۶/۰۲/۱۳۹۷

مذاکره و مذاکره!



طی چند روز گذشته بار دیگر بحث‌های تند و داغ ملایان پیرامون «مذاکره با آمریکا» پای به میدان گیس‌کشی‌های داخلی گذاشته.   و از آنجا که اپوزیسیون‌نمایان این حکومت،   همواره جز پیروی از غوغا و هیاهوی داخلی کاری نکرده‌اند،  همین بحث‌ها سریعاً ابزاری شده جهت سیاست‌بازی‌های نمایشی توسط همین شبه‌اوپوزیسیون.   گروهی از اینان خواستار مذاکره با آمریکا شده‌اند،  و گروهی دیگر از اینکه آمریکا «پدر این‌ها را در می‌آورد» ابراز شادمانی کرده‌اند!   ولی واقعیت سیاسی جز این‌هاست،   و در مختصری که امروز ارائه می‌شود تلاش خواهیم داشت تا این واقعیت را تا حدی بشکافیم.  پس نخست سخن از «مذاکره» بگوئیم و سپس برویم به سراغ مذاکرة ملا با یانکی.

بی‌رودربایستی بگوئیم،  در دنیای سیاست مذاکره اصل و اساس به شمار می‌رود.   در عمل،  سیاست بدون مذاکره هیچگاه موجودیت نداشته و ندارد؛   مذاکره با هم‌پیمانان،  دشمنان،  نیروهای متجاوز نظامی،  و حتی سردمداران مناطق اشغالی،  و ... پیوسته در کار است.  چرا که سیاست بر خلاف آنچه ادعا می‌شود،  نه اخلاقیات دارد و نه ایدئولوژی.  سیاست نه علم است و نه اخلاق؛   نوعی کارورزی است که در قلب آن گروهی معدود جهت حفظ منافع شخصی و گروهی‌شان دست به ساخت‌وپاخت با دیگر محافل قدرتمند داخلی و خارجی می‌زنند.  اگر سیاست‌بازان پیوسته از ایدئولوژی‌ها ـ  در مورد ملایان از اسلام و تعالیم والای محمدی و توحیدی و غیره ـ  دم زده‌اند،   فقط و فقط جهت تحمیق عوام و بهره‌برداری از کم‌شعوری مخاطبان‌شان بوده.

کارل فون کلاوسویتز،   ژنرال ارتش پروس،  در آغازین دهه‌های قرن نوزدهم کتابی تحت عنوان «در باب جنگ» به رشته تحریر درآورد که شاید یکی از مهم‌ترین آثار در بررسی استراتژی‌های نظامی به شمار آید.   تحلیل‌گران جهان سیاست،   عملکرد تمامی نظریه‌پردازانی را که پس از کلاوسویتز پای به میدان سیاست گذارده‌اند،   از لنین و مائوتسه‌تونگ گرفته تا آیزنهاور و کیسینجر تحت تأثیر تعالیم استراتژیک وی می‌دانند.  و مهم‌ترین ایده‌ای که کلاوسویتز مطرح کرده این است که،   «جنگ،   فی‌نفسه دنباله‌ای است بر مذاکره؛  جنگ همچون مذاکره است،  و مجموعة جنگ ـ مذاکره  هر گاه آغاز ‌شد،  ادامه خواهد داشت!»   به عبارت ساده‌تر،  آن زمان که پای در سیاست گذاردیم،‌  جنگ و مذاکره را نیز همزمان آغاز کرده‌ایم.   این مختصر را از این نظر عنوان کردیم،   تا هم‌وطنان آگاه باشند؛   بدانند که عربدة «با آمریکا مذاکره نمی‌کنیم»،   در واقع معانی بسیار در خود دارد.  حال که تا حدودی از مفاهیم عملی «مذاکره» پرده‌برداری شد،  شاید بهتر باشد نیم‌نگاهی به مسائل داخلی ایران بیاندازیم.  
            
حکومت ملایان،  که توسط کودتاچیان 22 بهمن 57،   با تکیه بر سرنیزة ارتش شاهنشاهی و سرکوب ساواک آریامهری بر ملت ایران تحمیل شد،   بر پایة چند «توهم جمعی» شکل گرفته.  توهماتی از قماش اسلام رحمانی،  روحانیت مترقی،  اسلام ضداستبداد،  انقلاب ضدامپریالیستی و ... و یکی از مهم‌ترین توهمات در پایه‌ریزی این کودتا،  ضدیت رسانه‌ای ملا با آمریکا  و عدم مذاکره با «شیطان بزرگ» است!   فراموش نکرده‌ایم،   شخص خمینی آمریکا را شیطان بزرگ نامید و هر گونه مذاکره با دولت آمریکا را ممنوع اعلام نمود! 

حال باید پرسید طی چهار دهه که از این کودتا می‌گذرد،  حکومتی که ادعای عدم مذاکره با آمریکا دارد،   چگونه توانسته نیازهای خود را در زمینة قطعات جنگ‌افزار،  ماشین‌آلات،  گندم،  برنج و دیگر واردات و خدمات مالی و صادرات نفتی در ارتباط با آمریکا اداره کند؟   مسلم است که برای چنین پرسشی ملایان پاسخی نخواهند داشت.   چرا که در عمل،   ادارة کشوری چون ایران که تا مغز استخوان به اقتصاد و تولیدات جهان غرب وابسته است،  بدون همکاری و هم‌دمی با کاخ‌سفید امکانپذیر نبوده و نیست.   و اگر تا به امروز،   ملا بر اریکة قدرت باقی مانده فقط و فقط از قِبَل همکاری با آمریکاست.   در نتیجه می‌باید معنای عبارت «با آمریکا مذاکره نمی‌کنیم» را بیابیم؛  می‌باید به معنای واقعی این شعار دست یافت،    معنائی ورای آنچه صرف کلمات القاء می‌کند.    

با بررسی مسیر رشد «انقلاب اسلامی» شاید بتوانیم به این معنا دست بیابیم.  چرا که دیدیم روح‌الله خمینی در فرانسه،   یکی از مهم‌ترین لنگرگاه‌های امپریالیسم جهانی بر علیه محمدرضا شاه پهلوی چه تبلیغاتی به راه انداخته بود.  و دیدیم که امروز پس از گذشت چهار دهه،   ارتباط همکاران و هم‌نشینان وی با سازمان‌های اطلاعاتی غرب دیگر علنی شده.  در نتیجه،  از همان روزها روح‌الله خمینی با آمریکا در مذاکره بوده؛  هواپیمای شرکت ایرفرانس نیز وی و همراهان‌اش را به تهران آورد.   پس عبارت «با آمریکا مذاکره نمی‌کنیم!»  این معنا را می‌دهد که مذاکرات‌مان را کرده‌ایم؛   تعهدات‌مان را تقبل کرده‌ایم؛  حمایت‌مان را هم دریافت داشته‌ایم؛   اجازه نخواهیم داد تا افراد دیگری،   از طریق مذاکره با این و آن محفل،  مذاکرات و «تعهدات» ما را به زیر سئوال برند! 

