۱۱/۱۸/۱۳۸۸

«منوچهر» در مونیخ!




«کنفرانس امنیتی مونیخ»، امسال نیز همچون سال‌های گذشته برگزار شد، هر چند به دلیل حساسیت‌هائی که در اطراف مسائلی همچون «بمب اتمی» حکومت اسلامی، و سیاست‌های اتخاذی در افغانستان ایجاد شده، کنفرانس امسال با هیاهوی بیشتری همراه است! ولی این «هیاهو» به هیچ عنوان نشاندهندة اتخاذ موضع ویژه‌ای در پایان این «کنفرانس» نمی‌باید تلقی شود. کنفرانس امنیتی مونیخ نوعی گردهمائی است که به تدریج، پس از فروپاشی اتحاد شوروی تبدیل به یک «باشگاه بین‌المللی» شده، باشگاهی که دوست دارد در نظام رسانه‌ای جهان به خود نقشی «امنیتی» اعطا کند! مدیریت کنفرانس امسال را «ولفگنگ ایشینگر»، سفیر سابق آلمان فدرال در انگلستان و ایالات متحد بر عهده گرفته؛ و از همین خلاصه می‌باید حدیث مفصل را در مورد اهداف واقعی این کنفرانس از پیش «خواند»! چرا که آقای «ایشینگر»، نه تنها تحصیل‌کردة کشورهای آنگلوساکسون هستند که عملاً تمامی دوران «خدمات دولتی» خود را در آمریکا و انگلستان سپری کرده‌اند. خلاصه ایشان یک آمریکائی تمام عیار تشریف دارند که مثل ژنرال آیزنهاور وقتی عصبانی می‌شوند آلمانی حرف می‌زنند! دلیل حملات تند و شدید ایشان به حکومت اسلامی را می‌باید در «روابط دوستانة» ایشان با آنگلوساکسون‌ها جستجو کرد. البته هر گردی گردو نیست، در نتیجه هر دعوائی هم الزاماً نشانة «تقابل» میان اهداف واقعی طرفین نمی‌باید تلقی شود! خصوصاً زمانیکه، همچون نمونة روابط «عاشقانه ـ جانانة» حکومت اسلامی و آمریکا، کار همچنانکه شاهدیم به «جنگ زرگری» کشیده ‌شود؛ در کنفرانس کذا نیز در اظهارات آقای ایشینگر همین اصل کلی رعایت شده.

آقای احمدی‌نژاد، رئیس جمهور «منتخب» حکومت اسلامی، با سخنرانی‌ای که چند شب پیش در سیمای جمکران ایراد کردند، و در آن رسماً تبادل سوخت را طرحی قابل اجراء معرفی نمودند، در عمل آب به لانة مورچگان انداختند. و بی‌دلیل نیست که هم آقای «ایشینگر» جیغ و دادشان درآمده، هم وزیر امور خارجة آلمان فدرال، ایران را «حیله‌گر» می‌خواند، هم آقای گیتس، وزیر دفاع ایالات متحد «دست‌یابی به توافق با ایران را قابل تردید ارزیابی می‌کند»، و هم رئیس آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای در مونیخ اظهار می‌دارد:

«[...] وزیر امور خارجة جمهوری اسلامی ایران پیشنهاد تازه‌ای در این خصوص به وی ارایه نکرده است.»

رادیوفردا، 6 فوریه 2010

مسلم است که آقای منوچهر متکی «طرحی» برای ارائه ندارند! «طرح» در دست آمریکاست؛ این واشنگتن است که بر محور تحمیل یک «ایران اتمی» بر فضای منطقه، قصد باجگیری از کشورهای خاورمیانه و خصوصاً روسیه و هند را دارد. در نتیجه، زمانیکه در برابر سخنرانی احمدی‌نژاد فریادهای ایشینگر و وزیر امور خارجة آلمان به آسمان می‌رسد، می‌باید قبول کرد که آمریکا و نوچه‌های اروپائی‌اش «طرحی» ارائه نداده‌اند، قصد ارائة چنین طرحی نیز در میان نیست! نتیجتاً نوکران‌ آمریکا در تهران، به طبع اولی در این کنفرانس حرفی برای گفتن نخواهند داشت.

با این وجود، پس از تغییر رژیم سیاسی در روسیه، حکومت اسلامی نیز مجبور به قبول تغییراتی در روابط پنهان «عاشقانه ـ دوآتشة» خود با کشورهای غرب، خصوصاً با انگلستان و آمریکا شد. در چارچوب همین تغییرات، دولت‌ها در تهران دیگر نمی‌توانند همچون گذشته، به صورت دست ‌بسته مسائل اقتصادی، اهرم‌های مالی و حتی لایه‌های دفاعی کشور را در حیطة نظارت مستقیم و بی‌قید و شرط واشنگتن رها کنند. مرزهای شمالی کشور «گشوده» شده، و روابط حکومت اسلامی خواه‌ناخواه بر مسائل کشور روسیه تأثیر مستقیم می‌گذارد،‌ و در همین راستا روسیه نیز جهت حفظ منافع خود پای در این درگیری گذاشته. خلاصه بگوئیم، دوران خوش «امام‌روشن‌ضمیر» میرحسین موسوی و «اکبرشاه» دیگر سپری شده، و دولت احمدی‌نژاد بالاجبار و در چارچوب همان اصول کهن‌ «حسن همجواری» با مسکو و دهلی‌نو روابط جدیدی برقرار کرده. از قضای روزگار همین روابط «جدید» با مسکو و دهلی‌نو است که موضوع «زدوخوردهای» خیابانی میان طرفین در ایران شده.

نیازی به توضیح نیست ولی زدوخوردهای کذا، در افکارعمومی و نظام رسانه‌ای با «تقلب انتخاباتی» گره خورده!‌ گروه‌هائی از نانخورهای ایالات متحد، تحت عنوان نویسنده، تحلیل‌گر و فیلسوف و جامعه‌شناس در بوق این «جنبش سبز» می‌دمند و گروهی از همه جا بی‌خبر نیز برای برقراری «حق و عدالت» همچون 28 مرداد و 22 بهمن سال‌های 1332 و 1357،‌ به خیابان گردی افتاده‌اند! البته به استنباط ما این بساط دیگر نمی‌تواند به نتایج کودتاهای مذکور دست یابد.

و دقیقاً از آنجا که دیگر نمی‌توان «مسائل» استراتژیک در ارتباط با ایران و مرزهای کشور را در چنین شرایطی کاملاً در اختیار و کنترل واشنگتن رها کرد، آقای احمدی‌نژاد مجبور می‌شوند یک «سخنرانی» نیز چاشنی «کنفرانس امنیتی مونیخ» بفرمایند، «سخنرانی‌ای» که به شدت از طرف اربابان حکومت اسلامی در غرب مورد حمله قرار می‌گیرد؛ این عکس‌العمل کاملاً قابل پیش‌بینی بود.

از طرف دیگر، در داخل نیز نانخورهای واشنگتن سروصدای زیادی در اطراف همین «سخنرانی» به راه انداخته‌اند. روزی‌نامة کیهان، که به طرفداری از احمدی‌نژاد و علی خامنه‌ای «شهرت» فراوان پیدا کرده، و در عمل یکی از «بولتن‌‌های» حکومت اسلامی را تحت عنوان روزنامه منتشر می‌کند، در «یادداشت روز» خود، مورخ 17 بهمن‌ماه سالجاری شدیداً به آقای احمدی‌نژاد حمله کرده. این روزنامه ادعا می‌کند که این امکان وجود دارد که از غرب «رودست» بخوریم! و اینکه خلاصه اگر «سوخت‌مان» را گرفتند و سوخت رآکتور ندادند چه خواهیم کرد؟ در پایان همین «یادداشت» سرپرست کیهان خطاب به احمدی‌نژاد می‌نویسد:

«[...] مبادا خداي نخواسته، در كنار حضرتعالي كساني يافت شوند كه به جسم در ميان شما و به دل در حلقة ديگران باشند!»

بله، همانطور که می‌بینیم این آسمان‌وریسمان بافتن‌ها فقط چند اصل کلی را دنبال می‌کند. در درجة نخست، فرض می‌کنیم که این سوخت 3 درصدی چون دیگر «قابلیت‌های» نظامی جمکران شایعه‌پردازی نیست و وجود واقعی دارد! پس می‌باید از کسانیکه در اطراف این «اورانیوم» هیاهو به راه انداخته‌اند پرسید، اورانیوم 3 درصدی که در حد «زبالة اتمی» هم نیست، و حتی به درد سوخت یک نیروگاه عادی نمی‌خورد، اصولاً به چه کار شما می‌آید؟ این «پیشرفت‌ها» چیست که اینهمه در بوق و کرنا کرده‌اید؟ چرا ادعا دارید که این «اکسیر نایاب» را دیگران می‌خواهند از دست‌تان به در آورند؟ باید به این بلندگوها گفت، «احمق»‌ تصور کردن ملت ایران حد و حدودی دارد، اگر در قدیم لات‌بازی برای بعضی‌ها نان و گوشت می‌آورد، امروز با در نظر گرفتن شرایط استراتژیک فعلی این بساط فقط می‌تواند توسری و اردنگی به همراه داشته باشد.

در ثانی، همانطور که بالاتر گفتیم، موضع‌گیری احمدی‌نژاد هر چند روزی‌نامة کیهان بخواهد آنرا تحت تأثیر «مشائی» معرفی کند، تحت تأثیر مسائلی به مراتب مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر قرار گرفته؛ حضور و یا عدم‌حضور «مشائی» بر این مسائل تأثیری نخواهد گذاشت. و در آخر امر دیدیم که حکومت اسلامی جهت نشان دادن «حسن نیت» خود به طرف‌های منطقه‌ای، و نه کشورهای غرب مجبور شد دست وزیر امور خارجه را گرفته وی را روانة «مونیخ» ‌کند. و در همین شرایط آقای «ایشینگر»، میزبان کنفرانس کذا که اصولاً خواستار حضور وزیر از طرف کابینة جمکران در این «نشست» نبود، ‌ مجبور شد تحت تحکم قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای حکومت اسلامی را در چنین سطحی در مونیخ شرکت دهد!

باید قبول کرد که یکی از دلائل جیغ‌وفریادهای «ایشینگر»، همین توسری‌ای است که از مسکو و دهلی‌نو دریافت کرده. ایشان که قرار بود در برابر یک کارمند وزارت امور خارجة جمکران باد در غبغب‌شان بیاندازند و هارت‌وپورت فراوان بکنند، پس از دریافت توسری کذا مجبور شدند رسماً از وزیر امورخارجة حکومت اسلامی، در حد وزراء پذیرائی هم به عمل بیاورند! خودتان را بگذارید جای این «ایشینگر» بدبخت، شما بودید دادوفریاد نمی‌کردید؟

با این وجود می‌باید قبول کرد که دولت فعلی روسیه در برابر غرب، تا آنجا که مربوط به بهره‌برداری از نیروگاه بوشهر می‌شود، تا حدودی کوتاه آمده. چرا که عملاً در نظام رسانه‌ای غرب سخنی از نیروگاه بوشهر به میان نمی‌آید،‌ و مسئله بیشتر به رآکتور «تهران» محدود مانده. می‌دانیم که از سال‌ها پیش یک رآکتور آزمایشی از طرف دانشگاه تهران در خیابان امیرآباد سابق ساخته شده بود. البته این «رآکتور» بیشتر نمایشی است، به هیچ عنوان به درد تولید برق و یا هیچ نوع فعالیت جدی «هسته‌ای» نمی‌خورد؛ و معلوم نیست به چه دلیل بساط بده بستان‌ اورانیوم «20 درصدی» از طرف رسانه‌های غرب جهت تغذیة این «رآکتور» معرفی می‌شود.

ولی کنفرانس مونیخ امسال با پرسش‌های بسیار جدی روبروست، و شرکت‌کنندگان اصلی آن یعنی رهبران غربی، برای این پرسش‌ها پاسخی نخواهند یافت. همانطور که شاهدیم بحران مالی بار دیگر دماغش را از سوراخ بیرون گذاشته. مسئله دیگر این نیست که بهرة پول را بالا ببریم یا پائین بیاوریم؛ اغلب دولت‌های غرب به دلیل کسربودجه‌های نجومی در برابر بانک‌ها ورشکسته شده‌اند، و اگر در رسانه‌های رسمی این تمایل را می‌بینیم که در اتحادیة اروپا فقط دولت‌های یونان، اسپانیا و پرتغال را در فروپاشی کامل مالی و اقتصادی‌ معرفی کنند، در عمل تمامی دولت‌های اروپای غربی، حتی انگلستان و فرانسه در همین وضعیت به سر می‌برند!‌ فقط سروصدای‌اش را در نیاورده‌اند.

از طرف دیگر، آمریکا با کسری بودجة هولناکی که در برخی گمانه‌ها به بیش از 2 هزار میلیارد دلار در سال 2010 بالغ خواهد شد، در عمل رکورد عجیبی در کسری بودجه بر جای می‌گذارد. دولت اوباما که با یک رئیس سیاه‌پوست و برنامه‌‌ای «سوسیالیست‌نما» قرار بود سر ملت آمریکا شیره بمالد و از فروپاشی‌های درونی جلوگیری به عمل آورد، امروز در برابر یک سئوال بسیار جدی قرار گرفته. سئوالی که جواب آن را فقط در چارچوب یک تجدیدنظر کلی در ساختار اقتصادی و مالی آمریکا می‌توان یافت. سئوال اینست: برای کشوری که ساختار اقتصادی‌اش در چارچوب جنگ‌افروزی، و گسترش بی‌رویة «مصرف» در داخل شکل گرفته، زمانیکه شکست‌های عمیق سیاسی و استراتژیک و نظامی جنگ در خارج را با شکست نظامی همزاد و همراه نموده، و فروپاشی پدیدة «مصرف از طریق اعتبار» گسترش هر گونه مصرف داخلی را تهدید می‌کند، راه خروج از بحران چیست؟

به جرأت بگوئیم، راه خروج در ساختار کنونی وجود ندارد. یا این ساختار تغییر می‌کند، یا آمریکا دست در دست متحدان‌اش در سراشیب سقوط قرار خواهد گرفت. امروز بازگشت رونق اقتصادی، به شیوه‌ای که طی 60 سال گذشته و به صورت «دوره‌ای» تجربه شده بود، دیگر امکانپذیر نیست. در ثانی، نقش قدرت‌های بزرگ اقتصادی همچون چین، هند و روسیه تا آنجا گسترش یافته که آمریکا بدون همکاری با این کشورها قادر به حفظ یک نظام اقتصادی در سطح جهانی نخواهد بود. ولی می‌دانیم الگوئی که ایالات متحد خود را به آن «متعهد» می‌داند،‌ فقط همان الگوی ریگانیسم و تاچریسم است. حال به طور مثال می‌باید دید در شرایطی که چین به احتمال زیاد در آخر سالجاری، در اقتصاد جهانی از نظر تولید ناخالص ملی جایگاه ژاپن را در دومین مرتبة جهانی به خود اختصاص خواهد داد،‌ دامن زدن به تنش در روابط «پکن ـ واشنگتن» چه دردی از دردهای کاخ‌سفید درمان خواهد کرد؟

ولی بحران «چین ـ آمریکا» فقط یک زاویة بسیار محدود از مسائل فعلی است. آمریکا حتی دیگر قادر به تحمل وزنة «سیاسی ـ استراتژیکی» که همکاری‌های واشنگتن با اتحادیة اروپا برای‌اش به ارمغان می‌آورد، نخواهد بود. آنان که در اروپا، در آغاز کار اوباما، به دلیل رنگ پوست او و یا به هر دلیل دیگری، سخن از «بهار روابط آمریکا ـ اروپا» به میان می‌آوردند، امروز که اوباما به بهانه‌های مختلف از شرکت در «نشست آمریکا ـ اتحادیة اروپا» که در ماه مه آینده در اسپانیا برگزار می‌شود، سر باز می‌زند مسلماً می‌باید «پائیز روابط» را ببینند. البته کاخ سفید عنوان می‌کند که آقای اوباما «گرفتار» مسائل داخلی‌اند، ولی تقریباً همزمان با لغو سفر ایشان به اروپا، سفر دیگری به استرالیا و اندونزی بدون آنکه «گرفتاری‌های» داخلی ممانعتی ایجاد کند، «برنامه‌ریزی» می‌شود!

