۱۲/۱۷/۱۳۹۷

چاویسم و خمینیسم!



طی چند هفتة‌ گذشته شاهد رخدادهای سیاسی و استراتژیکی هستیم که از جنبه‌های متفاوت قابل بررسی است.   مهم‌ترین رخداد بحران فزاینده‌ای است که دستگاه ترامپ پیرامون ونزوئلا به راه انداخته.   ولی در این میانه مسائل مهم دیگری نیز وجود دارد؛  بن‌بست بده‌بستان‌های «عاشقانة» کرة شمالی و دولت ترامپ؛  درگیری نظامی در مرزهای هند و پاکستان،  و نهایت امر سفر غیرمنتظرة بشار اسد به تهران که هیچیک از رسانه‌های داخل کشور،  و یا حتی بلندگوهای مخالفان حکومت اسلامی آنچنان که باید و شاید آن را قابل بررسی نیافتند!   در فرصت کوتاه امروز نیم‌نگاهی به این تحولات خواهیم انداخت،  هر چند بررسی دقیق آن‌ها از حوصلة یک وبلاگ به مراتب فراتر خواهد رفت.   پس نخست برویم به سراغ ونزوئلا!

آنچه امروز در ونزوئلا شاهدیم بازتولیدی است تام و تمام از شرایط حکومت اسلامی در ایران.  به عبارت ساده‌تر،  آمریکائی‌ها به دست خود نوعی ایدئولوژی من‌درآوردی را که در ونزوئلا «چاویسم» ‌خوانده می‌شود بر ملتی حاکم کرده‌اند،  و طی سال‌های دراز از تمامی امکانات ژئوپولیتیک خود جهت تداوم آن استفاده نموده‌اند،  و  اینک که ‌آن را کارساز «منویات عالیه‌شان» نمی‌بینند،  کمر به فروپاشانی‌اش بسته‌اند.   این ایدئولوژی نوعی «خمینیسم» به سبک و سیاق آمریکای لاتین است!   و آنچه در ونزوئلا برای واشنگتن دردسرساز شده،  همان است که بارها در این وبلاگ آن را شکافته‌ایم؛   دکترین کرملین!  بر اساس این دکترین تغییرات تندوشتابزده ـ  انقلاب، کودتا،  تجزیه‌طلبی،  هیاهو و قیل‌وقال ـ  محلی از اعراب ندارد،  و فدراسیون روسیه نه تنها از اینگونه عملیات در کشورهای دیگر پیشگیری خواهد کرد،  که در مسیر تحرکات عوامل و ایادی آن سنگ‌اندازی نیز خواهد نمود.  

در همین چارچوب است که روسیه از نخستین لحظاتی که بحران ونزوئلا توسط تبلیغات‌چی‌های واشنگتن «اوج» گرفت،  رسماً اعلام کرد که،   «گوایدو و مادورو،  می‌باید جهت یافتن راهی برای خروج از بحران،   با یکدیگر مذاکره کنند.»  و این دقیقاً همان است که واشنگتن از آن وحشت دارد،  چرا که هم مادورو و هم گوایدو از جمله جان‌نثاران کاخ‌سفید به شمار می‌روند و بحرانی که اینان در ونزوئلا به راه انداخته‌اند،   پیش‌فرض اصلی سیاستگزاری اقتصادی ایالات‌متحد در اینکشور است؛  چپاول نفت!   اگر قرار باشد ایندو جناح که ظاهراً مخالف یکدیگرند پای در مذاکره بگذارند و به توافقاتی سیاسی و ساختاری دست یابند،   دیگر جائی برای نفت‌خوری‌های غیرساختاری و زیرمیزی آمریکا باقی نمی‌ماند!

ولی در عمل، آنچه در ونزوئلا به وقوع پیوسته،  گذشته از تشابه شگفت‌آورش به شرایطی که دولت اسلامی و اوپوزیسیون‌اش در ایران به راه انداخته‌اند،  می‌تواند لایه‌هائی از روابط کرة شمالی و ایالات‌متحد را نیز علنی کند.   به عبارت ساده‌تر،  آمریکا تلاش دارد تا به هر ترتیب ممکن تنش نظامی و هسته‌ای در شبه‌جزیرة کره را همچنان محفوظ نگاه دارد.  اگر در تنگة‌ هرمز و کانال پاناما دو ساختار دست‌نشانده یعنی بنگاه «شیخ و شاه» در ایران،  و دکة «بولیواریسم و نئولیبرالیسم» در ونزوئلا،   که هر دو تا مغز استخوان وابسته به آمریکا هستند دست به گیس‌کشی از یکدیگر می‌زنند،   در شبه‌جزیرة کره،  آمریکا این بحران را با استفاده از روابط ویژة چین و کرة‌شمالی به راه انداخته.

یک بررسی سطحی از صورتبندی شرایط در شبه‌جزیرة کره نشان می‌دهد که حاکمیت کرة شمالی به شدت وابسته به پکن است.   ولی فراموش نکنیم که همین پکن در مذاکرات اقتصادی با آمریکا درگیر شده.  در نتیجه،  آمریکا تلاش می‌کند از طریق بازی با مهرة  کرة شمالی از چین امتیاز بگیرد.  و در این میانه روسیه نیز حاضر نخواهد شد که در مرزهای‌اش،  چه با چین و چه با کره،  خارج از مطالبات اساسی کرملین تغییراتی استراتژیک صورت گیرد.

ولی در این میان چند عامل دیگر نیز قابل بررسی است.  چرا که هم اقتصاد چین جهت حفظ رشد خود نیازمند دستیابی به بازارهائی است که در درون و یا بیرون ایالات‌متحد توسط واشنگتن «خلق» شده،   و هم کاخ‌سفید برای حفظ بازارهائی که سرمایه‌داران آمریکا جهت عرضه و تقاضا در داخل و خارج به وجود آورده‌اند نیازمند تولیدات چین است!   خلاصه چشم‌انداز مسائل شبه‌جزیرة کره پیچیده‌تر از آن است که می‌نماید.  ولی یک اصل را نمی‌باید از نظر دور داشت،   و آن اینکه آمریکا چه در مذاکرات‌اش با پکن،  و چه در روابط‌اش با مسکو همیشه به یک نطفة تنش‌زا نیاز دارد.   و «بن‌بست» رسانه‌ای مذاکرات اخیر بین کرة‌شمالی و ایالات‌متحد در واقع شاه‌کلیدی است که با آن گنجینة این نیاز پایه‌ای گشوده خواهد شد. 

دقیقاً در ادامة بررسی شرایط شبه‌جزیرة کره است که باید پای به شبه‌قارة هند بگذاریم.   چرا که اگر از منظر تاریخی،   چین با آمریکا به دلیل ضدیت مائوئیسم و لنینیسم روابط گرمی برقرار کرده‌،  حضور آمریکا و هم‌پیمانان‌اش در هند آنقدرها چشم‌گیر نیست.  در این چشم‌انداز روابط فدراسیون روسیه با دمکراسی هند می‌تواند وزنه‌ای قدرتمند در برابر محور «چین ـ آمریکا» در آسیا بسازد.  و به همین دلیل شاهدیم که آمریکا برای پیشگیری از این خطر استراتژیک،‌  در پاکستان که پایگاه منطقه‌ای پنتاگون در مرزهای هند به شمار می‌رود یک اسلامگرای دوآتشه را با همسر محجبه‌اش به عنوان رئیس دولت از پستوی سازمان سیا بیرون کشیده.  این عمل در واقع اعلان جنگ به سیاست‌های مسکو در آسیای جنوبی تلقی می‌شود.   و همزمان با اعلام این سیاست جنگ‌طلبانة واشنگتن،‌   دولت حسن روحانی را می‌بینیم که برای میانجیگری بین هند و پاکستان اعلام آمادگی می‌کند و چاردست‌وپا به آغوش اسلام‌آباد پناه می‌برد،  باشد تا آمریکا از سرسپردگی دستگاه شیعی‌گری «خاطر جمع» گردد.                

در ادامة مطلب می‌باید نیم‌نگاهی نیز به مسائل کشورمان بیاندازیم.  همانطور که در آغاز نخستین دورة ریاست جمهوری روحانی بارها و بارها عنوان کردیم،  مأموریت اصلی و نهائی حسن روحانی،   فراهم آوردن زمینة مناسب جهت بازگشت اصولگرایان به قدرت بود.  امروز شاهدیم که تمامی برنامه‌های انتخاباتی‌ روحانی یا شکست خورده،  و یا اصولاً وانهادگی دستگاه دولت به وی اجازه نداده که در مسیر آن‌ها گامی بردارد.   تنها برنامه‌ای که موبه‌مو به مورد اجرا گذارده شده،  برجام است چرا که روسیه بر آن پافشاری ‌کرده. 

