیتی که جز بحران هیچ عاملی برای حفظ موجودیت‌اش ندارد، فقط به معنای خلق بحرانی دیگر است. بحرانی که از نظر سیاست داخلی از ابعادی به مراتب گسترده‌تر از نوع «هسته‌ای»‌ آن برخوردار بوده، و نیازمند «سیاست‌مداری‌ای» به مراتب عمیق‌تر خواهد بود. باید دید دولت‌مداران «فاشیسم مذهبی»، که تا حال «تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن»، مسیر منحصر به فرد زندگی‌ سیاسی‌شان بوده، تا کجا قادرند در ارتباط با مسائل داخلی و سیاست‌گذاری‌های خارجی، سکان کشتی طوفان زدة حکومت اسلامی را آنچنان که باید و شاید در پنجة «تدبیر» گیرند، هر چند که واژة «تدبیر»، برای اینان همیشه، چون «گردکان بر گنبد است.»

اکبر هاشمی بهرمانی، معروف به «رفسنجانی»، یکی از پرنفوذترین مهره‌های رژیم حکومت اسلامی است. وی از اولین روز‌های شکل‌گیری این حاکمیت در رأس تشکیلات «امنیتی و سرکوب» قرار گرفت، و پس از هر «تصفیة» خونین، موضع فردی که بعدها خود را «سردار سازندگی» لقب داد، مستحکم‌تر شده. در نخستین روزهای غائلة 22 بهمن، این آخوند «ناشناس»، در کنار «ناشناس‌ترهای» دیگری چون علی‌خامنه‌ای، محمد بهشتی و دیگر عاملان استبداد «ولایت فقیه»، در مجموعه‌ای به نام «شورای انقلاب» موضعی کلیدی به خود اختصاص داد؛ موضعی که بعدها نردبان رشد نفوذ سیاسی وی شد. بهرمانی،‌ به معنای کامل کلمه یک «دگراندیش‌کش» است، به زبانی ساده‌تر، عاملی است نشاندار در پیشبرد سیاست‌های فاشیستی غرب در کشور ایران!

در آغاز غائلة 22 بهمن، تبلیغات سیاست‌های غربی مسیری روشن می‌پیمود: حمایت از جبهة جنگ غرب بر علیة شوروی در افغانستان! و بهرمانی «جوان»، در این راه فداکاری‌ها کرد. نقش سرکوبگرانه‌ای که وی جهت خدمت به سیاست غرب، در ایران و منطقه به عهده گرفت، در تاریخ معاصر شاید با نقش‌ خودفروختگانی چون امیرعباس هویدا (نخست‌وزیر مادام‌العمر محمدرضا پهلوی)، ارتشبد نصیری (رئیس ساواک شاه)، سپهبد زاهدی (عامل کودتای 28 مرداد)، و افرادی چون قره‌باغی و فردوست (عاملان کودتای 22 بهمن)، قابل قیاس باشد.

بهرمانی در دوره‌های فترت حکومت اسلامی، پیوسته نقشی «سرنوشت‌ساز» بر عهده داشته. در دورة جنگ 8 ساله، موقعیت وی، با چپاول و پایه‌ریزی یک امپراتوری مالی کاملاً مستحکم شد؛ وی اولین «مجلس شورای» اسلامی را در همگامی کامل با دولت «میرحسین موسوی» رهبری کرد، و پس از جنگ، دو دوره به مقام ریاست «جمهوری» دست یافت! دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، از نظر «آزادی‌های سیاسی» شاید یکی از تیره‌ترین سال‌های تاریخ معاصر ایران باشد. رفسنجانی به معنای تمامی کلمه یک «فاشیست متعهد» است، و برای پیشبرد منافع حاکمیت از هیچ اقدامی فروگذار نمی‌کند: از سازش و همکاری با عوامل حزب توده گرفته، تا بازداشت و شکنجة سران همان تشکیلات، و دستور قتل‌عام نویسندگان عادی کشور؛ هیچ عملی از این «جانور سیاسی» ـ لقبی که روزنامة فرانسوی لوموند به وی داده ـ دور از انتظار نیست!

ولی برخورداری از شهرت در نظامی غیرمردمی، عملاً به معنای «نبود‌ مقبولیت» اجتماعی است. و در همین راستا می‌بینیم که «حاج بهرمانی»، پس از عضویت در «شورای انقلاب»، تصدی پست وزارت کشور، چند سال رهبری مجلس، و خصوصاً دو دوره تکیه بر پست به اصطلاح «انتخابی» ریاست «جمهوری»، در اوج هیاهوی «اصلاح‌طلبی‌های» نوچة دیرین خود، محمدخاتمی، حتی از شهر تهران نیز نمی‌تواند با تکیه بر آراء عمومی، نمایندة مجلس شود! در همان روزها گروهی بودند که ندای «مرگ» زندگینامة سیاسی‌ هاشمی را سر دادند؛ کسانی که معتقد بودند داستان زندگی سیاسی او دیگر در هم پیچیده است، و شاهد بازگشت‌اش نخواهیم بود. ولی امروز می‌بینیم که بار دیگر هاشمی صحنه‌گردان سیاست داخلی شده، و جنگ «زرگری» ایشان در جبهة «مهرورزی»‌، تبدیل به یکی از موضوعات «داغ» در رسانه‌های استعماری از قبیل بی‌بی‌سی، رادیو فردا، سی‌ان‌ان، و ... شده است.

ولی نباید از آنچه پیش آمد متعجب شویم، اینک که نقش اساسی «مهرورزی»، نقشی که از روز نخست می‌باید وی ایفا می‌کرد ـ فراهم آوردن زمینة جنگ در منطقه ـ رو به ضعف نهاده،‌ و پس از شکست در لبنان دیگر غرب به هیچ ترتیب نمی‌تواند یک جنگ استعماری را با همکاری عوامل داخلی خود بر ملت ایران تحمیل کند؛ جای تعجب ندارد که به گزینة «ایده‌آل»‌ خود در دوران «صلح»: هاشمی بهرمانی بازگردد! نفرت عمومی از این فرد در ایران، از نظر غرب هیچ ارزشی ندارد؛ در چشم استعمار، ملت ایران هنوز صغیر و مهجور است! اینان به فکر خود «راه» نمی‌دهند که ایرانی بتواند «حرفی» برای گفتن داشته باشد! غرب از نظر سیاسی، مردم، احساسات و امیال آنان را به هیچ می‌انگارد؛ غرب بر اساس کاغذپاره‌هائی که بر میزهای طراحی خود پهن کرده، «مطمئن» است که بهرمانی با تکیه بر یک شبکة فساد مالی گسترده در کشور ـ کارگزاران سازندگی، و شاخه‌های مختلفی که هر یک نامی بر خود گذاشته‌اند ـ و شبکة فرامرزی آن که‌ از شیخ‌نشین‌های خلیج فارس تا قلب پایتخت‌های غرب راه می‌برد، «بهترین» مهره برای پیشبرد مقاصد و امیال استعمار است. غرب اینک انتظار دارد که بهرمانی، تحت عنوان «تجارت آزاد، اسلامی، سالم و سازنده»، ساختارهای استعماری را در ایران و منطقه جهت حفظ موقعیت مالی غرب تقویت کند. موقعیتی که «جنگ» می‌بایست تأمین می‌کرد، و فقط به همین دلیل است که «فوت» در آستین گشاد «استاد» می‌کنند! مجموعة «خاتمی ـ رفسنجانی»، که می‌تواند همزمان «اصول‌گرا» و «اصلاح‌طلب»‌ معرفی شود؛ هم می‌تواند میراث خوار «سازندگان» باشد، و هم ریزه‌خوار سفرة «اصلاح‌طلبان‌»، امروز «آب به دهان آمریکا انداخته»، و تبدیل به «ایده‌آل» ینگه‌دنیا شده است: سفر خاتمی به آمریکا، و نازوکرشمه‌های رفسنجانی از همینجاست!

ولی غرب شاید یک عامل را نمی‌بیند، همان عاملی که خاک در چشمان «مهرورزی»‌ و سیاست جنگ‌طلبی کرد: سیاست دوران جنگ سرد باز نخواهد گشت. مهرورزی، سردار سازندگی، سردار فرهیختگی، اینان همگی مهره‌های جنگ سرداند؛ اگر با مهرورزی نتوانستند «جنگ» به راه بیاندازند، رفسنجانی را نیز نمی‌توان «ارباب» نشاندار آمریکا در منطقه کرد. ولی چه باید کرد؟ ستاره‌های حکومت اسلامی رو به افول‌اند، و غرب، بیچاره و حیران، انگشت به دهان مانده، چرا که از پی دهه‌ها جنایت در این سرزمین، جز «اینان» کسی در دستگاه‌اش نمانده‌اند!





۷/۱۱/۱۳۸۵

سگ و سینما!



«سینماهای تابستانی» روزگاری در تهران و شهرهای بزرگ ایران مد روز بود. در فصل تابستان سینماهای «سرپوشیده» به دلیل گرمای هوا کارشان کساد می‌شد، و معمولاً باغ‌ یا حیاط‌ بزرگی در همسایگی پیدا می‌کردند که مردم را در آن‌ها روی صندلی‌های آهنی «ارج» و «آزمایش» زیر درخت و کنارباغچه‌ها می‌نشاندند و روی یک دیوار بزرگ که با گچ سفید کرده‌ بودند، برایشان فیلم پخش می‌کردند. اگر هم حیاط نداشتند، سعی می‌کردند یک پشت‌بام وسیع در همسایگی پیدا کنند و مردم را ببرند روی پشت‌بام! البته آنروزها کیفیت «آکوستیک»، «صدا و رنگ»، و این بلاگیری‌‌ها هنوز مد نشده بود، مردم هم بیشتر عکس‌های فیلم را نگاه می‌کردند، کاری به کیفیت و زوایای هنری نداشتند. آن روزگار رفتن به سینما فی‌نفسه حادثة مهمی بود که همه روزه پیش‌نمی‌آمد. ولی در این «سینماهای تابستانی» حوادث جالبی اتفاق می‌افتاد؛ همه را نمی‌شود در یک وبلاگ گفت، ولی در فرصتی که هست، بعضی‌ از آن‌ها را که بامزه‌ترند بازگو می‌کنم.

یکی از جالب‌ترین پیشامد‌ها « باد و باران» غیر منتظره بود. البته در اغلب نقاط ایران شرایط جوی در تابستان کاملاً قابل پیش‌بینی است، ولی در مناطق شمالی و جنوبی کشور برخی اوقات در تابستان هوا یک‌باره منقلب می‌شود؛ و بعضی‌ اوقات در حین پخش فیلم ناگهان رگبار می‌گرفت و طوفان به پا می‌شد. ملت که نمی‌توانستند همگی از یک در کوچک از محوطه خارج شوند، گیر می‌افتادند توی حیاط. یک جماعت 200 ـ 300 نفری را مجسم کنید که وسط حیاط دست اهل و عیال را گرفته و به این ور و آن ور می‌دوند تا سر پناه پیدا کنند! خصوصاً اینکه آپاراتچی سینما، که معمولاً در اتاقکی بالای حیاط چرت می‌زد، اصلاً کاری به این‌حرف‌ها نداشت، به پخش فیلم ادامه می‌داد؛ چراغ‌ها هم خاموش بود. البته اگر باران و طوفان ادامه پیدا می‌کرد، بالاخره جماعت به ترتیبی از حیاط فراری می‌شدند، ولی بعضی گردن‌کلفت‌ترها می‌رفتند دم گیشه که، «یالا پولمونو پس بدین»! ‌و کار به دعوا و کتک‌کاری می‌کشید؛ روزنامه‌ها هم گزارشاتی از این دعواها منتشر می‌کردند، و این حوادث در برخی از شهرهای شمال کشور آنقدر تکرار شد که در فصل تابستان دم گیشه‌ها چند تا آژان سبیل‌کلفت می‌ایستاندند و روی شیشه‌ها می‌نوشتند، «در صورت بارندگی پول پس نمی‌دهیم، اصرار نکنید!»

مسئلة دیگری که پیش می‌آمد «توالت» بود، چرا که این حیاط‌ها هیچکدام «آبریزگاه» به معنای «توالت عمومی» نداشت. بزرگ‌ترها به قول معروف «جلوی» خودشان را می‌گرفتند، صبر می‌کردند تا فیلم تمام شود، ولی کوچک‌ترها را نمی‌شد کاری کرد! در حین تماشای فیلم، درست همانجا که نفس همه در سینه حبس شده، بعضی وقت‌ها صدای عجیبی می‌شنیدید، اول فکر می‌کردید از فیلم است، ولی بعد می‌دیدید که یک پسربچة 4 ـ 5 ساله شلوارش را کشیده پائین و با راهنمائی پدرش درست کنار پای شما، شر و شر در حال شاشیدن است. البته بابای بچة معصوم در حالیکه در تاریکی لبخندی از روی لطف نثار شما می‌کردند، به بچه تذکر می‌دادند، «آره ممدجون، رو کفش آقا نشاش!» ولی در تاریکی شما هیچوقت نمی‌فهمیدید که «ممدجون» بالاخره به شما شاشیده یا نه! اینهم مطلب رایجی بود، تا جائی که بعضی‌ها که مشکل «نجسی ـ پاکی» داشتند، کفش و لباسی هم، مخصوص «سینمای تابستانی» توی زیرزمین ‌می‌گذاشتند!‌ ‌

مشکل‌ دیگری که معمولاً‌ پیش می‌آمد مسئلة پرندگان و حیوانات بود! کلاغ‌ها و گنجشک‌ها شب‌ها در گروه‌های بزرگ روی شاخة درختان کهنسال می‌خوابند. اگر از بدبیاری، گروهی از این پرندگان یکی از درخت‌های «سینمای‌تابستانی» را جهت خوابگاه انتخاب می‌کردند، گرفتار می‌شدید. کافی بود که در حین پخش فیلم، کلاغ‌ها و گنجشک‌ها چند فضله بر سر جماعت بیاندازند، و یکی از تماشاچی‌ها هم از کوره در رفته‌، و با عصبانیت از گوشة باغچه سنگی نثار خوابگاه «مقدس» پرندگان کند. یک‌باره چندین کلاغ و گنجشک با سر و صدا و جیغ و ویغ حمله می‌کردند به تنها نقطة روشن حیاط، که همان اکران سینما بود! و اگر در جریان این سنگ‌اندازی کلاغ پرمدعائی هم عصبانی شده بود، کارتان زار بود، ‌ تمام فیلم را زیر سایة کلاغ تماشا می‌کردید.‌ چون مثل آدم‌های پرچانه هی از سر حیاط می‌رفت به ته حیاط و تا آخر فیلم‌ با «قارقارش» سرتان را می‌برد! البته این مشکل با حیوانات دیگر هم می‌توانست پیش بیاید: سگ و گربه‌های همسایه، و بعضی وقت‌ها موش‌های خانگی در «سینمای تابستانی» نقش‌های مهمی ایفا می‌کردند. مثلاً فریاد، «موش،‌ موش!» کافی بود که سالن «سینمای تابستانی» را به هم بریزد.

ولی جالبترین نمونه مربوط به «سگ همسایه» می‌شد! و خودم شاهد همة قضایا بودم. بله، یکی از شب‌های تابستان رفته بودیم «سینما». ناگهان وسط‌ فیلم، یک سگ نره‌خر زردرنگ روی پشت بام همسایه ظاهر شد، و زل زد به جماعت. بعضی‌ از «لشوش» که معمولاً برای معرکه‌گیری و لات‌بازی به سینما می‌آمدند، شروع کردند سر به سر گذاشتن با سگه! بعضی‌ها «موچ‌موچ» می‌کردند، یک عده‌ای می‌گفتند «چخه!» چند نفر برایش سوت می‌زدند. بالاخره آنقدر با این حیوان سروکله زدند که سر و صدایش در آمد، و شروع کرد به پارس کردن به اکران سینما! حالا پارس نکن که کی بکن! بعد از چند دقیقه که سگ واق‌واق کرد، و حسابی حال جماعت را گرفت، چند تا از تماشاچی‌ها با سنگ حمله کردند به سگه، و به خیال خودشان از شرش خلاص شدند. سگه هم زوزه کشان در رفت! یکدفعه دیدیم یک مردک نره‌خر با زیر پیراهن رکابی و پیژامائی به رنگ آبی آسمانی، آمد روی پشت‌بام و شروع کرد به فحش دادن به مردم: «مرده ‌شور سینماتون ببرن، چرا حیوون زبون‌بسته رو می‌زنین، مردین بیاین جلو فلان فلان شده‌ها!» یکی هم که خیلی گردن کلفت بود، فریاد زد، «سگتو جمع کن! نمی‌زاره فیلم نگاه کنیم!»‌ مرد پیژامائی جواب داد، «خونة خودمه! سگ خودمه! چهاردیواری اختیاری! دلت نمی‌خواد گورتو گم کن!» خلاصه کار بالا گرفت؛ آپاراتچی هم فیلم را همین جور پخش می‌کرد! بالاخره با وساطت چند تا ریش سفید سگ و صاحب سگ کوتاه آمدند، و ما بقیة فیلم را بدون واق‌واق سگ تماشا کردیم.






بازی‌های دمکراتیک!



هنوز چند روزی از انتشار «نامة» روح‌الله خمینی نگذشته که شاهد اوج‌گیری بحران «سیاسی» در بطن حاکمیت ایران هستیم. رفسنجانی عنوان می‌کند که «نامة» کذائی محرمانه نبوده، روزی‌نامة رسالت فریاد بر‌آورده که چرا «نامة» محرمانه چاپ می‌کنید، احمدی‌نژاد در نقش کدخدای ده چپق را چاق کرده و همه را به آرامش دعوت می‌کند، کیهان داد و فریاد بر سر رفسنجانی به راه انداخته که چرا از «اسرار نظام» استفادة «جناحی» می‌کنید، و ... در واقع همانطور که در وبلاگ قبلی آوردم اصولاً‌ معلوم نیست این «نامه» وجود خارجی داشته باشد؛ حتی نیازی به وجود فردی به نام «رفسنجانی» هم نیست، اینگونه «مدارک» و این قبیل «شخصیت‌ها»، معمولاً زمانی که نیازهای سیاسی احساس شود، به صورت «خلق‌الساعه» به وجود می‌آیند. در عالم سیاست به این عمل می‌گویند: «جوسازی»!

