۳/۱۳/۱۳۸۵

امروز، چرا اقوام؟!


اخیراً در سایت‌های خبری، چه آن‌ها که خارج از مرزهای ایران قرار گرفته‌اند، و ظاهراً تحت تأثیر سیاست‌های حکومت اسلامی نیستند، و چه انواع «درون‌مرزی» آنان، مقالات و مطالب فراوانی در مورد «قومیت‌ها»، «ملیت‌ها»، «زبان‌ها» و دیگر مسائل، حول محورهائی کاملاً سیاسی و گاه خارج از هرگونه سندیت علمی و اساسی، به چاپ می‌رسد. این «بازی» سیاسی خطرناک که مسلماً سرمایه‌داری غرب، و قدرت‌های منطقه‌ای در پشت آن خزیده‌اند، شاید نیازمند بررسی‌های وسیع‌تری باشد، و صرفاً عنوان کردن مطالبی چون «ستم‌مضاعف بر قومیت‌ها»، «سرکوب بیرحمانة زبان‌های غیرفارسی در جغرافیای سیاسی ایران» و ... برای توضیح ماوقع و تبعات آن کفایت نکند. آیا واقعاً ایران به سوی یک تجزیة اقلیمی پیش می‌رود، و یا این سیاست‌های اجنبی هستند که چنین وانمود می‌کنند؟ جواب به این سئوال مشکل است، ولی باید در نظر گرفت، آنهنگام که همزمان هم در سایت‌های «مخالف‌خوان!» خارج از کشور، و هم در نشریه‌ای «معلوم‌الحال» چون اطلاعات که هنوز مالکیت آن در دست خانوادة مسعودی باقی مانده، دو نویسندة مجزا، و ظاهراً بی‌ارتباط با یکدیگر، ایران را از نظر سیاسی و اقتصادی، مجموعه‌ای «فدرالیسم پذیر» معرفی می‌کنند، غرض و مرض در جائی نهفته است.

در اینکه بر اقلیت‌های ایران ظلم روا شده، نباید شکی کرد، ولی باید همزمان عنوان کرد که این ظلم نه تنها بر اقلیت‌ها که بر تمامی انسان‌هائی اعمال شده که در این محدودة جغرافیائی زندگی می‌کنند. آنچه برخی «ستم‌مضاعف» می‌نامند، که به دلیل وابستگی افرادی به مجموعة «قومیتی» غیرفارس اعمال شده، آیا واقعاً صحیح است؟ این مطلب را می‌توان بررسی کرد. «مرکزیت سیاسی و فرهنگی» در همة کشورهای جهان وجود دارد. کسانی که امروز، وجود کرد و ترک و بلوچ و ... را در خاک ایران، بنا به درخواست مشخص برخی سیاست‌ها، «پیراهن عثمان» کرده‌اند، آیا می‌دانند که در کشورهائی چون فرانسه، انگلستان، آلمان، اسپانیا و ... که مسلماً در چارچوب باورهای‌شان «دمکراسی‌» هستند، «اقوام»، «ملیت‌ها»، «زبان‌ها» و فرهنگ‌های حاکم و محکوم وجود دارد؟ مسلماً این بعد از مسائل، برای کسانی که می‌خواهند بر محور «قومیت‌ها» در کشور ایران هیاهوی سیاسی به راه بیاندازند، کاربرد زیادی نخواهد داشت، و این مسائل را به قول معروف از «زیرسبیل‌شان» به خوبی در می‌کنند. چه کسی می‌تواند ادعا کند که زبان فرانسة امروز، زبان ملتی است که در جغرافیای کشور امروز فرانسه زندگی می‌کنند؟ چنین ادعائی خبط مطلق است، چرا که چنین نبوده و چنین نیست. چه کسی می‌تواند مشکلات ایرلند جنوبی و امپراتوری انگلستان را نادیده بگیرد؟ چه کسی می‌تواند این واقعیت را از نظر دور دارد که در کشور سوئیس که بسیاری از این افراد، بر اساس مدروز، امروزه آنرا مدل کامل و تمامِ فدرالیسم معرفی می‌کنند، فقط کسانی به مراحل تصمیم‌گیری‌های اقتصادی و سیاسی دست می‌یابند که «آلمانی‌الاصل» باشند؟ آیا باید 50 چشم و 100 گوش داشت تا دید و شنید که در کشور ایالات متحد، نمونة بارز و تمام «دمکراسی!»، که آب از دهان همین مبلغان «آزادی قومیت‌ها» به راه می‌اندازد، و دعوت شدن از طرف این کنفرانس و آن دانشکده‌اش را وسیلة مباهات و فخرفروشی به هموطنان خود می‌کنند، طی تاریخ «جمهوری‌اتش» فقط یک رئیس جمهور کاتولیک داشته، که آن هم جان‌اف کندی بود و به ضرب گلوله به قتل رسید؟ در این کشور که بیش از 45 درصد ساکنانش کاتولیک هستند، حقوق «حقة» کاتولیک‌ها چه شده، حقوق رنگین پوستان چه شده، حقوق این و یا آن اقلیت چه شده؟

چه شده که «حاکمیت» بلامنازع و 250 ‌سالة پروتستان‌های اروپای‌الاصل و سفیدپوست بر سیاست و اقتصاد ایالات متحد، که در تعریف «فدرالیسم» هم هست، فراموش می‌شود، و به یکباره مشتی افراد کم‌سواد و بی‌بهره از هر گونه تخصص و شناخت واقعی در زمینه‌های سیاسی، با تکیه بر حمایت‌های همان محافلی که پایه‌گذاران «آپارتاید» آمریکائی، «نژادپرستی» اروپائی و چپاول آفریقائی هستند، میدان‌دار «فدرالیسم» و احیای حقوق حقة اقلیت‌های ایرانی می‌شوند؟ اقلیت‌هائی که دست در دست همان «ملیت» به اصطلاح «سرکوب‌گر»، بیش از 150 سال است که همگی طعمة سیاست‌ها و چپاول‌های استمعار شده‌اند.