ولی موفقیت و یا عدم موفقیت «برجام» نیز نمی‌باید آنقدرها مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد.  چرا که بارها گفته بودیم،   حکومت ملایان فاقد ساختارهای اداری،  تجاری،  صنعتی و کارشناسانة لازم جهت سروسامان دادن به اقتصاد یک کشور است.  و همانطور که شاهد بودیم امکاناتی که برجام فراهم آورد صرف خروج ارز از کشور،   خرید هواپیما از غرب برای اعزام زائر به مکه و عتبات،   و نهایت امر واردات بی‌رویة کالا و فروپاشاندن اقتصاد داخلی شد.   شرایطی که به شورش‌های دی‌ماه گذشته انجامید،  و می‌توانست فروپاشی حکومت را در پی آورد.   در همینجا یادآور شویم،   حکومت ملایان و اپوزیسیون‌اش که تماماً چه راستگرا و چه چپ‌نما،  در عمل جملگی فاشیست‌اند،   با این فروپاشی هماهنگی داشتند.   چرا که،  اگر امکان تداوم این شورش‌ها وجود می‌داشت،   همچون دوران آریامهر،  دولت اسلامی نیز آن را نشانة «نارضایتی مردم» معرفی ‌می‌کرد و جاخالی می‌داد.   چند سر از مهره‌های شناخته شده اعدام و زندانی می‌شدند،   و تفالة‌ حکومت دست‌نشانده با اپوزیسیون که شورش‌ها را به معنای فدائی شدن «مردم» برای رضاشاه و رجوی و حزب توده و ... جا می‌زد اعلام همبستگی می‌کرد!  ولی همانطور که بالاتر هم گفتیم دکترین مسکو دیگر به ایادی آمریکا چنین اجازه‌هائی نمی‌دهد،   و نمونة سوریه به صراحت نشان داد که به قولی «آن ممه را لولو برده!»

به استنباط ما،  به همین دلیل است که بشار اسد به صورت غیرمنتظره پای به ایران گذارد.  این سفر حداقل دو پیام مختصر و مفید برای حکومت اسلامی داشت.   نخست اینکه،  ملایان می‌باید دکان‌شان را در سوریه جمع کنند،‌   و این مسئله پیشتر نیز رسماً توسط ولادیمیر پوتین  اعلام شده بود؛  حضور ارتش‌های خارجی در سوریه قابل قبول نیست!   و اینکه این ارتش‌ها تا زمانیکه دولت سوریه اعلام می‌دارد حق دارند در محل حضور داشته باشند،   دیگر نیروهای نظامی می‌باید خاک سوریه را ترک کنند.   و شاید بشار اسد جهت اطلاع همین «خبر» مهم شخصاً به خدمت علی روضه‌خوان رسیده،  تا با قدردانی از جانفشانی‌های «محافظان حرم» به ایشان بفهماند که باید شرشان را از سر ملت سوریه کم کنند.

دیگر آنکه این سفر به حسن روحانی و علی خامنه‌ای تفهیم کرد که می‌باید تغییر مسیری استراتژیک‌،  و به مراتب جدی‌تر از آنچه تا به حال می‌پنداشتند در رأس سیاست‌های خود قرار دهند.  به طور مثال،  جهت روشن‌تر شدن ابعاد این «تغییرات»  نگاهی به بساط «ارز بازی» در حکومت ملایان بیاندازیم.  از روزی که ارتش شاهنشاهی کودتا کرد و ملایان را به عنوان «رهبران ملت ایران» به کشور تحمیل نمود،   بازی با دلار تبدیل شد به ورزش مورد علاقة ملا!  در این بازی شوم،   دلار حاصل از فروش نفت تبدیل شد به ابزار جیب‌بری از ملت.   دلار را از خارج به داخل می‌آوردند؛  به قیمت بالا می‌فروختند؛  ریال‌ها را جمع‌آوری کرده،  تحت عنوان «تجارت» دلار را ارزان می‌خریدند،   و باز هم به قیمت گران‌تر به ملت می‌فروختند.  این سیر جیب‌بری طی چهل سال دلار هفت تومان را به بیش از سیزده‌هزار تومان رسانده!  

و در شرایط فعلی حکومت ملائی می‌باید تکلیف خود را با این جیب‌بری تاریخی روشن کند.   یا شبکة مافیائی بازار را سرکوب می‌کند؛  یا به طور کلی جلوی خروج دلار تجارتی را می‌گیرد؛  یا محتکران و متخلفان و دلار دزدان دولتی و تشکیلاتی را به زندان می‌اندازد؛   یا  ...  البته فراموش نکنیم که اپوزیسیون «دمکراسی‌خواه» این حکومت که دست‌اش در همین کاسه است،  در خارج از کشور آمادة پذیرائی از «بازاریان محترم» در خیل مخالفان حکومت نشسته،  ولی همانطور که گفتیم ممة اینان را دیگر لولو برده؛  نمی‌توانند آش براندازی روی بار بگذارند.  خلاصة کلام،   تلاش‌های پیگیرانة حسن روحانی جهت به ارزش گذاردن باند اصولگرایان حتی اگر مثمر به ثمری بشود؛   آبی به آسیاب حکومت اسلامی سرازیر نخواهد کرد.    

امروز 8 مارس 2019،   روز جهانی زن است.   از صمیم قلب به تمامی زنان این روز را تبریک می‌گویم و امیدوارم زنان ایرانی به مبارزه برای دستیابی به حقوق انسانی،  فردی و اجتماعی خود ادامه دهند.  همچنین امیدوارم مردان ایرانی نیز به یاد داشته باشند که پیش‌فرض اصلی در هر جامعة آزاد و سربلند،  آزادی زنان است،  چرا که بدون احقاق حقوق زن،   هیچ مردی روی آزادی و سربلندی نخواهد دید.  همچنین امیدوارم ایرانیان در این مقطع تاریخی هوشیار باشند و به عروتیز آنانکه به مقولة زن و آزادی زن ابعاد قومی،  دینی،  مذهبی،  فلسفی و ... می‌دهند و قصد دارند که با نسبیت بخشیدن به «آزادی زن» این مقوله را به ابزار کاسبی سیاسی و اقتصادی خود تبدیل کنند وقعی نگذارند.   به امید روزی که زن ایرانی بتواند زنجیر اسارت ادیان و پدرسالاری‌ و مردپرستی‌ را بگسلد.             


  

   

۱۰/۲۷/۱۳۹۷

فاشیسم و فایده!




میعاد خروج محمدرضا پهلوی از کشور،  در اوج بحران‌هائی که به پدیده‌ای به نام «انقلاب اسلامی» منجر شد،  40 سال ‌است زمینة بحث‌و‌گفتگو را فراهم آورده.  طرفداران حکومت آریامهر از خروج وی فاجعه می‌سازند؛  حامیان ملایان آن را نشان قدرت «مردم،  روحانیت و اسلام» معرفی می‌کنند،   و نهایت امر مارکسیست ـ لنینیست‌‌ها فروپاشی سلطنت را «جبر تاریخ» جا می‌زنند!  آیا در برخورد این سه گروه لایه‌ای از واقعیت هم می‌توان یافت؟

به استنباط ما چنین واقعیتی را در هیچیک از این برخوردها نمی‌توان دید.  نخست اینکه،‌  سلطنت به عنوان نماد فئودالیته،   با مالکیت زمین و روابط «ارباب ـ رعیتی» پیوندی ناگسستنی دارد و پهلوی‌ها فئودال نبودند!  آریامهریسم هم به هیچ عنوان حکومت سلطنتی نبود؛  رژیمی پلیسی و سرکوبگر بود که با کودتائی تحت نظارت سازمان سیا و «ام. آی. 6» در ایران حاکم شده بود.   در نتیجه،  سخن گفتن از جبر تاریخ در این میانه فقط جفنگ‌بافی و نسخه‌برداری کورکورانه از متون مارکسیستی است.  در واقع،  پس از خروج احمدشاه قاجار از کشور، رژیم سلطنتی در ایران از منظر تاریخی پایان یافته بود. 

آنچه طرفداران آریامهر تحت عنوان «فاجعة خروج شاه»‌ معرفی می‌کنند نیز فرسنگ‌ها با  واقعیت فاصله دارد.  اگر جامعة ایران امروز در قلب یک فاجعة اقتصادی،  اجتماعی،  سیاسی و خصوصاً فرهنگی گرفتار آمده،   به دلیل خروج آریامهر از ایران نیست.  دلیل این فاجعه تغییر سیاست‌های منطقه‌ای آمریکاست و نیم‌نگاهی به افغانستان،  عراق، سوریه،  و حتی ترکیه و پاکستان ابعاد این فاجعه را بهتر نشان می‌دهد.  ‌ حتی اگر آریامهر نیز می‌توانست در قدرت باقی بماند مجموعه سیاست‌هائی که خاورمیانه را به این شرایط اسفبار انداخته،   می‌بایست اعمال می‌شد.   چرا که درگیری‌های منطقه‌ای آمریکا با اتحاد جماهیر شوروی،  خصوصاً در افغانستان آنقدرها ارتباطی به امیال آریامهر،  بیماری «فرضی» وی،  نارضایتی قشرهای شهرنشین ایران،  و یا عدم کارآئی دستگاه دولتی نداشت.