در «جوسازی» آنچه از اهمیت برخوردار است، «واقعیت رخدادها» نیست؛ چرا که از روز نخست، «جوسازی» جهت پاسخگوئی به نیازهائی صورت ‌می‌گیرد که ارتباط زیادی با موضوعات مطرح شده در جو این فضای نوین سیاسی ندارند. ریشه‌های «جوسازی» را می‌باید در الزاماتی دیگر جستجو کرد؛ الزاماتی که اینک، پس از آرامش در جبهة «بحران هسته‌ای» ایران، به صورتی علنی به جانب مرزهای روسیه در حال حرکت‌اند.

در همین راستا، چند روز پیش خبرگزاری‌ها سخن از فروش تعداد چشمگیری هواپیماهای جنگندة اف ‌16 به نیروی هوائی پاکستان و ترکیه به میان آوردند؛ احتیاج به گذراندن یک تز دکترای سیاسی نداریم تا بدانیم اینگونه نیروهای «فوق‌مدرن» در کشورهائی از قبیل ترکیه و پاکستان مورد استفاده‌ای نخواهند داشت. خلبان‌های اینگونه جت‌های مدرن معمولاً‌ یا خود افسران نیروی هوائی آمریکا هستند، یا اگر از افسران محلی‌اند تحت نظارت کامل پنتاگون و سازمان سیا فعال می‌شوند. و هر گاه قرار باشد که نیروهائی اینچنین «فوق‌مدرن» در جنگی شرکت نداشته باشند، همانطور که در مورد جنگ ایران و عراق، و بعدها در جنگ‌های آمریکا با عراق شاهد بودیم، هواپیماهای «فوق مدرن» آناً «زمین‌گیر» خواهند شد. این فروش‌های «سرسام‌آور» جنگ‌افزار یا ریشه‌ای صرفاً «مالی» دارد،‌ و یا جهت ایجاد توازن نوین راهبردی در منطقه مورد استفادة قدرت‌های بزرگ قرار می‌گیرد. به طور مثال، اگر معاملات تسلیحاتی با کشورهای تولید کنندة نفت در خلیج‌فارس را در نظر آوریم، به خصوصیت «مالی» این خرید‌ها سریعاً پی خواهیم برد، ولی در مورد پاکستان و ترکیه، دو رژیم‌ «مفلس» و «دست‌به‌دهان»، نمی‌توان به «فرض» فروش بر اساس نیازهای «مالی» تکیه کرد؛ شق دیگر، همان نیازهای «راهبردی» است.

درگیری روسیه و گرجستان نیز هر دم آهنگی تندتر گرفته، خبرگزاری حاکمیت انگلستان، بی‌بی‌سی، علاقة زیادی دارد که نظامیان دستگیر شدة روسی در گرجستان را، حداقل روی خط خبری خود، به شورای امنیت اروپا تحویل دهد! در حالیکه خبرگزاری رسمی روس‌ها، نووستی، علاقه دارد این نظامی‌ها را تحویل جناب سرهنگ در مسکو داده باشند! این «لفاظی‌های» مسخره در واقع فقط نشاندهندة یک مسئله می‌تواند باشد: آتش «جنگ» دیپلماتیک در جبهة غرب و روسیه شدت گرفته. به این تصویر «ناخوش‌آیند» اگر اظهارات یک ژنرال پوسیدة ارتش ترکیه را هم اضافه کنیم که بی‌بی‌سی آنرا با آب و تاب منعکس می‌کند، در می‌یابیم که آب از سرچشمه گل‌آلود است؛ از ظواهر امر چنین بر می‌آید که جناب ژنرال «ياشار بيوك آنيت» ـ اسمش که خیلی ترکی است ـ رئیس جدید ستاد ارتش ترکیه از رشد اسلام‌گرائی «اظهار» نگرانی کرده‌اند! البته این «پاگون‌به دوش‌های» سازمان آتلانتیک شمالی، حرف مفت زیاد می‌زنند، انواع ایرانی‌شان از قبیل ازهاری هم یادمان نرفته که برای گرفتن رأی اعتماد از مجلس رستاخیزی «بسم‌الله‌الرحمان‌الرحیم» می‌خواند، ولی اینکه ترهات یک رأس ژنرال «پیزوری» مدت‌ها صفحة نخست بی‌بی‌سی، ارگان رسمی حکومت اسلامی در اروپا را به خود اختصاص دهد، مسلماً اتفاقی نیست!

این سئوال پیش می‌آید که آیا آمریکائی‌ها با تکیه بر مشتی «پاسدار»، «بسیجی» و نوکرهای بیت‌رهبری، قصد کودتا و جابجائی قدرت در ایران را دارند؟ با وجود آنکه این تصویر به نظر خیلی مسخره می‌آید، شواهدی در دست است که روابط آمریکا و حکومت اسلامی در حال تغییر و تحول است، کودتائی از این دست می‌تواند یکی از شق‌ها باشد! نخستین شاهد این مدعا همان «نامة» کذائی است که گویا محفلی از محافل حکومت اسلامی با انتشار آن قصد «اعلام» خطر داشته، دومین شاهد آن هیاهو بر سر یک سر «آخوند» حوزة علیمة‌ قم است که گویا طرفدارانش را دستگیر و شکنجه کرده‌اند، ولی مسئله به این امور ختم نمی‌شود؛ روی خطوط اینترنت تقریباً تمامی «پراکسی‌هائی» که سایت‌های مخالفان را «منعکس» می‌کرده‌اند، در عرض چند روز گذشته جمع‌آوری شده‌اند! این «پراکسی‌ها» که مسلماً نهایت امر در دست آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها هستند، یک خاصیت کلی پیدا کرده‌اند، به عنوان عامل فشار بر حکومت ایران از آن‌ها استفاده می‌شود،‌ و زمانی که «غرب» قصد ساخت و پاخت با آخوندها را دارد، جمع‌آوری‌ می‌شوند!‌ این مسخرگی که 30 سال است در زمینة رسانه‌های «غیرحکومتی» ـ نخست روزنامه‌ها و مجلات، سپس برنامه‌های رادیوئی و تلویزیونی، و اینک سایت‌ها و وبلاگ‌های مخالفان ـ بر «روابط عمومی» اوپوزیسیون‌چی‌های حرفه‌ای حاکم شده، واقعاً نورعلی‌نور است.

در روزهای قدیم که روزنامه‌ها و ایستگاه‌های رادیوئی دچار این نوع سانسور از جانب «شیطان‌بزرگ» می‌شدند، هیچکدام از مسئولان این رسانه‌ها به خود اجازه نمی‌داد، عمل «غیراصولی»‌ آمریکائی‌ها در خفه کردن صدای «دمکراسی» مردم ایران را مورد تقبیح قرار دهد، و امروز که این برنامه به سایت‌های «مستقل» اینترنتی هم سرایت کرده، شاهدیم که این رفتار «رعیت‌وار» اوپوزیسیون‌چی‌هائی که اینک 30 سال است مردم ایران را مضحکة سیاست‌بازی‌ها و ساخت و پاخت‌های آمریکائی‌ها با آخوندهای قم قرار داده‌اند، عیناً تکرار می‌شود! در واقع، کسی صدایش در نمی‌آید که این چه نوع «حمایت» از دمکراسی است؟ کسی سئوال نمی‌کند که اینهمه «هیاهو» برای دمکراسی چرا باید کارش به اینجا بکشد؟

چند ماه پیش، به عنوان فردی که مدت کوتاهی است وبلاگ شخصی می‌نویسد، کشف کردم محتوای این وبلاگ، خارج از پراکسی‌هائی که پشت «فایروال‌ها» قرار گرفته و دسترسی مستقیم به آن‌ها ندارم، حداقل روی سه «پراکسی عمومی» به صورت روزانه بارگیری می‌شود، هم بسیار تعجب کردم و هم بسیار ناراحت شدم! «تعجب» از این بود که مگر این وبلاگ چه مطالبی منعکس می‌کند که چنین «حمایتی سیاسی» نیاز داشته باشد! و «ناراحت»، از این نظر که، از روی ناآگاهی در این وبلاگ چه‌ها نوشته‌ام که مشتی «عمله و اکرة» سرمایه‌داری غربی، از قمی‌ها و کاشانی‌هایشان گرفته تا «ساواکی»، «امام زمانی» و «چپ‌نمای حسینی و لنینی»، با این سوابق مبارزاتی «چشم‌گیرشان»، منافعی در انعکاس آن پیدا کرده‌اند!

امروز که به یمن حمایت‌های «دشمن‌شکن» امپریالیسم آمریکا، «پراکسی‌ها» را برای حفظ «کیان اسلام» جمع‌آوری کرده‌اند، بسیار خوشحال شدم، چون به قول معروف، «ما را به خیر شما جماعت امیدی نیست، شر مرسانید!» ولی تا این لحظه، این وبلاگ شاید اولین و نهایت امر آخرین وبلاگ و یا سایتی باشد که این خبر «بهجت‌‌اثر» را منعکس می‌کند، چرا که دیگر سایت‌ها، خصوصاً انواع «مستقل، ملی، مصدقی، توده‌ای، خلقی، اسلامی، شاهنشاهی، و ... » فعلاً‌ وقت نکرده‌اند مطلبی در اینمورد بنویسند! اینهم شاید یکی از بازتاب‌های جویدن «نان‌استعمار» باشد؛ هر وقت در قم استخوانی جلوی سگی می‌‌اندازند، اوپوزیسیون بی‌شخصیت، وابسته و «رعیت صفت» ایران هم در غرب، دمش را باید تکان تکان بدهد!



۷/۰۹/۱۳۸۵

موزانة مثبت!



بحران هسته‌ای که سال‌ها مهم‌ترین تغذیه کنندة تبلیغات سیاسی حکومت اسلامی بود، امروز از سر کشور و ملت دست کشیده! برخی ناظران معتقد بودند که با پایان یافتن این «بحران» ساختگی، که نهایت امر برای دولت احمدی‌نژاد امکان به روی صحنه آوردن تئاتر «ضدآمریکائی»‌ را فراهم آورده بود، مسائل در کل منطقه رو به آرامش خواهد گذاشت. در کمال تأسف شاهدیم که اگر این برخورد بسیار منطقی می‌نماید، این گزینه آنقدرها هم در دستورکار حاکمیت‌ آمریکا قرار نگرفته. چرا که «بحران» هسته‌ای امکاناتی برای واشنگتن در منطقه فراهم آورده بود، و حال که آمریکا این کارت برنده را از دست داده، به دلیل آنکه حاضر نیست هیچگونه تغییری در مواضع اساسی‌اش ایجاد کند، سعی دارد به هر ترتیب همان مواضع را حفظ کرده و گسترش دهد؛ اینبار با تکیه بر اهرم‌هائی غیر از «بحران هسته‌ای». در چند روز گذشته شاهد تحرکاتی سیاسی در داخل کشور هستیم؛ توقیف روزنامة «شبه‌دولتی» شرق و چاپ نامة «فوق محرمانة» محسن رضائی به روح‌الله خمینی یا «دولت وقت» در مورد سلاح‌های هسته‌ای و یا لیزری، شاید سر فصلی باشد در چارچوب این سیاست‌گذاری‌های جدید. ولی نمی‌باید چنین مواضعی را به صورت «مجرد» بررسی کرد؛ بحران «نظامی‌ ـ سیاسی» که امروز بر محور گرجستان، آذربایجان و ترکیه در حال شکل‌گیری است، به نوبة خود بازتاب مستقیم فروپاشی راهکارهای «هسته‌ای» آمریکا در کشور ایران است. بررسی پدیده‌های «داخلی» و «منطقه‌ای» از نظر سیاسی می‌تواند جالب توجه باشد، چرا که همزمان نشانگر سیاست مصرانة واشنگتن در حفظ «سیطرة آمریکا» بر خاورمیانه است، و همچنین نمایانگر ضعف راهبردی ایندولت در کشاندن سیر حوادث به مسیر دلخواه!

«بحران هسته‌ای» ایران با موضع‌گیری‌های مستقیم روسیه، چین و هند در مخالفت با گسترش جبهة جنگ عراق و ورود احتمالی نظامیان غرب به خاک ایران، به نقطة پایان خود رسید. امروز شاهدیم که حتی «تندروترین» عناصر حکومت اسلامی هم، که طی سال‌های اخیر از صدقة «مبارزه با آمریکا»، به نان و نوائی رسیده‌اند، در کلام،‌ ‌ لعن و نفرین ‌های نرم‌تری نثار «شیطان بزرگ» می‌کنند. در واقع، حملة غرب به ایران در شرایطی که دولت احمدی‌نژاد با اظهارات تحریک‌کننده‌ای از قبیل «محو کشور اسرائیل از نقشة جهانی»، «دروغ بودن کشتار یهودیان در جنگ دوم»، «بازگشت به ارزش‌های اولیة انقلاب»، و ... زمینة مساعدی در سطح جهانی ایجاد کرده‌ بود، فقط در گرو توافق با روسیه ‌بود؛ این توافق حاصل نشد. و سناریوی «مرگ بر آمریکای احمدی‌نژاد» نیمه تمام ماند. ولی درست در بطن این بحران، ارتش اسرائیل با حمایت استراتژیک و لوژیستیک پنتاگون به کشور لبنان حمله‌ور شد. و این عمل نشان داد که هضم تصویر «نیمه تمام» سناریوی جنگ در ایران برای آمریکا غیرقابل تصور بوده؛ سال‌ها در پنتاگون روی این طرح کار شده بود و شرکت‌های صنعتی و اسلحه‌سازی در آمریکا و اروپای غربی برای آن «کیسه‌ها» دوخته بودند. ولی شاهدیم که اینبار نیز در عکس‌العمل به موضع‌گیری‌های آمریکا‌، اجماع وسیعی از محافل تصمیم‌گیرندة «غیرغربی» پنتاگون را منزوی کرد؛ انزوا تا به آنجا کشیده شد که دولت لبنان پس از حملة ناموفق اسرائیل به خاک اینکشور، حتی از پذیرفتن نخست وزیر بریتانیا، آقای تونی بلر نیز سر باز زد! و کاندی رایس، وزیر امور خارجة آمریکا، در سفر خود به لبنان با فحش‌ و فضاحت و آنچنان تظاهرات عظیمی روبرو شد که شاید در تاریخ بی‌سابقه بوده.

مواضع و مسائل جهانی در همان روزها در حال شکل‌گیری بود؛ آمریکا اگر از طریق ارتش اسرائیل به لبنان حمله‌ور شد، مقصود نهائی‌اش به دست آوردن یک پیروزی نظامی و سرکوب مخالفان گسترش جنگ به مرزهای ایران بود. ولی این عملیات نه تنها ارتش اسرائیل را به نابودی کشاند، که آمریکا و انگلستان را نیز در منطقه گامی به انزوای مطلق نزدیک‌تر کرد؛ این امر بار دیگر به اثبات رسید که «قدرت‌مداری‌های»‌ دولت اسرائیل، طی جنگ سرد نیز، فقط از طریق توافق نزدیک «شوروی‌ـ‌آمریکا» صورت گرفته‌ بود؛ دهه‌ها مخالفت‌های نمایشی کرملین با سیاست‌های «نژادی»‌ و «ضدبشری»‌ تل‌آویو فقط مصارف دیپلماتیک داشت، ‌ چرا که اگر یک طرف «رضایت ندهد»، همچون مورد اخیر، ترک‌تازی‌های اسرائیل در منطقه امکانپذیر نخواهد بود. ولی اگر در چارچوب چشم‌انداز فعلی، آمریکا نه در ایران نیرو پیاده کند، و نه این امکان را داشته باشد که محور «اسرائیل ـ ترکیه» را با اشغال لبنان مورد حمایت قرار دهد، آینده‌اش در کشورهای عراق و افغانستان تیره خواهد شد.

شاید در جواب به همین سئوال است که بحرانی سیاسی میان «سپاه‌پاسداران» و محافل وابسته به «سردار سازندگی» در کشور ایران آغاز شده. آمریکائی‌ها، همانطور که نمونة کودتای اخیر در تایلند نشان داد، آنزمان که از مدیریت بحران‌ها در بطن دولت‌های دست‌نشانده‌اشان باز می‌مانند، گزینة رویکرد به کودتای نظامی را کاملاً «قابل قبول» می‌یابند. در ایران شاید حاکمیت دست‌نشاندة غرب در چنین شرایطی دست و پا می‌زند. نزدیک شدن حاکمیت اسلامی به محافل غربی ـ به عنوان نتیجة نهائی فروپاشی بحران هسته‌ای ـ از نظر راهبردی به معنای نزدیک شدن محافل حکومت اسلامی به مسکو خواهد بود! به زبان دیگر و بر اساس الفبای علوم سیاسی، نمی‌توان همزمان به یک قدرت تعیین کننده نزدیک شد و از دیگری فاصله گرفت. این «نزدیکی‌ها» در بطن روابط سیاسی، همیشه همزمان صورت خواهد پذیرفت. با فروپاشی دیواره‌های امنیتی جنگ سرد، ایران موضع راهبردی و تاریخی خود را به عنوان همسایة بزرگ و قدرتمند روسیه بار دیگر به دست آورده، مرزهای شمالی ایران دیگر بیابان برهوت استالینیسم نیست؛ کشور روسیه است! و به عبارت دیگر، اگر دولت آمریکا به خود اجازه دهد که با حمایت مشتی «پاسدار» در بطن حاکمیت ایران قصد جابجائی مهره‌های تصمیم‌گیرنده را داشته باشد، در شرایط فعلی روسیه نیز به خود حق خواهد داد از جناح‌های مخالف حمایت کرده و آنان را سپر بلای منافع خود کند؛ عملی که با حمایت از سردار سازندگی در «افشاگری‌های» اخیر عملاً صورت پذیرفته، افشاگری‌هائی که می‌تواند حتی بدون اطلاع شخص رفسنجانی، صرفاً تحت نام وی صورت پذیرفته باشد؛ افشاگری‌های اخیر به راحتی می‌تواند داده‌های سیاسی در «طرح‌های» نظامی و سیاسی یانکی‌ها را درهم ریخته و ایجاد آشفتگی سیاسی کند.

