۳/۲۰/۱۳۸۵

انگولک به جام جهانی!


دیروز بعد از ظهر مسابقات جام‌جهانی فوتبال در آلمان آغاز شد. هر 4 سال یک‌بار، در آغاز فصل تابستان، جهان به تب فوتبال دچار می‌شود. از آن تب‌ها، که تا یک‌ماه دوام دارد. و همه روزه فریادهای شادی و مستی یا مویه‌های غصه و غم را باید دید و شنید! ملت‌های جهان، بی‌خبر از واقعیات تلخ و ناگواری که بر سرنوشت صدها میلیون انسان بر این کرة ارض حاکم شده، همگی گویا به ضیافت «فوتبال» دعوت می‌شوند، ضیافتی که محافل نزدیک به مافیای جهانی، به دست سرمایه‌داری بین‌الملل ترتیب می‌دهند، و بهترین موقعیت برای «پولشوئی»، «فروش مشروبات الکلی»، «ارائة خدمات روسپی‌ها!»، «هتل‌داری و شرط بندی!» و «فروش محصولات جنبی» ـ تی‌شرت، اشیاء بی‌ارزش با مارک «جام جهانی»، و هزار خرت و پرت و آلات و ابزار بی‌مصرف دیگر ـ به قیمت‌هائی سرسام آور است. خلاصة کلام، در این «جشن!» که هزاران نفر بی‌خبر از همه جا برای فریاد زدن و تشویق‌ این تیم و آن تیم جمع شده‌اند، ماشین‌های حساب، در پستوها با سرعت نور در حال محاسبه‌اند؛ محاسبة سودهای نه رقمی به دلار، که معلوم نیست به جیب چه افراد و بنیادهائی سرازیر می‌شود؛ آن‌ها که شاید اصلاً کاری با فوتبال هم ندارند. فرار از این تب فراگیر، عملاً غیر ممکن است، هر جا بروید، یا عکس فوتبال را به خوردتان می‌دهند، یا مقاله‌ای در بارة آن باید بخوانید، و یا گروهی در حال بحث در بارة این «ورزش‌» هستند.

بله، دیروز این «مسابقات» افتتاح شد، و کشور میزبان، آلمان، همانطور که خودشان و دیگران حدس می‌زدند،‌ کشور کوستاریکا را که حکومت اسلامی ایران جهت رعایت شئون اسلامی «کاستاریکا» نامگذاری کرده، با نتیجة 4 بر 2 شکست داد! کسی هم به این امر کاری نداشت که کیفیت بازی‌ از مسابقات گروه دوم باشگاه‌های اروپا پائین‌تر بود. سرداران «رایش چهارم» که از زور سرم‌های هرمون و تقویتی، ویتامین‌های تزریقی، و «چلوکباب‌های سفارشی» در حال ترکیدن بودند، بر ملت مغلوب کوستاریکا، هر چند که نام‌ کشورشان معنای «کرانه ثروتمند» می‌دهد، به راحتی پیروز شدند! البته با تساهل و تسامح داور، خط نگهدار و...! و یک‌بار دیگر به ملت‌های جهان نشان دادند که «در فوتبال هم»، مثل مسائل دیگر «آلمان پیروز است!» ولی پیروزی آلمان بر کوستاریکا را شکست لهستانی‌ها در برابر اکواتور کامل کرد.

اکواتور هم که یکی دیگر از کشورهای گرسنه و پابرهنة آمریکای مرکزی است، قرار بود «طعمة» لهستانی‌ها بشود! اشتباه نکنید، اصلاً شوخی در کار نیست، چرا که صدها مقاله در مورد «قدرت» خط حملة لهستان در جای جای اینترنت و مجلات به خورد مردم جهان داده بودند، حتی مفسر تلویزیون فرانسه هم اول کار اصلاً حاضر نبود قبول کند، که لهستانی‌های اروپائی و «تمام سفید!»، «تمام کاتولیک!» و «تمام جامعة اقتصادی اروپا»، از یک تیم پابرهنة آمریکای مرکزی آنهم در کشور «رایش عزیز» شکست بخورد! ولی هر چه این لهستانی‌ها شوت کردند، خورد به تیر دروازه! انسان دلش برای‌شان کباب می‌شد، این‌ها که برای به قدرت رسیدن رایش سوم اینهمه زحمت کشیدند، و اینهمه یهودی توی آتش انداختند، حال که نوبت به تأئید برتری نژاد‌شان می‌رسید، توپ‌شان هی ‌خورد به تیر! آخر سر، اکواتوری‌ها اصلاً دست از بازی کشیدند، که این‌ها ـ اروپائی‌های سفید و برتر ـ هم یک گل بزنند! نمی‌دانم به قول بازاری‌های خودمان، توی رخت‌کن «چند تمامش کرده بودند»، ولی نشد! فقط مانده بود که اکواتوری‌ها خودشان توپ را بزنند توی دروازة خودشان، ولی این یکی مثل اینکه قیمت‌اش از بودجة «پولسکا» و «لخ‌والسا» بیشتر می‌شد، چون کار به همان دو بر صفر تمام شد، و این پابرهنه‌ها، ملت بزرگ و سفید و کاتولیک لهستان را، در اشک و آه و حسرت ـ همانطور که آمریکائی در آخر جنگ دوم رهایشان کردند ـ ولشان کردند که بروند به خانه‌اشان.

اصلاً راستش را بخواهید این لهستانی‌ها صورتشان بوی «شکست» می‌دهد، هر چه «چلوکباب سفارشی» به خوردشان بدهید، زوایا و خطوط صورت‌شان شکست خورده ‌است. مثل آلمانی‌ها که هر چه بخورند، فقط بوی «رایش» می‌دهند، و آدم و عالم را خفه می‌کنند. آمریکای مرکزی هم که برای «بازی» آمده بود، اصلاً کاری به این حساب‌سازی‌ها نداشت. در حالیکه اروپائی‌ها با توپ‌شان هزاران محاسبة مالی، اقتصادی و «بورس‌بازانه» می‌کردند، آمریکای مرکزی با توپ «بازی!» می‌کرد. این «جرم!» از همه بدتر بود، اصلاً نوعی اهانت به «توپ» به شمار می‌رفت، مردم که قرار نیست با توپ بازی کنند، با توپ «پول درمی‌آورند!»






۳/۱۹/۱۳۸۵

شهادت ابومصعب!



رسانه‌های جهان از قتل فردی به نام ابومصعب‌الرزقاوی خبر می‌دهند، و در تأئید خبرهای‌شان هم عکس‌هائی از ایشان به چاپ می‌رسانند. زرقاوی، گویا «دشمن» شمارة یک ایالات متحد در عراق بوده! و سایة محترم ایشان در پس «سوءقصد‌ها»، خواب و خوراک از ارتش آمریکا در منطقه می‌ربوده است! ولی برخی همزمانی‌ها، ناظر را به گمانه‌زنی‌هائی دعوت می‌کند. در واقع، این اظهارات درست زمانی عنوان می‌شود که از یکطرف، جنگ «پیش‌بینی‌» شدة آمریکا در منطقه عملی نشده است، از طرف دیگر حملات مسلحانه‌ای به اعضای هیئت دیپلماتیک روسیه در بغداد صورت می‌گیرد، و نهایتاً حکومت اسلامی ایران، تمامی تلاش خود را برای «گرم نگاه‌داشتن تنور جنگ و جنگ‌طلبی» در منطقه صورت می‌دهد.

اظهارات اخیر آقای خامنه‌ای، مبنی بر بستن تنگة هرمز، اصرارهای پیگیر دولت منتخب ایشان، آقای احمدی‌نژاد، در پیگیری امر غنی‌سازی، و «خبرسازی‌های» رسانه‌های غربی در مورد شدت گرفتن «عملیات غنی‌سازی» در ایران، همگی خبر از تلاش نوین ایالات متحد جهت پیدا کردن «راه‌خروجی» از بحران عراق می‌دهد. آمریکا گویا، جهت خروج از بحران عراق، راه دیگری جز ایران نمی‌جوید. اینکه چرا، در شرایط حساس امروز، فردی که به خود لقب رهبر انقلاب ایران می‌دهد، با اظهاراتی «غیرمسئولانه» زمینه‌ساز بحران آفرینی جدید در روابط دیپلماتیک می‌شود، و پروندة ایران را دوباره در برابر مقامات کنگرة آمریکا قرار می‌دهد، تا بازیچة جدیدی جهت ایجاد تنش داشته باشند ـ امروز اعضای کنگره صریحاً در مورد بسته شدن تنگة هرمز توسط ایران گردهم‌آئی داشتند ـ به این گمانه می‌انجامد که «کشته» شدن آقای زرقاوی، به معنای حذف فیزیکی «دشمن شمارة یک» آمریکائی‌ها در عراق، شاید زنگ خطری در گوش کاخ سفید باشد.

در اینکه فردی به نام زرقاوی، موجبی و سببی در «مقاومت ملت عراق» در برابر ارتش متجاوز ایالات متحد معرفی شود، جای سئوال دارد. چرا که در واقع، با قرار دادن این فرد مزدور در رأس جنبش «مقاومت عراق»، که شکل‌گیری آن در پاسخ به تجاوز نیروهای اشغالگر یک حق ملی و میهنی است، استعمارگران قصد نشان دادن این «مضحکه» را دارند که نیروهای مخالف‌شان، همگی از قماش زرقاوی و امثال اویند. از طرف دیگر، زنجیره‌هائی که آقای زرقاوی، عضو فرضی «القاعده» را به سازمان سیا متصل می‌کند، از سال‌های1980 قابل تعقیب است، و ایشان، اگر وجود خارجی داشته باشند ـ مطلبی که متأسفانه قابل تعقیب نیست ـ به عنوان فردی وابسته به یک گروه تروریستی سازمان یافته توسط «سیا» نمی‌تواند یک روزه اعلام استقلال کرده، و بر علیة ایالات متحد دست به جنگ مسلحانه زند! فرضیات و ترهاتی که سازمان‌های سخن‌پراکنی غربی به خورد مردم می‌دهند، تماماً در چارچوب استحمار ملت‌ها قرار گرفته. و امروز با عنوان اینکه، ایشان به ضرب گلوله «شهید» شده‌اند، و مشاور محترم‌شان هم شربت شهادت نوشیده‌اند، همین استعمار قصد آن دارد که از «پیکر به خون نشستة!» تروریستی فرضی، مجسمة مبارزه با نیروهای اشغالگر نیز بسازد. ولی اگر عقب‌نشینی‌های ایالات متحد در منطقه، کارش به جائی کشیده که آقای زرقاوی قرار شده «شهید شوند»، باید قبول کرد که از این پس، آمریکائی‌ها برای باقی ماندن در خاک عراق، و چپاول و سرکوب ملت‌های منطقه، می‌باید بهانة دیگری، جز «القاعده» پیدا کنند.

در واقع، موضوع القاعده، که پس از سوءقصدهای 11 سپتامبر تبدیل به «مسئلة اصلی» و «هدف اصلی» مبارزات ارتش آمریکا شده، یکی از «شاه‌فصل‌های» تاریخ استعمار به شمار می‌آید. این سازمان که به دست آمریکا و ارتش پاکستان بنیانگذاری شد، با هزینه‌های سرسام‌آوری که سعودی‌ها و کویتی‌ها به پایش ریختند، و با حمایت‌های راهبردی‌ای که دولت‌های منطقه: ترکیه و ایران از آن به عمل آوردند، تبدیل به سازمانی با کاربردی «چندگونه» شده. این تشکیلات از یک طرف، افغانستان را در چارچوب سیاست‌های غرب نگاه داشت، و زمینه‌ساز شکست ارتش شوروی شد، و از طرف دیگر، آنزمان که نیازهای فوری و فوتی نظام‌ سرمایه‌داری جهانی ایجاب می‌کرد، با قبول «ضمنی» سازمان دادن به حملات 11 سپتامبر، زمینه‌ساز حضور نظامی ایالات متحد و ناتو در افغانستان و آسیای مرکزی شد. حال که ارتش آمریکا به دنبال ماجراجوئی‌های «پساجنگ‌سرد» پای به خاک عراق گذاشته، جای تعجب نیست که فعالیت‌های این «زیرمجموعة» سازمان سیا را، در عراق نیز شاهد باشیم؛ در ظاهر بر ضد ارتش آمریکا، و در باطن در چارچوب حمایت‌ از سیاست‌های کلان غرب در منطقه.

کشته شدن زرقاوی، و یا هر تغییر دیگری، در ظاهر و باطن این سازمان ‌ـ القاعده ـ واقعیت‌های کاربردی این ابزار ملعون و «چندگونة سیاست غرب» را تغییر نخواهد داد. در عمل، منطقه نه نیازمند ارتش آمریکا است، و نه نیازمند «ارتش اصولگرایان اسلامی!»؛ این نیازها به دست کاخ‌سفید رقم خورده‌اند، و امروز ملت‌های منطقه مجبورند با این «الزامات» همگام شوند. اگر بمب‌هائی که به دست ارتش آمریکا و متحدان ایرانی، ترک و عرب آنان در پیاده‌روها، بازارچه‌ها و محل‌های اجتماع مردم، در شهرهای عراق جان و امنیت شهروندان این کشور را به صورتی که شاهدیم به بازی می‌گیرد، در پشت سیاست «کشتار مردم، و تعیین حاکمیت»، که سیاست رایج ایالات متحد در جهان است، داستان دیگری نیز خفته: حملة نظام سرمایه‌داری، چه ارتش آمریکا، و چه سیاست‌های تهاجمی سرمایه‌داری بر علیة ملت ایران! برای خروج از بن‌بست‌ عراق، همانطور که گفته شد، شاید آمریکا راهی جز ایران نمی‌بیند.

باید دید ملت ایران تا کجا و تا کی اجازه خواهد داد که افرادی بی‌مسئولیت، از قبیل آقای خامنه‌ای، احمدی‌نژاد و دیگر سردارهای «مکتب نرفته و یکشبه ملا شده»، امنیت و موجودیت کشور ایران را در طبق اخلاص تقدیم سیاست‌های سرمایه‌داری جهانی کرده، و در این راستا برای خود و انصار‌شان، حکومتی هر چند گذرا «گدائی» کنند. با «مرگ» زرقاوی دوره‌ای از فعالیت‌های استعماری به نقطة پایان خود رسید، ولی نباید فراموش کنیم که تا زمانی که بیداری ملت‌ها استعمار را از منطقه بیرون نراند، این «مرگ‌ها» پیوسته با «تولدهائی» دیگر همراه خواهند بود.



۳/۱۸/۱۳۸۵

مارکسیسم در اسلام!


گویا در کتابخانة حسینة ارشاد در تهران، دکتر آشتیانی که در همه سایت‌ها و روزنامه‌ها «خواهرزادة نیمایوشیج!» معرفی می‌شود، سخنرانی‌هائی در مورد جامعه‌شناسی و تفکر جامعه‌شناسانة مارکس داشته. البته متن کامل این سخنرانی‌ها را در دست ندارم، ولی با کمی دقت در روند استدلال‌های آقای آشتیانی، می‌توان دریافت که برخورد ایشان با مارکسیسم از همان نوع «مارکسیسم ایدآلیستی‌ای» است که در ایران رواج کامل پیدا کرده. البته توضیح این «برخورد» مسلماً در حد یک وبلاگ نیست، ولی حال که آغاز کردیم، هر چند مختصر شاید بهتر باشد ادامه دهیم.

عبارت «مارکسیسم ایدآلیستی» را، حتماً صاحب‌نظران در تفکر مارکسیستی «ضدونقیض» گوئی خواهند دید، و مسلماً اگر مارکسیسم را بشکافیم، درمی‌یابیم که تنها در موضعی درگیر «ایدآلیسم» شده که قصد به زیر سئوال بردن آنرا داشته. در حقیقت مارکس، در تمامی حرکت فلسفی و استدلالی خود، سعی تمام بر حاکم کردن «عینیت» داشته، «عینیتی» که، در تفکر او برخاسته از بررسی تضاد طبقات در روند شیوة تولید است. ولی جامعه را، مارکس نه به عنوان یک موضوع مستقل، که به عنوان یک «میدان» برخورد در چارچوب تفکر فلسفی مورد بررسی قرار می‌دهد. در واقع، آنچه مارکس تحت عنوان «جامعه» ارائه می‌کند، فاقد تعریفی علمی و عینی است و جامعة مورد نظر مارکس، بیشتر «جامعة بورژوازی» اروپای قرن 19 است، تا جامعه در معنا و محتوائی که خارج از روند تقابل منافع طبقاتی بتوان به شناخت آن نائل آمد. به صورت خلاصه، جامعة مارکس «موضوع مستقل و عینی‌‌ای»، برخوردار از ویژگی‌هائی از آن خود نیست! و باید تأکید کنیم که، اینبار در چارچوب علم «منطق»، برای تعریف هر «علم» می‌باید نخست «موضوع»‌ آنرا تعریف کنیم. و زمانی که «موضوع» از نظر تعریف فاقد استقلال است، و به صورت علمی «مشخص» نشده؛ محدودة آن ترسیم نشده؛ آن «علم»‌ نیز فاقد «موجودیت» می‌شود.

ولی، علیرغم نبود تعریف مشخص از «جامعه»، با در نظر گرفتن تعالیم مارکس، شاهد تمایل شدید مارکسیست‌ها برای جهانشمول کردن این تعریف «محدود» از جامعة بشری هستیم. حال آیا این تلاش «نظری» و یا «عملی» در ارائة «تعریفی مستقل» مثمر به ثمری بوده یا نه؟ جواب این سئوال را صرفاً می‌توان با تکیه بر تحقیقات انجام شده در اتحاد شوروی سابق پاسخ گفت. متاسفانه، یک مسئله را نمی‌توان از نظر دور داشت و آن اینکه، «نقطه ضعفی» که در بالا، در نگرش متفکران «پسامارکس‌» عنوان کردیم، ماندگار شده است. و این «نقطه‌ضعف» به هیچ عنوان نتیجة برخوردهای فلسفی مارکس نبوده، این «معضل» نتیجة مستقیم «گسترش» نظریة مارکسیستی به ماورای محدوده‌هائی بود که مارکس و انگلس هیچگاه در آن وارد نشده بودند. و پس از‌ سال‌های سال درگیری در بطن تفکر علمی در حاکمیت شوروی سابق، امروز به جرأت می‌توان گفت که اساتید صاحب‌نام آکادمی علوم شوروی، تا روزهای سقوط بلشویسم، هیچگاه نتوانستند پدیده‌ای را که «جامعه‌شناسی مارکسیستی» معرفی می‌شد، و در غرب در «توضیح!» آن صدها کتاب و رساله می‌نوشتند، در چارچوب حاکمیت سوسیالیسم علمی شوروی، خارج از تضاد تاریخی نیروهای مولد، در موضعی فراگیر، به صورتی علمی تعریف کنند! در واقع، هر چند که این مطلب ناخوش‌آیند آید، جهان تفکر بشری در توسعة نظریة «جامعه‌شناسی»، هم در بعد چپ‌گرایانه و هم در چارچوب راست‌گرایانه‌اش، «مرهون» سرمایه‌داری باقی ماند.