زمانی که فرد شناخته شدة چون پیروز مجتهدزاده، که در خدمت و خیانت‌اش همان بس که کمر به خدمت به حکومت اسلامی و منافع‌اش در خارج از مرزها بسته، در مقاله‌ای که در روزنامة «اطلاعات» به چاپ می‌رساند، حکومت ایران باستان را «فدرالیسم!» معرفی می‌کند، باید گفت که حقاً مرض و غرضی در کار است. چرا که اینبار، حیله‌گری استعمار می‌خواهد کارساز حل مسئله شود! نظام فدرالیسم، به ادعای جناب آقای مجتهدزاده، اینبار نه سوغات ارتش «دمکراسی‌پرور» ایالات متحد در مرزهای ایران، که بازتابی از «تاریخ‌باستان کشور!» معرفی می‌شود. «بازتابی» که سراسر خلط است، سراسر هجو و ترهات است، ولی به دست حکومت امروز ایران، در صدها هزار نسخه، در شرایطی که گویا کشور نیازمند آرامش قومی است، چاپ شده و در سراسر کشور توزیع هم می‌شود!

بر بررسی ترهات این افراد و «محققان!» در همین جا نقطة پایان می‌گذارم، ولی باید اضافه کنم که، ما ایرانیان در دو سدة گذشته در صحنة سیاست جهانی نتوانستیم به آنچه شایستة یک ملت تعیین کننده است دست یابیم. این واقعیتی است که می‌باید پیش از هر چیز خود به آن گردن نهیم، ولی آیا واقعاً در شرایط فعلی کشور، در بوق بحث «قومیت‌ها» دمیدن، و امکان شکل‌گیری نطفه‌های اجتماعی، سیاسی و صنفی در بطن جامعه را، به «احقاق» حقوق ترک و لر، سنی و گیلکی و غیره، متصل کردن، بحثی انحرافی نیست؟ چرا، این بحث کاملاً انحرافی است، ایران نیازمند کردستان آزاد، جمهوری لرستان، و ایالات متحدة خراسان نیست، ایران نیازمند بهره‌گیری از تشکل‌های صنفی، دانشجوئی و اتحادیه‌های اجتماعی و گروهی است، که بتوانند بر هر گونه بازگشت به سیاست‌های سرکوب مرکزیت «قومی»‌ تحت عنوان حاکمیت «برحق» نقطة پایان گذارند. به نظر نمی‌رسد نگرانی‌ اصلی آنان که فریاد و هلهلة «قومیت‌ها» در روزی‌نامه‌ها و سایت‌های خبری ایرانی به راه انداخته‌اند، ‌ آیندة دمکراسی در ایران باشد.
 Posted by Picasa

۳/۱۱/۱۳۸۵

مذاکره با آمريکا


دولت بوش نهایت امر تخم دوزرده‌اش را گذاشت، و خانم رایس رسماً اعلام کردند که با دولت «ولایت‌فقیه»، اگر از غنی‌سازی دست بردارد، پشت میز مذاکره خواهند نشست. این «غنی‌سازی» کذائی، و «مانورهای» مضحک سیاسی آمریکا، در واقع نشاندهندة هیچ نوع چرخشی در سیاست جاری کشور ایران نخواهد بود. حکومت اسلامی ایران، به عنوان نظامی که در پناه قدرت آتش امپریالیسم غرب، در جنوب مرزهای اتحاد شوروی سابق، در اوج جنگ سرد، به قدرت رسیده، همچنان دولتی طرفدار غرب باقی می‌ماند. ولی، این امر که امروز اربابان واقعی «حاکمیت الهی» در ایران، سر از پشت ابرهای سپید فراخنای آسمان‌ها در آورده، و این چنین دست‌پرورده را مورد تفقد قرار می‌دهند، ثابت می‌کند که تحولاتی عظیم در پیش روی است.

بلافاصله پس از ابراز آمادگی خانم رایس برای مذاکره با دولت حضرت «ختمی‌مرتبت»، کشور هندوستان دست به یک آزمایش موشکی جدید و مشترک با روسیه زد. موشکی که در این آزمایش به هوا پرتاب شد، مسلماً وسیله‌ای جهت ایجاد هول و هراس در دل حاکمیت پاکستان بود، چرا که در جواب این «گستاخی» دیپلماتیک، آمریکا رسماً اعلام کرد که در آیندة نزدیک به پاکستان موشک‌های بسیار پیشرفته تحویل خواهد داد! این قایم باشک سیاسی نشان می‌دهد که مذاکرات «ولی‌فقیه» در مورد غنی‌سازی را باید در چارچوب راهبردهای کلان منطقه‌ای تحلیل کرد، و نه آنطور که روزی‌نامه‌های نانخور ولایت عنوان می‌کنند: موضع‌گیری‌های سیاسی ایران.

برخی از روزنامه‌نگاران حرفه‌ای حکومت اسلامی، در چارچوب راهبردهای عنوان شده، چنین وانمود می‌کنند که ایران در این «مصاف» شکست خورده است، برخی دیگر «ناغافل» فریاد مرگ بر روسیه به هوا بلند کرده‌اند، و گروه آخر سخن از «پیروزی» بزرگ به میان می‌آورند. در واقع، همانطور که در بالا آمد اگر غرض و مرضی در کار نباشد، با تکیه بر اظهارات رایس و همتایان ایرانی‌اش، نمی‌توان نتیجه گرفت که این مذاکرات حتی اگر صورت پذیرد، «تغییری» از نظر دیپلماتیک ایجاد کند. تنها تغییری که نهایت امر مسلماً پیش خواهد آمد، تضعیف بیش از پیش موضع آمریکا در منطقه خواهد بود. در برابر این سئوال که چنین تضعیفی نتیجة چه پدیده‌ای است، به صراحت باید پاسخ داد که، یکی از برگ‌های برندة عوام‌پسندانة حاکمیت اسلامی، که همان مبارزة تنگاتنگ با امپریالیسم آمریکا بود، امروز در حال باطل شدن در بازی راهبردهای منطقه‌ای است.

