۱۰/۲۰/۱۴۰۴

دکترین آش کشک خاله!

 

 

پروژۀ «رهبرسازی» برای ملت ایران،  روزهاست که توسط سازمان سیا و همکاران ایرانی‌نما و اروپائی‌اش «کلید» خورده.   هیاهوی پوچ،   تظاهرات بی‌دلیل،   درگیری با پلیس و خبرنگار و ... و به آتش‌کشیدن ساختمان‌های دولتی کشور را به اغتشاش کشانده.   هر چند به هیچ عنوان مشخص نیست که اهداف این به اصطلاح «انقلاب» چیست،  بنگاه‌های سخن‌پراکنی غربی،  روزنامه‌های فرنگی،  و خصوصاً سایت‌های فارسی‌زبانی که سازمان سیا به راه انداخته،   جملگی بر طبل «ملت،  رضا پهلوی را می‌طلبد» می‌کوبند!   ولی یک بررسی منصفانه و واقع‌گرایانه از تحولات اجتماعی،  نمی‌تواند تنش،  هیاهو و بحران‌سازی‌ها را به تحلیل‌ بکشاند.  چرا که این تحولات مبنای اساسی و پایه‌ای ندارد،  تصنعی است؛   برخاسته از نیازها و مطالبات واقعی نیست،  و جز دامن زدن به آتش توهمات،  تعصبات و فراهم آوردن زمینۀ حرکت‌های فراقانونی کار دیگری نخواهد کرد.  از اینرو در مطلب امروز تلاش می‌کنیم به دلائل این تحرکات تصنعی بپردازیم. 

 

مدت‌هاست که دونالد ترامپ شمشیرش را برای چنگ انداختن بر خلیج‌فارس و دریای خزر از رو بسته.  البته دولت ملایان خود از روز نخست برخاسته از مطالبات استعماری بوده،  ولی مطالبات فوق به شرایط دوران جنگ سرد مربوط می‌شده است؛   وکالت‌نامۀ آمریکائی نمی‌تواند همزمان،  هم دولت دست‌نشانده را در قدرت نگاه دارد،  و هم شرح وظایف‌اش را از پایه و اساس دیگرگون کند.  و در شرایط کنونی منافع ایالات‌متحد چنین ایجاب می‌کند که «شرح وظایف» دولت در ایران تغییری اساسی بیابد.  و سئوال اینجاست که به چه صورت؟  و ظاهراً با توجه به سیر تحولات می‌توان اذعان داشت که نسخه‌برداری از هیاهوی دوران جیمی کارتر نقشۀ راه واشنگتن شده.

 

اگر فراموش نکرده باشیم،  در آن دوران،   به دلیل گسترش نفوذ اتحاد شوروی در افغانستان،  محمدرضا پهلوی نیز متحمل تغییرات ژئوپولیتیک منطقه‌ای شده بود،  و دقیقاً همین نوع تزلزل و بی‌ارتباطی با شرایط سیاسی منطقه در «شرح‌وظایف» آریامهر به وجود آمده بود.   به همین دلیل نیز جیمی کارتر،  رئیس‌جمهور وقت آمریکا،  زیرپای دربار را کشید تا بتواند نقش سیاسی جدیدی برای دولت ایران در ارتباط با مسائل افغانستان روی میز بگذارد. 

 

ولی پس از فروپاشی اتحاد شوروی و آغاز تغییرات اساسی در ژئوپولیتیک منطقه،   دیدیم که در ایران نیز بلافاصله سروکلۀ ملاممد خاتمی پیدا شد که با دست‌ استعمار و هیاهو و داغ و درفش به کاخ ریاست جمهوری رفت.   مشخص بود که وی حامل و پیام‌آور «شرح وظایف» جدید برای دولت ایران در منطقه است.  در عمل،  واشنگتن و لندن تلاش داشتند تا از طریق اصلاح‌طلبی،  و یا کودتائی اصلاح‌طلبانه،  بار خود را از طریق ملاممد خاتمی به مقصد برسانند.  ولی این پروژه ناتمام ماند،  چرا که روسیه به شدت با آن مخالفت کرد.

 

بدیهی است که سازمان سیا پیوسته تلاش داشته باشد تا دولت دست‌نشانده‌اش را در تهران با تحولات منطقه‌ای و در مسیر منافع واشنگتن هم‌سو نگاه دارد.  به همین جهت اگر در ایران با اصلاح‌طلبی کارش را آغاز کرد و نتیجه‌ای نگرفت،  پای به دوران احمدی‌نژاد،  ملاحسن روحانی و سپس رئیسی گذاردیم.  رئیسی نیز همانطور که دیدیم،   بی‌توجه به شرح‌وظایف دولت ملائی دست به همکاری نزدیک با روسیه برداشت،   و عدم رضایت واشنگتن صراحتاً اعلام شد؛  هلیکوپترش سرنگون شد.

 

ولی این روزها دولت روسیه در بن‌بست مسائل اوکراین گیر کرده.  ولادیمیر پوتین پس از آنکه به ملت روسیه صدها هزار کشته و معلول و ده‌ها میلیارد دلار هزینه‌های نظامی تحمیل نموده،  عملاً در باتلاق اوکراین دست‌وپا می‌زند؛  راه خروج ندارد و پیروزی‌ای که به روس‌ها  وعده داده بود نیز امکانپذیر نیست.  پر واضح است که در چنین شرایطی دست آمریکا در مورد سیاست‌گزاری‌های‌اش در ایران از گذشته بازتر باشد.   اینکه بده‌بستان «مسکو ـ واشنگتن» نهایت امر چه پیامدهای برای سیاست ایران خواهد داشت از موضوع ما خارج است،   چرا که اطلاعات در اینمورد فوق‌العاده محدود است؛  روسیه کم‌حرف است و یُبس،   واشنگتن هم وراج و چرندباف!  با این وجود روشن است که پس از قدرت‌یابی ال‌گولانی،  تروریست محبوب واشنگتن در سوریه،  و قتل‌عام ملت فلسطین و حزب‌الله لبنان توسط ارتش آمریکا،   نوبتی هم باشد نوبت حکومت اسلامی در ایران است.  

 

برنامۀ آمریکا در ایران کاملاً روشن است؛   بهره‌برداری از شبکۀ استعماری ارتش و زیرمجموعه‌های آن ـ  سپاه پاسداران،  بسیج،  شهربانی،  ژاندارمری و خصوصاً وزارت اطلاعات ـ  جهت پایه‌ریزی یک رژیم جدید.  و جهت ریاست «ظاهری» بر این شبکۀ منحوس چه کسی بهتر از رضا پهلوی؟   فردی بیگانه با هر گونه نگرش سیاسی منسجم،  بی‌خبر از احوال دنیا،  سر به هوا،  اگر نخواهیم بگوئیم مَشَنگ! 

 

زیرمجموعه‌های تبلیغاتی سازمان سیا تلاش دارند به هر ترتیب ممکن این فرد را به عنوان «رهبر» به خورد ملت ایران بدهند.   در داخل کار ساده‌ است؛  دولت دست‌نشانده در حال حاضرکارد را به استخوان ملت رسانده،  همگی خون‌شان از دست حکومت به جوش آمده.  کافی است وزارت اطلاعات چند لباس‌شخصی را به خیابان بفرستد تا فریاد مرگ بر این و آن سر دهند؛   چندتن بی‌کار و ولگرد،  هالو و بی‌خیال در اطراف‌شان جمع خواهند شد؛   نیروهای انتظامی به هالوها شلیک می‌کنند،  اگر کسی کشته شد چه بهتر،  در غیراینصورت زخمی‌ها و یا حتی زخمی‌های «فرضی» را پیراهن عثمان می‌کنند و برای‌شان هیاهو به راه می‌اندازند.   لباس‌شخصی‌ها نیز ساختمان‌های دولتی را آتش می‌زنند،   هالوجماعت هم هوا برش می‌دارد که گویا شق‌القمر شده؛   عربده‌کشان دست در دست لباس‌شخصی‌ها به غائله می‌پیوندد!  این نمائی است «ساده» شده،   از آنچه طی دهه‌ها در ایران به «رهبرسازی» انجامیده.   و باید اذعان کنیم تا آنجا که به منافع لندن و واشنگتن مربوط می‌شود،  همیشه بسیار «خوب» عمل کرده.    