اینک که بحران خاورمیانه، ایران و افغانستان هنوز تمام و کمال روی میز طراحان پنتاگون، به صورتی دست نخورده باقی مانده، تحولات اخیر در منطقة قفقاز و درگیری‌های «مشارف ـ کرزائی» نیز می‌تواند تصویر را کامل‌تر کند. در روزهای اخیر حتی رئیس جمهور فرانسه، دولتی که در بحران‌های اخیر منطقه سعی کرده موضعی نزدیک به روسیه اتخاذ کند، به ارمنستان پای می‌گذارد! نباید فراموش کرد که ارمنستان، به دلایلی بسیار پیچیده تبدیل به یکی از مراکز مهم سیاست‌های ضدآمریکائی در منطقة قفقاز شده، سیاست‌هائی که مستقیماً زیر نظر کرملین اداره می‌شود. و اظهارات ژاک‌شیراک طی این دیدار از ارمنستان، از طرف بسیاری از صاحب نظران، «ضد آذربایجان» و «ضد ترکیه» تحلیل شد. فرانسه اینک با نزدیک شدن به محور روسیه قصد آن دارد که بر شکل‌گیری محور «آذربایجان ـ گرجستان ـ ترکیه» سیاست مطلوب خود را اعمال کند. چرا که دنبالة این محور، یعنی محور «لبنان ـ اسرائیل»،‌ اینک پس از قبول رسمی خروج نیروهای نظامی اسرائیل از جنوب لبنان، و عدم خلع‌سلاح حزب‌الله، عملاً از نظارت پنتاگون خارج شده است!‌

ولی همزمان دولت روسیه شدیداً گرجستان را مورد حملات لفظی قرار می‌دهد؛ پوتین حتی ابراز داشته که در صورت نزدیک شدن گرجستان به سازمان آتلانتیک شمالی، مرزهای اینکشور را ارتش روسیه «اشغال»‌ خواهد کرد! به عبارت دیگر، دامنة جنگ اینک به مراحل تعیین کننده‌ای نزدیک می‌شود. مراحلی که می‌باید تکلیف بسیاری از محافل «استعماری» در داخل و خارج از مرزهای ایران را از نظر تاریخی روشن کند.

ولی در تحلیل شرایط ایران، یک واقعیت را نمی‌باید هیچگاه از نظر دور داشت: روسیه به دلیل حضور میلیون‌ها شهروند مسلمان در درون مرزهایش، نمی‌تواند از سیاست‌های بنیادگرائی اسلامی، حتی اگر منافع اقتصادی و مالی‌ گذرائی ایجاد کنند، حمایت به عمل آورد. این شاید تنها کارت برنده‌ای باشد که ملت ایران در شرایط پیچیدة سیاسی امروز در دست دارد.




۷/۰۷/۱۳۸۵

پایان «استبداد صغیر»


روزی که محمدعلیشاه مجلس شورای ملی را به توپ بست و طرفدارانش بازگشت سلطنت استبدادی را در شاه‌نشین‌ها جشن گرفتند، فکر نمی‌کردند که شیشة عمر دیو «استبداد صغیر» چه زود خواهد شکست. ولی «تاریخ» رأی خود را پیشتر صادر کرده بود، دیری نپائید که مردمانی بر «استبداد صغیر» نقطة پایان گذاشتند که شاید هیچیک «برنهاده‌های» آزادی و حکومت مردم بر مردم را نیز نمی‌شناختند. این تجربة تاریخی به صراحت نشان داد، آنزمان که حاکمیت‌ها در برابر توده‌ها و خواست‌های مردمی می‌ایستند، راهی جز زباله‌دان تاریخ نخواهند داشت. امروز ما ایرانیان بار دیگر در برابر همان آزمون نشسته‌ایم؛ تاریخ کشور آبستن حوادث است، و پیام همیشه جاودان آن بار دیگر طنین‌افکن شده: دیوهای «استبداد صغیر» دیری نخواهند پائید!

زمانی که شرایط نوین سیاسی بر جهان حاکم شد، حکومت اسلامی در دوم خردادماه بالاجبار فردی به نام محمدخاتمی را تحت عنوان منتخب و «مردم‌سالار» از صندوق‌های «انتخابات» حکومتی بیرون کشید. ولی هیچیک از اوباش این حاکمیت فکر نمی‌کرد که کار این نظام تا به این اندازه از پای بست خراب باشد. نباید فراموش کرد که «کوردلی» و «نزدیک‌بینی» سیاسی نخستین معضلات نظام‌های استبدادی‌اند. همانطور که چوبدارهای دربار قاجار باور کرده بودند که، هر چه پیش آید حاکمیت از آن «قبلة عالم» است، اراذل حکومت اسلامی نیز بر این باوراند که این حاکمیت برخاسته از یک انقلاب مردمی است، و هر چه کند حاکمیت «حق» اوست! اگر قاجار فکر می‌کرد با گذاشتن یک امضاء بر قانون مشروطیت، شر ملت را از سر حکومت کم خواهد کرد، آخوندهای «جمهور جماران» هم بر این باور بودند که با چند صحنه «گربه‌رقصانی»، مسئلة مطالبات مردم از سر باز خواهد شد! این «کوته‌بینی‌ها» همزادان استبداداند: مردم را به هیچ گرفتن، سیاست را به رذالت تبدیل کردن، مردم فریبی را «موضع‌گیری» سیاسی تعبیر کردن، همة این‌ها پایه‌های نظام‌ استبدادی‌اند.

ولی آنگاه که فریاد خشم مردم، مستبد را سراسیمه از خواب خرگوشی بیدار ‌کند، نخستین عکس‌العمل او همان است که تاریخ معاصر به ما یادآوری کرده: تلاش در تحکیم پایه‌های استبداد! چرا که این کوردلان باور دارند که، «استبداد» و سرکوب خواست‌های ملی، «تدبیر» و مملکت‌داری است! این خودفروختگان چنین می‌اندیشند که با سرکوب می‌توان مسائل یک کشور را حل کرد، و می‌توان با توسل به سرنیزه مواضع از دست رفته را باز یافت! اینان در فکر سیاست‌گذاری و ادارة امور مملکت نیستند، این جماعت خودفروخته خود را در جبهة جنگ می‌بیند، جنگ با «مردم»!

دربار قاجار آنزمان که به صراحت دریافت، صرف امضاء قانون مشروطه مسئلة جنبش ملیون را حل نخواهد کرد، و حاکمیت می‌باید گامی به سوی مردم بردارد، عقب‌نشینی کرد: تحکیم استبداد تنها «راه‌حل» شد. و 80 سال بعد، در آغاز دولت خاتمی، زمانی که حاکمیت دریافت با «گربه‌رقصانی‌های» ملایان قم و کاشان نمی‌توان به سرکوب مردم همچون «گذشته‌های شیرین» ادامه داد، زمانی که حاکمیت دریافت، نوشداروی خاتمی نمی‌تواند مطالبات واقعی ملت را تا ابد به بیراهه کشاند، به «راه حل» سنتی خود بازگشت؛ حاکم کردن «استبداد»! در آغاز مضحکة «سردار فرهیختگی»، شاهد بودیم که علی خامنه‌ای، فردی که امروز دوست و دشمن او را «تندروئی»‌ طرفدار سرکوب‌ها می‌داند، پای به دانشگاه تهران گذاشت تا با دانشجویان در مورد مسائل کشوری «سخن» گوید! چند هفته فرصت لازم بود تا این موجود سخیف و نادان‌ درک کند که حضور یک سیاستمدار در کنار مردم، قرار گرفتن یک «مسئول» سیاسی در ارتباط مستقیم با جوانان یک کشور، خواندن خطبة نمازهای نمایشی جمعه در چمن این دانشگاه نیست؛ چند هفته فرصت لازم بود تا امثال خامنه‌ای‌ها از خواب بیدار شوند، و ببینند که در آغوش استعمار، با توسل به حمایت محافل سرکوب و دستگاه ساواک، کارشان از کجا تا به کجا رسیده! خواب خرگوشی دیری نخواهد پائید، و آشفتگی پس از آن بسیار عمیق‌ است.

در فردای سقوط «استبداد صغیر»، ملت ایران دستخوش تندبادهائی شد که مشروطه را به چپاول استعمار برد. حاکمیتی «فاشیستی» که تا به آن دوره سابقه نداشت، به «همت» استعمار انگلستان مشروطة ایران را نابود کرد، و آرمان‌های میهن‌پرستان را به تاراج خاندان‌های خلق‌الساعه داد، کسانی که بیش از نیم‌قرن خاک اینکشور و تاریخ ما را به استبداد «مدرن» آلودند. ولی امروز نیز استعمار در همان سنگر نشسته، و اگر حرکت مهره‌های آنان را دنبال کنیم، جز آنچه در گذشته پیش آمد چیزی در طرح‌های امروزی‌شان نخواهیم یافت: استعمار در پی استقرار مجدد منافع خود، مهره‌هائی نوین می‌جوید. جبهة رسوای «اصلاح‌طلبی»، در واقع همان «رضامیرپنج» 80 سال پیش است که با شعارهای توخالی «مردم‌سالاری»، با تکیه بر کشاندن عوامل و مهره‌های سرکوب از دالان‌های حکومت به «محافلی» که مردمی معرفی می‌شود، قصد «مبارزه» با دربار فاسد قاجار را داشت! رژیم ملایان با اعزام عوامل ریز و درشت خود به غرب، به دانشگاه هاروارد، ام‌آی‌تی، با فیلسوف و صاحب‌نظر نمایاندن آنان، با نویسنده و محقق خواندن آنان، و ... سعی در تکمیل تصویری سیاسی در جامعة ایران دارد، تصویری که تنها هدف‌ آن فریبی است نوین!

اینبار نیز سیاست‌های چپاولگر غربی در پی ساخت و پرداخت همان تابلوی قدیمی خود هستند: حاکمیت بر حق! تو گوئی این مردم و ملت، قادر به شناخت نیک از بد نیست، قادر به ارج گذاردن آرامش و صلح نیست؛ در آئینة استعمار، ما ایرانیان همگی «ورشکسته به تقصیریم!»

امروز خبرگزاری‌ها از بسته شدن سایت خبری «ادوارنیوز» سخن به میان آورده‌اند. این سایت خبری نیز در کنار شرق، نامه، و ده‌ها سایت، روزنامه و مجلة حکومتی دیگر بسته شد؛ خلاصه بگوئیم، حاکمیت به جان عمال خود افتاده. کسی نمی‌گوید که «ادوارنیوز» سخنگوی «تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه» است! و کسی نمی‌پرسد که طی پاک‌سازی دانشگاه در سال‌های نخستین غائلة 22 بهمن، این «تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه»، چه همکاری‌ها با عوامل سرکوب داشته؟ اصل «قهرمان‌سازی»، در همگامی با «فریب مردم»، امروز از طرف رژیمی که فردائی برای خود نمی‌بیند، تنها مفر شده. اینان می‌پندارند که با حمله بر «عمال» خود چون نوری، مهاجرانی، خوئینی‌ها، خاتمی و ده‌ها نان‌خور حوزه و بازار، همکاران ساواک آخوندی را از زیر ضربة فشار افکار عمومی خارج خواهند کرد. می‌پندارند که از این مهره‌های سوختة استعمار راه چاره‌ای برای خروج حاکمیت از بحران خواهند ساخت. زهی خیال باطل! راه خروج از این بحران برای استعمار باقی نمانده؛ استعمار به دست خود راه‌های خروجی را سال‌ها پیش، آنزمان که ساواک و حزب‌الله را به جان مردم این سرزمین انداخت، از میان برد. اینبار تنها راه خروج از آن ملت ایران است، به عبارت دیگر، استعمار و نوکران‌اش بیرون!

۷/۰۶/۱۳۸۵

انگولک به ایرنا!



ایرنا ـ رهبري: شهدا همچون نقاط درخشان و ستارة راهنما راه را به همه نشان مي‌دهند
انگولک‌چی ـ الحق به شما که راهشو خوب نشان دادند!

ایرنا ـ احمدي نژاد: ملت ايران سرسوزني زير بار تهديد وظلم قدرتهاي بزرگ نمي‌رود
انگولک‌چی ـ همین قدرت‌های کوچک که توی سرش می‌زنند کافیه!

ایرنا ـ نامه‌امام خميني(ره) به‌مسئوولان نظام براي اعلام آتش‌بس درجنگ باعراق منتشرشد
انگولک‌چی ـ بالاخره آتش بس شد؟!

ایرنا ـ احمدي نژاد، انتخاب "شينزو آبه" را به نخست وزيري كشور ژاپن تبريك گفت
انگولک‌چی ـ ما هم انتصاب «شینزو بی‌آبه» را به ریاست جمهوری اسلامی تبریک می‌گوئیم.

ایرنا ـ دادستان‌كل‌كشور: محققان ديني قم، شبهات قضائي را در مراكزعلمي جهان پاسخ دهند
انگولک‌چی ـ مراکز علمی جهان در مورد «بول»‌، «غایط» و «امراع» هر سئوالی دارند بپرسند!

ایرنا ـ جشنواره بين‌المللي "رحمت‌العالمين" در فرهنگسراي ملل افتتاح مي‌شود
انگولک‌چی ـ جشنوارة ایرانی «گرسنت‌‌الملتین» هم با موفقیت در جریان است!

ایرنا ـ اخبار زندة ایرنا!
انگولک‌چی ـ مرده‌اش بهتره!

ایرنا ـ 100 کیلوگرم «کریستال» در گمرک دوغارون تایباد کشف شد.
انگولک‌چی ـ کریستال‌های «چلچراغ» رفسنجانی بوده!

ایرنا ـ خراسان رضوي رتبه نخست گردشگري كشور را كسب كرد
انگولک‌چی ـ برای همون کریستال‌ها آمدند!

ایرنا ـ سردار صفوي: استقلال ملت‌هاي اسلامي از راه عمل به قرآن حاصل مي‌شود
انگولک‌چی ـ کی میگه «مرده نمی‌گوزه!»

ایرنا ـ يك دستگاه «تانكر عراقي» در خمام رشت در آتش سوخت
انگولک‌چی ـ سردار محسن رضائی یک تنه حمله کرده!

ایرنا ـ احمدي نژاد: دولت بايد نگاه خود را به كرج تغيير دهد
انگولک‌چی ـ بدون شرح!

ایرنا ـ دفتر طالبان محلي در شمال پاكستان بازگشائي شد
انگولک‌چی ـ شعبة واشنگتن کی باز می‌شه؟!

ایرنا ـ احمدي نژاد : سياستهاي قدرتهاي بزرگ بطور كامل شكست خورده است
انگولک‌چی ـ بارک‌الله! شما هم یواش یواش دست از سر ما بردارید!

ایرنا ـ احمدي نژاد: قرآن كريم «آب حيات» براي زندگان است
انگولک‌چی ـ اتفاقاً «برق خانة» مردگان را هم تأمین می‌کند!





۷/۰۴/۱۳۸۵

روشنفکر و «حقیقت»!


امروز اتفاقی سری به سایت رامین‌جهانبگلو زدم. و آخرین مقالة او ـ روشنفکران، امپراتوری آمریکا و مسئولیت‌ها ـ را هم به زبان انگلیسی خواندم؛ چرا به زبان انگلیسی؟ چون از ترجمة مقاله به زبان فارسی، هر چه می‌خواندم، چیزی دستگیرم نمی‌شد. نمی‌دانم خودشان ترجمه کرده‌ بودند، یا کار «مترجم» اوین بود! در هر حال، این مقاله حتی به زبان انگلیسی هم چنگی به دل نمی‌زد، چرا که آنقدر بی‌بی‌سی بر طبل «فیلسوف» بودن ایشان کوبید، که طی مطالعة «مقاله» اول فکر ‌می‌کردم، من نمی‌فهمم ایشان چه می‌فرمایند، ولی بعد از مدتی غور و تفحص دیدم نه خیر، بی‌بی‌سی حرف دهانش را نمی‌فهمیده!

بگذریم! «فیلسوف» دل‌خستة ما اول به بررسی ریشة واژة «امپراتوری» برخاسته‌اند! و به این نتیجة درخشان رسیده‌اند که به طور مثال در کشور «رم» باستان، آنزمان که قدرت سیاسی از «جمهور» به «امپراتور قدر قدرتی» تفویض شد، اینکشور تبدیل به یک «امپراتوری» شده است! و به زعم ایشان از همین دوره «هر گاه محدوده‌ای وسیع تحت تسلط بلامنازع یک قدرت نظامی قرار گیرد، سخن از امپراتوری به میان می‌آید.» و در همین دوره بوده که «حاکمیت بلامنازع رم بر فرهنگ مغرب زمین نیز حاصل شده است!» البته ، بحث لغوی هرگز مورد نظر بنده نبوده و نیست، ولی اینکه بعضی‌ها در محافل غربی واژة «امپراتوری» را هم دوست دارند به «رم باستان» بچسبانند، و برایش چند مأخذ تاریخی دست و پا کنند، مسلماً مطلب جدیدی نخواهد بود. در غرب اصولاً این تمایل وجود دارد که مبدأ تمدن بشری را «کشور ـ شهرهای» یونان، و مبدأ کشورداری را «رم باستان» معرفی کنند، واژة امپراتور هم حتماً شامل همین تمایل می‌شود، ولی برای یک متفکر ایرانی، که به قول بی‌بی‌سی «فیلسوف» هم هست، نگارش یک مقاله، چرا باید با ارائة یک «تعریف» از فرهنگ «وبستر» شروع شود؟ خصوصاً که به ارائة تعریف از «واژه‌ای» بپردازد که حتی سده‌ها پیش از شکل‌گیری کشور «رم باستان»، در فرهنگ سیاسی کشورهائی چون ایران، مصر و آشور نمونه‌هائی کامل و بی‌نقص از آن می‌توان یافت! تنها توجیهی که می‌توان ارائه داد این است که شخص «فیلسوف» مقاله را برای آمریکائی‌ها نوشته!