به عبارت دیگر، امروز مشکل می‌توان هم بر سر میز مذاکره با آمریکا نشست، هم از همکاری‌های هسته‌ای همه‌جانبه با اینکشور دفاع کرد، هم در عراق و افغانستان آب به آسیاب ارتش‌های غربی ریخت، و همزمان لباس رزم برای مبارزه با غرب نیز بر تن داشت. این معجون، که باید آنرا «راهبرد» اصلی مردم فریبی حکومت اسلامی نامگذاری کرد، در روزهای آینده با تغییرات وسیعی روبرو خواهد شد. و شاید عدم پذیرش مذاکره با آمریکا و پیش‌شرط‌های دولت بوش که دولت تهران تظاهر زیادی به آن می‌کند، صرفاً در این مطلب خلاصه شود که دولت ولایت فقیه سعی در حفظ کارت‌های فرضاً برندة خود بر صحنة دیپلماسی منطقه دارد. ولی، این کارت‌ها گویا دیگر به آخر عمر مفید خود نزدیک می‌شوند، و امید بستن به آن‌ها، همانند امید بستن یک غریق به تخته پاره‌ای بر امواج خروشان دریا است.

عقب‌گرد دولت بوش از مواضع خود در منطقه، نبود راهکارهای جدید جهت ادامة بحران در منطقة نفتخیز خاورمیانه ـ که گویا دیدار بلر از واشنگتن برای رایزنی در اینمورد چند روز پیش صورت پذیرفته بود ـ و اینک علنی شدن روابط «دوستانة» دولت «ختمی‌مرتبت‌» با یانکی‌ها، همگی نشان از یک پدیدة واحد دارد: شمارش معکوس جهت تبدیل این حکومت به مجموعه‌ای «قابل قبول!» آغاز شده، مجموعه‌ای «قابل قبول!»، نه از نظر منافع ملی ایرانیان، که در چارچوب منافع کلان منطقه‌ای! و در شرایطی که چند روز پیش مورد کاریکاتور «سوسک‌ها» نشان داد، در این جایگزینی، عملاً هر دولتی قادر است، کشور ایران را که تحت حاکمیت یک نظام فاشیستی 27 ساله تبدیل به یک بشکه باروت شده، با کم‌ترین هزینه‌ای به انفجار بکشاند.

اینجاست که روشنگران، روشنفکران و سیاسیون کشور، می‌باید جهت تنویر افکار عمومی و یافتن راهکارهائی مؤثر در راه منافع کشور دست به کار شوند، چرا که منافع کلان منطقه‌ای، ضرورتاً بازتاب منافع ایرانیان نخواهد بود. امید است که اینبار، ‌ آنان که می‌باید در مقاطع حساس نقشی بر عهده گیرند، و در صحنة مبارزات ملت‌ها با استعمار، در هر نوع و هر صورت آن، شرکت فعال داشته باشند، چون گذشته‌هائی نه چندان دور، خود اسیرانی در زنجیرة سیاست‌های محافظه‌کارانه، فرصت‌طلبانه، و نهایتاً نابخردانه از آب در نیایند.
 Posted by Picasa

۳/۱۰/۱۳۸۵

انگولک‌چی و مهرنیوز!

مهرنیوز ـ امام خمینی زعامت شیعه را به طور جدی مطرح کردند.
انگولک‌چی ـ خیلی کار خوبی کردند!

مهرنیوز ـ ایران در حال تبدیل شدن به قدرتی بین‌المللی است
انگولک‌چی ـ خوب شد! حالا مشکلات داخلی را حل می‌کنیم.

مهرنیوز ـ معاونت پژوهشی سازمان تبلیغات اسلامی و معرفی شایسته پیامبر(ص)
انگولک‌چی ـ اصلاً پیامبر از روز اول روی همین معاونت پژوهشی حساب می‌کرد.

مهرنیوز ـ غوغاسالاری و ایجاد بحران، رمز بقای آمریکا در شطرنج سیاسی است
انگولک‌چی ـ مات می‌شه بالاخره یا نه؟!

مهرنیوز ـ ایران تهدید هسته‌ای نیست
انگولک‌چی ـ بی‌تخم بی‌تخمه! هسته‌ در کار نیست!

مهرنیوز ـ تعیین تکلیف چای
انگولک‌چی ـ یخ نکنه، بفرمائید!

مهرنیوز ـ تعامل فرهنگی دو ملت ایران و ترکیه باید گسترش یابد
انگولک‌چی ـ اگر این سوسک‌های ذلیل‌مرده بگذارند!

مهرنیوز ـ آموزش حقوق شهروندی از وظایف رادیو تهران است
انگولک‌چی ـ پس صدای آمریکا چکاره است؟

مهرنیوز ـ خاتمی در کویت: مردم ایران امام خمینی را مظهر عزت خود می‌دانند
انگولک‌چی ـ شما 8 سال وقت داشتید.

مهرنیوز ـ نخست وزیر پاکستان: وحدت مسلمانان برای ارائه چهره حقیقی اسلام
انگولک‌چی ـ و تجزیة هند برای منافع انگلستان

مهرنیوز ـ آزادی دینی لطمه به دیگران را نفی می‌کند
انگولک‌چی ـ خصوصاً لطمه به آمریکا را!

مهرنیوز ـ دین آزادیهای انسانی را گسترش می‌دهد
انگولک‌چی ـ و جا برای وحشیگری‌ها حیوانی باز می‌کند.

مهرنیوز ـ دیدگاه های امام (ره) در سطح جامعه «کاربردی» نشده است
انگولک‌چی ـ فقط «کارآموزی» شده!

مهرنیوز ـ کشورهای اسلامی باید با اندیشه‌های مخالفان غربی مقابله کنند
انگولک‌چی ـ باید «لنگ‌اش» کنید!