 

ولی در خارج از مرزها قضیه به صورت دیگری در می‌آید.   خصوصاً در دورۀ فعلی که صدها هزار،   اگر نگوئیم میلیون‌ها ایرانی خارج از کشور زندگی می‌کنند،  گالوانیزه کردن این افراد پیرامون «بادکنکی» که قرار است «رهبر» شود کار مشکلی است.  به همین جهت به دستور سازمان سیا،‌   ارتباط اینترنت داخلی با خارج را قطع می‌کنند،   ‌به این ترتیب رادیو فردا و صدای آمریکا و ...  تبدیل می‌شوند به تنها منابع موثق اطلاع رسانی به امت بخت برگشته!   همزمان،   سایت‌های مخالفان «رهبرسازی» را به شدت ممیزی می‌فرمایند،   تا «آزادی بیان» رادیو فردا و صدای آمریکا مخدوش نشود!  به این ترتیب،   اوباش حقوق‌بگیر می‌توانند بدون مزاحمت مخالفان برای «رهبر جدید» جنجال به راه بیاندازند،  و ... و اگر اینهمه کارساز نشد،  توجیه‌نامه نویسی به راه می‌افتد.   خیرخواهان هدایت ملت ایران  به سوی چاه ویل،  سروکله‌شان پیدا می‌شود تا بساط نصیحت و مصلحت‌اندیشی پهن کنند،   باشد تا آخرین نفرات از خیل مخالفان «رهبر‌سازی» منکوب و منزوی شده؛  خر لنگ‌شان از پُل بگذرد!

 

از قضای روزگار یکی از همین مصلحت‌اندیشی‌ها توسط سایت گویا تحت عنوان «نامه‌ای سرگشاده به رضا پهلوی و منتقدان او» روی خطوط اینترنت قرار گرفته،  که به دلائلی شایستۀ بررسی است.   نویسنده در این نامۀ سرگشاده از حامیان و منتقدان رضا پهلوی سخن به میان آورده،   و هر کدام را در چند دستۀ مجزا «معرفی» کرده.   سپس خواستار «درک درستِ نقش‌ها و تفکیک کارکردها» می‌شود؛  در آخر نیز به رضا پهلوی نصیحت می‌کند که خلاصه کاری نکنید که صرفاً خودتان را جلو بیاندازید،  چرا که،   باید «دایرۀ همبستگی» را گسترش داد!‌

 

بله،  اگر مخاطب از زیروبم سیاست استعماری در ایران آگاه نباشد،   نامۀ سرگشادۀ مذکور را حمل بر حسُن‌نیت خواهد کرد،  در صورتی که به هیچ عنوان چنین نیست.  افرادی که چنین نامه‌نگاری‌هائی به راه می‌اندازند،  در وحلۀ نخست رضا پهلوی را در مرکز مسئله قرار می‌دهند؛  جالب اینکه خودشان هم می‌نویسند:

 

«بی‌تردید رضا پهلوی،  چه بخواهیم و چه نخواهیم،  امروز یکی از چهره‌های اثرگذار در فضای سیاسی ایرانِ بحران‌زده است»

منبع: گویا نیوز،  نامه‌ای سرگشاده به رضا پهلوی و منتقدان او،  10 ژانویه 2026     

 

مسئله در واقع همان «چه بخواهیم و چه نخواهیم» شده!   نامۀ سرگشادۀ‌ فوق چنین القاء می‌کند که رضا پهلوی شخصیت تأثیرگزاری بر روند تاریخ ایران «می‌باید» تلقی شود!   بدون اینکه توضیح دهد رضا پهلوی جز تخریب چه تأثیری بر روند مسائل و تحرکات سیاسی کشور داشته!   وی به گواهی  عملکرد،  مصاحبه‌ها،  موضع‌گیری‌ها،  و ... فردی است فاقد نگرش متقن سیاسی و اجتماعی،  کم‌سواد و خصوصاً ضدایرانی.   رضا پهلوی همان کسی است که از حملۀ نظامی به کشور ایران حمایت کرده بود!   همان کسی که اخراج پناهجویان ایرانی با قل و زنجیر از خاک پاک آمریکا را نادیده گرفت،  و امروز دست دوستی به سوی پیرمرد نیمه‌دیوانه‌ای دراز کرده که ایرانیان را «ملت مستراح» خوانده است!   

 

به علاوه،  این شخصیت «تأثیرگزار» با مسائل کشور کاملاً بیگانه است!   از رضا پهلوی هیچ سند نوشتاری یا گفتاری در دست نیست که بتواند درک وسیع ایشان از مسائل کشور را بازتاب دهد.  فرزندان وی همگی نام‌های عربی و غیرایرانی دارند،  و حتی اگر به فارسی شکسته بسته چند جمله‌ای تته‌پته کنند،   با زبان و ادبیات و تاریخ و فرهنگ ایران کاملاً بیگانه‌اند.  از سوی دیگر،  تحرکات اجتماعی و فرهنگی رضا پهلوی و همسر و فرزندانش در میان ایرانیان بیشتر سوژۀ خنده و مضحکه است تا الهام‌بخش جنبش‌های اجتماعی.   با اینهمه سایت گویا به خود اجازه داده چنین فردی را شخصیت «تأثیرگزار» معرفی ‌کند!  

 

در ثانی،  برخلاف ادعای سایت مذکور،   طرفداران حقوق‌بشر و دمکراسی در ایران به هیچ عنوان از آنچه «رهبری» رضاپهلوی نامیده‌اند هراسی ندارند؛   واقعیت را بگوئیم،  حتی سگ رضا پهلوی هم از او حساب نمی‌برد.  درگیری طرفداران حقوق بشر و دمکراسی در ایران با استعمار و استبداد استعماری است،  نه با رضا پهلوی.  مشکل این است که مک‌کارتیسم آمریکائی رضاپهلوی را برای منافع و مطالبات استعماری‌اش «تابلو» ‌کرده؛   همان کاری که با خمینی احمق کردند.  اگر کسی می‌پنداردکه در این میانه رضا پهلوی می‌تواند تصمیم‌گیری کرده و سیاستی اعمال کند،  یا ساده لوح و هالوست یا دچار مالیخولیا!  خلاصۀ کلام،   در فردای فروپاشی احتمالی حکومت آخوند،   تصمیمات عمدۀ کشور را همان‌ها خواهند گرفت که امروز برای رضا پهلوی،  سایت و اینترنت و مصاحبه و عکس و تفصیلات به راه انداخته‌اند!  

 

در همینجا بگوئیم،  مصلحت‌اندیشانی از قماش «گویانیوز» به مراتب از عربده‌جویان خیابانی مزورتر و خودفروخته‌ترند.  این جماعت بی‌همه چیز در دوران عرعر خمینی هم خیلی «نرم و گرم» عوام و هالوها را جمع می‌کردند،  و تحت عنوان «امام مواضع مترقی دارند» پدر این مملکت و ملت را درآوردند.  به این جماعت خوش‌نیت،  و خودفروخته توصیه می‌کنیم بیش از این آتش به زندگی و مال‌شان نزنند،  و تتمه آبروی نداشته‌شان را بیش از این‌ها بر باد ندهند.        

 

 

 

 

 


۱۰/۱۶/۱۴۰۴

نفت و جید و جاکشی!

 

 

به بهانۀ گزارش مرگ هوشنگ انصاری،  «خبرنامۀ گویا» با هدف نوازش پشم عوام‌الناس و چماق‌کشان سلطنت‌چی،  مطلبی سراپا کذب در مورد وی مننشر کرده.  در مطلب کذا،  هوشنگ انصاری سرمایه‌گزار،  صنعتگر و ... معرفی شده!   در امتداد همین دروغ‌های شاخدار و ادعاهای شکمی است که سایت کذا تلاش دارد دست‌یابی انصاری به «مقامات» مهم در دستگاه محمدرضا پهلوی را نیز نتیجۀ «فضائل» بی‌شمار بابا هوشنگ جا ‌بزند.  

 

ولی واقعیت در کمال تأسف نه این است.   هوشنگ انصاری فردی بود بی‌سواد و به دور از فرهنگ،  ادبیات،  هنر و صنعت.   وی در آغاز جوانی ـ  در شرایطی که حتی دیپلم دبیرستانش نیز مورد تأئید نبود ـ  در دوران بروبیای عبدالله انتظام،  و باند امیرعباس هویدا و «حواریون‌اش» در وزارت امور خارجه،  در سفارت‌ ایران در ژاپن بروبیائی پیدا کرد و به  عنوان دلال‌محبت در این سفارت‌خانه به شهرت رسید.   آنحضرت سال‌ها در توکیو وظیفۀ اصلی‌اش فراهم آوردن مجالس «بزم» و نقل‌وانتقال روسپیان بود.   و به دلیل ارتباط نزدیک سفارت دولت شاهنشاهی با نظامیان و جاسوسان و پادوهای آمریکا در توکیو،  انصاری با  انگلیسی شکسته‌بسته‌ای که طی چند ماه اقامت در انگلستان فراگرفته بود،   «ضیافت‌هائی» به راه می‌انداخت که زبانزد یانکی‌ها شد!