خلاصة کلام این مختصر را در مورد آمریکا گفتیم تا چند مسئله در ارتباط با کشور ایران روشن‌تر شود. مهم‌ترین مطلب این است که آمریکا چه رئیس جمهورش را به اسپانیا بفرستد و چه نفرستد به معنای واقعی کلمه پای در بحران‌های داخلی گذاشته و این بحران‌ها ریشه در روابط اقتصادی و مالی‌ای دارد که خارج از مرزها و تحت نظارت روابط «جنگ‌سرد» از سال‌ها پیش پایه‌ریزی شده است. ارتباط ویژة آمریکا با حکومت اسلامی نیز یکی از همین روابط ویژه می‌باید تلقی شود. جالب اینجاست که به دلیل عقب‌نشینی‌های پیاپی آمریکا، و «پرداختن به مسائل داخلی»، هم اهرم‌های سیاستگزاری کاخ‌سفید در سطح جهانی ضعیف‌تر می‌شود، و هم بحران داخلی که به دلیل ضعف شدید در سیاست خارجی ایجاد شده، افزایش خواهد یافت. در نتیجه زمانیکه آمریکا از مدیریت مناطق تحت نفوذ خود اینچنین عاجز می‌شود، طبیعی است که می‌باید منتظر جابجائی‌های تماشائی در سطوح مختلف در حکومت‌های دست‌نشانده‌اش باشیم.

بساطی که اخیراً‌ آمریکا تحت عنوان «جنبش سبز» در ایران به راه انداخته، در عمل جهت پیشگیری از به خطر افتادن منافع اصلی غرب در چارچوب همین جابجائی‌هاست. به استنباط ما این سیاست اینک به طور کلی شکست خورده، و جنبش سبز نمی‌تواند پای در مسیری بگذارد که به صورت یک‌جانبه و معهود منافع غرب را در حکومت اسلامی دست نخورده نگاه دارد. و اینجاست مسئلة اصلی ملت ایران که چگونه خواهد توانست از شرایط ایجاد شده در چارچوب منافع ملی بهره‌برداری کند.






...



۱۱/۱۶/۱۳۸۸

ملت یا محفل؟!




بار دیگر در بزنگاه 22 بهمن تحلیل‌گران و وطن‌دوستان در برابر یک پرسش پیچیده قرار گرفته‌اند: در مورد رخدادهای 22 بهمن چگونه می‌باید عکس‌العمل نشان داد، و حوادث این روز ویژه را در تاریخ ملت ایران از چه زوایائی می‌باید بررسی کرد؟ به عقیدة ما تحکیم پایه‌های یک استبداد دینی، چند صباح پس از رخداد 22 بهمن به ملت ایران این فرصت را نداد تا تحلیل‌های متفاوت، گاه مستقل و بی‌طرفانه، اگر نگوئیم «وطن‌دوستانه» از این تحولات ارائه دهند. زمانیکه سلطنت پهلوی دوم سقوط کرد، تا به امروز تحلیل‌ها تماماً «کاربردی» بوده‌اند؛ کاربردی در این معنا که هر گروه و تشکیلات سیاسی، بر وفق مراد و نظریات خود، و در چارچوب منافع محفلی، گروهی و شخصی این تحولات را بررسی کرده. ولی در همینجا بگوئیم، در روند تاریخ ملت ایران این نوع «تحلیل‌ها» دیری نخواهد پائید. دیدیم که بزرگ‌ترین تحولات تاریخی در قرن معاصر، تا چه حد در آئینة تاریخ‌نگاری دچار تغییرات و بازنویسی ‌شدند. و اگر امروز این تحلیل را در چارچوب یک یادداشت ارائه می‌دهیم به هیچ عنوان مدعی یک برخورد تاریخی منسجم نیستیم، که نه این کار از ما برمی‌آید، و نه وبلاگ محل چنین مانورهائی است.

«تلاش» امروز ما جهت ارائة یک «تحلیل»، فقط به این دلیل صورت می‌گیرد که به مناسبت 22 بهمن امسال تمامی گروه‌های دست‌اندرکار در حکومت اسلامی، هر یک با برچسب‌هائی ظاهراً «متفاوت» پای در مسیر تحکیم هر چه گستر‌ده‌تر همان «قرائت واحد» و «رسمی» از رخداد‌های 22 بهمن‌ گذاشته‌اند. باید پرسید چرا؟ چرا تمامی این «مجموعه» سعی دارد تا این «روز» و حوادث آن را یک بار دیگر به نفع محافل وابسته به خود «مصادره» کند؟ البته پرواضح است که این مصادره به نفع همان گروه‌های «مأنوس» صورت خواهد گرفت! خلاصه بگوئیم،‌ شاخة سیاست‌زدة روحانیت شیعی‌مسلک و محافلی که طی سه دهه خود را میراث‌خواران «طبیعی» خیزش‌های خیابانی 22 بهمن به شمار آورده‌اند، گویا بار دیگر نیازمندند تا این «میراث طبیعی» را در افکار عمومی، و حتی در سطح جهانی به «ثبت» برسانند!

در همینجا باید گفت، هیچ «محفلی» نمی‌تواند خود را میراث‌خوار یک رخداد تاریخی به شمار آورد، مگر اینکه در قلب این «رخداد»، محافل مشخصی خود را به یک «جریان» منفرد، منزوی و فروهشته محدود کرده باشند! خلاصه بگوئیم، اگر این «رخداد» بنابرتعریف «تاریخی» است، و در معنا و مفهومی تاریخی می‌باید تحلیل شود، محافلی که خود را با تکیه بر روند جریانات ویژه، «میراث‌خواران» این رخداد معرفی می‌کنند، خود «غیرتاریخی» خواهند بود؛ فاقد تداوم‌اند، گذرا هستند و میرا. البته محافل می‌توانند سال‌ها، یا حتی دهه‌ها بر امواج یک رخداد تاریخی «موج‌ سواری» کنند، طول عمر اینان بستگی به مسائل بسیار متفاوتی خواهد داشت: سیاست‌های بین‌المللی، قدرت‌های ساختاری محافل مذکور، میزان شناخت و آگاهی توده‌های مردم، و ... ولی در یک اصل کلی تردیدی نیست؛ رخدادها متعلق به ملت‌هاست، نه از آن محفل‌ها.

در مقطع فعلی، مشاهدة دوبارة این «نیاز» تشکیلاتی که حکومت اسلامی قصد تکیة دوباره بر آن را دارد، از مسائل بسیار پیچیده‌تر پرده برمی‌افکند. به طور مثال تکیة تشکیلات حکومت اسلامی بر موضع «میراث‌خواری» از تحولات 22 بهمن، بخوبی نشان می‌دهد که این حکومت خارج از اتکاء بر آنچه مشروعیت «انقلابی» ‌خوانده شده، منبع الهام دیگری طی سه دهة گذشته نتوانسته برای توده‌های مردم «پایه‌ریزی» کند. به همین دلیل مرتباً سعی دارد ندانم‌کاری‌ها، بی‌لیاقتی‌ها، عدم‌مدیریت امور کشور، و ... را به بهانه‌های مختلف که «نبرد با آمریکا» و «جنگ با اسرائیل» از عمده‌ترین‌شان است، به پشت صحنه کشانده، خود را با پدیده‌ای «شناسائی» کند، که گویا در هاله‌ای از «تقدس» نیز فرو افتاده! پدیده‌ای به نام «انقلاب اسلامی».

در مطالبی که طی چند سال گذشته مرتباً در این وبلاگ‌ها نوشته‌ایم، نظر خود را نسبت به پدیده‌ای که بوق‌های حکومت جمکران «انقلاب اسلامی» معرفی می‌کنند بارها و بارها عنوان کرده‌ایم. در ابعاد داخلی، به عقیدة ما این «رخداد» یک شورش شهری بر علیه یک رژیم استبدادی بود. رژیمی که دیگر نه می‌توانست مخالفان‌اش را سرکوب کند، و نه قادر بود افق گسترده‌تری در اختیار توده‌هائی قرار دهد که به دلیل سیاست‌های غلط مالی و اقتصادی، اگر نگوئیم فرهنگی و استراتژیک در شهرها بر روی هم انبار شده بودند. البته همانطور که بالاتر نیز گفتیم، این نگرشی است «تک‌بعدی» و فقط از درون جامعة ایران به این رخداد می‌نگرد؛ چرا که در ابعاد بین‌المللی دلائل بسیار مهم‌تری جهت جایگزینی یک سلطنت کودتائی با یک حکومت دینی و استبدادی در ایران وجود داشت، که جنگ افغانستان فقط یکی از آنان به شمار می‌رفت. ولی اینکه پس از آغاز این «شورش شهری» محافلی بر امواج آن سوار شوند و خود را مالکان مطلق این «رخداد» تاریخی معرفی کنند، مطلب دیگری است. و این همان است که روز 22 بهمن 57 در کشور ایران به وقوع پیوست. تجربة تاریخی نشان داده که در پس تثبیت «مالکیت» تام و تمام یک محفل و یک جریان منزوی و مشخص بر یک «رخداد تاریخی»، فقط عامل نیروی مسلح می‌تواند «نقش‌آفرینی» کند، نه توده‌های مردم. چرا که توده‌های مردم، خصوصاً در ساختار شهری و متراکم معاصر، قادر به تفویض «قدرت» و حاکمیت نیستند، و به همین دلیل است که ما از روز نخست مسبب اصلی به قدرت رسیدن آخوند در ایران را کودتای ارتش شاهنشاهی معرفی کردیم. به استنباط ما این جامع‌ترین نگرش به روندی است که در 22 بهمن منجر به از میان رفتن سلطنت در کشور و جایگیری یک نوع جمهوریت «بدوی» و «واژگونه» شده.

اگر می‌گوئیم این «جمهوریت» نوعی بدوی و واژگونه است، دلیل دارد. در جمهوریت اصل «شهروندی» محترم به شمار می‌آید، نیروهای نظامی و انتظامی در ارتباط با شهروندان ضابطین قوة قضائیه‌اند، نه عاملان بی‌مسئولیت «محافل» و مقامات! در یک جمهوریت مجلس متشکل از نمایندگان واقعی مردم است، نمایندگانی که در چارچوب فعالیت‌های احزاب و گروه‌های سیاسی پای به مجلس می‌گذارند، نه در ارتباط با محفل‌بازی‌ها و حق‌وحساب‌دهی‌های محلی! مجلس در یک جمهوری می‌باید منبع اصلی «الهامات» قانونگزارانه و مواضع کلیدی کشور به شمار ‌آید، نه محلی جهت چاق‌وچله‌کردن پیشخدمت‌های رژیم! رئیس جمهور، ریاست قوة مجریه را در یک جمهوری اعمال می‌کند، و در برابر مجلس مسئولیت مستقیم وزیران و سیاست‌های اتخاذ شده را بر عهده دارد. این فرد در برابر مجلس می‌باید پاسخگو باشد، نه اینکه دست‌نشاندة فردی به نام «رهبر» شود که گوئی از آسمان بر زمین افتاده و به احدی نیز پاسخگو نیست! می‌بینیم که در حکومت اسلامی که ما آنرا هیچگاه یک «جمهوری» به شمار نخواهیم آورد، هیچیک از شرایط جمهوریت وجود ندارد، هر چند در آن تمامی شرایط یک حاکمیت بدوی و عصر حجر حاضر و مهیا است.

اینکه مشتی اوباش سوار بر امواج شورش‌های شهری، توسط ارتش آمریکائی شاه «ظاهراً» در مراکز تصمیم‌گیری جایگیر شده‌اند، و سیاست خارجی در عمل یک رژیم بدوی و «عصرحجر» را به ملت ایران تحمیل کرده، امروز دیگر جای هیچگونه بحث و گفتگو ندارد؛ کسی که این واقعیت را انکار کند، خودفروخته و دروغگوست. ولی می‌بینیم که در آغاز سی‌ویک‌امین سالگرد این توطئة ننگین بر علیه ملت ایران، دروغگویان از قضای روزگار بسیار هم پرشمارند!‌ از داخل و خارج ندای «حمایت از انقلاب» در بوق‌های زنگ‌زده آنچنان طنین‌افکن شده که گوش فلک را کر می‌کند. ولی ما در برخورد با این «مزدوری» جمعی، و در دنبالة استدلال خود، این «حمایت‌ها» را نیز فقط قسمتی از همان «میراث‌خواری» رخداد 22 بهمن 57 به شمار خواهیم آورد. مطمئن باشیم که در تاریخ ملت ایران از این میراث‌خواری و این میراث‌خواران به نیکی یاد نخواهد شد.

گروهی از کسانی که برای این «انقلاب» سر و دست می‌شکنند از جمله همان‌های‌اند که تو گوئی ملت ایران از روز ازل به اینان «بدهکار» بوده. اینان کسانی‌اند که اغلب از طرفداران پروپاقرص حکومت اسلامی به شمار می‌رفتند، و معمولاً از قماش شخصیت‌های «سابق» حکومتی و یا گروه‌های فدائی «حضرت امام» بودند که هر یک به دلائلی مورد بی‌التفاتی «نظام» قرار گرفته، نهایتاً مجبور به «هجرت» شده‌اند! این گروه‌ها که از طیف «چپ‌نمای» مجاهدین خلق و «فرقانی‌ها» آغاز شده، به جناح بازاری‌های «همیشه ناراضی» در کنار امثال بنی‌صدر و در میانة میدان «دین‌خوئی» و «دین‌باوری» امتداد پیدا می‌کند، نهایت امر به لات‌ولوت‌های «حلقة کیان» در جناح راست‌افراطی و فاشیست نیز منتهی خواهد شد. گروه‌های مذکور که در مقاطع متفاوت مجبور به خروج از طیف منتفعان مستقیم از حکومت دست‌نشاندة ارتش شاهنشاهی شدند، در کمال تعجب علیرغم چاقوکشی‌ها و آدمکشی‌هائی که بین خودشان متداول بوده، در یک اصل کلی همگی متفق‌القول‌‌اند! اینان معتقدند که «حکومت اسلامی» همان خواست ملت‌ در 22 بهمن بوده، و اگر این گروه‌ها در میانة راه از قافلة اسلام بر زمین افتاده‌ کمرشان به دو نیم شده، فقط و فقط به این دلیل است که «اسلام عزیز» را درست پیاده نکردند!

خلاصة کلام آنچه را که امروز دولت مفلوک احمدی‌نژاد در تهران از این دست به آن دست می‌اندازد تا به هر ترتیب ممکن خود را از شرش خلاص کند، یعنی همین «اسلام عزیز»، برای اینان نه پایان کار که آغازی است بر آغازها! این گروه‌ها تازه می‌خواهند آنچه را که سی سال پیش ارتش شاه به نفع آخوند از رخداد 22 بهمن «مصادره» کرد و امروز در برابر چشمان‌مان حاکمیت برخاسته از آن اینچنین ننگین و نفرت‌انگیز شده، از نو و بار دیگر به نفع خود «مصادره» کنند!‌ به صراحت بگوئیم این گروه‌ها از هیئت حاکمة فعلی ایران صدها سال نوری عقب‌افتاده‌تر و متحجرتر‌اند. اینان نه تنها رخداد 22 بهمن 57 را دقیقاً به همان صورتی در ذهن‌ علیل‌شان «مصادره» کردند که خمینی جلاد مصادره کرده بود، که روند مخرب این سه دهه را نیز به طور کلی مردود دانسته «غیراسلامی» ارزیابی می‌کنند! اگر غربی‌ها شرکت‌هائی درست کرده‌اند که شرکت‌های بیمه را «بیمه» می‌کنند،‌ این گروه‌ها را هم به راه انداخته‌اند تا اسلام حکومتی فروهشته و نابود شده را از نو «حکومتی» کنند! خلاصه بگوئیم،‌ اینان نوعی «بیمه‌گران» حرفه‌ای اسلام سیاسی به شمار می‌روند.

دل اینان درست عین امام دجال‌شان برای یک موج‌سواری «اسلامی»، حسابی لک زده! نه حاضر به قبول مواضع جدیداند، و نه حاضرند حضور و موجودیت دیگر گروه‌ها را در حیطة قدرت «فرضی» و خیالی خود بپذیرند. دست‌شان را باز بگذارید، در همین بلاد غرب با چاقو و دشنه به جان یکدیگر خواهند افتاد. اینان رخداد 22 بهمن را «انقلاب اسلامی» می‌دانند و مسلم بدانیم که اوباش و وابستگان‌شان در تهران و شهرهای دیگر در این به اصطلاح «یوم‌الله» شرکت فعال خواهند داشت، چه با رنگ سبز و چه با رنگ سیاه!