مهرنیوز ـ نمایشگاه اشیاء کمیاب صومعه‌های آتوس برگزار می‌شود
انگولک‌چی ـ گوشت آبگوشتی، نان سنگگ، میوه، سبزی، تره‌بار ...

مهرنیوز ـ حقوق بشر مدرن باید بر اساس اخلاق تعریف شود
انگولک‌چی ـ ما همون قدیمی را هم قبول می‌کنیم.

مهرنیوز ـ نشست "بازخوانی آرای مارکس" برگزار می‌شود
انگولک‌چی ـ این هم حکایت آرای رفسنجانی است که هی شمردید؟!

مهرنیوز ـ رهبران دینی با مقامات اتحادیه اروپا دیدار کردند
انگولک‌چی ـ چی گفتند؟

مهرنیوز ـ نشست مقدماتی "اعجاز علمی قرآن" برگزار شد
انگولک‌چی ـ حیف! کاش نشستش پیشرفته بود.

مهرنیوز ـ دولت آمریکا را "افراد از دین برگشته و انعطاف ناپذیر" قبضه کرده‌اند
انگولک‌چی ـ پس همه جا همین بساط است.

۳/۰۹/۱۳۸۵

آمریکا ژاندارم جهانی!


تا چندی پیش صرفاً سخن از درگیری‌های ارتش آمریکا در عراق مطرح بود؛ حضور ارتش‌های اجنبی در افغانستان، در چارچوب سیاست‌های رسانه‌ای، گویا امری «عادی» به شمار می‌آمد. ولی، از آنجا که «اشغال» نظامی یک کشور، حتی اگر تحت عناوین «دهان‌پرکن» صورت پذیرد، یک اشغال نظامی است، و از تبعات خود نیز برخوردار می‌شود، امروز شاهدیم که مسئلة حضور ارتش‌های اجنبی در کشور افغانستان، در قالب اعتراضات وسیع و گستردة مردم در کوچه و خیابان‌های کابل، یعنی تنها منطقه‌ای که سازمان ناتو، به صراحت عنوان می‌کرد که تحت کنترل کامل‌اش قرار دارد، آغاز شده. در این میان مسائلی که در مطلب پیشین در همین وبلاگ مطرح شد، همچنان از اهمیت برخوردار است، چرا که سفر اخیر کرزائی به تهران نشاندهندة تغییرات وسیع ژئوپولیتیک در منطقه خواهد بود، و اثرات چنین «دیداری» نیز همان بود که نوشتیم: «بحران برای غرب در قلب افغانستان!»‌

ایالات متحد در برخورد با پدیده‌های مختلف جهانی، آنزمان که به مسئلة «جهان سوم» می‌رسد، تنها عملی که «منطقی» تلقی می‌کند، استفادة وسیع از جنگ‌افزار جهت سرکوب است. این سیاستی است که از زمان حملة توماس جفرسون به سیاهپوستان شورشی جزیرة هائیتی آغاز شد، و تا به امروز در کشورهای عراق، افغانستان و پیشتر صربستان و کوسوو شاهد آن هستیم. در تفکر سیاست خارجی ایالات متحد، که تفکری بر پایة «آپارتاید از نوع آفریقای جنوبی» است، هر آنچه سفید، اروپائی، مسیحی و نهایتاً قابل انطباق در چارچوب‌ «آپارتاید مورد نظر این رژیم» نباشد، می‌باید از ریشه و بن سرکوب شده و نابود شود. این نظریه که ستون اصلی «تمدن!» یانکی‌هاست، مسلماً طی چند قرن، با در نظر گرفتن نیازهای رژیم «آپارتاید کابوئی» مورد تجدید نظرهائی قرار گرفته، ولی ریشه‌های متعفن این «تمدن!» بی‌ریشه، و ضدبشری هیچگاه تغییری اساسی به خود ندیده است. در واقع، برخورد این بنیاد «آپارتاید» را طی تاریخ داخلی ایالات متحد با سرخپوستان، سیاهپوستان، کاتولیک‌های جنوب کشور ـ کشتار آنان به دست پروتستان‌های سفید پوست ـ و مهاجران زردپوست آسیائی طی دهه‌ها شاهد بوده‌ایم.

گسترش «سیادت» این رژیم در سطح جهان، که پس از جنگ دوم به عنوان «دژ استوار» سرمایه‌داری در برابر کمونیسم خود را بر سیاست جهانی حاکم کرد، زمینه‌ساز گسترش این نظریة «آپارتاید کابوئی» در روابط بین‌الملل شده. به عبارت ساده‌تر، امروز اگر آمریکا پس از 60 سال اشغال نظامی کشور نروژ، با حمایت همه جانبه از بنیادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی این «شبه‌کشور»، نروژ ـ پادگان نظامی آمریکا در شمال اروپا ـ را تبدیل به کشوری با شرایط قابل قبول اقتصادی و اجتماعی کرده، همین نوع اشغال در دیگر مناطق، به دلیل آنکه اشغال شدگان سفید پوست، مسیحی، اروپائی و ... نبوده‌اند، به فاجعه منتهی شده است. ما در طرز برخورد آمریکائیان با افغان‌ها، عراقی‌ها، و پیشتر از آن ویتنامی‌ها، تمایلی از جانب این «ابرقدرت» جهت پایه‌ریزی ساختارهائی که مردم یک مملکت با تکیه بر آنان بتوانند، در آرامش روزگار بگذرانند، نمی‌بینیم. ایالات متحد که برای نروژی‌های نیمه‌وحشی، 60 سال آرامش پس از جنگ به ارمغان آورد، طی همین 60 ساله تمامی کشورهای «غیراروپائی» را که تحت اشغال نظامی خود در آورده است، در همة زمینه‌ها فقط «سرکوب» کرده. این مسئله تا به آنجا برای ما ایرانیان مسلم است که، شاید بازگو کردن شیوه‌های سرکوب آمریکائیان در مملکت‌مان دیگر صرفاً «تکرار مکررات» به شمار آید.