 

در نتیجۀ‌ «شهرت» فراگیرش در برپائی «اورجی‌های» درباری،  انصاری روابط نزدیکی با برخی از «مشتریان» از جمله هنری کیسنجر برقرار کرد.   و دربار شاهنشاهی،  به توصیۀ همین  «مشتریان»،   انصاری را از جایگاه والای دلالی محبت،  به مدیریت کل در برخی وزارت‌خانه‌ها و سپس وزارت برگزید!  

 

همچنین برخلاف چرندیات «دروغ‌نامۀ‌گویا»،   خروج انصاری پس از غائلۀ خمینی در ایران صورت نگرفت.   وی در دوران آموزگار،   در جایگاه مدیرعامل شرکت ملی‌نفت ایران لنگر انداخت ،  و پس از آنکه ده‌ها میلیون دلار از بودجۀ کشور و مجموعۀ گرانقیمت «جید» را که نتیجۀ «کار و فعالیت‌اش» در آسیای شرقی بود،   به خارج انتقال نمود،   با حفظ سمت از کشور گریخت!  استنباط کلی این بود که بدنامی و فساد مالی وی این احتمال را می‌داد که محمدرضا پهلوی برای آرام کردن افکارعمومی،   انصاری را به همراه جمعی از مقامات به زندان بیاندازد.  از اینرو ایشان به توصیۀ‌ همکارن آمریکائی‌اش حتی پیش از ثابتی و برخی سپهسالاران آریامهری،  از کشور فرار کرد و استعفای انصاری از مدیریت عامل شرکت نفت را سفارت آمریکا در تهران برای دربار محمدرضا پهلوی ارسال کرد! 

 

خلاصه کنیم،  ‌ انصاری فردی بود کلاش،  پول‌پرست و به دور از هرگونه فضلیت،  آگاهی و دانش.  وی در دورۀ گذرای تصدی‌اش بر شرکت ملی نفت ایران،  خطوط تلکس این شرکت را به نقل‌وانتقالات مالی و شخصی خود اختصاص داده بود،   و حتی تلاش کرد تا همکاران و همرزمان «بزمی‌اش» را به عضویت هیئت مدیرۀ شرکت نفت در آورد.   بدیهی است که با این کارنامۀ درخشان و پس از انتقال ثروت‌های کلانی که از طریق همکاری با دربار،  پااندازی برای یانکی‌ها در ژاپن،  و ...  به جیب زده بود،  انصاری با چمدان‌های پول در آمریکا مورد استقبال فراوان دوستان و همکاران‌اش قرار گیرد! 

 

معلوم نیست به چه دلیل افراد و محافلی تلاش دارند از اوباش دوران محمدرضا پهلوی تصویر شخصیت‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز ارائه دهند.   انصاری فردی بود هم‌سان اوباشی که امروز در اطراف امامان جمعه و ولی‌فقیه در حکومت اسلامی می‌لولند؛   و جهنمی که ایرانیان امروز در آن فروافتاده‌اند،  تا حدودی پیامد توحش،‌ چپاول و سرکوب امثال هوشنگ انصاری‌هاست.       

 

 

   


۱۰/۱۳/۱۴۰۴

مادورو و شما نزدیک!

 

 

حوادث اخیر در ایران و ونزوئلا مجموعۀ وسیعی از مسائل را در زمینۀ سیاسی،  اقتصادی و خصوصاً حقوق بین‌الملل مطرح کرده.  همانطور که شاهدیم تظاهرات خشن و گاه مسلحانه در ایران ـ  بر اساس کلیپ‌های ارسالی ـ   در همراهی با حملات گروه‌های برانداز،‌  از سوی دولت آمریکا عملاً مورد حمایت قرار گرفته.  ترامپ رسماً از این عملیات «حمایت» کرده!   در مقام دنباله‌ای بر همین سیاست مداخله‌جویانه،  دونالد ترامپ پیروزمندانه اعلام داشته که رئیس‌جمهور ونزوئلا و همسرش را ربوده،  و می‌خواهد محاکمه کند!   اینکه یک دولت خارجی تا کجا و تا چه حد می‌تواند به خود اجازه دهد در امور داخلی دیگر کشورها مداخله نماید،   مسئله‌ای است نیازمند بررسی‌هائی به مراتب گسترده‌تر از چند مقاله در وبلاگ و یا چند رپورتاژ در رادیو و تلویزیون.   ولی از آنجا که امکان بررسی کلان‌تری در دست نیست،  به ناچار می‌باید به وبلاگ‌نویسی در این مورد اکتفاکنیم.   نخست می‌رویم به سراغ ونزوئلا و سپس مسئلۀ ایران را مطرح می‌کنیم.  

 

بر کشور ونزوئلا،  تقریباً به مدت 14 سال کلنل هوگو چاوز،  که پیشتر به جرم شرکت در یک کودتا به زندان اوفتاده بود،  به عنوان ریاست‌جمهور حکومت می‌کرد.   پس از مرگ ناگهانی وی در سال 2013،  یکی از نزدیکان‌اش به نام نیکولاس مادورو،  به قدرت رسید و هنوز نیز ظاهراً رئیس‌جمهور ونزوئلا به شمار می‌آید.  تاریخچۀ پرتلاطم روابط اینکشور با ایالات‌متحد خارج از موضوع ماست،   ولی بگوئیم که ونزوئلا از جمله کشورهای آمریکا لاتین به شمار می‌رود که طی تاریخ‌اش،  مسلماً به دلیل اشراف بر کانال پاناما،   با ایالات‌متحد درگیری‌های سیاسی،  نظامی و دیپلماتیک بی‌شماری داشته.  و طی دوران چاوز و مادورو در رأس دولت این تنش‌ها به اوج خود رسید.   بله،  منابع سرشار انرژی،  مواد کانی و موقعیت ژئواستراتژیک ونزوئلا از دیرباز آب به دهان یانکی‌ها انداخته،  و زمینه‌ساز درگیری‌های گسترده میان دو کشور شده. 

 

به شهادت مطالبی که طی چندین سال در وبلاگ‌ها نوشته‌ایم،  از روز نخست نظر مثبتی به چاوز و مادورو نداشتیم و دلائل نیز روشن بود.  چاوز وابستگی عمیقی به نظام سرمایه‌داری غرب  ـ  خصوصاً انگلستان ـ  داشت،   و مادورو نیز بدون هرگونه موضع‌گیری سیاسی مشخص،  صرفاً به عنوان آپاراتچیک چاوز در رأس قدرت نشسته بود.  مسلماً ادارۀ امور یک کشور به اینصورت نمی‌تواند آنقدرها سازنده تلقی شود؛  همانطور که دیدیم،   سازنده هم نبود.  چپاول زیرسبیلی نفت ونزوئلا همچنان ادامه یافت؛  بحران اقتصادی جامعه را به فلج مطلق کشاند؛   بحران‌ با آمریکا هر روز شدت بیشتری گرفت،   و ... و در این میانه نصیب ملت از چاویسم چیزی نبود جز فقر بیشتر،   فشار سیاسی و سرکوب گسترده‌تر،  و محرومیت فراگیرتر.

 

در این میانه،   شاهد بازی‌های ژئوپولیتیک مسکو و پکن در ونزوئلا نیز بودیم.   ایندو کشور،  خصوصاً طی چند سال گذشته با شدت و حدت خود را به عنوان «حامیان» دولت چاویست جا زدند.  چین با سرمایه‌گزاری‌های کلان ـ   فرضی یا واقعی ـ  در بنادر،  پالایشگاه‌ها،  صنایع،  خطوط‌راه‌آهن و حتی آموزش و پرورش زبانزد خاص و عام شد.  و کار بجائی کشید که دیگر کشورها از جمله حکومت ملایان نیز در این میانه دست‌ها را بالا زده،  در کنار دیگران در ونزوئلا «حضور» صنعتی و علمی به هم رسانده بودند! 