به دنبال ارائة این «تعریف» لغوی، «فیلسوف ما» ناگهان به این نتیجة غیرقابل توجیه می‌رسد که «آغاز امپراتوری آمریکا همان سقوط دیوار برلین در 1989 است!» باید پرسید، این نتیجه‌گیری «عجولانه» چرا؟ نخست اینکه «اعمال سیطره بر مناطقی وسیع» که گویا همان تعریف پدیده‌شناسانة آقای جهانبگلو از «امپراتوری» باشد، تعریفی است بی‌نهایت خام و نارسا: «تمدن غرب» که به زعم نویسنده تحت استیلای «امپراتوری رم» قرار گرفت، تعریف نشده. و شاید بعضی‌ها فکر کنند که مقصود از «تمدن غرب»، همان مجموعه عظیم فرهنگی کنونی باشد که امروز در رسانه‌ها معرفی می‌شود؛ خیر! «تمدن‌غرب»‌ از نظر جغرافیائی در دورة امپراتوری رم به سختی از محدودة کشور ایتالیای امروز فراتر می‌رفته است! سیطره‌ای که آقای جهانبگلو به امپراتوری رم نسبت می‌دهند، در واقع بازگوئی همان ویژگی‌هائی است که تاریخ‌نگاری غربی برای خوانندگان خود ساخته و پرداخته‌. امپراتوری رم باستان یک مجموعة تجاری بوده که مهم‌ترین نقش تاریخی‌اش «ادارة تجارت بر محور آبراه دریای مدیترانه» به شمار می‌آمد، و از قضای روزگار بیش از 80 درصد بنادر و آبراه‌های این امپراتوری در مناطقی واقع شده‌ بود، که امروز، «غرب» نامیده نمی‌شود! مگر اینکه منظور «فیلسوف» ما از عبارت «سیطره بر تمدن غرب» همان اعزام چند ناو جنگی به «بندرمارسی» در فرانسة امروز، یا حضور چند ستون ماجراجوی رمی در جزیرة انگلستان، و یا احداث چند پادگان در جنگل‌های کشور آلمان باشد. ولی این نوع «ماجراجوئی‌های» نظامی را نمی‌توان «سیطره» نامید! در واقع، امپراتوری رم بر «جهان غرب» سیطره‌ای اعمال نمی‌کرده، چرا که در معنای تاریخی کلمه «غرب» وجود خارجی نداشته. پس نتیجه می‌گیریم که نه تنها مقاله برای آمریکائی‌ها نوشته شده، که هدف اصلی نیز ارائة نوعی «‌پیشینة» تاریخی برای همان غربی‌هاست.

حال اگر بخواهیم از این «الگوی» تاریخی به نمونة امروزی «سیطره» که به زعم «فیلسوف» ما از «فروپاشی دیوار برلین» آغاز شده برسیم، باز هم مشکلی اساسی در میان است چرا که «سیطره» هنوز «تعریف» نشده! ایشان معتقدند که آمریکائیان ـ خصوصاً گروهی از روشنفکران حکومتی ـ با عنوان کردن اینکه میان «ما»‌ ـ غربی‌ها ـ و «آنان»‌ ـ جهان‌سومی‌ها ـ جدلی بر سر «تمدن بشری» وجود دارد، سعی دارند که نمونة «آمریکائی» را تنها نمونة «تمدن» معرفی کرده، و مدعی شوند که این نمونه برخلاف نوع «جهان‌سومی‌‌اش»، نه بر پایة «تحکم»، که بر پایة «دمکراسی» شکل گرفته! البته خوانندگان برای دستیابی به چنین «تحلیل‌هائی» هیچ نیازی به مطالعة «مقالة» آقای جهانبگلو ندارند، چرا که این طرز برخورد با مسائل، چه «له» و چه «علیه» این موضع‌گیری‌ها، بیش از دو دهه است که «ادبیات» سیاسی غرب را کاملاً اشباع کرده. ولی مطلبی که آقای جهانبگلو «فراموش» کرده‌اند مورد توجه قرار دهند این است که صاحب‌نظران در غرب، نظریه‌های «رشد موازی جوامع بشری» را پس از فروپاشی دیوار برلین ‌آغاز نکرده بودند؛ این نظریه‌ها درست در اوج جنگ غرب با شوروی‌ها در افغانستان شروع شد. اینکه غرب امروز به دست و پا افتاده که «دمکراسی» برای ما سوغات بیاورد، به این دلیل نیست که «جنگی» در بطن تمدن‌ها آغاز شده، و این امر بازتاب «سیطرة» تمام و کمال غرب بر مسائل جهان است، مشکل اینجاست که 30 سال تبلیغات «بنیادگرائی» و «فاشیسم»‌ مذهبی، جهت فراهم آوردن زمینة سقوط امپراتوری شوروی، بر تاریخچة «راهبردهای»‌ غرب در منطقة نفت‌خیز خاورمیانه امروز سنگینی می‌کند! در واقع، غرب جهت مقابله با «ماری» پای به میدان جنگ گذاشته، که خود در آستین پرورده. و از قضای روزگار کلیة مباحثی که آقای جهانبگلو برای خوانندگان‌شان «ردیف» کرده‌اند، غرب خود اختراع کرده تا شاید بتواند از این مهلکه جان سالم به در برد. نظریة «جنگ تمدن‌ها»، «پایان تاریخ»، «دمکراسی در خاورمیانه» و ... همه و همه ساخته و پرداختة همان محافلی‌اند که دیروز بر طبل «جنگ در افغانستان می‌کوبیدند!» و با وجود آنکه در دنبالة مقاله، نویسنده سخن از «نقش روشنفکران در رویاروئی با برتری‌طلبی ایالات متحد» به میان می‌آورد، به دلیل آنکه علل و معلول مسائل را، نه در برخوردی مستقل، که با دنباله‌روی از ساختار تحلیلی استعماری می‌یابد، نمونة مناسبی جهت مبارزه نمی‌تواند ارائه دهد. حال باید چنین نتیجه‌گیری کنیم که نه تنها مقاله برای آمریکائی نوشته شده، که چند و چون آن نیز نهایت امر بازتاب نیازهای غرب در منطقة خاورمیانه است!

مقاله با «تقدیر» از موضع‌گیری‌های «ادوارد سعید» پایان می‌یابد، و خواننده را در میان جهنمی از «واژه‌های» بی‌معنا و مواضعی «نامشخص»، به حال خود رها می‌کند. ولی پیش از بستن دفتر امروز این وبلاگ شاید بهتر باشد به بررسی جمله‌ای به قلم جهانبگلو بنشینیم: «روزگاری روشنفکر فردی بود، مشتاقانه در جستجوی حقیقت، ولی اگر همین روشنفکر حامی نظامی اقتدارگرا و بیدادگر شود، چه خواهد شد؟» متاسفانه این جمله نیز، در محتوائی فلسفی کاملاً بی‌معنا است. چرا که روشنفکر نمی‌تواند در جستجوی «حقیقت» باشد؛ «حقیقت» در هیچ مکتب فلسفی، «مراد» روشنفکر نبوده و نیست، این «عارف» و «عالم‌علوم ربانی» است که «حقیقت» را می‌جوید؛ روشنفکر فقط می‌تواند «واقعیات» را «بررسی» کند. ولی آنزمان که «واقعیات»، نه در چارچوب عینیت‌هائی ایرانی، که در چارچوبی از عینیت‌های «استعماری» دریافت می‌شود، مسلم است که تحقیق «نتیجه‌ای»‌ به بار نخواهد آورد. روشنفکر نیازمند آن است که نخست «عینیت» را دریابد و تعریف کند، تا پس از آن، در صورت دست یافتن به عمقی فلسفی و نظری، بتواند «واقعیات» را نیز تا حدودی «بررسی» کند. با مطالعة این مختصر از «مقالة»‌ جهانبگلو درمی‌یابیم که وی متعلق به نسلی از چنین «روشنفکران» نمی‌تواند باشد، ولی همزمان درمی‌یابیم که چرا فردی با چنین دانشی «متوسط» می‌باید با این همه هیاهو «بازداشت» ‌شود، و خصوصاً اینکه چرا وی می‌باید پس از اینهمه تبلیغات «آزاد» گردد!

مقالة رامین جهانبگلو در آدرس زیر



۷/۰۳/۱۳۸۵

حقوق بشر، ویراست واشنگتن پست!



هرچند در تاریخ معاصر ایران روند مسائل سیاسی هیچگاه به نقطه‌ای نرسید، که مایة سربلندی ما ایرانیان باشد، یک درس تاریخی به ما داد: «از ریسمان سیاه و سپید بترسیم!» مارگزیده‌ای که از ریسمان‌ها به هراس می‌افتد، حکایت ما ایرانیان است. در 24 سپتامبر 2006، روزنامة دولتی «واشنگتن پست» ـ رسانة حکومت ایالات متحد ـ در مقاله‌ای مضحک و فریبکارانه تحت عنوان «نارضایتی‌‌ها‌ از سیاست‌ ایالات متحد در سازمان ملل گوشخراش‌تر شده‌اند»، پیام موهن و هولناکی را به صورت غیرمستقیم به جهانیان ارائه می‌دهد. این روزنامه که همواره نظرات کاخ سفید را منعکس می‌کند، با موضع‌گیری در مورد پدیده‌ای که فرضاً می‌باید «نیات دمکرات‌منشانة»‌ ایالات متحد تلقی گردد، چنین نتیجه می‌گیرد که ملت‌های خاورمیانه اگر از آمریکا و سیاست‌های اینکشور نفرت دارند به دلیل حمایت دولت آمریکا از «دمکراسی» است! حتماً مقصود نویسنده همان «دمکراسی‌ای» باید باشد که در افغانستان و عراق بر پا شده!

از قضای روزگار این نوع «تبلیغات» درست در مسیر هیاهوهائی قرار می‌گیرد که اخیراً در اطراف سخنان پاپ در سطح جهانی به راه افتاد. ایشان که فرموده بودند، در دین اسلام خشونت‌گرائی وجود دارد، بجای آنکه بر سر حرف خود بایستند و دلایل منسجم وجود نظریه‌های خشونت طلب در حاکمیت‌های «دین‌پناه» جهان اسلام را برشمارند و با اینکار هم خط سیاسی واتیکان را مشخص کنند، و هم به «فدائیان» حضرت مسیح حالی بفرمایند که نظریة خشونت از طرف کلیسا، در چه شرایطی مردود است، و در چه مواردی «توصیه» می‌شود، فقط‌ «معذرت‌خواهی» کردند و سر و ته قضیه را به حساب خودشان هم آوردند. گویا واتیکان فکر کرده که با این «معذرت‌خواهی»، ‌ می‌تواند پروندة میلیون‌ها مسلمان که در جهان اسلام، قربانی خشونت‌طلبی‌های مذهبی می‌شوند نیز مختومه کند! واقعیت این است که عامل خشونت در دین اسلام، خود وسیله‌ای جهت تغذیة سرمایه‌داری غرب شده، و اگر جناب پاپ نمی‌تواند پایه‌های «مالی»‌ و «اقتصادی» غرب را به زیر سئوال برند، آدرس عوضی که می‌تواند بدهد! و با اینکار «مردم» کوچه و بازار را به دنبال «خردجال‌ها»‌ روانة تظاهرات «اسلامی»‌ کند. وقتی چنین برخوردی با مسائلی با اهمیت از این دست صورت می‌گیرد، فقط یک نتیجه‌گیری می‌توان گرفت: توطئه بیش از این‌ها ریشه دارد! البته از نخودی‌هائی که حکومت «دوچه» در سال‌های 1920 برای ملت‌های کاتولیک یادگار گذاشته و رفته، بیش از این‌ها انتظار نمی‌رود، و اگر امروز افاضات «واشنگتن پست» را ندیده بودم، شاید ملاقات‌های «معذرت‌خواهی» حضرت پاپ با مشتی «فکل‌کراواتی» که بی‌بی‌سی آن‌ها را نمایندگان «جهان اسلام» معرفی می‌کند، از زیر سبیلم در می‌رفت. ولی نزدیکی این دو خط تبلیغاتی همان «ریسمان سپید و سیاهی» شد که ما ایرانیان می‌باید به حق از آن وحشت داشته باشیم.

واشنگتن پست امروز به این نتیجه رسیده که مشکل دولت ایالات متحد در خاورمیانه به دلیل حمایت از دمکراسی است! ولی آنروزها که پنتاگون برای حمله به عراق رجزخوانی می‌کرد، کم نبودند متفکرانی که لشکرکشی به کشورهای دیگر را محکوم می‌کردند، و در واقع نقطة اتکاء استدلال‌های آنان نیز همین «دمکراسی»‌ بود؛ مخالفان این حرکت غیرانسانی و این اشغال غیرقانونی، به حق معتقد بودند که با اشغال نظامی اینکشور امکان «دمکراسی» در عمل از میان خواهد رفت. و اینکه این عمل وحشیانه صرفاً به بنیادگرائی و رادیکالیسم سیاسی منجر خواهد شد. در آنروزها، روزی‌نامه‌هائی چون «واشنگتن پست» گویا آلو به دهان داشتند، آنهم چه آلوهای بزرگ و آبداری! تنها صدائی که از حلقوم‌شان می‌شنیدیم «فریاد» مبارزه با تروریسم، در همگامی با امثال «فاکس‌نیوز» بود.

ولی امروز‌، نویسندة محترم واشنگتن پست، گلن کسلر، گوشزد می‌کند که گویا آمریکا به دلیل درگیری در جنگ عراق مواضعش رو به «ضعف» گذاشته، و «مخالفان‌» اینکشور نیز به دلیل دستیابی به «ثروت‌های»‌ بادآوردة نفتی «جسورتر» شده‌اند! مقصود این روزنامه از «مخالفان» البته به هیچ عنوان روشن‌ نشده؛ اگر مقصود محمود احمدی‌نژاد و هوگوچاوز باشد، باید به رسانة محترم گوشزد کنیم که، آخرین باری که جهان را با «مخالف‌خوانی‌های» راست افراطی فریب داده‌اید، در روزهای آغازین جنگ دوم جهانی و دوران حکومت روزولت بوده. امثال احمدی‌نژاد، به عنوان پیشخدمت مقام معظم رهبری، با یک پروندة قطور از همکاری با مراکز راست‌افراطی، از اخوان‌المسلمین گرفته تا «حوزه‌های نجف و کربلا»، که نمایندگان‌شان از قبیل سیستانی و صدر، امروز در عراق عصای دست ارتش‌ انگلستان و آمریکا شده‌اند، کجایشان «ضدامپریالیست‌» است؟ کلنل چاوز را که پروندة 25 سال همکاری با سازمان سیا دارد، و حتی به عنوان عامل کودتا در ونزوئلا فرد شناخته شده‌ای به شمار می‌رود، از چه رو «مخالف» دولت آمریکا معرفی می‌کنید؟ در ثانی چرا به خوانندگان‌تان نمی‌گوئید،‌ این نفت که «ثروت باد آورده» است، چگونه در عرض چند ماه از بشکه‌ای 12 دلار به بیش از 70 دلار رسیده، و منافع واقعی این افزایش بها به جیب چه محافل و چه کشورهائی سرازیر ‌شده؟ ایرانیان که امروز از دیروز به مراتب فقیرتر، برهنه‌تر و بیچاره‌تر‌اند. حتماً احمدی‌نژاد و چاوز دست به دست هم داده‌اند و با همت «خدادادی»، قیمت مهم‌ترین مادة خام در جهان صنعتی را خودشان 5 برابر کرده‌اند! چرا نمی‌گوئید که شرکت «لویدز» لندن طی همین دوره بیمة «اجباری» کشتی‌های نفت‌کش را 20 برابر کرده؟ بهتر است نویسندگانی چون کسلر بجای شمردن دندان مردم فلک‌زدة ایران و ونزوئلا، کمی هم سرمایه‌های شرکت‌های نفتی آمریکائی، هلندی، فرانسوی و انگلیسی را بشمارند که از صدقة سر افزایش قیمت نفت خام، طی چند سال گذشته هزاران میلیارد دلار منفعت مالی برده‌اند!

در دنبالة این مقالة «عالمانه»، نویسنده جهت توجیهات مواضع خود دست به دامان وزیر امور خارجة رژیم مصر می‌شود، و از «سخنرانی» ایشان نتیجه می‌گیرد که حتی مصر هم معتقد است که، «مردم ما عمیقاً خواهان دستیابی به درجات والائی از مردم‌سالاری و حقوق شهروندی و ... هستند [...] ولی گروه‌هائی ارزش‌های فرهنگی خود را برتر شمرده و قصد دارند از طریق توسل به نیروی نظامی آن را بر مردم تحمیل کنند.» بله، در حکایات آمده که روباهی را گرفتند و گفتند چرا «مرغ‌دزدی» کردی؟ گفت من نبودم! گفتند شاهد داری؟ گفت آری، دمم! دم کسلر هم رژیم مصر شده! دولتی که به صورت رسمی سالانه 2 میلیارد دلار کمک‌‌هزینه جهت سرکوب مردم مصر از پنتاگون دریافت می‌کند، و در واقع، نه تنها مصر و آبراه سوئز را به غارت غرب داده، که با حمایت پنهان و آشکار از «اخوان‌المسلمین» این گروهک آدمکش را هم تبدیل به «آلترناتیو» عرصة سیاست خاورمیانه کرده است. از کسلر و روزی‌نامة «واشنگتن پست»‌ باید پرسید از کی تا به حال «حقوق بشر»، «آزادی مطبوعات»، «حق برخورداری ازاتحادیه‌های کارگری»، و ... فرهنگ شده‌اند؟ مگر در اعلامیة جهانی حقوق بشر، سال‌ها پیش صریحاً عنوان نشده که این موارد «فرهنگ» نیست، و کسی حق ندارد با تکیه بر توجیهات فرهنگی اصول «حقوق بشر» را زیر پای گذارد؟

چرا فردی چون کسلر از حسنی مبارک بی‌آبروتر پیدا نکرده‌، و به افاضات «وزیری» از همین حکومت بسنده می‌کند؟ ولی ما ایرانیان برای بررسی چند و چون این «لاطائلات» راه درازی نباید بپیمائیم. با کمی دقت نظر در مطبوعات «حاکمیت»‌ اسلامی ایران، صد‌ها کسلر مشاهده خواهیم کرد که برای داغ کردن تنور «راست افراطی» و «فاشیسم»‌، مقالات صدمن یک قاز ردیف می‌کنند. اگر در بر همین پاشنه بچرخد، تا چندی دیگر امثال کسلر می‌خواهند برایمان از «منافع» عالیة حکومت وهابیان سعودی، از مواضع مترقی شیخک‌های خلیج‌فارس و از اصول انسانی حکومت آخوندهای نجف و کربلا هم در «رساله‌ها‌ئی» قلمی کنند، و با تکیه بر «سنت‌های فرهنگی» این «اوباش» که گویا «تفاوت‌هائی جزئی» با دمکراسی و حقوق بشر دارد «چکیده‌هائی» تحویل مردم منطقه هم بدهند!