نتیجه آن بود، که جست و جو در مورد علم نوینی که بعد از مرگ مارکس، بر پایة تفکرات دورکیم و ماکس وبر، پایه‌ریزی شد، به طور کلی در «غرب» شکل گرفت. برخورد با این «علم‌نوین» که، در چارچوب هیاهوهای سیاسی سرمایه‌داری، عملاً تا سال‌های1960 در ایالات متحد، «علمی سوسیالیستی و کمونیستی!» معرفی می‌شد، از دو زاویة متفاوت برخوردار شد: زاویة چپ‌گرایانه، که بازتاب پایه‌های تفکر دورکیم در فرانسه است، و برخورد راست‌گرایانه که آنرا به ماکس وبر نسبت می‌دهند. البته بازهم باید تأکید کنیم که در صحت و یا سقم این «جبهه‌گیری‌ها» نیز نباید راه افراط بپیمائیم، چرا که همانطور که در بالا رفت، این «برخوردها»، هر دو در بطن جامعة سرمایه‌داری جای داشته‌اند.

این «علم نوین» که اگر صادقانه بگوئیم، باید آنرا «علم‌جامعة سرمایه‌داری» تعریف کنیم، به دلیل وابستگی‌های عمیق خود به بنیادهای فکری غربی، از دهة 1970 تا امروز در مهد سرمایه‌داری، یعنی ایالات متحد توانست به «اوج» نظری خود دست یابد. در واقع، بررسی جامعه در چارچوب نظری، آنطور که «جامعه‌شناسی» آنرا تعریف می‌کند، نیازمند موجودیت یافتن همان پدیده‌های اجتماعی‌ای می‌شود که «مارکسیسم» آنرا، «آزادی‌های لیبرالیستی جامعة بورژوازی» تعریف کرده است. و در جامعه‌ای بر مبنای «سوسیالیسم علمی»، نبود «فرضی!» تضاد طبقاتی، که بازتاب نبود چنین «آزادی‌هائی» می‌شود، خود زمینه‌های بررسی علم جامعه‌شناسی را نیز در بطن همان جامعه «از میان بر می‌دارد‌»!

حال اگر محدودة نظری را رها کرده و به جهان سیاست باز گردیم، ناچار از قبول این مطلب می‌شویم که، زمانی که سخن از «مارکسیسمی ایدآلیستی» به میان می‌آید، می‌توان دریافت که این مارکسیسم عملاً نه تنها وجود دارد، که ساختة دست «سرمایه‌داری» نیز هست. این نوع مارکسیسم را غربی‌ها، «مارکسیسم غربی» تعریف کرده‌اند، و جهت بررسی مشخصه‌های آن باید به بیش از یک وبلاگ اعتنا داشت!

زمانی که سخن از جامعه‌شناسی در جهان سوم به میان می‌آید، معمولاً استدلال‌ها چه بر ماکس‌وبر و یا دورکائیم تکیه داشته باشد، و چه بر «لوسین گلدمن» یا حلقه‌های «لیبرالیستی» تحلیل اجتماعی آمریکائی، همگی بر پایة نظریة «سرمایه‌داری غربی» استوارند. فقط یک سئوال پیش می‌آید، نقش آقای آشتیانی در حاکمیت ایران چیست که در حسینة ارشاد، زیر تمثال‌های شریعتی، خمینی و خامنه‌ای، دربارة مارکسیسم و «جامعة شناسی مارکسیستی» ـ به فرض اینکه چنین پدیده‌ای وجود داشته باشد ـ سخنرانی می‌کنند؟ این مطلبی است که در چارچوب سیاست‌های حاکم بر ایران، نیازمند توضیحات فراگیرتری می‌شود.

۳/۱۵/۱۳۸۵

انگولک به رسانه‌ها



بازتاب ـ زنان روبنده‌دار عربستان: خوشبخت‌ترين زنان دنيا هستيم
انگولک‌چی ـ مردانشان هم از دهن‌بند خیلی راضی‌اند.

بازتاب ـ يك ناشنيده از امام خميني
انگولک‌چی ـ نادیده‌اشان را نشان ملت نمی‌دهید؟!

بازتاب ـ پاسخ صريح و دقيق رئيس‌جمهور ايران به درخواست آمريکا
انگولک‌چی ـ یک پاسخ صریح هم به درخواست ملت ایران بدهند.

بازتاب ـ شيوخ عرب با اسرائيلند يا احمدي‌نژاد؟
انگولک‌چی ـ در هر حال، همه با آمریکا هستند!

بازتاب ـ رياست ايران بر سازمان توسعه صنعتي ملل متحد
انگولک‌چی ـ سازمان ملل بیکار ننشسته!

بازتاب ـ سرطان، بزرگترين عامل مرگ و مير در ژاپن
انگولک‌چی ـ در عراق هم بمب عامل مرگ و میر شده.

بازتاب ـ نياز کشور به ۱۰هزار تخت بيمارستان
انگولک‌چی ـ در عوض70 میلیون تخت تیمارستان آمادة بهره‌برداری است.

بازتاب ـ حراج زنان روسپی در فرودگاههای انگليس
انگولک‌چی ـ بشتابید!‌ فصل حراج در فرودگاه دوبی!

بازتاب ـ واکنش آمريکا به تهديد رهبری: هنوز منتظر «بله» ايرانيم
انگولک‌چی ـ عروس‌خانم بگو بله، بگو بله، بگو بله!

بازتاب ـ نامه محبت‌آميز امام خميني جوان به همسرش
انگولک‌چی ـ وقتی صبیه 12 سالشان بود.

بازتاب ـ پخش فيلم‌ و خاطرات امام در تلويزيون عراق
انگلولک‌چی ـ قدر این آمریکائی‌ها را نمی‌دانید!

بازتاب ـ ضيافت سفير آلمان برای فوتباليست‌هاي‌ايران
انگولک‌چی ـ اشیاء عتیقه را هم برای قاچاق به آلمان، در همان ضیافت تحویل گرفتند.

بازتاب ـ سفر احمدی‌نژاد به آلمان در صورت «صعود» به دور دوم
انگولک‌چی ـ و چاپ کاریکاتور جدیدی از سوسک‌‌ها، در صورت «سقوط» در دور اول.

آفتاب نیوز ـ اغتشاش در سخنراني هاشمي
انگولک‌چی ـ ای کشته که را کشتی؟

آفتاب نیوز ـ امام و اصول سیاست خارجی
انگولک‌چی ـ از اصول داخلی‌شان بگوئید.

آفتاب نیوز ـ آمریکا به وزیر بهداشت ایران ویزا نداد
انگولک‌چی ـ باید قبلاً یکی از «اون» نامه‌ها می‌نوشت!

آفتاب نیوز ـ «دادکان» را به جایگاه ویژه راه ندهید!
انگولک‌چی ـ اینکارها که در حوزه‌ رایج است.

آفتاب نیوز ـ سلطنت طلب‌ها در میهمانی بوش و بلر
انگولک‌چی ـ حسود هرگز نیاسود!
آفتاب نیوز ـ ابراهیم یزدی: جمهوریت محور اندیشه امام (ره) بود
انگولک‌چی ـ یزدی، مردی که 27 سال دروغ گفت!

آفتاب نیوز ـ شیرین عبادی: به ايران حمله نکنيد
انگولک‌چی ـ خانم عبادی خودشان حمله می‌کنند.

آفتاب نیوز ـ صدور حكم تخليه خانه خاتمي
انگولک‌چی ـ اجاره‌اش را که پیش داده بود!

آفتاب نیوز ـ خاتمی؛ شانس اول انتخابات فلسطین!
انگولک‌چی ـ فلسطینی‌ها بدبخت شدند.

۳/۱۴/۱۳۸۵

مضحکه تا کی؟!


چند روز پس از آشکار شدن «تمایل» ایالات متحد به مذاکرة مستقیم با حکومت اسلامی ایران، بادبان‌های سیاسی حکومت در تهران به سرعت تغییر جهت دادند. این حکومت که یکی از ویژگی‌هایش قرار دادن بادبان کشتی «اسلام» در جهت بادهای مساعد سیاسی است، و برایش اصولاً اهمیتی ندارد که «باد» کذا از چه سو می‌وزد، اینبار نیز فرصت را غنیمت شمرده، سریعاً بادبان‌ها را به «چپ» منحرف کرد. کار به جائی رسید که دولت احمدی‌نژاد که تا چند روز پیش سعی می‌کرد بیشتر از نرخ طلا و احوال زرگری‌های خیابان شاه سابق (جمهوری امروز) صحبت کند، سر از لاک خود در آورده و هیاهوی مفصل ضد‌آمریکائی به راه انداخت، و «رهبر مستضعفان جهان»، حجت‌السلام خامنه‌ای هم دیروز در نطقی «آتشین»، با ملغمه‌ای از تمامی گفتمان‌های نیروهای «چپ» در سراسر جهان بر علیه دولت ایالات متحد، به بهانة یادروز وفات آیت‌الله خمینی، جرج بوش و آمریکا را به باد ناسزا گرفت. البته این اولین بار نیست که نظامی فاشیستی، از گفتمان چپ جهت توجیه موجودیتش بهره می‌گیرد. در واقع، موجودیت فاشیسم، اگر بتوان چنین حضوری در جامعه را یک «موجودیت» نام گذارد، پیوسته یک پای در گفتمان چپ نگاه می‌دارد، تا بتواند پای دیگر را در بطن منافع سرمایه‌داری جهانی مستحکم کند؛ موسولینی هم با کشاورزان گندم‌چینی می‌کرد! هیتلر نیز در شیپور حقوق کارگران آلمانی می‌دمید، هر چند هزینة «انساندوستی‌ها و وطن‌پرستی‌های» هر دو را بانک‌های انگلیسی، آمریکائی و فرانسوی تأمین می‌کردند.

این التقاط «دل‌انگیز!» از شعارهای چپ، میهنی، ملی و گاه ضداستعماری با عملکرد در راستای منافع امپریالیسم بین‌الملل، عملاً از فردای شکل‌گیری حکومت «میرپنج»، به دست کلنل آیرون‌ساید، بر فضای سیاسی ایران سایه افکنده؛ امروز از آغاز این التقاط، نزدیک به 90 سال می‌گذرد. تجربة فاشیسم، اگر در تاریخ ملت‌های جهان، از ایران آغاز نشده، شاید کشورمان یکی از معدود نمونه‌هائی باشد که این نوع حاکمیت را سال‌هاست بس «عزیز!» می‌دارد، و ناظران جهانی، آنان که ‌غرض و ‌مرضی ندارند، در برابر این پدیدة «ویژة ملی و میهنی» مبهوت مانده‌اند. چگونه می‌توان در چارچوب نظامی سراپا فاسد، سرکوبگر، بی‌حیثیت و بالاتر از همه دروغگو و دلقک مآب، 27 سال ملتی را به بازی گرفت؟

مسلماً در این تئاتر شوم سیاسی، ملت ایران در سطح جهانی تنها نیست. حمایت خارجی از دولت‌های فاشیست در سراسر جهان هم‌اکنون صورت می‌پذیرد، و نمونه‌ها متعددند. کودتای ننگین نظامیان در کشور برمه نیز مورد حمایت غربی‌های «حقوق‌بشری» است، و این نظام منحوس که در برخی «عملکردها» شاید روی حکومت اسلامی ایران را نیز سفید کرده، در سکوتی مرگبار بر ملت مظلوم برمه حاکمیتی قرون وسطائی اعمال می‌کند. در مرزهای کشورمان، نمونة پاکستان را نباید فراموش کنیم، که نه تنها «موجودیت‌اش» را استعمار تعیین کرده، که حکومت و چارچوب سیاست‌هایش را نیز نظامیان ناتو به ژنرال مشارف «دیکته» می‌کنند. کمی فراتر از مرزهای ایران، در آنسوی دریای سرخ، قارة آفریقا را می‌یابیم که در کمال تأسف ویترینی است از کامل‌ترین مجموعة نظام‌های فاشیستی جهان. و در قلب اروپا نیز نمونه‌ها کم نیستند؛ با وجود آنکه روزی‌نامه‌های حاکمیت‌های امپریالیستی از بلغارستان، رومانی، مجارستان و ... سخن زیادی به میان نمی‌آورند، ذات این حاکمیت‌ها، فاصلة زیادی با فاشیسمی که ملت ایران، در راه منافع امپریالیسم غرب، متحمل می‌شود ندارد. ولی با اینهمه، فاشیسم در کشور ما از ویژگی‌ای برخوردار است که تمامی نمونه‌های ضدبشری موجود در برابرش رنگ می‌بازند.

فاشیسم ایران «دریده» است، این دریدگی برهنه را نمی‌توان در انواع دیگر این حکومت‌ها دید. چرائی «دریدگی» فاشیسم در ایران را باید در تاریخ کشور جست. این پدیدة «منحوس» در اولین روزهای ظهورش در فضای سیاسی کشور ایران، فلسفة وجودی‌اش را به «پیشرفت فرهنگی»، «صنعتی‌کردن جامعه»، «سامان دادن به ارتش و نیروهای نظامی و انتظامی کشور»، «استقلال و تمامیت ارضی میهن»، و ... پیوند داده. بسیار بودند، نظامیانی که، در دورة پهلوی‌های اول و دوم، شیفتة این «شعارهای میهنی» می‌شدند، و دل در گروی رضاخان‌ها و محمدرضاشاه‌ها می‌گذاشتند. و زمانی که دیگر تیغ ‌برای «میهن‌پرستی» کند ‌شد، نوبت به اسلام رسید. باور ملت را از گنجة استعمار بیرون کشیدند، و با تکیه بر آن، ابزار حاکمیتی «فاشیستی» ساختند.

کار این بهره‌وری از باورهای مردم به جائی رسیده که، آقای دکتر احمدی‌نژاد، امروز با تکیه بر حکومت اسلامی، با چنین کارنامة سراسر خونین و بی‌اعتباری، سخن از سازندگی و آبادانی کشور می‌گوید. بهره‌وری از باورهای مردم به جائی رسیده که دستاربندی مفلوک و بی‌مایه، که خود نانخور دستگاه‌های سرمایه‌داری جهانی است، و وظیفة اصلی‌اش سرکوب ملت ایران و سرافرازی اجنبی است، سخن از «حقوق زندانیان گوانتانامو!» به میان می‌آورد و دولت ایالات متحد را به دلیل «عدم رعایت حقوق بشر» مورد سرزنش قرار می‌دهد. اینهمه «دریدگی»، اینهمه «وقاحت» و اینهمه «پرروئی» را کجا می‌توان یافت، جز در حوزه‌های علمیه‌ای که یادگار حکومت شیخ‌های «صفوی» اردبیلی است؟

بلی، از وقاحت و دریدگی می‌گفتیم، از وقاحت آنان که حکومت ایالات متحد را به دلیل رفتار ضدانسانی در گوانتانامو و ابوغریب مورد شماتت قرار می‌دهند، و خود در زندان‌هایشان چه‌ها که نمی‌کنند؛ حتی به جسد یک خبرنگار زن ـ زهرا کاظمی هم رضایت نمی‌دهند، شبانه جسد را دفن می‌کنند، تا پسر وی نتواند چشم جهانیان را به دیدن «شاهکارهای» پایدار «اسلام انسان‌ساز»، بر پیکر زنی 50 ساله دعوت کند. از وقاحت اینان هر چه بگوئیم کم گفته‌ایم، ولی اینجا سئوالی است که هنوز بی‌جواب مانده، اینجا به قول فروغ «تنها صداست که می‌ماند»، صدائی که هنوز در گوش‌مان زنگ می‌زند: آیا لیاقت ملت ایران بیش از این‌ها نیست؟ این سئوالی است که هنوز بی‌جواب ‌مانده، تا کی؟!

۳/۱۳/۱۳۸۵

امروز، چرا اقوام؟!


اخیراً در سایت‌های خبری، چه آن‌ها که خارج از مرزهای ایران قرار گرفته‌اند، و ظاهراً تحت تأثیر سیاست‌های حکومت اسلامی نیستند، و چه انواع «درون‌مرزی» آنان، مقالات و مطالب فراوانی در مورد «قومیت‌ها»، «ملیت‌ها»، «زبان‌ها» و دیگر مسائل، حول محورهائی کاملاً سیاسی و گاه خارج از هرگونه سندیت علمی و اساسی، به چاپ می‌رسد. این «بازی» سیاسی خطرناک که مسلماً سرمایه‌داری غرب، و قدرت‌های منطقه‌ای در پشت آن خزیده‌اند، شاید نیازمند بررسی‌های وسیع‌تری باشد، و صرفاً عنوان کردن مطالبی چون «ستم‌مضاعف بر قومیت‌ها»، «سرکوب بیرحمانة زبان‌های غیرفارسی در جغرافیای سیاسی ایران» و ... برای توضیح ماوقع و تبعات آن کفایت نکند. آیا واقعاً ایران به سوی یک تجزیة اقلیمی پیش می‌رود، و یا این سیاست‌های اجنبی هستند که چنین وانمود می‌کنند؟ جواب به این سئوال مشکل است، ولی باید در نظر گرفت، آنهنگام که همزمان هم در سایت‌های «مخالف‌خوان!» خارج از کشور، و هم در نشریه‌ای «معلوم‌الحال» چون اطلاعات که هنوز مالکیت آن در دست خانوادة مسعودی باقی مانده، دو نویسندة مجزا، و ظاهراً بی‌ارتباط با یکدیگر، ایران را از نظر سیاسی و اقتصادی، مجموعه‌ای «فدرالیسم پذیر» معرفی می‌کنند، غرض و مرض در جائی نهفته است.