 

امروز که دونالد ترامپ رسماً اعلام می‌دارد رئیس‌جمهور ونزوئلا و همسرش را دزدیده و به نقطۀ نامعلومی برده،  این سئوال مطرح می‌شود که مسکو و پکن طی سالیان دراز در ونزوئلا از چه پدیده‌ای «حمایت» می‌کرده‌اند؟   اگر رئیس‌جمهور یک کشور به همراه همسرش توسط رئیس دولت دیگری دزیده شده،  به نقطۀ نامعلومی برده می‌شوند به این معناست که نظام حاکم بر اینکشور پوشالی،  متزلزل و بی‌حفاظ است.   چرا که ربودن این افراد مسلماً توسط عناصر وابسته به ارتش آمریکا و سازمان سیا صورت گرفته،  و می‌باید قبول کرد که دسترسی این افراد به رئیس‌جمهور کشور بسیار سئوال‌برانگیز می‌شود.  خصوصاً که سرنوشت منابع نفتی و کانی ونزوئلا همچون منابع نفتی عراق،   لیبی،  سوریه و خصوصاً الجزایر در ابهام کامل فرو افتاده! ‌ 

 

«حمایت» فرضی روسیه و چین از متحدان‌شان را می‌توان به سه شق مختلف مورد بررسی قرار داد.   نخست اینکه  دو دولت مذکور در این آدم‌دزدی همکار واشنگتن هستند؛   وسیله فراهم کرده‌اند تا عناصر وابسته به سازمان سیا مادورو را بدزدند!‌   دوم اینکه،‌  دول روسیه و چین،  در تقابل با سیاست‌های متخاصم،   متحدان‌شان را با منافع اقتصادی،  سیاسی و مالی «طاق» می‌زنند؛   امتیازی می‌گیرند و طرف را دست‌بسته تحویل واشنگتن می‌دهند.   و سومین شِق اینکه،  اصولاً روسیه و چین فاقد قدرت سازمانی و تشکیلاتی کافی جهت حمایت از متحدان‌شان هستند،  حمایت اینان بیشتر جنبۀ تبلیغاتی و رسانه‌ای دارد؛   آنزمان که واشنگتن تصمیم بگیرد،  خواهد توانست حمایت اینان را نادیده گرفته،  رأساً آنچه را می‌خواهد عملی کند. 

 

اگر بخواهیم بازتاب عملیات آدم‌دزدی ترامپ را در ونزوئلا و منطقۀ کارائیب مورد بررسی قرار دهیم سرنوشت دولت‌های دیگر،  خصوصاً کلمبیا و برزیل نیز نگران‌کننده می‌شود.   از این گذشته،  اگر هیئت‌حاکمۀ گروهی از کشورهای این منطقه تاکنون مطبوع طبع یانکی‌ها بوده‌اند،  و هنوز روسای‌شان را ندزدیده‌اند،   این امکان وجود دارد که پس از توجیه «آدم‌دزدی» اخیر،   سرنوشت مادورو شامل حال برخی دیگر از سران کشورهای آمریکای لاتین نیز بشود.  آنزمان که اینان بر اساس پندارهای واشنگتن،  پای از گلیم‌شان فراتر بگذارند،   ارتش آمریکا آزادانه وارد شده،  آن‌ها را می‌دزدد و به «جرم» عدم رعایت منافع عالیۀ آمریکا محاکمه،  محکوم و زندانی خواهد کرد!   خلاصه،  اگر حملات وحشیانۀ آمریکا علیه ونزوئلا در عمل محکوم نشود و دولت ترامپ به دلیل این عملیات مورد مواخذه قرار نگرفته،  توجیه ‌گردد،  حداقل گروهی از دولت‌های آمریکای لاتین با آینده‌ای بسیار نگران‌کننده روبرو خواهند بود.   

 

در حال حاضر عکس‌المعل دولت‌های اقماری واشنگتن ـ  کشورهای اتحادیۀ اروپا،  انگلستان و ... ـ  بسیار جالب توجه است.  اینان «آدم‌دزدی» ترامپ را به هر ترتیب ممکن زیرسبیلی در کرده،  سعی در محکوم کردن مادورو به عنوان فردی فاقد مشروعیت دارند!   خلاصه  تلاشی همه‌جانبه از سوی نوچه‌های واشنگتن صورت می‌گیرد تا این روند منحوس و غیرقانونی ماست‌مالی شده،  قربانی را مقصر جلوه دهند!   اینکه،  مشروعیت یا نبودمشروعیت رهبر یک کشور می‌باید الزاماً به تأئید این «حضرات» برسد،  خود مسئله‌ای است که فی‌نفسه می‌تواند در فضای دیپلماتیک جهانی بحرانی به مراتب عمیق‌تر از آدم‌دزدی دونالد ترامپ به ارمغان آورد. در کمال تأسف دولت‌های روسیه،  چین و هند نیز بجای محکومیت قاطعانۀ اعمال دونالد ترامپ در ونزئلا،   «آدم‌ دزدی» وی را به حاشیه رانده،   به نعل‌وبه‌میخ می‌کوبند،  باشد تا کاخ‌سفید ناراحت نشود!  وزارت امور خارجۀ روسیه نگران این است که مادورو را «کجا» برده‌اند؟  تو گوئی اطلاع از محل حبس وی قرار است مشکلی را حل کند!

 

همانطور که بالاتر عنوان کردیم،  در کمال تأسف برخورد چین و روسیه با آنچه «متحدان‌» خود معرفی می‌کنند مسئله‌ساز شده.   چرا که  بازی مسخره و قایم‌باشک کرملین و پکن،   تا حال در عراق،  غزه،  لبنان و سوریه بحران‌هائی به راه انداخته که سرنوشت ده‌ها میلیون انسان را در چرخۀ سیاست‌بازی‌های واشنگتن به نابودی کشانده.  و در کمال تأسف شاخه‌هائی از حکومت ملایان در ایران نیز روی حمایت ایندو کشور حساب کلانی گشوده‌اند.     

 

چند روزی است که تظاهرات و بحران‌های اجتماعی فضای کشور ایران را کاملاً اشغال کرده.   و دقیقاً در چارچوب رخدادهائی هم‌سان با غائله‌ای که به کودتای 22 بهمن 57 منتهی شد،  شاهدیم که گروه‌های فشار تحت حمایت سازمان‌های به اصطلاح «امنیتی»،   ضمن اشغال فضای اجتماعی،  هم به نارضایتی‌ها دامن می‌زنند،   و هم حکومت را تهدید به کودتا و فروپاشانی می کنند.   بخش عمده‌ای از این جماعت تحت حمایت شبکه‌های وابسته به سازمان سیا عمل می‌کنند،  و خارج‌نشینان با کیسه‌های‌ دوخته،  و آمادۀ چپاول ملت،   از عملیات این عزیزان «تقدیرها» به عمل می‌‌آورند!‌  

 

و باز هم در میانۀ بحران فعلی مسئله‌ای به نام حمایت «متحدان» بی‌جواب مانده.   این سئوال مطرح می‌شود که روسیه و چین،  متحدان فرضی دولت ملایان تا کجا حاضرند از موجودیت  این حکومت حمایت به عمل آورند؟  در اینکه حکومت ملایان فاقد مشروعیت،   در معنای حقوقی کلمه است،  جای هیچ تردیدی نیست.  ولی بود یا نبود مشروعیت بجای خود،   مخالفان این حکومت،  علیرغم گفتار و ادعای کلان،  خود نیز آنقدرها از منظر کردار،  نگرش و برخورد با مسائل انسانی و اقتصادی و اجتماعی فاصله‌ای با حکومت فعلی ندارند.  مشکل بتوان میان این گروه‌ها با باند ملایانی که حکومت را به صورتی غیرمشروع قبضه کرده‌اند خط حائلی ترسیم کرد. 

 

ملت ایران،  همچون تمامی ابناءبشر نیازمندی‌هائی دارد؛  خوراک،  پوشاک، کار،  مسکن،  بهداشت،  آموزش، امنیت و ... و اگر ملایان یا نمی‌خواهند جهت بهبود شرایط کشور دست به عملیاتی سازنده زده،  جامعه را از بحران بیرون بکشند،  و یا اصولاً قادر به انجام چنین وظائفی نیستند،  تکلیف  چیست؟  مخالفان‌شان ادعا دارند که پس از فروپاشانی حکومت فعلی همۀ‌ کارها بر وفق مراد خواهد بود!   بله،  راه‌دور نرویم،  همان وعده وعیدهای سر خرمن آیت‌الله خمینی است که اینبار اینان غرغره می‌کنند؛   «کارها را در عرض چند روز برای امت مسلمان روبراه می‌کنیم!» 

