۸/۱۵/۱۴۰۵

انتخابات و آبروداری!

 

 

انتخابات میاندوره‌ای ایالات‌متحد با شکست مفتضحانۀ‌ جمهوری‌خواهان و پیروزی چشم‌گیر،  اگر نگوئیم «تاریخی» حزب دمکرات پایان گرفت.  در این میانه پیرامون چرائی‌ها،  زمینه‌های موفقیت و شکست احزاب و ... امکان بحث و بررسی فراوان است،   ولی آنچه از اهمیت بیشتری برخوردار می‌شود،  آیندۀ تحولات در اینکشور خواهد بود.  این تغییرات نه فقط چهرۀ آمریکای ترامپ و ترامپیست‌ها که نهایت امر بسیاری داده‌ها مربوط به مناطق گسترده‌ای از جهان را شامل خواهد شد.  در این راستا نخست نیم‌نگاهی به چرائی‌های داخلی و خارجی این «پیروزی تاریخی» می‌اندازیم،  سپس بررسی شتابزده‌ای از تبعات آن در دیگر مناطق جهان،  خصوصاً خاورمیانه خواهیم داشت.  پس برویم به سراغ شکست‌خوردگان و «پیروزمندان» در سرزمین آمریکا!

 

دولت دوم ترامپ با برنامۀ مشخصی پای به دایرۀ قدرت گذارده بود.  در زمینۀ سیاست داخلی برنامۀ وی صورت‌برداری کاملی بود از موضع‌گیری جناح‌های راست‌افراطی یا همان نژادپرستان و  سوپرماسیست‌ها.  در راستای این سیاست،   ‌دولت در داخل می‌بایست دست به «غربال» توده‌های مهاجر زده،  دانه‌درشت‌هائی که می‌توانستند در دستگاه ترامپ و برنامه‌های وی ـ  کلاشی‌های مالی،  سرمایه‌گزاری‌های زیرمیزی و حتی غیرقانونی،  لفت‌ولیس از بودجه‌های دولتی و ... ـ  نقشی سرنوشت‌ساز ایفا کنند،  همچون امثال ایلان ماسک را مورد حمایت قرار دهد،  و «دیگران»،  خصوصاً قشرهای ستم‌دیده‌ای که برای خوردن قرصی نان راهی ینگه‌دنیا شده بودند را به سوی کارهای کم‌درآمد و جانفرسا،  عدم برخورداری از حمایت‌های اجتماعی و پزشکی و حقوق‌بیکاری و غیره بکشاند.  خلاصه بگوئیم،  برنامۀ این محافل احیای نوعی سیاست «برده‌داری»،  ویراست قرن‌ بیست‌ویکم در ایالات‌متحد بود.  در این چارچوب گروه‌های مافیائی «رقیب»،  یعنی آن‌ها که در مسیر مخالف رشد و تعالی مافیاهای مورد تأئید باند ترامپ حرکت می‌کردند نیز تحت عنوان گروه‌های جنایتکار دستگیر و به مقصد کشورهای نامعلوم ارسال می‌شدند. 

 

و اما در سیاست بین‌المللی،   برنامه بسیار مفصل‌تر بود.  در قارۀ آمریکا،  برنامه همان پروژۀ «پان آمریکنیسم» بود.  به عبارت ساده‌تر،  تمامی کشورهای قارۀ آمریکا ـ  شمالی،  مرکزی و جنوبی ـ  می‌بایست در چارچوب این پروژه عملاً،  و به دور از هر گونه بحث‌وجدل رسماً خراج‌گزار واشنگتن می‌شدند.  و در این چارچوب،   در گام نخست ترامپ شدیداً یقۀ کانادا و مکزیک را گرفت؛  در ونزوئلا دست به آدم‌زدی زد؛   از جناح‌های راست افراطی در کشورهای کوچک آمریکای مرکزی حمایت به عمل آورد،  و ...  و برای دیگر کشورها خصوصاً برزیل نیز برنامه‌های مفصلی تنظیم کرده بود.  در مسیر اعمال این سیاست‌ها،  بیرون راندن چین از آبراه پاناما،  و دستگیری رئیس دولت «نافرمان» ونزوئلا در واقع مهم‌ترین دستاوردهای ترامپیسم در قارۀ آمریکا به شمار می‌آید.   هر چند در اجرای دیگر سیاست‌ها، خصوصاً در برزیل گاری ترامپیسم به گل نشست.  

 

در ارتباط با اروپا نیز برنامه مشخص بود.  ترامپ پس از آنکه با حمایت از خیمه‌شب‌بازی رفراندوم برکسیت،  توانست انگلستان را،  که در عمل رهبر واقعی اتحادیۀ اروپا به شمار می‌رفت،  از چرخۀ اتحادیۀ کذا بیرون بکشاند،  تلاش داشت تا با معرکه‌گیری اوباش انگلیسی‌نمای مقیم آمریکا از قماش بوریس جانسون،  نایجل فاراژ،   و دیگر مهره‌های  راستگرای افراطی صحنۀ سیاست داخلی و خارجی انگلستان را قبضه کند.  این زمینه‌سازی که در انگلستان در دورۀ اول ریاست‌جمهوری ترامپ صورت گرفته بود،  و در همان دوران نتایج چشم‌گیری در اروپا به ارمغان آورد.  

 

ایتالیا عملاً پای به فاشیسم گذارد؛  گروه‌های راست‌افراطی در اروپای شمالی از خواب چندین ساله بیدار شده دست به فعالیت‌های گستردۀ سیاسی زدند؛   فرانسه پای به بحران عمیق داخلی و رشد چشم‌گیر جناح‌های افراطی و اسکادران‌های «وافن‌اس‌اس» گذارد،  و ...  و خصوصاً در آلمان،  در «لاندرهای» سابقاً شرقی که هنوز هم به صورت زیرجلکی،  نظارت پلیس سیاسی آلمان شرقی سابق اداره می‌شوند،  شاهد اوج‌گیری «محبوبیت» چشم‌گیر نژادپرستان آلمانی بودیم.  در برنامه‌هائی که ترامپ روی میز گذارده بود،  تمامی این گروه‌ها،   تحت حمایت واشنگتن می‌بایست نهایت امر تحت نظارت دربار انگلستان اداره ‌شده،  «محبوبیت‌شان» منجر به تشکیل دولت‌هائی هم‌باد با ترامپیسم در اروپا می‌شد.  ولی این برنامه با «موفقیت» چشم‌گیر حزب کارگر در انتخابات و برکناری «توری‌ها» از قدرت عملاً پای به بن‌بست گذارد.

 

ولی اوج برنامۀ ترامپ در ارتباط با خاورمیانه بود.  ترامپیسم بنا را بر آن گذارده بود که به طور کلی موجودیت پدیده‌ای به نام «فلسطین» از صحنۀ خاورمیانه می‌بایست پاک شود!   به عبارت ساده‌تر،  کشوری که علیرغم تمامی مسائل،  در سازمان ملل متحد موجودیت‌اش به رسمیت شناخته شده،   بر اساس طرح ترامپ نمی‌بایست اصولاً موجودیت فیزیکی داشته باشد!  به همین دلیل نیز دستگاه ترامپ در پوشش مبارزه با «اسلامگرایان» و تروریست‌های مورد حمایت ملایان تهران در خاورمیانه دست به پاک‌سازی قومی زد.  قتل‌عام فلسطینی‌ها که در ماه‌های پایانی حکومت بایدن «دمکرات» آغاز شده بود،  در دوران ترامپ با چنان شدتی صورت گرفت که نفرت جهان را برای کاخ‌سفید به ارمغان آورد.  