نهایت امر،  ادعای خروج شاه به دلیل «انقلاب اسلامی توده‌های پابرهنه و ... » گزافه گوئی است.   چرا که،  اصولاً توده‌های کارگری و یا روستائیان به هیچ عنوان در این به اصطلاح «انقلاب» شرکت نداشتند.  رخدادهای سال 1357 یک شورش «شمال‌شهری» بود که به تدریج تبدیل شد به نردبام ترقی اوباش شهری و روحانیت شیعی‌مسلک.  در این میانه،   ذکاوت‌های فرضی و ضدامپریالیستی امثال بنی‌صدر و خمینی و خامنه‌ای نیز وراجی است.  خلاصه بگوئیم،   خمینی و خامنه‌ای به شهادت اظهارات‌شان اصولاً شناختی از سیاست ایران و جهان نداشته و ندارند؛   اینان وراجی را با سیاست‌گزاری اشتباه گرفته‌اند.  از سوی دیگر،  امثال بنی‌صدر و دیگر فرصت‌طلبانی که در اطراف خمینی جمع شده بودند نیز کاری با ایران و ایرانی و حتی به قول خودشان «جهان اسلام» نداشتند.  وظیفة اینان بهینه کردن شرایط و کسب مقبولیت عمومی برای خمینی و تبدیل وی به رهبر بلامنازع آ‌شوبی بود که توسط سازمان سیا به راه افتاده بود.  و دیدیم زمانیکه این وظیفة «دینی» را مو به مو به مورد اجراء گذاردند،   با چه ترفندهائی به صور مختلف از صحنه اخراج شدند.
 
ولی باز هم این سئوال بی‌جواب می‌ماند که به چه دلیل محمدرضا پهلوی با سر به درون چاهی اوفتاد که برای‌اش حفر کرده بودند.   البته در این بررسی وابستگی پهلوی‌ها به مراکز تصمیم‌گیری سرمایه‌داری آمریکا مسلماً حائز اهمیت است،  ولی نمی‌توان تمامی این بحران را به گردن این و آن انداخت؛  رژیم پهلوی خود در این میانه مسئولیت‌هائی داشت که در این مقطع تا حد امکان در موردشان سخن خواهیم گفت.  

ابتدا بگوئیم آنچه بادمجان‌دورقاب‌چینان پهلوی تحت عنوان «آزادی‌های عنایتی اعلیحضرت» مطرح می‌کنند،  و آن‌ها را دلیل فروپاشی رژیم می‌خوانند،   از ریشه و اساس بی‌پایه است.   محمدرضا پهلوی در تمامی مصاحبه‌هائی که طی دوران سلطنت خود داشت پیوسته دمکراسی،  آزادی مطبوعات،  و به طور کلی فردیت و انسان‌محوری را مورد تمسخر و استهزاء قرار داده.  متن سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های وی موجود است،  و نمی‌توان آن را دستکاری کرد و با تبلیغات و خزعبلات در نظام رسانه‌ای غرب از آریامهر تصویر واژگون ارائه داد.  خلاصة کلام،  آریامهر از دمکراسی و خصوصاً آزادی بیان نفرتی داشت که به هیچ عنوان پنهان نمی‌کرد.  با توجه به همین معیارها نیز پهلوی‌ها حواریون خود را انتخاب کرده بودند.   احدی در دستگاه پهلوی حاضر به قبول اصل «آزادی بیان» نبود.   حتی امروز،  پس از گذشت بیش از چهار دهه از فروپاشی رژیم کودتائی پهلوی‌ها،   امثال امیر طاهری که از بادمجان دورقاب‌چینان کودتای 28 مرداد به شمار می‌رفتند،  و اکنون برای خودشان در انگلستان «آلاف و اولوفی» فراهم کرده‌اند،  در مصاحبه‌ای که اخیراً در رادیوفردا «آفتابی» شده از «فواید برخورد مستبدانة شاه با مسائل کشور» داد سخن می‌دهند.  ایشان در مصاحبه‌ای که تحت عنوان «خروج شاه از ایران؛ روایت سردبیر وقت کیهان» منتشر شده،   می‌فرمایند «نظام پادشاهی متمرکز روی فرد فایده‌هائی داشت،  به طور مثال آزادی زنان،  اصلاحات ارضی،  و ...» که بدون درگیری و تنش‌های اجتماعی و سیاسی به «نتیجه» ‌رسید! 

بله،  شاهدیم که این نگرش «بدوی» از روابط اجتماعی،  حتی نزد کسانیکه خود را «اهل قلم» جا زده‌اند تا چه حد ریشه‌دار است.  سردبیر سابق کیهان هیچگاه از خود سئوال نکرده که تفاوت دستاوردهای یک تحرک اجتماعی با فرمان حکومتی چیست؟  اینفرد علیرغم دهه‌ها زندگی در غرب،   نمی‌داند جنبش‌هائی که به بهای گزاف به «آزادی زن» در اروپا منجر شده،  چه تأثیرات گسترده‌ای در تمامی زمینه‌های اجتماعی به همراه آورده.  به دلیل همین نادانی،‌ جنبش‌ها و تغییرات پایه‌ای در روابط اجتماعی را با فرمان کشف حجاب توسط یک کودتاچی طاق می‌زند.  ولی نمونة امیر طاهری نشانگر واقعیات تلخ دیگری است؛   کند ذهنی،  خرفتی و واپس‌گرائی «شخصیت‌های» دوران‌ پهلوی‌.   ویژگی‌هائی که در تمامی این حضرات به صراحت قابل رویت است.   ولی تجربة تاریخی نشان داده تغییر و تحولات در یک کشور که بدون برخورداری از تکیه‌گاه‌های اقتصادی،  فرهنگی و اجتماعی به وجود آمده نتایجی واژگون به بار آورده.   این تحولات به همان سرعت که به وجود می‌آید در افق کشور محو خواهد شد؛‌  همان خواهد شد که پس از «انقلاب اسلامی»  دیدیم.   زن به دوران ماقبل انقلاب مشروطه بازگشت؛  رژیم ارباب و رعیتی هنوز در روستاها برقرار است؛   روحانیت شیعی‌مسلک تمامی ادعاهای «لائیسیتة دولتی» اعلیحضرتین را به زیر پای گذارده‌؛  و نهایت امر «آزادی بیان» در حکومت خردرچمن اسلامی تبدیل شده به «کفرگوئی!» 

با در نظر گرفتن موضع‌گیری امثال امیرطاهری به صراحت بگوئیم،  ادعای اینکه «شاه می‌خواست دمکراسی به راه بیاندازد»،‌  یک مضحکه بیش نیست.  نه آریامهر به دمکراسی معتقد بود،   و نه حواریون و اوباشی که در اطراف‌اش جمع شده بودند درک درستی از حکومت و دمکراسی و روابط دمکراتیک و اجتماعی داشتند. 

شاه هیچگاه،  حتی پس از به قدرت رسیدن جیمی کارتر،  قصد برقراری دمکراسی در ایران نداشت.  و زمانیکه از طرق دیپلماتیک دریافت که ملزم است بر اساس مطالبات حزب دمکرات آمریکا و رئیس‌جمهور جدید اینکشور،   جیمی کارتر،   در ایران «فضای باز سیاسی» ـ فقط فضای باز سیاسی ـ   اعلام کند،   برخوردش با منافع ملی همانقدر کودکانه و خام بود که در دوران مصدق السلطنه!   شاه بر این تصور خام تکیه داشت که آمریکا به سیاست‌های روس‌ستیز وی «نیازمند» است.  شاید این تصور کودکانه توسط محافل حزب جمهوری‌خواه به مخیلة‌ وی تزریق شده بود،‌  شاید هم از جمله اختراعات ذکاوتمندانة امیرعباس هویدا و داریوش همایون و شرکاء بود؛  کسی نمی‌داند.   ولی پیش‌فرض مضحکی که بر اساس آن آمریکا نیازمند شاه است،   در ذهنیت پهلوی‌ها از جایگاه ویژه‌ای برخوردار شده بود.  در نتیجه،  همانطور که بعدها اظهارات بسیاری از مقامات «ادارة حفاظت» ـ  اینان عضو ساواک و در دفاتر دولتی مأمور سرکوب امنیتی بودند ـ  نشان داد،  هیاهو نخست از ادارات دولتی و وزارتخانه‌ها به راه اوفتاد.  به عبارت دیگر،  این ساواک بود که هیاهو را آغاز کرد.  