ولی جزئیات این «تعهدات» که امروز بر آن نام «حکومت اسلامی» گذارده‌اند،   نه از سوی روح‌الله خمینی و دیگر اوباش،  که از سوی کاخ‌سفید مشخص ‌شده بود.  جماعت «شورای انقلاب» در شرایطی نبود که چنین تعهداتی را مشخص کند.  و امروز علی خامنه‌ای،  زمانیکه می‌گوید «با آمریکا مذاکره نمی‌کنیم» در واقع به همان آمریکا اطمینان می‌دهد که بازنگری در تعهداتی که آنزمان مطلوب کاخ‌سفید بوده،  صورت نخواهد گرفت.   به آمریکا اطمینان می‌دهد که حتی به قیمت گرسنگی ملت ایران،   کوچ دادن میلیون‌ها ایرانی به خارج از مرزها،  سرکوب روزمرة ایرانیان در کوی و خیابان،  سانسور و خفقان و دین‌خوئی و وحشی‌گری و ... روحانیت شیعة اثنی‌عشری به این «تعهدات‌» پایبند خواهد ماند.  حال باید پرسید این «تعهدات» چیست که به چنین بهای گزافی می‌باید بر یک ملت تحمیل شود؟ 

در واقع،  این «تعهدات» دو لایه دارد؛  عوام‌پسندانه و استراتژیک.   نخست لایة عوام‌پسندانه را بشکافیم، که سفره‌ای است به گسترة فلات تاریخی ایران ـ  شامل کشورهای افغانستان،  تاجیکستان،  آذربایجان،  ترکمنستان،  عراق،  شیخ‌نشین‌ها،  و ... ـ   بر این سفره عوام نشسته‌اند،  و لقمه برمی‌دارند.   حکایت حسین است که به خون نشسته،  و حسن که گویا اهل این «حرف‌ها» نبوده.   حکایت زین‌العابدین است که بیمار شده،   و آن امام رضای عربی که ایرانی برای‌اش اشک می‌ریزد،   چرا که در ایران «غریب» بوده!   حکایت خدیجه‌ای است که در 60 سالگی بچه‌دار شده،   و فاطمه‌ای که در 9 سالگی به حجله رفته؛   چند شکم زائیده؛  اگر هم آرامگاه ندارد،   12 معصوم از او بجای مانده‌اند،   و ... و خلاصه حکایت آن آخرین طفل است که گویا رفته تا روزی بازگردد،  و همچون «اصلاح‌طلبان»،  جهان را اصلاح کند!   بله،  این لایة عوام‌پسندانه است،   ملایان چنین تبلیغ می‌کنند که آمده‌اند تا ایرانیان هر یک نمونه‌هائی باشند همچون این «قدیسان!»
      
ولی همانطور که گفتیم،  این تعهدات لایة استراتژیک نیز دارد،  هر چند  از آن کم‌تر سخن می‌گویند.   چرا که جزئیات‌ استراتژیک،   لایة عوام‌پسندانة کودتاچیان 22 بهمن را مخدوش خواهد کرد.   در لایة استراتژیک سخن از به جوش آوردن دیگ تعصبات و کوردلی‌های مذهبی و فرقه‌ای در کشورهای مسلمان‌نشین به میان می‌آید.  اشتباه نکنیم،  «تعهدات» استراتژیک برای عوام سفره‌ای پهن نمی‌کند،   بر سر این سفره کیسنجرها،  بولتون‌ها،  اوباماها و ... نشسته‌اند.   راهکارشان چنین است:   از ملا حمایت کنیم تا با مشتی قصه دیگ تعصبات عوام را به جوش آورد؛   عوام‌گرائی را به ابزاری جهت تهدید ملت‌های منطقه تبدیل کند؛   ثروت‌های منطقه را به جیب عموسام و بانک‌های‌اش بریزد؛   با هیاهو و جنگ و تهدید به جنگ و ... بهای نفت را به نفع ما تعیین کند؛   تهدیدی باشد برای قدرت‌های دیگر جهانی ـ  روسیه،  چین،  هند ـ  تا منافع‌مان در این منطقه مورد تهدید قرار نگیرد.   بله،   طی چهار دهه،   ایندو لایه از «تعهدات»،   همزمان هم ملت‌های منطقه را نابود کرده،   هم آمریکا و شرکای‌اش را پولدارتر کرده،   و هم ملا را در قدرت باقی نگاه داشته.   حال زمانیکه خامنه‌ای می‌گوید «با آمریکا مذاکره نمی‌کنیم!»  معنای آن به روشنی در برابرمان قرار می‌گیرد.

«مذاکره نمی‌کنیم!» یعنی ایندو سفره را که محفل «کارتر ـ برژینسکی» از  22 بهمن 1357 در منطقه خاورمیانه یکی برای عوام،  و دیگری برای عموسام پهن کرده‌،   جمع نخواهیم کرد.   به سرکوب و سانسور و آدمکشی و فراری دادن نیروی کار در ایران ادامه می‌دهیم؛   هر گاه آمریکا اراده کند پول رایج کشور ارزش خود را از دست خواهد داد؛  و ...  و دنیا به کام عموسام خواهد بود.   با این وجود،  در برابر خوشخدمتی ملا برای یانکی مشکل دیگری در کار آمده؛   مشکلی به نام روسیه!  

کرملین با هر دو لایه از «تعهدات» 22 بهمنی ملایان،   به دلائل مختلف سر ناسازگاری دارد.  نخست از لایه «تعهدات» عوام‌پسندانة ملایان بگوئیم که سخت مورد علاقه عموسام است.  چرا که این لایه می‌تواند برای روسیه مشکلات اجتماعی عمده به وجود ‌آورد.   گسترش دین‌خوئی در منطقه همچون ویروسی مهلک به جان جمهوری‌های مسلمان‌نشین جنوب روسیه و کشورهای پساشوروی خواهد اوفتاد،  و از این راه فضای اجتماعی را در این منطقه به سوی جنگ مقدس «اسلام ـ ارتدوکس» و درگیری‌های فرقه‌ای می‌کشاند.  در واقع تکیة هر چه بیشتر آمریکا بر اسلام،  و پایه‌ریزی دکان بهارعرب نیز به نوبة خود تهدیدی بود بسیار جدی بر علیه فدراسیون روسیه.           

از سوی دیگر،  کرملین نمی‌تواند با لایة استراتژیک «تعهدات» کودتاچیان 22 بهمنی نیز کنار آید.   چرا که چپاول گستردة منابع منطقه،  گسترش فقر و آوارگی و انتقال ثروت‌ها به غرب می‌تواند زمینه‌ای فراهم آورد برای پایه‌ریزی تحولاتی غیرقابل پیش‌بینی؛   انقلابات؛  کودتاها و فروپاشی‌ها.  تحولاتی غیرقابل کنترل که منطقه را به آتش خواهد کشاند.  البته این تحولات می‌تواند،   در راستای منافع غرب تحلیل ‌شود.  و به دلیل فاصلة بعید جغرافیائی،   پایتخت‌های غربی از چنین شرایطی صدمه‌ای نمی‌بینند.  ولی روسیه با گسترش ناامنی در مرزهای جنوبی‌اش روبرو خواهد شد.   در نتیجه،  مذاکراتی که محفل جیمی‌کارتر با ملایان و اوباش «نهضت‌عاظادی» صورت داد،  و «تعهداتی» که اینان در قبال حمایت غرب بر عهده گرفته‌اند،   امروز در لایة عامیانه و استراتژیک‌اش به بن‌بست‌ رسیده.   به استنباط ما،  ملاجماعت مشکل بتواند از این بن‌بست جان سالم به در برد.