 

ولی جامعه برای سبک‌ سنگین کردن ایده‌ها،  جستجوی راه‌کارها و یافتن راه‌حل‌ها،  سپردن کار به افراد لایق،  بازبینی نتایج،  و ...  نیازمند مدت زمانی طولانی است.  آن‌ها که هول‌هولکی خواهان فروپاشانی می‌شوند در واقع می‌خواهند فرصت تفکر را از جامعه بربایند؛   همچون خمینی و اوباش حزب‌الله خود و امیال‌شان را بر کل جامعه تحمیل کنند.  هم اینان هستند که امروز از دونالد ترامپ تصویر «فرد خیرخواه» ساخته‌اند،   و پیروی از سیاست‌های آمریکا را راه بهبود شرایط کشور معرفی می‌کنند.  ولی جای بحث ندارد،  اگر جامعه در این مسیر محبوس بماند،  دیری نخواهد گذشت که نبود مشروعیت هیئت‌حاکمۀ ملایان ابزار مناسبی جهت دخالت‌های نظامی اجنبی در این سرزمین شود.   خصوصاً که چین و روسیه به صراحت نشان داده‌اند،   دوستی‌شان بیشتر از نوع خاله‌خرسه است،  تا از روی همدردی و همراهی با نیازهای ملت‌.        

 

 

 

   ‌  

 


۱۰/۰۹/۱۴۰۴

ال‌پالانی!

 

 

همانطور که شاهدیم،  چند روزی است خیمه‌شب‌بازی جدید ایالات‌متحد در ایران با سلام‌وصلوات شروع شده.   اینبار نیز بازیگران سناریوی نخ‌نما و مهوع «تظاهرات میلیونی»   که از دوران شکستن قلیان‌ها و قرارداد رژی کشور را در مقاطع مختلف به بحران کشیده‌اند،‌  پس از تأئید و رصد آمران آنگلوساکسون‌شان پای به میدان گذارده‌اند.   بله،   این‌ها همان سابقی‌ها هستند!   نقش‌آفرینانی از قماش ملایان،  بازاریان،  کسبه،  دانشجویان،  و ... خلاصه،  همان «سابقی‌ها» که اینک به فرمان ایالات‌متحد،  و علیرغم تفاوت‌های عمدۀ ژئوپولیتیک با دوران گذشته ـ  فروپاشی جنگ‌سرد و واپس‌نشستن سیطرۀ آنگلوساکسون‌‌ها در خاورمیانه ـ  به دنبال بازتولید سناریوی نخ‌نمای‌ سابق‌اند.  در این میانه،  به سیاق مرضیه،‌   حکومت نیز از جان و دل با بازیگران سناریوی کذا همکاری می‌نماید،  ولی باید دید بازیگران کذا تا کجا قادر خواهند بود به اهداف اربابان‌‌شان دست یابند.  این مسئله‌ای است که فقط در روزهای آینده می‌توان به آن پاسخ داد.  با این وجود،  نیم‌نگاهی به آرایش فعلی این به اصطلاح «نیروها»،  و دلائل فعال شدن‌شان خارج از لطف نیست.  پس بپردازیم به این «آرایش!»

 

 نخستین «نیروئی» که در حال حاضر فعال‌مایشاء شده و نیازمند بررسی است،  شاخۀ سلطنت‌چی‌هاست.  اینان که مسقط‌الرأسشان چلوکبابی‌های لوس‌آنجلس و خواربارفروشی‌های منچستر و لندن است،  به فرمان ساواکی‌های پیروپاتالی که هم از تخم و  چشم و پا افتاده‌اند و هم دندان‌عاریه در دهان‌شان تق‌تق می‌کند،   دست به عروتیز زده،  خواستار سرنگونی ولایت‌فقیه و برقراری سلطنت مشروعۀ ولی‌فقیه می‌شوند!   بله،  جماعت لندن‌نشین و واشنگتن‌نژاد تعجب نکند!  حکومت مورد اشارۀ اینان هیچ ارتباطی با دمکراسی و این حرف‌ها ندارد؛  حاکمیتی است فاشیستی،  مُلهم از تزها و آنتی‌تزهای میرپنجی و آریامهری،  با چاشنی فرنگ‌پرستی.   به عبارت ساده‌تر،  اگر فرنگ‌پرستی ملایان زیرجلکی است،  اینان پرستش‌کنندگان علنی غرب هستند؛  گوربابای ملت! 

 

همانطور که می‌توان حدس زد،  رهبری این گروه را سازمان سیا لطف کرده به دست‌توانای رضا پهلوی،  فرزند آریامهر داده.  بله،   رضاجان که طی عمرپربارش،  یک روز هم پای از باغچۀ نیاوران بیرون نگذارده بود،  و تنها معاشرین ایرانی‌اش اوباش و لات‌ولوت‌های دربار باباجان‌ بودند،  از 17 سالگی با پول‌های حلال بابا و بابابزرگ‌اش به ولگردی در پایتخت‌های غربی مشغول است،   و امروز می‌خواهد با بهره‌گیری از اینهمه تجربیات گرانقدر سیاسی و سازمانی‌اش «با کمک نتانیاهو و ترامپ ایران را نجات دهد!»  حق ندارید بخندید ها،  اصلاً خنده‌دار نیست.

 

«نیروی» دیگری که مسلماً اسب‌های‌اش را اینک زین کرده تا از سفرۀ ملت غارت‌شدۀ ایران لقمه‌هائی هر چه بزرگ و بزرگ‌تر بردارد،  سازمان «ارجمند» مجاهدین خلق است.  این سازمان «خوش‌نام» که در دوران آریامهریسم با آرتیست‌بازی و ترور مقامات دولت نزد تندروها از اعتبار فراوانی برخوردار شده بود،   همانطور که می‌دانیم در تخمین قدرت تشکیلاتی‌اش پس از 22 بهمن 57 دچار توهم شد.  خلاصه اگر به دمب روح‌الله خمینی دخیل بست تا سر از هیئت ‌دولت «انقلاب» در بیاورد،  حنای‌اش نگرفت؛   کارش به سیاه‌چال‌های اوین اوفتاد.  رهبران‌اش فراری و در بلاد غرب به دست‌بوسی از این و آن و «پرستوپروری» مشغول شدند؛   مریدان‌شان هم اعدام شدند!  باز هم گوربابای ملت.

 

«نیروی» دیگری که از آنسوی کاسه سر برآورده،  حزب همیشه منحلۀ توده است.  این حزب علاقۀ فراوانی به کودتا دارد؛  از حرکت‌های به قول خودش «مردمی» آنقدرها دفاع نمی‌کند،  چرا که اگر روزنامۀ «مردم» به چاپ می‌رساند،  از «مردم» دل خوشی ندارد.  برای این حزب «انقلاب» یعنی تشکیل دولت سرکوبگر نظامی و عقیدتی،  خصوصاً به شیوۀ رفیق استالین!  به همین دلیل در شرایطی که واشنگتن مهره‌های‌اش را پیش انداخته،  هیاهو و غوغا به راه می‌اندازد،  حزب کذا باز هم فقط برای «نجات  ایران» و نه چیز دیگری،   در سایت‌های‌اش از عزل دولت،  انحلال مجلس و قوۀ قضائیه و خصوصاً کودتای نظامی طرفداری می‌کند!  به صراحت می‌گوید،  قبل از اینکه دیگران کودتا کنند،  بگذارید ما کودتا کنیم!‌   اینهمه برای آنکه کشور را از گزند خارجی محفوظ داریم؛  گور بابای ملت!

 

البته فراموش نکنیم که در این میانه «دیگران» هم هستند؛  جبهۀ ملی،  نهضت آزادی،  لیبرال‌ها و جمهوری‌خواهان و ... خلاصه «نیرو» کم نداریم،  خدا بده برکت!   هیچ ملتی به اندازۀ ما ایرانیان «نیرو» در اختیار ندارد.  حال ببینیم این نیروهای قدرتمند و سرنوشت‌ساز چه‌ها می‌کنند و برنامه‌شان چیست؟! 

 

سلطنت‌چی‌ها که با کمک آمریکا پای به میدان گذاردند،   با نسخه‌برداری از عملکرد اوباش به قول خودشان پنجاه‌وهفتی،  در آغاز کار خواهان همکاری همۀ «نیروها»،  و اجماع فراگیر جهت براندازی رژیم ملایان شدند.  ولی برنامه‌شان نگرفت،  چرا که شرایط فعلی با آن روزها کاملاً متفاوت است.  ایران همچون دوران آریامهر شکارگاه اختصاصی سازمان سیا نیست؛  روسیه،  چین،  هند و بسیاری دیگر نیز حضور به هم رسانده‌اند.  در نتیجه  اجماع پنجاه‌وهفتی که سازمان سیا خیلی به آن علاقه دارد و نسخه‌اش را به دست فرزند آریامهر داده،   خارج از دسترس می‌نماید.  