 

مخالفت‌های جهانی با طرح فلسطینی ترامپ،  که توسط گروه‌های سیاسی غیردولتی در خاورمیانه آغاز شده بود،   پس از به قدرت رسیدن حزب کارگر،  از سوی دولت کارگری انگلستان،   و نه توسط دولت‌های اتحادیۀ اروپا،  راهبری ‌شد.  چرا که دولت‌های اتحادیۀ اروپا در واقع تبدیل شده بودند به هم‌رزمان «زیرجلکی» برنامۀ ترامپ.   ایتالیا در چنگ فاشیسم اوفتاده بود؛   فرانسه چندپاره شده و جز پیروی از واشنگتن چاره‌ای نداشت؛   سایۀ دولت‌های وابسته به «شتازی»  ـ  پلیس سیاسی مسکویت در آلمان شرقی ـ  لاندرهای آلمان فدرال را تهدید می‌کرد،  و ...  نتیجتاً دریدگی دستگاه ترامپ از حد و مرز گذشته،  کارش بجائی کشید که جهت حمایت از برنامۀ نابودی کامل فلسطین که توسط بنیامین نتانیاهو به مورد اجراء گذارده می‌شد،   یکی از خونریزترین و وحشیانه‌‌ترین تروریست‌های اسلامگرا،   «ال‌گولانی» را که پیشتر اف.بی.آی برای سرش پنجاه میلیون دلار جایزه گذارده بود به عنوان رئیس جمهور سوریه به قدرت رسانده،  در صحنۀ جهانی حمایت واشنگتن را از این جانی شناخته شده به نمایش گذارد!  در واقع با این عمل در سوریه،  ترامپیسم به صراحت نشان داد که برخلاف عروتیزهای کاخ‌سفید،  آنقدرها هم مخالفتی با اسلامگرایان و تروریست‌ها ندارد؛  مسئله اینجاست که این جماعت بادبان کدام سفینۀ دریائی خواهند شد.

 

ولی در ایران بود که سیاست جهانی ترامپ به اوج خود رسید.   ترامپ در برنامه‌ای ظاهراً بسیار «ذکاوتمندانه» رضاپهلوی،  عنصر بی‌ارزشی را که اصولاً آیندۀ سیاسی نیز نمی‌تواند داشته باشد در سیاست ایران به جلوی صحنه کشاند!‌    بر اساس این طرح،  یک کودتای داخلی می‌بایست منجر به حذف برخی جناح‌ها و به قدرت رسیدن برخی دیگر می‌شد؛  و در رأس این جریان آمریکائی‌ها افراد و گروه‌هائی را برای رهبری کشور به پیش برانند؛   افرادی متشکل از برخی ژنرال‌های ارتش،  گروهی از سرداران سپاه،   محفل‌نشینان اسلامگرا و برخی آیت‌الله‌ها.   اما شبکۀ نظامی‌ای که می‌بایست در این میانه برای ترامپ کارساز باشد،  همان نظامیان فراری‌ از افغانستان بودند که سال‌ها توسط آمریکائی‌ها آموزش دیده بودند،  و پس از خروج آمریکا از اینکشور با طبل‌ودهل و حمایت محافل وابسته به آمریکا ساکن ایران شده بودند.   این نظامیان برخلاف مستمندان و مهاجران بی‌پناه افغانی هدف حملات و اهانت‌ها قرار نمی‌گرفتند؛  از ارج و قربی ویژه برخوردار بوده،  در خانه‌های مصادره‌ای زندگی آبرومندانه‌ای داشتند.  هم‌ اینان قرار بود رهبری عملیات نظامی را در کودتای کذا برعهده گیرند. 

 

در چارچوب این برنامه‌،  علی‌ خامنه‌ای نیز حضور فعال داشت؛   چهرۀ مرموزی که معلوم نبود از کدام سوراخ به یک‌باره در شورای انقلاب سروکله‌اش پیدا شده،  رئیس‌جمهور و سپس رهبر «انقلاب اسلامی» شده بود!   ایشان می‌بایست با کودتا همراهی می‌نمودند،  و پر واضح است که حمایت این شخصیت مرموز که معلوم نیست به چه دلیل در بافت قدرت جایگیر شده بود می‌توانست شبکۀ نظامی و سیاسی کشور را به زیر نگین ترامپ بکشاند.   از اینرو چه بخواهیم و چه نخواهیم رهبر معنوی کودتای آمریکائی کسی نبود جز شخص علی‌خامنه‌ای.   در همین چارچوب قتل خامنه‌ای،  مهم‌ترین ضربه‌ای بود که به برنامۀ کودتای آمریکائی وارد آمد؛  قتلی که بیشتر به بمب‌گزاری عناصر داخلی و تصفیۀ درون شبکۀ قدرت می‌ماند،  تا بمباران اسرائیل و آمریکا!‌ 

 

فروپاشیدن برنامۀ کودتای ترامپ در ایران،   ترامپیسم را با مشکلات عدیده‌ای روبرو کرد.  جنگی که نتانیاهو برای نابودی فلسطین به راه انداخته بود،  و به لبنان،  سوریه و برخی نقاط عراق کشیده شده بود،   نهایتاً تبدیل ‌شد به جنگ برای نابودی جناح‌هائی که در ایران با تکیه بر سیاست‌های بزرگ منطقه‌ای در برابر کودتای آمریکائی ایستاده بودند.  در این چشم‌انداز رضاپهلوی،  مهرۀ مورد نظر ترامپ بکلی از صحنه پاک شد؛  و پس از ترکیدن حباب کودتا،   رئیس جمهور ایالات‌متحد بارها از وی تحت عنوان «فرد محترمی» یاد کرد که متأسفانه امکان حکومت بر ایران ندارد!   

 

البته پیش از ترکیدن حباب کودتا در ایران،  همانطور که بالاتر دیدیم،   تیر آمریکا،   در آمریکای لاتین،  اروپا،  و خصوصاً فلسطین به سنگ خورده بود.   از اینرو ترامپ تلاش داشت تا برنامۀ تغییر رژیم در ایران را اسب شاهوار سیاست خود کرده،   حداقل یک برگ برنده جهت ارائه به عوام‌الناس در انتخابات میاندوره‌ای در دست داشته باشد!   به همین دلیل نیز دست به وحشیگری عجیبی بر علیه ملت ایران زد؛    انتقام شکست کودتای‌اش را از مردم کوچه و خیابان،  غیرنظامیان و کودکان ایرانی می‌گرفت،  بمباران‌های وحشیانه،  تحریم‌های غیرانسانی،  تبلیغات ضدبشری بر علیه ملت ایران،  گاه در همگامی با جناح‌های دست‌نشانده‌اش در داخل حکومت ملایان،  و گاه در ارتباط با مهره‌های سوخته‌اش در خارج،   عملاً تبدیل به سیاستگزاری‌های کلیدی واشنگتن شده بود.   و در این مقطع است که می‌باید موضع‌گیری‌های پکن را در برابر سیاست آمریکا مورد بررسی قرار داد. 

 

پکن بخوبی می‌دانست که مبارزه با ملایان در ایران بهانه‌ای بیش نیست؛  ملاها را آمریکا خودش در ایران به قدرت رسانده بود،‌  و همانطور که سیاست واشنگتن در سوریه نشان داد،  مخالفت‌های سازمان سیا با اسلامگرائی صرفاً لایه‌ای نمایشی به شمار می‌رفت؛  واقعیتی در میان نبود.   هدف اصلی واشنگتن بستن شاهرگ ارتباطی انرژی به روی چین بود؛  کاری با ملا و اسلامگرا نداشت.   به همین جهت چین پای به میدان گذارد،  و با حمایت برخی محافل روس که هنوز تحت نظارت کامل واشنگتن قرار نداشتند،  زیرساخت‌های نظامی،  مالی،  تکنولوژیک و ... که آمریکا در منطقه برپا کرده بود به  موشک و بمب بست.  ما ایرانیان ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید،  « هرکه بامش بیش،  برفش بیشتر!»  و آمریکا که به حضور نیروهای نظامی‌اش در سراسر خاورمیانه خیلی می‌نازید،   هیچگاه به این صرافت نیافتاده بود که چنین حضور گسترده‌ای می‌تواند زمینۀ ضربه‌پذیری گسترده‌ای نیز بشود.  

 

البته نه چین،‌ و نه آمریکا از این برخورد نظامی با یکدیگر سخن به میان نخواهند آورد؛   چنین سخنی به معنای آغاز جنگ سوم جهانی است،  و هیچکدام از این پایتخت‌ها حاضر به آغاز چنین فصلی در سیاست جهانی نیستند.   نتیجتاً ملاها،  که خود غلامان خانه‌زاد سرمایه‌داری آنگلوساکسون به شمار می‌روند،   مُهر «قهرمان مبارزه با امپریالیسم» را بر پیشانی‌شان الصاق کردند.  