در زاویه‌ای دیگر حزب توده نشسته، یک حزب فاشیست‌پرور که علیرغم 8 دهه فعالیت سیاسی در زمینة فرضاً نظریه‌پردازی و «سوسیالیسم»، همیشه نقش‌اش را در همکاری مستقیم و غیرمستقیم با دولت‌ها و دستگاه‌های دست‌نشاندة غرب در ایران می‌بینیم. خلاصه بگوئیم، این حزب پیرو سیاستی است همچون حزب سابق پرچم در افغانستان؛ حزبی است منتظر‌الکودتا که رخداد 22 بهمن را درست از درون تخم چشم آخوندها و ارتش شاهنشاهی خواهد دید، و دقیقاً به همان صورت این رخداد را «مصادره» خواهد کرد، چرا که نظریه‌پردازی‌‌اش فقط به نزدیک کردن عوامل وابسته به حزب به رئوس مراکز تصمیم‌گیری محدود می‌ماند!‌ اینان نیز مسلم بدانیم در این تظاهرات شرکت فعال خواهند داشت، چرا که برای این «حزب» اصولاً سیاست از موضع قدرت تعیین می‌شود، «نظریه» بعدها، جهت توجیه «قدرت» تدوین خواهد شد! این است اولین درس بلشویسم، حداقل در ویراست پسالنین‌ایست آن!

در جناح راست‌افراطی یا جناح به اصطلاح «غیرمذهبی‌ها»، سلطنت‌چی‌ها و مشروطه‌چی‌ها نشسته‌اند! البته در همینجا بگوئیم که اینان از آخوند چیزی کم و کسر ندارند، «غیرمذهبی» بودن‌شان بیشتر به زدن کراوات و پاشیدن ادوکلن به سر و صورت‌ خلاصه می‌شود!‌ ولی اشتباه نکنیم، اینان نیز در این میان واقعاً گرفتارند. چرا که اگر به کودتائی بودن حکومت اسلامی رسماً اذعان کنند، اربابان غربی را که نان از دست‌شان می‌خورند رنجیده خاطر خواهند کرد و این خود مصیبتی است بس بزرگ. از طرف دیگر، وابستگی این جماعت به ارتش‌ و نیروهای نظامی آنقدر ریشه‌دار است، که نمی‌توانند از حمایت این مجریان اصلی سیاست غرب در ایران لحظه‌‌ای چشم‌پوشی کنند! در صورت تقبل کودتای ارتش شاه به نفع ملایان، محافل سلطنت‌چی و مشروطه‌چی در عمل اهرم‌ها و بازوهای عملیاتی خود را در ایران از دست خواهند داد! در نتیجه چه بخواهند و چه نخواهند، روز 22 بهمن جهت بزرگداشت فروپاشی سلطنت، نانخورها و محافل وابسته به خود را روانة خیابان‌ها خواهند کرد، اینان را به خیابان‌ها می‌فرستند تا با جایگیر کردن عوامل‌شان در قلب نیروهای امنیتی و انتظامی زمینه را برای حکومت مطلوب‌شان از دست ندهند! هر چند این عوامل روز 22 بهمن در خیابان‌ها به نفع «انقلاب اسلامی» فریاد سر دهند!

از بررسی دیگر گروه‌ها که اهمیت کمتری در صحنة سیاست کشور دارند در حال حاضر چشم‌پوشی می‌کنیم. ولی یک نکته را یادآور شویم،‌ همانطور که می‌بینیم، فعال‌مایشائی گروه‌ها و تشکیلات متفاوت سیاسی در ایران همزمان هم به امتداد تحجر سیاسی در داخل مرزها کمک می‌رساند، و هم خود تبدیل به بازتابی از همین «تحجر» سیاسی در خارج از کشور و در قلب گروه‌ها و تشکیلات مخالفان سیاسی شده. در عمل این است «راز جاودانگی» فاشیسم اسلامی در ایران! روزی که زنده‌یاد شاپور بختیار نخست‌وزیری شاه سابق ایران را پذیرفت،‌ رادیو بی‌بی‌سی در گزارشی چنین گفت:

«در کابینة بختیار شخصیت‌های کلیدی به چشم نمی‌خورد، با این وجود به نظر می‌آید که متحدان واقعی وی عمدتاً در خارج از کابینه قرار گرفته‌ باشند!»


با در نظر گرفتن آنچه در بالا آمد، امروز به جرأت می‌توان گفت که متحدان واقعی شاپور بختیار همان‌ها بودند که امروز نیز خارج از کابینه‌های واقعی و ظاهری قرار گرفته‌اند، چه کابینه‌های داخلی و چه انواع خارجی و فرنگی آن! همان کابینه‌ها که دست‌کمی از داخلی‌ها ندارند. متحدان واقعی دمکراسی سیاسی در ایران همان‌‌ها هستند که در چارچوب سیاست‌بازی‌های رایج استعماری، رخدادهای کشور را به حساب این و آن «مصادره» نمی‌کنند، به دروغ بر اعتقاد به «تاریخ» پای نمی‌فشارند، و «جعل تاریخ» را هم «تاریخ» نخواهند خواند.

در حکومت اسلامی شخصیت‌های کلیدی به چشم نمی‌خورد، با این وجود به نظر می‌آید که متحدان واقعی این حکومت عمدتاً خارج از طیف حاکمیت و حتی در خارج از کشور قرار داشته باشند!







...


۱۱/۱۴/۱۳۸۸

«طالبان» زمان!




در آغاز «دهة زجر»، مطالبی در ارتباط با تحولات اخیر وجود دارد که مسلماً شایسته بررسی است. و مهم‌ترین سئوالی که امروز ذهن انسان را به خود مشغول می‌کند این است که بحران ایجاد شده و حمایت محافل استعماری از «جنبش سبز» و «تحولات» پساانتخاباتی کشور را به کدام سوی خواهد کشاند؟ همانطور که بارها در این وبلاگ‌ها عنوان کرده‌ایم، ما به تحولات کشور ایران، نگاهی منطقه‌ای و جهانی داریم. خلاصه اینکه ایران را در یک «آکواریوم» دربسته و مرزدار با محیط اطراف مورد بررسی قرار نخواهیم داد. برخورد منطقی، نگرش استراتژیک و مالی و اقتصادی ایجاب می‌کند که تحلیل‌ها اگر تمایل به ارائة راه‌حل‌ دارد، حداقل در مرحلة منطقه‌ای صورت گیرد. در نتیجه برای آنان که «بررسی‌های» منطقه‌ای و جهانی را از پیش محکوم می‌کنند، و تحولات کشور ایران را فقط در ارتباط با مشتی دانشجوی ژولیده موی،‌ و آخوند و ملا و چماق‌کش بازار مورد «بررسی» قرار می‌دهند، و نهایت امر با تکیه بر جفنگیاتی که سازمان سیا تحت عنوان «تئوری ‌توطئه» در دهة 1980 از کیسه بیرون کشیده، هر گونه تلاش گروه‌های دیگر را جهت ارائة یک تحلیل منسجم محکوم می‌نمایند، بسیار متأسف‌ایم. در همینجا به اینان گوشزد می‌کنیم که اگر خودآگاهانه پای در این مسیر گذاشته‌‌اند بدانند که در سایة تحولات اخیر منطقه، راه خروج از این نوع نظریه‌پردازی که به تدریج در بن‌بستی ساختاری گرفتار خواهد آمد، کاملاً بسته شده. و اگر کسانی هستند که فقط از روی سبک‌سری و بی‌توجهی و دنباله‌روی از این و آن، در این «جاده» گام برمی‌دارند به آنان توصیه می‌کنیم با مطالعه و مداقة نظر بیشتر به مسائل کشور بپردازند. خلاصه می‌کنیم، اگر نقش آگاهی‌ ملت‌ها را به زیر سئوال نمی‌بریم و نخواهیم برد، به استنباط ما ملت‌های جهان در آکواریوم زندگی نمی‌کنند،‌ و مسائل سیاسی، اقتصادی و مالی در ارتباط با مجموعه روابط جهانی شکل می‌گیرد، نه به صورت خودجوش و خودسر!

در همین چارچوب است که جهت دریافت مسیر آیندة سیاسی در ایران، حضور ارتش ایالات متحد در افغانستان را به عنوان یکی از کلیدی‌ترین مسائل منطقه‌ای مورد بحث قرار می‌دهیم. می‌دانیم که ایالات متحد پس از دریافت این اصل کلی که نگاه‌داری دولت طالبان در کابل دیگر امکانپذیر نیست، در برابر دو انتخاب قرار گرفت. نخستین گزینه پذیرش دولت «اتحاد شمال» تحت نظارت شاه مسعود و قبول گسترش نفوذ کرملین در افغانستان بود، و گزینة دوم اشغال نظامی این کشور. نیازی به توضیح نیست که کدام گزینه از نظر واشنگتن مهم و حیاتی تلقی شد؛ امروز چندین سال از اشغال نظامی افغانستان می‌گذرد و طی این مدت واشنگتن فقط و فقط یک هدف کلی را دنبال کرده: حفظ شبکة طالبان به هر صورت ممکن در رأس امور افغانستان، و حمایت از انزوای هر گونه شبکة سیاسی، نظامی و حتی محلی در صورت تخالف با این سیاست کلی! پر واضح است که آمریکا حتی شکل‌گیری جریانات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در افغانستان را نیز منوط به تأئید همین ساختار طالبان‌پرور کرده.

نتیجة این سیاست استعماری امروز در برابرمان قرار دارد. با گزینش «اشغال نظامی» عملاً راه خروج از افغانستان به صراحت بر ایالات متحد بسته شد! ولی در قلب این سیاست استعماری چند لایة استدلالی نیز از طرف واشنگتن فعال شده. به طور مثال تهدید مستقیم و مداوم روسیه به خروج نیروهای غربی از افغانستان! غرب بخوبی می‌داند که این عمل می‌تواند وسیله‌ای جهت ایجاد آشوب و کشاندن بحران‌های مذهبی به درون مناطق مختلف شوروی سابق شود، و دولت فعلی روسیه را در موضع پولیت‌بوروی سابق در جنگ افغانستان قرار دهد. لایة دیگر استفاده از موضع ضعیف روسیه در افغانستان جهت پیشبرد سیاست‌های منطقه‌ای واشنگتن در ایران، قفقاز، پاکستان و حتی خاورمیانه است. این مطالب مسلماً نیازمند توضیحاتی است که در یک وبلاگ نمی‌توان آنرا ارائه داد.

در این میان تنها کارت برنده‌ای که مسکو از آن برخوردار است ـ اگر آنرا بتوان اصولاً یک کارت برنده به حساب آورد ـ دور نگاه داشتن روسیه از درگیری‌های مستقیم نظامی و امنیتی با شهروندان کشورهای مسلمان‌نشین منطقه است! ‌ در چنین آرایش سیاسی‌ای که مسکو قصد گذاشتن آنرا در بوق دارد، غرب در چارچوب منافع خود با ملت‌های مسلمان منطقه درگیر شده؛ روسیه در این میان هیچکاره است! با این وجود می‌باید قبول کرد که، این «رابطه» مسلماً قابل دوام نیست؛ تهدیدات آمریکا بر علیه روسیه امروز پای به مراحل جدی‌ای گذاشته و اگر کرملین هنوز به همکاری‌های مقطعی خود با محافل نفتی در واشنگتن چشم امید بسته، مسلماً می‌داند که ساختار سیاسی در غرب فقط ملهم از منافع محافل نفتی نیست. محافل دیگر، خصوصاً در لندن از عملکرد «نفتی‌ها» زیاد راضی نیستند.

به طور مثال می‌بینیم که 1 درصد رشد ارزش سهام در بازارهای نیویورک، با بیش از 3 درصد رشد قیمت نفت همراه می‌شود. به عبارت دیگر، در چارچوب مسائل اقتصادی‌ای که امروز پیش آمده، هر گونه چشم‌انداز پیشرفت اقتصادی و مالی مستقیماً قیمت نفت را چندین درصد افزایش خواهد داد. خلاصة کلام اگر جهان سرمایه‌داری پای به یک مرحلة «شکوفائی» ممتد اقتصادی از نوع دوران کلینتن و اواخر حکومت ریگان بگذارد، در این شرایط قیمت نفت خام در هر بشکه می‌تواند به بیش از 500 دلار بالغ شود. نیازی به توضیح نیست ولی این صورتبندی در قیمت‌گزاری نفت‌خام که دست روسیه را جهت کنترل رشد صنعتی در غرب عملاً باز گذاشته، روزی از روزها از طرف محافل قدرتمندی که خواستار قیمت «منطقی» نفت‌خام خواهند بود مورد تهدید جدی قرار می‌گیرد. و آن روز است که حمایت از دولت‌های مذهبی در مرزهای روسیه از طرف ایالات متحد عملاً تبدیل به ضدیت و جنگ‌افروزی خواهد شد.

جنگ با جهان اسلام، بر خلاف آنچه بلندگوها اعلام می‌کنند، بیش از آنچه برای آمریکا خطر به شمار آید، دست روسیه را به عنوان یک منطقة مسلمان‌نشین و همسایة جهان اسلام در حنا خواهد گذاشت. آمریکا هنوز هم در چارچوب استراتژی‌ سال‌های 1800، خود را یک «قدرت منزوی» نظامی به شمار می‌آورد؛ واشنگتن این اجازه را به خود می‌دهد که در صورت بروز بحران‌های جدی مذهبی در جهان اسلام، در آنسوی اقیانوس‌هائی که مرزهایش را از دیگر مناطق جهان جدا کرده‌ «پناه» گیرد. با این وجود صورتبندی‌ها آنقدر که فکر می‌کنیم ساده نیست؛ اقتصاد آمریکا پس از پایان جنگ اول جهانی به شدت به واردات مواد خام از دیگر مناطق جهان وابسته شده، و این ارتباطات را نمی‌توان در شرایط جنگی «مدیریت» کرد.

با این وجود بحرانی که اخیراً بین چین و آمریکا بر سر مسائلی ظاهراً «نامعلوم» به راه افتاده، به صراحت یک زاویه از این تمایل به «انزواطلبی» استراتژیک را از جانب واشنگتن به نمایش ‌می‌گذارد. اگر روابط مالی و اقتصادی بین دو پایتخت بیش از این‌ها به بحران کشیده شود، این احتمال وجود خواهد داشت که برنامة تغییر «روند مصرف» که با تکیه بر تولید انبوه در کشورهای آسیای جنوب شرقی و خصوصاً چین، در بازارهای مصرفی غرب دنبال می‌شد، به طور کلی مختل شده، یا حتی به تعطیل کشانده شود. چنین تصمیماتی می‌تواند بر روند مسائل مالی و اقتصادی جهان تأثیری تاریخی و بسیار ماندگار برجای بگذارد.

به طور مثال، در آغاز از گزینة «اشغال نظامی» افغانستان توسط واشنگتن سخن به میان آوردیم، ولی در قلب مجموعه دلائلی که برای توجیه این گزینه می‌توان ارائه داد، تمایل واشنگتن بر نظارت مستقیم بر تحولات اقتصادی در آسیای مرکزی قرار گرفته. می‌دانیم که این منطقه از جهان امروز به عنوان شاهرگ ارتباطی میان چهار کشور تعیین کننده و گاه پرشمار ولی در هر حال بانفوذ عمل می‌کند. چین، هند، روسیه و ایران نه تنها از اهمیتی تاریخی در جهان برخوردارند که به تنهائی بیش از سه چهارم جمعیت جهانی را پوشش می‌دهند. این کشورها هم از منابع زیرزمینی کافی برخوردارند، هم گسترش بازارهای‌شان به حمایت شبکة دریانوردی جهانی که تحت نظارت انگلستان و آمریکا شکل گرفته نیاز ندارد، و هم با تکیه بر صنایع و فناوری‌های موجود در کشورهای روسیه و چین می‌توانند از فناوری‌های غرب بی‌نیاز باشند. این صورتبندی در فردای سقوط امپراتوری کارگری بلشویک‌ها، به صراحت لرزه بر پیکر سرمایه‌داری غرب انداخته بود.

در نتیجه، امروز ایالات متحد یک سیاست دولبه و «به نعل و به میخ» را در افغانستان اعمال می‌کند. هم می‌داند که نمی‌تواند از افغانستان به این سادگی‌ها خارج شود، چرا که «خروج» آمریکا از افغانستان به معنای بیرون ماندن از مهم‌ترین بازار جهان خواهد بود که در حال شکل‌گیری است؛ هم نمی‌خواهد که روسیه در این میان سهم زیادی از این شیرینی را به خود اختصاص دهد در نتیجه مرتباً مسکو را تهدید می‌کند که خارج خواهد شد، و این منطقه را به آشوب می‌کشاند! موضع‌گیری‌ای که مرتباً به عنوان یک گزینة ممکن «سیاسی» از زبان نوکران‌ آمریکا در اروپای غربی شنیده می‌شود؛ و نهایت امر آمریکا بخوبی می‌داند که اگر اهرم‌های نظارت بر حکومت‌های اسلامی را که همان ارتش‌ها و نیروهای انتظامی وابسته و دست‌نشانده‌اند از دست بدهد، شکل‌گیری هر نوع حرکت، جنبش و حتی احزاب سیاسی در منطقه خارج از کنترل واشنگتن صورت خواهد گرفت. این است دلیل تکیة بیش از اندازه و حتی «غیرمعقول» واشنگتن بر حکومت‌های اسلامی و محافل وابسته به آخوندیسم در تمامی منطقة خاورمیانه و آسیای مرکزی!