با این وجود، شاید مطالعة ترهات نگاشته شده از قلم امثال کسلر یک حسن داشته باشد: معلوم می‌شود که تبلیغاتی که «حقوق بشر» را «فرهنگ» یک و یا چند کشور معرفی کرده از کجا ریشه می‌گیرد. ولی آمریکا خیال خام حکومت اسلامی در منطقه را با خود به «گور» خواهد برد. چاپ این مقالات در روزی‌نامه‌هائی که وابستگی‌های بنیادین‌شان از روز هم روشن‌تر است، فقط نشانة یک امر می‌تواند باشد: حاکمیت فاشیست‌پرور آمریکا، نه به دلیل مقاومت‌های فرضی نوکران شناخته شده‌اش از قبیل احمدی‌نژاد‌ و چاوز، که از پی هشیاری‌های مردم در جهان سوم، واقعاً به فلاکت افتاده.


مقالة واشنگتن پست در آدرس زیر :

۷/۰۲/۱۳۸۵

شعر «فاخر» یا تیز قاطر؟



در رسانه‌ها می‌خوانیم که فردی به نام «محمدحسین صفارهرندی»‌ تحت عنوان وزیر ارشاد حکومت اسلامی در نشستی «فرهنگی» حضور به هم رسانیده و «بیاناتی» هم در مورد نقش موسیقی ایراد کرده‌اند. این اصل کاملاً مورد قبول است که در یک حکومت دمکراسی، قبول مسئولیت یک وزارتخانه، لزوماً نمی‌باید ارتباط مستقیم با تخصص و تحصیلات وزیر داشته باشد. این یکی از اصول حکومت‌های مردمی است. چرا که در دمکراسی‌ها، وزیر نه به عنوان متخصص امور یک وزارتخانه، که به عنوان نمایندة یک جریان سیاسی مسئولیت بر عهده می‌گیرد. به عبارت دیگر، در یک حکومت مردمی،‌ تحصیلات و تخصص در حرفة ویژه‌ای به هیچ عنوان نمی‌تواند توجیه کنندة احراز یک پست شود. ولی زمانی که فردی در چنین حکومتی مسئولیت یک وزارتخانه را بر عهده می‌گیرد، می‌باید «حرف دهانش» را بفهمد، چرا که مطبوعات بنا بر فرض، در یک دمکراسی «آزاداند»، و «لاطائل» گفتن می‌تواند برای جناب وزیر دردسر حسابی درست کند. از اینرو در حکومت‌های دمکراسی، وزراء سخنرانی‌ها را معمولاً از روی نوشته‌ قرائت می‌کنند، نوشته‌هائی که همان محافل «قدرتمند» پیشتر برای‌شان، در مناسبت‌های مختلف به رشتة تحریر آورده‌اند.

در ایران حکومت دمکراسی وجود ندارد، و حکومت اسلامی، حتی بر اساس تعریفی که «اراذل و اوباش»‌ فیضیة قم از آن ارائه می‌دهند، حکومتی است «استبدادی». در این «استبداد» مذهبی که به عنوان «خواست» ملت بر کلیة افراد در جامعة ایران حاکم شده، عملاً «مسئولیت» در معنای واقعی کلمه نمی‌تواند وجود خارجی داشته باشد. چرا که مسئولیت همیشه در برابر افکار عمومی، قوانین و مقررات معنا می‌دهد، در کشوری که افکار عمومی «سرکوب» می‌شود، قوانین بر اساس منافع طبقة حاکم، هر لحظه به رنگی «توجیه»‌ می‌شود، و مقررات صرفاً جهت حفظ چارچوب‌های «سرکوب» معنا دارد، «مسئولیت» یک حرف مفت است! در نتیجه، آقای صفارهرندی نمی‌توانند از تعریف «مسئولیت»، به صورتی که در یک نظام دمکراسی می‌تواند وجود داشته باشد، برای احراز پست وزارت‌شان استفاده کنند! ایشان در واقع، جهت توجیه احراز پست وزارت ارشاد، دست‌شان کاملاً خالی است، نه «تخصصی» هماهنگ با این «مسئولیت» دارند، و نه می‌توانند از تعریف «مسئولیت» در یک حکومت «دمکراسی» استفاده کنند، ایشان چون دیگر «همکاران‌شان» در‌ حکومت اسلامی، صرفاً «عملة» استعماراند.

حال ببینیم که این «عملة» استعمار اصولاً‌ کیست؟ در زندگی‌نامة ایشان ملاحظه می‌کنیم که در سال 1352، در سن 20 سالگی به دانشگاه «علم‌وصنعت» پای می‌گذارند. آندسته از ایرانیان که با تاریخچة این «دانشگاه» آشنائی ندارند، باید بدانند که «علم‌وصنعت» هیچگاه «دانشگاه» نبوده، این «هنرکده»، دیپلمه‌هایش معمولاً از جمله افرادی بودند که «عشق» مهندسی در دل داشتند، ولی سواد کافی نداشتند! البته بعد از «غائلة» 22 بهمن، نام این «هنرکده» را «دانشگاه» گذاشتند. در هر حال ایشان پس از این دوره «تحصیلات» عالیه، به مدت 13 سال پست‌های «اطلاعاتی» در دفاتر مختلف سپاه پاسداران دارند و قبل از آنکه پای به «وزارتخانة» محترمة ارشاد حکومت اسلامی بگذارند، به مدت 15 سال نیز در خبرگزاری «جمهوری» اسلامی و معاونت سردبیری روزنامة کیهان به «خدمت» مشغول بوده‌‌اند. بسیار خوب، مسلماً با این «پیشینة» دولتی، و با آن «تحصیلات» عالی، یک ایرانی حق دارد از این «حضرت» آقا سئوال کند که به چه مجوزی و به چه حقی در مورد «موسیقی» و «هنر» کشور ابراز عقیدة رسمی می‌کنند!

با در نظر گرفتن اینکه ایشان نمایندة هیچ «جنبش»‌، «حزب» و تشکیلات مسئول در ساختار سیاسی کشور نیستند، می‌باید پرسید، تخصص ایشان در مورد «موسیقی» و «هنر» از کجا به دست آمده؟ تعجبی ندارد! ایشان از موسیقی و هنر همانقدر اطلاع دارند که «خرملانصرالدین» جبر و هندسه می‌‌داند، و در مملکتی که امثال «علی‌گدا» به خود اجازه می‌دهند در مورد حافظ «کتاب»‌ بنویسند، ایشان هم می‌باید در مورد هنر افاضات بفرمایند. مهرنیوز می‌گوید:

«[...] صفار هرندی در نشست جلسه شورای راهبردی موسیقی و شعر ضمن تبریک فرارسیدن ماه خدا، موسیقی را متاثر از آواها و نواهای مذهبی خواند که در نواحی مختلف ایران به مناسبت ماه مبارک رمضان سروده می‌شود.»

اصولاً بنده پیشنهاد می‌کنم که صفارهرندی وقت خود را در وزارت ارشاد تلف نکند، و مستقیم برود به آکادمی هنر و موسیقی در شهر وین! چرا که تعریف جامع و کاملی که این یک سر «فرهیختة مسلم» از موسیقی ارائه داد، حتماً می‌باید در تاریخ هنر و موسیقی به ثبت برسد. اولاً در زبان فارسی ایشان برای نخستین بار متوجه شده‌اند که موسیقی «سروده» می‌شود، ثانیاً همین موسیقی سرودنی، «متأثر» از «آواها و نواهای» مذهبی است، و در آخر کار این موسیقی که متأثر از «آواها و نواهای»‌ مذهبی نیز هست،‌ در نواحی مختلف ایران به مناسبت ماه مبارک رمضان «سروده» می‌شود. باید اذعان داشت که اگر صفارهرندی سواد درست حسابی ندارد، از یک «هنر اساسی» واقعاً بهره‌مند است: هنر «وصل کردن گوز به شقیقه»! ایشان در ادامه می‌فرمایند:

"متاسفانه وضعیت امروز موسیقی ناشی از رهاشدن در دوره‌های گذشته است و اگر موسیقی اصیل و مدیریت شده وارد صحنه می‌شد بعضی مشکلات امروز وجود نداشت."

البته متوجه می‌شویم که در این مقطع، جناب وزیر پس از مطالعة چند صفحه ترجمة سپاه پاسداران از «کلاسیک‌های کمونیستی» چگونه ردای «لنین»‌ و «تروتسکی»‌ به تن کرده‌اند؛ از موسیقی اصیل ـ البته با زبان الکن بازاری خودشان ـ و «مدیریت شده»‌ سخن‌ می‌گویند. یکی نیست به این مردک «بی‌سروپا» بگوید، تو و این نظام را چه به «مدیریت»؟ حکومتی که پس از 28 سال، از زبان عملة خود، اذعان دارد که در صحنة «هنر و موسیقی»‌ این مملکت هنوز ریزه‌خوار موسیقی بازاری و عوام پسند حکومت کودتائی پهلوی‌ها باقی مانده، جائی برای اظهار نظر دارد؟ ولی ایشان ول کن «قضیه» نیستند و در ادامه می‌فرمایند:

"بررسی همه جوانب و چالش‌های موسیقی برای برنامه‌ریزی‌های بعدی ضرورت دارد. امیدوارم با تشکیل این شورا برنامه‌ریزی برای موسیقی و شعر فاخر به گونه‌ای انجام شود که حاصل آن مایه افتخار و مباهات باشد."

بله، مسلماً‌ این یک کار هم، چون دیگر «شاهکارهای»‌ شما، باعث مباهات و افتخار خواهد بود. فقر، دربدری، بیکاری، فحشاء، فروش اعضای بدن، خودکشی دختران، فرار مغزها، سنگسار و ... هم پیشتر باعث مباهات و افتخار جنابعالی و دوستانتان بوده، ولی همانطور که متذکر شده‌اید، اگر نتوانستیم «مفاخرتان» را تاکنون به موسیقی «بسرائیم»، دلیلش همان نداشتن «شعرفاخر» بوده! حال که این رقم جنس به «بازارچه» آمد، «چشم»! چنان برایتان «بسرائیم» که «سرنا» دان‌تان تا حال ندیده باشد!

منبع: مهرنیوز ۱۳۸۵/۰۷/۰۲

۷/۰۱/۱۳۸۵

آتش پایان جنگ سرد!


سفر اخیر ولادیمیر پوتین به فرانسه و ملاقات‌های وی با شیراک و مرکل شاید آغاز مرحلة جدیدی از روابط جهانی بر محور «سرنوشت خاورمیانه» باشد. مشکل اساسی اروپای غربی، خصوصاً کشورهای فرانسه و آلمان، در ارتباط با خاورمیانة عربی،‌ مسئله نفت است. اینکشورها نمی‌خواهند در گیرودار بحران‌های خاورمیانه به بن‌بست‌هائی فرو بیافتند که در آن‌ها مسئلة تأمین منابع انرژی، عملکردهای‌شان در بطن سیاست‌های جهانی را محدود کند. و شاید حضور آقای پوتین در این مقطع ویژه «مرهمی» باشد بر این نگرانی‌ها! روسیه با برخورداری از منابع عظیم نفت و گاز طبیعی می‌تواند به این دسته از کشورها اطمینان دهد که در صورت بروز بحران‌های کلیدی در خاورمیانه و مسدود شدن مسیر انتقال نیرو، صنایع و خدمات در آلمان، فرانسه و دیگر کشورهای عضو اتحادیة اروپا مختل نخواهد شد. ولی این سئوال هنوز باقی است که این «بحث» در بارة منابع «جایگزین» چرا در چنین مقطعی می‌باید اصولاً صورت گیرد؟ و اینکه شرایط روسیه برای حمایت از صنایع کشورهای کوچک اروپای غربی در واقع چیست؟

ناظران شاهدند که انتقال سهام شرکت‌های مهم صنعتی اروپای غربی به طرف‌های روسی هر دم سرعت بیشتری می‌گیرد ـ نمونة «ایرباس» اگر جدیدترین باشد، ‌ مسلماً آخرین نخواهد بود ـ و آمریکا جهت حمایت از «دوستان و هم‌پالکی» ‌خود در ناتو، در حال حاضر دست‌هایش کاملاً‌ در عراق و افغانستان بسته شده. آیا روسیه به تدریج تبدیل به قدرت عمدة تعیین کننده‌ در ارتباط با مسائل جهانی خواهد ‌شد، و یا اینکه آمریکا سعی خواهد کرد خلائی که در سیطرة جهانی‌اش پدیدار شده با جهشی «سیاسی‌ـ‌نظامی» جبران کند؟ برای ما ایرانیان که ارتباطات ویژة آمریکا با کشورمان را همه روزه بررسی می‌کنیم، شاید این مسئله از اهمیت بسیاری برخوردار است که بدانیم آیا «یانکی‌ها»‌ جهت اعمال دوبارة سیطرة جهانی خود، قادر خواهند بود بر محور جنگ در ایران فعال شوند یا خیر؟

جبهة «جنگ» علیة ایران دچار خلل‌هائی شده. شاهدیم که سیاست‌های جهانی ـ حداقل آندسته که علناً با خلع‌سلاح حزب‌الله در لبنان موافقت خود را اعلام کرده بودند ـ در منزوی کردن حزب‌الله لبنان موفقیت چشم‌گیری نداشته‌اند. میشل شوسودووسکی، مفسر معروف مسائل اقتصادی و سیاسی، در مقاله‌ای طولانی چنین استدلال کرده که حملة اسرائیل به لبنان در واقع اولین گام در به اجرا گذاشتن طرح وسیعی است که وی آنرا «گسترش دامنة جنگ» در جهان می‌نامد. بر اساس این طرح کشور لبنان می‌بایست به عنوان یک «دالان امنیتی» شمال اسرائیل را به جنوب ترکیه متصل کند و از این مسیر از طریق ارتباط وسیع‌تری که میان کشورهای ترکیه، آذربایجان، گرجستان و اسرائیل ایجاد می‌شود، ارتش آمریکا بتواند با خیال راحت‌تری به ایران و سوریه حمله‌ور شود!

این طرح که چند و چون آن در مقالة شوسودوسکی مورد بحث و بررسی قرار گرفته، اگر امروز، پس از شکست غرب و اسرائیل در لبنان، نظریه‌ای است که مشکل می‌توان از آن برای تبیین مسائل سیاسی در آیندة منطقه استفاده کرد، یک امر را به صراحت به نمایش می‌گذارد: «جنگ»، حتی «جنگ هسته‌ای» ـ در این مقاله حتی سخن از جنگ هسته‌ای بر علیة ایران به میان آمده ـ دیگر در گفتمان امنیتی در دالان‌های پیچ در پیچ‌ پنتاگون یک «تابو» به شمار نمی‌آید؛ جهانیان گویا می‌باید با این نظریة موهن زندگی کنند که «جنگ»، به ویژة «جنگ از نوع نواستعماری»‌ آن همه روزه می‌تواند در هر مقطعی به وقوع بپیوندد! این تصویر فی‌نفسه نمائی بسیار هولناک است. ولی عمق دهشت‌بار این تصویر زمانی کاملاً‌ علنی خواهد شد که بر این امر اشراف داشته باشیم که نظام حاکم بر روابط تولیدی و اقتصادی در کشور ایالات متحد، چگونه از «جنگ»، عاملی اقتصادی و مالی ساخته و بر اساس این «عامل پویا»،‌ هرمی از روابط اقتصادی نیز در سطح جهان حاکم کرده است.

از بررسی این شرایط یک اصل کلی حاصل خواهد شد: برای کسانی که امروز بر اهرم‌های قدرت دست گذاشته‌اند، «جنگ» گویا پدیده‌ای به شمار می‌آید که می‌باید در تاریخ معاصر با بشریت «همگام» شود! شاید برخی از ما اهمیت این مسئله را در ابعاد واقعی‌اش به درستی نشناسیم؛ پس از پایان جنگ دوم، عامل جنگ، هر چند که نمونه‌های ویتنام و کره را جهان تجربه کرد، تبدیل به پدیده‌ای «بازدارنده» ‌شده بود. امروز در سطح سیاست‌های جهانی از «جنگ» نه به عنوان یک عامل «بازدارنده»‌ که در مقام یک سیاستگذاری «درازمدت» سخن به میان می‌آید! آیا بشریت صرفاً به دلیل سقوط «اتحادجماهیر شوروی»‌ می‌باید چندین گام در تاریخ خود به عقب بازگردد؟ به دورانی پای گذارد که در آن اقوام مختلف برای منافع مالی و اقتصادی وسیع‌تر همه روزه به جان یکدیگر می‌افتادند، و موجودیت‌ شهرها، تمدن‌ها، امپراتوری‌ها را در چارچوب منافعی گذرا و فانی پیوسته مورد تهدید قرار می‌دادند؟ مسلماً‌ انسانیت نیازمند اینگونه برخورد «وحشیانه» با تاریخ نخواهد بود، و امیدواریم که انسان‌ها در هر رده و مرتبه‌ای که قرار گرفته‌اند این واقعیت را در نظر آورند که رهبران‌شان بیش از اندازه‌ای که شایستة یک رهبری «قابل احترام» باشد، امروز از جنگ سخن به میان می‌آورند. رهبران و نظام‌هائی که انسان و زندگی انسان‌ها را مرکز تحلیل‌های خود قرار می‌دهند، با این «سهولت» از جنگ سخن نخواهند گفت.