پس از ماه‌ها اشغال عراق و افغانستان، شاهدیم که ساختارهای اقتصادی ایندو کشور هنوز شکل و شمایلی به خود نگرفته‌اند. هنوز در کشور افغانستان «تریاک» و «حشیش» واحد اصلی پول رایج به شمار می‌رود، و حاکمیت‌هائی که بر این کشور، به دست ارتش ناتو بر قرار شده‌اند، صرفاً در جهت امتداد در همین مسیر «سیاسی اقتصادی» فعال‌اند. هیچگونه سرمایه‌گذاری جهت بهبود شرایط اقتصادی، نه در افغانستان و نه در عراق صورت نگرفته، و تمامی همکاری‌های ارتش‌های اشغال‌گر در راستای استقرار هر چه بیشتر حاکمیت‌هائی صورت می‌گیرد که آخرین دلنگرانی‌شان شاید مسائل واقعی مردم باشد. منابع زیرزمینی عراق، به عنوان یکی بزرگ‌ترین منابع نفتی شناخته‌شدة جهان، پس از ماه‌ها اشغال نظامی، صرفاً به دست ارتش ایالات متحد و انگلستان، غارت می‌شود، و نفت بشکه‌ای70 دلار، به قول آقای احمدی‌نژاد، سر سفرة کسی نمی‌رود، یا اگر بر سر سفره‌ای برسد، آن سفره مسلماً از آن «عراقی» نخواهد بود.

دولت بوش از یک طرف کنگره را تحت فشار قرار می‌دهد تا با بالابردن بودجه‌های نظامی که در ظاهر «برای حفظ امنیت عراقی‌ها» می‌باید پرداخت شود، همکاری لازم را به عمل آورد، و از طرف دیگر، با غارت منابع نفتی عراق، پول به جیب اربابان و اسلحه‌سازانی سرازیر می‌کند که جرج بوش، رایس و پادوهای بی‌ارزشی چون اینان را روانة کاخ سفید کرده‌اند. مشخص است که با پیروی از چنین سیاستی جهان شاهد آرامش سیاسی، امنیت اجتماعی، دمکراسی و آبادی کشور عراق و یا افغانستان نخواهد بود، و در واقع، باید صریحاً عنوان کرد که عملکردهای ایالات متحد طی دوره‌ای که از اشغال عراق، و یا افغانستان می‌گذرد نیز، امروز پس از گذشت چند سال به خوبی نشان می‌دهد که خواست‌های واشنگتن جز این مسائل است.

حاکم کردن یک نظام «آپارتاید نیمه‌دهقانی» تحت عنوان «دژسرمایه‌داری» بر روابط بین‌الملل، اگر آخرین ترفند سرمایه‌داری جهت حفظ بقای خود در تاریخ بشر نباشد، مسلماً در تاریخ جهان، منفورترین و مهوع‌ترین تلاش این شیوة تولید ـ سرمایه‌داری ـ به شمار خواهد آمد. امروز شاید مردم در سطح جهانی می‌باید از خود بپرسند که، چه کسانی با بهره‌گیری از چه مشروعیتی اجازه داده‌اند که رأی‌ توده‌های عموماً بی‌خبر در دهات و شهرهای کشوری به نام ایالات متحد، می‌باید نهایت امر، در چارچوب نیازهای یک نظام «آپارتاید نیمه‌دهقانی» عامل تعیین کنندة سیاست‌های جهانی برای تمامی ساکنان کرة ارض به حساب آید؟

۳/۰۸/۱۳۸۵

به یاد ترانة دوصدائی ویگن و پوران


ترانة دوصدائی ویگن و پوران اخیراً «به‌روز» شده. هر چند به قول آیت‌الله صافی «امتی که در میان‌شان موسیقی و آلات آن باشد، رستگار نمی‌شوند»، امیدواریم بوش و رایس رستگار شوند.

۳/۰۷/۱۳۸۵

از جنگ تا مذاکره!


تا چند هفته پیش، جراید حکومت اسلامی، «اوپوزیسیون ویژة» دولت اسلامی ایران در خارج، روزنامه‌های کشورهای مختلف، و ... از «بحران‌هسته‌ای» سخن‌ها می‌گفتند، و ملت ایران را برای حفظ منافع «محافل» بین‌الملل، با قلم و با تصویر و خصوصاً با خدعه‌، «دم توپ امپریالیسم» نشانده بودند. گروهی از این «جریانات سیاسی» حملة آمریکا ـ حملة اتمی! ـ را غیرقابل اجتناب و حتمی قلم‌داد می‌کردند، و گروهی دیگر سناریوهای «جنگ‌های خونین میان "حزب‌الهی‌ها" و ارتش "عموسام" در خیابان‌های پایتخت می‌نوشتند»، ولی کم‌تر کسی این مهم را متذکر می‌شد که جنگ، فی‌نفسه می‌باید محکوم شود، و اینکه حملة یک ابرقدرت خون‌خواره به مردم یک کشور، حتی اگر به بهانة «جایگزینی» یک حکومت منفور نیز صورت گیرد، در نفس خود محکوم است. برخی اوقات با مطالعة این «ترهات» که در رسانه‌های مختلف، از «چپ افراطی» تا «راست‌سنت‌پرست ساواکی» را در بر می‌گرفت، این احساس به انسان دست می‌داد که این افراد فکر می‌کنند در حال نوشتن سناریوی یک فیلم سینمائی‌اند، و اینکه، بسیاری از دست اندرکاران این «تئاتر موهن و استعماری» حتی قادر به درک این مطلب نیستند که «جنگ اصولاً یک فاجعه است!»

گام به گام، به دلیل دخالت‌ سیاست‌های بزرگ منطقه‌ای، و به دنبال مردود شدن «گزینة» جنگ و سامان یافتن فرآیندهای سیاسی متفاوت در منطقه، «بحران هسته‌ای» به سوی بحران دیگری گام برداشته، و با وجود آنکه هنوز گروه‌ها و جناح‌هائی در خارج و داخل ایران از کوبیدن بر طبل «جنگ‌مطلوبشان» دست برنداشته‌اند، «بحران‌مذاکره با آمریکا» به تدریج جای «بحران هسته‌ای» را می‌گیرد. این «بحران» با وجود آنکه، در عمل و نهایت امر، حداقل در مرحلة «تبلیغات» و هیاهوهای رسانه‌ای، راه حل «‌انسانی‌تری» از «مفر» گذشته ارائه می‌دهد، برای حکومت اسلامی و دولت بوش گامی است «مرگبار»!