در اینکه بر اقلیت‌های ایران ظلم روا شده، نباید شکی کرد، ولی باید همزمان عنوان کرد که این ظلم نه تنها بر اقلیت‌ها که بر تمامی انسان‌هائی اعمال شده که در این محدودة جغرافیائی زندگی می‌کنند. آنچه برخی «ستم‌مضاعف» می‌نامند، که به دلیل وابستگی افرادی به مجموعة «قومیتی» غیرفارس اعمال شده، آیا واقعاً صحیح است؟ این مطلب را می‌توان بررسی کرد. «مرکزیت سیاسی و فرهنگی» در همة کشورهای جهان وجود دارد. کسانی که امروز، وجود کرد و ترک و بلوچ و ... را در خاک ایران، بنا به درخواست مشخص برخی سیاست‌ها، «پیراهن عثمان» کرده‌اند، آیا می‌دانند که در کشورهائی چون فرانسه، انگلستان، آلمان، اسپانیا و ... که مسلماً در چارچوب باورهای‌شان «دمکراسی‌» هستند، «اقوام»، «ملیت‌ها»، «زبان‌ها» و فرهنگ‌های حاکم و محکوم وجود دارد؟ مسلماً این بعد از مسائل، برای کسانی که می‌خواهند بر محور «قومیت‌ها» در کشور ایران هیاهوی سیاسی به راه بیاندازند، کاربرد زیادی نخواهد داشت، و این مسائل را به قول معروف از «زیرسبیل‌شان» به خوبی در می‌کنند. چه کسی می‌تواند ادعا کند که زبان فرانسة امروز، زبان ملتی است که در جغرافیای کشور امروز فرانسه زندگی می‌کنند؟ چنین ادعائی خبط مطلق است، چرا که چنین نبوده و چنین نیست. چه کسی می‌تواند مشکلات ایرلند جنوبی و امپراتوری انگلستان را نادیده بگیرد؟ چه کسی می‌تواند این واقعیت را از نظر دور دارد که در کشور سوئیس که بسیاری از این افراد، بر اساس مدروز، امروزه آنرا مدل کامل و تمامِ فدرالیسم معرفی می‌کنند، فقط کسانی به مراحل تصمیم‌گیری‌های اقتصادی و سیاسی دست می‌یابند که «آلمانی‌الاصل» باشند؟ آیا باید 50 چشم و 100 گوش داشت تا دید و شنید که در کشور ایالات متحد، نمونة بارز و تمام «دمکراسی!»، که آب از دهان همین مبلغان «آزادی قومیت‌ها» به راه می‌اندازد، و دعوت شدن از طرف این کنفرانس و آن دانشکده‌اش را وسیلة مباهات و فخرفروشی به هموطنان خود می‌کنند، طی تاریخ «جمهوری‌اتش» فقط یک رئیس جمهور کاتولیک داشته، که آن هم جان‌اف کندی بود و به ضرب گلوله به قتل رسید؟ در این کشور که بیش از 45 درصد ساکنانش کاتولیک هستند، حقوق «حقة» کاتولیک‌ها چه شده، حقوق رنگین پوستان چه شده، حقوق این و یا آن اقلیت چه شده؟

چه شده که «حاکمیت» بلامنازع و 250 ‌سالة پروتستان‌های اروپای‌الاصل و سفیدپوست بر سیاست و اقتصاد ایالات متحد، که در تعریف «فدرالیسم» هم هست، فراموش می‌شود، و به یکباره مشتی افراد کم‌سواد و بی‌بهره از هر گونه تخصص و شناخت واقعی در زمینه‌های سیاسی، با تکیه بر حمایت‌های همان محافلی که پایه‌گذاران «آپارتاید» آمریکائی، «نژادپرستی» اروپائی و چپاول آفریقائی هستند، میدان‌دار «فدرالیسم» و احیای حقوق حقة اقلیت‌های ایرانی می‌شوند؟ اقلیت‌هائی که دست در دست همان «ملیت» به اصطلاح «سرکوب‌گر»، بیش از 150 سال است که همگی طعمة سیاست‌ها و چپاول‌های استمعار شده‌اند.

زمانی که فرد شناخته شدة چون پیروز مجتهدزاده، که در خدمت و خیانت‌اش همان بس که کمر به خدمت به حکومت اسلامی و منافع‌اش در خارج از مرزها بسته، در مقاله‌ای که در روزنامة «اطلاعات» به چاپ می‌رساند، حکومت ایران باستان را «فدرالیسم!» معرفی می‌کند، باید گفت که حقاً مرض و غرضی در کار است. چرا که اینبار، حیله‌گری استعمار می‌خواهد کارساز حل مسئله شود! نظام فدرالیسم، به ادعای جناب آقای مجتهدزاده، اینبار نه سوغات ارتش «دمکراسی‌پرور» ایالات متحد در مرزهای ایران، که بازتابی از «تاریخ‌باستان کشور!» معرفی می‌شود. «بازتابی» که سراسر خلط است، سراسر هجو و ترهات است، ولی به دست حکومت امروز ایران، در صدها هزار نسخه، در شرایطی که گویا کشور نیازمند آرامش قومی است، چاپ شده و در سراسر کشور توزیع هم می‌شود!

بر بررسی ترهات این افراد و «محققان!» در همین جا نقطة پایان می‌گذارم، ولی باید اضافه کنم که، ما ایرانیان در دو سدة گذشته در صحنة سیاست جهانی نتوانستیم به آنچه شایستة یک ملت تعیین کننده است دست یابیم. این واقعیتی است که می‌باید پیش از هر چیز خود به آن گردن نهیم، ولی آیا واقعاً در شرایط فعلی کشور، در بوق بحث «قومیت‌ها» دمیدن، و امکان شکل‌گیری نطفه‌های اجتماعی، سیاسی و صنفی در بطن جامعه را، به «احقاق» حقوق ترک و لر، سنی و گیلکی و غیره، متصل کردن، بحثی انحرافی نیست؟ چرا، این بحث کاملاً انحرافی است، ایران نیازمند کردستان آزاد، جمهوری لرستان، و ایالات متحدة خراسان نیست، ایران نیازمند بهره‌گیری از تشکل‌های صنفی، دانشجوئی و اتحادیه‌های اجتماعی و گروهی است، که بتوانند بر هر گونه بازگشت به سیاست‌های سرکوب مرکزیت «قومی»‌ تحت عنوان حاکمیت «برحق» نقطة پایان گذارند. به نظر نمی‌رسد نگرانی‌ اصلی آنان که فریاد و هلهلة «قومیت‌ها» در روزی‌نامه‌ها و سایت‌های خبری ایرانی به راه انداخته‌اند، ‌ آیندة دمکراسی در ایران باشد.
 Posted by Picasa

۳/۱۱/۱۳۸۵

مذاکره با آمريکا


دولت بوش نهایت امر تخم دوزرده‌اش را گذاشت، و خانم رایس رسماً اعلام کردند که با دولت «ولایت‌فقیه»، اگر از غنی‌سازی دست بردارد، پشت میز مذاکره خواهند نشست. این «غنی‌سازی» کذائی، و «مانورهای» مضحک سیاسی آمریکا، در واقع نشاندهندة هیچ نوع چرخشی در سیاست جاری کشور ایران نخواهد بود. حکومت اسلامی ایران، به عنوان نظامی که در پناه قدرت آتش امپریالیسم غرب، در جنوب مرزهای اتحاد شوروی سابق، در اوج جنگ سرد، به قدرت رسیده، همچنان دولتی طرفدار غرب باقی می‌ماند. ولی، این امر که امروز اربابان واقعی «حاکمیت الهی» در ایران، سر از پشت ابرهای سپید فراخنای آسمان‌ها در آورده، و این چنین دست‌پرورده را مورد تفقد قرار می‌دهند، ثابت می‌کند که تحولاتی عظیم در پیش روی است.

بلافاصله پس از ابراز آمادگی خانم رایس برای مذاکره با دولت حضرت «ختمی‌مرتبت»، کشور هندوستان دست به یک آزمایش موشکی جدید و مشترک با روسیه زد. موشکی که در این آزمایش به هوا پرتاب شد، مسلماً وسیله‌ای جهت ایجاد هول و هراس در دل حاکمیت پاکستان بود، چرا که در جواب این «گستاخی» دیپلماتیک، آمریکا رسماً اعلام کرد که در آیندة نزدیک به پاکستان موشک‌های بسیار پیشرفته تحویل خواهد داد! این قایم باشک سیاسی نشان می‌دهد که مذاکرات «ولی‌فقیه» در مورد غنی‌سازی را باید در چارچوب راهبردهای کلان منطقه‌ای تحلیل کرد، و نه آنطور که روزی‌نامه‌های نانخور ولایت عنوان می‌کنند: موضع‌گیری‌های سیاسی ایران.

برخی از روزنامه‌نگاران حرفه‌ای حکومت اسلامی، در چارچوب راهبردهای عنوان شده، چنین وانمود می‌کنند که ایران در این «مصاف» شکست خورده است، برخی دیگر «ناغافل» فریاد مرگ بر روسیه به هوا بلند کرده‌اند، و گروه آخر سخن از «پیروزی» بزرگ به میان می‌آورند. در واقع، همانطور که در بالا آمد اگر غرض و مرضی در کار نباشد، با تکیه بر اظهارات رایس و همتایان ایرانی‌اش، نمی‌توان نتیجه گرفت که این مذاکرات حتی اگر صورت پذیرد، «تغییری» از نظر دیپلماتیک ایجاد کند. تنها تغییری که نهایت امر مسلماً پیش خواهد آمد، تضعیف بیش از پیش موضع آمریکا در منطقه خواهد بود. در برابر این سئوال که چنین تضعیفی نتیجة چه پدیده‌ای است، به صراحت باید پاسخ داد که، یکی از برگ‌های برندة عوام‌پسندانة حاکمیت اسلامی، که همان مبارزة تنگاتنگ با امپریالیسم آمریکا بود، امروز در حال باطل شدن در بازی راهبردهای منطقه‌ای است.

به عبارت دیگر، امروز مشکل می‌توان هم بر سر میز مذاکره با آمریکا نشست، هم از همکاری‌های هسته‌ای همه‌جانبه با اینکشور دفاع کرد، هم در عراق و افغانستان آب به آسیاب ارتش‌های غربی ریخت، و همزمان لباس رزم برای مبارزه با غرب نیز بر تن داشت. این معجون، که باید آنرا «راهبرد» اصلی مردم فریبی حکومت اسلامی نامگذاری کرد، در روزهای آینده با تغییرات وسیعی روبرو خواهد شد. و شاید عدم پذیرش مذاکره با آمریکا و پیش‌شرط‌های دولت بوش که دولت تهران تظاهر زیادی به آن می‌کند، صرفاً در این مطلب خلاصه شود که دولت ولایت فقیه سعی در حفظ کارت‌های فرضاً برندة خود بر صحنة دیپلماسی منطقه دارد. ولی، این کارت‌ها گویا دیگر به آخر عمر مفید خود نزدیک می‌شوند، و امید بستن به آن‌ها، همانند امید بستن یک غریق به تخته پاره‌ای بر امواج خروشان دریا است.

عقب‌گرد دولت بوش از مواضع خود در منطقه، نبود راهکارهای جدید جهت ادامة بحران در منطقة نفتخیز خاورمیانه ـ که گویا دیدار بلر از واشنگتن برای رایزنی در اینمورد چند روز پیش صورت پذیرفته بود ـ و اینک علنی شدن روابط «دوستانة» دولت «ختمی‌مرتبت‌» با یانکی‌ها، همگی نشان از یک پدیدة واحد دارد: شمارش معکوس جهت تبدیل این حکومت به مجموعه‌ای «قابل قبول!» آغاز شده، مجموعه‌ای «قابل قبول!»، نه از نظر منافع ملی ایرانیان، که در چارچوب منافع کلان منطقه‌ای! و در شرایطی که چند روز پیش مورد کاریکاتور «سوسک‌ها» نشان داد، در این جایگزینی، عملاً هر دولتی قادر است، کشور ایران را که تحت حاکمیت یک نظام فاشیستی 27 ساله تبدیل به یک بشکه باروت شده، با کم‌ترین هزینه‌ای به انفجار بکشاند.

اینجاست که روشنگران، روشنفکران و سیاسیون کشور، می‌باید جهت تنویر افکار عمومی و یافتن راهکارهائی مؤثر در راه منافع کشور دست به کار شوند، چرا که منافع کلان منطقه‌ای، ضرورتاً بازتاب منافع ایرانیان نخواهد بود. امید است که اینبار، ‌ آنان که می‌باید در مقاطع حساس نقشی بر عهده گیرند، و در صحنة مبارزات ملت‌ها با استعمار، در هر نوع و هر صورت آن، شرکت فعال داشته باشند، چون گذشته‌هائی نه چندان دور، خود اسیرانی در زنجیرة سیاست‌های محافظه‌کارانه، فرصت‌طلبانه، و نهایتاً نابخردانه از آب در نیایند.
 Posted by Picasa

۳/۱۰/۱۳۸۵

انگولک‌چی و مهرنیوز!

مهرنیوز ـ امام خمینی زعامت شیعه را به طور جدی مطرح کردند.
انگولک‌چی ـ خیلی کار خوبی کردند!

مهرنیوز ـ ایران در حال تبدیل شدن به قدرتی بین‌المللی است
انگولک‌چی ـ خوب شد! حالا مشکلات داخلی را حل می‌کنیم.

مهرنیوز ـ معاونت پژوهشی سازمان تبلیغات اسلامی و معرفی شایسته پیامبر(ص)
انگولک‌چی ـ اصلاً پیامبر از روز اول روی همین معاونت پژوهشی حساب می‌کرد.

مهرنیوز ـ غوغاسالاری و ایجاد بحران، رمز بقای آمریکا در شطرنج سیاسی است
انگولک‌چی ـ مات می‌شه بالاخره یا نه؟!

مهرنیوز ـ ایران تهدید هسته‌ای نیست
انگولک‌چی ـ بی‌تخم بی‌تخمه! هسته‌ در کار نیست!

مهرنیوز ـ تعیین تکلیف چای
انگولک‌چی ـ یخ نکنه، بفرمائید!

مهرنیوز ـ تعامل فرهنگی دو ملت ایران و ترکیه باید گسترش یابد
انگولک‌چی ـ اگر این سوسک‌های ذلیل‌مرده بگذارند!

مهرنیوز ـ آموزش حقوق شهروندی از وظایف رادیو تهران است
انگولک‌چی ـ پس صدای آمریکا چکاره است؟

مهرنیوز ـ خاتمی در کویت: مردم ایران امام خمینی را مظهر عزت خود می‌دانند
انگولک‌چی ـ شما 8 سال وقت داشتید.

مهرنیوز ـ نخست وزیر پاکستان: وحدت مسلمانان برای ارائه چهره حقیقی اسلام
انگولک‌چی ـ و تجزیة هند برای منافع انگلستان

مهرنیوز ـ آزادی دینی لطمه به دیگران را نفی می‌کند
انگولک‌چی ـ خصوصاً لطمه به آمریکا را!

مهرنیوز ـ دین آزادیهای انسانی را گسترش می‌دهد
انگولک‌چی ـ و جا برای وحشیگری‌ها حیوانی باز می‌کند.

مهرنیوز ـ دیدگاه های امام (ره) در سطح جامعه «کاربردی» نشده است
انگولک‌چی ـ فقط «کارآموزی» شده!

مهرنیوز ـ کشورهای اسلامی باید با اندیشه‌های مخالفان غربی مقابله کنند
انگولک‌چی ـ باید «لنگ‌اش» کنید!

مهرنیوز ـ نمایشگاه اشیاء کمیاب صومعه‌های آتوس برگزار می‌شود
انگولک‌چی ـ گوشت آبگوشتی، نان سنگگ، میوه، سبزی، تره‌بار ...

مهرنیوز ـ حقوق بشر مدرن باید بر اساس اخلاق تعریف شود
انگولک‌چی ـ ما همون قدیمی را هم قبول می‌کنیم.

مهرنیوز ـ نشست "بازخوانی آرای مارکس" برگزار می‌شود
انگولک‌چی ـ این هم حکایت آرای رفسنجانی است که هی شمردید؟!

مهرنیوز ـ رهبران دینی با مقامات اتحادیه اروپا دیدار کردند
انگولک‌چی ـ چی گفتند؟

مهرنیوز ـ نشست مقدماتی "اعجاز علمی قرآن" برگزار شد
انگولک‌چی ـ حیف! کاش نشستش پیشرفته بود.

مهرنیوز ـ دولت آمریکا را "افراد از دین برگشته و انعطاف ناپذیر" قبضه کرده‌اند
انگولک‌چی ـ پس همه جا همین بساط است.

۳/۰۹/۱۳۸۵

آمریکا ژاندارم جهانی!


تا چندی پیش صرفاً سخن از درگیری‌های ارتش آمریکا در عراق مطرح بود؛ حضور ارتش‌های اجنبی در افغانستان، در چارچوب سیاست‌های رسانه‌ای، گویا امری «عادی» به شمار می‌آمد. ولی، از آنجا که «اشغال» نظامی یک کشور، حتی اگر تحت عناوین «دهان‌پرکن» صورت پذیرد، یک اشغال نظامی است، و از تبعات خود نیز برخوردار می‌شود، امروز شاهدیم که مسئلة حضور ارتش‌های اجنبی در کشور افغانستان، در قالب اعتراضات وسیع و گستردة مردم در کوچه و خیابان‌های کابل، یعنی تنها منطقه‌ای که سازمان ناتو، به صراحت عنوان می‌کرد که تحت کنترل کامل‌اش قرار دارد، آغاز شده. در این میان مسائلی که در مطلب پیشین در همین وبلاگ مطرح شد، همچنان از اهمیت برخوردار است، چرا که سفر اخیر کرزائی به تهران نشاندهندة تغییرات وسیع ژئوپولیتیک در منطقه خواهد بود، و اثرات چنین «دیداری» نیز همان بود که نوشتیم: «بحران برای غرب در قلب افغانستان!»‌

ایالات متحد در برخورد با پدیده‌های مختلف جهانی، آنزمان که به مسئلة «جهان سوم» می‌رسد، تنها عملی که «منطقی» تلقی می‌کند، استفادة وسیع از جنگ‌افزار جهت سرکوب است. این سیاستی است که از زمان حملة توماس جفرسون به سیاهپوستان شورشی جزیرة هائیتی آغاز شد، و تا به امروز در کشورهای عراق، افغانستان و پیشتر صربستان و کوسوو شاهد آن هستیم. در تفکر سیاست خارجی ایالات متحد، که تفکری بر پایة «آپارتاید از نوع آفریقای جنوبی» است، هر آنچه سفید، اروپائی، مسیحی و نهایتاً قابل انطباق در چارچوب‌ «آپارتاید مورد نظر این رژیم» نباشد، می‌باید از ریشه و بن سرکوب شده و نابود شود. این نظریه که ستون اصلی «تمدن!» یانکی‌هاست، مسلماً طی چند قرن، با در نظر گرفتن نیازهای رژیم «آپارتاید کابوئی» مورد تجدید نظرهائی قرار گرفته، ولی ریشه‌های متعفن این «تمدن!» بی‌ریشه، و ضدبشری هیچگاه تغییری اساسی به خود ندیده است. در واقع، برخورد این بنیاد «آپارتاید» را طی تاریخ داخلی ایالات متحد با سرخپوستان، سیاهپوستان، کاتولیک‌های جنوب کشور ـ کشتار آنان به دست پروتستان‌های سفید پوست ـ و مهاجران زردپوست آسیائی طی دهه‌ها شاهد بوده‌ایم.