شاید برای انسان‌هائی که خواستار زندگی در جهانی بهتراند، زمان آن فرا رسیده که دست از حمایت «آدمک‌های»‌ مسخره‌ای که بر اساس منطق «جنگ‌طلبی»‌ اهرم‌های قدرت را در کشورهای مختلف به دست می‌گیرند، برداشته و ابعاد نوینی به برخورد انسان‌ها با زندگی اعطا کنند. نباید فراموش کرد که امروز، افکار عمومی از قدرتی برخوردار است که در گذشته‌های دور و نزدیک، جهان سیاست با آن کاملاً «بیگانه»‌ بوده. آیا توده‌های مردم از عامل «افکار عمومی»‌ آنچنان که شایسته است بهره‌برداری می‌کنند؟ با در نظر گرفتن قدرت‌نمائی‌ها و مانورهای «مضحک» امثال جورج بوش و پوتین، جواب به این سئوال در حال حاضر منفی است.


۶/۳۱/۱۳۸۵

اصلاحات هسته‌ای!



رسانه‌های غرب بار دیگر بر طبل جنگ می‌کوبند. درست زمانی که پس از سفر‌های عدیدة «سردار فرهیختگی» به ینگه‌دنیا، برداشت عمومی بر آن بود که «گزینة جنگ» در تعلیق قرار گرفته، شاهدیم که بار دیگر عربده‌های رسانه‌های بین‌المللی جنگ را به صحنة سیاست‌های ایران بازگردانده‌! و خطبه‌های نماز جمعة امروز تهران به «زعامت» هاشمی رفسنجانی، عموماً به «جنگ» اختصاص می‌یابد! مسلماً در به صحنه آوردن این «تئاتر مشئوم» نقش دولت آمریکا کلیدی است، ولی در تحریک این تبلیغات «جنگ‌طلبانه» نمی‌باید موضع دولت ایران را کاملاً‌ نادیده گرفت. تجربة 27 ساله ثابت کرده که، عامل «جنگ» و تحمیل شرایط جنگی بر افکار عمومی ایرانیان، هم برای دولت ایران، و هم نتیجتاً برای دوستان واقعی این حکومت در واشنگتن تبدیل به اهرمی کارساز شده. دولت «فرهیختگان» و «مهرورزان»‌ در عمل بدون بهره‌برداری از هیاهوسالاری «جنگ» نمی‌تواند به موجودیت خود ادامه دهد. شاهدیم که دولت‌های خاتمی و احمدی‌نژاد، عملاً‌ هیچگونه برنامه‌ای برای ادارة مملکت ارائه نداده‌اند. دولت خاتمی «مردم‌سالاری» را هدف خود قرار داد، و آن دیگری «حق مردم ایران در بهره‌برداری از نیروی هسته‌ای» را!

برنامة «مردم‌سالاری»‌ آقای خاتمی را که شاهد بودیم: بحران‌سازی، درگیری‌های بی‌معنا پیرامون مسائل بی‌اهمیت، سرکوب سازمان یافتة مطبوعات، قهرمان‌سازی، تشکیل چند «حزب» دولتی، و ... همان فعالیت‌هائی که سابق بر این دولت «رستاخیز» آریامهری در صحنة سیاست کشور صورت می‌داد. از آنچه آقای خاتمی طی 8 سال انجام دادند، مسلماً‌ هیچ نوع «مردم‌سالاری» حاصل نخواهد شد؛ نتیجة این نوع مردم‌سالاری را هم مردم به عین مشاهده کرده‌اند: حکومت احمدی‌نژاد! از طرف دیگر، دولت فعلی که با شعارهای «توده‌پسند» ـ یا بهتر بگوئیم «با شعارهائی که حکومت فکر می‌کند توده پسند است» به قدرت رسیده ـ مرتب بر طبل بحران‌سازی می‌کوبد. اگر خاتمی «بحران»‌ را داخلی کرده بود، و با به صف آوردن مشتی عملة حکومت اسلامی و تقسیم القابی از قبیل «اصلاح‌طلب»، «افراطی»، «ملی‌ ـ مذهبی» و ... مردم را در گیر صحنه‌ای پوچ و بی‌معنا از درگیری‌های «فرضی» سیاسی می‌کرد، احمدی‌نژاد قصد آن دارد که «بحران» مطلوب را «بین‌المللی»‌ کند، چرا که عوامل این حکومت از «داخلی» شدن بحران وحشت کردند و به این نتیجه رسیده بودند که «راه رفته را بازگشته»، و «آب رفته را به جوی بازگردانند». در نتیجه،‌ دوران احمدی‌نژاد «عکس‌برگردان» دورة حاج‌روح‌الله شده: جنگ زرگری با آمریکا، قرار گرفتن در جبهة مخالف روسیه، سرکوب بی‌مهابای مردم، نویسندگان، مخالفان و ... ولی در این میان یک عامل به دست فراموشی سپرده شد: «تاریخ تکرار نمی‌شود!»

شاید بهتر است نگاهی به شرایط امروز بیاندازیم. سازمان ملل در گزارش اخیر خود «شکنجه در عراق» را با دورة صدام حسین مقایسه کرده و نتیجه گرفته است که شرایط «حقوق بشر» در عراق، پس از اشغال نظامی «وخیم‌تر» شده. از طرف دیگر، تظاهرات اخیر در شهر نیویورک در مخالفت با جورج بوش، نشان داد که افکار عمومی آمریکا نیز با سیاست‌های اخیر هماهنگی از خود نشان نخواهد داد. و از ماه‌ها پیش، حکومت انگلستان عملاً در شرایط «دولت انتقالی» قرار گرفته، بلر را دیگر نمی‌توان به معنای واقعی کلمه «نخست‌وزیر»‌ کشور بریتانیا به شمار آورد. بلر در واقع، مترصد فرصتی است که بتواند بدون ایجاد فروپاشی در ساختار سیاسی کشور، خود و دوستانش را از هیئت دولت بیرون بکشد. نتیجة سیاست‌های اعمال شده در افغانستان از این هم تماشائی‌تر است؛ هر روز بیش از پیش دو دولت اصلی اشغال‌گر ـ آمریکا و انگلستان ـ درگیر شرایطی می‌شوند که امیدی به پایان آن نمی‌بینند؛ ابعاد سیاسی بحران افغانستان شاید تا دهه‌ها لاینحل باقی بماند. در چنین شرایطی است که بار دیگر بنگاه‌های سخن‌پراکنی حمله به ایران را در صدر خبرهای خود قرار می‌دهند! این «بحران‌آفرینی» منافع کدام گروه‌ها و کدام کشورها را تأمین خواهد کرد؟ آمریکا و انگلستان در شرایط فعلی اگر به ایران حمله‌ور شوند، به بحرانی شکل خواهند داد که شاید آخرین بحران در دورة «جهانی‌شدن استعماری» باشد! پیروزی آمریکا و انگلستان در بطن این بحران نظامی «غیرقابل تحقق» است! و این دولت‌ها بیش از دیگران از این واقعیت آگاهی دارند.

امروز این امر روشن است که اگر «حملاتی» صورت پذیرد، از جانب دولت روسیه بر ایران تحمیل خواهد شد، چرا که مراکز هسته‌ای مورد «بحث»، در شهرهای نطنز، اراک و تهران، جملگی از «شاهکارهای» دولت چین‌اند، که به کمک کارشناسان پاکستانی و سازمان سیا در ایران به راه افتاده‌اند؛ بمباران مراکز اتمی بوشهر، مراکزی که تحت نظارت روس‌ها فعال شده‌اند، هیچگاه در دستور کار قرار نداشته. از طرف دیگر، مذاکرات امروز ژاک‌شیراک، ولادیمیر پوتین و مرکل در فرانسه از چشم همین «رسانه‌های» بین‌الملل اکثراً پوشیده مانده است. بی‌دلیل نیست که ملاقاتی با چنین اهمیت فزایندة سیاسی و نظامی را می‌باید به «سکوت» برگزار کرد. فرانسه به عنوان جایگزین و عضو علی‌البدل سازمان آتلانتیک‌شمالی، روسیه به عنوان اولین قدرت منطقه‌ای که مسئلة ایران را نه به عنوان یک موضوع «بحران‌زای»‌ آمریکائی که به عنوان یک «مسئلة امنیت ملی» مورد بررسی قرار می‌دهد و مرکل در رأس نخستین قدرت صنعتی اروپای غربی که نیمی از سیاست خود را مدیون روسیة امروز است، در پاریس در مورد چه مطالبی مذاکره می‌کنند؟ جواب به این سئوال شاید بتواند دلیلی بر هیاهوی «حاج‌بهر‌مانی» در نماز جمعة تهران و «جیغ‌وفریادهای» بی‌بی‌سی در مورد امکان حملة نظامی به کشور ارائه دهد.

شاید این آخرین بار باشد که دولت وابستة ایران، می‌خواهد از حربة «جنگ» فرضی با آمریکا بهره‌برداری‌های سیاسی در داخل صورت دهد. دوستان و آشنایان «حاج‌بهر‌مانی» بهتر است برای حفظ دستاوردهای غائلة 22 بهمن به اهرم‌های دیگری متوسل شوند؛ چه کسی گفته که حکومت کردن فقط «فریب» دادن مردم است؟ اگر استعمار، به قول مرحوم هدایت، چنین «تخم لقی در لپ‌تان شکسته» بهتر است از خواب بیدار شوید، فردا که مردم خشمگین خانه‌های مصادره‌ای‌ را بر سرتان خراب کنند، فرصت بازنگری نخواهید داشت.

۶/۳۰/۱۳۸۵

موهبت تحریم!



ایرانیان در آغاز هزارة سوم میلادی، برای حضور در صحنة جهانی مسیر بسیار پیچیده‌ای در پیش دارند. تجربة هولناک حکومت «ولایت فقیه»، که اینک نزدیک به سه دهه بر تاریخ کشور سنگینی می‌کند، بازتاب‌هائی خواهد داشت که به سهولت نمی‌توان از آن خلاصی یافت. با شکل‌گیری حاکمیت کودتا در تایلند، ‌ شاهدیم که نمونة حکومت‌های استبدادی و همزمان گویا «ضدامپریالیستی» به صورت مداوم در سطح جهان رو به رشداند. فراموش نکنیم که نخستین نمونة این «نوع حکومت»‌ در ایران تجربه شده است. و به این ترتیب،‌ در 22 بهمن 1357، ایرانیان عملاً در صدر فهرست قربانیان یک سیاست نواستعماری قرار گرفتند. فقط با تکیه بر یک هشیاری فراگیر و ملی قادر خواهیم بود از فرو افتادن کشور به دامی دیگر جلوگیری کنیم؛ ولی این سئوال هنوز بی‌جواب مانده، آیا متفکران و صاحب‌نظران کشور از این نوع هشیاری برخوردارند؟

با سخن‌پرانی‌ها و ژست‌های «دمکرات‌منشانة» سخنگوی ریاست جمهوری آمریکا، آقای اسنو، در «مذمت» کودتای نظامی در تایلند، تصویر به تدریج روشن‌تر می‌شود. ملت‌های جهان می‌باید درجة آگاهی و هوشیاری خود را در مقابله با توطئه‌های سرمایه‌داری جهانی افزایش دهند، توطئه‌هائی که در مسیر سرکوب ملت‌های ستم دیدة جهان سازماندهی شده است. این نوع «موضع‌گیری‌ها» در «مقابله» با دیکتاتوری‌ها، یادآور نخستین ماه‌های دستیابی «امام جماران» به قدرت است! همان روزها که عملة آمریکا، با سردادن فریاد «مرگ بر آمریکا»، در واقع سرکوب مطالبات آزادیخواهانة ملت ایران را «نوید» می‌دادند.

کیست که نداند یک کودتای نظامی صرفاً‌ با همیاری سیاسی، اطلاعاتی و نظامی یک قدرت خارجی صورت می‌پذیرد؛ این واقعیت شاید اولین واحد دانشگاهی در تدریس علوم سیاسی باشد. حال برخورد افرادی چون آقای «اسنو» و همکاران‌شان در «انتقاد» از کودتای نظامی را چگونه باید تحلیل کرد؟ ارتش تایلند خارج از همکاری سرویس‌های امنیتی سازمان سیا و پنتاگون نمی‌توانسته در صحنة سیاست بین‌الملل دست به یک «کودتا» بزند؛ حال که «سفارش» ارباب در بستة کادوئی پیچیده‌ شده، ناز و کرشمة «گاوچران‌ها»‌ از چه رو اینهمه بالا گرفته است؟ جواب به این سئوال بسیار ساده است، چرا که در دنبالة سخن‌پرانی‌های عملة «کاخ سفید»، اشاراتی به قطع «کمک‌های مالی»، تعلیق در حمایت از نقطه‌نظرهای تجاری تایلند در «سازمان تجارت جهانی» و ... به میان می‌آید. این موضع‌گیری‌ها، که گویا به دلیل «مخالفت» با کودتا اعمال خواهند شد، به معنای اعمال تحریم های اقتصادی بر علیة اقتصاد تایلند، و نهایت امر قدرت خرید توده‌های کشور است، چرا که گویا پیش از این کودتا ساختار اقتصادی تایلند نقطه‌نظرهای کاخ‌سفید را تأمین نمی‌کرده. برخورداری حکومت نظامیان از حمایت و پشتیبانی تام و تمام اقتصادی آمریکا در این میان مسلماً خدشه‌ای بر نخواهد داشت.

طی چند سال اخیر شاهدیم که این نمونه‌ها بسیار باب روز شده‌اند؛ آقای چاوز در ونزوئلا نیز یکی از همین نمونه‌هاست! و بی‌دلیل نیست که ایشان تا به این اندازه با «مهرورزی» دوستی و مودت دارند. یادمان نرود که ایشان قبل از آنکه شال و کلاه کرده و برای «ضدیت با امپریالیسم» پای به میدان مراودات سیاسی بگذارند، چون سپهبد قرنی‌ خودمان از طرف سازمان سیا مورد التفات‌هائی قرار گرفته بودند. و به عنوان یک مهرة پنتاگون، برنامه‌ریزی یک کودتای نظامی در ونزوئلا را نیز، تحت نظر سازمان سیا، در سوابق درخشان آقای چاوز مشاهده می‌کنیم. اینکه کودتاچی‌های سابق به یکباره به «مدافعان» حقوق زحمت‌کشان تبدیل ‌شوند، از آن نوع دگردیسی‌ها است که باید با شک و تردید بسیار مورد بررسی قرار گیرد.

اگر صاحب‌نظران، بررسی امور سیاسی در عهد جدید را پدیده‌ای بسیار پیچیده به شمار می‌آورند، ریشه در این واقعیت دارد که بررسی‌ مسائل سیاسی جهان از ابعاد عجیبی برخوردار شده. سال‌ها پیش از آنکه نمونه‌های «حاکمیت‌های ضداستعماری» و همزمان دست نشاندة «استعمار» در لابراتوارهای سازمان سیا پرداخت شود، اقتصاددانان معتقد بودند که اقتصاد سرمایه‌داری جهانی در اواخر قرن 20 و اوائل قرن 21، نه به سوی یک اقتصاد واحد، که به سوی اقتصادهائی موازی در حال حرکت خواهد بود. این اقتصادهای موازی همان پدیده‌ای است که امروز در بعدی هولناک شاهد شکل‌گیری‌شان هستیم. در درون مرزهای کشورهای سرمایه‌داری، ‌ همچنان که در خارج از مرزهای اینکشورها این پدیدة نوین در سال هزاران میلیارد دلار سرمایه را بدون نظارت دولت‌ها، مجالس قانونگذاری، مطبوعات، ادارات مالیات، و ... در سراسر جهان در حال گردش مداوم نگاه می‌دارد. اقتصاد «غیررسمی» همان پدیده‌ای است که ملت‌های ستم‌دیده در افغانستان، عراق، ایران، ونزوئلا و امروز تایلند را به راحتی به چپاول محافل سرمایه‌داری غرب ‌داده، بدون آنکه هیچگونه «مسئولیتی»‌ در برابر مصیبت‌هائی که بر این ملت‌ها تحمیل می‌کند متوجه «سردمداران» و «بهره‌وران» واقعی از این نوع اقتصاد شود.

سناریوی نوشته شده جهت اینگونه «گسترش» اقتصادی سرمایه‌داری در جهان سوم، بسیار ساده و قابل فهم است. همانطور که در مورد تایلند شاهدیم، یک حکومت «غیرقابل» قبول قدرت را به دست می‌گیرد، حکومتی که در عمل به دست عوامل سازمان سیا پایه‌گذاری شده‌ است. این ظاهر قضیه است! دولت‌های سرمایه‌داری غربی، و در رأس آنان ایالات متحد، آناً از حمایت این دولت به دلیل «عدم رعایت حقوق بشر»، «زیر پای گذاشتن دمکراسی» و ... سر باز می‌زنند. و در نتیجه، تحمیل شرایط سنگین تحریم اقتصادی، بودجه و توان مالی ملت را که اینک یک حکومت استبدادی نیز بر او حاکم شده، در قالب افزایش قیمت‌ها، فرار مغزها، چپاول معادن و ... به جیب اربابان سرازیر می‌کند. هر گونه بهبود روابط این کشور با خارج از مرزها نیز به دلیل همان مسائل بالا از طرف سازمان سیا مسدود می‌شود، و ملت در واقع به دست یک حکومت مستبد و وابسته دست‌وپای بسته در اختیار کشورهای سرمایه‌داری غربی قرار می‌گیرند. این بررسی به صورت تمام و کمال از طرف صاحب‌نظران سیاسی و اقتصادی در مقالات مطول بارها به چاپ رسیده، و آخرین نمونه‌ای که خود شاهد آن بودم‌ مقالة مورخ صاحب نام گابریل کولکو بود که در سال 2006، در مورد نقش موازی سازمان‌های اعتباری در زیر پای گذاشتن حقوق ملت‌ها به قلم آورده شده بود.