حال که بن‌بست ملاجماعت را با صراحت نشان دادیم،   چه بهتر که نیم‌نگاهی به مواضع سیاسی موجود ـ خصوصاً مواضع اوپوزیسیون ـ  در داخل و خارج کشور بیاندازیم.   در کمال تأسف طیف سیاست‌باز ایرانی که عموماً نانخور محافل سرمایه‌داری غرب باقی مانده تصویر درستی از مسائل استراتژیک جاری ندارد.   این طیف با کوچک‌ترین «در باغ ‌سبزی» که واشنگتن نشان‌‌اش می‌دهد پای در میدان مک‌کارتیسم دوران جنگ‌سرد گذارده،  بر این تصور است که با فحاشی به روسیه خواهد توانست مجموعه «تعهداتی» در برابر  واشنگتن تقبل کرده و همچون دوران روح‌الله خمینی و میرپنج و آریامهر،  آناً از حمایت همه‌جانبة غرب برخوردار شود!  ولی چنین صورتبندی‌ای نمی‌تواند واقعیت داشته باشد؛   دوران جنگ‌سرد سپری شده،   و به هیچ عنوان بازنمی‌گردد.   اگر امیدی به بازگشت آن دوران وجود می‌داشت،   تلاش‌های ممتد و پیوستة‌ آتلانتیسم در ایران،  در راه جایگزینی استبداد خمینی‌ایسم با اصلاح‌طلبی،   جنبش‌سبز و حتی کودتاچی‌گری سلطنت‌طلبان تاکنون به نتیجه رسیده بود. 

خلاصه بگوئیم،  دوران جدید نیازمند برخورداری از درک مسائل جدید است،   و نهایت امر سیاست‌مدارانی جدید می‌طلبد.   چرا که،  واشنگتن علیرغم تمامی فشارهای داخلی و خارجی بالاجبار می‌باید پیرامون مسائلی بیشمار در سطح جهانی با کرملین به توافق برسد.  در غیراینصورت صلح‌جهانی در خطر می‌افتد،  و برنده‌ای در این میانه نخواهد بود.  آمریکا حتی به قیمت قبول فروپاشی‌های داخلی،  که ورود دونالد ترامپ به کاخ‌سفید در عمل آغازگر آن بود،   می‌باید خود را به سیاست‌های جهانی روسیه نزدیک کند،‌   و این سیاست‌ها بیش از هر منطقة‌ دیگر شامل ایران،  ترکیه و پاکستان خواهد شد.  و اگر ورود ترامپ به کاخ‌سفید،  همانطور که گفتیم آغازگر تحولات تلقی می‌شود،  به هیچ عنوان پایان آن نیست.  تلاطم‌هائی به مراتب گسترده‌تر از ریاست‌جمهوری ترامپ در انتظار آمریکاست.   پر واضح است که در چنین شرایطی سیاستگزاری در داخل مرزهای ایران نیازمند برخوردی به مراتب پخته‌تر از دوران میرپنج،  آریامهر و روح‌الله خمینی خواهد بود.   حال باید دید در میان آن‌ها که امروز هیاهوی «ایران،  ایران» به راه انداخته‌اند،  چه افرادی از چنین نگرش پخته‌ای برخوردارند.   در کمال تأسف اگر چنین افراد و گروه‌هائی موجودیت واقعی داشته باشند،   هنوز در صحنة سیاست داخلی و خارجی کشور آفتابی نشده‌اند.   و تا زمانیکه چنین حضوری محقق نشود،  و اینان به صورتی مؤثر،  حداقل در مرحلة نظریه‌پردازی پای در صحنة سیاست ایران نگذارند،  کشور در تعلیق سیاسی باقی خواهد ماند. 

بالاتر به صراحت گفتیم که ملاجماعت در بن‌بست است،   ولی این را هم بگوئیم که در بن‌بست قرار گرفتن اینان فی‌نفسه به معنای خروج خودبه‌خود کشور از رژیم ولایت‌فقیه نخواهد بود.   چرا که نخست می‌باید نظریه‌پردازی مناسبی در کار آید که پاسخی به نیازهای استراتژیک امروز در آن منظور شده باشد.  آن زمان می‌توان انتظار داشت تا کشور بتواند از این بن‌بست راه به بیرون باز کند.  ولی هنوز ابزار کافی ـ  نه در مرحلة‌ کارورزی و نه در حد نظریه‌پردازی ـ  در دست اوپوزیسیون ولی‌فقیه نمی‌بینیم.  



۵/۰۱/۱۳۹۷

هلاهل و هلسینکی!



همانطور که در وبلاگ پیشین (تغییر و تدبیر) نوشته بودیم،  نشست هلسینکی از هر نظر سرنوشت‌ساز بوده.   و در عمل شاهدیم که پس از این نشست شرایط جهانی جهت ایجاد و هماهنگی استراتژیک در راه تغییرات کلی در ایران و منطقه هموار می‌شود.  بدون آنکه قصد پای گذاردن در جزئیات مسائل را داشته باشیم،  در مطلب مختصر امروز نیم‌نگاهی خواهیم داشت به آنچه به صراحت می‌توان تبعات نشست هلسینکی نامید.  تبعاتی که نشاندهندة پای گذاردن حکومت اسلامی در بن‌بستی است که نهایت امر خروج از آن بدون هماهنگی تهران با سیاست‌های جهانی غیرممکن خواهد بود.  پس بپردازیم به آنچه طی این نشست مطرح شده،  و سخنرانی پمپئو را در ایالات‌متحد در پی آورده. 

آنطور که جراید و خبرگزاری‌ها نقل می‌کنند،  ملاقات چهارساعتة ولادیمیر پوتین و دونالد ترامپ،   روسای جمهور روسیه و آمریکا در شرایطی کاملاً غیرمعمول صورت گرفت.  جز دو مترجم احدی در این نشست شرکت نداشت،  و از آنچه طی اینمدت طولانی بین دو رئیس‌جمهور ردوبدل شده عملاً هیچ اطلاعی در دست نیست.  البته مشکل می‌توان پذیرفت که دو رئیس جمهور چهار ساعت رودرروی یکدیگر بنشینند و «گپ» بزنند.  مسلماً گروه‌های کاری حضور داشته‌اند؛  دستور جلسه از پیش تعیین شده بوده،   و مذاکرات همه‌جانبه صورت گرفته.   اگر رسماً اعلام می‌شود که هیچ فرد دیگری در این نشست حضور نداشته،   فقط و فقط به این دلیل است که احدی نتواند در هیچیک از دو گروه ادعا داشته باشد که از جزئیات این مذاکرات «مطلع» است و به این ترتیب امکان هیاهوی رسانه‌ای و تبلیغاتی برای گروه‌های رقیب،  خصوصاً در اروپای غربی و آمریکای شمالی فراهم آورد.    

از سوی دیگر،  شاهدیم که روند حاکم بر مذاکرات دوجانبه،   در نشست مطبوعاتی‌‌ای که پس از آن برگزار شد نیز موبه‌مو به مورد اجرا درآمد.  به عبارت دیگر،  در مطالبی که دو رئیس‌جمهور تحت عنوان «بیانیة‌ مشترک» قرائت کردند جز یک یا دو مورد،  عملاً هیچ مطلب قابل بحثی به چشم نمی‌خورد.  به استنباط ما،  همین «یک یا دو مورد» می‌باید دلیل واقعی نشست دوجانبه تلقی گردد.  و در فرصت امروز به بررسی‌شان می‌پردازیم. 