 

همانطور که در تحلیل شتابزدۀ بالا دیدیم،   بحرانی که ترامپیسم در جهان به راه انداخته بود،  در هیچیک از اهداف‌اش ـ قاره آمریکا، اروپا،  خاورمیانه،  چین، و ... ـ   نتیجه‌ای برای آمریکا به ارمغان نیاورده.  هر چند ملت‌ها،  خصوصاً ایرانیان از این سیاست‌های ضدبشری متضرر شده‌اند،   منفعتی ژئوپولیتیک برای آمریکا در کار نبوده.  با چنین کارنامه‌ای، ترامپ مشکل می‌توانست به کار خود ادامه دهد.   به طور مثال،   ادامۀ ستیزه‌جوئی در آمریکای لاتین در شرایطی که مهم‌ترین کشور این منطقه ـ  برزیل ـ  از چنگ وی گریخته،  یک کمدی هولیوودی می‌نمود،  نه یک سیاستگزاری.  اروپا تحت فرمان انگلستان ضرباتی هر روز محکم‌تر بر افراطی‌های راستگرای مورد حمایت آمریکا وارد می‌آورد،  و دولت‌های تحت نظارت واشنگتن در این منطقه در هر گام بالاجبار از سیاست‌های ترامپ فاصلۀ بیشتری می‌گیرند.  در خاورمیانه نتانیاهو شکست خورده،  و انتخابات اسرائیل گروه‌های نوینی ـ  احزاب عرب ـ  را از صندوق‌ها بیرون کشیده.  در ایران چهره‌های محبوب آمریکا،  یا در تصفیه‌های خونین داخلی حذف فیزیکی شده‌اند،  و یا در خارج از کشور بی‌اعتبارند.  روسیه،  که تلاشی فراگیر برای بازی روی هر دو تابلو داشته،  به تدریج مجبور شده به سوی برندگان صحنه،  یعنی گروه‌های ضدترامپ منحرف شود. 

 

سئوالی در اینجا مطرح می‌شود! ‌  با رهبران سیاسی‌ای که تا به این حد در صحنۀ جهانی و حتی در داخل ناموفق‌اند،   چگونه می‌باید برخورد کرد؟  در کشورهای استبدادی رهبرانی را که چنین مضحکه و افتضاحی به بار می‌آورند،  محاکمه کرده،  به چوبه‌دار می‌سپارند.  در آمریکا با به راه انداختن انتخابات راه خروج «محترمانه» برای‌شان می‌گشایند.  راهی که حزب مسئول ترامپ یعنی جمهوری‌خواهان را مفتضح ننماید،  مشروعیت حاکمیت آمریکا را به زیر سئوال نبرد،  و خصوصاً‌ برای مخالفان ترامپ ارج و قرب سیاسی تأمین کند،  و به این ترتیب روال حرکت سیاسی در اینکشور را همچنان از گزند محفوظ دارد.   خلاصۀ مطلب، آنچه رخ داده،  آبروداری به شیوۀ‌ یانکی است!    

 

پیروزی «چشم‌گیر» حزب دمکرات آمریکا در انتخابات میاندوره‌ای در واقع به معنای گشودن راه فرار برای ترامپ،  تأمین مسیر آبرومندانه برای سیاست‌های ناموفق جهانی آمریکا،   و خصوصاً تأمین اعتبار برای محافل دمکرات آمریکائی بوده.   سیاستی که پیروزی یا شکست‌اش را می‌باید در سال‌های آینده،  چه در درون ایالات‌متحد و چه در سطح بین‌المللی دنبال کنیم.                  

 

 

      ‌ 

 

              

 

 


۷/۲۷/۱۴۰۵

ساندویچ انتخابات!

 

 

 

درگیری‌های گستردۀ خیابانی که روز 17 ماه اکتبر سال‌جاری،   اکثر شهرهای فرانسه را به میدان جنگ‌ تبدیل کرد موجب تحیر جهانیان شده.  پرسشی که مطرح می‌شود این است در یک دمکراسی سیاسی که دیرزمانی است پایه‌های خود را مستحکم نموده چگونه می‌توان تصور کرد چنین شرایطی به راه افتد؟  در این درگیری‌ها،  نقش نیروهای انتظامی و امنیتی به شدت از سوی مخالفان دولت مورد انتقاد قرار گرفت؛   گروهی حتی وزارت کشور را به بی‌توجهی به الزامات اساسی متهم نموده خواستار برکناری وزیر مربوطه شدند،  و ...  البته  فراموش نکنیم که در یک دمکراسی سیاسی باج‌گیری‌ احزاب و شخصیت‌ها از دولت در چنین مقاطعی سکۀ رایج است؛  هر کدام سعی دارند از آبی که اینچنین گل‌آلود شده ماهی بزرگ‌تری صید نمایند.   ولی به استنباط ما،    با در نظر گرفتن شرایط بین‌المللی می‌باید اذعان داشت که ورای تظاهرات عظیم گروه‌های سیاسی و اتحادیه‌ها،  در اعتراض به افزایش قیمت‌ها،  عدم رسیدگی دولت به موضوعاتی از قبیل آموزش و پرورش،   مسکن،  بهداشت عمومی،   علوم عالی و ... مقولۀ «درگیری‌های» خیابانی که به راه افتاد آنقدرها با مطالبات منطقی گروه‌های سیاسی ارتباطی ندارد،  و از ابعاد دیگری برخوردار است؛  ابعادی جهانی که در مطلب امروز سعی خواهیم داشت تا حدودی از آن‌ها پرده‌برداری کنیم. 

 

همانطور که می‌دانیم ایالات متحد در شرایط ویژه‌ای گرفتار آمده.  از یک‌سو،  دولت ترامپ که با شعار «عظمت آمریکا» پای به میدان گذارده بود،   برای آمریکائی‌ متوسط که در عمل طبقۀ اصلی فعال در حوزه‌های رأی‌گیری به شمار می‌رود،   آنقدرها دستاوردی نداشته.  تورم سنگینی که به دلیل سیاست‌های نامعقول تجاری،  نفتی و منطقه‌ای باند دونالد ترامپ به وجود آمده،  اینک می‌رود تا به بحرانی اجتماعی تبدیل شود.  به طور مثال،  دمکرات‌ها تلاش دارند با برقراری قانونی ایالتی از مولتی‌میلیاردهای کالیفرنیائی مالیات ویژۀ‌ «سرمایه‌دار» اخذ کنند،  خلاصه بگوئیم،‌  گروه‌های مخالف دولت،  به ویژه فعالان حزب دمکرات تلاش می‌کنند تا از شرایط نامساعد ایجاد شده بهره‌برداری کرده،   در میعاد انتخابات میاندوره‌ای نوامبر آینده،   به قولی میخ آخر را به تابوت ترامپیسم بکوبند. 

 

ولی  برخلاف تصور عوام‌الناس در داخل خاک آمریکا،  این کشور در دنیا تنها نیست،  ‌ و سرنوشتش آنقدرها که بعضی‌ها می‌پندارند جدا از مسیر تحولات جهان نمانده و نمی‌ماند.  خلاصه بگوئیم،   بحران زیربنائی دولت ترامپ را نمی‌توان صرفاً‌ بازتابی از تحولات داخلی به شمار آورد؛   شکست نظامی و ژئواستراتژیک در خاورمیانه،  عدم موفقیت در اعمال کنترل بر واردات گستردۀ چین به منطقۀ‌ نفوذ دلار،  نبود کارت‌های برنده در جنگ «روسیه ـ اوکراین» در دست ترامپ،  و ...  از جمله دلائلی است که بحران را اینچنین به درون خاک ایالات‌متحد و نهایتاً صندوق‌های رأی کشانده.

 

نتیجتاً برای جناح راست‌افراطی در حزب جمهوری‌خواه که حامی اصلی باند ترامپ به شمار می‌رود،  پیروزی در انتخابات میاندوره‌ای حکم آب‌حیات پیدا کرده.  اگر اکثریت قاطع مجالس مقننه در آمریکا در چنگ حزب دمکرات،  یا حتی جناح‌های مخالف ترامپیسم در خیمۀ جمهوری‌خواهان قرار گیرد،  نه صرفاً سر امثال هگست و ونس به خطر خواهد افتاد که ترامپ نیز می‌تواند با خطر اسیتضاح و اخراج از کاخ‌سفید روبرو شود.  به عبارت ساده‌تر،  حال که شکست در خیمۀ‌ ترامپ اوفتاده،  احدی حاضر نیست جور پرزیدنت و وابستگان‌اش را بکشد؛  برای حفظ موجودیت‌ خودشان ترامپ را در انظار عمومی در دهان گرگ خواهند انداخت!         