این «بحران» که مسلماً دیدار اخیر تونی‌بلر از کاخ‌سفید جهت بررسی آن صورت گرفته، به طور کلی می‌تواند مهره‌های انگلستان و آمریکا را در منطقة خاورمیانه منزوی کرده، و دست عوامل این سیاست‌ها را که در چارچوب منافع استعماری دهه‌هاست این منطقه را چپاول می‌کنند، از مناصب کلیدی کوتاه کند. در واقع، مجلة وزین «اکونومیست» در انگلستان، پس از دیدار نخست وزیر کشورشان از واشنگتن، به محور «بوش ـ بلر» عنوان «محور ناتوان» داد. و لازم به تذکر نیست که بلر عملاً از نظر سیاسی مدت‌های مدیدی است در انگلستان «سرنگون» ‌شده، و فقط برای حفظ ظاهر، و امتداد دادن به سیاست‌های نظامی انگلستان در عراق، تا «دستور بعدی» از جانب محافل سیاسی در «پست‌خود» ابقاء شده است.

شاید «اکونومیست» با درج چنین دیدگاهی، نیم‌نگاهی نیز به «بازیگران» آیندة سیاست جهانی ـ حزب دمکرات آمریکا، سنت‌گرایان در حزب جمهوریخواه و حتی حزب محافظه‌کار انگلستان ـ داشته است. چرا که، ندای «مذاکره» با دولت ایران، مدت‌هاست از جانب «شخصیت‌های» حزب دمکرات، خصوصاً جیمی‌کارتر، و انواع سنت‌گرای‌شان در حزب جمهوریخواه، از قبیل کیسینجر به گوش می‌رسد، و به احتمال زیاد حزب محافظه‌کار انگلستان نیز ترجیح می‌دهد که اگر «مذاکراتی» در کار باشد، این عمل قبل از سقوط حتمی بلر صورت پذیرد، چرا که می‌توان «تبعات» ناخوش‌آیند احتمالی را به گردن «حزب‌کارگر» انداخته، برای محافظه‌کاران، در اینمورد بخصوص، «بکارت سیاسی لازم» را محفوظ نگاه داشت.

ولی این «بحران» جدید در چه ابعادی می‌تواند برای «محورناتوان» و همپیمانان ایرانی‌اش، مسئله‌ساز شود؟ به این سئوال فقط می‌توان با در نظر گرفتن سیاست‌های جاری در منطقه‌ پاسخ گفت. پیمودن مسیر «جنگ» تا «مذاکره»، طی چند هفته، نشان دهندة تغییرات وسیع ژئوپولیتیک در منطقه است. اگر فرض را بر این بگذاریم که مجموعة «آمریکا ـ انگلستان» می‌باید از منطقه خارج شود، خلاء پیامد خروج نظامی این مجموعه را با چه عواملی می‌توان پر کرد؟ پیشنهاد «مذاکرة» آمریکا با ایران، صرفاً در همین راستاست که معنا می‌یابد. آمریکا برای خروج از منطقه منتظر فرصت مناسبی است، و سعی دارد که در این میان ایران را به سمت «ژاندارمی» منصوب کند. ولی نقش ایران جز آن خواهد بود که در گذشتة «سلطنتی» می‌بود، به عبارت دیگر، دولت احمدی‌نژاد هم باید حلال مشکلات روسیه، هند و چین در منطقه باشد، و هم به سیاست‌های غرب «سیادت» دهد، عملی که از مجموعه ناتوان و عاجزی چون حکومت اسلامی بعید می‌نماید. به همین دلیل است که بسیاری از «متحدان» سابق حکومت اسلامی، چه در خارج و چه در داخل، سعی تمام دارند که با تکیه بر بحران‌های پیاپی، «بحران کاریکاتور»، «بحران ساختگی دانشگاه»، «بحران قومیت‌ها و ترک‌زبانان» و ... این دولت را در برابر چشمان حامیان‌اش، «ضعیف‌تر» از آنچه هست نشان داده، و در این راستا با زدن نعل وارونه، «محورناتوان» را از خروج از منطقه، و سپردن مسئولیت‌هائی به دولت احمدی‌نژاد منصرف کنند. مسئولیت‌هائی که در صورت تفویض جای پائی برای سیاست‌های نوین جهانی در ایران خواهد گشود!

پر واضح است که با بحران‌های ساختگی از قبیل آندسته که در بالا اشاره شد، نمی‌توان یک حکومت را «سرنگون» کرد. ولی در نتیجة این جهت‌گیری‌های سیاسی، دست «اپوزیسیون» خارج از مرزها، و وابستگی بیش‌ از پیش آن به «محورناتوان» ‌و سیاست‌های اعمال شده‌اش در ایران را، بیشتر باز شده. اگر برخی دیروز از «جنگ با ایران» خوشحالی می‌کردند، و به دنبال موضع خود پس از «جنگ» می‌گشتند، امروز، با فوت کردن در آستین «بحران‌های اجتماعی» سعی دارند از در هم ریختن «دفتر و دکان» خود جلوگیری کنند. شاید وقت آن رسیده که ملت ایران، از دست چنین «اپوزیسیونی» خود را نجات دهد. ایرانیان، چون دیگر ملت‌های جهان، مسلماً برای بهره‌گیری از «مواضع سیاسی‌ای» مترقیانه‌تر، احزاب و گروه‌هائی متشکل‌تر، و سیاست‌هائی متین‌تر و «ایرانی‌تر»، می‌باید شایستگی خود را به جهانیان نشان دهند. آنروز مسلماً چندان دور نیست، ولی در همین نقطه، بسیاری از «تشکیلات سیاسی» می‌توانند با دور ریختن بساط «مردم فریبی» و با تعلیق سیاست‌های «به نعل و به میخ»، سعی بر آن داشته باشند که در آیندة سیاسی کشور راهکارهائی ارزنده و قابل اعتنا ارائه دهند.