 

از سوی دیگر، گسترش شبکه‌های تلفنی و اطلاعات اینترنتی،  و تأثیرات تحولات و جریانات سیاسی‌ای که پس از 22 بهمن 57 در ایران به وقوع پیوسته،  علیرغم وابستگی و نوکرصفتی رهبران گروه‌های مختلف،  نوعی گسترش ایده‌های اقتصادی،  تشکیلاتی و حتی ایدئولوژیک نزد مریدان هر گروه به همراه آورده.   به طور مثال امروز مشکل بتوان انتظار داشت که یک سلطنت‌چی با مهره‌های وابسته به سازمان مجاهدین خلق همکاری کند.  یا اینکه،  یک توده‌ای شناخته شده،   حاضر شود دست در دست نهضت آزادی و جبهۀ ملی به آغوش بازار تهران بپرد.  در نتیجه واشنگتن به رضاجان،  بابائی که گویا قرار شده «ایران را نجات دهد»،  برخورد استراتژیک نوینی ارائه کرده؛  «همکاری زیرجلکی!»

 

به این ترتیب،  همۀ گروه‌های نانخور عموسام،  از هر قماش،  مستقلاً و «داریه به دست» پای به میدان سروصدا می‌گذارند،   بدون آنکه هم‌بستگی‌های‌شان را علنی کنند.  به عبارت دیگر،  جوجه‌های سازمان‌های سلطنت‌چی‌،  چماقداران مجاهد و فدائی و جبهۀ ملی و نهضت‌آزادی و ... هر کدام جداگانه سازشان را می‌زنند و در ظاهر هیچ ارتباطی با هم ندارند.  سلطنت‌چی در آغوش میرپنج و چهار همسرعقدی‌اش طی طریق می‌کند؛   مجاهد،   عدل علی را در تنبان مریم می‌جوید؛   فدائی قربان‌صدقۀ پشم لنین و سبیل استالین می‌رود؛   نهضت‌آزادی و جبهۀ ملی هم کون آخوند می‌لیسند.  به این ترتیب همگی راضی و خرسند با حکومت آخوندها مبارزه خواهند کرد! 

 

ولی اگر در عمل،  این حکومت واقعاً سقوط کند،  تازه کشور پای به میدان درگیری خواهد گذارد.  چرا که،  ایران ساختار اقتصادی،  تشکیلاتی و خصوصاً حقوقی مناسب جهت ایجاد تعامل و تحمل میان گروه‌های مختلف سیاسی را ندارد.  در نتیجه،   این گروه‌ها جهت اعمال حاکمیت راه دیگری جز برداشتن اسلحه نخواهند داشت؛   و آنچه برتراند راسل «قدرت برهنه» می‌نامد تبدیل به شیوۀ حکومت می‌شود.   خلاصه،  جهت برقراری چنین پروسه‌ای،  بالاجبار گروه پیروز می‌باید دیگران را نابود کند.   بله،  جای تعجب ندارد؛  برمی‌گردیم به همان نقطۀ منحوس و منحط سال پنجاه‌وهفت!  خلاصه برای آن‌ها که نمی‌دانند بگوئیم،   در دمکراسی‌ها صنعتی سیاست‌ها را تغییر می‌دهند تا رژیم‌ها سقوط نکند؛   در حکومت‌های دست‌نشانده،   رژیم‌ها را ساقط می‌کنند،  تا سیاست استعماری تغییر نکند.

 

حال ببینیم چه شده که ترامپ و نتانیاهو اینچنین «شیفتۀ» ملت ایران شده‌اند؟  همانطور که اطلاع داریم انتخابات میاندوره‌ای آمریکا در آینده‌ای نه چندان دور می‌باید صورت پذیرد،  و دونالد ترامپ به دلائل فراوان امکان خروج پیروزمندانه از این انتخابات را نخواهد داشت.  در نتیجه باند ترامپ به احتمال زیاد امتیازات حقوقی،  قانونی و اجرائی فعلی را از دست خواهد داد.  به همین دلیل تمامی تلاش خود را معطوف به کسب پیروزی در جبهه‌های متفاوت کرده.   اگر هدف اصلی در این میانه برآوردن مطالبات محافل مختلف جمهوری‌خواهان از دولت است،  امید به حفظ اکثریتی قلیل،   حداقل در یک مجلس قانونگذاری نیز می‌تواند برای ترامپ کارساز باشد.  خلاصه،   اگر ترامپ نتواند طی اینمدت کوتاه زمینۀ مناسب جهت مطالبات محافل جمهوری‌خواه ـ  چپاول نفت ونزوئلا،   اشغال مناطق غرب اوکراین توسط شرکت‌های آمریکائی،  پاکسازی جمعیتی غزه،  سرنگونی ملایان در تهران،  و ... ـ  را عملی کند،  شرایط برای حزب جمهوری‌خواه در داخل کشور بسیار دشوار خواهد شد.  و این است دلیل های‌وهوی آمریکا در ایران و بمباران در ونزوئلا!  

 

از سوی دیگر،  سیاست روسیه،   علیرغم وابستگی‌های «عاطفی» به مانورهای ضدبشری آمریکا ـ  این وابستگی را در سوریه با به قدرت رساندن ال‌گولانی مشاهده کردیم ـ  به دلیل عدم تمایل چین و هند،  در مورد سیاست‌اش در ایران به شدت تحت فشار قرار گرفته.   از یک‌سو علاقه‌ای به حفظ ملایان در رأس حکومت ندارد،  و از سوی دیگر چین به دلیل وابستگی به نفت ارزان‌قیمت ایران به مسکو اجازۀ ساخت‌وپاخت با واشنگتن را نمی‌دهد.  و روسیه هم در شرایطی نیست که از حمایت چین بی‌نیاز شود! 

 

بله،  این‌ها واقعیات ژئوپولیتیک است،  که به تحرکات «نیروهای» سیاسی در ایران معنا و مفهوم داده.  حال باید ببینیم واشنگتن اگر توانست با بهره‌برداری از «بخیه‌پزیری» مسکو یک «ال‌گولانی» برای سوری‌های بخت‌برگشته بر تخت سلطنت بنشاند،  در ایران هم خواهد توانست «ال‌پالانی» را سوار بر گردۀ ملت کند،  یا خیر؟!     

 

سال 2026 میلادی بر همگی فرخنده باد!

         

           

 

 

                 

 

 


۹/۲۶/۱۴۰۴

سروصدا و رویاهای موش کور!

 

 

گروه‌های ایرانیان خارج‌نشین با الهام از برخی «تحولات» اجتماعی و سیاسی در کشور،  تحرکاتی را آغاز کرده‌اند.  اگر سلطنت‌طلبان با تکیه بر حمایت‌های مالی و تشکیلاتی باند ترامپ سروصدای بیشتری از دیگران به راه می‌اندازند،  این واقعیت غیرقابل تردید است که دیگر گروه‌های سیاسی نیز سروصداهائی می‌کنند.  در مطلب امروز،  در چارچوب سروصدائی که اینان به راه انداخته‌اند،   سعی در بررسی شتابزدۀ آن خواهیم داشت.  ولی این مطلب را نیز نمی‌باید از نظر دور نگاه داشت که قسمت عمده‌ای از این به اصطلاح «تحولات»،  بیش از آنچه ریشه در روابط واقعی در داخل کشور داشته باشد،  صرفاً بازتابی است از پروپاگاند سیاسی و خبرسازی‌های اینترنتی. 

 

در گام نخست این مسئله قابل بررسی است که آیا جامعۀ ایران واقعاً از آمادگی لازم جهت پای گذاردن در یک تحول عمدۀ «سیاسی ـ تشکیلاتی» برخوردار است یا خیر؟   پاسخ به این سئوال با مشکلات فراوانی روبروست،   چرا که رصد آماری از مسائل کشور عملاً غیرممکن است؛  حکومت ملایان حتی در چارچوب نیازهای تشکیلاتی خودش نیز به برخوردی آماری با مسائل اجتماعی و سیاسی رضایت نمی‌دهد.  همچون موش کور در سوراخی چپیده و با چشم فروبستن بر واقعیات،  دل به رویاهای شیرین داده.