مسئله نخست مربوط به حضور جمهوری اسلامی جمکران در سوریه می‌شد.  دونالد ترامپ رسماً اعلام داشت که حاضر نیست شکست داعش در منطقه،   به معنای گسترش حضور عوامل جمهوری اسلامی در سوریه و احتمالاً دیگر مناطق خاورمیانه باشد.   البته این موضع‌گیری کاملاً «منطقی» به نظر می‌رسد،   ولی ترامپ طی قرائت این مطالب از پروژة دولت اوباما در خاورمیانه هیچ نگفت.   وی نگفت در پروژة «اسلامگرائی در خاورمیانه» که در دوران ریاست‌جمهوری اوباما در خاورمیانه اجرائی می‌شد،  به حکومت ملایان نقش پشت‌جبهة اسلامگرائی سنی‌مسلک اعطاء شده بود.   وی نگفت که دلیل شکست «انتخاباتی» میرحسین موسوی و بن‌بست چهارسالة دوم احمدی‌نژاد چیزی نبود جز مخالفت مسکو با همین پروژه!   به عبارت ساده‌تر،  روی کاغذباطله‌های اوباما قرار بر این بود که حکومت اسلامی با توسل به دلارهائی که اوباما از طریق برجام به دکان‌اش سرازیر می‌کند،‌   صاحب جاه‌وجلال شده،  و پشت جبهة مناسبی برای اوباش‌گری عوامل اسلامگرای وابسته به واشنگتن در خاورمیانه فراهم کند.  در عمل نیز دیدیم که نخستین عکس‌العمل استراتژیک ملا حسن روحانی،   پس از دستیابی به توافقنامة برجام چیزی نبود جز ارسال هر چه بیشتر مزدور مسلح به سوریه،   عراق و دیگر مناطق خاورمیانه.  مزدورانی که شبکة تبلیغاتی آتلانتیست از آنان به عنوان هواداران بشار اسد نام می‌برد!

اینجاست که موضع‌گیری علنی ترامپ پیرامون نقش حکومت اسلامی در فردای نابودی غائلة داعش،   از اهمیت فزاینده‌ای برخوردار می‌شود.  خلاصه بگوئیم،‌  حکومت اسلامی در قماری که با دلارهای نفتی بر سر حفظ منافع واشنگتن به راه انداخته بود،  به سختی شکست خورده و مسلماً می‌باید هزینة‌ سنگین این شکست و رسوائی را نیز بپردازد. 

مطلب دومی که از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است در بیانات ولادیمیر پوتین به چشم خورد.  وی رسماً سخن از «اشغال بلندی‌های جولان» به میان آورد و مسلماً طی روزهای آینده دیپلمات‌های روسیه و آمریکا پیرامون سرنوشت این منطقه مذاکرات را آغاز خواهند کرد.  همانطور که می‌دانیم این بلندی‌ها از سال 1967 تحت اشغال ارتش اسرائیل است،  و اهمیت استراتژیک،  اگر نگوئیم «سمبلیک» این عملیات نظامی تا جائی است که حتی دولت شاه سابق ایران نیز جهت مقابله با تعرض ارتش سوریه،  در این منطقه به نفع اسرائیل نیروی نظامی پیاده کرده بود! 

ولی در واقع مسئلة بلندی‌های جولان نیز همچون آلترناتیو «شیعی‌مسلکان» در خاورمیانة‌ پساداعش مطلبی است با لایه‌های متفاوت.   از نخستین سال‌های اشغال بلندی‌های جولان،  دولت اسرائیل این امکان را یافت تا تحت عنوان «حفظ موجودیت کشور»‌ هر گونه عملیات نظامی سوریه جهت پایان دادن به این اشغال غیرقانونی را از منظر حقوق بین‌المللی بی‌اعتبار بنمایاند.   و از سوی دیگر،  اشغال جولان به همراه اشغال دیگر مناطق ـ  این مناطق نیز تحت عنوان نیاز برای حفظ موجودیت اسرائیل به اشغال درآمده ـ   زمینه‌ساز درگیری‌های عمده در خاورمیانه شده.  درگیری‌هائی که مفری است جهت به ارزش گذاردن سیاست‌های آمریکا،  انگلستان و خصوصاً تحرکات دولت‌های دست‌نشانده اینان در منطقه.  عملیات «اشغال»،   توسط اسرائیل به این تصور مسخره دامن زده که یک کشور کوچک و‌ کم‌جمعیت به نام اسرائیل می‌تواند به همسایگان‌اش اینچنین زور بگوید،  و تمامیت ارضی اینان را به زیر پای بگذارد.  در واقع،  همین سناریوی استعماری است که نهایت امر کارساز شرکت‌های اسلحه‌سازی شد.  وسیله‌ای شد جهت فروش جنگ‌افزار در گستره‌ای بی‌سابقه در خاورمیانه،  و استقرار دولت‌های نظامی‌ و جلوگیری از هر گونه رشد و توسعة اقتصادی.  

اینکه اسرائیل می‌باید بلندی‌ها جولان را ترک کند،  به این معنا خواهد بود که نهایت امر می‌باید دیگر مناطق اشغالی را نیز آزاد کند.  به عبارت ساده‌تر،  دیگر واشنگتن در موقعیتی نیست که بتواند بهانة «حفظ موجودیت اسرائیل» را وسیله‌ای نماید جهت توجیه تجاوزات ارضی.  به همین دلیل به استنباط ما،  خاورمیانه طی چند سال آینده به طور کلی «تغییر» خواهد کرد،  و امیدواریم که این تغییرات در مسیر سازنده صورت گیرد. 

ولی حال که به تبعات نشست هلسینکی پرداختیم،  نیم‌نگاهی نیز به سخنرانی مایکل پمپئو در گردهمائی ایرانیان ساکن کالیفرنیا حائز اهمیت می‌شود.   به صراحت بگوئیم،  پمپئو در سخنرانی‌اش حرفی نزد که ارزش بررسی داشته باشد.   آنچه وی گفت،   خلاصه‌ای است از آنچه در میان ایرانیان ـ  خصوصاً در بین عامیانه‌ترین اقشار ـ  طی چند دهة گذشته تکرار و بازتکرار شده.  کم نیستند ایرانیانی که تصور می‌کنند ملایان از آسمان بر سرشان اوفتاده‌اند؛  پمپئو نیز به همین سیاق حکومت ملایان را «بررسی» کرد!   کم نیستند ایرانیانی که در توهمات‌شان آمریکا را حامی «دمکراسی در ایران» می‌بینند؛  پمپئو نیز به این باور عامیانه هر چه بیشتر دامن زد.   و باز هم کم نیستند ایرانیانی که ارتباط تنگاتنگ قوه مجریة ایالات‌متحد و حکومت ملایان را نمی‌بینند؛  پمپئو نیز در همین مسیر سخن گفت.  خلاصة کلام،  پمپئو هیچ نگفت جز آنچه همین لایه از ایرانیان دوست داشتند بشوند؛  اینبار از زبان وزیر امور خارجة یانکی‌ها. 

ولی این ظاهر قضیه است.  و تا آنجا که آرایش استراتژی‌های جهانی نشان می‌دهد،  پمپئو و ترامپ ناگزیر خواهند بود هلاهل را نوش جان کرده،   به نمایش مضحک «نبرد با آمریکا»،  صحنه‌سازی مسخره‌ای که از دوران جیمی کارتر در جریان است،   نقطة پایان بگذارند.  به عبارت ساده‌تر،   پمپئو به ایرانیان همان پیامی را داد که چند هفته پیش اردشیر زاهدی آن را در نامه‌ای «قلمی» کرده بود.    وزیر امور خارجة آمریکا به ایرانیان ساکن اینکشور اطمینان داده که اگر حاکمیت ایالات‌متحد بالاجبار می‌باید به سوی سازش آشکار و علنی با ملایان گام بردارد،   به آنان که عمری بر پایة توهمات‌شان آمریکا را حامی دمکراسی در ایران تلقی کرده‌اند پشت نخواهد کرد!  به ایرانیان ساکن ینگه‌دنیا پیام می‌دهد که اگر فردا ملایان را در آغوش ما دیدید،   فراموش نکنید که آمریکا همچنان حامی دمکراسی در ایران است!            

   

۴/۲۱/۱۳۹۷

تغییر و تدبیر!