واشنگتن که سه دهة پیش پروژة آخوندیسم را در کشور ایران تحت عنوان یک حرکت «ضدامپریالیست» به افکار عمومی در غرب «حقنه» کرد، امروز پس از سه دهه ترک‌تازی در این منجلاب، کارش به بن‌بستی کشیده که عملاً برای حمایت از نظریات اسلام‌گرایانه همه روزه میلیون‌ها دلار خرج تبلیغات سیاسی و ایدئولوژیک می‌کند! چرا که ایده‌های اصلی در این «پروژه» نهایت امر پای در یک فروپاشی تدریجی گذاشت، و آمریکا ناگزیر شد که در اواخر دوران سردار سازندگی اوباش سال‌های ‌آغازین حکومت آخوندی را تحت عنوان «متفکر» و «معمار» و «نظریه‌پرداز» از حوزه‌های نکبت‌بار شیعی‌مسلکان بیرون کشیده، به نام «فیلسوف» به دور دنیا بگرداند. امید این بود که «فلاسفة» کذا واشنگتن را از بن‌بست ساخته وپرداخته‌اش، یعنی کودتائی‌ که تحت عنوان «انقلاب اسلامی» در ایران به راه انداخت بیرون بکشند. البته اگر این عمل تمام و کمال اجرائی نشد، حداقل واشنگتن توانست با تکیه بر عملکرد اینان مدتی برای خود «وقت اضافه» بخرد! این همان وقت اضافه‌ای بود که واشنگتن جهت نهائی کردن پروژة اشغال افغانستان به آن نیاز داشت. ‌
در شنودهای اخیر در جلسات دادگاه تونی بلر، نخست وزیر پیشین در تشریح سیاست‌های دولت‌اش طی جنگ عراق، صریحاً گزینة حملة نظامی و اشغال ایران پس از تهاجم به عراق را مطرح کرد! خلاصه کنیم، این پروژه وجود داشت و امروز هم وجود دارد، ‌ و به احتمال زیاد همانطور که بارها و بارها نیز گفته‌ایم حضور فرد بی‌وجهه‌ای به نام احمدی‌نژاد در رأس حکومت جمکران فقط و فقط جهت فراهم آوردن زمینة همین تهاجم نظامی بر علیه ملت ایران بود. خوشبختانه در سیاست‌های استراتژیک فعلی حمله به مرزهای مستقیم روسیه هنوز پیش‌بینی نشده، و ملت ایران اینبار از همسایگی با روسیه منفعت بزرگی نصیب‌اش شد؛ یک جنگ خانمانسوز از بیخ گوش‌مان گذشت. در نتیجه آمریکا بالاجبار به سیاست معمول خود یعنی آشوب و بحران در ایران متوسل شده.

بحران‌سازی اخیر بر محور نتایج «انتخابات» در عمل دور جدیدی است از همان آشوب‌طلبی‌های گذشته. اینبار نیز به احتمال زیاد واشنگتن فقط به قصد خرید «وقت ‌اضافه» می‌خواهد از طریق عملکرد اوباش و نانخورهای‌اش که طی سه دهه تمامی پست‌های حساس و امنیتی را در چارچوب منافع لندن و واشنگتن اشغال کرده‌اند روند جدیدی در روابط خود با روسیه، چین و هند برقرار کند. توضیح در مورد اینکه این «روند» به صراحت چه اهدافی را دنبال خواهد کرد قضیة «مثنوی هفتاد من کاغذ» می‌شود. ولی اینبار، برخلاف گذشته، دیگر پرواز بمب‌افکن‌های استراتژیک روسیه در مرزهای آلاسکا آنقدرها تعیین کننده به نظر نمی‌آید. آمریکا گویا قبول کرده که می‌باید از حمله به ایران دست بردارد و حضور کارشناسی روسیه را در بوشهر نهایت امر بپذیرد!

با این وجود اگر امروز «بحران‌سازی» به روابط آمریکا با چین کشیده شده، به هیچ عنوان نمی‌باید تعجب کرد. این تغییر به دلیل انحراف محورهای «مالی ـ اقتصادی» که در بالا به آن‌ها اشاره کردیم قابل پیش‌بینی بود، و اکنون به دلیل فروپاشی در جبهة طالبان شدت گرفته، چرا که چین در مقام یکی از دیواره‌های امنیتی مهم منطقه در حمایت از طالبان‌بازی اهمیت استراتژیک خود را در خطر می‌بیند. در عمل پکن سعی داشت که با به ارزش گذاشتن نقش «سرنوشت‌ساز» خود در دکان طالبان‌سازی از احترامات فائقه و حق‌شناسی‌های عموسام بهرهمند شود. حال که دیگر عموسام نمی‌تواند زیردست طالبان را بگیرد، دلیلی بر حمایت از پکن وجود ندارد، در نتیجه پکن هم پاچة عموسام را می‌گیرد. عکس‌العملی کاملاً منطقی!

از طرف دیگر شاهد عقب‌نشینی تمام و کمال ایالات متحد در پاکستان و در مورد سیاست‌های محدودکنندة واشنگتن بر علیه هند نیز هستیم. فقط جهت اطلاع بگوئیم که هند در مقام بزرگ‌ترین دمکراسی جهان، صرفاً به دلیل شرایط استراتژیک و استقلال‌طلبی‌ رهبران‌اش‌ طی 60 سال از طرف ایالات متحد در انزوائی قرار گرفت که فقط کوبای فیدل‌کاسترو آن را تجربه کرده! این نیز یکی دیگر از شاهکارهای یانکی‌ها در تاریخ معاصر است.

در مجموعه بررسی‌های همین عقب‌نشینی‌ است که به نقش «جنبش سبز» در منطقه می‌رسیم. این «جنبش» در عمل قصد دارد حکومت اسلامی، قانون اساسی این حکومت، و نقش کلیدی ولایت فقیه و خصوصاً روحانیت شیعه را در ساختار حاکمیت دست‌نخورده نگاه دارد و کاری کند که «کارت‌های برندة» ایالات متحد در منطقه به هیچ عنوان صدمه نبیند. آمریکا می‌داند که در صورت برقراری آرامش در سطح جامعه مطالبات قشرهای مختلف مردم از دولت مطرح خواهد شد و این مطالبات نمی‌تواند از سوی محافل حاکم برآورده شود، در نتیجه با حمایت از «جنبش سبز» مطالبات عمومی را به پشت صحنه رانده، تا نتیجة مذاکرات‌اش با طرف‌های منطقه‌ای روشن شود. بالاتر در مورد افغانستان و شیوة برخورد دولت آمریکا با ملت افغان سخن گفتیم، شیوة برخورد با ایرانیان نیز دقیقاً همان خواهد بود. به عبارت ساده‌تر جلوگیری از ایجاد هرگونه تشکل سیاسی، خارج از «طالبان‌پروری‌های» رایج در حکومت‌های اسلامی. رهبری این جریان سرکوبگر سیاسی و «فرهنگ‌ستیزی» را نیز به میرحسین موسوی، نخست‌وزیر جنایتکار آیت‌الله خمینی سپرده‌اند، فردی که هزاران اعدام بدون محاکمه پرونده‌اش را حتی از آیشمن، جنایتکار نازی نیز سنگین‌تر کرده.

تلف کردن وقت ملت ایران در اطراف بگومگوهای «جنبش‌سبز» با چماقداران طرفدار آیت‌الله خامنه‌ای؛ فرستادن ملت ایران به تظاهراتی که در برابر دوربین‌ خبرنگاران خارجی نهایت امر به معنای حمایت از حکومت اسلامی خواهد بود؛ آلوده کردن مشتی «روشنفکرنما» و نویسنده و تحلیل‌گر «شکمی» به یک جریان فروهشته و ضدایرانی و تبدیل اینان به آدمک‌های بی‌ارزشی که تا چند صباح دیگر تتمه آبروی سیاسی و حرفه‌ای‌شان نیز بکلی از دست خواهد رفت؛ و ... نتایجی است که ایالات متحد در قفای بحران‌سازی «سبز» در ایران دنبال می‌کند.

به عنوان یک ایرانی، این حرکت ضد بشری را محکوم کرده، از هم‌میهنان مصرانه می‌خواهیم از شرکت در این فضاسازی‌های استعماری و از پای گذاشتن در میدان آشوب‌طلبی‌ سبزها پرهیز کنند. این تحرکات استعماری، حتی اگر به فرض محال به سقوط احمدی‌نژاد نیز منجر شود،‌ فی‌نفسه مفری برای به ارزش گذاشتن حقوق انسانی و مطالبات تاریخی ملت ایران نخواهد گشود. نتیجة نهائی فقط ارائة «وقت‌اضافه» به ایالات متحد جهت چک‌وچانه‌زنی با طرف‌های روسی، چینی و هندی است. اگر در این بساط دود و دمی وجود داشته باشد، فقط «دودش» به چشم ما ایرانیان خواهد رفت.






....


۱۱/۱۲/۱۳۸۸

«کداک» و کربلا!



در خبرها آمده بود که یکی از شاخک‌های «بی‌بی‌سی» توسط «ارتش سایبری» حکومت جمکران هک شده! به سراغ سایت کذا رفتیم و دیدیم که بله، یک صفحه از «حسین و کربلا» با چند فحش آبدار به «وطن‌فروشان» روی مانیتور کذا ظاهر می‌شود و هکرها قول می‌دهند که «پدر همه‌ را در می‌آوریم!» البته ما از اینکه این سایت را هک کرده‌اند اصلاً ناراحت نیستیم! شوخی هم نداریم؛ از نظر ما این «سایت» و بقیة سایت‌هائی که تحت عنوان «خبررسانی» با آی‌پی‌های انگلیسی و آمریکائی در سراسر جهان به فعالیت مشغول‌اند، همه همکاران حکومت اسلامی‌اند. خلاصه این برنامة «هک» هم یک دعوای «برادرانه» است، عین جنگ‌زرگری «پساانتخاباتی»! حتماً قرار شده زهر و سم‌اش را هم به جان ملت ایران بریزند.

این سایت‌ها همه یک «حرف» را تکرار می‌کنند، در چند لفافه! خلاصه مسئله این است که «نعل‌شان» را چه جوری بکوبند. یا مثل «بی‌بی‌سی»، نعل را وارو کرده، بعد می‌کوبند، یا از الگوی «صدای‌آمریکا» پیروی می‌کنند؛ اصلاً هم به نعل می‌زنند و هم به میخ! خلاصه به هر کجا می‌زنند، با روند مسائل واقعی در کشور ایران هیچ ارتباطی ندارند و پیام‌شان، اخبارشان، تفسیرهای‌شان و ... در چند جملة کوتاه خلاصه می‌شود. نخست اینکه، آقایان موسوی و کروبی و رفسنجانی «آزادیخواه‌اند!» دوم اینکه احمدی‌نژاد در برابر تحقق آراء و خواست‌های ملت ایران فقط با کمک خامنه‌ای ایستاده؛ و سوم اینکه تمام این مشکلات فقط به دلیل حمایت روسیه از خامنه‌ای و احمدی‌نژاد پیش آمده! این سه «فرض» احمقانه را که اگر در برابر مرغ پخته بگذارید تا فردا به ریش‌تان می‌خندد، آنقدر در سیستم‌های مختلف تبلیغاتی تکرار می‌کنند که آخر کار همة خلق‌الله به همان نتیجه‌ای برسند که قبلاً یعنی در دوران «انقلاب حضرت امام» رسیده بودند! خلاصه می‌رسیم به همان تثلیث جادوئی که قبلاً نامش «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود و به همان بن‌بستی منتهی شد که در هیاهوی 22 بهمن 57 نهایتاً یک کودتای ننگین را برای سه دهه به ما ملت تحمیل کرد. اسم «لعنتی‌اش» را هم اگر یادمان نرفته باشد، اول از همه شخص محمدرضا پهلوی برای‌مان انتخاب فرمودند: «انقلاب»!

قبلة عالم همانطور که در کاخ نیاوران لم داده بودند و زیر چشمی عملیات خان‌داداش را دنبال می‌کردند که چگونه ذغال‌ها را توی منقل اینور و آنور می‌کند، از دوردست‌ها دود آتشی که ساواکی‌ها به راه انداخته بودند ملاحظه کرده، عین پدرتاجدار و «جنگجو» و مبارزشان از ترس آناً خشتک‌ «سلطنتی» را خراب کرده، فریاد زدند: انقلاب! بعد هم رو به گاردهای همیشه جاویدان نموده فرمودند، حالاست که ماری‌آنتوانت دیبا را سر خواهند برید! در این لحظه خندة شیرینی بر لبان ملوکانه نقش بست، که مورخین در تحلیل دلائل آن هنوز مردداند! درپی این لبخند «معنادار»، ایشان دست‌ها را به گوشة جلیقة ضدگلوله گیر داده، سینه را جلو دادند و همانطور که آخرین ذرات کوکائین را از منحرین بالا می‌کشیدند و خود را آماده می‌کردند تا یک سخنرانی بجا و به‌ موقع در مورد انقلاب فرانسه و اثرات آن بر تاریخ بشر و خصوصاً انقلاب سفید تحویل باغبان، گاردجاویدان، و خصوصاً امیرعباس هویدا، که چند متر دورتر به عادت همیشگی دمرو روی چمن‌ها افتاده بود تحویل دهند، ناگهان خان داداش، با ضجه‌ای جانسوز رشتة افکار ملوکانه را گسیخت: «اعلیحژرتا! خونشردی‌تونو حفژ کنین. روبشپیر هم اگه بیاد در رکابتون می‌ریم پاریش حالشو می‌بریم!‌ خان داداش برای نشان دادن عزم جزم خویش، همانجا وافور را که با یک بست دوآتشة سناتوری تزئین شده بود، به اعلیحضرت «نشان» می‌دهند! این مختصر را گفتیم تا آن‌ها که فضای سیاسی و تشکیلاتی و مملکت‌داری در دوران گذشته را «فراموش» کرده‌اند یادشان بیاید که نهایت امر «پاره‌آجر» از کجا توی سرشان خورده!

حالا بازگردیم به «سایبر ارتش» جمکرانی‌ها! در مطالب چند روز پیش اشاره‌ای به بحران استراتژیکی داشتیم که بین پکن و واشنگتن در حال شکل‌گیری است. تکرار مکررات نمی‌کنیم ولی به استنباط ما این بحران استراتژیک از ابعادی برخوردار شده که امروز به صورتی نمادین بر صحنة ارتباطات دیجیتال جلوه می‌کند. می‌دانیم که حکومت جمکران نه تنها سایت‌های مستقر بر سرورهای فوق‌ امنیتی در خارج از کشور که حتی سایت‌های عادی را نیز نمی‌تواند فیلتر کند. فیلترینگ وبلاگ‌ها، سایت‌ها و تمامی فعالیت‌هائی که تحت عنوان «مخابرات» جمکران بر روی شبکة جهانی فعال است مستقیماً توسط سازمان سیا به مورد اجراء گذاشته شده. از طرف دیگر سایت «فیلتر» شدة کذا توسط «ارتش سایبری»، ظاهراً تحت حمایت دولت هلند «فعالیت» می‌کند، و هر چند «آی‌پی‌هایش» انگلیسی است، مسلماً سپاه پاسداران جمکران نمی‌تواند از تهران آن را هک کند. این عملیات، زیر سر هر طرف صورت گرفته، مسلماً ریشه‌هایش را می‌باید در چارچوب دعواهای پکن و واشنگتن جستجو کرد. پیشتر هم گفتیم، حال که کار به اینجا رسیده هر کشوری با کشور دیگر دعوا و مرافعه‌ای پیدا می‌کند، حملات اینترنتی خود را به اسم «سایبر ارتش جمکران» صورت خواهد داد! و طبیعی است، هزینة این عملیات را ملت ستمدیدة ایران پرداخت خواهد کرد. آخوندهای احمق و خودفروخته‌ای که به قول معروف «خالی‌بندی» را سه دهه است تبدیل به سیاستگزاری کشور کرده‌اند، به هیچ عنوان در برابر افکارعمومی جهانی از چنین اعمال احمقانه‌ای «برائت» نخواهند جست. این گوساله‌های ننه‌حسن این اعمال ابلهانه را که قدرت‌های جهانی و استعماری بر علیه یکدیگر صورت می‌دهند به حساب خودشان و به عنوان «قدرت‌های» دیجیتالی مقام‌معظم و «اسلام عزیز» جا زده‌اند! ما از هم‌وطنان می‌خواهیم که با افشا کردن این ترفندها فضای اینترنتی کشور را از میانة جنگ قدرت‌های استعماری و جهانی بیرون آورند؛ مسلم بدانیم این نوع جنگ‌های «مجازی» همچون جنگ‌های کلاسیک و «واقعی»، اگر منافع‌اش به جیب اجنبی می‌رود، خاک‌اش به چشم ما خواهد ریخت.