 

از سوی دیگر،  این سئوال نیز مطرح می‌شود که گروه‌هائی سیاسی با بهره‌گیری از کدامین خمیرمایۀ حقوقی و تشکیلاتی در مورد مسائل کشور «اعلام مواضع» می‌کنند؟   به طور مثال   آن‌ها که ادعای برقراری دمکراسی دارند ـ  این گروه از دیگران سروصدای بیشتری به راه می‌اندازد ـ  جهت برقراری دمکراسی مورد نظرشان که الزاماً معنائی جز اعمال کنترل رسانه‌ای،  نوشتاری،  حقوقی و ساختاری بر عملکرد قوای سه گانه‌ است،  از چه تشکیلات و سازمان‌هائی برخوردارند؟  جای تردید نیست!  مشکل بتوان تشکل‌های موجود را ـ  چه در داخل و چه در خارج از مرزها ـ   به عنوان زیرساخت‌های مناسب جهت برقراری حکومتی قانونی تلقی کرد. 

 

در اینجا بلااجبار می‌باید تأکید داشت که موضع‌گیری گروه‌های سیاسی،  از هر قبیل و هر قسم،  بیشتر بر شعارهائی «گنگ» و عوام‌پسند تکیه کرده،  تا واقعیاتی ملموس.  خلاصه،   جهت بررسی نقش آیندۀ این گروه‌ها در آیندۀ سیاسی کشور نمی‌باید راه دور رفت؛  مسئله بیشتر بر پایۀ مردم‌فریبی شکل گرفته تا برقراری یک نظم قانونی.   اینکه «فلانی می‌آید و همۀ مشکلات حل خواهد شد»،   از جمله همان خزعبلاتی است که طرفداران و سینه‌چاکان روح‌الله خمینی طی غائلۀ 22 بهمن (می‌بخشید!‌  انقلاب «شکوهمند» 1357)  به خورد عوام می‌دادند.  یادمان نرفته که قرار بود پول نفت را حاج‌ روح‌الله،  که عکس‌اش در کرۀ ماه اوفتاده بود،‌   هر ماه دم در خانه تحویل عوام‌الناس بدهد! ‌  شاهدیم که نه پول نفت را تحویل دادند،  نه آب و برق و تلفن و ... مجانی شد.       

 

در نتیجه جماعت سیاست‌زدۀ فعلی کشور را می‌باید «سیاسی‌نما» بخوانیم؛  کسانی که در ادارۀ امور یک کشور سررشته‌ای ندارند،  و فقط دادوفریاد و هیاهو بلدند!   ولی اگر «شعار» جماعت‌های سیاسی‌نما از منظر اقتصادی،  اجتماعی،  ساختاری و ... گنگ،  بی‌آینده و نامفهوم است،‌   بازده عملیات‌شان در داخل کشور کاملاً‌ روشن و واضح خواهد بود.   زمانی که اینان خلق‌الله را با اینگونه شعارها به دنبال «نخودسیا» می‌فرستند،  در عمل دست‌اندرکار برقراری یک حکومت فراقانونی،  مستبد و سرکوبگر،  به رهبری مشتی اوباش از خودمتشکر شده‌اند.   اوباشی از قبیل همان‌ها که دهه‌هاست عکس‌های‌شان زینت‌بخش روزی‌نامه‌های ساندیس‌خور،  و اسامی‌ و فضیلت‌های‌ نداشته‌شان سرفصل مطالب سوبسیدخورهای قلم‌به‌دست است.   اینکه مشتی اوباش با حداقل دانش و آگاهی از مسائل یک کشور «کارشناس» معرفی شوند،   و صرفاً با تکیه بر حمایت‌های فرامرزی نویسنده،  مورخ،  فیلسوف و صاحب‌نظر به شمار آیند یک مطلب است،   اینکه این جماعت بتواند و یا حتی بخواهد در آیندۀ کشور نقشی سازنده ایفا کند،  مطلبی است کاملاً متفاوت.   خلاصه اگر اینان خواب پشم عوام را می‌شناسند و خوب نوازش‌اش می‌دهند،  برآوردن نیازهای واقعی همین «عوام» کار هر کس‌وناکسی نیست! 

 

دقیقاً در چارچوب همین ناتوانی‌های تشکیلاتی،  ایدئولوژیک،  ساختاری،   اقتصادی و اجتماعی است که برندگان «بخت‌آزمائی» حاکمیت استعماری بر ملت‌های جهان سوم،  در صورت دست‌یابی به قدرت هر روز بیش‌ازپیش پای در افراط‌گرائی می‌گذارند.   به طور مثال،  در 28 مرداد 1332،  زمانیکه آریامهر با گردن کج و چندهزار دلار سرمایه‌گزاری سازمان سیا به دمب امثال سپهبد زاهدی و اکبرجگرکی و ... چسبیده،  به ایران بازگشت،  افراط‌گرائی‌هائی به مراتب محدودتر از آریامهری داشت که در سال 1353 سینه‌اش را ستبر کرد و به ملت ایران گفت،  «هر که نمی‌خواهد عضو حزب رستاخیز بشود پاسپورت بگیرد و برود!»   البته آن روزها،  بادمجان دورقاب‌چینان برخورد وی را نشانۀ «قدرت» اعلیحضرت تحلیل کردند.  برخوردی ضعیف و بی‌خردانه که نتیجۀ مستقیم عملکرد غلط شخص وی در هماهنگی با همان «کارشناسان» از همه جا بی‌خبری بود که در اطراف‌اش می‌لولیدند!     

 

پر واضح است که در تشریح نقش مخرب «کارشناسان» کذا در دوران روح‌الله خمینی و علی‌روضه‌خوان نیز دچار ابهام نخواهیم شد؛  عملکرد ویران‌گرشان حی‌وحاضر در برابرمان نشسته!  در نتیجه مشکل بتوان جهت برقراری یک حکومت قانونی و خصوصاً قانون‌مدار بر اینگونه «کارشناسان» و تشکل‌های سیاسی‌نما تکیه داشت.   حال این سئوال مطرح می‌شود که چرا به یک‌باره رسانه‌ها دست به تبلیغات برای چنین تشکل‌هائی می‌زنند؟  به دنبال چه هستند؟  و هدف‌شان از اینگونه تنش‌زائی‌ها چیست؟!   

 

به صراحت می‌دانیم که افسار دولت ملایان در دست محافل غرب است؛   اگر خواستار برقراری دمکراسی در ایران باشند،  یک مکالمۀ تلفنی چند دقیقه‌ای کفایت خواهد کرد.   مگر ندیدیم با چه سرعتی ملاممد خاتمی را به سخنگوی «دمکراسی اسلامی» تبدیل کرده بودند؟!‌  چرا محافل غرب بجای حمایت از برقراری دمکراسی در ایران اینهمه جیغ‌وویغ به راه می‌اندازند؟  این‌ها مجموعه‌ سئوالاتی است که تلاش خواهیم کرد در حد امکان برای‌شان پاسخی بجوئیم.  پس ابتدا برویم به سراغ دولت آمریکا که در واقع صحنه‌گردان اصلی خیمه‌شب‌بازی سیاسی‌نماها در ایران شده.   

 

به استنباط ما،  شرایط سیاسی برای دولت ترامپ هر روز مشکل‌تر شده است؛   افق موفقیت‌های سیاسی و انتخاباتی در درون مرزهای ایالات‌متحد برای این دستگاه هر روز بیش‌ازپیش تیره‌وتار است.   بر اساس آخرین آماری که شبکۀ سی‌.ان‌.ان اخیراً منتشر کرد،   نزدیک به 70 درصد رأی‌دهندگان آمریکائی شرایط کشور در دوران دولت ترامپ را بد و نامناسب تشخیص داده‌اند!   به همین دلیل ترامپ دربه‌در به دنبال «پیروزی» می‌گردد،  باشد تا افسار افکار عمومی از دست دولت‌اش خارج نشود.   و شاید دلیل تنش‌های سیاسی در داخل مرزهای ایران همین باشد.   در بررسی بن‌بست‌های سیاسی ترامپ چه بهتر که نخست سری به خاورمیانه عرب‌زبان بزنیم.

 

همانطور که شاهدیم دولت آمریکا به بهانه‌های متفاوت،   ماه‌هاست که جنگ و درگیری در غزه به راه انداخته.  این جنگ قرار بود بر موجودیت سازمان حماس و حزب‌الله لبنان نقطۀ پایان بگذارد،  ولی علیرغم هزینه‌های نجومی،  تلفات چشم‌گیر نظامیان،  کشت‌وکشتار غیرنظامیان و ...  امروز هیچکدام از این اهداف به دست نیامده.   اینکه یک سازمان تروریستی به نام حماس بتواند ماه‌های متوالی در برابر حملات ارتش اسرائیل و ناوگان و نیروی هوائی آمریکا «مقاومت» کند به این شبهه دامن می‌زند که قضیه نه آن است که اینان می‌گویند!