گسترش «سیادت» این رژیم در سطح جهان، که پس از جنگ دوم به عنوان «دژ استوار» سرمایه‌داری در برابر کمونیسم خود را بر سیاست جهانی حاکم کرد، زمینه‌ساز گسترش این نظریة «آپارتاید کابوئی» در روابط بین‌الملل شده. به عبارت ساده‌تر، امروز اگر آمریکا پس از 60 سال اشغال نظامی کشور نروژ، با حمایت همه جانبه از بنیادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی این «شبه‌کشور»، نروژ ـ پادگان نظامی آمریکا در شمال اروپا ـ را تبدیل به کشوری با شرایط قابل قبول اقتصادی و اجتماعی کرده، همین نوع اشغال در دیگر مناطق، به دلیل آنکه اشغال شدگان سفید پوست، مسیحی، اروپائی و ... نبوده‌اند، به فاجعه منتهی شده است. ما در طرز برخورد آمریکائیان با افغان‌ها، عراقی‌ها، و پیشتر از آن ویتنامی‌ها، تمایلی از جانب این «ابرقدرت» جهت پایه‌ریزی ساختارهائی که مردم یک مملکت با تکیه بر آنان بتوانند، در آرامش روزگار بگذرانند، نمی‌بینیم. ایالات متحد که برای نروژی‌های نیمه‌وحشی، 60 سال آرامش پس از جنگ به ارمغان آورد، طی همین 60 ساله تمامی کشورهای «غیراروپائی» را که تحت اشغال نظامی خود در آورده است، در همة زمینه‌ها فقط «سرکوب» کرده. این مسئله تا به آنجا برای ما ایرانیان مسلم است که، شاید بازگو کردن شیوه‌های سرکوب آمریکائیان در مملکت‌مان دیگر صرفاً «تکرار مکررات» به شمار آید.

پس از ماه‌ها اشغال عراق و افغانستان، شاهدیم که ساختارهای اقتصادی ایندو کشور هنوز شکل و شمایلی به خود نگرفته‌اند. هنوز در کشور افغانستان «تریاک» و «حشیش» واحد اصلی پول رایج به شمار می‌رود، و حاکمیت‌هائی که بر این کشور، به دست ارتش ناتو بر قرار شده‌اند، صرفاً در جهت امتداد در همین مسیر «سیاسی اقتصادی» فعال‌اند. هیچگونه سرمایه‌گذاری جهت بهبود شرایط اقتصادی، نه در افغانستان و نه در عراق صورت نگرفته، و تمامی همکاری‌های ارتش‌های اشغال‌گر در راستای استقرار هر چه بیشتر حاکمیت‌هائی صورت می‌گیرد که آخرین دلنگرانی‌شان شاید مسائل واقعی مردم باشد. منابع زیرزمینی عراق، به عنوان یکی بزرگ‌ترین منابع نفتی شناخته‌شدة جهان، پس از ماه‌ها اشغال نظامی، صرفاً به دست ارتش ایالات متحد و انگلستان، غارت می‌شود، و نفت بشکه‌ای70 دلار، به قول آقای احمدی‌نژاد، سر سفرة کسی نمی‌رود، یا اگر بر سر سفره‌ای برسد، آن سفره مسلماً از آن «عراقی» نخواهد بود.

دولت بوش از یک طرف کنگره را تحت فشار قرار می‌دهد تا با بالابردن بودجه‌های نظامی که در ظاهر «برای حفظ امنیت عراقی‌ها» می‌باید پرداخت شود، همکاری لازم را به عمل آورد، و از طرف دیگر، با غارت منابع نفتی عراق، پول به جیب اربابان و اسلحه‌سازانی سرازیر می‌کند که جرج بوش، رایس و پادوهای بی‌ارزشی چون اینان را روانة کاخ سفید کرده‌اند. مشخص است که با پیروی از چنین سیاستی جهان شاهد آرامش سیاسی، امنیت اجتماعی، دمکراسی و آبادی کشور عراق و یا افغانستان نخواهد بود، و در واقع، باید صریحاً عنوان کرد که عملکردهای ایالات متحد طی دوره‌ای که از اشغال عراق، و یا افغانستان می‌گذرد نیز، امروز پس از گذشت چند سال به خوبی نشان می‌دهد که خواست‌های واشنگتن جز این مسائل است.

حاکم کردن یک نظام «آپارتاید نیمه‌دهقانی» تحت عنوان «دژسرمایه‌داری» بر روابط بین‌الملل، اگر آخرین ترفند سرمایه‌داری جهت حفظ بقای خود در تاریخ بشر نباشد، مسلماً در تاریخ جهان، منفورترین و مهوع‌ترین تلاش این شیوة تولید ـ سرمایه‌داری ـ به شمار خواهد آمد. امروز شاید مردم در سطح جهانی می‌باید از خود بپرسند که، چه کسانی با بهره‌گیری از چه مشروعیتی اجازه داده‌اند که رأی‌ توده‌های عموماً بی‌خبر در دهات و شهرهای کشوری به نام ایالات متحد، می‌باید نهایت امر، در چارچوب نیازهای یک نظام «آپارتاید نیمه‌دهقانی» عامل تعیین کنندة سیاست‌های جهانی برای تمامی ساکنان کرة ارض به حساب آید؟

۳/۰۸/۱۳۸۵

به یاد ترانة دوصدائی ویگن و پوران


ترانة دوصدائی ویگن و پوران اخیراً «به‌روز» شده. هر چند به قول آیت‌الله صافی «امتی که در میان‌شان موسیقی و آلات آن باشد، رستگار نمی‌شوند»، امیدواریم بوش و رایس رستگار شوند.

۳/۰۷/۱۳۸۵

از جنگ تا مذاکره!


تا چند هفته پیش، جراید حکومت اسلامی، «اوپوزیسیون ویژة» دولت اسلامی ایران در خارج، روزنامه‌های کشورهای مختلف، و ... از «بحران‌هسته‌ای» سخن‌ها می‌گفتند، و ملت ایران را برای حفظ منافع «محافل» بین‌الملل، با قلم و با تصویر و خصوصاً با خدعه‌، «دم توپ امپریالیسم» نشانده بودند. گروهی از این «جریانات سیاسی» حملة آمریکا ـ حملة اتمی! ـ را غیرقابل اجتناب و حتمی قلم‌داد می‌کردند، و گروهی دیگر سناریوهای «جنگ‌های خونین میان "حزب‌الهی‌ها" و ارتش "عموسام" در خیابان‌های پایتخت می‌نوشتند»، ولی کم‌تر کسی این مهم را متذکر می‌شد که جنگ، فی‌نفسه می‌باید محکوم شود، و اینکه حملة یک ابرقدرت خون‌خواره به مردم یک کشور، حتی اگر به بهانة «جایگزینی» یک حکومت منفور نیز صورت گیرد، در نفس خود محکوم است. برخی اوقات با مطالعة این «ترهات» که در رسانه‌های مختلف، از «چپ افراطی» تا «راست‌سنت‌پرست ساواکی» را در بر می‌گرفت، این احساس به انسان دست می‌داد که این افراد فکر می‌کنند در حال نوشتن سناریوی یک فیلم سینمائی‌اند، و اینکه، بسیاری از دست اندرکاران این «تئاتر موهن و استعماری» حتی قادر به درک این مطلب نیستند که «جنگ اصولاً یک فاجعه است!»

گام به گام، به دلیل دخالت‌ سیاست‌های بزرگ منطقه‌ای، و به دنبال مردود شدن «گزینة» جنگ و سامان یافتن فرآیندهای سیاسی متفاوت در منطقه، «بحران هسته‌ای» به سوی بحران دیگری گام برداشته، و با وجود آنکه هنوز گروه‌ها و جناح‌هائی در خارج و داخل ایران از کوبیدن بر طبل «جنگ‌مطلوبشان» دست برنداشته‌اند، «بحران‌مذاکره با آمریکا» به تدریج جای «بحران هسته‌ای» را می‌گیرد. این «بحران» با وجود آنکه، در عمل و نهایت امر، حداقل در مرحلة «تبلیغات» و هیاهوهای رسانه‌ای، راه حل «‌انسانی‌تری» از «مفر» گذشته ارائه می‌دهد، برای حکومت اسلامی و دولت بوش گامی است «مرگبار»!

این «بحران» که مسلماً دیدار اخیر تونی‌بلر از کاخ‌سفید جهت بررسی آن صورت گرفته، به طور کلی می‌تواند مهره‌های انگلستان و آمریکا را در منطقة خاورمیانه منزوی کرده، و دست عوامل این سیاست‌ها را که در چارچوب منافع استعماری دهه‌هاست این منطقه را چپاول می‌کنند، از مناصب کلیدی کوتاه کند. در واقع، مجلة وزین «اکونومیست» در انگلستان، پس از دیدار نخست وزیر کشورشان از واشنگتن، به محور «بوش ـ بلر» عنوان «محور ناتوان» داد. و لازم به تذکر نیست که بلر عملاً از نظر سیاسی مدت‌های مدیدی است در انگلستان «سرنگون» ‌شده، و فقط برای حفظ ظاهر، و امتداد دادن به سیاست‌های نظامی انگلستان در عراق، تا «دستور بعدی» از جانب محافل سیاسی در «پست‌خود» ابقاء شده است.

شاید «اکونومیست» با درج چنین دیدگاهی، نیم‌نگاهی نیز به «بازیگران» آیندة سیاست جهانی ـ حزب دمکرات آمریکا، سنت‌گرایان در حزب جمهوریخواه و حتی حزب محافظه‌کار انگلستان ـ داشته است. چرا که، ندای «مذاکره» با دولت ایران، مدت‌هاست از جانب «شخصیت‌های» حزب دمکرات، خصوصاً جیمی‌کارتر، و انواع سنت‌گرای‌شان در حزب جمهوریخواه، از قبیل کیسینجر به گوش می‌رسد، و به احتمال زیاد حزب محافظه‌کار انگلستان نیز ترجیح می‌دهد که اگر «مذاکراتی» در کار باشد، این عمل قبل از سقوط حتمی بلر صورت پذیرد، چرا که می‌توان «تبعات» ناخوش‌آیند احتمالی را به گردن «حزب‌کارگر» انداخته، برای محافظه‌کاران، در اینمورد بخصوص، «بکارت سیاسی لازم» را محفوظ نگاه داشت.

ولی این «بحران» جدید در چه ابعادی می‌تواند برای «محورناتوان» و همپیمانان ایرانی‌اش، مسئله‌ساز شود؟ به این سئوال فقط می‌توان با در نظر گرفتن سیاست‌های جاری در منطقه‌ پاسخ گفت. پیمودن مسیر «جنگ» تا «مذاکره»، طی چند هفته، نشان دهندة تغییرات وسیع ژئوپولیتیک در منطقه است. اگر فرض را بر این بگذاریم که مجموعة «آمریکا ـ انگلستان» می‌باید از منطقه خارج شود، خلاء پیامد خروج نظامی این مجموعه را با چه عواملی می‌توان پر کرد؟ پیشنهاد «مذاکرة» آمریکا با ایران، صرفاً در همین راستاست که معنا می‌یابد. آمریکا برای خروج از منطقه منتظر فرصت مناسبی است، و سعی دارد که در این میان ایران را به سمت «ژاندارمی» منصوب کند. ولی نقش ایران جز آن خواهد بود که در گذشتة «سلطنتی» می‌بود، به عبارت دیگر، دولت احمدی‌نژاد هم باید حلال مشکلات روسیه، هند و چین در منطقه باشد، و هم به سیاست‌های غرب «سیادت» دهد، عملی که از مجموعه ناتوان و عاجزی چون حکومت اسلامی بعید می‌نماید. به همین دلیل است که بسیاری از «متحدان» سابق حکومت اسلامی، چه در خارج و چه در داخل، سعی تمام دارند که با تکیه بر بحران‌های پیاپی، «بحران کاریکاتور»، «بحران ساختگی دانشگاه»، «بحران قومیت‌ها و ترک‌زبانان» و ... این دولت را در برابر چشمان حامیان‌اش، «ضعیف‌تر» از آنچه هست نشان داده، و در این راستا با زدن نعل وارونه، «محورناتوان» را از خروج از منطقه، و سپردن مسئولیت‌هائی به دولت احمدی‌نژاد منصرف کنند. مسئولیت‌هائی که در صورت تفویض جای پائی برای سیاست‌های نوین جهانی در ایران خواهد گشود!

پر واضح است که با بحران‌های ساختگی از قبیل آندسته که در بالا اشاره شد، نمی‌توان یک حکومت را «سرنگون» کرد. ولی در نتیجة این جهت‌گیری‌های سیاسی، دست «اپوزیسیون» خارج از مرزها، و وابستگی بیش‌ از پیش آن به «محورناتوان» ‌و سیاست‌های اعمال شده‌اش در ایران را، بیشتر باز شده. اگر برخی دیروز از «جنگ با ایران» خوشحالی می‌کردند، و به دنبال موضع خود پس از «جنگ» می‌گشتند، امروز، با فوت کردن در آستین «بحران‌های اجتماعی» سعی دارند از در هم ریختن «دفتر و دکان» خود جلوگیری کنند. شاید وقت آن رسیده که ملت ایران، از دست چنین «اپوزیسیونی» خود را نجات دهد. ایرانیان، چون دیگر ملت‌های جهان، مسلماً برای بهره‌گیری از «مواضع سیاسی‌ای» مترقیانه‌تر، احزاب و گروه‌هائی متشکل‌تر، و سیاست‌هائی متین‌تر و «ایرانی‌تر»، می‌باید شایستگی خود را به جهانیان نشان دهند. آنروز مسلماً چندان دور نیست، ولی در همین نقطه، بسیاری از «تشکیلات سیاسی» می‌توانند با دور ریختن بساط «مردم فریبی» و با تعلیق سیاست‌های «به نعل و به میخ»، سعی بر آن داشته باشند که در آیندة سیاسی کشور راهکارهائی ارزنده و قابل اعتنا ارائه دهند.

۳/۰۶/۱۳۸۵

کرزائی در تهران!


حامد کرزائی، رئیس دولت افغانستان، بار دیگر جهت یک دیدار رسمی در ایران به سر می‌برد. صرفاً عنوان این مطلب که، روابط ایران و افغانستان از پیچیدگی ویژه‌ای برخوردار است، نمی‌تواند توجیه کنندة دیدار اخیر کرزائی از کشورمان شود. در واقع، افغانستان درگیر مسائل ویژه‌ای شده که شاید در چارچوب روابط سنتی خود با ایران نمی‌تواند برای آنان راه حلی بیابد.

در درجة نخست مسئلة «ادامة موجودیت تشکیلاتی طالبان»، آنهم در مناطقی نه چندان دور از مرزهای کشور ایران، یعنی منطقة قندهار مطرح می‌شود. اینکه طالبان تا چه حد تحت تأثیر راهبردهای ایران قرار دارند، و تا چه حد تحت تاثیرسیاست‌های پاکستان خود بازتاب مستقیم منافع واشنگتن شده‌اند، مسئلة پیچیده‌ای است. ولی روابط افغانستان و پاکستان، یعنی دو دولتی که عملاً در بحران طالبان مستقیماً درگیر شده‌اند، در گرو اتخاذ مشی سیاسی در تهران باقی مانده. طالبان به عنوان زیرمجموعة سازمان سیا، نمی‌تواند از نقطه نظرهای دولت ایران زیاد دور شود، ولی کابل درگیری دیگری نیز دارد، که شاید برای نظارت بر آن مجبور باشد با ایران همکاری وسیع‌تری داشته باشد؛ مشکلی به نام «عقب راندن فشار مستقیم روسیه بر کرزائی» که از وی خواستار مبارزة جدی‌تری با «طالبان» است!

در واقع، از آغاز بحران افغانستان، دولت آمریکا نشان داده که وجود طالبان را «تحمل» خواهد کرد، چرا که نهایت امر «طالبان» بازتابی از منافع غرب، در تضاد با روسیه و هند هستند. ولی این امر امروز، نیازمند اتخاذ راهبردهای صریح از جانب دولت‌های دست‌نشاندة منطقه شده: ایران، پاکستان، افغانستان و خصوصاً دولت‌های عربی خلیج‌فارس. و به دلایلی که در پائین خواهد آمد، ایران دیگر نمی‌تواند، چون گذشته، از «سیاست‌های» طالبانی غرب در منطقه، حمایت کند. در نتیجه، ناچار است که همگام با سیاست‌های هند و روسیه، حداقل در مرحلة دیپلوماتیک نوعی «طالبان‌ستیزی» پیشه کند، و این مسئله به مثابه کشیدن فرشی است که کرزائی و مشارف هر دو تخت حکومت خود را بر آن مستقر کرده‌اند!


از طرف دیگر، حضور میلیون‌ها مهاجر افغان در ایران، مسئله‌ای که روزنامه‌های دولتی و نیمه‌دولتی، به عادت «روابط عمومی» فاشیستی و فرمایشی خودشان، طی‌سال‌ها تحت عنوان «افغان‌ها باید به کشورشان بازگردند»، با آن برخورد می‌کنند، خود معضل بزرگ‌ دیگری است. دولت ایران به خوبی می‌داند که مسئلة نفوذ چندین نسل مهاجران افغان که همگی مسلمان‌‌اند، و اکثراً فارسی‌زبان، چگونه می‌تواند بر مراودات میان دو کشور تأثیرات ویژه بر جای گذارد. اینکه، سخن گفتن از مهاجرت صدها هزار افغانی به ایران، به نوعی گفتمان «خارجی‌ستیزی»، «نژادپرستانه» و نهایتاً کورکورانه، مضحک و بازاری تبدیل شده ـ روش روزی‌نامه‌های حکومت اسلامی ـ نمی‌تواند از اهمیت حضور این مهاجران در حفظ سیادت ایران بر مناطق مختلفی در درون مرزهای افغانستان، و نهایتاً پاکستان بکاهد. اداره و مدیریت این «نفوذ عظیم قومی»،‌ که تا به امروز به دست ایران، و سیاست‌های غرب‌گرای محافل تهران، مستقیماً زیر نظر پاکستان به عنوان «رهبر» ارکستر مهاجران افغان صورت می‌گرفته، گویا امروز دیگر نمی‌تواند نظر مساعد دولت افغانستان را به همراه آورد. چرا که، فشار روسیه برای انزوای کامل مشارف در سطح بین‌الملل امروز دیگر بر کسی پوشیده نیست، و به دلیل شکست «رسوائی‌آور» آمریکا و شاخه‌های «آمریکائی حکومت اسلامی»، جهت به راه انداختن «جنگی‌مشکل‌گشا» بر محور «بحران فرضی‌‌هسته‌ای»،‌ ادارة «این نفوذ عظیم قومی» اینک باید مورد تجدید نظر قرار گیرد.