شاه تحت نظارت دوستان آمریکائی‌اش ـ اینان بیشتر در حزب جمهوری‌خواه متمرکز بودند ـ  به این توهم دچار شده بود که با ایجاد آشوب در کشور،‌  و تقویت خطر بالقوة «کمونیسم روسی»،  حزب دمکرات مجبور خواهد شد که همچون دوران ترومن و کندی دست از سیاست‌های خود در ایران برداشته،  از دولت پلیسی وی حمایت کند.  به همین جهت شاهدیم که در هر گام،  دولت‌های مختلفی که پهلوی‌ها پس از برکناری هویدا سر کار آوردند،   بجای آرام کردن جامعه و جلوگیری از بحران تلاش داشتند به صور مختلف به آن دامن بزنند.  البته همانطور که بالاتر گفتیم،  اینگونه‌ برخوردها مسلماً از حد درک‌وفهم دستگاه پهلوی‌ها فراتر می‌رفت؛   حزب جمهوری‌خواه در قفای آن نشسته بود.   ولی اینبار خر برای شاه باقالی نیاورد؛  دمکرات‌ها دست در دست انگلستان خر بهتری به نام روح‌الله خمینی را از پستو بیرون کشیدند.  قرار بود خر بهتر برای‌شان در افغانستان،  عراق و سوریة بعثی،  لبنان،  پاکستان و ... باقالی‌هائی به مراتب خوشمزه‌تر بیاورد،   که آورد!    آنچه ما در این مقطع تاریخی پیوسته مورد سئوال قرار می‌دهیم،  نه امیال فرضاً دمکرات‌منشانة شاه،  بیماری‌ وی،  و ...  که عکس‌العمل نابخردانة قشرهای مختلف کشور و خصوصاً اوپوزیسیون پهلوی‌هاست. اوپوزیسیونی که وابستگی و نبود درک و فهم سیاسی‌اش ملت را به درون چاه فاشیسم اسلامی فروانداخت.

اگر بر اساس اظهارات مسخرة‌ عملة فاشیسم پهلوی،   «شاه» مریض بود،   چرا نایب‌السلطنه و یا حتی رضاپهلوی،   ولیعهد بجای وی ننشستند تا تصمیماتی را بگیرند که شاه از اتخاذشان عاجز بود؟  مگر در دوران شاه‌وزوزک زندگی می‌کنیم،  یا اسطورة فریدون و ضحاک می‌نویسیم که سرنوشت یک ملت و یک مملکت را بیماری یک فرد تحت‌الشعاع قرار بدهد؟   بی‌رودربایستی بگوئیم،  استدلالات شکمی این جماعت مسخره‌تر از آن است که بتوان برای‌شان اهمیتی قائل شد.  اینان تلاش دارند با صغری‌کبری چیدن،   برای سیاست‌های ضدایرانی آمریکا و انگلستان پوشش عوام‌فریب و خررنگ‌کن تأمین کنند.       

خلاصة کلام،  کشور ایران پس از کودتای 28 مرداد 1332 تبدیل شد به میدان زورآزمائی احزاب سیاسی ایالات‌متحد.  در کمال تأسف،  طی اینمدت مدید مطالبات این احزاب از یکدیگر،  نه فقط در ایران که در سطح جهانی،  سرنوشت ایرانی را در کشورش تعیین می‌کرد.  ولی پس از فروپاشی اتحادشوروی و حضور مستقیم روسیه در تحولات منطقه‌ای این صورتبندی دیگر کارآئی خود را از دست داده،   و دلیل زوزه و روضة بلندگوهای آتلانتیسم چیزی نیست جز وحشت از فروپاشی میدان جنگ خانگی‌شان در ایران.  با این وجود،  مجیزگوئی از خاندان پهلوی و سجایای «فرضی» آنان مشکل آتلانتیسم را در ایران حل نخواهد کرد.  چه شاه می‌ماند و چه شاه می‌رفت،  آش همین آش بود،‌  و کاسه همین کاسه.  هم برای شاه‌اللهی‌ها و هم برای حزب‌اللهی‌ها!  خلاصه آتلانتیسم اینبار با بزک کردن این آیت‌الله و آن سردار و فلان ماچه‌آخوند «خر» قابل‌تری پالان نخواهد کرد.


۹/۱۴/۱۳۹۷

رفرانس‌پرستی!



در فرصت امروز نیم‌نگاهی خواهیم داشت به مطلب مفصلی که تحت عنوان «دو پرسش از طرفداران بازگشت سلطنت» به قلم رضا علیجانی در سایت گویانیوز منتشر شده.  همینجا بگوئیم مطلب فوق شامل نکات مثبت فراوانی است،  و تلاش ما بر این متمرکز خواهد شد تا آنچه را که «نقاط ضعف» این مطلب تحلیل می‌کنیم بشکافیم.  ولی نخست می‌باید به صورتی فشرده،   «پیش‌فرض‌های» تاریخی خود را نیز از روند مسائل «سیاسی ـ اجتماعی» کشور ارائه دهیم. 

در این چارچوب نگاهی به روند پروپاگاند در ادبیات سیاسی می‌کنیم. ‌ بر خلاف آنچه در ایران ملکة ذهن عوام شده،   ادبیات ـ  حتی ادبیات علمی ـ  و خصوصاً نوع سیاسی‌اش به هیچ عنوان غیرجانبدارانه نیست؛  خلاصه بگوئیم،   ادبیات «صادقانه» نداریم.   و ادعای وجود یک ادبیات صادقانه و غیرجانبدارانه،  خود ابزاری است جهت حقنه‌ کردن واپسگرایانه‌ترین پیش‌فرض‌ها به مخیلة عوام. 

از سوی دیگر،   «رفرانس» دادن،  خصوصاً به شیوة افراطی،   به گفته‌ها و شنیده‌ها و اظهارات کتبی،  که پس از برقراری حکومت ملایان،   به سیاق «رفرانس‌های» قرآنی و حدیثی اینان،  سراسر ادبیات اجتماعی کشور را مسخر کرده،  خود فی‌نفسه نوعی عوامفریبی است.  چرا که،   در این نوع قلم‌فرسائی‌ها ‌نویسنده بجای گسترش ایده‌های شخصی خود می‌کوشد با تمسک به «رفرانس»،‌  ابزاری مناسب جهت حقنه کردن مسائلی را داشته باشد که خود وی قادر به تحلیل و بررسی آن‌ها نیست.  دقیقاً به مصداق «من آنم که رستم بود پهلوان»،  نویسندة این نوع مطالب نیز می‌خواهد با یقه‌گیری از این و آن برای خود «اعتبار» کسب کند.   در کمال تأسف در مطلب آقای علیجانی،   تمسک به «رفرانس»،  به شیوه‌ای افراطی مشاهده می‌شود،  و همین امر به کاهش اعتبار مطلب منجر شده.   حال بپردازیم به بررسی مطلب.  

در این بررسی نویسنده به چند پیش‌فرض متوسل شده.  پیش‌فرض‌هائی که برخلاف فضای ترسیم شده توسط علیجانی به هیچ عنوان علمی و تحقیقی نیست؛   بازتابی است از فروافتادن ایشان در دامان ‌خاله‌جانباجی‌گری و عوام‌گرائی.   نخستین پیش‌فرضی که در مطلب وی مورد تأکید قرار می‌گیرد و از منظر ما ارزش بررسی دارد،  واژة «انقلاب» است.  نویسنده «انقلاب اسلامی» را چنین معرفی می‌کند: 

«[...] طیف عظیمی از روشنفکران و هنرمندان و نویسندگان و اساتید دانشگاه و جبهه گسترده‌ای از آزادیخواهان و دموکراسی‌طلبان ملی و مردم دوستی [...] به طور وسیع در انقلاب مشارکت داشتند.»

بارها عنوان کرده‌ایم که ملت ایران علیه رژیم پلیسی و سرکوبگر پهلوی شورش کرد،  و این شورش از منظر ما کاملاً قابل درک است.  پهلوی‌ها را انگلستان پس از پایان جنگ اول،   برای تاراج نفت رایگان و سرکوب یک پایتخت 10 ‌هزار نفری و کشتار کمونیست‌های طرفدار اتحاد شوروی بر ملت ایران حاکم کرده بود.  چنین رژیمی پس از گذشت بیش از پنج دهه دیگر نمی‌توانست شهر تهران را با 5 میلیون سکنه اداره کند.  بله،   تغییرات اقتصادی،  کشوری،‌  شهری، و ...  انسان‌ها را نیز تغییر می‌دهد،  و رژیم‌ها می‌باید قادر باشند این تغییرات را در درون خود هضم کنند؛  در غیراینصورت از صحنه حذف خواهند شد.   ولی قرار دادن پروسة «حذف» پهلوی‌ها که در واقع به دلیل عدم تطابق‌شان با نیازهای داخلی و خصوصاً بین‌المللی بود،   در کفة ترازوی «مخالفت» طیف عظیمی از روشنفکران و ... و خصوصاً «انقلاب» خواندن این پروسه آنقدرها که علیجانی می‌نمایاند «علنی» و عینی نیست.   

در همین مرحله می‌باید یادآور شویم که در جامعة سرکوب شدة ایران،  خصوصاً تحت زعامت رژیم پلیسی پهلوی،  سخن گفتن از «لشکر» روشنفکران و اساتید و آزادیخواهان و ... نوعی گزافه‌گوئی است.  چرا که،  در دوران پهلوی مدرک‌گرائی،  ظاهرپرستی،  عوام‌ستائی، درویش‌دوستی و ... و خصوصاً‌ قمپز «سواد» در عمل جایگزین علم و شناخت ‌و آگاهی واقعی شده بود.   حتی اگر برخی افراد تمایلی نشان می‌دادند که خواهان برخوردی منطقی‌تر با مسائل کشورند،  رژیم آن‌ها را در دم سرکوب می‌کرد.  چرا که،  این رژیم خود پیام‌آور و مظهر ظاهربینی و ساده‌اندیشی بود.  از سوی دیگر،   نمونة اظهارات گروه‌هائی که در مطلب آقای علیجانی «روشنفکر و اساتید» و غیره خوانده شده‌اند، در دست است.   چه بهتر که ایشان در کنار تهاجم به رضا پهلوی،  چند «رفرانس» نیز از همین «افاضات» می‌آوردند تا مخاطب به صراحت بداند چه نوع «روشنفکری‌ای» مد نظر آقای علیجانی است!   