 

نه حماس آن سازمان زپرتی تروریستی است که عنوان می‌شود؛  نه اهداف این درگیری مشخص است،  و نه «نیروهای» درگیر در این جنگ آن‌هائی هستند که اعلام شده!  حزب‌الله لبنان نیز رسماً اعلام می‌کند که خلع‌سلاح نخواهد شد،   چرا که خطر حملات تکفیری‌ها به لبنان و کشتار مخالفان‌ در میان است!   خلاصۀ کلام،  سرنوشت اعمال کنترل بر سواحل جنوب شرقی دریای مدیترانه هنوز مشخص نیست.   و این مسئله برای دولت ترامپ که هلوی پوست‌کندۀ «اسرائیل ـ غزه ـ لبنان» را ماه‌ها پیش در دهان گذارده بود و مز‌مزه می‌کرد،  سخت ناخوشایند است؛   هلوی کذا به استخوان کج‌ومعوجی تبدیل شده که در گلوی‌ دولت گیر کرده.

 

عجله نکنیم!   در سوریه نیز استخوان دیگری در انتظار دولت ترامپ است.  در واقع  ترامپ  در سوریه همان اشتباهی را تکرار کرده که دولت‌های پیشین آمریکا در افغانستان مرتکب شده بودند.  اینکه با پیش کشیدن یک اسلامگرای دوآتشه و تزهیب‌اش در مقام جناب آقای ریاست‌جمهور بتوان بر موج تعصبات عوام‌گرایان سوار شد،   در ظاهر خوشایند می‌نماید.  ولی در واقع تله‌ای است مرگ‌آور.   چرا که،   عوام‌گرائی حدومرزی نمی‌شناسد،    اگر صندوقچۀ پاندورای‌اش را گشودیم،   انواع و اقسامی پیدا می‌کند که عملاً از شمار بیرون خواهد بود.   دولت اسلامگرای آمریکائی‌ها در دمشق دقیقاً پای در همان بحرانی گذارده که حمید کرزای افغانستانی گذارد.  هم اسلامگرایان به خون‌اش تشنه‌اند،  هم لائیک‌ها،  هم کردها و هم دیگران!   

 

به عبارت ساده‌تر،  اگر سازمان اف.‌بی‌.آی پیش از رفاقت ترامپ با ال‌گولانی برای سرش 10 میلیون دلار جایزه گذارده بود،  امروز سر الگولانی مفت و مجانی توسط تمامی گروه‌های سیاسی،  مذهبی و قومی کشور به حراج گذارده شده!   چنین شرایطی نمی‌تواند دوام و بقاء داشته باشد،  به استنباط ما طی ماه‌های آینده،  سیاست آمریکا در سوریه با شکست سهمگینی روبرو خواهد شد.

 

در ادامه چه بهتر که کمی از لجنزار اوکراین نیز بگوئیم؛  همانجا  که ارابه‌های جنگی سازمان آتلانتیک شمالی،  تحت پوشش ارتش اوکراین در گل گیر کرده‌.   شبکه‌های تبلیغاتی غرب در بارۀ «مذاکرات صلح» در اوکراین سروصدای فراوانی به راه می‌اندازند.  همه روزه سخن از اعزام فلانی و بهمانی جهت مذاکرات به این پایتخت و آن یک در میان است.   البته احدی نمی‌داند در این مذاکرات چه مواردی روی میز گذارده ‌شده،  و چه توافقاتی صورت گرفته.   ولی با نیم‌نگاهی به روند جریانات به صراحت درمی‌یابیم که مسکو هنوز حرف خودش را می‌زند؛   لندن هنوز به دنبال مسائل ویژۀ انگلستان در اروپای شرقی است؛  واشنگتن هم می‌خواهد همه را دور زده کار دونالد ترامپ را در داخل آمریکا راه بیاندازد،  و ...  در نتیجه،  اگر کسی از ادامۀ جنگ سخن به میان نمی‌آورد،  ادامۀ آن ظاهراً اجتناب‌ناپذیر می‌نماید. 

 

و  اینجاست که هیاهو بر سر دولت ملایان،  برای دستگاه ترامپ از منظر استراتژیک نه صرفاً در خاورمیانه،  که در عمق روابط انتخاباتی در درون آمریکا سرنوشت‌ساز می‌شود.  ترامپ،  همانطور که بالاتر عنوان کردیم دربه‌در به دنبال پیروزی می‌دود،  و در شرایط فعلی هیچ تفاوتی ندارد که این پیروزی در اوکراین،  دریای کارائیب،  غزه و یا حتی در شهر تهران نصیب وی شود.  روشن‌تر بگوئیم،  بار دیگر همچون دوران «اشغال سفارت آمریکا»،  سیاست داخلی ایالات‌متحد تبدیل شده به سیاست داخلی کشور ایران.   اگر آن روزها رونالد ریگان و جمهوری‌خواهان قصد داشتند زیرپای کارتر را بکشند،   امروز دونالد ترامپ به این صرافت اوفتاده که با هیاهو و قیل‌وقال در تهران خواهد توانست در انتخابات میاندوره‌ای به موفقیت رسیده،  حداقل در یکی از مجالس مقننه اکثریت کوچکی را از آن جمهوری‌خواهان کند.  این پیروزی نه فقط ادامۀ سیاست کنونی وی را ممکن خواهد ساخت،   که از فروپاشی ساختاری در درون حزب کذا نیز جلوگیری به عمل می‌آورد!       

 

در میانۀ این محشر خر،   «سیاسی‌نمایان» وطنی،  به سیاق مرضیه هر کدام تلاش دارند سروصدای کذا را به ابزار تبلیغاتی برای دارودستۀ خودشان تبدیل کنند.  هیچکدام‌شان دست از شخصیت‌ستائی برنمی‌دارند؛   مصدق‌السلطنه،  میرپنج و آریامهر،   مسعود و مریم،  و ... و حتی خائینی همچون دستمالچی که به دستور آمریکا برای خمینی خانه و ملک در فرانسه خریدند،  جملگی از قهرمانان اینان هستند.  برای به ارزش گذاردن این قهرمانان،   به ناگاه گریبان زندانیان «تزئینی» رژیم ملایان را هم می‌گیرند؛   مرگ و یا قتل فردی را که نه می‌شناسند و نه برای‌شان تره‌خرد می‌کرده است پیراهن عثمان می‌کنند و در کوچه و محله می‌گردانند؛  عَلَم و کتل برای یلدا و نوروز و چارشنبه‌سوری به راه می‌اندازند،  ...   ولی هرآنچه در یک برخورد سیاسی می‌تواند سازنده باشد از قلم‌شان می‌اوفتد.  

 

احدی سخن از چگونگی ادارۀ امور کشور بر اساس یک نگرش دمکراتیک به زبان نمی‌آورد.  کسی نمی‌گوید با چه ترفندی می‌توان قدرت محاکم دادگستری را گسترش داده،  در برابر تخلفات اوباش «سیاسی‌نما» و دولتی‌های زیاده‌خواه از حقوق ملت دفاع به عمل آورد.  کسی برای مشکلات ژئوپولیتیک کشور،  مسئلۀ زجرآور حاکمیت یکصدوپنجاه سالۀ استعمار بر امور مملکت راهی پیشنهاد نمی‌کند.  خلاصه بگوئیم،  برای اینان فقط یک اصل از اهمیت اساسی برخوردار شده:  «به قدرت برسیم و با کمک آمریکائی‌ها پدر خلق‌الله را در بیاوریم!»   

 

امیدواریم که اینبار،  جماعت خودفروختۀ «سیاسی‌نما» نتواند با تحمیل توحش و حقارت‌‌اش بر افکار عمومی،  اهداف واقعی و اساسی یک ملت را در امیال فردی و گروهی‌‌اش به قولی «ذوب» کند،   و همچون دوران نورانی کارتر،   پوپولیسم و مرزشکنی و لشکرکشی خیابانی و تروریسم را به ارزش بگذارد.  ولی در هر صورت آینده نشان خواهد داد که آیا جامعۀ ایران از خمیرمایۀ استقرار یک دمکراسی  برخوردار است یا خیر.   

 

جشن یلدا بر همۀ ساکنان فلات بلند خوش باد!

 

 

 

‌