 

از اینرو هر دو جناح ـ  هواداران و مخالفان ترامپیسم ـ  در سطح داخلی و جهانی به جان یکدیگر افتاده‌اند.  در انگلستان،   وابستگی سنتی دربار به جناح‌های سیاسی آمریکا از نظر هیچ تحلیل‌گری به دور نمانده؛  و در شرایط فعلی به دلیل حمایت ترامپیسم از پدیدۀ برکسیت که نتایج فوق‌العاده ناخوشایندی برای اقتصاد انگلستان به بار آورده،   لندن هیچ تمایلی به حفظ روابط حسنه با جناح ترامپ ندارد.  از سوی دیگر،   مخالفت پایه‌ای لندن با سیاست‌های مسکو در اروپای شرقی و شمالی دقیقاً در نقطۀ مقابل سیاست‌های ترامپ قرار گرفته که خواستار همراهی هر چه بیشتر با مسکو در جنگ اوکراین،   تضعیف اتحادیۀ اروپا و گسترش حاکمیت نئوفاشیست‌ها در قارۀ اروپاست. 

 

با این وجود،  در مورد سیاست‌های نژادی در قارۀ اروپا،   که از حمایت مستقیم باند ترامپ، خصوصاً ونس،  معاون وی برخوردار است،   نیازمند توضیحات بیشتری هستیم.   «دموگرافی» که در زبان فارسی «جمعیت‌شناسی» ترجمه شده،  صرفاً به شمارش جمعیت یک ملت مربوط نمی‌شود.  این واژه ابعاد سیاسی،  اجتماعی و خصوصاً اقتصادی «جمعیت» یک کشور را نیز شامل می‌شود.   فراموش نکنیم که طی نیم‌قرن گذشته،  تنها کشور صنعتی‌ای که جمعیت‌اش رشد قابل ملاحظه‌ای داشته ایالات‌متحد است ـ  حدوداً یکصد میلیون نفوس افزایش!   و این رشد  را آمریکا صرفاً مدیون مهاجرت بوده.   دیگر کشورهای صنعتی که عموماً در اروپای غربی واقع‌اند و حتی ژاپن،  جمعیت‌شان کاهش یافته،  و یا به شدت مسن شده و از کار اوفتاده.  در نتیجه،  برخلاف تمامی ادعاهای باند ترامپ،  مخالفت «ظاهری» اینان با پدیدۀ مهاجرت در آمریکا،  ‌ اهداف دیگری را دنبال می‌کند.  

 

آمریکا قصد دارد با ممانعت از رشد جمعیت‌های مهاجر در اروپا،  و نهایت امر خفه کردن رشد «جمعیتی» کشورهای اروپائی و تضعیف مواضع بین‌المللی‌شان،  جایگاه واشنگتن را به عنوان تنها داور این قاره تثبیت کند!   سیاستی که همزمان از سوی مسکو نیز مورد تأئید قرار گرفته.   بله،  ساکنان بومی کشورهای اروپائی  از تولید نسل‌های آینده عاجزند،  و رشد «دموگرافیک» فقط از طریق مهاجرت امکان‌پذیر می‌شود.  

 

در همین چارچوب است که درگیری‌های خشونت‌بار اخیر در شهرهای مهم فرانسه از سوی جناح‌های راست‌گرا ـ  وابستگان مستقیم به واشنگتن ـ  درگیری‌های نژادی «معرفی» می‌شود که نتیجۀ مستقیم مهاجرت از کشورهای آفریقائی است ـ  تنها منطقه‌ای که به همراه هند از رشد قابل توجه جمیعت برخوردار است!   و در این میانه،   دولت «حاکم» فرانسه،  در چنگال سیاست‌های متناقض «ساندویچ» شده؛   جناح راست «مهاجرت» را هدف گرفته،  و جناح چپ که تمایل به سیاست انگلستان دارد،  از وحشت شکست در میدان داخلی،  از علنی کردن مواضع‌اش پیرامون ترامپیسم روی‌گردان است.   و اما از آنجا که وبلاگ ما بیشتر به مسائل مبتلا به ایران مربوط می‌شود،  بررسی شتابزدۀ تبعات انتخابات میاندوره‌ای آمریکا در سیاست ایران نیز می‌تواند قابل توجه باشد. 

 

می‌دانیم که حاکمیت ملایان در ایران بازتاب مستقیم اعمال سیاست محفل «کارتر ـ برژینسکی» در اواخر دهۀ 1970 بوده.   به عبارت ساده‌تر،  گروه‌هائی که اینک تحت عناوین اصولگرائی و اصلاح‌طلبی،  و ... علم‌داران سیاست داخلی‌ شده‌اند،  بدون استثناء به محفل مذکور وابستگی‌های ساختاری دارند.   در همین راستا،‌  اگر جناح ترامپ از انتخابات به صورت آبرومندانه «پیروز» بیرون آید ـ  گزینه‌ای که آنقدرها با آمارهای منتشره هماهنگی نشان نمی‌دهد ـ  این امکان وجود دارد که ترامپ خطر کرده،  دست به تغییر سیاست آمریکائی حاکم بر ایران بزند،  و تلاش داشته باشد تا به طور کلی آن را از دست دمکرات‌ها خارج کرده،   و همچون دوران 28 مرداد با کودتائی درون‌ساختاری مهره‌های مورد نظرش را در مواضع کلیدی مستقر نماید.  ولی در صورت شکست قطعی در انتخابات میاندوره‌ای  می‌باید شاهد عقب‌نشینی پاسدارانی باشیم که از قِبَل جنگ ترامپ قادر شده‌اند پای به میدان «قدرت‌نمائی» در سیاست ایران بگذارند.  اینان به تدریج صحنۀ قدرقدرتی را تحویل دیگر جناح‌ها داده و منزوی خواهند شد. 

 

با این وجود،  در مورد ایران یک مسئلۀ اساسی دیگر نیز تعیین‌کننده است:  مواضع چین و روسیه و نیازهای ژئوپولیتیک مسکو و پکن پیرامون مسائل خلیج‌فارس و دریای عمان!‌  همانطور که شاهدیم،  ترامپ تلاش دارد مسکو را با خود همراه سازد،  ولی تلاش‌های وی طی سال گذشته به نتیجه نرسیده،   چرا که علیرغم تمایل مسکو برای نزدیک‌تر شدن به اسرائیل و ترامپ،  وابستگی نظامی و اقتصادی روسیه به پکن برای ولادیمیر پوتین آنقدرها میدان رزمایش باقی نمی‌گذارد.  همراهی‌های گستردۀ مسکو پیرامون روابط تجاری افغانستان،  ایران،  چین و حضور پزشکیان رئیس دولت ملایان در نشست اخیرِ دولت‌های پساشوروی به صراحت نشان داده که حداقل در مورد ایران دست مسکو در پوست گردو افتاده و نمی‌تواند آبی برای باند ترامپ و نتانیاهو گرم کند. 

 

نهایت امر کشیده شدن تهران به سوی سیاست‌های شرق را نیز نمی‌باید به عنوان تمایل ملایان به همراهی و همدمی با مسکو و پکن تلقی کرد.  فشارهای سیاسی و نظامی برای ملاهای تهران هیچ راه دیگری باقی نگذاشته،  و اینان علیرغم تمایل محفلی‌شان قادر به خزیدن به آغوش سرمایه‌داری آمریکا و انگلستان نیستند،  و می‌باید با شرایط موجود هماهنگی نشان دهند.    به این ترتیب انتخابات آیندۀ میاندوره‌ای آمریکا برای ملت ایران نیز به پدیده‌ای سرنوشت‌ساز تبدیل شده.   حال می‌باید دید سرمایه‌های نجومی‌ای که برای این انتخابات هزینه شده و خواهد شد،   کدام جناح‌ها را از صندوق‌ها بیرون می‌کشد،  و به این ترتیب معادله‌های جهانی را به سود کدامین جناح‌ها در دیگر کشورها رقم خواهد زد.  

 

                   

 

            

 

  


۶/۰۷/۱۴۰۵

پایان سیطره!