در مقطع دیگری از این مقاله،   نویسنده به صراحت پای در پروسة «انقلاب محوری» گذارده،  مخالفان آنچه وی «انقلاب» می‌خواند را شدیداً مورد حمله قرار داده،  اینان را به عدم شناخت واقعیات اجتماعی و حتی یاوه‌گوئی متهم می‌کند:             
«[اینان] در تحلیل ریشه‌های واقعی انقلاب ناتوان [می]شوند.  در نتیجه دست به دامان تئوری‌های سست و بی‌بنیاد و توطئه‌محور می‌شوند و انقلاب را [...] به گردن خارجی‌ها می‌اندازند[...]»

بالاتر گفتیم که «تغییرات»‌ تحمیل شده بر جامعه،   انسان‌هائی را که در آن جامعه زندگی می‌کنند نیز تغییر می‌دهد.  ولی آنچه نویسنده «ریشه‌های واقعی انقلاب» می‌خواند چیست؟  نارضایتی عمومی،  گرانی،‌  فقر و ... یک مسئله است،  متصل کردن آن‌ها به تراوشات  ایدئولوژیک «روشنفکرانی» که اصولاً در ایران وجود خارجی نداشتند،  مسئلة دیگری است.  و از همه مهم‌تر نشان دادن اینکه از تلفیق ایندو عامل می‌توان انفجار «انقلابی» تأمین کرد می‌باید مورد بررسی دقیق‌تری قرار گیرد.   البته در چنین مقاطعی «مارکسیست‌ ـ لینیست‌ها» کار را ساده کرده‌اند. اینان که سابقة انقلابی‌تری از علیجانی دارند ابزار مناسبی جهت مبانبر زدن مبحث و توجیه تحولات اجتماعی ارائه می‌کنند.   این حضرات که از تمامی ادبیات گسترده فیلسوفی چون کارل مارکس گویا فقط «نبرد طبقاتی» را شناخته‌اند،‌  آناً همین فقره را از جیب بیرون کشیده زیر دماغ مخاطب قرار می‌دهند.  بر اساس «پروسة» پیشنهادی اینان تضاد طبقاتی موتور تحولات است!   ولی با شناخت اندکی که از آقای علیجانی در دست است،‌  مشکل بتوان ایشان را در طیف مارکسیست جای داد.  در نتیجه،  القائات «روشنفکرانة» علیجانی در خلاء کارورزی گرفتار می‌ماند،   و ایشان جهت کش دادن تحلیل‌های بی‌پایة خود بالاجبار در آغاز مطلب این جملة سرنوشت‌ساز را به خوانندگان «تحویل» می‌‌دهند:

«انقلاب ایران یک انقلاب التقاطی و حاصل شراکت نافرجام دو نوع رادیکالیسم بود.»    

خیر آقای علیجانی!  التقاطی در میان نبوده،  رادیکالیسمی هم نبوده؛  فقط خودفروختگی بود.  به غیر از حزب توده که از مسکو دستور می‌گرفت،  مارکسیست‌های وطنی که جملگی تحت زعامت ساواک اعلیحضرت،  خصوصاً در دانشگاه‌های دولتی «تعلیم و تعلم» می‌دیدند،  دست در دست آخوندیسمی که با نان و گوشت دربار چاق‌وچله می‌شد،   به فرمان اربابان فرامرزی‌شان رژیمی را که به بن‌بست رسیده بود،  فروپاشاندند،   تا سلطنت دیگری حاکم کنند.    مارکسیسم استعماری،   از نوع درویش‌مسلک و علی‌وار که ریشه در قصه‌های مسخرة صدراسلام دارد،‌   پای به میانة میدان گذارد تا آخوندیسم وامانده و واپس‌مانده بتواند با آویزان شدن به تنبان‌اش خود را به حکومت برساند.   این است ماوقع،  و نه «التقاط!»

بالاتر هم گفتیم،‌  رژیم پهلوی‌ها قادر به تغییر خاستگاه «سیاسی ـ  تشکیلاتی» خود‌ نبود؛   این یک واقعیت است!   ولی چرا نمی‌پرسیم «استخوانی»‌ شدن و همزمان ماندگاری رژیم در چنین وضعیت نابسامانی از کجا ناشی می‌شد؟   مگر در همة کشورهای جهان هر چند سال انقلاب به راه می‌افتد؟   رژیم‌ها خود را تا حدودی با الهامات و نیازهای داخلی و خارجی هماهنگ می‌کنند و برجای می‌مانند.  از سوی دیگر،  مگر نفرت از همین حکومت ملائی مافنگی تا مغز استخوان ملت نفوذ نکرده؟   گرانی،  فقر،  سرکوب،  سانسور و ... وجود ندارد؟  مگر به لطف خداوند قادر و متعال،  ‌ روشنفکرانی از قماش سرکار نیز در میان ایرانیان فراوان‌ نشده‌اند؛  پس چرا «انقلاب» نمی‌شود؟  بله،  انقلاب نمی‌شود،  چون الزامات استراتژیک و ژئوپولیتیک جهانی تغییر و تحولات پایه‌ای در ایران را ایجاب نمی‌کند.

می‌توانید چنین اظهاراتی را «توطئه‌محوری» بخوانید!   ولی ما هم معتقدیم آن‌ها که تحولات را در کشور ایران،  در یک قوطی کنسرو مورد «بررسی» قرار می‌دهند،  و هیچ ارتباط ساختاری‌ای میان سیاست‌های جهانی و مسائل داخلی برقرار نمی‌کنند،  اصولاً در حدی نیستند که در مورد مسائل سیاسی اظهار نظر کنند.   در این مرحله نقطه نظر خود را مستقیماً و بدون رودربایستی عنوان می‌کنیم. حکومت اسلامی دنباله‌ای است ساختاری،  سیاسی و استعماری و حتی تشکیلاتی،  نظامی و امنیتی بر رژیم پهلوی.  به همین دلیل نیز در اکثر مطالب این وبلاگ بجای واژة «انقلاب» از آنچه روز 22 بهمن 57 رخداد،  با عنوان کودتای 22 بهمن یاد می‌شود.  اگر شما و هم‌فکران‌تان دچار توهم «انقلاب» شده‌اید،  انتظار نداشته باشید که همه با شما هم‌صدا باشند.  

تغییرات در یک رژیم سیاسی در همسایگی اتحادشوروی،  حتی در حد یک کودتای مفتضح،  نمی‌توانست صرفاً بازتاب نارضایتی عمومی،‌  و دادوفریاد چند دانشجو در خوابگاه‌ها و یا ریختن چند ملا به خیابان باشد.  کور که نیستید،   چشمان ‌شهلای‌تان باز کنید.   در اوج جنگ سرد،  در کشور ایران،  استعمارگران غرب همزمان با شکل‌گیری نبرد مستقیم ارتش سرخ با عوامل سازمان سیا در افغانستان نیازمند تغییراتی در رژیم بودند.   اینکار را نیز با علم کردن روح‌الله خمینی و خوش‌باورهائی از قماش شما عملی کردند.   می‌‌فرمائید سلطنت‌طلب جماعت از ملت طلبکار شده ‌ ـ  مطلبی که آنقدرها هم به دور از واقعیت نیست ـ   ولی شما هم به حکم انقلابی که نکرده‌اید،‌  و رژیمی که در عمل هیچ تغییری در آن نداده‌اید،   کم از ما ملت طلبکار نشده‌اید.   سئوالی که هیچیک از طلبکاران «انقلابی» خود را موظف به پاسخگوئی به آن نمی‌بیند این است که به چه دلیل این تحول که به زعم اینان «بزرگ و سرنوشت‌ساز» است،   به همان بن‌بست‌ها و لجنزارهائی رسیده که کودتاهای میرپنج و 28 مرداد؟  شما که به زعم خودتان برای تمامی مسائل از شیرمرغ گرفته تا جان آدمیزاده پاسخ مناسب ‌دارید،  برای این سئوال پاسخی دارید؟

مطلب را خلاصه می‌کنیم.   اگر رضا پهلوی شناخت زیادی از مسائل ایران ندارد ـ  در این مورد ما هم با شما موافقیم  ـ  سرکار نیز از مسائل کشور ایران آنقدرها که ادعا می‌کنید شناخت «گسترده‌ای» ندارید.  شما دین‌خو و مذهب‌باورید؛   با مسائل ایران کورکورانه و به صورت «انقلاب‌محور» برخورد می‌کنید؛   کسانی را که شرایط استراتژیک و الزامات قدرت‌های جهانی را برای آیندة کشور مهم تلقی می‌کنند،  «توطئه‌محور» می‌خوانید؛   و از همه مهم‌تر شناخت شما از ساختار روحانیت شیعه و سلطنت در ایران به قصه‌های خاله‌خانم‌ها محدود می‌شود.  در توجیه مصادره تحولات کشور به نفع ملایان نوشته‌اید:

«مرتضی مطهری سخنگوی ندای درونی [انقلابیون] شده بود که دیگر نمی‌گذاریم مشروطیت تکرار شود و روشنفکران پیش بیفتند و سر روحانیون بی‌کلاه بماند!»