روسیه، هند و حتی چین، دیگر نمی‌خواهند مسئلة مهاجران افغانی و تبعات بسیار با اهمیت استراتژیک آنرا به دست دولت‌ها و «روزی‌نامه‌های» تهران رها کنند، تا تحت نظارت دولت پاکستان، دولتی که نهایت امر می‌باید یا در ساختارهای پایه‌ای خود تجدید نظر کامل کند، و یا مسئلة «تجزیة کشور بر پایة تمایلات قومی» را بپذیرد، اداره شود. موضع‌گیری حکومت اسلامی ایران، در مورد مسئلة با اهمیت مهاجران افغان، به مثابه پلی است که، از نظر «جمعیت‌شناسی» سه کشور ایران، پاکستان و افغانستان را به هم پیوند می‌دهد، و این مواضع در قوانینی که اخیراً در کشور جهت رد تابعیت فرزندانی که از مادر ایرانی و پدر خارجی متولد می‌شوند، به خوبی خود را نشان می‌دهد. ایران از نظر تاریخی پیوسته یکی از پیشرفته‌ترین و انسانی‌ترین مواضع در برابر اقوام دیگری داشته که در اینکشور پناه گرفته‌اند، ولی اینک با ارائة چنین «مضحکه‌ای» به نام «قانون»، نه تنها بی‌نزاکتی‌ای غیرقابل بخشایش نسبت به زنان ایرانی صورت داد ـ عملی که از دولت عمال حکومت بازار تهران عجیب به نظر نمی‌آید ـ که اتخاذ سیاست دولت ایران را، نه در چارچوب الزامات انسانی، اجتماعی، و حتی منافع سیاستی داخلی، که صرفاً در حیطة خواسته‌های «جمعیت‌شناسانة» مسکو به ارزش گذاشت. بازگرداندن هزاران کودک ایرانی به همراه مادران ایرانی‌اشان به افغانستان، پاکستان و ... فقط می‌تواند تأئیدی کورکورانه از سیاست‌های «جمعیت‌شناسانة» مسکو در بارة مسائل منطقه باشد.

مسئلة دیگری که مسافرت کرزائی را تحت تأثیر خود قرار خواهد ‌داد، مسلماً، مشکل همجواری افغانستان و ایران، با کشور پاکستان، و سیاست‌های اعمال شده از جانب ژنرال مشارف است. «قاچاق‌تریاک»، «قاچاق انسان»، «قاچاق محصولات خانگی، سیگار، دارو و ...»، همگی در این محدوده، تحت نظارت کارتل کامل و جامعی از «دولت‌های منطقه‌ای» صورت می‌گیرد، که جایگاه «شامخ» ژنرال مشارف، به عنوان نمایندة مستقیم و بی‌پردة کاخ سفید در این مراودات «پول‌ساز»، خصوصاً در دو مورد نخست را، نمی‌توان از نظر دور داشت. اگر این «ژنرال ارجمند!» قرار است که در صحنة سیاست بین‌الملل منزوی شود، تکلیف رسیدگی به این «مهم» به چه کسانی باید واگذار گردد. دولت کرزائی نمی‌تواند چنین «خدمات گسترده‌ای» به اربابان آمریکائی خود ارائه دهد، در نتیجه می‌باید دست گدائی به جانب برادر بزرگ‌تر، آقای احمدی نژاد دراز کند. ولی دولت احمدی نژاد نیز، به دلیل شکست در سیاست «جنگ مشکل‌گشا»، دستش از دامان حمایت دولت آمریکا کوتاه شده، و نهایتاً تنها کاری که می‌تواند انجام دهد، ارائة کل پرونده به سفیر روسیه در تهران خواهد بود!

تغییرات ژئوپولیتیک در منطقه مواضع سیاسی نوینی ایجاد کرده‌اند، و همانطور که در بالا آمد، عوامل «سنتی» حکومت‌های منطقه‌ای مشکل می‌توانند مدیریت این مواضع را تأمین کنند. دیدار کرزائی از ایران، و «نتایج منفی»‌ تلاش‌های وی، که مسلماً در ماه‌های آینده خود را در صحنة منطقه بروز خواهند داد، شاید دلیلی بر این مدعا باشد، که ساختارهای سیاسی این منطقه می‌باید به طور کلی، از ریشه مورد تجدید نظر قرار گیرند.

۳/۰۳/۱۳۸۵

بحران سازی!




کوی دانشگاه تهران دیشب ناآرام بود. این خبری است که رسانه‌ها پخش می‌کنند، و بدنبال آن می‌افزایند: «دلایل این ناآرامی هنوز مشخص نشده!» شاید این پرسش که در نظامی تمامیت‌خواه، فاسد و ناکارآمد، چرا کوی دانشگاه می‌باید ناآرام باشد، خود پرسشی است سئوال‌برانگیز. در رگ‌های دانشگاه، خونی جوان می‌جوشد، خونی که هنوز به «مصلحت‌گرائی‌های» والدین‌ و مسن‌ترها، آن‌ها که هم تجربة بیشتری دارند و هم دست به عصاتر گام بر می‌دارند، آلوده نشده. در دانشگاه، خون انسان‌هائی می‌جوشد که هر چند، دهه‌ها مغز و روح‌شان را با ترهات حل‌المسائل‌ و مفاتیح‌الجنان، قصه‌های قرآن و حدیث پیامبران خورده‌اند، هنوز نیم‌نوری از عهد روشنگری ـ نه از نوع اروپائی‌‌اش ـ که از نوع روشنگرانی که سروری انسان و انسانیت را نوید می‌دهند، هنوز در عمق وجودشان خاموش نشده. کوی دانشگاه ناآرام است، چرا که ملتی ناآرام‌ است. چرا که زندگی، بر خلاف آنچه نظریه‌پردازان استعمار تبلیغ می‌کنند، در دامان منافع عالیة حاکمیت نمی‌گذرد، زندگی هنوز تمام نشده، و به این زودی‌ها نیز، نه «پایان تاریخ» از راه خواهد رسید، و نه جهان سیاست و اقتصاد سر بر بالین پیرمردهای دستاربندی که بر سرنوشت یک کشور حاکم شده‌اند، چهره در نقاب خاک خواهد کشید. کوی دانشگاه ناآرام است، چرا که هنوز جائی در این کشور، انسان‌هائی زنده‌اند، و زنده باقی می‌مانند، انسان‌هائی که هنوز در عمق وجود خود «مرگ» اهدائی این حاکمیت را نمی‌پذیرند.


ولی فراموش نکنیم که، دیربازی است «سیاست‌کاران» و «حیله‌سازان»، «دغل‌ها» و‌ «حقه‌بازان» نیز از آنچه در بالا آمد: از جوانی‌ها و شور جوانی دانشجویان آگاه شده‌اند. دیربازی است که دیگر نمی‌توان با تکیه بر جوانان «شرور» و «پرشور»، این دوستان ابدی انقلاب‌ها و تحولات، به میدان جنگ با حاکمیت‌های فاسد شتافت. چرا که ویژگی دانشگاه را حیله‌سازان نیز «کشف» کرده‌اند. دیشب قبل از ناآرامی‌های کوی دانشگاه، پیرمردی فرتوت و خشکه‌فکر، جان بولتون نامی، در سخنرانی‌اش عنوان می‌کند، «اگر مقامات ایران دست از فعالیت‌های هسته‌ای بردارند، می‌توانند امیدوار باشند که در حاکمیت باقی بمانند!» به زبان بی‌زبانی، حال ملت ایران باید، در برابر چشمان میلیاردها انسان، در زیر پروژکتورهای کور کنندة تبلیغات رسانه‌ای جهان، در کمال تعجب دریابد که اگر حاکمیت «خون و آتش» را جان بولتن‌ها، 28 سال پیش با تزویر بر او حاکم کرده‌اند، امروز نیز به خود اجازه می‌دهند که جواز «جاودانگی‌اش» را در ازاء موضع‌گیری‌هائی نامعلوم «صادر» کنند.

کسی از این آقای بولتون نپرسیده، شما چکاره‌اید که در برابر جمع رسانه‌های جهانی، «تضمین» موجودیت حاکمیت یک نظام را صادر می‌کنید؟ نظامی که خون و شیرة‌جان «بهترین‌ها» و «والاترین‌ها» را سال‌هاست فدای سروری و حاکمیت «پست‌ترین‌ها» کرده؟ شاید اگر از ایشان اینرا جویا شویم، با تعجب نگاهی کرده و بگویند، «ما آمریکائی‌ها که فقط به ملت‌های جهان کمک کرده‌ایم!» بلی، با این «گفتمان جاودان!» سرمایه‌داری جهانی سال‌هاست که آشنائیم، به عبارت دیگر، شما فقط به ملت‌های جهان کمک می‌کنید، این «تقصیر» ملت‌های جهان است که، «قدر» کمک‌های ارزندة شما و دوستانتان را نمی‌دانند!

ولی، امروز بولتون‌ها بدانند، که ما واقعاً قدر کمک‌های ایشان و دوستان‌شان را نخواهیم دانست. چرا که، بحران آفرینی حاکمیت ایران را، در همین وبلاگ، چندین روز پیش عنوان کرده بودیم. بحران‌آفرینی‌ای که محافل پشت‌پرده از طریق آن قصد تداوم به منافع استعمار در ایران را دارند: این دوز و کلک‌ها دیگر واقعاً کهنه شده. روزی، کاریکاتور فعلة حاکمیت در روزنامه‌ای تحت نظر «سازمان اطلاعات»، بحران آفرین می‌شود، و چند روز دیگر، کوی دانشگاه در آتش «اعتراضات» می‌سوزد. و حاکمیت، دست در دست «مخالفان حرفه‌ای» و «نان‌خورهای سفارتخانه‌هایش» که سال‌هاست تحت عنوان «گروه‌های مستقل، ملی، چپ، خانواده‌های محترم، و ...» در خارج از کشور مستقر کرده، در همراهی با این کنسرت شرم‌آور، که فقط یک کودک نوپا را می‌فریبد، دست به انتشار اخبار «درگیری‌های» جدی در اطراف مسئلة «کاریکاتور سوسک‌ها» می‌زند!

شب گذشته، خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، خبر از زخمی‌شدن ده‌ها مأمور انتظامی در «زدوخوردهای شبانة» کوی دانشگاه پخش می‌کند، و تصریح دارد که، «کسی از تظاهرکنندگان هنوز دستگیر نشده!» تظاهر کنندگانی که به تأئید مقامات انتظامی نه تنها اکثراً از خارج از کوی آمده بودند، که نقاب نیز بر چهره داشته‌اند! این مقامات که سطح فهم وشعورشان، مسلماً در حد همین نوع «خبرپردازی‌ها» است، نمی‌فرمایند که این گروه‌هائی که ده‌ها مأمور انتظامی را زخمی کرده و در مرکز یک مادر شهر 12 میلیونی به یکباره «گم و گور‌» شده‌اند، ‌از کجا آمده‌ بودند؟ سازماندهی آنان چگونه صورت گرفته بود؟ از کدام سوراخ دعا یکباره بیرون ریخته‌اند، که هزاران جاسوس و جاسوسة حکومت اسلامی هیچ رد پائی از آنان ندارند؟ و اگر ادامه دهیم، هزاران سئوال دیگری باز هم به همین ترتیب بی‌جواب خواهد ماند!




بله، جناب آقای احمدی‌نژاد و شرکاء محترم، سیاست‌های «جنگ‌سرد» را مشکل می‌توان فراموش کرد، چرا که اوضاع را برای شما و امثال شما خیلی ساده کرده بود. یک روز حکومت می‌کردید، و روز دیگر به دستور ارباب چمدان می‌بستید و در ویلائی در کوهپایه‌های سوئیس ثروت‌های چپاول شدة ملت را زیر نظر اربابان می‌شمردید. ولی، حیف که گذشت آن روزهای خوب، گذشت آن روزهای پر آفتاب استمعار، که رادیوئی مثل بی‌بی‌سی در عرض دو ماه برای ملت ایران «رهبر»، و در عرض سه‌ماه برای جهانیان «انقلاب اسلامی» می‌‌ساخت. گذشت آن روزها که با فرو کردن شخصیت‌های «سرشناسی!» چون جناب «بنی‌صدر»، «قطب‌زاده»، و ... در بطن یک اعتراض عمومی به بی‌عدالتی‌های یک حاکمیت وابسته، حرکت مردم را در چارچوب منافع امپریالیسم «تئوریزه» می‌کردید، و در فردای همان روز، در خارج از کشور، بر اندام مشتی دیگر اراذل و اوباش ردای «اوپوزیسیون» ملت ایران می‌پوشاندید.


دانشگاه حق دارد که ناآرام باشد. این دانشگاه، و این ملت، و این مردمی که بیش از 150 سال آنان را چاپیده‌اید، ناآرام‌اند، و بدانید که ناآرام باقی خواهند ‌ماند. آقای بولتون، به اربابانتان بگوئید، «نقشة کودتای فرمایشی!» برای ملت ایران نکشند، ملت اینبار دیگر فریب نخواهد خورد. اینبار دیگر اگر حرکتی صورت گیرد، نه برای لبیک به ندای استعمار، که برای جوابگوئی به نیازهای واقعی یک ملت سرکوب شده خواهد بود.

۳/۰۲/۱۳۸۵

ترکیه بر دروازه‌های اروپا


با وجود سال‌ها جنگ و درگیری میان ایران و کشوری که امروز ترکیه نام دارد، ایرانیان عادت کرده‌اند که با همسایة قدیم‌شان، نه به عنوان یک کشور رقیب، که به عنوان شاهراهی به سوی «سعادت» مغرب زمین برخورد کنند. «سعادتی» که مستفرنگ‌های صدر مشروطیت از آن داستان‌ها می‌گفتند، و میرزا آقا خان کرمانی، قبل از آنکه به دست مأموران قاجار مثله شود، در نامه‌هایش چقدر آرزو می‌کرد که بتواند از سرزمین این «سعادت» دیدن کند. در واقع، علیرغم مناسبات سیاسی‌ای که گاه رو به تندی می‌گذاشته،‌ ترکیه در تاریخ ایران همیشه نقش «الهام‌بخش» خود را محفوظ نگاه داشت. تشییع در ایران، انقلاب مشروطیت، زبان‌ والا و آهنگین فارسی، می و مطربی که در فرهنگ ایرانی اغلب سایه‌ای از فرهنگ «ارامنه‌ای» است که خود پیوسته بازتابی از تاریخچة روابط ایران با امپراتوری عثمانی بوده‌اند، و ...

اگر ترکیه همسایة ما نبود، به جرأت می‌توان گفت که این پدیده‌ها در فرهنگ امروزی‌مان، از پایه و بن متفاوت می‌بود. ولی ترکیه،‌ دیگر امپراتوری «عثمان‌های» مغرور نیست، کشوری است فروافتاده بر دروازة بستة اتحادیة اروپا، کشوری است زخم خورده از تنش‌های قومی و استبدادی نظامی، کشوری است که پس از به قدرت رسیدن آتاتورکی‌ها، سفینه‌اش آشکارا در بندرگاه استعمار غرب گوئی تا ابد پهلو گرفته.

دیگر طنین هولناک سرناهای سوارکاران عثمانی دروازه‌های وین را به لرزه در نمی‌آورد، و سربازان کاتولیک امپراتوری هابسبورگ‌ها، برای شکستن طلسم شکست‌ناپذیری عثمانیان، وحشتزده، صبحگاهان نان هلالی شکل ـ به شکل و شمایل هلال پرچم عثمانی ـ نمی‌پزند، تا با دندان گذاردن بر آن خود را از این طلسم برهانند. دیگر ارتش مسلمان امپراتوری عثمانی به بهره‌کشی از‌ توده‌های عظیم ارتودوکس‌ها در اروپای مرکزی و شرقی مشغول نیست، و ندای آزادی «صرب‌ها و مقدونی‌های ارتودوکس» و «کروات‌های کاتولیک» از دهان انسان‌هائی که دهه‌ها اسیر سرکوب مذهبی بودند، در این منطقه به گوش نمی‌رسد. امروز نداها جز این است. سخن از پیوستن فرضی ترکیه به «اتحایة اروپا» به میان آمده، و نتایج سیاسی و راهبردی آن.

پیوستن ترکیه به اتحادیة اروپا، که در واقع، می‌باید پیوستن اینکشور به «مرکزیت‌تصمیم‌گیری» «سیاسی‌ـ‌ اقتصادی» اروپای غربی تعریف شود، اگر در عمل صورت پذیرد، تغییری عمیق در روابط ژئوپولیتیک منطقه به شمار خواهد آمد. ولی، نمی‌توان به چنین صورت‌بندی‌هائی امیدوار بود. چرا که ترکیه، در پی بیش از هشتاد سال وابستگی نظامی و اقتصادی، نخست به انگلستان، و سپس به آمریکا، امروز بیشتر از آنچه «مرده‌ریگ امپراتوری عظیم عثمانی» باشد، جامعه‌ای است استعمارزده، چندپاره شده، و عملاً فروپاشیده. ورود چنین «مجموعه‌ای» به دامان «مرکزیت تصمیم‌گیری» اروپای غربی، شاید آنقدرها که برخی دول در ظاهر از آن پشتیبانی می‌کنند، به نفع مناسبات «اتحادیة اروپا» در سطح بین‌الملل نیست.