حال که به ریختن خاک در چشم ملت رسیدیم، ببینیم رادیوفردا، شاخک سازمان سیا چه خاکی برای چشم‌ ملت در خاک‌انداز انداخته. نام خاک کذا «ابوالفضل اسلامی» است! به عبارت دیگر، هم به حماسة کربلا و هم به دین مبین و دست‌بریدة آنحضرت ارجاع می‌دهد! رادیوفردا، مورخ31 ژانویه 2010 چنین تیتر می‌زند:

« ابوالفضل اسلامی، دیپلمات پیشین؛ صدائی دیگر از پشت پرده!»

زیر این تیتر «درخشان» یک عکس خودنمائی می‌کند که به ادعای رادیوفردا از آرشیو شخصی همین «حضرت» ابوالفضل بیرون آمده! البته ما نمی‌توانیم این ادعا را به زیر سئوال ببریم، ‌ ولی عکس حضرت ابوالفضل از هر کجا آمده، یک امر مسلم است، قبل از آنکه روی سایت رادیوی کذا بنشیند چند ساعتی با «فتوشاپ» روی آن کار کرده‌اند! بالاخره این عکس از فاجعة کربلا تا هزارة سوم را یک‌تنه و پای پیاده طی کرده. شاید ریش‌ ابوالفضل را تراشیده‌اند و سبیل برای‌اش گذاشته‌اند، شاید کارهای دیگری هم کرده باشند، ولی ما می‌دانیم که این حضرت ابوالفضل یا از روز ازل ناقص‌الخلقه بوده، یا با استفاده از فتوشاپ برای‌شان یک «عکس» درست کرده‌اند. هر چه باشد فناوری عکاسی در دوران معاویه چندان پیشرفته نبود! در کربلا نه دوربین داشتند و نه فیلم «کداک»! البته این نکته که ابوالفضل رادیوفردا اصولاً موجودیت واقعی دارند یا خیر هیچ اهمیتی ندارد؛ مهم این است که فردی پس از 25 سال همکاری در رأس دیپلماسی‌های حکومت جمکران، آزادیخواه و طرفدار«مردم» شده. به عبارت دیگر، این ابوالفضل به قول فرزند شاه سابق، «در خروجی» را برای خود‌شان باز گذاشته‌اند! حضرت ابوالفضل که به قولی بر 25 سال خدمت دیپلماتیک خود در حکومت اسلامی نقطة پایان گذاشته‌، در کمال پرروئی ادعا می‌کنند:

«[...] پس استعفا نمی‌دهم و منتظر می‌مانم تا شما سقوط کنيد و من به کار خودم برگردم.»

همان منبع!

حال آن‌ها که به قول خودشان برای عوامل سرکوبگر این رژیم فاشیست، «در خروجی باز گذاشته‌اند» بهتر است بفرمایند چه نوع حکومتی می‌خواهند با امثال «خروجی‌هائی» از قبیل حضرت ابوالفضل برای ملت ایران پایه‌ریزی کنند؟ روزی که حکومت فاشیست‌های آلمان نازی سقوط کرد، دولت ایالات متحد به تمامی آدمکشان و عوامل «اس‌. اس» پناه داد. ولی این افراد را به کاخ سفید و یا پنتاگون دعوت نکرد، آنها را گروه گروه به آمریکای لاتین برد و طی سال‌های 1950 تا 1970 تمامی این جانیان به عنوان مشاوران سرکوب، شکنجه و چپاول در خدمت واشنگتن و در قلب دولت‌های دست‌نشاندة آمریکای لاتین به خدمات‌شان ادامه دادند. بی‌دلیل نبود که گروه‌های مدافع یهودیان، برای تعقیب جانیان «اس. اس» اغلب دفاتر تحقیق‌شان را طی این مدت، در آندسته از کشورهای آمریکای لاتین گشودند که مستقیماً زیر نظر سازمان سیا و پنتاگون اداره می‌شد.

خلاصة کلام، کسی که 25 سال عمر خود را در رأس محافل دیپلماتیک با بده‌بستان، کثافتکاری، حق‌حساب دادن و پولشوئی و هزار جنایت و نکبت و دست‌بوسی، به امر «مقدس» گدائی پست و مقام سپری کرده، اصولاً در یک نظام مدعی دمکراسی به چه کار خواهد آمد؟ این سئوالی است که «مدعیان» حمایت از دمکراسی امروز می‌باید به آن پاسخ گویند. یک اصل مسلم است، آنان که امروز ادعای حمایت از دمکراسی، سکولاریسم، حکومت قانون و حاکمیت منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد بر آیندة ملت ایران را دارند، با امثال حضرت ابوالفضل نمی‌توانند همکار و همدم شوند!‌ چرا که پر واضح است ایشان و امثال ایشان فقط به این دلیل به یاد «مردم» می‌افتند که صدای برخورد کفگیر حکومت امام زمان را به ته دیگ به گوش جان ‌شنیده‌اند!

واقعاً که خنده‌دار است! و از این خنده‌دارتر رفتار بعضی «اوباش سبز» است که قصد دارند همان کاری را با امثال حضرت ابوالفضل کنند که پیشتر با میرحسین موسوی جلاد کرده‌اند. یعنی تطهیر اینان از جنایت‌ و نامردمی‌ها و هورا کشیدن برای عملیات قهرمانانة این موش‌های موذی و آدمخوار که کشتی شکسته و فروهشتة حکومت امام زمان را ترک می‌کنند. موش‌هائی که جز سرکوب انسانیت و تبدیل شدن به ابزار سرکوب در کف یک تشکیلات ضدبشری نه کاربردی دارند و نه خاصیتی!

در همینجا به امثال حضرت ابوالفضل گوشزد کنیم که اگر ایران به سوی یک دمکراسی سیاسی برود؛ در چنین حکومتی احدی به کسی «امان» نخواهد داد. چرا که «امان دادن» مربوط به حکومت‌های آغامحمدخانی و امام‌زمانی است. در دمکراسی سیاسی اگر شاکی خصوصی دارید و یا مدعی‌العموم از شما پرونده‌ای به دادسرا می‌فرستد در چارچوب قوانین محاکمه خواهید شد، چه طرفدار میرحسین موسوی باشید و چه نباشید. اگر قرار باشد که شاکی خصوصی و مدعی‌العموم تحت نظر رژیم سیاسی فعالیت ‌کنند، این رژیم دیگر دمکراسی نمی‌تواند باشد، یکی از انواع مختلف و رنگارنگ دیکتاتوری به شمار خواهد آمد.

و از قضای روزگار با هیاهو و شادی و هلهله در اطراف چاقوکشانی که خیمة مقام‌معظم را به نفع این و آن ترک می‌گویند، لات‌ولوت‌های جنبش‌سبز، دست در دست اوباش حزب‌توده و دارودستة داریوش همایون می‌خواهند در این مملکت اصل مسئولیت شهروندی را به هر صورت ممکن ماست‌مالی کنند! قصد واقعی و نهائی از این نمایشات رسانه‌ای، و ارائة گزارشات مطبوعاتی در مورد رفتار و کردار اوباش حکومت اسلامی فقط به کرسی نشاندن یک اصل کلی است: در حکومت آیندة ایران مسئولیت‌ها مخدوش خواهد بود و اصل مسئولیت شهروندی لوث می‌شود! در نتیجه، پیام روشن و واضحی به چاقوکشان محترم مقام‌معظم می‌دهند: کسی با شما کاری ندارد! تا دیروز برای خامنه‌ای چاقو می‌کشیدید، از فردا برای ما! جیره و مواجب‌تان هم خواهد رسید، خیال‌تان راحت باشد!

مسلماً بسیاری از آنان که از روند پیوستن اوباش حکومت اسلامی به جبهة مخالفان حمایت می‌کنند، این حمایت را بدون در نظر گرفتن ابعاد اجتماعی و فلسفی و اخلاقی و تشکیلاتی‌اش صورت می‌دهند. فراموش نکنیم که در یک فرهنگ فئودال‌زده و استبدادی زندگی کرده‌ایم. در چنین فرهنگ اجتماعی‌ای، اگر بتوان اصولاً نام «فرهنگ اجتماعی» بر آن نهاد، مسئولیت افراد در ارتباط با جامعه کاملاً «مخدوش» باقی می‌ماند. این «مسئولیت» به دلیل حاکمیت یک دستگاه ضدبشری، نه در ارتباط با قوانین و مقررات جاری، انسانی و حقوقی که فقط در ارتباط با جبهه‌گیری سیاسی و محفلی افراد مشخص خواهد شد. به آنانکه خصوصاً دم از طرفداری از دمکراسی می‌زنند، و همزمان از اینگونه «تغییر» مواضع عوامل سرکوب حمایت می‌کنند، یادآور می‌شویم که چنین موضع‌گیری‌هائی برای پایه‌ریزی یک حکومت دمکراتیک در کشور سمی مهلک و کشنده خواهد بود. مسئولیت انسان‌ها در یک دمکراسی کالا نیست که بر سر آن «معامله» شود.

در همینجا بگوئیم، آنان که می‌خواهند یک دیکتاتوری جدید بر کشور حاکم کنند، بهتر است بجای جیغ‌وفریاد در اطراف «آزادی»، «دمکراسی» و ... ابعاد واقعی دیکتاتوری مورد نظر خود را از هم اینک تشریح نمایند. چه بسا دیکتاتورها که «مأموریت» خود را جهانی و بشری و ... تلقی کرده، برای خودکامه‌گی‌شان توجیهات «فلسفی» و تاریخی نیز ارائه داده‌اند! ولی با استفاده از عوامل سرکوبگر یک رژیم فاشیست نمی‌توان در هیچ کشوری دمکراسی سیاسی بر پا کرد، این یک اصل اساسی است که تقلیل‌پذیر نخواهد بود.

در فرصتی که باقی مانده به صورتی بسیار شتابزده از مسئولیت شهروندی سخن به میان می‌آوریم، چرا که این مسئولیت در چارچوب فلسفی، اجتماعی و حقوقی فقط می‌تواند در کشوری چشم به جهان بگشاید که در آن حاکمیت سیاسی، راست‌افراطی و چپ‌افراطی را منزوی کرده باشد. به عبارت دیگر یک دمکراسی سیاسی فقط و فقط زمانی می‌تواند واقعیتی ملموس و فیزیکی بیابد که طیف‌های چپ‌افراطی و راست‌افراطی، هر چند در فضای سیاسی حضور دارند، از منظر قانونگزاری به حاشیه رانده شده باشند. دلیل نیز روشن است. در طیف چپ‌افراطی رفتار انسان‌ها نه در چارچوب «قوانین» که در مسیر یک ایدئولوژی از پیش تعیین شده توجیه می‌شود. خلاصه اگر رفتار فردی در چارچوب این ایدئولوژی قرار گیرد «درست» و قانونی است. در نوع راست‌گرای افراطی نیز، یعنی همان که امروز در کشورمان شاهدیم و در دوران سلطنت پهلوی نیز شاهد بودیم، رفتار انسان‌ها در ارتباط با «انتظارات» و ایدئولوژی‌های خلق‌الساعة محافل و قدرت‌های تشکیلاتی «توجیه» می‌شود، نه در چارچوب قوانین.

به استنباط ما بسیاری از محافل و تشکیلاتی که امروز در مطالب‌شان سخن از دمکراسی سیاسی به میان می‌آورند، در کمال تأسف، شاید ناخودآگاه دست‌اندرکار بازسازی نوعی فاشیسم در کشوراند. امید است که دمکرات‌های ایران، خصوصاً آندسته که با این نوع بحث‌ها آشنائی دارند، با نوشتار، تفسیر و تحلیل‌ها مسیر را بیش از پیش برای همگان روشن و واضح کنند. پیشگیری از فروافتادن به دام یک فاشیسم سیاسی، امروز دیگر یک نظریه‌پردازی صرف نیست، یک وظیفة ملی و تاریخی است.





...

۱۱/۱۰/۱۳۸۸

خیک و بلر!


عمال حکومت امام زمان رحمانی‌پور و علی زمانی، دو جوان ایرانی را که پیش از بحران‌سازی‌های عوامل «جنبش سبز» فقط به دلیل مخالفت با حکومت اسلامی بازداشت شده بودند، در زندان اعدام کردند! و این یکی از نخستین بازتاب‌های صریح و ضد ایرانی‌ای است که عملیات خودفروختگان «جنبش سبز» برای ملت ایران به ارمغان آورده. شاهدیم که حکومت اسلامی در شرایط فعلی به هیچ عنوان عوامل و آتش‌بیاران معرکة جنبش سبز را به چوبة دار نمی‌سپارد؛ سرکوب واقعی فقط شامل حال مخالفان اصلی این خیمه‌شب‌بازی و خلیفه‌گری هزارة سوم خواهد شد؛ اعدام رحمانی‌پور و علی‌زمانی نمونه‌هائی از همین «رهیافت» استعماری‌ است که اوباش طرفدار جنبش‌سبز در رادیوفردا، بی‌بی‌سی و صدای آمریکا برای ملت ایران به ارمغان آوردند.

هیاهوی موسوی و کروبی در همین چارچوب و صرفاً جهت به دست دادن همین نوع «ثمرات» سیاسی به راه افتاد. به همین دلیل از تمامی هم‌وطنان خواستیم که از پای گذاشتن در این گرداب متعفن که نخست تحت عنوان «خط امام»‌ و «بازگشت به ارزش‌های صدر انقلاب» توسط ساواکی‌های شناخته شده از قماش بهزاد نبوی، موسوی و خصوصاً عوامل حزب شریفة توده افتتاح شده بود، اجتناب کنند. می‌بینیم که امروز مرداب کذا به آرامی تبدیل به جریانی سیال شده، از سوسیالیسم و دمکراسی گرفته تا سکولاریسم و هر نوع «ایسم» که می‌توان متصور بود در آن جای گرفته!‌ خلاصه بگوئیم چنین سیال همه‌کاره‌ای، همچون خیمه‌شب‌بازی‌های 22 بهمن 57، همه چیز خواهد بود، جز دمکراسی و آزادیخواهی.

در نخستین ساعاتی که آشوب‌ها به راه افتاد گفتیم که سیرک هیاهوی خیابانی را استعمار، آنهم با توسل به مهره‌های شناخته شدة سرکوبگر بی‌جهت بر پا نمی‌کند. گفتیم که در پس اینهمه «حسن‌نیت» ظاهری و خوش‌وبش با «توده‌های مردم»، کاسه‌ها زیر نیم‌کاسه پنهان مانده. ولی نفرت از حکومت اسلامی، نفرتی که همین حکومت عمداً و به فرمان اجنبی همه روزه به آن دامن می‌زند کار خود را کرد. همانطور که «اعدام‌های» اخیر می‌باید دو دروغ بیشرمانه را در افکار عمومی ملت ایران «تثبیت» کند: نخست اینکه حکومت اسلامی با جنبش سبز «مخالف» است؛ سبزها را می‌کشد! و دیگر اینکه واشنگتن و لندن، طرفداران آزادی، طرفدار همان «جنبش سبز» هستند! البته در اینکه جنبش کذا را «ام‌. آی. 6» به راه انداخته و لندن واشنگتن از آن حمایت می‌کنند، و دولت احمدی‌نژاد وظیفه دارد که جاده‌صاف‌کن آن باشد، حداقل ما تردیدی نداریم، ولی اینکه این «جنبش» آزادیخواه باشد مطلب دیگری است. به عقیدة ما هواداران‌ سبزها بجای مجاب کردن مخالفان‌شان، بهتر است به مطالبات «مبهم» فعلی و سابقة درخشان «رهبران» این جریان سیاسی نگاه عمیق‌تری بیاندازند. به آقای موسوی که در زندان‌هایش از همین «اعدام‌ها» کم ندیدیم، و به آقای کروبی که بساط شیادی و دزدی‌هایش دیگر پنهانکاری بر نمی‌دارد، و یا به آقای خاتمی که خود بنیانگزار روزنامة کیهان اسلامی و بازداشتگاه کهریزک هستند! این‌ها همگی کسانی‌اند که نه تنها امروز، که سی سال پیش نیز با تکیه بر ابهامی «جمعی شده» جایگاه واقعی خود را ترک کرده، با مزدوری به جبهة آزادیخواهی نقل مکان کرده بودند.