اگر اشتباه نکنم،  مرتضی مطهری همان آخوند متحجری است که تحت حمایت ساواک در حسینة ارشاد سال‌ها منبر می‌گذاشت و قصه‌های مقدس شیعی‌ها را برای دانشجویان محترم آریامهری بلغور می‌کرد.  خنده‌دار نیست؟!  این مطهری چهل، پنجاه سال پیش حرف مفت ‌زده،   و مدعی شده آخوند جماعت هم در جنبش مشروطه شرکت کرده و از روشنفکران عقب افتاده!   و امروز شما به عنوان مخالف حکومت ملایان شر و ورهای‌ مطهری را برای ما بلغور می‌کنید.  کدام عقل سلیمی می‌تواند روحانیت شیعه را همراه انقلاب مشروطه بداند؟   این مزخرفات را تاریخ‌سازان پهلوی اول و دوم سر هم کردند.  بعد هم نوبت رسید به لکاته‌ها و کتاب‌سازان حوزه‌های جهلیه که بدون در نظر آوردن شعارهای پایه‌ای مشروطه،   هر آنچه ملا در تاریخ معاصر ایران شناختند به مقام ستارخانی و باقرخانی رساندند!  ولی شما حتماً شعارهای مشروطه را می‌شناسید؛‌  «جدائی دین از سیاست،   عدالت‌ بجای شریعت،  تعطیلی مکتب‌خانه‌ها و افتتاح مدارس،   بیرون کشیدن ثبت‌احوال از دست روحانیت،  و ...»  اگر منصفانه بنگریم،  کدام روحانی شیعه می‌توانست با این شعارها همراه باشد و از آجرشدن نان‌اش حمایت کند؟ 

در عمل،   پهلوی‌ها بنیانگزار نوعی حکومت ضدمشروطه بودند.  عوامل همین پهلوی‌هائی که شما به آنان حمله‌ور شده‌اید،   در مفت‌گوئی‌هائی که در دانشگاه‌ها به عنوان تاریخ‌معاصر سر هم کردند،  برای روحانیت شیعه تاریخچة «انقلابی» ساختند.   از سوی دیگر،  نمی‌توان با روحانیت شیعه همان برخوردی را صورت داد که با کلیسای کاتولیک،  ارتدوکس و یا آنگلیکن!  دلائل هم فراوان است؛  روحانیت شیعه،  برخلاف این کلیساها،   فاقد پایه و اساس تاریخی است.  روحانیت خلق‌الساعة شیعه در دوران صفوی شکل ویژه‌ای از «دولت ـ شریعت» را بر جامعه تحمیل نمود،  و پس از سقوط صفویه بازماندگان‌اش به طور پراکنده،  اینجا و آنجا در سایة برخی حاکمان زیسته‌اند.  موجودیت‌ روحانیت شیعه بر خلاف تبلیغات جمکرانی‌ها هیچ ارتباطی با قصه‌های غدیرخم و تاریخ صدراسلام ندارد.    

خوش‌تان نمی‌آید این واقعیت را بشنوید؟  ولی باید بشنوید. انقلاب اسلامی شاهکار دولت مک‌کارتیست پهلوی بود که ملا را به فرمان واشنگتن برای ما ملت سر بار ‌گذاشت.  خجالت نمی‌کشید که تحت عنوان حامی «دمکراسی» مزخرفات یک ملای وابسته به ساواک و نوکر سازمان سیا را در ایران ملاک بحث قرار می‌دهید؟  جفنگیاتی که در مطلب شما پیرامون تاریخ معاصر کشور مطرح شده،  تماماً بر پایة کذب‌گوئی تاریخی است،  چرا که در آن رضا میرپنج را هم مخالف آخوند معرفی کرده‌اید.   از قضای روزگار دروغ‌ شاخدار مخالفت میرپنج با آخوند بسیار مورد پسند شما قرار گرفته،‌  و در مطلب خود آن را رسماً مورد تأئید قرار می‌دهید:

«رضا شاهی که فردی قاطع و مخالف روحانیون بود.»   

بله،  اینجاست که «التقاطی» بودن شخص شما علنی می‌شود.   شما خود را مدافع دمکراسی جا زده‌اید،   ولی هم مزخرفات آریامهری‌ را معیار اظهارنظرهای‌تان قرار داده‌اید،  هم جفنگیات ملایان را!   جز جزوه‌نویسان دستگاه ملایان و یا بادمجان‌دورقاب‌چینان سلطنت‌چی‌ها، کدام مورخی می‌تواند رضامیرپنج را با 4 همسر عقدی،  مخالف روحانیون معرفی کند؟  اینجا هم باید به شما درس تاریخ داد؟  آنچه در بالا تحت عنوان تاریخچة موجودیت روحانیت شیعه مطرح شد،   پدیدة این «روحانیت» که شما به قول خودتان در سن 16 سالگی شناخته‌اید،   نتیجة عملکرد رضامیرپنج است.   چرا که روحانیت پراکندة دوران قاجار،  در دوران مشروطه در برابر جنبشی قرار گرفت که آغاز «حرکت مدرنتیه» در ایران می‌باید تلقی شود.   نمایه‌های ادبی این جنبش در قالب آثار صادق هدایت و فروغ فرخزاد به منصة ظهور رسیده.   این جنبش ضدتقدس را کدام عقل سلیمی می‌تواند به روحانیت شیعه متصل کند که شما می‌خواهید آن را به عنوان یک واقعیت به خورد ما ملت بدهید؟  

از سوی دیگر،  در مطلب شما هیچ اشاره‌ای به ارتباط اندام‌وار روحانیت و سلطنت،  نه فقط در ایران که در تمامی رژیم‌های سلطنتی جهان نشده.   از منظر تاریخی جز دوران گذرا و کم‌پای هخامنشی،  هیچ سلطنتی بدون روحانیت وجود خارجی نداشته و ندارد.   همزمان با «حذف» جهت‌دار این ارتباط در مقاله شما،  می‌باید مطلب دیگری را نیز یادآوری کرد،  و آن اینکه واژه‌های «مدرنیته» و «مدرنیسم» را نمی‌باید درهم تنید و در ترادف قرار داد.  خلاصه بگوئیم،  شباهت ‌ظاهری ایندو واژة‌ خارجی،  به هیچ عنوان به معنای شباهت معنائی و مفهومی‌‌شان نیست.   

مدرنیته به عنوان یک نگرش انسان‌محور در تضاد آشکار با مدرنیزاسیون کودتائی قرار می‌گیرد.   مدرنیسم در تاریخ اروپا و خاورمیانه پیوسته پایه‌گزار فاشیسم و سرکوب بوده،   در صورتیکه «مدرنیته» پیام‌آور اومانیسم به شمار می‌آید.   مدرنیزاسیون به معنای ایجاد گسست و نفی تداوم تاریخی و فرهنگی است!  و در این راستا،   رضا میرپنج به همان میزان مدرن تلقی می‌شود،  که روح‌الله خمینی.  چرا که هر نوآوری‌ای می‌تواند همچون معجون مسخره‌ای به نام جمهوری اسلامی «مدرن» تلقی شود.   ولی مدرنتیه در اروپا به معنای بازنگری در اسطوره‌های مقدس انگاشته شده مسیحیت و فرود آوردن‌شان از جایگاه «برتر و برحق» است. 

خلاصه بگوئیم،  در ادبیاتی که شما گسترش می‌دهید مرتباً از رضامیرپنج و آریامهر به عنوان «مدرن» یاد می‌کنید،  بدون آنکه مدرنیسم اینان را در ارتباط مستقیم با مفاهیم مدرنیسم تاریخی یعنی فاشیسم قرار دهید!  در صورتیکه به استنباط ما،  و به گواهی تاریخ،  ایران نیازمند بازگشت به ارزش‌های مدرنیتة صدرمشروطیت است.   ارزش‌هائی که پهلوی‌ها دست در دست  ملایان به نفع انگلستان با کودتاهای متعدد که آخرین‌شان روز 22 بهمن 57 رخ داد،   «مصادره» کرده‌اند.   به استثناء بنیانگزار امپراطوری هخامنشی،‌   هیچکدام از رهبران ایران،  از شاه‌وزوزک گرفته تا همین علی روضه‌خوان را نمی‌توان با انسان محوری «مدرنیته» مرتبط کرد.   و رضا پهلوی هم به دلیل لطف و محبت‌ وافر به دین اسلام،  و آنچه «فر ایزدی» سلطنت خوانده می‌شود،  مسلماً با مدرنیته و انسان‌محوری مرتبط نخواهد شد. 