دیدار ترامپ با پوتین در شهر هلسینکی از اهمیت زیادی برخوردار است.  و هر چند مسائلی که طی این دیدار مطرح خواهد شد در هاله‌ای از ابهامات دیپلماتیک پنهان مانده،   به صراحت می‌توان گمانه‌هائی از چند و چون‌شان ارائه داد.   از آنجا که،  مسائلی از قبیل بحران اوکراین،  جنگ سوریه،  توافق هسته‌ای ایران،  جنگ اقتصادی چین و آمریکا،   و ...  ارتباطات دیپلماتیک «مسکو ـ واشنگتن» را طی دهة اخیر در پائین‌ترین سطح خود قرار داده،   مسلماً مسائل فوق طی دیدار آتی شامل رایزنی خواهد شد.   آمریکا برخلاف هیاهوی «ترامپیست‌ها»،‌   در شرایط اقتصادی و اجتماعی فوق‌العاده مشکلی گرفتار آمده؛   رونق‌ اقتصادی‌ای‌ که ترامپ به ملت آمریکا وعده ‌داده بود،   نه تنها به منصة ظهور نرسیده،   که ورای آن،   شرایط به مراتب بدتر هم شده.  از سوی دیگر،  با کناره‌گیری اعضای کابینة انگلستان،  خصوصاً استعفای بوریس جانسون،   وزیر امور خارجة پروژة «برکسیت» از کابینة ترزا می،  این طرح عملاً متزلزل شده.  و می‌دانیم که ترامپ و باند وی از جمله حامیان اصلی برکسیت بوده‌اند.   همانطورکه می‌بینیم مسائل فراوان است،   و در جهان سیاست و روابط میان دولت‌ها تمامی این مسائل در یکدیگر «تداخل» خواهد داشت.  ولی از آنجا که این وبلاگ بررسی مسائل مبتلا به ایران را هدف اصلی خود می‌داند،  تلاش بر این متمرکز خواهد شد،   تا در حد امکان و در آستانة این «ملاقات تاریخی» تبعاتی را بررسی نمائیم که به ایران مربوط خواهد شد. 

در گام نخست می‌باید از تلاش‌های آمریکا در مسیر آنچه «تغییر رژیم»‌ و یا «تغییر رفتار رژیم»  در ایران نام گرفته،  تا حد امکان «ابهام زدائی» کنیم.   در مقطع بعدی ابعاد مختلف پروژه‌های روس‌ستیز آمریکا در ایران را مطرح خواهیم کرد.  و نهایت امر از وضعیت نابسامان رژیم ملائی و بن‌بست‌هائی سخن می‌گوئیم که هر روز بیش از پیش در برابر ملایان قدعلم می‌کند.  پس نخست برویم به سراغ دکان جدیدی که آمریکا در منطقه گشوده،  و از آن تحت عنوان «تغییر و یا تغییر رفتار» رژیم ملائی یاد می‌کند. 

رمزگشائی از این سیاست،   نیازمند دریافت معنا و مفهوم واقعی واژة «تغییر» در سیاست ایران خواهد شد.  دریافتی که به نوبة خود ابعادی اجتماعی و خصوصاً سیاسی پیدا می‌کند.   زمانیکه آمریکا سخن از «تغییر» به میان می‌آورد، این واژه نمی‌تواند بی‌واسطه و در خلاء مورد بررسی قرار گیرد.   چرا که نخست باید شرایط فعلی را «شناخت»،   سپس با تکیه بر این شناخت،  از «تغییر» سخن به میان آورد.   ولی از سوی دیگر،   «شرایط فعلی» نیز خود بازتابی است از پروسة دیگری در مقولة دریافت معنا و مفهوم.  به طور خلاصه ‌در این مرحله،  ناظر درگیر مشکلی «پدیده‌شناسانه» خواهد شد.   پیچیدگی اساسی در این روند به این دلیل پیش می‌آید که واژة «انقلاب» در ایران معاصر معضلی ویژة خود به وجود آورده.   واژه‌ای شده که مفهوم ساختاری آن به طور کلی هنوز در ابهام است.   

همانطور که بارها در مطالب این وبلاگ آورده‌ایم،  واژة «انقلاب» در گفتمان گروه‌ها و دستجات سیاسی،   و خصوصاً حکومت ملایان معنا و مفهومی ویژة خود پیدا کرده.   طی چهار دهه‌ای که از کودتای 22 بهمن 57 می‌گذرد،  هر کدام از جریانات سیاسی،  از راست تا چپ افراطی تلاش کرده‌اند تا هم ارتباط اندام‌وار تشکیلات اداری،  نظامی و امنیتی را پیش و پس از کودتای کذا بی‌اهمیت جلوه دهند،   و هم مطالبات گروهی خود را در بسته‌بندی‌ای به نام «اهداف انقلاب» به ملت ایران تحمیل کنند.   این مشکل پدیده‌شناسانه را هم در گفتمان حکومت می‌بینیم،  و هم در ادبیات گروه‌های به اصطلاح مخالف!   و نهایت امر کار بجائی رسیده که گروهای سیاسی ترجیح ‌داده‌اند آنچه را «انقلاب» می‌خوانند  ـ  چه اسلامی و چه غیر ـ  از روابط موجود جامعه جدا کرده،   تبدیل به پدیده‌ای صددرصد گنگ و شاید آسمانی کنند.  پدیده‌ای که معلوم نیست به چه دلیل بر سر ملت ایران فرو افتاده!   این نوع برخوردهای بی‌پایه‌واساس کار تحلیل شرایط کشور را بجائی می‌کشد که گروه‌های سیاسی و حتی دولت ملائی پای در قصه‌گوئی و حکایت‌سازی می‌گذارند.   بر اساس این قصص،   گویا مشتی افراد «ناراضی» در خیابان‌های مرکزی شهرهای بزرگ دادوفریاد به راه انداختند؛  گروهی دانشجو به آنان پیوستند؛  روحانیت برای حفظ اسلام و قرآن و دین خدا «احساس تکلیف» کرد؛   آیت‌الله خمینی هم که از دیرباز گویا نظریه‌پرداز «حکومت اسلامی» بوده‌اند،‌  فرمان داده‌اند؛  و ...  خلاصه بگوئیم،  با تکیه بر این قبیل مزخرفات نهایت امر مشکل دیگری نیز به وجود آمده.  و آن اینکه نیازها و مطالباتی که در قفای «بساط» 22 بهمن 57 نشسته ـ  این مطالبات را صرفاً نمی‌باید در داخل مرزها جستجو کرد ـ   به طور کلی از بحث و گفتگو خارج شده است.         

ولی می‌باید به هر ترتیب که شده از این بن‌بست پای بیرون گذارد،  و به استنباط ما،‌  خروج از این بن‌بست پدیده‌شناسانه نیازمند شناخت از عملکرد پدیده‌ای استعماری است که ما آن را به طور خلاصه و نمادین «محفل شیخ‌وشاه» نامیده‌ایم.   این محفل که عملاً به تمامی گروه‌ها و تشکل‌های سیاسی موجود،  چه راست و چه چپ پوشش می‌دهد،  از زمانی در کشورمان پای به منصة ظهور گذارد که کودتای میرپنج بر سلطنت سنتی نقطة پایان گذاشت.  در این دوره،  انگلستان با پیروزی در جنگ اول جهانی در عمل همه‌کارة کرة ارض شده بود.  در نتیجه  محفل خلق‌الساعة «شیخ‌وشاه» نیز در ایران تحت تأثیر مطالبات استعماری لندن ایجاد شد،  هر چند به تدریج مجموعه‌ای اداری،  نظامی و انتظامی نیز در کل کشور به وجود آورد.   این مجموعه،   تحت عناوین دهان‌پرکن ـ  دفاع از ایران و دین و خدا و سنت‌های پدری،  شاهنشاهی،  شیعة اثنی‌عشری،  و ... ـ  دست به مبارزه با «استبداد کمونیستی» زد،  ولی در عمل پای به مبارزه با گسترش نفوذ روسیه در ایران و منطقه گذارد.  و عملکرد یکصدسالة این محفل امروز در برابر ما قرار دارد.