«امید» در قلب انسان‌ها راه می‌گشاید. هر چه انسان‌ها محروم‌تر و سرکوب‌شده‌تر، نیروی امید در آن‌ها واقعی‌تر و جدی‌تر پای می‌گیرد! آنچنان واقعی و جدی که نهایتاً راه به «واهی» و «مبهم» خواهد ‌برد. به وادی «واهی‌گرائی» و تن دادن به اوهام و خرافه؛ به وادی امید بستن به رهائی از چنگال استعمار، آنهم با توسل به راهکارهای نوکران شناخته شدة استعمار! یادمان نرفته سخنان خمینی دجال را: «بکشید ما را، اسلام زنده می‌شود!» بله، بکشید صدوقی‌ها را، بکشید مدنی‌ها و دستغیب‌ها را، بکشید ... هر چه کشته شود میدان برای خمینی دجال گشوده‌تر خواهد شد! کجای کارید؟! ‌ آنان که امثال خمینی برای‌شان آفتابه به مبال می‌بردند، آنروزها در محراب حکومت اسلامی همین دجال، شهید راه خمینی می‌شدند! افتخار از این بیشتر؟

ولی کم نیستند آنان که به دام فریب چنین سراب‌هائی گرفتار می‌شوند! عملکردشان اینک در برابرمان قرار دارد: کشتار جوانانی که هیچ ارتباطی با بساط انتخابات مرده‌خوران جمکران نیز نداشتند، و اصولاً اگر اخبار این «اعدام‌ها» صحت داشته باشد، قرار هم نبوده اعدام شوند! ولی تحت عنوان «کنترل فضای امنیتی»، به دست قاصدان مرگ‌ و به دستور مستقیم استعمار ایندو جوان را از میان جمع «برمی‌گزینند»، به دار می‌آویزند، و در بوق و کرنای رادیوهای بیگانه‌ و بیگانه‌پرست سرنوشت‌شان را «مشت نمونه خرواری» می‌کنند برای دیگران! و در نماز مسخره‌ای که مشتی اوباش در زمین چمن دانشگاه اشغال شدة تهران هم امروز برگزار می‌کنند، جنتی، آدمکش حکومت امام زمان با صدای رسا اعلام می‌کند:

« دو نفر را اعدام کردید، دست‌تان درد نکند!»

رادیوفردا، 29 ژانویه 2010

برای آن‌ها که نفرت را بر می‌گزینند، و راهی میدان واهی‌گرائی‌ها خواهند شد، و یا برای آنان که بیم و هراس بر خود حاکم کرده، در خانه‌ها پناه خواهند گرفت، پیام چنین عملیاتی کاملاً روشن است. خلاصه استعمار به ما ملت ایران می‌گوید، «چه تفاوتی دارد؟ هر چه کنید فقط یک نتیجه خواهد داشت!» دستگاه وحشت‌پرور استعمار قصد آن دارد که قطبی کردن فضای سیاست کشور را به هر طریق ممکن عملی کند، و در چارچوب همین «پولاریزاسیون‌هاست» که انسان‌ها از معیارهای انسانی پای برون گذاشته، اسیر دست اوهام، خرافه، خشونت و ترس با انسانیت‌ خود بیگانه می‌شوند! و این است هدف واقعی از بحران‌سازی عمدی در کشورهای استعمارزده.

امروز سنای مخوف ایالات متحد، مرکز تجمع نمایندگان بین‌الملل آدمکشی، تحریم فروش بنزین به حکومت جمکران را به تصویب رساند! واقعاً که خنده‌دار است، حکومت جمکران که علیرغم مالکیت بر دومین منابع شناخته شدة «نفت خام» ‌جهان برای تأمین بنزین مورد نیاز کشور اینچنین به تنبان عموسام آویزان می‌شود، اینهمه هارت‌وپورت برای چه به راه ‌انداخته؟ اصولاً چنین حکومت مفلوکی که قادر به تأمین بنزین مملکت نیست، این قدرت عمل در زمینه‌های سیاسی و مالی و نظامی و امنیتی را از کجا می‌آورد؟ این سئوالی است که همان آقایان سناتورهای واشنگتنی می‌باید جوابش را به ملت ایران بدهند. ما که می‌گوئیم این حکومت نوکر خودشان است، آدرس عوضی به ملت ایران ندهید!

حکومت مفلوک و مسخرة جمکران در روابط بین‌المللی تبدیل به بهترین بهانه جهت توجیه سیاست‌های جنگ‌افروزانة ایالات متحد شده. به طور مثال شاهدیم که مدت‌هاست باراک اوباما قصد ارسال ده‌ها هزار تفنگچی تازه‌نفس آمریکائی به افغانستان را دارد. چنین تهاجم نظامی به کشوری در مرزهای هند و چین و در حوضة نفوذ مستقیم کرملین مسلماً ورای ادعاهای خنده‌دار «مبارزه با تروریسم» از ابعاد دیگری در سیاستگزاری‌های استراتژیک برخوردار می‌شود. طبیعی است در چنین شرایطی قدرت‌های منطقه‌ای در همسایگی افغانستان در برابر این اشغال نظامی نتوانند سکوت اختیار کنند. با این وجود ایالات متحد برای توجیه سیاست‌های جنگ‌افروزانه و اشغالگرانة خود «جنگ زرگری عموسام با روضه‌خوان‌ها» را بهانه کرده!

خانم هیلاری کلنیتن پس از چندین روز درگیری مسلحانه در مرزهای جنوبی کرة شمالی بین نیروهای چین، و دو کره، که در آن به ادعای دولت چین یک آمریکائی نیز دستگیر شده، در «رادیوفردا» می‌فرمایند:

«چين برای حمایت از تحریم علیه ايران زير فشار قرار خواهد گرفت!»

رادیوفردا، 29 ژانویه 2010

الهی «بیل» فدات شه! سخنان خانم کلینتن در واقع بازتابی است از دعوای دولت اوباما با محافل داخلی. دعوائی که ترکش آن به میانة میدان سیاست خاوردور افتاده! اوباما می‌خواهد افغانستان را اشغال کند، و این اشغال هیچ ارتباطی با طالبان‌زدائی نیز نداشته باشد. دیدیم که در کنفرانس کذا در مورد افغانستان دولت علیاحضرت ملکه، از زبان گوردون براون مستقیماً خواهان تسلیح طالبان و تبدیل اینان به ارتش رسمی افغانستان می‌شود! ولی از طرف دیگر محافلی در داخل آمریکا، پیشتر با روسیه و چین و خصوصاً با هند در مورد طالبان‌زدائی، پس از حوادث 11 سپتامبر به توافق رسیده‌اند! حال که دعوا «بیخ» پیدا کرده، خانم کلینتن حکومت مفلوک جمکران، یعنی همان نوکران شناخته شدة سازمان سیا را از کیسه بیرون می‌کشد، و این‌‌ها را مسئول تیرگی روابط واشنگتن و پکن معرفی می‌کند!

رادیوفردا، شاخک سازمان سیا با گذاشتن این «خبر» روی آنتن‌ها همان می‌کند که طی چند سال گذشته صورت داده: زدن نعل وارونه! به بیان دیگر، معرفی حکومت اسلامی به عنوان یک حکومت ضدآمریکائی؛ و تبرئة دولت آمریکا از مسئولیت مستقیم در تحمیل شرایط هولناک سیاسی و نظامی بر ملت ایران! نهایت امر واشنگتن «درباغ‌سبز» را هم به «خلق‌الناس» و «خوش‌باورها» نشان می‌دهد: چه نشسته‌اید که آمریکا برای شما و «دمکراسی» شما با چین هم درگیر خواهد شد! البته از آنجا که از قدیم گفته‌اند: «بی‌مایه فطیر است!» این دادوفریاد هم نهایت امر به خبر «فروش سلاح» به تایوان منجر می‌شود:

«دولت واشنگتن رسماً کنگرة ایالات متحد را در جریان نخستین پروژه‌های فروش جنگ‌افزار به تایوان قرار داد، پروژه‌هائی که بالغ بر بیش از 6 میلیارد دلار می‌شود و شامل 60 هلیکوپتر بلاک‌هاوک با موشک‌های ضدموشک پاتریوت است! و [...]»

منبع: رویترز، 29 ژانویه 2010

آنان که از بحران‌سازی‌های آمریکا بین چین و تایوان آگاهی‌ دارند، به صراحت می‌بینند که چگونه آمریکا با استفاده از «جنگ‌زرگری» خود با جمکران، بدون آنکه اهداف واقعی و جنگ‌افروزانه‌اش در سطح جهانی و در افکارعمومی علنی شود، چین را مورد تهدید قرار می‌دهد که تایوان از تیرگی روابط واشنگتن و پکن وحشتزده شده مجبور به خرید جنگ‌افزار از آمریکا شود. و با توسل به این شگردها، دولت اوباما می‌تواند توازن تجارت خارجی آمریکا را به سوی پنتاگون و دکان‌های اسلحه‌سازی منحرف کند!‌ اینجاست که نقش واقعی حکومت اسلامی در ساختار سیاستگزاری‌های مالی و اقتصادی غرب به صراحت علنی می‌شود. و آنچه در بالا آمد فقط یک نمونة کوچک بود. این روند «محمدی» همه روزه و در سطوح مختلف رسانه‌ای قابل پیگیری است. این مختصر را جهت اطلاع آندسته «کله‌پوک‌هائی» در این وبلاگ گنجاندیم که در ورق‌پاره‌ها و سایت‌شکسته‌های‌شان مرتباً مستقیم و یا غیرمستقیم از نقش «دمکراتیک» ایالات متحد در سیاست‌های داخلی ایران «قدردانی» به عمل می‌آورند.

به استنباط ما نقش حکومت اسلامی در منطقه دیگر به پایان خود نزدیک می‌شود. چه جمکرانی‌ها در کنفرانس‌هائی از قماش «لندن در 8 بهمن‌ماه» شرکت کنند، و چه عدم شرکت خود را نشانة «استقلال» حکومت اسلامی از سیاست‌های بین‌المللی در مورد افغانستان معرفی نمایند، یک اصل کلی غیرقابل تردید است: دست حکومت اسلامی «رو» شده. آمریکا دیگر نمی‌تواند با تکیه بر ابزار جمکران، به آتش‌افروزی‌هایش جهت چپاول ملت‌ها و دولت‌های جهان سوم امتداد دهد. واشنگتن مشکل می‌تواند به ادامة این بازی «بازنده» رضایت دهد، و دلیل لات‌بازی‌های اصلاح‌طلبان و «سبزها» و بازگذاشتن دست این اوباش از طرف نیروهای انتظامی در بحران‌آفرینی شهری در همین مختصر نهفته. ولی چه کنیم که بساط آمریکا و حکومت اسلامی، حکایت همان خیک شیره شده.

در حکایات آمده دو مرد در کنار رودخانه نشسته بودند که از دور خیک شیره‌ای بر آب نمایان می‌شود. پس یکی از آنان به امواج خروشان رودخانه زده خود را به خیک می‌رساند! از بد روزگار خیک کذا خرس درنده‌ای بود! خرس گریبان مرد طمع‌کار را سخت می‌گیرد. مرد دیگر که از دور شاهد صحنه است، بی‌خبر از همه جا فریاد برمی‌آورد، خیک را رها کن، غرق می‌شوی! طمع کار فریاد می‌زند، من خیک را رها کرده‌ام، خیک شیره مرا رها نمی‌کند!

اینهم حکایت حکومت اسلامی و کاخ‌سفید شده. آمریکائی‌ها سعی داشتند تا با تکیه بر لات‌ولوت‌ها و آدمکشان دهة 1360، یک بازسازی در حکومت اسلامی صورت دهند، باشد که این حکومت بیش از این‌ها به منافع غرب خدمت کند؛ ولی «خیک» کذا بدجور ریش‌شان را گرفته و رها نمی‌کند! به احتمال زیاد دست در دست همین «خیک» به آبشار مرگ در منطقه پای خواهند گذاشت. در چنین گیروداری است که تونی بلر، نخست وزیر جنایتکار انگلستان، که با اعزام ده‌ها ‌هزار نظامی به عراق صدها هزار تن عراقی را آواره و قربانی کرده، امروز در یک دادگاه نمایشی که عملاً جهت تبرئة حاکمیت انگلستان، تحت عنوان «رسیدگی» به مسئلة‌ جنگ عراق برگزار شده، رسماً ایران را نیز همچون عراق یک خطر تروریستی جدی معرفی می‌کند! خلاصه بجای پاسخگوئی به اتهامات وارده، بلر نیز ترجیح داده، همچون هیلاری کلینتن به خیک شیره‌ای آویزان شود که بر امواج متلاطم رودخانه در حال بالا و پائین رفتن است! ولی از بد روزگار این خیک نه از آن خیک‌هاست!‌ قاعدتاً بلر هم عین آمریکائی‌ها در آغوش همین خیک شیره به آبشار نیستی خواهد رسید.







...

۱۱/۰۸/۱۳۸۸

زهر و «خامینی»!



زمانیکه میرحسین موسوی اعلامیة شمارة 17 را صادر کرد، در همین وبلاگ‌ها گفتیم که «استعمار عقب نشست!» البته با در نظر گرفتن استنباطی که ما از جنبش‌سبز داریم، و آنرا یک تحرک کاملاً استعماری در چارچوب منافعی از پیش ‌تعیین شده تعریف کرده‌ایم، «عقب‌نشینی استعمار» در قاموس ما به معنای عقب‌نشستن «خط امام» و اوباش تحکیم وحدت و اصلاح‌طلبان بود. البته از همان روزها سروصدای دیگری نیز در اطراف همین بیانیة شمارة 17 به راه افتاد. گروهی که خود را «روشنفکران برونمرزی» معرفی می‌کردند و به معنای واقعی کلمه «برونمرزی‌اند»، هر چند به گزاف ادعای روشنفکری‌ دارند، بر بیانیة‌ مذکور «ضمیمه» نیز افزوده، و به اصطلاح «پیروزی‌نامة» بزرگ میرحسین را در بوق‌ انداختند! همچنین گروه دیگری که معمولاً در خیمة حزب جلیله و خوش‌نام توده جا خوش کرده‌، سخن از «پیروزی بزرگ» موسوی بر خامنه‌ای بر زبان آورد.

با این وجود روند جریانات نشان داد که بیانیة شمارة 17 در واقع آخرکار جنبش سبز است، و همانطور که پیشتر نیز عنوان کردیم، اینک می‌باید منتظر انفجار این جریان دست‌ساز از درون باشیم. تمامی هیاهوئی که هواداران «سبزها» در حواشی بیانیة کذا به راه انداختند اینک با سخنان آقای کروبی مبنی بر شناسائی احمدی‌نژاد به عنوان رئیس دولت در عمل به زباله‌دان افتاده، و روند مسائل ثابت کرد که آنچه گفته بودیم آنقدرها که «سیاسیون» باسابقه ادعا کرده‌اند بی‌مورد و به دور از واقعیت نبوده است.

به طور خلاصه بگوئیم، «جریان سبز» همان است که بلبشوی محمد مصدق بود؛ همان است که بعدها طی لات‌بازی‌های حضرت امام خمینی شاهد بودیم، و تأثیرات استعماری هر دو را نیز بر تاریخ معاصر به صراحت دیده‌ایم. در جوامع استعمارزده، این قماش «تحرکات» پدیده‌ای است بسیار آشنا که با نوعی فروپاشانی «درون‌سازمانی» توأم می‌شود. اینهمه جهت تغییر روبنائی استعماری یک رژیم دست‌نشانده توسط عمال همان رژیم. هدف از این «تغییر و تحول»، جان دادن به یک حرکت نوین است که بتواند چند صباحی بر عمر ساختار دست‌ساز استعماری بیافزاید. البته در این استدلال تاریخی اگر وضعیت مصدق‌السلطنه به عنوان نمایندة سابق مجلس فرمایشی و نخست وزیر پهلوی دوم تا حدود زیادی روشن بوده، و نیازمند بررسی دقیق ‌نیست، برخی نگرش‌ها مسلماً‌ خمینی را در موضع «مخالف» شاه قرار می‌دهد، و آنقدرها در این صورتبندی جائی برای او باز نخواهد کرد. برداشت ما این است که افرادی با چنین نگرش «ضدتاریخی»، ‌ رابطة اندام‌وار روحانیت شیعی‌مسلک با دربار را آنقدرها در تحلیل‌های‌شان دخیل نمی‌کنند. این رابطه خصوصاً پس از دورة وانفسای «امیرکبیر» تبدیل به یک رابطة ساختاری و «حکومت‌ساز» در قالب یک ترکیب استعماری و «شهرنشینی» شد. خلاصة کلام با در نظر گرفتن ساختار حاکمیت که از دورة امیرکبیر تاکنون بر جامعه حاکم باقی مانده، خمینی نه تنها از دربار آنقدرها که ادعا می‌کرد فاصله نداشت، که نهایت امر فقط از طریق حمایت‌های مالی‌ای که اعتبارات وزارت بازرگانی «شاه» به بازاریان حامی وی اعطا ‌کرد، ‌توانست در نجف برنامة «مبارزه» با سلطنت را سازماندهی کند. بدون حمایت ساواک شاه از شبکه‌ای که طی 15 سال، حمایت‌های مالی بازار را به خمینی و وابستگان‌اش در داخل و خارج منتقل می‌نمود، فروپاشاندن دربار توسط خمینی بیشتر در حد یک آرزوی محال باقی می‌ماند.