امروز شاهدیم که در انتخاباتی «نمایشی» قسمت دیگری از کشور سابق «یوگسلاوی» به دامان وعده و وعیدهای «اتحادیة اروپا» فرومی‌افتد. «مونته‌نگروها» در رأی‌گیری خود خواستار جدائی از صربستان شدند! این خبری است که خبرپراکنی‌های جهانی به خورد ملت‌ها می‌دهند، ولی «صورت‌بندی» اصلی‌ همان است که در گذشته بوده: کاهش نفوذ روسیه در آب‌های دریای مدیترانه! با نیم نگاهی به نقشة یوگسلاوی سابق درمی‌یابیم که با «رأی‌گیری» اخیر، طرح ژئوپولیتیک غرب، کامل شده است. صربستان به عنوان منطقه‌ای که سیاست جهانی، آنرا به مسکو نزدیک تلقی می‌کند، دیگر از دسترسی به آب‌های مدیترانه «محروم» است. در روزهائی که جنگ سرد در جریان بود، از مدیترانه تحت عنوان «استخر» پیمان آتلانتیک شمالی نام می‌بردند، مشخص نیست که امروز چه نامی باید بر این دریای بینهایت استراتژیک گذاشت، «تالاب سرمایه‌داری غرب» یا «حوضچة سرمایه‌داری جهانی شده»؟


و اگر سخن از ترکیه گفتیم به این خاطر بود که تا به امروز، یکی از بزرگ‌ترین دولت‌های غیر اروپائی که ساحلی وسیع و استراتژیک از این «تالاب»، یا «حوضچه» را زیر نظر دارد، همان ترکیه است؛ ترکیة فرو افتاده در دامان استبداد نظامی! امیدواریم که تجربة یوگسلاوی بر ساکنان امروز ترکیه ـ چه ترک و چه کرد ـ تحمیل نشود، چرا که به شهادت تاریخ، صدمات هر جنگ و هر انفصالی، بیش از هر چیز بر شانة انسان‌ها، و معمولاً‌ محروم‌ترین و بی‌دفاع‌ترین‌شان سنگینی خواهد کرد. ولی ترکیه، این «پیرسرزمینی» که امروز بر دروازة اروپای «متمدن» می‌کوبد، تا کی می‌تواند به حضور ارتش ناتو تکیه کرده، و نیازهای فوری و فوتی غرب: «تجارت آزاد!»، «حقوق بشر!»، «جهانی‌شدن»، «حقوق‌زنان!» و ... را نادیده انگارد؟

مشکل می‌توان در جهانی که این «شعارها» را با توسل به هزاران ترفند حاکم کرده‌اند، بر اساس پیش‌فرض‌هائی «آتاتورکی»‌ حکومت کرد. در واقع، توده‌های وحشتزدة ترک، از ترس فروافتادن در دامان «بنیادگرائی‌ای ایرانی‌مسلک»، و یا «انفصالی از نوع یوگسلاوی»، به هر صورت‌بندی ممکن روی خواهند آورد. و شاید اشکال عمده‌ در همین باشد، چرا که آنزمان که استعمار برای ملت‌ها «گزینه‌ای» باقی نگذارد، زمانی است که به بهترین صورت ممکن منافع خود را تأمین خواهد کرد. امیدواریم که «روشنفکری» ترک و ساختار سیاسی اینکشور، بتوانند آنچه امروز برای ایرانی عملاً غیرممکن شده، برای هموطنان خود تأمین کنند.

۳/۰۱/۱۳۸۵

اقوام ایرانی و استقلال ایران


چه کسانی در ایران خواهان بحران هستند؟ شاید امروز برای این سئوال باید جوابی یافت. حکومت اسلامی ایران از آغاز موجودیت خود، در فردای 22 بهمن، با پدیده‌ای به نام بحران، پیوسته «همساز و همراز» شده. در واقع، در هیچ برهه‌ای در تاریخ این حکومت، نمی‌توان ادعا کرد که نوعی «بحران» بر جامعه حاکم نبوده است. در آغاز، مسئلة «اصول‌انقلاب» و «ضدانقلاب» مطرح شد: «اصولی» که هنوز پس از گذشت 28 سال تعریف نشده‌ و با در نظر گرفتن شرایط سیاسی پیوسته در حال «تغییراند»! سپس، مسئله‌ای به نام «اشغال لانة جاسوسی» پیش می‌آید، که از این «بحران» نیز بهره‌برداری‌های مورد نظر کاملاً‌ صورت گرفت، و بعد از گذشت چند ماه، و با شروع حملة نظامی عراق به مرزهای کشور، و آغاز جنگی که برخی مقامات آنرا «نعمت الهی!» معرفی می‌کردند، در بطن «بحرانی‌نوین»، گروهی که گویا خود را «صاحبان مملکت» به شمار می‌آوردند، طیف «ضدانقلاب» را به سرعت از «سلطنت‌طلبان» و کردهای «استقلال‌طلب» به جانب کسانی متمایل کردند که، در این «انقلاب» با روحانیت به اصطلاح مبارز شیعه، خود را از آغاز هم‌صدا می‌دیدند. «بحران» بعدی بر محور به اصطلاح حذف «ملی‌ـ‌مذهبی‌ها» از حاکمیت به راه افتاد، و حکومت اسلامی این گروه را که، هنوز بجز «حزب‌الهی‌ها» و بینوایانی که با توسل به «ریسمان الهی حکومت اسلامی» نان شب خود را تأمین می‌کنند، در واقع همکاران اصلی این حاکمیت هستند، تحت عنوان «لیبرال!» مورد حمله شدید قرار داده، بحران عمیقی در مملکت به راه انداخت.

داستان «حفظ حاکمیت» از طریق «بحران‌سازی»، تا به امروز با توسل به هر بهانه‌ای تمدید شده، و همچنان ادامه دارد. آخرین «بحرانی» که حکومت اسلامی در قفای آن به جستجوی حفظ «فلسفة وجودی» خود، نه تنها در درون مرزهای کشور، که در منطقة آسیای جنوب غربی بود، «بحران ساختگی هسته‌ای» نام داشت، که امروز سیمای معماران واقعی آن: آمریکا و انگلیس را می‌توان به صراحت در پس «هیجانات» ملی و میهنی ایجاد شده، تشخیص داد. این بحران که باید آنرا به حق «شاه‌بحران» حاکمیت اسلامی نام گذاشت، در واقع قرار بود که «خون‌تازه‌ای» در رگ‌های این حکومت به جریان اندازد، و با تکیه بر «مبارزات» فرضی «ولی فقیه» با «شیطان بزرگ»، پایه‌ای جهت استحکام این حاکمیت فراهم آورد. خوشبختانه، این «توطئة» ننگین، که می‌رفت جان هزاران انسان بی‌گناه را فدای مصلحت‌گرائی‌های برخی محافل کند، دیر زمانی است که رنگ و بوی خود را از دست داده، و امیدواریم که برخی «شخصیت‌های!» جهان اسلام تا ابد در آرزوی تحقق این «توطئه» بمانند، تا بمیرند.

پر واضح بود که با شکست «بحران هسته‌ای»، حاکمیت بحران در ایران، که دمی از «بحران‌سازی» دریغ نکرده، به دنبال دستمایة جدیدی جهت حفظ سیاست‌های سرکوب‌گرانه‌اش خواهد بود. هیاهوهائی که در چند روز گذشته در محافل اقتصادی و بازار تهران و شهرهای بزرگ، بر سر «مصائب مالی»، «بیکاری»، و ... به راه افتاد، هر چند که از نظر اقتصادی کاملاً صحت داشته و نموداری از نبود سیاست اقتصادی توجیه‌پذیر در ایران است، همزمان این واقعیت را بازتاب می‌داد که حکومت، با تکیه بر این «واقعیات»، و به صورتی گزینه‌ای، دربه‌در به دنبال ایجاد «بحران» می‌گردد. در واقع، در همین وبلاگ مطلب مفصلی تحت عنوان «از جنگ با بحران اقتصادی» در همان روزها، و در رد این «بحران‌سازی» مصنوعی به تحریر در آمد.

در تشریحی مختصر از آنچه گذشت باید یادآور شویم که، «بحران اقتصادی» در حکومت اسلامی، از یک سو مستقیماً به دست دولت ایجاد می‌شود ـ کمبود بنزین، نرخ بالای بیکاری، نبود نقدینگی جهت پرداخت مقاطعه‌کاران دولتی، عدم پرداخت حقوق کارگران و ... ـ و با بهره‌گیری از حمایت‌های «ماورای بحاری» ـ بنگاه‌های سخن‌پراکنی بیگانه که امروز با تکیه بر عملکرد دولت ایران، خود را به «سازمان‌های خبرگزاری ملی ایرانیان» تبدیل کرده‌اند ـ تداوم خود را حفظ می‌کند. و از سوی دیگر، حکومت اسلامی با بهره‌گیری از وحشت و هراس ایجاد شده در میان توده‌های مردم، جهت حفظ بقاء خود، از این «بحران‌ها» ابزاری برای «توجیه» سرکوب‌‌های سیاسی و فرهنگی، در بطن جامعه می‌سازد. این «صورت‌بندی استعماری»، در واقع 28 سال است که بر سیاست جاری کشور حاکم شده!‌


با وجود آنکه جهان سیاست با چنین «تجربیاتی» زیاد هم بیگانه نیست، و تاریخ، نمونه‌های بیشماری از این سیاست‌بازی‌های «مزورانه»، در کشورها و ممالک مختلف در اختیارمان قرار می‌دهد، به جرأت می‌توان اذعان داشت که تاکنون در تاریخ هیچ ملتی این چنین بهره‌برداری‌های «موذیانه» و «ضدبشری» از رسانه‌ها، «بحران‌های ساختگی» و مسائل مختلف، صرفاً جهت چپاول دارائی‌های یک ملت، صورت نپذیرفته است.

امروز شاهدیم که با پایان گرفتن «گزینة جنگ»، فصل نوینی از «بحران‌سازی» در ایران آغاز ‌شده، و تحت عنوان «موضوعات بغرنج قومی!»، از داخل و خارج کشور بر شعلة «افسردة» در گیری‌های قومی در ایران، نفت و روغن فراوان نیز فرومی‌ریزند. در مطلب «بحران قومیت‌ها یا فریب استعمار» در همین وبلاگ، پیش از آنکه دولت احمدی‌نژاد موضوعات «اقوام ایرانی!» را تبدیل به «بحرانی ملی» کند، مطالبی نوشته بودم. ولی امروز به نظر می‌رسد که ایجاد «بحران»، به عنوان مفری جهت حکومت اسلامی، عملاً در دستور کار قرار گرفته. در واقع، مجموعه مسائلی به صورت پی‌در‌پی، این گمانه را ایجاد می‌کند که تعمدی در اینکار افتاده.

از یک طرف، مشکل جدیدی به نام معضل «ترک‌زبانان!» ایران، در قالب یک کاریکاتور در روزنامة «رسمی دولت احمدی‌ نژاد» ـ روزنامة ایران ـ مطرح می‌شود، و چنان هیاهوئی در اطراف این «کاریکاتور» به اصطلاح موهن به راه می‌اندازند، که در یکی از شهرهای «ترک‌زبان» به ضرب و جرح «دانشجویان» منجر شود! کاریکاتوریست مربوطه از روزنامة دولتی «اخراج» می‌شود، بدون آنکه مقامات کشور از نقش مسئولان اصلی این «فاجعه!» ـ وزیر ارشاد اسلامی، و نمایندة دولت در این رسانه، یعنی مدیریت روزنامه «ایران» ـ سخنی به میان ‌آورند! دولت احمدی‌نژاد با این تئاتر مضحک، با زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید: «در ارگان رسمی خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ـ روزنامة ایران ـ نه تنها کاریکاتوریست‌ها هر چه بخواهند می‌کشند، که با مسئولیت شخص خود آنرا به چاپ نیز می‌رسانند.» عقل سلیم از قبول چنین «ترهاتی» واقعاً عاجز است!

سایت‌های خارج نشین، که از قضای روزگار همگی «مستقل» هستند، نه تنها پیش از این «فاجعه» مقالات «ترک‌دوستی» و «ترک‌پرستی‌شان» را به چاپ رسانده بودند، که پس از بروز «فاجعه!»، همگام با برخی از «آخوندک‌های» حاکمیت، یکی پس از دیگری، در چندین صفحه، با ملت «ترک‌زبان» ایران، ابراز «همدردی»‌ کرده، و تحت عنوان حمایت از «اقوام» ایرانی، بر آتش این توطئه که به دست عوامل اجنبی در کشور در حال تکوین است، دامن می‌زنند. این اعمال «مضحک» در حالی صورت می‌گیرد که آقای احمدی‌نژاد، ریاست جمهور محترم اسلامی ایران، پس از دستیابی به این «مقام»، تاکنون اجازه نیافته‌اند از استان خوزستان «دیداررسمی» به عمل آورند! و هر بار، پیش از پای گذاشتن به این سرزمین «زرخیز»، بمب‌های صوتی شیشه‌های مسیر حرکت‌شان را خرد و خاکشیر کرده است؛ این کمدی، در شرایطی به روی صحنه می‌رود که چند روز پیش شهر کرمانشاه نیز صحنة انفجار بمب‌های صوتی بوده، بدون آنکه هیچ مورد «قومی» در این استان وجود داشته باشد؛ به این مسخره‌بازی سیاسی در شرایطی دامن می‌زنند که، گروهی به نام «جندالله» که مسلماً ملغمه‌ای است از تفنگچی‌های سپاه پاسداران، اعضای القاعده و نیروهای ویژة ارتش‌های غربی در افغانستان، در روز روشن، مردم و مسافران را در جاده‌های شرق کشور، تحت عنوان «تظلم‌خواهی‌های» قومی قتل‌عام می‌کنند، و دولت «مقتدر!» ایران، که تا چند روز پیش «آی‌پی‌های»‌ اینترنتی مخالفان را هم «شناسائی!» کرده بود، به دلیل وابستگی حاکمیت به شبکة «قاچاق مواد مخدر» در شرق کشور، در جواب به این آدمکشی‌ها حتی جرأت نمی‌کند سر مبارک‌اش را بلند ‌کند.

طی 28 سالی که گذشت، مردم ایران از دامان توطئه‌ای به دامان توطئة دیگری افتاده‌اند، و طی همین دوره، ثروت‌های ملی این مردم به تاراج کسانی رفته که امروز، نه تنها قادر به حفظ کیان و منافع عالیة ملت نیستند، که خود تبدیل به کارگزاران مستقیم سیاست‌های خارجی شده‌اند. دولت احمدی‌نژاد، با علم کردن پیراهن عثمان «اقوام» در کشور ایران، جهت بهره‌برداری‌های استمعاری، در واقع، زمینه‌ساز «بحرانی» در بطن زبان فارسی شده است. زبانی که ایرانیان از 1200 سال پیش، آنرا تبدیل به مستحکم‌ترین سنگر مبارزات ملی بر علیه «استعمار» کرده‌اند. با به زیر سئوال بردن حاکمیت زبان فارسی بر سرزمین ایران، و با میدان دادن به این توهم که گویا «اقوام» می‌توانند هر یک به تنهائی، حقوق حقة خود را درصحنة سیاست جهانی به ارزش گذارند، دولت احمدی نژاد، نه تنها چوب حراج بر میراث هزارة ایرانی زده، که کشور را برای فروافتادن در دامان جنگ‌هائی داخلی، در راستای منافع امپریالیسم آماده می‌کند.


شاید جای آن دارد که «سیاسیون» کشور، دست از «مصلحت‌گرائی‌های» متداول خود برداشته، و این «توهم» را از ذهن خود دور کنند، که با بازی‌کردن در میدان «مضحکه‌های» این حاکمیت، روز و روزگاری خواهند توانست که دستی بر «قدرت» داشته باشند! فراموش نکنیم که حاکمیت، در هر حال از آن مردم است، و اینکه، تاریخ کسانی را که به منافع واقعی یک ملت پشت می‌کنند، هیچگاه شایستة اعمال حاکمیت نخواهد شناخت.

۲/۳۱/۱۳۸۵

خط‌ لوله به هند!

احداث یک خط لولة گاز از ایران به هند که، با در نظر گرفتن سیاست روز و بر اساس تبلیغات رسانه‌ها،‌ برخی اوقات از پاکستان عبور می‌کند و برخی اوقات از «اعماق» آب‌های اقیانوس هند می‌گذرد، نشانگر یک «راهبرد» کلیدی در منطقة آسیای جنوبی است. ولی، این مسئلة حساس که می‌تواند سرنوشت منطقه را تغییر دهد، همچون دیگر مسائل مشابه، هرگز از نظر سیاسی موضوع تحلیلی بنیادین نمی‌شود! سایت‌های ایرانی، و بنگاه‌های خبرپراکنی‌ خارجی، فقط به این بسنده می‌کنند که، «امروز تصویب شد»، و یا، «دیروز تکذیب شد!» با این وجود، احداث این خط لوله، بر سرنوشت میلیون‌ها انسان تأثیر به‌سزائی خواهد داشت، و بی‌اعتنائی ظاهری رسانه‌ها به این مهم، شاید بهترین نشانة «اهمیت» اساسی مطلب باشد.

در راهبردهای نوین جنوب آسیا، با فروریختن مرزبندی‌های «قراردادی» جنگ سرد، هند و چین، از پنجة این مرزبندی‌ها گریختند. هند، که پس استقلال در روزهای آخر جنگ دوم، برای فرار از سیاست‌های استعماری انگلستان، ناچار به پذیرش اردوگاه سیاسی «اتحاد جماهیر شوروی» شده بود، از فرصت استفاده کرده، از چنبرة «اتحاداجباری» گریخت، و در مسیر عکس، چین، که پس از شکست ارتش آمریکا در ویتنام، عملاً در تخالف با سیاست‌های کرملین،‌ به دامان اتحاد با واشنگتن در آسیای جنوبی فرو افتاده بود نیز گسترش روابط سیاسی و اقتصادی با مسکو را از سر گرفت. به عبارت دیگر، آنزمان که «سیاه» و «سپید»، صحنة راهبردهای بین‌الملل را ترک گفتند، مهم‌ترین رویداد کرة ارض همین چند قطبی شدن سیاست در دو کشور هند و چین بوده است.

تحولات ایندو کشور، با وجود تفاوت‌های عمیق در ساختارهای سیاسی‌اشان، در مسیر رخدادهای مهم جهانی ادامه یافته، هند در بطن دمکراسی «قبیله‌ای ـ سرمایه‌سالاری» ویژة خود، و چین در رابطه با نگرشی «غیرمعمول» ـ اگر نگوئیم «ضدمارکسیستی» ـ از مائوئیسمی نامأنوس! سرمایه‌گذاری‌های وسیع شرکت‌های غربی در هر دو کشور، نشاندهندة این امر است که حداقل در چارچوبی راهبردی و «ضدروسی»، غرب ایندو را «متحد» خود به شمار می‌آورد: چین برای پاسخگوئی به نیازهای غرب در آسیای جنوب شرقی، و هند برای ایجاد دوبارة «استحکام از میان رفته» در مرزهای آسیای مرکزی و خاورمیانه.

ولی، در پیگیری این راهبرد ویژه غرب تنها نیست، چرا که روسیه نیز از نزدیک و با وسواس بسیار این مهم را زیر نظر دارد؛ و هر چند که شکست غرب در پیشبرد راهبردهای‌اش، بر خلاف گذشته به معنای «پیروزی» روسیه نیست، پیشرفت این راهبردها در ابعادی که از نظارت «کرملین» کاملاً خارج شود نیز، از نظر روسیه «نامطلوب» تلقی خواهد شد. ولی، در این میان، با وجود آنکه مشکل‌ «اسلام‌گرائی» بیشتر بر شانه‌های روسیه سنگینی می‌کند تا زنجیری بر پای سیاست غرب در منطقه باشد، معضلات غرب از مشکلات روسیه بسیار پیچیده‌تر شده‌اند، و غرب عملاً قادر به حل آن‌ها نیست.