بررسی مطلب آقای علیجانی را در همینجا به پایان می‌بریم،  هر چند مطالب دیگری نیز جهت تحلیل و بررسی در آن می‌توان یافت.   امیدواریم که در آیندة نزدیک،  آنان که ادعای آشنائی با مسائل کشور را دارند با تحولات جامعة ایران برخوردی مستدل‌تر داشته باشند. 



 



        


۷/۱۲/۱۳۹۷

پیشرفت، ساندیس، سیاست!




«حسن روحانی:  ما از شما [آمریکا] دعوت می‌کنیم به میز مذاکره‌ای که خود آن را برهم زدید بازگردید؛  من گفتگو را از همینجا آغاز می‌کنم.»
منبع:  بی‌بی‌سی، 25 سپتامبر 2018

اعلام‌ آمادگی رسمی حسن روحانی برای مذاکره با آمریکا،   ‌طی سخنرانی‌اش در 73مین مجمع عمومی سازمان ملل،  خامنه‌ای را سخت به وحشت انداخته!   از اینرو بار دیگر ولی‌فقیه حکومت اسلامی در تجمعی که توسط دستگاه‌های تبلیغاتی رژیم به راه افتاده،  هل‌من‌مبارز می‌طلبد و برای آمریکا خط‌ونشان می‌کشد.  خامنه‌ای «در پیش بودن اربعین حسینی» را بهانة برپائی این بساط معرفی می‌کند،  تا از دلائل واقعی آن سخنی به میان نیاورد.  به صراحت بگوئیم،  در شرایط فعلی جز احساس خطر دلیل دیگری برای برگزاری چنین مراسمی نمی‌توان یافت.  حال این سئوال مطرح می‌شود که علی خامنه‌ای از چه ترسیده؟   اگر حکومت ملائی با بسیج لشکر «فدائیان و ذوب‌شدگان در رهبری»،  چنگ و دندان نشان می‌دهد و تهدید می‌کند،  هدف این تهدیدات کیست؟  خامنه‌ای به عادت همیشگی چنین وانمود می‌کند که هدف اصلی ‌آمریکاست:

«اخیراً رئیس‌جمهور آمریکا به سران اروپا گفته شما دو سه ماه صبر کنید،  جمهوری اسلامی کلکش کنده خواهد شد.»
منبع: رادیوفردا،  12 مهرماه 1397

به عبارت ساده‌تر،  باید بپذیریم حکومت ملایان گروهی را که به ادعای بلندگوهای دولتی تعدادشان به بیش از یکصدهزار نفر بالغ می‌شود در استادیوم آریامهر جمع کرده تا مقام معظم رهبری «مچ» آمریکا را بگیرد و بگوید،  «آمریکا هیچ غلطی  نمی‌تواند بکند!»  تکرار شعارهای پوسیده‌ای که پیشتر در دهان خمینی می‌گذاشتند و اینک خامنه‌ای مأمور تکرارشان شده، ‌ نیازمند چنین تجمعی نبود.   از چندین سال پیش در وبلاگ‌های‌مان به صراحت گفته‌ایم که روسیه در برابر فروپاشانی رژیم‌ها،   خصوصاً در همسایگی‌اش حساسیت نشان می‌دهد،  و آمریکا،  همچنانکه در مورد ترکیه و سوریه نیز مشاهده کردیم،  دیگر قادر نیست دست به دولت‌سازی و کودتا در خاورمیانه بزند.  حال ظاهراً علی خامنه‌ای که تازه دوزاری‌اش افتاده قصد دارد «امتداد» سیاست روسیه در آسیای غربی را به حساب اقتدار خود و استقلال رژیم اسلامی بنویسد:

«[...] این بیچاره [ترامپ] دلخوشی به خودش و همکارانش می‌دهد.»
همان منبع

بله،  دونالد ترامپ قادر نیست رژیم اسلامی را با رژیمی مناسب با مطالبات امروزی واشنگتن در خاورمیانه جایگزین کند.  ولی این مسئله هیچ ارتباطی با «قدرت» فرضی حکومت اسلامی نداشته و ندارد.  و مشکل «چیستان» ما هم به اینصورت هنوز حل نشده.   به عبارت دیگر،  اگر خامنه‌ای استحضار دارد که آمریکا «حریف» قدرت و اقتدار او نیست،   چرا دست به مانور ‌زده؟  چرا وقت «گرانبهای» خود و بسیجی‌های نظام مقدس را در زِلّ آفتاب در استادیوم فرسودة «آریامهر» تلف می‌کند؟  درست حدس زدید؛  مقام معظم به قول معروف جفت‌کرده‌اند! 

به استنباط ما برای وحشت علی خامنه‌ای دو دلیل اساسی می‌توان برشمرد،   و در این خلاصه تلاش خواهیم کرد ایندو «دلیل» را تا حد امکان بشکافیم.  نخستین دلیل اینکه فلسفة وجودی رژیم اسلامی در سطح بین‌المللی در بن‌بست اوفتاده.   و دومین دلیل اینکه،  فشار روزافزون روسیه بر رژیم‌های «یاغی»،   دامنة عملکردشان را به شدت کاهش داده.  این رژیم‌ها که عموماً دست‌آموزان واشنگتن‌ به شمار می‌روند،   و همچون کره‌شمالی از طریق زدن نعل‌وارونه به ابزاری جهت بحران‌سازی و اعمال فشار در روابط بین‌المللی تبدیل می‌شوند،‌  بالاجبار می‌باید پای در مجموعه روابطی نوین بگذارند.   علی خامنه‌ای از آغاز چنین روابطی به وحشت افتاده خصوصاً که آمریکا با خروج از «پیمان مودت» که پس از کودتای 28 مرداد با رژیم شاه منعقد کرده بود،  پل‌های پشت سر رژیم ملائی را فروپاشانده.  پس نخست برویم به سراغ بن‌بست فلسفة وجودی رژیم اسلامی. 

بررسی ریشه‌های رژیم اسلامی آنقدرها نیازمند بحث و گفتگو نیست.  ملایان در اوج درگیری‌های سرمایه‌داری غرب با سوسیالیسم علمی شوروی،  و از طریق کودتای ارتش شاهنشاهی در ایران به قدرت رسیدند.   و علیرغم های‌وهوی و عربده‌جوئی‌های نمایشی و آزادیخواهی‌های «خیابانی ـ هولیوودی» و افاده‌های بعضی خوشرقصان،   مشکل می‌توان آرمان و اهدافی عالیه در چنین تغییر و تحولی پیدا کرد.   با نیم‌نگاهی به حذف شدگان سیاسی تحت رژیم ملائی به صراحت درمی‌یابیم که آریامهریسم در قالب ملابازی در کشورمان امتداد یافت.   در عمل،  ملایان همان‌هائی را کشتند،  شکنجه کردند و یا از کشور فراری دادند که برای آریامهر هم تهدید تلقی می‌شدند.  بله،  بدون رودربایستی بگوئیم،  رژیم ملائی تداوم منطقی رژیم پهلوی بود.   ولی مسلماً علی خامنه‌ای این «پیش‌نهاده» را مطرود خواهد دانست،  و سعی خواهد کرد تا برای رژیم ملائی،  جدا از کودتای 22 بهمن و تبعات «نظامی ـ امنیتی» آن کسب «اعتبار» ‌کند:

«[...] نجات کشور از شر حکومت استبدادی و سلطنتی موروثی،  ایستادگی در مقابل همه توطئه‌های 40 سال اخیر و افزایش اعتبار و احترام ایران در منطقه و جهان از دیگر نمودهای اقتدار جمهوری اسلامی است.»
منبع:  مهرنیوز، 4 اکتبر 2018      

البته در اینکه استبداد پلیسی پهلوی‌ها آش دهان سوزی نبود،  جای شک و تردید نیست،  و فقط ایادی و نوچه‌های دربار چنین رژیمی را توجیه می‌کردند.  ولی برخلاف ملایان،   اگر پهلوی‌ها را ملت ایران نفی ‌کرد بخاطر دانسینگ و کافه و مینی‌ژوپ نبوده؛  رژیم پهلوی سنگ‌واره‌ای شده بود که دیگر پاسخگوی پرسش‌های نوین جامعة ایران نبود.   به صف کردن جماعت برای رژه‌های 4 آبان،   تجلیل شبانه‌روزی از انقلاب «شاه و ملت»،‌  و چاپ عکس‌های تمام قد اعلیحضرت در روزنامه‌های دولتی در کنار سرکوب سیاسی،  سانسور،  فساد دستگاه اداری و ... حساسیت عجیبی در کشور به وجود آورده بود.   خلاصه بگوئیم،  آن‌ها که با آخرین دهة رژیم پهلوی از نزدیک آشنا هستند،  و این رژیم را به صراحت لمس کرده‌اند،  بخوبی می‌دانند از چه سخن می‌گوئیم. 