 

 

شکست ژئواستراتژیک واشنگتن در برابر چین در خلیج‌فارس،  رئیس‌جمهور ایالات‌متحد را به شدت متزلزل کرده.  رفتار سیاسی ترامپ به کودکی می‌ماند که عروسکی را می‌خواهد که امکان دست‌یابی به آن را نخواهد داشت.  به همین دلیل دقیقاً همچون همان کودک ناخرسند،  دونالد ترامپ را می‌بینیم که دست به هر عمل غیرعاقلانه‌ای می‌زند.  ادعای دوستی و مماشات کامل با رئیس دولت کرۀ شمالی،  حملۀ سبُعانه به دولت کانادا،  اعلام وسیع‌ترین و تاریخی‌ترین تحریم اقتصادی علیه ملت ایران،  و نهایت امر فرمان به چین و «دیگران» که در صورت عدم پیروی از این تحریم‌ها دچار «خشم» واشنگتن خواهند شد!  ولی کیست که نداند،  دولت ترامپ از چنین دامنۀ امکانات سیاسی،  اقتصادی و نظامی‌ برخوردار نیست،  و همانطور که در جریان حملات ارتش آمریکا بر علیه ملت ایران شاهد بودیم،   حتی در برابر نوکران منطقه‌ای خود نیز آنقدرها دست‌های‌اش باز نیست.  سئوال اینجاست که دلیل این «هل ‌من مبارزطلبی‌های» رسانه‌ای چیست،  و واقعاً کاخ‌سفید چه اهدافی دنبال می‌کند؟

 

نخست ببینم مسئلۀ جنگ با ایران به کجا کشیده.   همانطور که پیش‌تر نیز گفته بودیم،  روسیه با تکیه بر دو محور ـ  اصلی و فرعی ـ  پای به این درگیری نظامی گذارده بود.   محور اصلی و مطلوب مسکو،   از هند،  اسرائیل و دولت ترامپ تشکیل می‌شد؛    محور فرعی نیز شامل چین،  ایران، کره‌شمالی و نهایتاً در برخی مقاطع،  انگلستان بود.  هفته‌ها پیش از حملۀ‌ واشنگتن به ایران،   سکوت کرملین در برابر هجمۀ آمریکا در سوریه،  که در عمل زمینه‌سازی جهت گسترش سیطرۀ تل‌آویو در منطقه بود،  به صراحت نشان داد که مسکو تمایل فراوان دارد تا محور «اصلی» وی برندۀ درگیری «نظامی ـ استراتژیک» در برابر ایران باشد.   یکی از پیامدهای این پیروزی‌ برای کرملین،  می‌توانست منجر به خروج ایران از اسلام سیاسی و همزمان منزوی کردن مناطق مسلمان‌نشین روسیه و کشورهای سابقاً شورائی از قید حیطۀ اسلامگرایان به شمار آید؛  شرایطی که برای مسکو بسیار خوشایند می‌نمود.     

 

از سوی دیگر،  این پیروزی می‌توانست به حذف نفوذ فزایندۀ چین در فضای اقتصادی و صنعتی روسیه منجر شود.   چرا که جنگ اوکراین زمینه‌ساز گسترش نفوذ چین در روسیه شده،  و کرملین از این روند و شدت گرفتن آن آنقدرها راضی به نظر نمی‌آید.  پیروزی محور اصلی،   در ضمن می‌توانست زمینه‌ای جهت ساخت‌وپاخت با ترامپ شده،  روسیه را در نبرد با اوکراین به پیروزی‌های سهل و آسان برساند.  و نهایتاً نزدیک شدن به واشنگتن و بهره‌برداری از منافع کلان اقتصادی در ارتباط با اسرائیل،  از طریق اقوام یهودیِ ساکن روسیه می‌توانست معضلات گستردۀ اقتصادی اینکشور را که زمینه‌ساز گسترش حیطۀ نفوذ چین شده نیز تا حد امکان تحت کنترل قرار دهد. خلاصه بگوئیم،  حکایت «برد، برد» در این صورت‌بندی در دستور کار کرملین قرار گرفته بود!     

 

ولی همانطور که شاهد بودیم به دلائلی که توضیح آن‌ها در حال حاضر کار را به درازا خواهد کشاند،‌  معادلۀ کذا به سختی شکست خورد و روسیه مجبور شد به صورت رسمی از استقلال و تمامیت‌ارضی ایران،   آنهم از زبان شخص ولادیمیر پوتین حمایت به عمل آورد.  این موضع‌گیری بسیار روشن بود،  معنائی نداشت جز کشیدن خط ابطال بر طرح‌های رنگارنگ کاخ‌سفید که تجزیۀ ایران و تبدیل کشورمان به نوعی سوریۀ خلیج‌فارس در آن پیش‌بینی شده بود!  دونالد ترامپ پس از موضع‌گیری صریح روسیه بالاجبار اعلام «آتش‌بس» کرد؛  ارتش آمریکا نیز در خلیج‌فارس و دریای عمان تبدیل شد به سنگ روی یخ!

 

در مطالب پیشین اشاره کرده بودیم که «توافق‌نامۀ آتش‌بس» میان ملایان و ترامپ آنقدرها معنا و مفهوم ندارد؛   نه مواضع ژئواستراتژیک فعلی آمریکا در خلیج‌فارس به ترامپ امکان می‌دهد که بتواند ادعای پیروزی و تحمیل مفادی هماهنگ با مطالبات‌اش به تهران داشته باشد،  و نه تهران ملازده از قدرت نظامی و قهری لازم جهت تحصیل مطالبات‌اش بر اساس مفاد این توافق‌نامه برخوردار است.  در نتیجه همانطور که در حال حاضر نیز شاهدیم این توافق‌نامه کاغذپاره‌ای است که آیندۀ سیاسی و نظامی‌ای نداشته و نخواهد داشت. 

 

برای ترامپ،   توافق‌نامۀ فوق جز خرید زمان معنائی نداشت،  و برای ملایان نیز نشاندهندۀ نوعی «پیروزی» ولایت‌فقیه بر آمریکا بود!  ولی اگر ملایان دست‌وپای‌شان در پوست گردوست و از امکانات کافی جهت خروج از بن‌بست «سیاسی ـ نظامی» فعلی برخوردار نیستند،‌  شرایط «نه جنگ،‌ نه صلح» به واشنگتن امکان ‌داد تا برنامه‌ریزی‌ جدیدی جهت تحرکات «نظامی ـ اقتصادی» در خلیج‌فارس سر هم کند!   و برنامه‌ریزی نوین چیزی نیست جز «تحریم تاریخی کشور ایران» که ظاهراً روی میز طراحی قرار گرفته،  و می‌باید به مورد اجرا گذارده شود!   با این وجود در حال حاضر ادعای محاصرۀ دریائی ایران،  تحریم اقتصادی کذاوکذا،  جلوگیری از فروش نفت ایران و کشورهای خلیج‌فارس،  و ... تماماً مسائلی است که نیازمند «اثبات» خواهد بود؛  احدی نمی‌تواند به صراحت بگوید که در فضای «پساتوافق» میان آمریکا و دولت ملایان در خلیج‌فارس و فضای اقتصادی منطقه چه‌ها‌ می‌گذرد.  هر طرف پروپاگاند خودش را دارد،  و رسانه‌های مستقل‌تر نیز در این میانه کور و کر و لال شده‌اند.     

 

اینکه کدامین طرف‌ها ـ  ایرانی،  عرب و غیره می‌توانند نفت بفروشند؟  به چه مقدار می‌فروشند و به کدام شرکت‌‌ها،  و در ازای آن چه‌ها می‌توانند دریافت دارند ـ   ارز، کالا، طلا، اسلحه و... جملگی در هاله‌ای از ابهام قرار گرفته.   تبلیغات ملایان،  آمریکائی‌ها و اروپائیان پیرامون این مسائل به دور از هر گونه سندیت و اثبات است و صرفاً جنبۀ تبلیغاتی و هیاهو پیدا کرده.  

 

با این وجود،  چند لایه از تبعات توافق‌نامه را می‌توان در دَم،  و در سطوح اقتصادی و سیاسی شاهد بود.  در درجۀ نخست مسئلۀ افزایش قیمت سوخت در اروپا و آمریکاست.  این دیگر جنبۀ تبلیغاتی ندارد؛  سوخت در آمریکا و اروپا گران شده،  و در کشوری چون آمریکا که بنزین از نان شب هم واجب‌تر است،  این مسئله برای دولت سنگین تمام خواهد شد.  از سوی دیگر،   تورم،‌  اگر در تبلیغات دولت آمریکا «ناچیز» اعلام می‌شود،  در واقع و در ارتباط با بهای سوخت به شدت رو به افزایش گذارده ـ  بانک مرکزی آمریکا از 3.5 درصد تورم سخن می‌گوید ـ  ولی مسئله به مراتب مهم‌‌تر از آن است که در تبلیغات وانمود می‌شود. 