۳/۰۶/۱۳۸۵

کرزائی در تهران!


حامد کرزائی، رئیس دولت افغانستان، بار دیگر جهت یک دیدار رسمی در ایران به سر می‌برد. صرفاً عنوان این مطلب که، روابط ایران و افغانستان از پیچیدگی ویژه‌ای برخوردار است، نمی‌تواند توجیه کنندة دیدار اخیر کرزائی از کشورمان شود. در واقع، افغانستان درگیر مسائل ویژه‌ای شده که شاید در چارچوب روابط سنتی خود با ایران نمی‌تواند برای آنان راه حلی بیابد.

در درجة نخست مسئلة «ادامة موجودیت تشکیلاتی طالبان»، آنهم در مناطقی نه چندان دور از مرزهای کشور ایران، یعنی منطقة قندهار مطرح می‌شود. اینکه طالبان تا چه حد تحت تأثیر راهبردهای ایران قرار دارند، و تا چه حد تحت تاثیرسیاست‌های پاکستان خود بازتاب مستقیم منافع واشنگتن شده‌اند، مسئلة پیچیده‌ای است. ولی روابط افغانستان و پاکستان، یعنی دو دولتی که عملاً در بحران طالبان مستقیماً درگیر شده‌اند، در گرو اتخاذ مشی سیاسی در تهران باقی مانده. طالبان به عنوان زیرمجموعة سازمان سیا، نمی‌تواند از نقطه نظرهای دولت ایران زیاد دور شود، ولی کابل درگیری دیگری نیز دارد، که شاید برای نظارت بر آن مجبور باشد با ایران همکاری وسیع‌تری داشته باشد؛ مشکلی به نام «عقب راندن فشار مستقیم روسیه بر کرزائی» که از وی خواستار مبارزة جدی‌تری با «طالبان» است!

در واقع، از آغاز بحران افغانستان، دولت آمریکا نشان داده که وجود طالبان را «تحمل» خواهد کرد، چرا که نهایت امر «طالبان» بازتابی از منافع غرب، در تضاد با روسیه و هند هستند. ولی این امر امروز، نیازمند اتخاذ راهبردهای صریح از جانب دولت‌های دست‌نشاندة منطقه شده: ایران، پاکستان، افغانستان و خصوصاً دولت‌های عربی خلیج‌فارس. و به دلایلی که در پائین خواهد آمد، ایران دیگر نمی‌تواند، چون گذشته، از «سیاست‌های» طالبانی غرب در منطقه، حمایت کند. در نتیجه، ناچار است که همگام با سیاست‌های هند و روسیه، حداقل در مرحلة دیپلوماتیک نوعی «طالبان‌ستیزی» پیشه کند، و این مسئله به مثابه کشیدن فرشی است که کرزائی و مشارف هر دو تخت حکومت خود را بر آن مستقر کرده‌اند!


از طرف دیگر، حضور میلیون‌ها مهاجر افغان در ایران، مسئله‌ای که روزنامه‌های دولتی و نیمه‌دولتی، به عادت «روابط عمومی» فاشیستی و فرمایشی خودشان، طی‌سال‌ها تحت عنوان «افغان‌ها باید به کشورشان بازگردند»، با آن برخورد می‌کنند، خود معضل بزرگ‌ دیگری است. دولت ایران به خوبی می‌داند که مسئلة نفوذ چندین نسل مهاجران افغان که همگی مسلمان‌‌اند، و اکثراً فارسی‌زبان، چگونه می‌تواند بر مراودات میان دو کشور تأثیرات ویژه بر جای گذارد. اینکه، سخن گفتن از مهاجرت صدها هزار افغانی به ایران، به نوعی گفتمان «خارجی‌ستیزی»، «نژادپرستانه» و نهایتاً کورکورانه، مضحک و بازاری تبدیل شده ـ روش روزی‌نامه‌های حکومت اسلامی ـ نمی‌تواند از اهمیت حضور این مهاجران در حفظ سیادت ایران بر مناطق مختلفی در درون مرزهای افغانستان، و نهایتاً پاکستان بکاهد. اداره و مدیریت این «نفوذ عظیم قومی»،‌ که تا به امروز به دست ایران، و سیاست‌های غرب‌گرای محافل تهران، مستقیماً زیر نظر پاکستان به عنوان «رهبر» ارکستر مهاجران افغان صورت می‌گرفته، گویا امروز دیگر نمی‌تواند نظر مساعد دولت افغانستان را به همراه آورد. چرا که، فشار روسیه برای انزوای کامل مشارف در سطح بین‌الملل امروز دیگر بر کسی پوشیده نیست، و به دلیل شکست «رسوائی‌آور» آمریکا و شاخه‌های «آمریکائی حکومت اسلامی»، جهت به راه انداختن «جنگی‌مشکل‌گشا» بر محور «بحران فرضی‌‌هسته‌ای»،‌ ادارة «این نفوذ عظیم قومی» اینک باید مورد تجدید نظر قرار گیرد.