مشکل اصلی غرب در جنوب آسیا، به بحثی اساسی در مسئلة «کلان اقتصادی» باز می‌گردد، به این معنا که، «ارز تزریق شده» در اقتصادهای چین و هند، با وجود اهمیت اساسی‌ای که هر کدام برای غرب پیدا کرده‌اند، همچون دوران گذشته ـ جنگ سرد و روابط اقتصادی غرب با جهان سوم ـ به درون نظام اقتصادی غرب باز نمی‌گردند! این ارزها به شیوه‌های مختلف در منطقه، نه تنها سرمایه‌گذاری می‌شوند، که این امکان وجود دارد که نهایت امر نظارت بر آن‌ها بیشتر به دست «روسیه» بیفتد تا واشنگتن. غرب در این راستا، مجبور است که با هند و چین، نه در مقام «مناطق اشغال شدة سنتی»، که در مقام نوعی شریک اقتصادی برخورد کند. آنان که با الفبای بهره‌وری‌های سرمایه‌داری بین‌الملل آشنائی دارند، به خوبی می‌دانند که این «صورت‌بندی» در سنت سرمایه‌داری غرب، «غیرقابل» هضم است.

تکیة بیش از اندازه بر مشکلات «انرژی»، چه در هند و چه در چین، در واقع بازتاب این مسائل شده است. پر واضح است که تولید انبوه، چه زیر نظر سرمایه‌داری غربی و چه تحت نظارت روسیه، در چین و در هند، خارج از نیازهای ارزی، مستلزم تامین انرژی است. این در حالیکه، هیچکدام از ایندو کشور قادر نیستند نیازهای انرژی خود را در چارچوبی خارج از وابستگی به دو قطب تعیین کنندة سیاست جهانی امروز ـ اتحاد «واشنگتن مسکو» ـ حل کنند. و میان ایندو ـ بر خلاف اتحاد‌های متداول تاریخ ـ در این مورد بخصوص، هیچگونه تفاهمی نمی‌تواند به وجود آید. و اگر امروز، ارتش آمریکا در عراق خود را اینچنین درگیر کرده، یکی از دلایل عمده‌اش دست گذاشتن بر منابعی است که می‌توانسته، تحت نظارت روسیه، از طریق خلیج‌فارس، نیازهای انرژی ایندو کشور را، به نفع تحکیم «نفوذ» کرملین، برآورده کند. در واقع، واضح است که روابط مسکو با صدام حسین گرم‌تر از روابط بغداد با واشنگتن بود، و اگر به این «صورت‌بندی»، شرکت مسکو در طرح‌های هسته‌ای ایران در بوشهر را نیز اضافه کنیم، نمای سیاسی به دست آمده، می‌توانسته برای «نفوذ» غرب در منطقه زنگ خطری تلقی شود.


برخورد عجولانة غرب با این معضلات ـ به راه انداختن جنگ در عراق ـ در واقع، بیشتر از آنچه نشاندهندة «بی‌سیاستی» سرمایه‌داری جهانی باشد، نمایانگر «محدودیت‌های» ملموس و تاریخی آن شده. به عبارت دیگر، غرب با علم به اینکه جنگ در عراق را خواهد باخت، به این قمار پرداخت، چرا که گزینة دیگری نداشت. امروز در چارچوب سیاست‌های راهبردی غرب، آنچه از اهمیت برخوردار شده، نتیجة جنگ عراق نیست، چرا که «نتیجه» مشخص است. غرب می‌خواهد با علم به اینکه جنگ را خواهد باخت، در جبهه‌های دیگر منطقه تا حد امکان از «رقیب» ـ روسیه و مجموعه‌سیاست‌های همراه با اینکشور ـ تا حد امکان «امتیاز» بگیرد. ولی چگونه می‌توان یک «باخت» را به وسیله‌ای جهت «امتیازگیری» از رقبا تبدیل کرد؟

در اینجاست که، تا آنجا که به مسائل ایران مربوط می‌شود، طرح‌های «خلق‌الساعه» و گاه «بی‌ربط» و «نامربوط»، در زمینة تأمین انرژی هند، از کیسة مارگیری غربی‌ها بیرون کشیده می‌شود؛ بر سر آنان بحث و مذاکره به راه می‌افتد، از طرف کشورهای مربوطه «تأئید» می‌شود و هر یک، بعد از چندی مورد «تکذیب»‌ نیز قرار می‌گیرند! ‌ خارج از انبوه مسائلی که می‌تواند در این میان مورد بحث قرار گیرد، اگر بخواهیم خود را صرفاً بر محور این به اصطلاح «خط‌لوله» متمرکز کنیم، شاهدیم که آمریکائیان با اعمال سیاست‌های مختلف در منطقه، مسببین اصلی عدم احداث خطوط لوله‌ای شد‌ه‌اند که به راحتی می‌تواند نفت و گاز روسیه، مناطق مرزی افغانستان، و کشورهای آسیای مرکزی را، تحت نظارت کرملین به مرزهای هند و نهایتاً چین برساند. با در نظر گرفتن آنچه در بالا آمد، دلایل مخالفت‌های آمریکا کاملاً قابل رویت است، ولی چانه‌زنی‌های آنان از بعد دیگری نیز برخوردار است، چرا که اگر چنین طرحی ـ قسمتی از این طرح در مورد ارتباط تاجیکستان با هند عملاً به مرحلة نهائی می‌رسد ـ عملی شود، ستون‌های اصلی راهبردهای منطقه‌ که آمریکا بر آنان تکیه دارد، عملاً فرو خواهند ریخت. نخست آنکه، اشغال عراق، دیگر نمی‌تواند به عنوان کارتی در مبادلات سیاسی منطقه مورد استفادة آمریکا قرار گیرد، چرا که در این صورت بندی دیگر نیازی به عراق وجود نخواهد داشت. در درجة دوم، کشور پاکستان که از مهم‌ترین پایگاه‌های آمریکا در منطقه به شمار می‌رود، عملاً از اعمال سیاست غرب در آسیای مرکزی و هند عاجز خواهد ماند ـ موجودیت این کشور دیگر نمی‌تواند «توجیه‌پذیر» تلقی شود ـ و مهم‌تر از همه، راهبردهای غرب در ایران به بن‌بست‌ کامل خواهد انجامید.

شاهد بودیم که عدم همکاری مجموعه سیاست‌های «روسیه‌، چین و هند» جنگ نمایشی ولایت فقیه با «شیطان‌بزرگ» را در صحنة دیپلماسی منطقه منزوی کرد. حال اگر قرار باشد اشغال عراق، از کارآئی‌ای هر چند کوچک بی‌بهره بماند، حکومت اسلامی ایران ـ سرمایه‌گذاری دراز مدت آمریکا در منطقه ـ در واقع، دیگر به درد هیچکس نخواهد خورد، چرا که «پتک انرژی» در چین و هند، کارآئی خود را از دست می‌دهد، و مواضع «فرمایشی»‌ تهران، صرفاً زمینه‌ساز بحران‌زائی در بطن روابط اروپای غربی و ژاپن با آمریکا خواهد شد. مرحله‌ای که با «ارائه "طرح‌اروپا" در مورد غنی‌سازی» عملاً آغاز شده.

ولی آمریکا در شرایطی نیست که در این نتایج به نفع سیاست خود بتواند دست درازی کند. اینک که «بنیاد جنگ» به تعطیل کشیده شده، آمریکا دریافته که اگر «جنگ واقعی» ـ جنگ دلارها ـ اینبار آغاز شود، نه تنها منافعی برای واشنگتن به ارمغان نخواهد آورد، که منافع راهبردی‌اش را در منطقه می‌تواند تحت تأثیر دراز مدت خود قرار دهد. خط لولة گاز ایران به هند، در این چارچوب گامی خواهد بود که صرفاً به گسترش منافع کشورهای منطقه‌ منجر خواهد شد. رشد اقتصادی حاصل از این خط‌لوله، تأثیر منفی و مستقیمی بر «قدرت تصمیم‌گیری مستقل اقتصادی» واشنگتن خواهد گذاشت، «صورت‌بندی‌ای» که در نهاد خود، با فلسفة وجودی «امپریالیسم» در تضاد است، و آمریکا به هر قیمت از آن می‌گریزد.

۲/۳۰/۱۳۸۵

سیاست و جنایت!



ملت ایران شاید یکی از ناآگاه‌ترین ملت‌های جهان در زمینه حقوق مدنی باشد. اینرا نه به دلیل آنچه امروز شاهد آن هستیم، که به دلیل تاریخچة هولناکی که نبود «حقوق شهروندی» در واقع یکی از شاخص‌ترین مشخصه‌های اجتماعی و سیاسی آن شده، عنوان می‌کنم. امروز می‌بینیم که، مجلس «برگزیدة ملت‌مسلمان ایران!» حق شهروندی اینکشور را از اطفالی که از مادر ایرانی و پدر خارجی به دنیا می‌آیند، «قانوناً» سلب می‌کند. گروهی هم از «دانشمندان» وطنی، این «قانون» را که رایحه «تحجر»، «فساد» و عقب‌ماندگی می‌پراکند، یا تأئید می‌کنند، و یا، آنهم در ظاهر و صرفاً برای تسویه‌حساب‌ها و «باندبازی‌های» خودشان، «شدیداً» مورد خطاب و عتاب قرار می‌دهند!

این مجلس یا منتخب مردم ایران هست، یا نیست! تکلیف را باید روشن کرد. اگر این مجلس «شوربا!» منتخب ملت ایران نیست ـ که بنده فکر می‌کنم نیست ـ آن‌ها که با مصوبات این مجلس امروز مخالفت می‌کنند، و با تکیه بر احساسات «شمال شهری‌ها» قصة غم‌انگیز «بچه‌های بی‌پدر می‌خوانند»، چرا تا چند ماه پیش داد و فریاد راه ‌انداخته بودند که مردم باید به نفع این «آدمک‌ها» در انتخابات‌ این «حاکمیت» شرکت داشته باشند؟ و اگر این مجلس نمایندة افکار عمومی ملت ایران هست، دیگر داد و فریاد برای چیست؟ مصوبات مجلس «منتخب» برای ملت «انتخاب کننده» از وجاهت قانونی برخوردار است. متاسفانه صحنة سیاست‌بازی در ایران بیش از کشورهای دیگر به آلودگی کشیده شده، و گناه این مسئله تا حدی زیادی به گردن هم‌میهنان ما است. چرا که، نهایت امر، هر نوع سیاستی، هر قدر ضدمردمی و ضدبشری، زمانی قادر است در یک محدودة جغرافیائی پیاده شود که با افکار عمومی، باورهای توده‌ای و تاریخ آن ملت‌، ارتباطی ارگانیک ایجاد کند.

شاید در این میان، از طرف آنان که همواره در راه یافتن مفری بر مشکلات هستند، سخن از وظیفة «روشنگران» به میان آید. بلی، بر خلاف کسانی که فکر می‌کنند روشنفکری داستان «صدرمشروطه» بوده، و حکایتش با «مبارزات» فرضی آخوندک‌های مشروطه‌طلب، و فکلی‌های «مستفرنگ» تمام شده است، باید گفت که این داستان تازه در آغاز راه است. امروز، «روشنفکری» برای ملت ایران یک نیاز واقعی است. چرا که باید آنان که خود را «روشنفکر» می‌نامند، در صحنة سیاست داخلی این سرزمین از مسئله‌ای به نام «مسئولیت اجتماعی‌مردم» نام برده، و به توده‌هائی که نسل‌ها، در بطن 150 سال فاشیسم نوین، بزرگ شده‌اند، یادآوری کنند که «مسئولیت‌اجتماعی‌مردم» اگر در تاریخ سیاسی ایران لگدمال منافع این طبقه، آن حزب، این دسته‌ و این گروه شده، هنوز زنده است، و از «موجودیتی» برخوردار است، «موجودیتی» که فقط در سایة آن می‌توان به «سربلندی» واقعی دست یافت.

ملت ایران باید به گروه‌های سیاسی رنگارنگی که امروز، با سر فرو بردن در آخور این سفارتخانه و آن جاسوس‌خانه، خود را «آینده‌سازان» ملت ایران معرفی می‌کنند، گوشزد کند که، در برابر تاریخ ایران می‌باید مواضع‌شان روشن باشد. امروز، پس از گذشت 28 سال از فتنة حکومت اسلامی، شاهدیم که برخی گروه‌ها، بدون در نظر گرفتن همکاری‌ها و همراهی‌های سرنوشت‌ساز «شخصیت‌های» چون «منتظری»، «بازرگان»، «سحابی»، «بنی‌صدر» و ... در راه استقرار حاکمیت فعلی، ‌ از آنان پیراهن‌های عثمان درست می‌کنند، و به دور جهان می‌چرخانند، چرا که از حاکمان تهران یک درس بزرگ را در «سیاست‌بازی» گوئی خوب فرا گرفته‌اند: «فریب مردم، همیشه کارساز است!» ولی، چه کسانی باید مچ این فریبکاران را باز کنند، فریبکارانی دیگر؟


کودکانی که در موطن خود ایران، «قاچاقی» باید زندگی ‌کنند، آیا می‌دانند که رئیس قوة قضائیة کشور «جمهوری»‌ اسلامی، خود عراقی و عراقی‌زاده است، و فارسی زبان نیست؟ می‌دانند که در کشور «سلطنتی» آریامهر، دلقکی به نام هویدا را سال‌ها در دانشکدة جنگ به عنوان دبیر زبان عربی به کار می‌‌گیرند، تا زبان فارسی آموخته و بتواند به استخدام وزارت امور خارجة اعلیحضرت در آید؟ می‌دانند که فردی به نام «جلال‌الدین فارسی»، که تابعیت ایرانی نداشت، اگر سیاست بین‌المللی «صلاح» می‌دید، به جای همین حضرت «بنی‌صدر»، اولین رئیس جمهور ایران اسلامی می‌شد؟

مسلماً نمی‌دانند، چرا که قسمت عمده‌ای از «سیاسیون» و روشنفکرانی که وظیفة اصلی خود،‌ یعنی «روشنگری» را لای ملحفه‌های تودرتوی «مصلحت‌گرائی» قایم کرده‌اند، «صلاح» نمی‌دانند که این مسائل «ناخوش‌آیند» مطرح شود. چون اگر سر و صدای این مسائل درآید، به حکم «در شهر هر آنکه هست گیرند!»، شاید گروهی بپرسند، این آقایان در حاکمیت ایران چه غلطی می‌کرده‌اند و یا امروز، که امثال‌شان هم کم نیست چه می‌کنند؟ «سیاسیون» و «مصلحت‌اندیشان» جواب آن‌ها را چه بدهند؟ آنوقت ممکن است برخی از «مبارزان راه آزادی» که جسد «طالقانی»، سفرة نذری «منتظری»، و ... را 27 سال است به دوش می‌کشند، مجبور شوند در مورد سخنرانی‌های‌ اینان و موضع‌گیری‌های سیاسی‌شان «توضیحاتی»‌ هم به مردم ارائه دهند. در اینصورت، «انقلاب!» چه می‌شود، «براندازی!» زیر نظر ارتش آمریکا چه می‌شود؟


جرم‌شناسان می‌گویند، «جنایت، در ذهن جنایتکار، کوتاه‌‌ترین راه ممکن برای رسیدن به هدف است!» و امروز، در کمال تأسف شاهدیم که، جنبش‌های سیاسی ایران، در این تعریف به خوبی می‌گنجند. اگر در غرب رابطه‌ای ارگانیک میان «هنرنمایش» و سیاست‌بازی را شاهدیم ـ در آمریکا هنرپیشه‌ها رسماً سیاستمدار می‌شوند‌. در جهان سوم، شاهد همین ارتباط ارگانیک میان «جنایتکاران» و «سیاست‌بازان» هستیم. جای تأسف است که، تنها مسئله‌ای که در این میان کاملاً از نظرها پنهان می‌ماند، سرنوشت همان «کودکان» آواره‌ای است، که بعضی‌ها برایشان قلمفرسائی‌ها می‌کنند.

۲/۲۷/۱۳۸۵

آیندة ایران!


شاید در شرایط فعلی، سخن گفتن از آرایش نیروهای سیاسی در ایران، به نظر گزافه آید، ولی این بحث هر چه زودتر آغاز شود، برخورد با بازتاب‌هائی که تغییر و تحولات سیاسی در کشور می‌تواند نهایتاً به دنبال آورد، خردمندانه‌‌تر صورت خواهد پذیرفت. پس از براندازی 22 بهمن، حکومت اسلامی ایران، حداقل در اظهارات مسئولان سیاسی خود، نیروهای کشور را به سه دسته تقسیم کرد: موافقان انقلاب، مخالفان و ناراضی‌های خاموش، مخالفان و ناراضی‌های مبارز! امروز، این تقسیم بندی عملاً غیر قابل دوام به نظر می‌آید، چرا که در بطن آنچه ‌آنروزها «موافقان» انقلاب لقب گرفتند، گروه کثیری به دلیل «ابراز نارضایتی» به زندان و تبعید گرفتار آمده‌اند، گروهی دیگر از طرف حاکمیت به انزوا کشانده شده‌اند، و حتی چنددستگی در میان افرادی که قشر حاکم فعلی را تشکیل می‌دهند نیز کاملاً آشکار است. از طرف دیگر، معرفی چهره‌های «جدید سیاسی» که در دورة محمد خاتمی آغاز شد، هنوز، نه تنها به پایان نرسیده، که با معرفی کابینة احمدی‌نژاد شدت نیز گرفته است. تحلیل اینکه این افراد متعلق به کدام جبهه‌ها و تمایلات سیاسی‌اند، به دلیل سکوتی که بر فضای سیاسی کشور حاکم شده، عملاً غیرممکن است، ولی یک نکته را می‌توان ابراز داشت و آن اینکه فضای نوینی بر سیاست کشور ایران حاکم شده است.

مسلماً در بررسی سیاست جاری کشور، باز هم ناچار به تحلیل چند و چون فضای جدیدی می‌شویم که راهبردهای بین‌الملل و تغییرات وسیع آن‌ها را طی 20 سال گذشته به ارمغان آورده‌اند. کشور ایران به عنوان عضو پیمان سنتو، پیمانی که هنوز «پابرجا» است، در راهبردهای منطقه‌ای علناً حلقه‌ای است از زنجیرة ناتو، هر چند که در سال‌های اخیر حکومت اسلامی سعی تمام بر پوشاندن این زاویه از مسائل «راهبردی» کشور داشته. وابستگی به ناتو، در چارچوب پیمان‌های سنتو، پس از 22 بهمن 57 سبب شد که، در واقع،‌ اکثر نیروهای سیاسی فعال در درون کشور، اعم از اسلامی و غیراسلامی پایه‌های موجودیت‌شان در بطن حاکمیت غرب «شکل»‌ گیرد. این معضل تا آنجا پیش رفته، که برخی از صاحب‌نظران سیاست امروز کشور، به سبک و سیاق دوران مصدق، حتی حزب توده را نیز «توده‌ای نفتی» می خوانند، و به این ترتیب وابستگی این تشکیلات به «راهبردهای» غرب را گوشزد می‌کنند.