 

از سوی دیگر،  نخست‌وزیر انگلستان که پیشتر از هماهنگی با ارتش آمریکا در جنگ با ایران روی برگردانده بود،  امروز جای خود را به فرد دیگری از همان حزب کارگر سپرده که آنقدرها پیرامون موضع‌گیری‌های جهانی بریتانیا «حراف» نیست.  در نتیجه معلوم نیست سرنوشت اتحاد یا چنددستگی میان دولت‌های عضو سازمان آتلانتیک شمالی در این جنگ به کجا کشیده خواهد شد.   با این وجود،   ظاهراً ترامپ از کشاندن چین به میانۀ درگیری‌ها نیز ابائی ندارد؛  اینکشور را به دلیل همکاری با ملایان تحت فشار قرار داده و مورد تهدید قرار می‌دهد.  ولی مسئلۀ رابطۀ اقتصادی ایران با جهان آنقدرها پیش‌پاافتاده نیست که یک وزیر خزانه‌داری در آمریکا بتواند با یک بخشنامه سروته قضیه را هم بیاورد.  سال‌های درازی است که در عمل و یا در تبلیغات،  ایران تحت تحریم اقتصادی قرار گرفته،‌  و علیرغم تمامی این معضلات،  همانطور که دیدیم تهاجمات نظامی ارتش آمریکا نتوانست آنقدرها بر ساختار سیاسی و نظامی کشور تأثیر بگذارد.  حال باید پرسید «نسخۀ» جدید ترامپ چیست که قرار شده «معجزه» کند!     

 

به استنباط ما،  مسائل و مشکلات بحران خلیج‌فارس را می‌باید در سطح دیگری مورد توجه قرار داد.  جمهوری‌خواهان تمامی توان‌شان را برای به قدرت رساندن ترامپ هزینه کرده‌ بودند،‌   ولی شرایط به صورتی تحول یافته که سیاست آمریکا اینک پای در دوره‌ای انتقالی و فوق‌العاده خطرناک گذارده‌.   اینان از یک‌سو می‌باید توجیه‌گر شرایط نامناسب اقتصادی‌ای باشند که نهایت امر نتیجۀ بی‌مبالاتی و شکست کامل دولت مورد تأئیدشان است،  و از سوی دیگر شکست نظامی از چین و روسیه در خلیج‌فارس را که بازتاب بی‌مبالاتی نظامیان و عدم‌هماهنگی وزیر جنگ با کادرهای نظامی است تحت پوشش قرار دهند!   در کنار اینهمه،  می‌باید برای تعلیق کامل برنامه‌های ادعائی و وعده‌های سرخرمنِ ترامپ پیرامون «عظمت آمریکا»،  فوران ثروت و مکنت و ... که عوام‌الناس را با آن‌ها‌ به گرد وی جمع کرده بودند نیز راهی بیابند.  ولی مشکل بتوان علیرغم تمایل ترامپ،   تمامی مصائب داخلی آمریکا را به پروندۀ درگیری نظامی با ایران سنجاق کرد!  به طور مثال،  همانطور که می‌بینیم علیرغم های‌وهوی فراوان ترامپ، پروندۀ ونزوئلا،  دولت آینده و خصوصاً حضور «گستردۀ» شرکت‌های نفتی آمریکا در اینکشور هنوزروشن نشده!   مسلماً دیگر قدرت‌ها هم در میانۀ این دادوستد منافعی دارند و مواضعی اتخاذ کرده‌اند که بر همه پوشیده مانده.    

 

به این ترتیب،  می‌توان پیش‌بینی کرد که سیاستی که ترامپ تحت عنوان «تحریم تاریخی ایران» مناسب حال تشخیص داده بود،  تو زرد از آب درخواهد آمد.  در نتیجه،  ترامپ بازی خطرناک دیگری را همزمان در آسیای شرقی آغاز کرده.   بازی‌ای که با سفر ولادیمیر پوتین به جزایر کوریل آغاز شد.  همانطور که بالاتر گفته بودیم،  موضع روسیه پیرامون ایران در هاله‌ای از ابهام فروافتاده،  و تاریخچۀ نه چندان درخشان ارتباطات «تهران ـ مسکو» طی سدۀ‌گذشته همیشه به ابهام سیاست مسکو پیرامون مسائل ایران دامن زده. 

 

به طور خلاصه بگوئیم،   طی دوران جنگ سرد کودتاهای متعددی توسط سازمان‌های اطلاعاتی غرب در ایران صورت گرفت،   که برخی از آنان از منظر تاریخی به هیچ عنوان مورد بررسی قرار نگرفته،  ولی پس از کودتای دوران رضامیرپنج،   این امر مسلم بود که کودتاها تحت نظارت و رصد مسکو نیز قرار داشته،  و به نحوی از انحاء از تأئیدات اینکشور بهره‌مند شده است.  از سوی دیگر،  سفر غیر متتظرۀ‌ پوتین به جزایر کوریل با ابراز دوستی و رفاقت ترامپ با رهبر کرۀ‌شمالی تقارن زمانی نشان می‌دهد،  و همزمان واشنگتن اعلام می‌دارد که مانورهای مشترک آمریکا با ارتش کرۀ جنوبی نیز شش روز کوتاه‌تر از مدت پیش‌بینی شده خواهد بود.   اگر به تمامی این تحرکات،   تهدیدات آمریکا بر علیه چین پیرامون ارتباط اقتصادی با ملایان را نیز بیافزائیم،  تصویر جدیدی از روابط واشنگتن در منطقه،  حداقل از منظر آمریکا در برابرمان شکل می‌گیرد.  به صراحت بگوئیم،  آمریکا تلاش دارد تا محور «مسکو،  هند، اسرائیل، ترامپ» را بار دیگر فعال کند.  و این امر مسئلۀ کم‌اهمیتی نیست.

 

عکس‌العمل چین در این میانه کاملاً روشن است؛  سخنگوی وزارت امور خارجۀ اینکشور اعلام داشت که روابط اقتصادی چین با دیگر کشورها هیچ ارتباطی به آمریکا ندارد.  از سوی دیگر در شرایطی که زلنسکی برای برگزاری انتخابات در اوکراین تحت فشار قرار گرفته،   مسکو ـ  شاید به پشت‌گرمی سیاست نوین ترامپ ـ  حملات موشکی شدیدی بر علیه کی‌یف صورت می‌دهد،   به نحوی که دولت فرانسه که در وابستگی‌اش به ساختار سیاسی انگلستان تردیدی نیست،  اعلام داشته برای حمایت از اوکراین موشک‌هائی به اینکشور ارسال خواهد کرد!   

 

بله،  از لندن نمی‌باید غافل شد.   علیرغم سکوت نخست‌وزیر جدید،  عکس‌العمل لندن در برابر ترامپ به سرعت به منصۀ ظهور رسید.   نخست‌وزیر کانادا ـ  دولت تحت‌الحمایۀ بریتانیا ـ به بهانۀ زیاده‌خواهی‌های دولت ترامپ در مذاکرات اقتصادی به هیئت مذاکره کنندۀ اینکشور فرمان داد تا میز مذاکرات با آمریکا را ترک کند؛  وزیر مسئول نیز موظف شد تا سیاست‌های تلافی‌جویانۀ اقتصادی علیه آمریکا اتخاذ نماید!   آنان که از روابط گستردۀ کانادا با ایالات‌متحد مطلع‌اند به صراحت اهمیت و ابعاد وسیع این فرامین را درمی‌یابند.  خصوصاً که همزمان با این رزمایش سیاسی،  برادر ولیعهد انگلستان نیز به همراه همسرش،‌  بر سیاست ویژۀ باکینگهام پالاس که ارتباط با محافل هولیوودی در رأس قرار داشت،  نقطه پایان گذارده،  و به دلائلی که روشن نیست،  آمریکا را ترک کرده و رسماً قصد اقامت در انگلستان دارد!   

 

از سوی دیگر،  سروصدای حضور سرمایه‌گزاری‌های کلان شرکت‌های اسپانیائی ـ  دولت اینکشور که به لندن بسیار نزدیک است،   از دیرباز از خیمۀ ترامپ خارج شده و روابط سیاسی‌اش را نیز با اسرائیل معلق نموده بود ـ   در پروژه‌های معدنی ایران به گوش می‌رسد!   اگر همزمان،   کاهش روابط دیپلماتیک روسیه با انگلستان را نیز به این مجموعه بیافزائیم  ـ  بازگشت سفیر روسیه در انگلستان به دستور کرملین که مسلماً به خروج سفیر انگلستان در روسیه نیز منجر خواهد شد ـ   به صراحت در می‌یابیم که بحران‌سازی نوین ترامپ بر چه اصولی استوار شده. 