به طور مثال، یکی از این حکومت‌های‌ «غیرقابل قبول» سال‌ها است که با کمک و همراهی سازمان‌های امنیتی غربی، بر کشور برمه حاکم شده است. سازمان‌های دیده‌بان حقوق بشر، بارها در مورد «پدیدة بردگی» و خرید و فروش انسان‌ها در روستاهای برمه از طرف شرکت‌های صنعتی غربی و خصوصاً‌ شرکت نفتی «توتال فینای» فرانسه به سازمان‌ ملل هشدار داده‌اند. ولی در شرایطی که شخصیت شرافتمندی چون کوفی عنان پست دبیرکلی یک چنین سازمان مسخره‌ای را در دست گرفته، نمی‌توان انتظار عکس‌العملی داشت. صدها زن و کودک در روستاهای برمه همه روزه به دست شرکت‌های غربی به بردگی و کار اجباری کشیده‌ شده‌اند، و پاسخ رسمی کشورهای غربی در این خلاصه شده که، «ما حکومت نظامیان بر برمه را تأئید نمی‌کنیم!» این پاسخ به همان اندازه مسخره و مضحک است که دفترچه‌های حسابداری همین شرکت‌ها نشان می‌دهد که دولت‌های غربی تا چه اندازه در این جنایات با شرکت‌های‌شان همکاری نزدیک دارند.

امروز با «انتقادات» عروسک‌کوکی‌های کاخ سفید از کودتای تایلند،‌ تصویر هولناک یک بهره‌برداری دیگر از «حکومت‌های ضداستعماری»‌ در حال شکل‌گیری است؛ آیا ملت‌های جهان همه در خواب خرگوشی فرورفته‌اند، یا کسانی هستند که می‌دانند، یا این چرخة مرگ‌آور اقتصادی را مردم فرو می‌افکنند، و یا اینکه دیر یا زود بر در خانة خودشان خواهد کوبید؟

۶/۲۹/۱۳۸۵

دمکراسي نظامي!



در 19 سپتامبر 2006، شاهد فروپاشی حکومت مشروطة متزلزل تایلند، به دست ارتش این کشور هستیم. این نخستین بار نیست که در کشورهائی که به صورت غیرمستقیم تحت فرماندهی مرکزی پیمان آتلانتیک شمال (ناتو) قرار دارند، مشتی نظامی به خود اجازه می‌دهند نقش «عامل دمکراسی» بر عهده گیرند. همسایگان ایران، کشورهای ترکیه و پاکستان در این مورد شاید بهترین نمونه‌های جهان باشند، ولی کودتای نظامیان در تایلند پیام بسیار «شفاف» و «قاطعی»‌ به همراه دارد: آمریکا صرفاً از شکل‌گیری دمکراسی‌هائی حمایت می‌کند که تماماً تحت انقیاد و نظارت سازمان سیا باشند. این دمکراسی‌ها زمانی که نیازهای مالی و اقتصادی سرمایه‌داری غرب را عیناً بازتاب ندهند، ‌ مورد حمایت قرار نخواهند گرفت!

کشور تایلند با استفاده از سنت سلطنت، سنتی که برخلاف دیگر انواع خود در جهان سوم،‌ هنوز خصلت‌های میهنی را کاملاً از دست نداده بود، و با بهره‌برداری از بالا رفتن سطح درآمدها به دلیل نزدیکی به صنایع چین و همگامی با مراکز صنعتی هند، در واقع در مسیر خروج از چنگال سرمایه‌داری غرب گام برمی‌داشت. کودتای نظامیان در کشور تایلند، زنگ خطری است برای تمامی کسانی که نهادینه شدن «دمکراسی» در جامعة ایران را امروز در همگامی کامل با سیاست‌های جهانی ایالات متحد جستجو می‌کنند. امروز، در کنار اندونزی که پیشتر به دست سیاست‌های غرب به خاک و خون کشیده شد، کشور دیگر که می‌رفت به جرگة «غول‌های صنعتی آسیای جنوب شرقی» بپیوندد، قربانی سیاست‌های جهانی سرمایه‌داری غرب می‌شود؛ محدودة «دمکراسی‌دوستی» آمریکائیان را ملت ایران می‌باید به درستی دریابند. چرا که تجربة کودتای نظامی، آنزمان که بنیادهای دمکراتیک و مردمی از ریشه‌ها و توان کافی برخوردار نباشند، می‌تواند در تمامی کشورهای جهان قابل اجرا باشد.

تجربة حکومت «مهرورزی» و گروه همسرایان رهبری، بسیج، لباس‌شخصی‌ها و ... را که پس از دوران فترتی به نام حاکمیت «اصلاح‌طلبان» در ایران شاهد بودیم، نباید بکلی از تجربة امروز کشور تایلند جدا بدانیم. اگر در ایران، پس از دورة «اصلاحات» آمریکائی،‌ نظامیان رسماً کودتا نکردند، به این دلیل بود که سیاست‌های جهانی در صحنة بین‌الملل قادر به اعلام حمایت رسمی از مواضع نظامیان در ایران نیستند؛ سیاست‌های جهانی‌ای که بر محور غائلة 22 بهمن شکل گرفت، قدرت‌های تعیین کنندة جهانی را «ظاهراً» در حاشیة مسائل ایران قرار داده. ارائة این تصویر سراپا کذب، در واقع یکی از «اهداف» اصلی سرمایه‌داری غرب در ایران است. چرا که با تکیه بر اسلام «فرضاً» ضدآمریکائی پیشبرد مواضع آمریکا در خاورمیانه بسیار ساده و سهل‌شده؛ بهترین نمونة این اسلام آمریکاستیز را در شکل‌گیری طالبان و القاعده مشاهده می‌کنیم. ولی آنان که امروز بر طبل شخصیت «فرهیخته» و اصلاح‌طلبی چون محمدخاتمی می‌کوبند، شاید خود نیز ندانند که این ساختار سیاسی تا چه عمقی به «مصلحت‌ جوئی‌های» مالی و راهبردی سرمایه‌داری غربی وابسته است.

به طور مثال، چند روز است که به دلیل توقیف روزنامة شرق، یکی از ارگان‌های اجنبی در کشور ایران، گروهی «آزادیخواه» سروصدا به راه انداخته‌اند؛ بهانة این هیاهوها همان «دفاع» از آزادی مطبوعات است. بخوبی می‌دانیم که مطبوعات در ایران، نه تنها در تاریخ روزنامه‌نگاری جهان، که حتی در بطن جهان سوم، یکی از سرکوب‌شده‌ترین مجموعه‌هاست. این سرکوب، که در هر دوره از تاریخ کشور به بهانه‌های مختلف شدت گرفته، امروز کشور ایران را به نقطه‌ای رسانده که شاید به جرأت بتوان گفت فاقد هر گونه پدیده‌ای است که بتوان بر آن نام «مطبوعات» اطلاق کرد. و اینهمه، حداقل پس از سقوط سلطنت،‌ تا قسمتی نیز مسلماً مدیون فعالیت‌های همان سردار فرهیختگی، جناب حجت‌الاسلام خاتمی است، که در آغاز غائلة 22 بهمن، مدت‌ها نه تنها «اولین» سرپرست روزنامة کیهان بودند و «پاکسازی‌های»‌ ایشان زبانزد خاص و عام شد، که مدت‌ها نیز وزیر ارشاد حاج‌روح‌الله شدند! جدا کردن این گروه «مزدوران» اجنبی تحت عنوان «آزادیخواه» و «اصلاح‌طلب» از دیگر همتایان‌شان، و قدر و قیمت گذاشتن بر «ترهات» و «اراجیف» اینان، تحت عنوان «فرهیختگی»، در مقام خود یکی از منفورترین اعمالی است که در تاریخ اینکشور به وقوع پیوسته؛ مخدوش کردن مرزها میان «آزادیخواهان»‌ و «عاملان سرکوب»، طی تاریخ معاصر ایران، هیچگاه با چنین وقاحت صورت نگرفته بود.

همانطور که شاهدیم، حکومت نظامیان در تایلند «قول» داده که قانون اساسی نوینی به تصویب برساند! این سئوال را مسلماً می‌باید مردم تایلند به تاریخ و آیندگان خود پاسخ گویند، ولی از آنجا که مشکلات و مصائب ملت‌های ستم‌دیدة جهان از تشابه‌هائی بسیار خیره کننده برخوردار شده، شاید ما نیز بتوانیم در مقام یکی از سرکوب‌شده‌ترین ملت‌های جهان این سئوال را مطرح کنیم: «از کی تا به حال نیروی نظامی در کشور تایلند، نیروئی که همیشه در سرکوب ملت تحت عنوان مبارزه با کمونیسم در درون مرزها همکار نزدیک سرمایه‌داری آمریکا بوده، نیروئی که در هنگام جنگ ویتنام دوش به دوش ارتش آمریکا بر علیة مردم ویتنام می‌جنگیده، نیروئی که در نسل‌کشی‌های «تیمورشرقی» سال‌ها یکی از همکاران اصلی ناتو بوده و صدها هزار زن و کودک را قربانی کرده، نیروئی که در کودتای اندونزی و کشتار یک میلیون تن از اعضاء و هواداران حزب کمونیست این کشور و سقوط دولت ملی سوکارنو، در کنار کودتاچیان قرار داشته، اینک به خود اجازه می‌‌دهد برای ملت تایلند "قانون نویسی" هم بکند؟‌»

اگر امروز «اصلاح‌طلبی» ایادی استعمار را در ایران محکوم می‌کنیم، و همزمان حکومت «مهرورزی» و ژست‌های «خلقی» این مردک بی‌سروپا را مضحک می‌دانیم، با همان موضع‌گیری، «قانونگذاری» ارتش آمریکائی برای ملت تایلند را نیز باید محکوم کنیم. آزادی ملت‌ها نتیجة مصلحت‌گرائی‌های مشتی عوامل استعمار نیست؛ آزادی ملت‌ها بازتاب نیازهای «آمرانة» مشتی نظامی فاسد و وابسته نیز نخواهد بود؛ ملت‌ها آزادی خود را از چنگال استبداد، خود به دست خواهند آورد، و در این راه مبارزة تمامی ملت‌ها جهان یک مبارزة واحد است. چرا که هر روز بیش از روز پیش عواملی که «استبداد» بر ملت‌ها حاکم می‌کنند، سر از یک بستر واحد برمی‌آورند: چرخه‌ای اقتصادی و مالی که ایالات متحد آمریکا در رأس آن قرار گرفته.




 Posted by Picasa

۶/۲۸/۱۳۸۵

ايرانيان و آزادي مطبوعات!



بازتاب‌ سفرهای پرحادثة «سردار فرهیختگی» به ولایت شیطان به تدریج در حال متبلور شدن در بطن سیاست داخلی حکومت اسلامی است. نخستین بازتاب سفرهای گالیور به سرزمین «کوتوله‌ها»، تعطیلی چند نشریة سراپا حکومتی بود، نشریاتی که به قول حاج‌روح‌الله، «هر کدام‌شان به تنهائی یک ملت بودند». دومین بازتاب سفر و گذر «سید خندان»، موضع‌گیری‌های احزاب و گروه‌های راست‌افراطی است. در رأس آن‌ها چون همیشه گروه ظاهرالصلاح «مجاهدین خلق» را می‌بینیم، که پس از 28 سال «چپ ‌زدن» به شیوة حسینی، آخر کار برگشته‌ به موضع واقعی‌اش: شخصیت پرستی «استالینیستی»‌ و همکاری با ساواکی‌های دربار برای حاکمیت «آزادی» و «دمکراسی» در کشور ایران! ولی سومین و مهم‌ترین بازتاب این «سفرها» در مرکز شهر تهران اتفاق افتاد: حضور آقای سعید حجاریان، «معرف» سعید امامی در سازمان امنیت حکومت اسلامی، در تظاهراتی برای «نهادینه کردن» دمکراسی در کشور! بله اصلاً اشتباهی در کار نیست، یا لااقل خبرگزاری «ایلنا» که یکی از «دبش‌ترین» خبرگزاری‌های رسمی حکومت اسلامی است در انعکاس این خبر با کسی شوخی ندارد.

آقای سعید حجاریان هم اصلاً «شوخی» سرشان نمی‌شود و با لحنی بسیار جدی می‌فرمایند: «اگر دموكراسي نهادينه شده بود، محال بود روزنامه‌‏ها به اين راحتي بسته شوند». البته حق با ایشان است، چرا که اگر «دمکراسی»، به معنای حضور و شرکت وسیع مردم در امر حکومت، در ایران نهادینه شده بود، خیلی‌ اتفاق‌ها می‌افتاد، و خیلی اتفاق‌ها هم نمی‌افتاد. و به خصوص اینکه یک عملة «ادارة امنیت آخوندها» به خود اجازه دهد در مورد شرایط سیاسی، خصوصاً وضعیت «دمکراسی» در کشور، با این «جلال و جبروت» اظهار نظر کند، مسلماً پیش نمی‌آمد. در این «خبرگزاری» محترم هم، هیچکس از خودش نپرسیده که، «مرده را چه به گوزیدن؟» کسی از خود نپرسیده که «سعیدجان»، بجای آنکه آخر عمر را با گلوله‌هائی که از دست همکار سابق و عزیزش سعید عسگر، نوش جان کرده، در یکی از ویلاهای «امنیتی‌‌ها» در‌ کنارة دریای خزر، به ارشاد صیغه‌های حلال و «حسینی» همت گمارد، آمده در این شلوغی وسط شهر تهران چه غلطی بکند؟ این ‌سئوال‌ها و صدها دیگر از این دست اگر به قول آقای حجاریان، «دمکراسی» نهادینه شده بود مطرح می‌شدند، ولی حالا که نشده، ایشان فرصت دارند که سر دیگ پلوی «دمکراسی‌خواهی» تناول کنند، تا «ارباب» چه خواب‌هائی برایشان دیده باشد.

در راستای همین «رزم‌آیش‌های» سرنوشت‌ساز، که در صحنة سیاست کشور از طرف «نانخورهای» رنگارنگ استعمار به اجرا در آمده، این مطلب هم هنوز بی‌جواب مانده که، این «دمکراسی» که اینهمه عطش سیاسی این «جان برکفان» را برانگیخته اصلاً چیست؟ تا آنجا که شاهد بودیم «دربار پهلوی» هر ساله هزاران جلد کتاب و دفترچه چاپ می‌کرد که «دمکراسی» خیلی بد است، نیروهای ملی را به «هرز» می‌برد، و اینکه «انقلاب شاه و ملت» خیلی خوب است! همین‌ها، کاری کرده بودند که اگر کسی در دفاع از «دمکراسی» دهانش را باز می‌کرد، حسابش با کرام‌الکاتبین بود. و یادمان هم نرفته که «هتل اوین» را همان سال‌ها ساختند، معمارش هم حاج‌روح‌الله نبوده. حالا چرا سر ملت ایران را با «دمکراسی» می‌برند؟ بهتر نیست «راست و حسینی» بگویند که خواستار حکومت «فاشیستی» ذات‌اقدس ملوکانه هستند؟ تا بعد از شاهکارهای 28 سالة حکومت اسلامی چند دهه هم این ملت بیچاره را در راه «اعتلای کورش‌کبیر» به چپاول ینگه‌دنیا بدهند؟ بله این حرف‌ها را که نمی‌زنند، فکر نکنید که بلا‌نسبت خراند، نه خیر ملت را خر گرفته‌اند، مثل اینکه زیاد هم اشتباه نکرده باشند!

«مجاهدین خلق» خودمان هم که اصلاً حرف ندارند، اعضای این «فرقة مبارز»، که امروز دمکراسی آب به دهانشان انداخته، حتماً مقصودشان از «حکومت مردمی» همان ازدواج‌های «سازمانی» باید باشد. خانم رجوی که سابقاً ظریف‌‌کار بودند و در امور «ابریشم‌»‌ روزگار می‌گذراندند، امروز با چنان شدت و حدت سخن از حکومت مردمی می‌گویند که انسان بی‌اختیار می‌خواهد از حضورشان جویای روابط «مردمی»‌ و «دمکراتیکی»‌ شود که طی این 28 سال، در بطن این فرقه به «ارزش» گذاشته‌اند. البته این سئوال‌ها را فقط وقتی جواب می‌دهند که خودتان را برای‌ حفظ وجود ذیجود «مادمازل مجاهد» کمی تا قسمتی آتش بزنید! قبل از آتش جواب نمی‌دهند! قدیمی‌ها هندوانه به شرط‌چاقو می‌خریدند، حالا مردم ما «مدرن» شده‌اند، هندوانه‌ها را به شرط‌ آتش و بنزین می‌خرند!

در این میان حزب توده و «کوده‌ای‌های» ریز و درشتی که در اطرافش جمع شده‌اند، از همه جالب‌تر‌اند. در سایت رسمی این حزب «باسابقه»، در مقاله‌ای می‌خوانید: «حزب توده ایران بنابر اعتقاد و پایبندی عمیق خود به اصل آزادی که یکی از پایه‌های آن‌را آزادی بیان و مطبوعات تشکیل می‌دهد، اقدامات مقامات حکومت استبدادی در به تعطیلی کشاندن روزنامه‌ها و نشریات را به شدت محکوم می‌کند.» این را می‌گویند «مقاله»! یکی نیست از این خانم‌ها و آقایان بپرسد که، «اصل‌آزادی» شما از کدام دکان در بازارچة «ایدئولوژیک‌تان» در آمده؟ از کی تا به حال «استالینیست‌ها» طرفدار آزادی مطبوعات شده‌اند؟ شما که در فردای 22 بهمن آزادی‌خواهان را «بوژواهای شمال شهری» می‌خواندید و با مواضع «مترقی» و «ضدامپریالیستی» امام خمینی باد توی آنجای‌تان انداخته بودید، چرا کت‌وشلوارتان را پشت و رو کرده‌اید. چرا یقة این یک تاپیراهنی که جناب سرهنگ از مسکو فرستاده برای آزادی مطبوعات پاره می‌کنید؟ گویا فقط ساواکی‌ها نیستند که مردم را «خر» گرفته‌اند، این‌ یکی‌ها هم همانجا ایستاده‌اند.