مهاجرت وسیع اعضای نیروهای چپ ایران به مناطق اروپای شمالی و حتی کشور ایالات متحد، طی نخستین سال‌هائی که سرکوب نظامی در ایران آغاز شد، کمک زیادی به از میان بردن این «نتیجه‌گیری» منطقی نکرده است. در این راستا، نیروهای چپ ایران در کشورهائی «پناه» گرفتند که نه تنها همگی اعضای فعال پیمان آتلانتیک شمالی هستند،‌ که برخی، همچون سوئد، فنلاند و نروژ، عملاً فاقد سیاست خارجی بوده،‌ و طی جنگ سرد پایگاه‌های نظامی ایالات متحد در برابر «نفوذ» کمونیسم در اروپای شمالی به شمار می‌آمدند. از طرف دیگر، سیاست اتحادجماهیرشوروی، که سعی می‌کرد با بهره‌گیری از تجربة نه چندان موفق خود در دوران مصدق، اینبار سیاست واقع‌بینانه‌تری در پیش گیرد، در «غربی» کردن نیروهای چپ در ایران نقشی بسیار وسیع بازی کرد. چرا که وابستگان به حزب توده، حداقل آنان که در داخل کشور باقی مانده بودند، در چارچوب یک سیاست «خزنده»‌ سعی در حفظ مواضع خود در بطن حکومت اسلامی ایران داشتند، و این عمل را علیرغم سرکوب وسیع نیروهای چپ، حتی وابستگان به تشکیلات خود، تا آخرین لحظه‌ها ادامه دادند. این سیاست «خزنده» که در کشورهای متعددی به اجرا در آمده بود ـ افغانستان آخرین نمونة آن است ولی کشورهای عراق و سوریه در واقع موفق‌ترین‌شان به شمار می‌رفتند ـ و می‌بایست به «کودتائی» روسی منتج شود نیز، نه تنها نتوانست تجربة ناموفق دورة مصدق را از یادها بزداید، که از یک سو، باعث نزدیک‌تر شدن نیروهای چپ ایران به افق‌های عقیدتی غربی شد، و از سوی دیگر، در بطن جامعة سیاسیون ایران به نفرتی دامن زد که نتیجة «قابل پیش‌بینی» همکاری‌های فرضی حزب توده و حکومت اسلامی بود!

ولی مهاجرت‌های سیاسی به خارج از کشور محدود به وابستگان به احزاب چپ‌گرای ایران نشد. عملاً گروه‌های دیگری نیز مجبور به ترک کشور شدند، که در رأس آنان، حداقل در آغاز براندازی 22 بهمن، می‌توان از طرفداران سلطنت نام برد. در این اردوگاه نیز، چون دیگر خیمه‌های سیاسی ایران، تشتت و چند دستگی حکومت می‌کرد، این جبهه در جناح چپ از مصدقی‌های دو آتشه و طرفداران شاپور بختیار، آخرین نخست وزیر شاه سابق، تشکیل شده بود، و‌ در جناح راست، نهایتاً به اعضای فراری ساواک و ارتش شاهنشاهی منتهی می‌شد، و همانطور که می‌توان حدس زد، چنین «ملغمه‌ای» عملاً طی 28 سال نتوانست جبهه‌ای درخور، در فضای سیاسی کشور بگشاید.



از طرف دیگر با شکل‌گیری آموزه‌های «واقعی» حکومت اسلامی، و نه آنچه در تظاهرات برای تشویق مردم به نافرمانی و شورش مرتباً تکرار می‌شد، بسیاری از طرفداران که در راه به ثمر رسیدن این حکومت «جانفشانی‌ها» کرده بودند، از گردونة قدرت، یکی پس از دیگری خارج شده، به فراسوی مرزها پرتاب می‌شدند، که مهم‌ترین آنان مسلماً سازمان مجاهدین‌خلق بود. این گروه‌ها که محدود به مجاهدین خلق نیز نمی‌شوند، تحت پوشش «چپ» یا «چپ‌نمائی» عملاً از نوعی حکومت اسلامی هواداری می‌کنند که بر خلاف روحانیت سنتی شیعه، تکیه بر نظریة «استبدادی دینی» در چارچوبه‌ای «مدرن» دارد. خروج این گروه‌ها از مرزهای کشور و اقامت تمامی اعضای آن در مناطق تحت فرمان پیمان آتلانتیک شمالی نیز، هم برای حکومت اسلامی «موضع» توجیه پذیر «مخالفت با امپریالیسم» را به همراه آورد، و هم «وابستگی» این گروه‌ها را به سیاست‌های غرب «علنی» کرد! در واقع، اخراج نیروهای «ضدغربی» و یا «هواداران آزادی سیاسی» ـ چه چپ‌گرا و چه دمکرات ـ به کشورهای تحت سلطة پیمان آتلانتیک شمالی، سیاستی بود که همزمان از طرف تهران و واشنگتن هماهنگ ‌شده بود. این سیاست صحنة داخلی را در انحصار حکومت اسلامی قرار می‌داد، و از طرف دیگر، اخراج نیروهای مخالف به کشورهای غربی باعث جذب و تحلیل این نیروها در بطن این جوامع شده، زمینه‌ساز فروپاشیدن شیرازة سازمان‌های‌شان می‌شد.

ولی در همین گیرودار در داخل مرزهای کشور چه می‌گذشت؟ طی ایندوره از تحولات سیاسی، گروه‌هائی که سیاست بین‌الملل موجودیت‌شان را همسو با انتظارات‌ خود تحلیل می‌کردند، همگی در مجموعه‌ای «اسلامی» به گذراندن نوعی «ماه‌عسل» اجباری مشغول شده بودند. این گروه‌ها طیف وسیعی از راست‌ «افراطی‌مذهبی»، از قبیل هیئت مؤتلفه و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را، تا راست «مذهبی‌لیبرال»، به طور مثال، نهضت‌آزادی و «مستقل‌هائی» چون پیمان را در بر می‌گرفتند، که همگی در لنگرگاه ضدکمونیسم «غرب» پهلو گرفته، سعی بر آن داشتند تا با «حضور» فرضی و فعال خود در صحنة سیاست حکومت اسلامی، در برابر جهانیان، از حاکمیت «مطلوب» خود چهره‌ای «دوست‌داشتنی‌تر» ارائه کنند.

ولی، همچنانکه تجربیات تاریخ پیوسته گوشزد می‌کند ـ دورة پهلوی یکی از بهترین نمونه‌های آن است ـ هیئت‌حاکمة «فاشیسم» را نمی‌باید در میان گروه‌های سیاسی، حتی ارتجاعی‌ترین‌شان جستجو کرد. فاشیسم طبیعتی ضدعقلانی دارد، و از اینرو اصولاً با هر نوع تفاهم بر محور «اهدافی منطقی‌شده» در تخالف قرار می‌گیرد. بهترین نمونة این تخالف غیرقابل توجیه را می‌توان در انحلال رسمی حزب «جمهوری‌اسلامی» به فرمان آیت‌الله خمینی مشاهده کرد!‌ در نتیجه، حاکمان «واقعی» حکومت اسلامی را نباید در میان اعضای سازمان‌های مختلف «راست‌گرای» مذهبی جست. این حاکمان،‌ در بطن محافل و مجامع «مخفی» و «نیمه‌مخفی» با تکیه بر ارتباطاتی گنگ، حاکمیت را در چنگال خود گرفته‌اند. ارتباطاتی که ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس جمهور پیشین همین حکومت، اغلب از آنان تحت عنوان «مافیاهای قدرت» نام می‌برد. این محافل با بهره‌گیری از اهدافی «گنگ»، «مصلحت‌گرایانه»، «غیرعقیدتی» و خصوصاً در مورد حکومت اسلامی «کاسب‌کارانه»، همگام با پیشبرد سیاست‌های اعمال شده از جانب غرب در ایران، سعی در «عضوگیری» و تشکیل «گروه‌های فشار» جهت بیرون راندن «رقبا» از کنار سفره‌ای دارند که استعمار برایشان گسترده.

این «آرایش‌نیروها» که کاملاً منعکس کنندة منافع دراز مدت غرب بود، با زمین‌لرزه منتج از فروپاشی اتحاد شوروی، به طور کلی از میان رفت. و اگر امروز، شاهد سر بر آوردن «شخصیت‌هائی!» کاملاً‌ ناشناس از بطن این حاکمیت هستیم فقط به این دلیل است که چهره‌های فعال این «گروه‌های مختلف فشار» و «دستجات نیمه‌مخفی»، یکی پس از دیگری «علنی» می‌شود. و نشان می‌دهد که تحلیل غرب از شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران، هنوز با آنچه در گذشته انجام می‌گرفته، تغییری نکرده. در واقع، غرب این تصور را دارد که با بیرون کشیدن «تتمة»‌ نیروهای فشار از بطن حاکمیت اسلامی و تبدیل آنان به «دولتمرد!»‌ قادر خواهد بود، هم ساختار «عریان‌شدة» قدرت استعماری در ایران را بازسازی کند، و هم به این توهم در افکار عمومی مردم ایران دامن زند که «شخصیت‌های» جدیدی راه به قدرت باز کرده‌اند: نخست محمد خاتمی، و اینک محمود احمدی‌نژاد!


این سیاست به طور محتوم، محکوم به شکست است. چرا که ساختار نوین حاکمیت در ایران نمی‌تواند بر پایة «توجیهات جنگ سرد» و عناصر «علنی»‌ و یا «نیمه‌پنهان» آن شکل گیرد، و سماجت آمریکا در بهره‌برداری از این «ستون‌‌های فروریخته» نه تنها فرصت‌های آتی مردم ایران را برای دست‌یابی به حکومتی شایسته از میان خواهد برد،‌ که منطقه را در کل، با بحرانی جدی روبرو می‌کند. شاید به همین دلیل است که بیش از 200 هزار سرباز آمریکائی هنوز، تحت عنوان حمایت از «دمکراسی!» منطقة خلیج فارس را اشغال کرده‌اند، بدون آنکه هیچ نشانی از «مردم‌سالاری» در بطن حکومت‌های وابسته به غرب در منطقه شاهد باشیم. این اشغال غیرقانونی و ضد انسانی، روزی نه چندان دور، پایان خواهد پذیرفت، و خروج نیروهای آمریکائی از منطقه، از طرف این «ابرقدرت» با قبول این واقعیت توام خواهد شد که، سفرة «جنگ‌سرد» را می‌باید جمع کرد، و سیاستی نوین و انسانی‌تر بر منطقه حاکم نمود.

۲/۲۶/۱۳۸۵

ماه عسلی که رو به پایان دارد!؟

آیا درگیری میان ایالات متحد و انگلستان در خاورمیانه بالا خواهد گرفت؟ این سئوال، علیرغم قرائنی مثبت‌، در حال حاضر، نمی‌تواند پاسخ صریحی داشته باشد. کشور انگلستان به عنوان ابرقدرت «سابق»، تمامی پایگاه‌های استعماری خود را پس از جنگ جهانی دوم به آمریکا تحویل داد، و در قبال این سخاوتمندی، از همکاری نزدیک با واشنگتن، طی جنگ سرد برخوردار شد. نتیجة این همکاری «نزدیک»، امروز شرکت لندن در «اشغال» عراق است، اشغالی که شاید، در چارچوب منافع دراز مدت لندن می‌بایست از آن احتراز می‌شد. ولی تبعات برخورداری از حمایت سیاست واشنگتن، فقط محدود به بهره‌برداری از «منافع» نمی‌شود، «شرکت» در این قمار خطرناک سیاسی نیز، که امروز نتایج منفی آن در تمامی ابعاد، شامل حال کشور انگلستان شده، خود بازتابی است از همان حمایت‌های همه‌جانبه‌ای که ایالات متحد طی سال‌ها به انگلستان ارائه داده است.

امروز، انگلستان به هیچ عنوان نمی‌تواند ادعا کند، که همچون سال‌های آغازین قرن بیستم، در مرتبة یک قدرت «جهانی‌» قرار گرفته. انگلستان کشوری است که با مشکلات کشورهای «صنعتی جهان دوم» دست و پنجه نرم می‌کند، پیری مزمن نیروی کار، نارضایتی روزافزون طبقات «کم‌درآمد»، نداشتن یک سیاست کلی در برابر «معضل» مهاجرت، که هم شدیداً نیازمند آن است و هم نهایتاً قادر به ادارة بهینة آن نیست، و ... صرفاً گوشة کوچکی از مشکلات اینکشور را به نمایش می‌گذارد. مشکلاتی که با سیاست‌های سرکوب‌گرانة «بانوی آهنین»، طی دو دهة 1980 تا 2000، سعی بر سرپوش گذاشتن بر آن‌ها شده بود. بی‌دلیل نیست که حزب‌کارگر، پس از پیروزی، عملاً پای جای پای مارگارت تاچر می‌گذارد، چرا که قبول مشکلات «واقعی کشور انگلستان»، برای این «غول‌فرتوت»، به مثابه قبول فرو افتادن از مرتبة یک قدرت تعیین کنندة جهانی، به جایگاه یک کشور «جهان دوم» بوده است.

به عبارت ساده‌تر، این «غول فرتوت»، که امروز، تحت حمایت و در همگامی با «ابرقدرت» آمریکا، یک کشور پرجمعیت و کهنسال جهان را به «اشغال‌نظامی!»‌ خود در آورده، در هیچ معیاری از «ابعاد» یک قدرت استعماری برخوردار نیست. مشکلات انگلستان را در مجموع، می‌توان همان مشکلات «قارة اروپای غربی» به شمار آورد، و نهایت امر، تا چند سال دیگر، این «غول‌فرتوت»، مجبور به «تشییع‌جنازة»‌ لیره استرلینگ و قبول یورو به عنوان پول رایج خود نیز خواهد شد. حال این سئوال را می‌توان مطرح کرد که، حزب حاکم کارگر تا چه زمانی می‌تواند، برخورد «اقتدارگرایانة» انگلستان با مسئلة «اشغال»‌ نظامی عراق را، هم در سطح جهانی حفظ کند، و هم «بازتاب‌های» این سیاست اشغالگرانه را در داخل به خورد رأی‌دهندگانش دهد؟

تخریب وجهة شیعیان از صورت «حاکمان مطلق» آیندة عراق، و تبدیل آنان به «عضوی» از جامعة اینکشور ـ مطلبی که پیشتر به مناسبت تغییر نخست وزیر عراق در همین وبلاگ مطرح شد ـ نشان می‌دهد که انگلستان دیگر نمی‌تواند دستمایة «سنتی» خود در منطقه را، در معادلات سیاسی در راه حمایت از سیاست‌های آمریکا به ارزش گذارد. در چند روز گذشته شاهدیم که عملاً حملات بر علیة نیروهای انگلیسی، مستقر در بصره و جنوب عراق شدت گرفته، و این سئوال مطرح می‌شود که سیاستی که در قفای این حملات ایستاده از کدام منبع «حمایت» می‌شود، و اینکه، چرا تا چند ماه پیش این حملات وجود خارجی نداشته‌اند؟

در این میان، فروپاشیدن دولت بلر نیز مشکل را دوچندان کرده، چرا که این دولت، امروز در مقام یک دولت «دوره انتقال» پای در میدان سیاست انگلستان می‌گذارد، و نه به عنوان دولتی که به دنبال «امتداد» خط سیاسی‌ای از آن خود باشد. در اخبار همین چند روز، شاهدیم که به طور مثال، دادگاه‌های انگلستان دعوی بومیان جزیرة «دیگو گارسیا» در مورد حق بازگشت به موطن خود را تأئید کرده‌اند. با در نظر گرفتن اینکه این بومیان را ارتش آمریکا، از جزیره‌ای «اخراج» کرده‌، که قوانین انگلستان هنوز بر آن حاکم‌اند، پیروزی «حقوقی» بومیان در دادگاه‌های انگلستان، در برابر ارتش آمریکا را می‌توان بازتابی از تقابل دو کشور دانست. چرا که، این رأی در شرایطی صادر می‌شود که، هنوز نظامیان آمریکا، مستقر در «امپراتوری بریتانیا» از حق کاپیتولاسیون برخوردارند! و چنین شرایطی فقط این ظن سیاسی را تقویت می‌کند که، ضربة حقوقی انگلستان در اقیانوس هند به ارتش آمریکا ـ در مورد دیگوگارسیا ـ فقط می‌تواند با جلب حمایت روسیه و هند صورت گرفته باشد.

حال باید دید دولت «تضعیف» شدة بلر، چگونه می‌تواند در برابر نفوذ این «حمایت‌ها» ـ حمایت‌هائی که شاید از روز نخست خواستار آن نیز نبوده ـ که وابستگی‌های هماهنگ با خود را نیز به بطن سیاست انگلستان به ارمغان خواهند آورد، مقاومت کرده، به حمایت از مواضع ایالات متحد در عراق، و خصوصاً در افغانستان ـ هند دعوت انگلستان به شرکت در نیروهای چند ملیتی افغانستان را نیز رد کرد ـ ادامه دهد. جبهة «ضدجنگ عراق» که لیبرال‌دمکرات‌های انگلستان، علیرغم وابستگی‌های عمیق‌شان به واشنگتن در لندن «گشوده‌اند»، نشان می‌دهد که جبهة «پس از جنگ عراق»، حداقل در انگلستان گشوده شده؛ و اینکه، این جبهه، خارج از شرکت «ضدجنگ‌های حزب‌کارگر» تشکیل خواهد شد، این نیز،‌ نشان دیگری از فروپاشی حزب کارگر است. حزبی که، پس از گذشت دهه‌ها فعالیت سیاسی، دیگر نه انگلستان به وجود آن نیاز دارد و نه آمریکا!

ولی، تا زمانی که قانوناً قدرت در انگلستان در دست حزب‌کارگر است، نه تنها برای حفظ موجودیت خود تمامی تلاش‌های سیاسی را صورت خواهد داد، که در بطن این تلاش‌ها می‌تواند با نزدیک شدن به قدرت‌های بزرگ جهانی، بر معادلات قدرت که به دست واشنگتن در مراودات سیاسی نگاشته شده‌، تا حد امکان تأثیر گزارده، و نهایت امر زمانی که حس کند دیگر رابطه با واشنگتن عملاً غیر ممکن شده است، خود زمینه‌ساز گذاردن نقطة پایان بر ماه عسل چند دهه‌ای انگلستان با ایالات متحد شود. حال باید دید تداوم این سیاست تا چه مرحله‌ای از جانب طرف‌های دیگر مورد حمایت قرار می‌گیرد، و در راه به قدرت رسیدن «جبهة ضدجنگ» متشکل از لیبرال‌دمکرات‌های آمریکائی در انگلستان سنگ‌اندازی خواهد شد.