 

ترامپ ظاهراً به این صرافت افتاده که اگر نتوانسته با فشار بر چین،   مستقیماً دولت ملایان را به مسیر مورد تأئید واشنگتن سوق دهد،   شاید بتواند با تهدید پکن و بیرون کشیدن کره‌ شمالی و روسیه از خیمۀ چین به این مهم دست یابد.  در واقع نوک حملۀ کاخ‌سفید با نیزۀ «تحریم تاریخی ایران» به سوی پکن نشانه رفته.  ولی به استنباط ما،  این سیاست به دلیل نبود مشروعیت سیاسی ترامپ در درون ایالات‌متحد و در صحنۀ بین‌المللی،  و خصوصاً زمینۀ اقتصادی جهانی آنقدرها شانسی برای پیروزی نخواهد داشت.  هر چند دست‌یازیدن‌ کاخ‌سفید به این سیاست که پیش‌تر نیز به آزمایش گذارده شد و با شکست روبرو شده بود،  به این گمانه دامن می‌زند که حزب جمهوریخواه همچون غریقی اسیر امواج تند سیلاب،  برای حفظ موجودیت‌اش در مجالس مقننۀ کشور در میعاد انتخابات ماه نوامبر به هر تخته‌پاره‌ای چنگ خواهد انداخت،  حتی اگر این تخته‌پاره  ولادیمیر پوتین،  ملایان و یا زلنسکی باشد.   

 

با این وجود،  آنچه بیش از سرنوشت حزب‌ جمهوری‌خواه در این میانه از اهمیت برخوردار می‌شود،  سیطرۀ جهانی آمریکاست.  چرا که،  در کفۀ ترازوی سیاسی،   علیرغم شکست‌های متوالی حزب جمهوریخواه در صحنۀ داخلی و خارجی،  آلترناتیو سیاسی معتبری به چشم نمی‌خورد.   به صراحت بگوئیم،‌  حزب دمکرات از صحنه غایب است؛  تشکل‌های دیگری نیز در چشم‌انداز سیاسی نمی‌بینیم.  شرایط فوق این سئوال را پیش می‌آورد که آیا ترامپ پایان سیطرۀ حزب «گود اولد پارتی» است،  یا در مفهومی به مراتب سترگ‌تر،  او پایانی است بر یک دوره از سیطرۀ جهانی واشنگتن؟     ‌                   

      

 

 

     

 

    

 

 

 

 

 

 


۵/۰۹/۱۴۰۵

وداع با کدخدا!

 

 

مسلماً درآینده مورخان از دونالد ترامپ به عنوان رئیس‌جمهوری یاد خواهند کرد که بر بسیاری توهمات عوام‌الناس آمریکائی و حامیان‌شان در جهان نقطۀ پایان گذارده.  چرا که امروز واقعیات بیش از پیش علنی شده،‌   و با به بن‌بست رسیدن حملات محدودی که دستگاه ترامپ جهت فروپاشانی حکومت ملایان در ایران و برقراری دولت مطلوب واشنگتن پیش‌بینی کرده بود منطقه چهارنعل به سوی جنگی گسترده و پیش‌بینی نشده می‌شتابد.   جنگی که اگر امروز در ظاهری منطقه‌ای ظهور کرده،  به صراحت خواهد توانست از منطقه گامی فراتر گذارده،  و تحت فشار قدرت‌های بزرگ مرزهای نوینی جهت نفوذ پایتخت‌های‌شان در سطح جهان خلق کند.  باید پرسید واشنگتن با بازی در زمین اسرائیل،  اسرائیل‌دوستان و دولت‌های دست‌نشانده‌اش در خلیج‌فارس و جهان عرب تا کی و تا کجا حاضر خواهد بود به منافع عمده و حیاتی متحدان اروپائی و آسیائی‌اش در این جنگ چوب حراج بزند؟ 

 

شاهد بودیم که توافقنامۀ آتش‌بس که میان ملایان و دولت واشنگتن به امضاء رسیده بود به چه سادگی دود شد و از میان رفت؛   دلیل روشن بود.  این توافقنامه برای دولت ملایان همان امتیازاتی را قائل می‌شد که ظاهراً واشنگتن به رضا پهلوی و باند پهلوی‌چی‌ها وعده داده بود ـ البته وعده‌های سرخرمن!   آزادسازی نقدینگی‌های بلوکه‌شدۀ ایران در بانک‌های غربی و وابسته به غرب؛  حق اعمال کنترل بر تنگۀ هرمز؛  از میان رفتن تمامی تحریم‌های اقتصادی علیه ایران؛   پرداخت مبالغی هنگفت به عنوان غرامت جنگ به تهران و ...  بله،  پرواضح است که چنین توافقنامه‌ای به هیچ عنوان از سوی یک دولت چپاولگر و استعمارگر همچون واشنگتن در برابر «دشمن» به امضاء نمی‌‌رسد.  این توافقنامه روی کاغذ بود،  و مسلماً در هنگام عمل با آنچنان زیروبم‌های عُمده‌ و عَمدی‌ای روبرو می‌شد که عملاً به بن‌بست می‌رسید،  هر چند عامل اصلی نهفته در آن یعنی تهدید علنی آمریکا علیه روسیه،  چین،  هند و دیگر کشورهائی که در منطقۀ خلیج‌فارس منافعی ورای منافع واشنگتن می‌جویند در آن منظور شده بود.   به همین دلیل نیز رویای حاکمیت واشنگتن بر خلیج‌فارس از طریق این توافقنامه به خشتی خام بر آب روان تبدیل شد!

 

بله، ریشۀ این توافقنامه روشن است.  ‌ترامپ در گام نخست،  بر پروژۀ بازتولید کودتای «پیروزمندانۀ» 28 مرداد 1332 در تهران متمرکز شده بود.   و آنزمان که دریافت کودتا امکانپذیر نیست،  به دلیل سر به نیست شدن عوامل کلیدی‌اش در رأس ارتش و سپاه پاسداران،   تفنگ را از این شانه به آن یک انداخته،  دست «دوستی» و صلح‌طلبی به سوی ملایان دراز کرد.   امید واشنگتن بر این اصل تکیه داشت که،  دیگ طمع ملایان مال‌دوست با این توافقنامه به جوش خواهد آمد؛   یارگیری نوینی در تهران به راه خواهد افتاد؛  و به این ترتیب واشنگتن فرصت خواهد یافت تا قدرت‌های بزرگ را در منطقه منزوی کند.   در گام بعدی،  و صد البته روی کاغذپاره‌های سازمان سیا،   واشنگتن می‌توانست قسمت عمده،  اگر نگوئیم تمامی مفاد این توافقنامه را به باد هوا تبدیل کرده،  و به مورد اجراء نگذارد! 

 

هفته‌ها پیش در مطلبی تحت عنوان «جنگ بدون پروپاگاند» به صراحت گفته بودیم که خروج تمامی نیروهای نظامی آمریکا از منطقه و حتی تعطیلی شرکت‌های وابسته به وزارت دفاع اینکشور که در پوشش خدمات اینترنتی و رایانه‌ای و ... فعال هستند نتیجۀ نهائی این جنگ خواهد شد.  امروز شاهدیم که با منطقه‌ای شدن جنگ،   واشنگتن عملاً با همین روند رودررو  شده.  ترامپ اشتهای صافی دارد،  و همانطور که بالاتر هم گفتیم،  قصد داشت پس از شکست در توطئۀ کودتا،  از طریق امضاء یک توافقنامۀ آبکی،  امتیازاتی را به دست آورد که در میدان جنگ نتوانسته بود کسب کند.   نتیجتاً می‌باید به این صرافت اوفتاد که نزد ترامپ و مقاماتی که در اطراف‌اش جمع شده‌اند نگرش منسجمی از شرایط ژئوپولیتیک منطقه به چشم نمی‌خورد.  شاید هم در اتاق‌های فکر پنتاگون،   «مقاومت» چشم‌گیر ملایان در برابر حملات نظامی؛  نبود آسیب‌پذیری رأس حکومت در برابر کودتاهای چپ‌وراست؛  ایستادگی اقتصادی و مالی اینان در شرایط جنگ تحمیلی،  و ... تماماً بازتابی است از زیرکی و ذکاوت ملایان!   ولی چنین ذکاوتی وجود خارجی ندارد؛  سیاست‌های برندۀ منطقه‌ای هستند که آمریکا را سنگ روی یخ کرده‌اند،  نه ملایان.