طی مرحله‌ای که آغازگر آن کودتای میرپنج بود،   و هنوز نیز امتداد ساختاری‌اش را در جامعة ایران حفظ کرده،  ‌ «محفل»‌ کذا بر سرنوشت ایرانیان حاکم بوده.   طی ایندوره محافل سیاسی در ایران،   بر اساس مطالبات فصلی و موضعی ـ  دیکته‌شده توسط مرکزیت تصمیم‌گیری استعماری ـ  یا از در هم‌نشینی و خوش‌وبش با یکدیگر در‌آمده‌اند،  و یا پای به درگیری و انتقامجوئی و ترور رقبا گذارده‌اند؛   هر چند جملگی همچون اقماری به گرد مرکزیت استعماری در چرخش بوده‌اند.    به طور مثال،  پهلوی اول جهت جلوس بر تخت شاهی از حمایت قشقائی‌های استان فارس بهرهمند می‌شود،   ولی سلطنت پهلوی به دلائلی که خارج از موضوع وبلاگ امروز ما است،  چند سال بعد کمر به قل‌وقمع همان قشقائی‌ها می‌بندد.   یا اینکه،  افرادی همچون مصدق‌السلطنه که وابستگی‌اش به سفارت انگلستان از چشم هیچ تحلیل‌گری به دور نمانده،   روزگاری یارغار میرپنج‌اند؛   زمانی مغضوب او؛   روزگاری قهرمان ملی!         

ولی طی اینمدت کشور ایران به عنوان همسایة اتحاد شوروی و سپس فدراسیون روسیه بالاجبار روابطی نیز با همسایة شمالی خود می‌بایست «دنبال» می‌کرد.   با این وجود،  طی دوران «جنگ‌سرد» مسکو به دلائل بی‌شمار ـ  در برابر انگلستان و بعدها در مصاف با آمریکا ـ    پیرامون مسائل ایران سیاستی انفعالی در پیش گرفت.  و هر چند در بحث امروز پای در جزئیات این سیاست نمی‌گذاریم،   می‌باید اذعان داشت که به همین دلیل بلشویسم روس نتوانست طی دوران اتحاد شوروی،  در ایران اهرم‌های سیاستگزاری مطمئنی به وجود آورد.   مسکو طی ایندوره ـ  از پایان جنگ دوم تا فروپاشی اتحاد شوروی ـ  حکومت ایران را دولتی دست‌نشاندة «امپریالیسم غرب» شناسائی می‌کرد؛   خاک ایران نیز سرزمین دشمن به شمار می‌آمد.  با این وجود،   هر گاه نیازهای دیپلماتیک و روابط  «مسکو ـ واشنگتن» ایجاب می‌نمود،  از طریق بده‌بستان‌های فی‌مابین مسائل این ‌«خطة دشمن» نیز بین مسکو و یانکی‌ها «حل‌وفصل» می‌شد.   به عنوان نمونه،  طی نخستین سال‌های دهه 1960 میلادی شاهد همزمانی برچیدن پایگاه‌های موشکی آ‌مریکا در خاک ترکیه؛   پایان گرفتن بحران خلیج خوک‌ها در کوبا؛   و آغاز «انقلاب سپید شاه و مردم» در ایران هستیم!   و تاریخ معاصر ایران از این نمونه‌ همدمی‌های ابرقدرتی فراوان دارد.  

خلاصه بگوئیم،  شبکة دیرپای استعماری بریتانیا که در ایران پس از کودتای 28 مرداد،   نهایت امر به دست آمریکائی‌ها اوفتاده بود،  اجازه نمی‌داد که سیاست بلشویک‌ها در کشور گسترش یابد.  و حتی ساخت‌وپاخت‌های مقطعی پساجنگ دوم با انگلستان نیز ـ  نفت سمنان و آذربایجان،  کابینة قوام،  و ... ـ  نتوانست کارساز استالین شود.   ولی سقوط اتحاد شوروی و تشکیل فدراسیون روسیه مسائل را به طور کلی تغییر داد.  و این تغییر نتیجة تحولاتی بود که در روابط بین «مسکو ـ واشنگتن» به وجود آمد.  مسکو دیگر نه رقیب ایدئولوژیک که رقیب مالی و اقتصادی به شمار می‌رفت،‌   و چه بسا محافلی در آمریکا که سعی داشتند با پیش کشیدن مبحث «جنگ شمال و جنوب» از این رقیب سابقاً ایدئولوژیک متحدی اقتصادی و استعماری نیز بسازند.   

ولی همانطور که گفتیم،   روسیه فاقد اهرم‌های سیاستگزاری در مناطق نفوذ «استعماری ـ سنتی» انگلستان بود،‌   به همین دلیل نیز با شناخت عمیق از طبیعت سیاست‌های استعماری آمریکا،  در ایران همچون دیگر کشورهای آسیائی و آفریقائی جهت حفظ منافع خود سخن از سیاست «امتداد روابط» به میان آورد.   در این مقطع باید دید سیاست «امتداد روابط» اصولاً چیست،  و به چه دلیل چنین سیاستی می‌تواند فی‌نفسه تبدیل به یک سیاست ضدآمریکائی شود؟   جهت پاسخ به این پرسش‌ ‌باید از طبیعت روابط استعماری واشنگتن با دولت‌های دست‌نشانده‌اش در سراسر جهان،   خصوصاً در خاورمیانه کشف رمز شود.  دولت‌های دست‌نشاندة آمریکا،  خصوصاً در مناطق نفتخیز بر خلاف تبلیغات گسترده واشنگتن کار زیادی با دمکراسی و مردم و ملت‌ها و ادیان و ... ندارند.   این دولت‌ها به صورتی کاملاً ارتجاعی بر محور فهرستی از وظائف «مالی ـ اقتصادی» در چرخش‌اند.   «فهرستی» که به دلیل طبیعت استعماری کاملاً فصلی و مقطعی است؛  هر گاه واشنگتن احساس کند که در چارچوب روابط‌اش می‌باید رفتار اقتصادی و مالی دولت دست‌نشانده تغییر کند،  در دم خواهان این «تغییر» خواهد شد.   حال اگر یک قدرت جهانی همچون فدراسیون روسیه با تکیه بر روندی که تا چند صباح پیش «مطلوب» آمریکا بوده،   روابطی گسترده با دولت حاکم به راه انداخته باشد،  تغییر نابهنگام در این روابط نتیجه‌اش چیزی نیست جز سرشاخ شدن واشنگتن و مسکو با یکدیگر!   جنگ‌هائی که در خاورمیانه طی دو دهة اخیر به وقوع پیوست،  جملگی به دلیل همین «تغییر» موضع واشنگتن بوده؛   تغییری که منافع درازمدت و میانمدت مسکو را به خطر می‌اندازد.  

حال ببینیم در این میانه وضعیت جمکرانی‌ها چه می‌شود؟  حکومت ملایان از 22 بهمن 57 تا به امروز،  علیرغم تمامی ادعاها و قلندربازی‌ها،   حکومتی است دست‌نشاندة غرب.  این تشکیلات همچون دیگر حکومت‌های دست‌نشانده می‌باید در هر مقطع پاسخگوی مطالبات استعماری مراکز تصمیم‌گیری فرامرزی باشد.   جنگ،  صلح،  روابط اقتصادی و تولیدی و اجتماعی و فرهنگی،  و ... تماماً در چارچوب مطالبات استراتژیک غرب به مجموعة دست‌نشانده تحمیل می‌شود؛  راه گریزی هم برای این نوع حکومت متصور نیست.  ولی از آنجا که حضور فعالانة فدراسیون روسیه داده‌ها را همانطور که بالاتر گفتیم بکلی زیرورو کرده،  مشکلات نوینی برای ملایان در ایران به وجود آمده.  