همانطور که می‌بینیم بررسی ارتباطات اندام‌وار مالی و اقتصادی، از جمله مسائلی است که معمولاً در تاریخ‌نگاری‌های استعماری زیرسبیل «مورخان» باقی می‌ماند! چرا که نهایت امر در صورت برقراری چنین تحلیل‌هائی، دست کسانی رو خواهد شد که در عمل اربابان واقعی حاکمیت‌های دست‌نشانده‌اند. اینبار نیز در مورد جنبش‌سبز شاهد همین «لاپوشانی» هستیم، البته با یک تفاوت بسیار کلی و عمده. و آن اینکه دست سرمایه‌داری غرب اگر به صراحت از قفای عبای مقام‌معظم رهبری بیرون نزده، شبکة استعماری رادیوئی و تلویزیونی از حمایت مستقیم از چادرسیاه‌ها و ریش‌پهن‌های «جنبش‌سبز» به هیچ عنوان روی گردان نیست. این شبکه در عمل مشتی خاله‌خانباجی و لوطی و چاقوکش محله را تحت عنوان «آزادیخواه» و «فیلسوف» و نظریه‌پرداز در بوق‌های تبلیغاتی گذاشته و همه روزه اینان را به صف کرده و افاضات‌شان را به خورد ملت ایران می‌دهد!‌

ولی همانطور که بالاتر عنوان کردیم بساط جنبش سبز دیگر تق‌اش به معنای واقعی کلمه در آمده و حتی اگر طی نمایشات انتخاباتی آینده فردی وابسته به این جریان را از صندوق‌شکسته‌های جمکران تحت عنوان برندة بخت‌آزمائی «ریاست جمهوری» بیرون بکشند، این «جریان» مشکل می‌تواند به اهداف اصلی خود یعنی همان رنگ و روغن زدن به نمای بیرونی رژیم «ولایت‌فقیه» دست یابد. در عمل می‌باید از هم اکنون ملت ایران و آنان که واقعاً خواستار پای بیرون گذاشتن از این «دورباطل» استعماری‌اند فکری برای آینده کنند.

در این راستا شاید نیم‌نگاهی به مسائل استراتژیک منطقه و حتی بحران‌های داخلی تا حدودی کارساز باشد، هر چند در یک وبلاگ نمی‌توان ابعاد وسیعی را به نمایش گذاشت. تا آنجا که به مسائل استراتژیک منطقه‌ای مربوط می‌شود، مسائل افغانستان و عراق برخلاف ادعاهای انتخاباتی آقای اوباما نه تنها تا مرحلة فیصله‌ یافتن راه درازی در پیش دارد، که جنگ در شبه‌جزیرة عربستان و بساط طالبان و القاعده اینک می‌رود تا دیپلماسی منطقه‌ای عموسام را به معنای واقعی کلمه به یک کلاف سردرگم تبدیل کند. از طرف دیگر، از شرایط چنین برمی‌آید که حکومت اسلامی در کنفرانسی که تحت عنوان «بررسی شرایط افغانستان» دو روز دیگر (8 بهمن‌ماه) در لندن تشکیل می‌شود شرکت نخواهد داشت.

ما، بر خلاف ادعای منوچهر متکی، عدم شرکت ایران در این کنفرانس را نه بر اساس اتخاذ مواضع «مستقل» از جانب تهران، که به عنوان یک اعلام‌خطر جدی برای حکومت اسلامی تحلیل می‌کنیم. نخست اینکه کنفرانس لندن تحت عنوان «افغانستان» در عمل می‌باید برای تمامی مسائل منطقه‌ای که طی چندین سال توسط شاخک‌های نظامی و اطلاعاتی سازمان سیا پایه‌ریزی شده راه حلی ارائه دهد. و پیام واقعی عدم شرکت ایران در چنین کنفرانسی روشن‌تر از آن است که بتوان ابعاد عملی‌اش را در پس ادعاهای «استقلال» حکومت جمکران پنهان داشت. به نظر می‌رسد کشورهای تصمیم‌گیرنده در مورد افغانستان، عراق و بحران‌های سیاسی و نظامی در پاکستان و بسیاری مناطق «ناشناس» دیگر به هیچ عنوان نه نیازی به همکاری با تهران اسلامی در این موارد می‌بینند، و نه قصد آن دارند که حکومت اسلامی را جهت برقراری یک مجموعه روابط منطقه‌ای در فردای تصمیمات سرنوشت‌ساز خود شریک کنند. از آنجا که «نشست» افغانستان در لندن دو روز پس از نشست مشترک سرفرماندهی ارتش روسیه با طرف‌های غربی در سازمان آتلانتیک شمالی برگزار می‌شود، باید از آقای متکی پرسید از این مجموعه تحولات مرگ قریب‌الوقوع دستگاه حکومت اسلامی استنباط نمی‌شود؟

غرب به شدت تحت فشار افتاده! حمایت از طالبان‌پروری و آخوندنوازی در مرزهای روسیه امروز برای واشنگتن و لندن هزینه‌ای به همراه آورده که شاید دیگر تحمل آن امکانپذیر نباشد. آمریکا نمی‌تواند هم در افغانستان بر علیه نفوذ مالی و اقتصادی و فرهنگی روسیه بجنگد، هم گروه‌های طالبان تحت حمایت غرب را تغذیه کند، و هم شاخک‌های طالبان‌های مورد حمایت دیگر کشورها را همزمان سرکوب نماید! این مجموعه پیچیده‌تر از آن است که آمریکای امروز بتواند بر آن راه‌حلی بیابد. از طرف دیگر حمایت از گروه‌های ضدبشری «اسلام‌گرا» در قلب جهان اسلام بازتاب خود را اینک در شاخ آفریقا و در مسیر شاهرگ ارتباطی تجاری جهان، یعنی همان دریای سرخ به منصة ظهور رسانده. جنگ در یمن اگر در ظاهر جنگ «شیعه ـ سنی» است، در واقع جنگی است جهت اعمال کنترل بر شاخ آفریقا، و در شرایط فعلی غرب نمی‌تواند یک جنگ دیگر هم در این منطقه «مدیریت» کند.

خلاصة کلام، در شرایط فعلی حمایت از تز «حکومت اسلامی» در ایران دیگر برای پایتخت‌های غرب کار بسیار مشکلی شده. و بی‌دلیل نبود که آمریکا و انگلستان سعی داشتند با کمک تمامی دست‌اندرکاران حکومت اسلامی، از شخص رهبر گرفته تا مهرورزی و سپاه و غیره، موسوی و دارودستة اصلاح‌طلبان را به قدرت برسانند و از اینان تحت عنوان یک حکومت مردمی و برخوردار از 85 درصد مشروعیت «فرضی» جهت اعمال سیاست‌های آتی خود در منطقه «سکوی پرش» بسازند. ولی این پروژه نیز به صراحت نقش بر آب شد!‌ نه تنها موسوی با 85 درصد مشروعیت به «قدرت» نرسید، که دولت اسلامی مجبور شده به ریاست فردی به موجودیت خود در منطقه ادامه دهد که دیگر حتی در میان حزب‌اللهی‌ها هم وجهه‌ای ندارد! از طرف دیگر، به دلیل روند ویژة جریانات یال و کوپال موسوی و کروبی نیز ریخته. اینان که قرار بود نقش قهرمانان فرضی «استقلال و آزادیخواهی» حکومت اسلامی را ایفا کنند، به دلیل حضور فعال در سطح جامعه، رنگ و روی انقلابی و مردمی‌شان به دلیل کاسه‌لیسی‌های حکومتی و «بله‌قربان‌های» جاری و معمول به سرعت از جلا می‌افتد و دیگر، «نه نشان از تاک مانده و نه از تاک‌نشان!» اگر عدم شرکت حکومت اسلامی در کنفرانس لندن بر محور افغانستان نهائی شود، دلیل واقعی را بیشتر می‌باید در این راستا تحلیل کرد: دیگر آینده‌ای برای این دستگاه در منطقه قابل پیش‌بینی نیست.

با این وجود، دولت احمدی‌نژاد سعی دارد تا با پرروئی تمام خود را بر روند جریانات منطقه تحمیل کند، البته اگر اصولاً چنین عملی امکانپذیر باشد! این پرروئی را در سخنرانی اخیر ایشان در حمایت از نشریات و افرادی که از جمله طرفداران دولت وی به شمار می‌روند و توسط قوة قضائیه به دادسرا احضار و یا بازداشت شده‌اند به صراحت می‌توان دید. پیام احمدی‌نژاد در این جریان کاملاً روشن است؛ ایشان با تکیه بر «نفرت عمومی» از شخص خود قصد برقراری یک حکومت دیکتاتوری کامل را دارند، و می‌خواهند حامیان دولت را در مقام نگاه‌بانان حریم «نظام مقدس» در موضع خود به هر طریق ممکن «تثبیت» کنند. رژیمی که نه تنها برای بازداشت مخالفان خود را نیازمند دستور دادستانی نمی‌داند، که برخی افراد را فقط به استناد دستور مقامات محلی اعدام هم می‌کند، امروز به بازداشت حامیان دولت از طرف قوة قضائیه اعتراض کرده، و چنین عملی را «بگیر و ببندهای خلاف قانون» می‌نامد.

البته شمایل این نوع «دیکتاتوری» مضحک فقط می‌تواند با استفاده از شمایل یک «رهبر» مضحک‌تر کامل شود، و بی‌دلیل نیست که روزی‌نامه‌هائی اخیراً از علی خامنه‌ای تحت عنوان «امام خامنه‌ای» یاد کرده‌اند. هدف اصلی آن است که حضرت علی خامنه‌ای در این حکومت جای خمینی را هم بگیرد! در ادامة همین شخصیت‌سازی‌های احمقانه شاهدیم که علی خامنه‌ای در شهر آمل در سخنرانی خود می‌گوید، «امام باج ندادند، من‌ هم نمی‌دهم!» و روزی‌نامة کیهان، این سخنان مضحک را به تیتر تبدیل می‌کند. رهبر معظم، پیامد شیرین «مبارزات امام»‌ را گویا فراموش کرده‌اند. خامنه‌ای در آمل می‌بایست ادامه می‌داد، «امام جام زهر نوشیدند، من‌ هم می‌نوشم.»

حال که با ابعاد بحران بین‌المللی که بر کشور ایران سایه انداخته تا حدودی آشنا شدیم و همزمان نگاهی به ابعاد بحران داخلی نیز داشتیم، می‌باید دید مفر دولت احمدی‌نژاد چه می‌تواند باشد؟

برای دولت احمدی‌نژاد دو راه بیشتر وجود ندارد. پروژة «دولت مردمی و اسلامی» با 85 درصد مشروعیت دیگر نخ‌نما شده، و به احتمال زیاد امکان بازگشت به روی صحنه را نه امروز که هیچ وقت نخواهد داشت! مهرورزی جهت بقاء خود یا می‌باید پای در مسیر تحکیم یک دیکتاتوری مضحک و محفلی گذاشته، تبدیل به نوعی از انواع دیکتاتورهای شناخته شدة جهان شود و جهت حفظ حکومت اسلامی رأساً کشور را به چوب حراج سیاست‌های بین‌المللی بزند، یا می‌تواند با گذشتن از سد روحانیت وابسته دولت را به جنبش مدنی نزدیک کند. به استنباط ما امروز هر دو راه باز است؛ می‌ماند اینکه اهرم‌های موجود در داخل حکومت چه می‌خواهند و به دنبال چه هستند؟

ماه‌ها پیش در همین وبلاگ‌ها گفتیم که عبور احمدی‌نژاد از سد روحانیت شیعه کاملاً قابل پیش‌بینی است؛ و اینبار نه در معنای میرپنجی کلمه،‌ یعنی ماستمالی و زیرجلک‌بازی که در صحنه‌ای واقعی و سازمان یافته. با این وجود موضع‌گیری‌های اخیر احمدی‌نژاد نشان داد که سیاست‌های بین‌المللی دیگر حتی حاضر به بررسی جدی این «شق» نیز نیستند. اگر امروز مهرورزی را در مصاف با قوة قضائیه می‌بینیم، فقط به این دلیل است که حمایت کافی جهت پیشبرد سیاست چرخش به جانب جنبش‌های مدنی از وی صورت نگرفته. این شرایط بیش از آنچه نشان از قدرت و صلابت احمدی‌نژاد و خامنه‌ای داشته باشد، در وضعیتی که دیگر حتی اصلاح‌طلبان نیز نمی‌توانند به یاری‌شان بشتابند فقط بازتابی است از فروپاشی نهائی حکومت اسلامی. می‌ماند این سئوال که جایگزین این حکومت چه حاکمیتی می‌تواند باشد؟





...



۱۱/۰۵/۱۳۸۸

جوال سبز!




پس از گذشت چند ماه از آغاز «بساطی» که نظام رسانه‌‌ای بین‌المللی آنرا «جنبش سبز» نامیده، اهداف واقعی در قفای این «بحران‌سازی» به تدریج از پرده بیرون می‌افتد. با این وجود می‌باید پیش از پای گذاشتن در مسیر برشماری این اهداف، نگاهی دوباره به پدیده‌ای بیاندازیم که پیشتر در همین وبلاگ‌ها آنرا «غیرقابل اجتناب» بودن تغییرات سیاسی در کشور نامیده‌ایم. تغییراتی که در این باب به آنان اشاره خواهیم کرد، بیشتر در مقیاس و ابعاد استراتژیک عنوان می‌شود، هر چند ابعاد اجتماعی و داخلی آن را نمی‌باید از نظر دور نگاه داشت.

پیشتر گفتیم، و بازهم می‌گوئیم که حکومت اسلامی، بر پایة آنچه بر روی میزهای طراحی سازمان‌های نظامی و امنیتی غرب تهیه شده بود، قاعدتاً می‌بایست پس از مرگ آیت‌الله خمینی به صورت پایه‌ای دچار تغییر می‌شد. یکی از مهم‌ترین مستندات ما در مورد این تغییر غیرقابل اجتناب و پایه‌ای همان است که امروز در بحث‌های سیاسی و اجتماعی تحت عنوان «بن‌بست» ولایت مطلقة فقیه بر سر زبان‌ها افتاده. قانون اساسی «جمهوری اسلامی» ردائی بود که سازمان سیا بر قامت روح‌الله خمینی دوخت، و همین سازمان می‌دانست که پس از مرگ خمینی این قانون بلااستفاده خواهد شد. با این وجود از آنجا که بین مرگ خمینی و آغاز فروپاشی‌ها در اردوگاه شرق تقریباً همزمانی وجود داشت،‌ در محافل غرب این برداشت کودکانه جای باز کرد که ادامة «حکومت اسلامی» هم در ایران و هم در دیگر مناطق جهان هنوز «میسر» است، چرا که رقیب اصلی یعنی اتحاد شوروی دچار فروپاشی شده!

دلیل از راه رسیدن زوج خوشبخت حکومت اسلامی پس از مرگ خمینی، زوج «خامنه‌ای ـ رفسنجانی» که سرآغازی بر حکومت سرداران سازندگی و خصوصاً جایگیری دیرپای طالبانیسم در افغانستان و پاکستان شد فقط در همین پندار پوچ و انسان‌ستیز نهفته بود. پندار بیمارگونه‌ای که آنرا با حمایت تشکیلاتی سازمان‌های ضداطلاعاتی غرب به عناوین مختلف به ارزش می‌گذاشتند. دیدیم که بساط اسلام‌گرائی حتی ترکیه، آخرین حلقة زنجیرة ناتو در منطقه را نیز بی‌نصیب نگذاشت، و ترکیه در این دوره، ظاهراً با حفظ «سکولاریسم» فرضی در بطن کمالیسم، پای به دوران حکومت احزاب اسلام‌گرا می‌گذارد.