این روزها هم مهرورزی خودمان یک سر به «ینگه‌دنیا» رفته، البته قبلاً سری هم به هوگوچاوز زد! و آنقدر گریبان این کلنل «خرگردن» را گرفت و با آن چشمای لوچ و تراخمی‌اش لبخند مکش‌مرگ‌ما زد و عکس یادگاری انداخت که، حال هر چه آدمیزاده بود به هم خورد. اصلاً بعد از این همه کثافت‌کاری، در هنگام مراجعت به بیت‌رهبری،‌ ممکن است «علی‌چلاقه» به جرم لواط سنگسارش هم بکند. حق‌اش هم هست! اصلاً خاک قارة آمریکا «نمک» دارد، هر که رفت نمک گیرش شد. پیشنهاد می‌کنیم «مهرورزی» هم همانجا با «کلنل»، یک کانون گرم خانوادگی به راه بیاندازند، چون در اینصورت خاتمی هم حسودیش شده و در یکی از چلوکبابی‌های لوس‌آنجلس بساط روضه‌خوانی و دعانویسی پهن می‌کند، کسب‌ و کارش هم از دکان «ریاست جمهوری»‌ پر رونق‌تر است، و به این ترتیب شر «سردار فرهیختگی» هم از سر ملت ایران کم می‌‌شود.

این‌ها را که نوشتم، بغل دستی نگاهی کرد و گفت، «حالا باز فیلتر که شدی میگوئی چرا!» ولی خوب، بغل‌دستی نمی‌داند که من 40 سال است فیلتر ‌شده‌ام، «فیلتر» ما جانم از نوع قدیمی است. و امروز، با بررسی نوشته‌ها و اظهارات «دمکرات‌منشانة» سیاستمداران کشور نتیجه گرفتم که «مخالف» اصلی آزادی مطبوعات در ایران فقط شخص بنده‌ بوده‌ام. چون همانطور که مشاهده می‌کنیم، همه با «آزادی»، خصوصاً آزادی «مطبوعات» کاملاً موافق‌اند! نتیجه اینکه، این 80 سال استبداد را بنده بر این ملت تحمیل کرده‌ام. ای دل غافل، دیدید ندانسته چه بلائی بر سر ملت و مملکت خودم آوردم؟ کاملاً حق دارند مرا «فیلتر» کنند. آدم «ضددمکرات» را که «آزاد» نمی‌گذارند پدر «دمکراسی»‌ در بیاورد، باید جلوی انتشار عقایدش را به هر قیمتی گرفت! اصلاً از امروز من هم مثل وبلاگ نویس‌های وطنی خودم خودم را «فیلتر» می‌کنم. جاودان باد آزادی مطبوعات، برقرار باد پرچم سه رنگ «ساواک، حزب توده، آخوند»، مرگ بر نویسندگان مخالف آزادی قلم!


 Posted by Picasa

۶/۲۶/۱۳۸۵

در خدمت و خیانت وبلاگ‌ها



چند سالی است که روند «وبلاگ‌نویسی» در جامعة فارسی زبان سیری صعودی پیدا کرده. با این وجود نباید از یاد برد که در اوایل، خارج از چند نمونة کاملاً منحصر به فرد، وبلاگ‌ نویسی، به عنوان یک ارتباط نوین اجتماعی، صرفاً به گروه‌هائی اختصاص داشت که بر فنون کاربری با رایانه‌ تسلط داشتند. در این میان بیشتر مهندسین مخابرات، برنامه‌ریزان کامپیوتر، فارق‌التحصیلان رشته‌های برق را می‌دیدیم که به شیوه‌هائی غالباً بسیار «ابتدائی»، دست اندرکار «ارتباطات اجتماعی»‌ نوین شده بودند. طی گذشت چند سال، و پس از آنکه به «همت» شرکت‌هائی از قبیل «مایکروسافت»، فارسی‌نویسی تا حدی در فضای مجازی امکانپذیر شد، و از صدقة سر این شرکت‌ها «وحشت» از پدیدة رایانه به آرامی از جامعة فارسی زبان رخت بر بست، شاهدیم که پایه‌های ارتباطات دیجیتالی، به عنوان یک شیوة ارتباط منسجم در بطن جامعة فارسی زبان در حال تحکیم است. شمار وبلاگ‌های فارسی طی سال‌ها سیر صعودی داشت، تا اینکه با تغییر دولت در ایران، عامل «سانسور»، «فیلترینگ»، «سرکوب سازمان یافته»، و ... نیز پای به فرهنگ دیجیتالی «وبلاگ‌نویسی» ایرانیان گذاشت، و امروز شاهد فروپاشی شمار وبلاگ‌های فارسی هستیم.

البته لازم به تذکر نیست که مطلب امروز به بررسی پدیدة اینترنت فارسی زبان در مقام عام آن نخواهد پرداخت، چرا که اینترنت فارسی‌زبان مطلب گسترده‌تری است که می‌باید در مقام خود مورد تحلیل قرار گیرد؛ امروز صرفاً به بررسی پدیدة «وبلاگ» خواهیم نشست. بر اساس تعریف، «وبلاگ» فضائی است که به «وبلاگ نویس»، در مقام فردی «حقیقی» و یا حتی «مجازی» امکان می‌دهد که از آن به عنوان ابزاری «شخصی» و «خصوصی» بهره‌ گرفته، و از طریق آن عقاید، اعتقادات، برخوردها و استنتاجات مختلف خود را با افراد دیگر در فضای مجازی در میان گذارد. البته این فضا، در مقام خود از نوعی تعریف «حقوقی» نیز می‌تواند برخوردار شود، چرا که همچون «نوشتار» و «گفتار»، می‌تواند برای عامل خود مسئولیت‌هائی حقوقی نیز به همراه آورد. ولی چارچوب «حقوقی» در مورد «وبلاگ‌ها»‌ هنوز در بسیاری از کشورهای جهان مشخص نشده، ‌ و مسلماً تعیین چارچوب‌های حقوقی برای «وبلاگ»، از آن جهت که در زمینة ارتباطات پدیده‌ای است کاملاً نوین و استثنائی، سال‌ها به طول خواهد انجامید.

ولی از آنجا که «فضای» حقوقی در نظام‌های استبدادی، که نمونة مشخص آن حکومت اسلامی ایران است، خود قسمتی از قوة مجریه به شمار می‌آید، جهت تنظیم چند و چون این «فضای» حقوقی، همانطور که شاهد بودیم حکومت ایران، آنچنان نیازمند بحث و گفتگو نشد. و «وبلاگ‌ها» همچون دیگر ابزار ایجاد ارتباطات اجتماعی ـ روزنامه، مجله، و ... ـ بدون برخورداری از هر گونه «قانون‌»‌ و چارچوب «قانونی»، به صورت فله‌ای تحت «نظارت» ارگان‌هائی قرار ‌گرفتند که نه چارچوب مسئولیت‌ها و اختیارات آنان مشخص شده، و نه اصولاً ارگان‌هائی «منتخب» به شمار می‌آیند. وظیفة اصلی این ارگان‌ها چون دیگر ارگان‌های حاکمیت اسلامی ـ سپاه‌پاسداران، بسیج مستضعفین، لباس‌شخصی‌ها، نهادهای انتظامی، و ـ صرفاً سرکوب در معنای «عریان» کلمه است.

این یک واقعیت اجتماعی است که در تفکر دست‌اندرکاران یک نظام استبدادی، «اصلی» کلی به تدریج درونی می‌شود، اصلی که بر اساس آن، گویا اعمال بی‌قید و شرط عامل «زور»، «سرکوب»، «بی‌توجهی به مبانی حقوقی و قانونی»، و ... فی‌نفسه قرار است به نتیجه‌ای بسیار «ارزشمند» منتهی شود. تحصیل این «نتیجة» ارزشمند آنقدر بر دقایق روزانة «عملة» فاشیسم سایه می‌اندازد که قدرت درک مسائل جاری اجتماعی به تدریج از آنان سلب می‌شود؛ و عامل فاشیسم تبدیل به مهره‌ای در ماشین سرکوب اجتماعی خواهد شد. این اصل را در نظام‌های فاشیستی اروپائی در دهة 1930 به صراحت شاهد بودیم و روزی که حکومت کودتائی محمدرضاپهلوی در ایران از هم فروپاشید، باز هم شاهد بودیم که «مهره‌‌های فاشیسم»، فی‌نفسه از تحلیل نتایج عملکردهای خود «عاجز‌اند». این صورت‌بندی، امروز در تمامی ابعاد خود بر جامعه‌ای که استبداد ولایت فقیه بر آن سایه انداخته، قابل رؤیت شده.

از هنگامی که «فیلترینگ» وبلاگ‌ها آغاز شد، گروهی شروع به اعتراض به این شیوة برخورد کردند، ولی نمی‌توان مواضع آنان را «قابل توجیه» دانست. چرا که برخورد این نوع حکومت با عامل «نوشتار» از روز نخست کاملاً علنی بوده. در واقع آنان که از این برخوردها ابراز «تعجب» می‌کنند، خود از شناخت واقعیات اجتماعی «عاجز» شده‌اند؛ این افراد بدون آنکه خود بدانند، مهره‌هائی از نظام استبداد‌اند! چرا که مبارز با هر عاملی، چون هر نوع مبارزه‌ای در تاریخ بشر، می‌باید نخست از ارائة یک شناخت منسجم از همان عامل آغاز شود؛ فردی که یک پدیده‌ را یا نمی‌شناسد، و یا سعی در «وارونه جلوه دادن آن» به هموطن خود دارد، به هیچ عنوان نمی‌تواند مدعی مبارزه با همان پدیده شود. نمونه‌های این افراد متاسفانه در تاریخ معاصر کشور فراوان‌اند، و اگر هموطنانی فرهیخته از آنان به عنوان «عوامل» پنهان استبداد یاد می‌کنند، یکی از پایه‌های تحلیلی این برخورد، همان است که در بالا آمد. چرا که این افراد مجموعة «استبداد سیاسی» حاکم بر کشور را نادیده گرفته و به این ترتیب در واقع سعی در ارائة توجیهی سیاسی بر این موجودیت می‌کنند.

ولی از آنجا که «گذار پوست همیشه به دبّاغخانه است»، این حکومت نیز که در راستای الزامات اقتصادی استعماری در ایران به قدرت رسیده، می‌باید در برآوردن این خواست‌ها «جانفشانی‌ها» کند. درآمد نفت، که اسماً در اختیار این حکومت قرار می‌گیرد می‌باید به پای هزینه‌هائی منظور شود، و در شرایط فعلی «نیازهائی» که اقتصاد غرب بر محور اینترنت ساخته، یکی از بهترین «فاضلاب‌های اقتصادی» است که می‌توان از طریق آن ارز خارجی را به جیب اجنبی بازگرداند. از اینرو دولت ایران موظف شده که وسیله‌ای بیابد تا هم «چارچوب‌های سیاسی استعماری» را قوام بخشد، و هم با ظاهرنمائی، نوعی «مدرنیسم» نیز به رخ کشورهای دیگر بکشد؛ اینترنت و فصل «وبلاگ‌نویسی» در اینترنت، در واقع‌ یکی از همین «مدرن‌نمائی‌ها» شده. و در این راستا شاهدیم که فرد کم‌‌فرهنگی چون احمدی‌نژاد، که مسلماً طی عمر خود ارتباط زیادی با نوشتار نداشته، در مقام ریاست جمهور این حکومت، اقدام به گشایش یک «وبلاگ» شخصی هم می‌کند!

علیرغم ادعاهای «دهان‌پرکن» این حکومت مبنی بر ارائه یک فرهنگ «اسلامی» که چنین و چنان باشد، و برنامه‌هائی که گویا قرار است «فرهنگ عزیز» اسلامی را بر قله‌های رفیع جهانی بنشاند، نتیجة 27 سال حکومت اسلامی در مقابل چشمان ماست. در این راستا، ‌بر محور «وبلاگ‌نویسی» نیز نوعی فرهنگ دولتی در حال شکل‌گیری است. این حکومت که اصولاً هر گونه موجودیت اجتماعی افراد را منکر می‌شود، و بر اساس اصل «وحی»، این حاکمیت را برخاسته از خواست «الهی» جلوه می‌دهد، تا به امروز، جهت پیشبرد منافع استعماری در ایران، از تمامی امکانات فنی «غیرالهی» در جهان بشری استفاده کرده: رادیو، تلویزیون، نمایشگاه، صنایع چاپ کتاب، روزنامه‌ها و مجلات، و امروز اینترنت، همه تبدیل به اهرم‌های «تبلیغات» ضد انسانی این حکومت شده‌اند. از یکسو با تکیه بر الگوبرداری از «تولیدات» زباله‌دانی‌های فرهنگی غرب ـ همان زباله‌دانی‌های که گویا تمامی سعی وزارت ارشاد «نفی» آنان در سطح جامعه است ـ شاهدیم که طبقات شهرنشین در این حاکمیت هر چه بیشتر در این «زباله‌دانی‌ها»‌ حل می‌شوند، و از طرف دیگر، همین حاکمیت شکل‌گیری هر نوع فرهنگ «والای» سیاسی، تحلیلی و اجتماعی را در جامعه با مشکل روبرو می‌کند.

اگر امروز «وبلاگ‌نویسی» در چند زاویه قابل بررسی شده، هولناک‌ترین زاویه‌ای که دولت سعی در تقویت آن دارد همان «وبلاگ‌نویسی» از نوع حکومتی است. این نوع «وبلاگ نویسی‌ها» را نمی‌باید صرفاً در میان عوامل شناخته شدة حکومت جستجو کرد. در کمال تعجب، این گروه افراد اکثراً خارج از طیف حکومتی نیز قرار دارند، ولی عملکرد اینان «وبلاگ» را نهایت امر تبدیل به منبر و محرابی جهت توجیه سیاست‌های دولتی کرده‌. به طور مثال، سخن گفتن از «ملاقات‌های روزانه با دوستان در این رستوران یا آن کافه»، و یا گسترش فرهنگ «اخلاق بازاری» تحت عنوان «آزادنویسی»، مسلماً مطالبی خصوصی‌اند، ولی در حکومتی که وبلاگ‌ها از طرف حاکمیت بدون هیچ قانون و مقرراتی تحت سانسور قرار دارند، و همزمان وبلاگ‌نویسی‌های «بی‌ضرر» از این نوع، به شدت از طرف عوامل استبداد در جامعه مورد «تشویق» قرار می‌گیرند، باید نوعی برخورد درست صورت پذیرد. در وبلاگ‌های قبلی نوشته‌ام، ملت ایران در شرایط فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها زندگی نمی‌کنند، تا بتوانند وبلاگ‌ «تفننی» نیز داشته باشند. در کشوری که حکومت هر گونه نوشتار را فی‌نفسه قابل «سانسور» می‌داند، «وبلاگ تفننی» وجود ندارد. «وبلاگ تفننی» در ایران امروز، در مملکتی که هیچ نوع نوشتاری خارج از نظارت کامل و سانسور دولتی نمی‌تواند وجود داشته باشد،‌ همان وبلاگ «حکومتی» است! در واقع حکومت با این نوع برخورد، ابزار «وبلاگ» را به صورتی کاملاً‌ سیاسی در چارچوب منافع خود تعریف می‌کند؛ پیام مشخص است: «اگر بچة خوبی باشید، می‌توانید وبلاگ بنویسید!»

این دسته از افراد، دانسته یا ندانسته، مجموعه‌ای را که دولت قصد ارائة آن به عنوان «فرهنگ حکومتی» را دارد، در وبلاگ‌های خود مرتباً «انعکاس» می‌دهند. این طرز برخورد اگر آگاهانه صورت می‌گیرد یک «خیانت»‌ بی‌قید و شرط به مبارزات یک ملت با استبداد است، و اگر از روی بی‌خردی و نادانی انجام می‌شود می‌باید از طریق ارائه تحلیل‌های اجتماعی و سیاسی، عاملان را از بعد انتقالی‌ای که این نوع برخورد سطحی می‌تواند در جامعه ایجاد کند، آگاه کرد، و در حد امکان بر آن نقطة پایان گذاشت. ایرانی باید بداند که «الگوهای» نوشتاری و گفتاری‌ای که «استبداد» سعی در جامعیت دادن به آنان دارد، نمی‌باید از طرف کسانی که معتقد به آزادی انسان‌ها هستند، کورکورانه مورد «تقلید» قرار گیرد. جبهة «وبلاگ‌نویسی» امروز می‌باید صریحاً مشخص شود، چرا که حکومت استبدادی، دست در دست اربابان غربی خود، سعی در تحکیم نمونه‌هائی «دولتی» در فضای مجازی دارد.

اگر در ارائة این نمونه‌ها به این حکومت یاری رسانیم، نهایت امر عوامل استبداد را تقویت کرده‌ایم. ایرانیان باید فراگیرند که عمل و عکس‌العمل فرد فرد آنان در شکل دادن به شرایط اجتماعی و سیاسی کشور از اهمیت برخوردار است. حال یک سئوال در پی خواهد آمد، اگر استبداد از اهمیت این گونه مسائل آگاه است، آیا کسانی که قصد مبارزه با استبداد را دارند، و یا حداقل چنین ادعاهائی را یدک می‌کشند، خود از اهمیت دقایق این مسائل آگاهی دارند؟