اگر فراموش نکرده باشیم،  زمانیکه اتحاد شوروی هنوز موجودیت داشت،  آنهنگام که تغییر رژیم آریامهری در ایران مورد «توافق» دو ابرقدرت وقت قرار گرفت و ملایان به حکومت رسیدند،  دست‌شان باز بود تا فقط طی چند ماه،  اگر نگوئیم چند هفته،  از مرحلة دولتی ظاهراً حامی آزادیخواهی‌های اجتماعی و سیاسی و لیبرالیستی،  پای به فاشیسمی سرکوبگر و استبدادی و قرون‌وسطائی بگذارند!   چرا که مطالبات استعماری طی ایندوره متحول شده بود،  و محفل «کارتر ـ برژینسکی» دیگر نیازی به تبلیغات پیرامون «اهداف انسانی» آمریکا در ایران نداشت.  در سایة این استبداد سیاه و قرون‌وسطائی،   از زمان فرار بنی‌صدر تا هنگامة برکناری سردار سازندگی از مقام ریاست جمهوری اسلامی،  حکومت ملایان سال‌ها به یانکی‌ها نفت مفت ‌داد؛   در جنگ‌هائی که برای‌اش ساختند ملت را به مسلخ فرستاد؛   یانکی‌ها هم برای  جهانیان قمپز «پیشرفت» اقتصادی آمریکا در کردند! 

ولی از زمانیکه فدراسیون روسیه پای به منصة ظهور گذارده،   تغییرات «فصلی و مقطعی»،  نه صرفاً در ایران که در تمامی کشورهای استعمارزدة منطقه ـ  ترکیه،  پاکستان،  عراق، سوریه،  عربستان و ... ـ  سرنوشت متفاوتی پیدا کرده.  همانطور که دیدیم،  نه تمایلات جنگ‌طلبانة جرج والکر بوش در افغانستان و عراق فرجی برای آمریکا شد،   و نه انقلاب‌سازی‌های باراک اوباما!   هر کدام از این سیاست‌ها همچون شاخی بددست در جیب عموسام فروافتاد،  و از شما چه پنهان که در ایران نیز «در بر همین پاشنه» چرخیده. 

حکومت ملایان که طبق سناریوی سازمان سیا در سایة کودتای 22 بهمن 57 قرار بود با میدانداری شیخ‌های پرمدعا،  دعانویسان و قاریان دریده‌گوئی از قماش خمینی،  خامنه‌ای،  خاتمی، کروبی و جوجه‌کلاهی‌‌های تروریست و زن‌ستیز و وحشی و بی‌وطنی همچون میرحسین موسوی،  لاریجانی‌ها و بازرگان‌ها و ... یک‌شبه ام‌القراء جهان اسلام شود، ‌ با حضور قدرتمندارانة فدراسیون روسیه در مراودات منطقه‌ای هر روز از بحرانی به بحران دیگر پریده.   دیگر شاهد بلبل‌زبانی‌های ‌«اسلامی ـ شیعی» ملایان و جوجه‌ملایان نیستیم؛  و هر چند اینان حرف دهان‌شان را نمی‌فهمندو نمی‌دانند چه‌ می‌گویند،  سخن از مطالباتی به میان ‌آورده‌اند که به قول خودشان در «صدرانقلاب گناه» بوده!    احترامات بین‌المللی؛  پیشرفت صنعتی؛  حضور «بانوان»؛   موسیقی حلال؛  و ...  ورد زبان اوباشی شده که در دوران بروبیای‌شان حتی خریدوفروش آلات موسیقی را نیز ممنوع کرده بودند.  جالب‌تر از همه اینکه،  طی این بحران‌سازی‌ها،  بر خلاف روال عملکرد دولت‌های دست‌نشانده،   این جماعت «موحد» نتوانسته همچون گذشته بحران‌های درونی ایران و جنگ‌های منطقه‌ای را به ماشین‌ پول‌سازی برای اربابان یانکی‌اش‌ تبدیل کند. 

از سوی دیگر،   همزمان با این تغییرات شاهد کمبودهائی نیز در سازماندهی سیاست‌های داخلی ایران هستیم.  دولت دست‌نشانده که در چارچوب اهدافی کاملاً «محدود» توسط ارتش شاهنشاهی به قدرت رسیده بود،  خود را در برابر تحولات و جریاناتی می‌دید که به هیچ عنوان برای سامان دادن‌شان آمادگی نداشت.  در این حکومت،  کادرهای دیپلماتیک،  شبکه‌های اطلاعاتی،  سازمان‌های اداری،  امنیتی،  قضائی و ... هیچکدام پاسخگوی شرایط نوین روز نبود.   به همین دلیل نیز شعلة بحران بجای آنکه فروکش کند،  هر دم اوج بیشتری می‌گرفت و این روند همچنان ادامه دارد.  طی اینمدت دولت جمکران صرفاً از طریق سرکوب در وضعیتی پادرهوا به موجودیت خود ادامه ‌داده،  به این امید واهی که «فرجی» در راه باشد.

ولی جالب‌تر از بن‌بست حکومت اسلامی بن‌بستی است که واشنگتن در ایران با آن روبرو شده.  همانطور که شاهد بودیم،   جنگ در کشورهای افغانستان و عراق پاسخ مساعد برای واشنگتن به همراه نیاورد،   «انقلاب‌‌سازی» در جهان عرب نیز که از آن تحت عنوان «بهارعرب» یاد کردند،  کارش بجائی نکشید.  در ایران همین روند را تحت عناوین مختلف به مراتب پیش از حملة ارتش آمریکا به افغانستان تجربه کردیم؛   پدیدة اصلاح‌طلبی ملاممد اردکانی! 

آمریکا در وحلة نخست،  ناتوان از حملة نظامی به ایران،  پس از بیرون کشیدن محمد خاتمی از صندوق‌شکسته‌های رأی‌گیری جمکران،   با توسل به جریانی ضدبشری به نام «اصلاح‌طلبی اسلامی» مهره‌های نظامی و نیمه‌نظامی‌اش را در داخل خاک ایران بسیج کرد تا زمینه‌ساز دخالت‌های آتی‌ در افغانستان و پاکستان و عراق باشند!   ولی خاتمی نتوانست پشت‌جبهة مناسبی برای واشنگتن فراهم آورد،   و پس از چندی،‌  دست‌ازپا درازتر از صحنه خارج شد و خوشبختانه در شرایطی نیست که بتواند بار دیگر پای به صحنه بگذارد.  ولی واشنگتن دست‌بردار نبود،  دیدیم که عملاً همزمان با طرح بحران‌زای «بهارعرب» جنبش خلق‌الساعة «سبز» را در ایران به راه انداخت؛   اینبار نیز سرش به سنگ خورد.  از سوی دیگر،   کودتای ترکیه با شکست روبرو شد و آنکارا که قرار بود تحت فرمان ژنرال‌های اسلامگرا مرکزیتی جهت تبلیغات سازمان ناتو در جهان عرب و «بهارعرب» باشد،   تبدیل شد به یک حکومت مفلوک و نیمه‌استبدادی فردی و خصوصاً اسلام‌زده،   که دیگر متحدان سابق نیز تحویل‌اش نمی‌گیرند.    