ولی ملایان،‌  مخالفت عمومی با استبداد سیاسی را به نفع عمامه و عبا و نعلین و روضه‌خوانی و دین‌فروشی مصادره کردند؛  دین اسلام را که خود منبع الهام تمامی استبدادهای سنتی و مدرن در کشورهای مسلمان‌نشین است، ‌ حامی «آزادی» معرفی نمودند.  عملی که منطقاً نیازمند سرکوب عمومی شد،‌  و در مسیر سرکوب مطالبات واقعی ملت ملایان همکار و همدمی جز ارتش و نیروهای سرکوبگر شهربانی در اختیار نداشتند.  اینجاست که سروکلة مستشاری‌های آمریکا و انگلستان در کنار حکومت اسلامی آفتابی می‌شود.  

ولی همانطور که بالاتر نیز گفتیم،  امروز پس از گذشت 4 دهه،   فلسفة وجودی استبداداسلامی دیگر در ایران از میان رفته.   خلاصه بگوئیم،  پاسخ تند روسیه به مطالبات اسلامی آمریکا و انگلستان در سوریه،  پایان کار ‌اسلام‌پروری آتلانتیسم بود.   دیگر نه ملت ایران و نه دیگر ملت‌های خاورمیانه را نمی‌توان به بهانه مبارزه با استبداد با چماق «دین‌پروری» و دین‌پناهی سرکوب نمود.  تیغة شمشیر سرکوب دینی کُند شده،   و این واقعیت «دردناک» را بیش از آنچه علی خامنه‌ای درک کند،‌   اربابانی لمس کرده‌اند که چهار دهة پیش او و همراهان‌اش را از زباله‌دان‌های خراسان و جنوب شهر تهران به مقامات کشوری و لشکری ایران «ارتقاء مرتبه»  دادند. 

البته مقام معظم به الطاف محفل «شیخ‌وشاه» امید فراوان داشتند.  چرا که بر اساس بده‌بستان‌های «برادرانه» در این محفل،   زمانیکه شیخ به روغن‌سوزی می‌افتد،   شاه به کمک‌اش خواهد آمد!  و زمانیکه چرخ گاری شاه پنچر می‌شود،  این وظیفة شیخ است که زیر دست قبلة‌ عالم را بگیرد.  ولی با خروج رسمی آمریکا از «پیمان مودت»،   شاهدیم که پنچری شاه‌الله و روغن‌سوزی شیخ‌‌الله همچنان ادامه دارد،   هر چند برای بازگشت رضاشاه و برقراری حکومت «عدل» شاهنشاهی،  از پشت ابرهای تیرة دیپلماسی جهانی هنوز بارقة امیدی به چشم نمی‌خورد.   خلاصه بگوئیم،  شیخ نه تنها به بن‌بست رسیده،   که از شاه نیز جدا مانده،  و تنها شده.  و اگر به این واقعیت دردناک تغییرات «کلان استراتژیک» واشنگتن را نیز بیافزائیم دلیل وحشت و هراس علی روضه‌خوان را بهتر درک خواهیم کرد.

بالاتر عنوان کردیم که فشار روسیه بر رژیم‌های «یاغی» افزایش یافته،  و به طور مثال شاهد بودیم رفع تخاصم آمریکا با کرة شمالی که از سوی ترامپ مطرح شد،  در واقع زنگ خطری بود در گوش خامنه‌ای و ایادی حکومت اسلامی.   خامنه‌ای و حواریون‌اش که به دلیل شکست عملیات کودتائی طی چند سال گذشته امیدشان به بازگشت سلطنت به یأس مبدل شده،  بر این اصل تکیه داشتند که آمریکا در چارچوب دیپلماسی‌های بین‌المللی نیازمند چند رژیم «یاغی» خواهد بود،   و ملایان نیز خواهند توانست با تکیه بر این «نیاز» فلسفة وجودی‌شان را حفظ کنند.   ولی موضع‌گیری ترامپ در مورد کره‌شمالی وضعیت را برای اینان نیز به شدت نگران کننده کرد.   اگر خامنه‌ای نمی‌تواند رژیم اسلامی را با سلطنت جایگزین کند،  و نمی‌تواند به عنوان یک رژیم یاغی،  هم از حمایت زیرجلکی آمریکا بهرهمند شود و هم در خلا‌ء دیپلماتیک دست به عربده‌جوئی‌ و هل‌من‌مبارزطلبی بزند،  چه خواهد شد؟  پاسخ روشن است،‌  رژیم ملائی ناچار می‌شود با قبول واقعیات و نیازهای مادی و اساسی جامعه،  هم ارتباط‌اش را با آمریکا علنی کند،   و هم در روند مسائل جاری کشور «قبول مسئولیت» نماید.  و این پروسه برای رژیمی که جز سرکوب و چپاول هدف و مأموریتی نداشته و ندارد،  جز مرگ و نیستی به همراه نخواهد آورد. 

به همین دلیل است که سپاه ساندیس‌خواران را به استادیوم آریامهر هی کرده‌اند تا علی خامنه‌ای در برابرشان ابراز وجود کند،  و برای این و آن خط و نشان بکشد:

«دشمن می‌خواهد ملت ایران را به این نتیجه برساند که... راه‌ حلی وجود ندارد مگر... تسلیم شدن در مقابل آمریکا.  من صریحاً اعلام می‌کنم کسانی که در داخل کشور،  این فکر را که مطلوب و محبوب دشمن است ترویج می‌کنند،  این‌ها خیانت می‌کنند.  این خیانت به کشور است.»  
منبع: رادیوفردا،  12 مهرماه 1397

بله علی خامنه‌ای نمی‌خواهد «تسلیم» آمریکا ‌شود!   خیلی جالب است؛   ولی مگر قرار شده کسی به آمریکا «تسلیم» شود؟   مگر رهبر کره شمالی پس از دیدار با ترامپ «تسلیم» او شده؟!  خامنه‌ای که سخن از تسلیم می‌گوید،  از این وحشت دارد که ابزار سیاستگزاری مردمفریبانه‌ای که محفل جیمی‌کارتر و دمکرات‌ها با کودتای 22 بهمن 57 در اختیار او و همپالکی‌هایش گذاشته‌اند از چنگ‌اش به در رود.   و از دست دادن ابزار عوامفریبی برای کسی که نان عوامفریبی سق زده،   معنائی جز نابودی نخواهد داشت!     

بررسی اظهارات خامنه‌ای را در همینجا متوقف می‌کنیم،   و یادآور می‌شویم که «مذاکره» بین دولت‌ها به هیچ عنوان به معنای «تسلیم» نیست!   مگر آنکه افرادی از قبیل علی خامنه‌ای «عدم مذاکره» را نوعی ارزش و مزیت سیاسی معرفی کرده باشند.   زمانیکه چنین افرادی پای میز مذاکره می‌نشینند،  تمامی شعارهای مردمفریبی را که با توسل به آن‌ها استبداد و سرکوب و سانسور را بر جامعه تحمیل کرده‌اند از دست خواهند داد.   به این دلیل است که خامنه‌ای مذاکره را با «تسلیم» مترادف می‌داند.   بله،  اگر بالاجبار پای میز مذاکره با ترامپ بنشینند «بعضی‌ها»‌ تسلیم خواهند شد،  ‌ و این بعضی‌ها هیچ ربطی به ملت ایران ندارند.   اینان امثال خامنه‌ای هستند که از «عدم مذاکره» با آمریکا برای خود «مزیت» سیاسی درست کرده‌اند.   مزیتی که از دست خواهند داد و مجبور می‌شوند پاسخگو باشند.   به همین دلیل خامنه‌ای باز هم به سپاه ساندیس‌خواران که در استادیوم برای‌اش جمع کرده‌اند وعدة سرخرمن می‌دهد:  

«هنوز در اوایل راه هستیم و باید با تلاش و مجاهدت و راه بلدی،  شجاعت و تدبیر و استفاده صحیح از امکانات،  مسیر پیشرفت را ادامه دهیم و به قله مورد نظر ملت و انقلاب برسیم.»
منبع: مهرنیوز،  4 اکتبر 2018

بله،  ایشان هنوز در اوائل راه هستند.  هنوز نرخ دلار به 100 هزار تومان نرسیده؛  هنوز تعداد جوانان  پناهنده،  مهاجر و فراری از کشور به مرز 50 میلیون تن نرسیده؛   هنوز چند نفری در تهران و شهریار و سنندج می‌توان پیدا کرد که نفسی می‌کشند؛   هنوز و هنوز و ... ولی برای خامنه‌ای خبرهای بدی آورده‌ایم.  این بهشتی که قرار است او و سپاه ساندیسی او بسازند از پای‌بست ویران است.  دیگر نه احدی در داخل به اوراد مالیخولیائی اینان ارادتی دارد و نه در خارج از مرز،   اربابانی که فوت در آستین‌شان می‌کردند چشم امیدی به عملکردشان بسته‌اند. و نهایت امر می‌باید بگوئیم،   مذاکره با آمریکا در عمل نوعی «تسلیم» هم هست،‌   تسلیم خامنه‌ای است در برابر ملت ایران.