 

از سوی دیگر،  شاهد علنی شدن نقش واقعی کشورهای پاکستان و مصر در میانۀ این درگیری نظامی نیز هستیم.   کشور پاکستان که از هنگام تولد توسط قابلۀ انگلیسی‌اش کمر به خدمت در دربار بریتانیا بسته بود،  امروز به سرعت پای از سایه‌ روشن‌های تبلیغاتی بیرون گذارده،  و عملاً تبدیل شده به عامل اصلی آمریکا در منطقه.   پاکستان از یک سو «حامی» نظامی عربستان معرفی می‌شود،  و از سوی دیگر شیخ کویت نیز خواستار حضور و حمایت نظامی اسلام‌آباد در اینکشور شده.   در ثانی،   دولت ال‌سیسی،  ژنرال کودتاچی سازمان آتلانتیک شمالی در مصر نیز پس از اصابت چند «پهپاد ناشناس» به کشتی‌های حامل گاز مایع در حوالی پُرت‌سعید به صراحت دریافته که واشنگتن چه انتظاراتی می‌تواند در خاورمیانه و شمال آفریقا از قاهره داشته باشد!

 

اگر به تمامی آنچه در منطقه در شرف وقوع است،  حملات نظامی مشترک عربستان و آمریکا به شبه‌نظامیان شیعۀ عراقی،   مذاکرۀ واشنگتن با کُردهای مخالف تهران در عراق،  سوریه و ترکیه و تحریک و تجهیز اینان به سلاح و مهمات،   و خصوصاً همکاری‌های نزدیک دولت بغداد با واشنگتن را بیافزائیم،   یک بُعد مسلم از تحرکات نظامی آمریکا در خاورمیانه به صراحت علنی می‌شود.  آمریکا بر این استنباط است که با گسترده‌تر کردن جبهۀ جنگ قادر خواهد بود جان سالم از درگیری به در برد.  و در چارچوب عملی کردن همین پروژه‌ است،  که نخست‌وزیر جدید دولت کارگری انگلستان که گویا بیش از سلف‌اش با ترامپ و ترامپیسم هم‌نوائی دارد،  دست پیش گرفته و بار دیگر رضاپهلوی،  مهرۀ اصلی نخستین پروژۀ ترامپ را در ایران،   تحت عنوان «مصاحبه» به شبکۀ بی‌بی‌سی کشانده.    

 

در عمل،  ترامپ دائماً یک گام به پیش و یک گام به پس می‌گذارد،  استراتژی‌ای که به صراحت نمایانگر استیصال واشنگتن در برابر شرایطی است که خود در منطقه خلق کرده.  در حال حاضر مهم‌ترین نگرانی واشنگتن نه ایران،  که اسرائیل و انتخابات آیندۀ اینکشور شده،  چرا که انتخاب مجدد بنیامین نتانیاهو در اسرائیل برای ترامپ سرنوشت‌ساز است!   و هر چند از دمکراسی اسرائیل،  طی چند سالی که «بی‌بی» بر اینکشور حکومت کرده،  صرفاً سایه‌ محوی  باقی مانده،  حمایت یهودیان ثروتمند و صاحب‌نفوذ در آمریکا که اکثراً از هواداران حزب دمکرات به شمار می‌روند،  می‌‌تواند دولتی متفاوت در اسرائیل به قدرت برساند،  و دکان ترامپیسم را در خاورمیانه ویران کند.   از اینرو روزهاست که دیگر عرعرهای جنگ‌طلبانۀ «بی‌بی» را نمی‌شنویم،  و جدیداً ترامپ شخصاً اعلام کرده که حماس نیز به صورت یک‌طرفه حاضر به خلع‌سلاح کامل شده است!   بله،  پیام ترامپ در واقع به یهودیان حزب دمکرات است که نگران سرزمین موعودشان نباشند؛  «اسرائیل حالش خیلی خوب است!»   ولی هنوز منابع دیگری این خبر را تأئید نکرده‌اند.     

 

و اما همانطور که در ابتدای مطلب عنوان کردیم،  اگر ترامپ جهت خروج «آبرومندانه» از منطقه دست به بحران‌سازی زده،  این امکان وجود دارد که بحران‌سازی کذا منطقه را برای ایالات‌متحد خطرناک‌تر نیز بنماید،  و  این شق نیز همیشه وجود خواهد داشت که بحران کذا عملاً از منطقۀ خاورمیانه و خلیج‌فارس به دیگر مناطق سرایت نماید.  

 

در درجۀ نخست باید گفت که آمریکا از آغاز درگیری‌ها پیوسته بیش از حد معمول بر کارآئی قدرت نظامی‌اش تکیه داشته.   ولی در عمل،  به کارگیری قدرت نظامی بدون پروژۀ متقن و منسجم سیاسی و استراتژیک،   جز به بارآوردن ویرانی،   نابودی زیرساخت‌ها،  قتل انسان‌ها و ... آنقدرها تأثیری بجای نخواهد گذارد.   به عبارت ساده‌تر،  به کارگیری قدرت نظامی صرف خواهد توانست توده‌های مردم،  چه ایرانیان و چه دیگر ملت‌های منطقه را هر چه بیشتر متقاعد کند که در جبهۀ مخالف آمریکا بنشینند.  در چنین شرایطی دولت‌های دست‌نشاندۀ واشنگتن در منطقه،  که به هر تقدیر آنقدرها هم از حمایت‌های توده‌ای برخوردار نیستند،  در پیروی از منویات واشنگتن کارشان به بن‌بست خواهد کشید.  متزلزل شدن این دولت‌ها برای واشنگتن هزینۀ بسیار بالائی به همراه می‌‌آورد که خصوصاً در شرایط ویژۀ منطقه می‌تواند به فروپاشی مناطق نفوذ غرب و نه صرفاً آمریکا بیانجامد.  

 

ولی واشنگتن عملاً در مسیر همراه کردن تمامی دولت‌های منطقه و شرکاء غربی‌اش با ماجراجوئی‌های ترامپ در خاورمیانه دست به عملیات عجیبی زده.   آتش‌سوزی‌های گسترده فرانسه و اسپانیا بر اساس گزارشات رسمی وزارت کشور فرانسه،   به بازداشت و بازجوئی از حدود 300 آتش‌افروز منجر شده.   به عبارت ساده‌تر،  ده‌ها نفر در کار آتش‌سوزی‌های عمدی در کشورهای فرانسه و اسپانیا بوده‌اند،  ‌ و این سئوال مطرح می‌شود که در قفای چنین عملیات وحشیانه و سازمان‌یافته‌ای چه افرادی نشسته‌اند؟!   از سوی دیگر،  خبرگزاری‌های اروپا از سازماندهی‌‌‌هائی که توانسته‌اند این آتش افروزان را به میدان بکشانند،   و مشخصات و ویژگی‌ آن‌ها هیچ خبری منتشر نمی‌شود.   این خود نشان می‌دهد که مسئله آنقدرها ساده نیست که بعضی‌ها پنداشته‌اند.   به علاوه،  مرز جنوبی دولت اسپانیا،  یکی از مهم‌ترین مخالفان سیاست‌های خاورمیانه‌ای واشنگتن امروز به دلائلی ناشناخته گشوده شده،   و هزاران مهاجر غیرقانونی از آفریقای شمالی به کشور اسپانیا هجوم آورده‌اند!  کار آنقدر بالا گرفته که دولت ارتش را جهت حفظ امنیت به منطقه اعزام داشته،  و دولت سوسیالیست اسپانیا،   ایتالیا را مسئول این بساط معرفی می‌کند!   ولی مشکل بتوان عملیات دولت نئوفاشیست ایتالیا را از سیاست‌های قافلۀ ترامپ مجزا نمود.  به عبارت ساده‌تر،  اتحادیۀ اروپا در شرق از طریق ولادیمیر پوتین و از غرب توسط ترامپ در محاصره قرار گرفته.  ‌          

 

ماجراجوئی‌های ترامپ مسلماً سرنوشت ایرانیان را نیز تا حدودی رقم خواهد زد،‌  ولی یک مسئله غیرقابل تردید است،   ایرانیان پای به دوران جدیدی گذارده‌اند.  حملات وحشیانۀ ارتش آمریکا علیه ایرانیان می‌تواند چند ماه دیگر نیز ادامه یابد،  ولی همانطور که بالاتر گفتیم،  نتیجه‌ای جز رادیکالیزه کردن هر چه بیشتر ملت ایران و قرار دادن‌شان در برابر سیاست‌های آمریکا به همراه نخواهد آورد.  به عبارت ساده‌تر،  سیاست‌های یکصدسالۀ آنگلوساکسون در ایران نفس‌های آخر را می‌کشد،   هر چند مشکل بتوان در این مرحله شرایط آیندۀ کشور را پیش‌بینی نمود.