در چنین شرایطی،  پمپئو،  رئیس سابق سازمان سیا و وزیر فعلی امور خارجة ایالات‌متحد سخن از «تغییر» به میان آورد،  تغییری که در گام  نخست به معنای سرنگونی رژیم بود.  در لبیک به این «فرمان الهی»،  ملایان و اوباش شهری به سرعت پروندة رضاپهلوی،  ولیعهد محمدرضا شاه را از بایگانی بیرون کشیده،   با کمک سازمان سیا در تهران و برخی شهرهای بزرگ بساط «رضاشاه،  روحت‌ شاد» به راه انداختند.  حکومت ملایان خوشحال از «آخرت» جمهوریت اسلامی،  شکم‌اش را صابون زده بود که «شاه می‌آید و شیخ را نجات می‌دهد!»  ولی این خواب خوش به کابوس تبدیل شد؛   رضاشاه دوم به دلیل مخالفت مسکو با فروپاشی و انقلاب و لات‌بازی سازمان سیا در ایران مجبور شد تغییر موضع داده،   مرتبة آریامهر دوم را رها کرده،   به مقام پادشاه مشروطه رضایت دهد!   تغییر موضع وی به این معنا بود که سازمان سیا،‌  اگر به دنبال برقراری استبداد در ایران است،   روی ایشان نباید حساب کند.  در عکس‌العمل به موضع‌گیری ترامپ و خروج وی از برجام،   اردشیر زاهدی نیز نامه‌ای قلمی کرد،   و اتمام حجت «دربار در تبعید» را به گوش جهانیان رساند!

آمریکا که رودست خورده بود،  سعی کرد با کارت «خروج از برجام» هر آنچه انتظار داشته عملی کند،  در نتیجه بار دیگر ایرانیان را به تحریم اقتصادی تهدید نمود.   به این امید که کمر سیاست منطقه‌ای روسیه شکسته خواهد شد.   ولی مسکو که از روز نخست نظر خوشی نسبت به برخورد اقتصادی ملایان با پدیدة برجام نداشت،  نه تنها از این موضع‌گیری ناراحت نشد که استقبال هم کرد!   اینجا بود که واشنگتن دست به دامن سازمان مجاهدین خلق زد.   دیدیم که طی به اصطلاح «نشست» این سازمان در پاریس،   تعداد قابل توجهی دم‌کلفتان دنیای سیاست آمریکا و اروپا جهت حمایت از این جماعت حضور به هم رساندند.  ولی آنچه آمریکا درست درک نکرده این است که نفرت ایرانیان از اسلام سیاسی،   چه واشنگتن بخواهد و چه نخواهد،  حداقل در شرایط تاریخی فعلی شامل حال سازمان مجاهدین خلق نیز می‌شود.  این سازمان نه فقط در میان ایرانیان ایجاد انزجار و وحشت کرده،  که به دلیل وابستگی به پیش‌نهاده‌‌های دینی،   آینة تمام‌نمائی است از مجموعه تبلیغات حکومت منفور ملایان.    انتظار موفقیت سیاسی از چنین سازمانی به همان اندازه احمقانه می‌نماید که معرفی رضامیرپنج،  به عنوان حامی دمکراسی!  

اینجا بود که آمریکا برای ابراز قدرت در برابر مسکو،   با تنظیم سناریوی شکنجة روحی یک زن جوان در صداوسیمای جزام‌زدة جمکران‌ پای به درون مرزهای ایران گذارد،  و از این طریق ،  به نفرت عمومی از رژیم حاکم نیز هر چه بیشتر دامن زد.  در ادامة این چنگ‌ودندان نشان دادن‌هاست که امروز شاهد حضور همزمان عوامل شناخته شدة آمریکا،   علی‌اکبر ولایتی و نتانیاهو در مسکو هستیم.  عواملی که بر خلاف هیاهوی رسانه‌ای مبنی بر «اعطای امتیاز به مسکو»،   مسلماً حامل تهدیدنامه‌های منطقه‌ای آمریکا بر علیه مسکو هستند.   بله،  واقعیت این است که متأسفانه شناخت منطقی از نیات و سیاست‌های آمریکا در افکار عمومی وجود ندارد.   زمانیکه تشکیلات انتظامی ملایان با دستگیری و پخش جلسات شکنجة روحی یک زن جوان دست به تحریک افکارعمومی می‌زند،  تحلیل‌گران یا نمی‌دانند چه پیش آمده،  و زبان در کام می‌کشند،  یا همچون روضه‌خوانان دست به گریه و زاری و لعن و نفرین برمی‌دارند،  برخی نیز به دلیل وابستگی‌های‌شان پای در مسیر تبلیغات حاکمیت‌های خارجی می‌گذارند.  ولی آندسته که جیره‌خوار نیستند و می‌خواهند مسائل را در ابعاد واقعی‌اش بشناسند نمی‌باید فراموش کنند که شناخت سیاست امروزین غرب در ایران،   نمی‌تواند با همان شیوه‌های کودکستانی رایج در دوران جنگ‌سرد صورت پذیرد.   این سیاست‌ها نه تنها به مراتب پیچیده‌تر شده،  که در ارتباطی اندام‌وار و متحول با سیاست‌های روسیه به صورت گام به گام عمل می‌کند.  خلاصه در اینجا می‌رسیم به نتیجه‌گیری‌ای که قصد به دست دادن‌اش را پس از این مقدمة طولانی داشتیم. 

اگر بپذیریم که سیاست «امتداد روابط» از منظر روسیه مهم تلقی می‌شود،   به صراحت درخواهیم یافت که چگونه آمریکا قصد دارد با به راه انداختن یک نمایش تلویزیونی و دامن زدن به انزجار عمومی از نیروهای انتظامی،  شاخ در شاخ سیاست مسکو بیاندازد.   به عبارت دیگر،  به روشنی می‌بینیم که پیش از ورود پوتین و ترامپ به هلسینکی چگونه دست‌هائی در داخل و خارج کشور،  خصوصاً در نیروهای انتظامی،  سفارتخانه‌ها،  وزارتخانه‌ها،  مطبوعات سوبسیدخوار و ...  برای آمریکائی‌ها «لقمه» می‌گیرند.  چگونه یک ملت را از طریق تحریم غیرقانونی تحت فشار قرار می‌دهند؛  چگونه با یک «قصة» تروریستی بر علیه گروه رجوی قصد دارند سازمان مجاهدین خلق را ناجی ملت ایران معرفی کنند؛  چگونه چماق تهدید اصولگرائی و تندروی مذهبی را در تهران و مشهد به آسمان می‌برند؛   چگونه همزمان با اوج‌دادن به اوباشگری نیروهای نوکرمنش انتظامی،  با تزویر و دوروئی از عوامل واشنگتن تصویر «مردم‌سالار» و وجیه‌المله ارائه می‌دهند؛  و ...  بله،  حضرات تحلیل‌گران که امروز صدای‌شان بند آمده و به «تِتِه‌پِتِه» اوفتاده‌اند،  بدانند که این مجموعه عملیات را که در پی بلبل‌زبانی مایکل پمپئو در مورد «تغییر رفتار رژیم» سازمان یافته،  «تدبیر سازمان سیا» یا همان «سیاست استعماری» می‌خوانند.          

همان سیاستی را می‌گوئیم که یکصدسال است سرنوشت ما ملت را رقم زده.  و اگر قرار است حرکتی در چارچوب منافع ملی صورت گیرد،   چه بخواهیم و چه نخواهیم می‌باید با این سیاست،  عوامل،‌ آمران و اهرم‌های‌اش آگاهانه برخورد کنیم.