با این وجود حرکت سیاسی و استراتژیکی که در روسیه آغاز شد، به سرعت دست سیاست‌بازان غرب را در منطقه در پوست گردو گذاشت. با انزوای محافل «سرمایه‌داران» دوران یلتسین و اوج‌گیری دوبارة قدرت سازمان‌هائی که در روسیه خارج از تأثیرات ساختاری غرب عمل می‌کردند، بار دیگر کک به تنبان عموسام افتاد! از بررسی آنچه در کشورهای دیگر گذشت فعلاً چشم‌پوشی می‌کنیم ولی در ایران بازتاب تغییرات گسترده در روسیه به حکومت «اصلاح‌طلبان» و هیاهوی شیخ اردکانی منجر شد. غرب تلاش داشت که تحولات غیرقابل اجتناب را در بطن حکومت اسلامی اینبار با توسل به «نیروهای خودی»، یعنی همان اوباش سازمان سیا در تهران به صورتی عملی کند که همزمان بازتاب منافع درازمدت غرب در منطقه و سدی در برابر نفوذ روسیه باشد!

اینجا بود که طرح پشت طرح، و پروژه پشت پروژه ارائه ‌شد، و طی 8 سال دولت شیاد اردکان ایران و ایرانی روی آرامش ندید. برنامه‌های عموسام در ایران جملگی بر اصولی تکیه می‌کرد که بر سبیل عادت متکی بر روند مسائل طی «جنگ سرد» بود؛ خلاصة کلام پروژه‌هائی اعلام می‌شد، به تصویب می‌رسید، و جهت «اجراء» به طرف‌های مربوطه در داخل حکومت اسلامی ابلاغ می‌شد! «انتظار» محافل نیز همان انتظار دوران «جنگ سرد» بود! این پروژه‌ها می‌بایست طی چند روز در کمال موفقیت اجرائی می‌شد و کشور ایران پای در یک سیاست میانمدت در چارچوب منافع جدید واشنگتن می‌گذاشت. ولی در این گیرودار چشم واشنگتن بر دو واقعیت بسته مانده بود. نخست اینکه در ابعاد داخلی نتیجة پیگیری این سیاست «بازنده» برای آمریکا فقط منجر به عمیق‌تر شدن شکاف میان هیئت‌های مختلف حاکمه می‌شد، و نهایت امر همین شکاف به فاجعة هولناک 11 سپتامبر انجامید.

واقعیت دوم که عموسام حاضر به قبول آن نمی‌شد،‌ این اصل کلی بود که در صورت شکل‌گیری مراکز تصمیم‌گیری مستقل سرمایه‌داری در مسکو، مسیر طبیعی و غیرقابل تغییر منافع این «مراکز» به سوی مناطق جنوبی، یعنی ترکیه، افغانستان و خصوصاً ایران خواهد بود. و دقیقاً به همین دلیل بود که پروژه‌های آمریکائی کلینتن و جرج بوش دوم، مرتباً در مسیر «اجراء» در داخل خاک ایران با بحران‌سازی‌های «درون‌ساختاری» روبرو می‌شد! ولی نتیجة این «نزدیک‌بینی» مزمن عموسام همان شد که دیدیم، اهرم‌های مؤثر واشنگتن پیوسته در ایران کوتاه و کوتاه‌تر ‌می‌شدند!‌ در این مقطع است که واشنگتن سر از خواب شیرین 80 ساله بر می‌دارد، و پروژة تبدیل روسیه به یک «‌هزار جمهوری مستقل» را برای همیشه بایگانی می‌کند. با این وجود به دلیل منافع کهن استعماری در مناطق نفتخیز، آمریکا سعی دارد تا با دستکاری‌های موضعی همچنان بر حکومت ملایان و «ملامداران» بر مناطق مسلمان‌نشین جهان تکیه داشته باشد. در همین راستاست که حمله به افغانستان و اشغال عراق و ... اجرائی شد! ولی سیاستی که پیامد یک شکست استراتژیک مهم و تاریخ‌ساز باشد مشکل می‌تواند با یک یا چند تهاجم نظامی جان تازه بیابد؛ دیدیم که جان تازه‌ای در کالبد مردة حکومت‌اسلامی دمیده نشد، و آمریکا به ناچار همچنان درگیر پیامدهای شومی است که سیاست «آخوند پروری» محفل کارتر برای اینکشور به یادگار گذاشته.

«جنبش سبز» در واقع دنباله‌ای است که سیاست منطقه‌ای واشنگتن بر همین روند تغییرات بنیادین ایجاد کرده. همانطور که پیشتر گفتیم این «تغییرات» غیرقابل اجتناب شده، و فقط در مورد ایران می‌باید تکرار کرد که از یک سو حکومت اسلامی در ویراست «خمینی‌سالاری» دیگر امکان دوام و بقاء ندارد، و از سوی دیگر گسترش رو به رشد منافع سرمایه‌داری روس در مناطق جنوبی مرزهای این کشور، چه واشنگتن بخواهد و چه نخواهد نهایت امر سر از تهران، کابل، اسلام‌آباد و آنکارا به در خواهد آورد. اینهمه در شرایطی که طی سه دهة اخیر آمریکا با زدن نعل‌وارونة «نبرد با امپریالیسم» در تمامی این کشورها مشتی ملا را تبدیل به عامل سیاست ضدکمونیستی واشنگتن بر علیه اتحاد جماهیر شوروی سابق کرده بود. این ملایان امروز می‌باید همة آنچه پیشتر می‌گفتند و هزاران بار همگان شنیده‌اند «انکار» کرده، گفتمانی کاملاً نوین در چارچوب منافع جدید آمریکا اتخاذ کنند، و اینکار که طی دوران «جنگ‌سرد» سهل و ساده بود، امروز آنقدرها آسان نیست.

به همین دلیل است که پس از علنی شدن بن‌بست‌های اجرائی در استقرار «جنبش سبز» در مقام سخنگوی «منحصربه‌فرد» ملت ایران، اینک آمریکا سعی دارد با گسترش صوری طیف حامیان «سبزها»، اینبار اینان را نه به عنوان سخنگوی «منحصربه‌فرد» که در مقام نمایندة «تمامی» تمایلات سیاسی و فلسفی و فرهنگی ملت ایران به خلق‌الله حقنه کند!‌ در دفترودستک‌ این جریان استعماری این تمایل دیده می‌شود که، علیرغم تمامی سخنرانی‌های «دین‌خو» و «دین‌جو» که از زبان این اوباش اینجا و آنجا شنیده شده، عمله و اکرة این جریان، اینک حتی «سکولارها»، «چپ‌ها»، «اگزیستانسیالیست‌ها» و خلاصة کلام کل ملت ایران را نیز قسمتی از همین «جنبش مردمی» معرفی کنند! البته این شامورتی‌بازی دلیل دارد؛ هدف اصلی این است که اینان بتوانند با تکیه بر این «بساط» تمامی جریانات متفاوت در مسیر تحرکات فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، هنری و مالی را در محدودة عملیاتی جریان «سبز» متوقف کنند. این تمایل مسلماً به دلیل عشق اینان به «کثرت‌گرائی» نیست؛ اصل این است که چگونه و به چه طریق کلیة جریانات متفاوت سیاسی و فلسفی و هنری کشور می‌تواند به نفع عاملان جنبش سبز «ابتر» شود. پرواضح است که علیرغم کثرت‌گرائی ظاهری و غیردمکراتیک، مدیریت و تصمیم‌گیری نهائی در بطن جریان «سبز» در دست همان محافل‌ فاشیست‌پرور و وابسته‌ای باقی خواهد ماند که طی 80 سال گذشته، چپاول و سرکوب ملت ایران را دست در دست محفل میرپنج شروع کردند و امروز رسیده‌اند به دکان میرحسین.

در این مقطع نیم‌نگاهی به نقش دولت احمدی‌نژاد و شخص علی خامنه‌ای نیز خالی از لطف نیست. می‌دانیم که اینان، هر چند عمدتاً ترجیح می‌دهند که «خاموش»‌ باقی بمانند، ظاهراً از جمله مخالفان جنبش‌سبز‌اند! البته این مخالفت تا حد زیادی گردن‌گیرشان شده، چرا که منطقاً خامنه‌ای به مراتب به محافل موسوی و رفسنجانی که چپاولگران «صدر انقلاب» را تشکیل می‌دهند نزدیک‌تر خواهد بود تا به لات‌ولوت‌های جدیدی که با جریان مهرورزی پای به میانة میدان گذاشته‌اند. ولی همانطور که پیشتر نیز گفتیم، شکاف عمیقی که در سیاست‌های منطقه‌ای به دلیل موضع‌گیری‌های ضد منطقی واشنگتن ایجاد شد، دیگر به آمریکا امکان نداد که مستقیماً همان خیمه‌شب‌بازی «22 خردادی» را به روی صحنه ببرد. در نتیجه حضور یک «دولت» در تهران، دولتی که امتداد منطقی سیاست‌های اقتصادی، استراتژیک، نظامی و مالی را در مقیاس منطقه‌ای دنبال کند، از نظر روسیه، هند و چین الزامی شده. آنچه آمریکا و اروپای غربی با اعمال فشار بر دیگر قدرت‌ها در این میانه به دست آوردند، مجوز «لات‌بازی» در تهران و دیگر شهرهای بزرگ بود! و موجی که امروز موسوی، کروبی، خاتمی و رفسنجانی بر آن سوار شده‌اند، بر پایة همان «مجوز» کذا به راه افتاده. اینان طوری رفتار می‌کنند که گویا همچون فیدل کاسترو و چه‌گوارا در رأس یک لشکر هم امروز از جنگل‌های شمال وارد تهران شده‌اند و در آنچه طی سه دهة گذشته در ایران رخداده نه نقشی داشته‌اند و نه مسئولیتی! خلاصه بگوئیم، حتی مناصب و پست‌هائی که هنوز در اشغال خود دارند، و حقوق و مزایائی که هم‌اکنون از دست‌های «مقدس» رژیم اسلامی دریافت می‌دارند، نمی‌تواند وابستگی اینان به رژیم سرکوب ولایت‌فقیه را به اثبات برساند؛ ملت ایران، چه بخواهد و چه نخواهد، می‌باید اینان را به عنوان سرجهازی «مطالبات دیرینة‌» خود بپذیرد!

با این وجود هر چند خامنه‌ای و احمدی‌نژاد خود را مخالف این موج «لات‌بازی» نشان می‌دهند، بخوبی بر این امر واقف‌اند که حفظ موجودیت‌شان فقط در گرو پیروزی و تحقق خواست‌های همین جنبش سبز خواهد بود. چرا که فقط در صورت پیروزی این جنبش است که رشد تحولات در جامعة ایران متوقف مانده، عاملان، نوکران و پادوهای عموسام خواهند توانست هم در ایران در رأس حکومت باقی بمانند، و هم از پناهگاه و مأمن مطمئن برخوردار باشند. از طرف دیگر، سبزها نیز بخوبی می‌دانند که حمایت قشر «نظامی ـ امنیتی» که در حال حاضر ظاهراً در چنتة دولت و علی خامنه‌ای افتاده، برای دولتمداری در چارچوب سیاست‌های آمریکا یک ضرورت غیرقابل اجتناب است، نتیجتاً شعار مخالفت با برخوردهای «خشن» را از مبارزات مهاتما گاندی بیچاره «کش» رفته، در چنتة «موسوی و کروبی» شیاد انداخته‌اند.

البته درگیری‌هائی که طی چند روز گذشته به راه افتاد، فقط جهت توجیه «خوش‌باوران» و «ساده‌لوحان» سازماندهی ‌شده بود، ایندو جریان: مهرورزی و جنبش‌سبز، درگیری‌ اصلی‌شان با همان جریاناتی است که به صورت غیرقابل اجتناب در قلب جامعة ایران در حال رشد و نمو است. جریاناتی که هم استعمار دیرپای را مردود می‌داند و هم آخوندنوازی و چپاول محافل را. به همین دلیل است که مهرورزی و جنبش‌سبز همزمان هم درگیری‌ها را به «نمایش» می‌گذارند و هم در سطوح بالا شاهد مماشات و «خوش‌وبش‌» مقامات مختلف دولتی و اجرائی و قضائی با جماعت سبزها و «مخالفان» هستیم!

ولی به استنباط ما هر دو جریان سخت در اشتباه‌اند. نخست اینکه اگر غرب نتواند منافع دیرینة خود را در منطقة آسیای مرکزی و خاورمیانه به صورتی دست نخورده حفظ کند ـ حفظ این مواضع به عقیدة ما غیرممکن شده ـ دلیلی هم وجود نخواهد داشت که ساختار مرزهای بین‌المللی را در این منطقه مورد حمایت قرار داده و به رسمیت بشناسد. فروپاشی کشور ایران در این راستا و تبدیل آن به چندین کشور کوچک می‌تواند یک گزینة بسیار «معقول» برای محافل نفتخوار جهانی باشد. در نتیجه پافشاری پادوهای یانکی‌ها در قلب حکومت اسلامی آنقدرها که ظاهراً می‌نماید بازتابی از منافع آتی این قشر نیست. دولت احمدی‌نژاد اگر امروز هنوز بر سر کار مانده به این دلیل است که کشور ایران در مرزهای روسیه نمی‌تواند بدون دولت باشد! به احتمال زیاد همین دولت مجبور خواهد شد که مسیر منزوی کردن عوامل آمریکا را به دست خود بگشاید؛ هر چند این مسیر نهایت امر به حذف چهره‌های اصلی در قلب همین دولت بیانجامد.

ولی تا آنجا که به برخورد گروه‌ها و تشکیلات مختلف سیاسی با مسائل امروز ایران مربوط می‌شود، به عقیدة ما اصل میهن‌دوستی و وظیفة ملی ایجاب می‌کند که شاخة «بی‌طرف» را در این «جنگ‌زرگری» مورد حمایت قرار دهیم. ملت ایران می‌باید از حق اصولی و انسانی خود برای دور ماندن از هر دو جریان با تمام قدرت دفاع کند، و پای در قطبی نمودن فضای سیاست کشور نگذارد. چرا که «هماهنگی» این دو جریان و یا «برخورد» میان آن‌ها به دلیل «ساختگی» بودن طبیعت‌شان فقط به نفع محافل استعماری تمام خواهد شد. می‌باید این دو جریان را هر چه بیشتر در سطح جامعه منزوی کرد، و همزمان حرکت‌های وابسته به قشرهای مشخص اجتماعی، حرفه‌ای، گروهی و صنفی را مورد حمایت قرار داد.

در صورتی که ایرانیان بتوانند این دو حرکت را به طور کلی و با موفقیت نسبی منزوی کنند، غرب در برابر دو شق مختلف قرار خواهد گرفت. یا می‌باید از فروپاشی کشور ایران و تبدیل آن به چند کشور کوچک حمایت کند ـ این شق به استنباط ما با سیاست‌های بزرگ منطقه‌ای در آنچنان تلاقی‌ای قرار خواهد گرفت که امکان عملی شدن نخواهد یافت ـ یا بالاجبار سعی خواهد کرد که به دست خود این دو جبهه را هر چه بیشتر فراگیر نماید، و فراگیر نمودن اینان در شرایطی که بالاتر نیز توضیح داده‌ایم نهایت امر کار را به فروپاشی‌شان خواهد کشاند.

آنچه در حال حاضر از اهمیت واقعی در سیاست کشور برخوردار می‌شود، منزوی کردن هر دو جبهه است؛ نه تدوین قوانین، نه برگزاری انتخابات، و نه برپائی تظاهرات به نفع این و یا آن طرف! این دو جریان می‌باید توسط ملت ایران منزوی شده، حمایت ملی به جانب استقرار شبکه‌های گسترده و فراگیری متوجه شود که شامل تشکیلات مختلف صنفی، اتحادیه‌های کارگری، حرفه‌ای و مالی است. مجموعه‌‌هائی که بتواند خارج از کنترل دولت و به دور از نظارت عمال «محفل سبز»، ایرانیان را بر محور نیازهای واقعی قشرهای متفاوت کشور، حتی در ارتباط با ایرانیان ساکن دیگر مناطق جهان متمرکز کرده، اهرم‌های سیاستگزاری غرب را در ایران هر چه بیشتر تضعیف کند. البته این راهکارها مسلماً نیازمند توضیحات بیشتری خواهد بود که امیدواریم بتوانیم در آینده آن‌ها را ارائه کنیم.








...