روسیه، هند و حتی چین، دیگر نمی‌خواهند مسئلة مهاجران افغانی و تبعات بسیار با اهمیت استراتژیک آنرا به دست دولت‌ها و «روزی‌نامه‌های» تهران رها کنند، تا تحت نظارت دولت پاکستان، دولتی که نهایت امر می‌باید یا در ساختارهای پایه‌ای خود تجدید نظر کامل کند، و یا مسئلة «تجزیة کشور بر پایة تمایلات قومی» را بپذیرد، اداره شود. موضع‌گیری حکومت اسلامی ایران، در مورد مسئلة با اهمیت مهاجران افغان، به مثابه پلی است که، از نظر «جمعیت‌شناسی» سه کشور ایران، پاکستان و افغانستان را به هم پیوند می‌دهد، و این مواضع در قوانینی که اخیراً در کشور جهت رد تابعیت فرزندانی که از مادر ایرانی و پدر خارجی متولد می‌شوند، به خوبی خود را نشان می‌دهد. ایران از نظر تاریخی پیوسته یکی از پیشرفته‌ترین و انسانی‌ترین مواضع در برابر اقوام دیگری داشته که در اینکشور پناه گرفته‌اند، ولی اینک با ارائة چنین «مضحکه‌ای» به نام «قانون»، نه تنها بی‌نزاکتی‌ای غیرقابل بخشایش نسبت به زنان ایرانی صورت داد ـ عملی که از دولت عمال حکومت بازار تهران عجیب به نظر نمی‌آید ـ که اتخاذ سیاست دولت ایران را، نه در چارچوب الزامات انسانی، اجتماعی، و حتی منافع سیاستی داخلی، که صرفاً در حیطة خواسته‌های «جمعیت‌شناسانة» مسکو به ارزش گذاشت. بازگرداندن هزاران کودک ایرانی به همراه مادران ایرانی‌اشان به افغانستان، پاکستان و ... فقط می‌تواند تأئیدی کورکورانه از سیاست‌های «جمعیت‌شناسانة» مسکو در بارة مسائل منطقه باشد.

مسئلة دیگری که مسافرت کرزائی را تحت تأثیر خود قرار خواهد ‌داد، مسلماً، مشکل همجواری افغانستان و ایران، با کشور پاکستان، و سیاست‌های اعمال شده از جانب ژنرال مشارف است. «قاچاق‌تریاک»، «قاچاق انسان»، «قاچاق محصولات خانگی، سیگار، دارو و ...»، همگی در این محدوده، تحت نظارت کارتل کامل و جامعی از «دولت‌های منطقه‌ای» صورت می‌گیرد، که جایگاه «شامخ» ژنرال مشارف، به عنوان نمایندة مستقیم و بی‌پردة کاخ سفید در این مراودات «پول‌ساز»، خصوصاً در دو مورد نخست را، نمی‌توان از نظر دور داشت. اگر این «ژنرال ارجمند!» قرار است که در صحنة سیاست بین‌الملل منزوی شود، تکلیف رسیدگی به این «مهم» به چه کسانی باید واگذار گردد. دولت کرزائی نمی‌تواند چنین «خدمات گسترده‌ای» به اربابان آمریکائی خود ارائه دهد، در نتیجه می‌باید دست گدائی به جانب برادر بزرگ‌تر، آقای احمدی نژاد دراز کند. ولی دولت احمدی نژاد نیز، به دلیل شکست در سیاست «جنگ مشکل‌گشا»، دستش از دامان حمایت دولت آمریکا کوتاه شده، و نهایتاً تنها کاری که می‌تواند انجام دهد، ارائة کل پرونده به سفیر روسیه در تهران خواهد بود!

تغییرات ژئوپولیتیک در منطقه مواضع سیاسی نوینی ایجاد کرده‌اند، و همانطور که در بالا آمد، عوامل «سنتی» حکومت‌های منطقه‌ای مشکل می‌توانند مدیریت این مواضع را تأمین کنند. دیدار کرزائی از ایران، و «نتایج منفی»‌ تلاش‌های وی، که مسلماً در ماه‌های آینده خود را در صحنة منطقه بروز خواهند داد، شاید دلیلی بر این مدعا باشد، که ساختارهای سیاسی این منطقه می‌باید به طور کلی، از ریشه مورد تجدید نظر قرار گیرند.

۳/۰۳/۱۳۸۵

بحران سازی!




کوی دانشگاه تهران دیشب ناآرام بود. این خبری است که رسانه‌ها پخش می‌کنند، و بدنبال آن می‌افزایند: «دلایل این ناآرامی هنوز مشخص نشده!» شاید این پرسش که در نظامی تمامیت‌خواه، فاسد و ناکارآمد، چرا کوی دانشگاه می‌باید ناآرام باشد، خود پرسشی است سئوال‌برانگیز. در رگ‌های دانشگاه، خونی جوان می‌جوشد، خونی که هنوز به «مصلحت‌گرائی‌های» والدین‌ و مسن‌ترها، آن‌ها که هم تجربة بیشتری دارند و هم دست به عصاتر گام بر می‌دارند، آلوده نشده. در دانشگاه، خون انسان‌هائی می‌جوشد که هر چند، دهه‌ها مغز و روح‌شان را با ترهات حل‌المسائل‌ و مفاتیح‌الجنان، قصه‌های قرآن و حدیث پیامبران خورده‌اند، هنوز نیم‌نوری از عهد روشنگری ـ نه از نوع اروپائی‌‌اش ـ که از نوع روشنگرانی که سروری انسان و انسانیت را نوید می‌دهند، هنوز در عمق وجودشان خاموش نشده. کوی دانشگاه ناآرام است، چرا که ملتی ناآرام‌ است. چرا که زندگی، بر خلاف آنچه نظریه‌پردازان استعمار تبلیغ می‌کنند، در دامان منافع عالیة حاکمیت نمی‌گذرد، زندگی هنوز تمام نشده، و به این زودی‌ها نیز، نه «پایان تاریخ» از راه خواهد رسید، و نه جهان سیاست و اقتصاد سر بر بالین پیرمردهای دستاربندی که بر سرنوشت یک کشور حاکم شده‌اند، چهره در نقاب خاک خواهد کشید. کوی دانشگاه ناآرام است، چرا که هنوز جائی در این کشور، انسان‌هائی زنده‌اند، و زنده باقی می‌مانند، انسان‌هائی که هنوز در عمق وجود خود «مرگ» اهدائی این حاکمیت را نمی‌پذیرند.


ولی فراموش نکنیم که، دیربازی است «سیاست‌کاران» و «حیله‌سازان»، «دغل‌ها» و‌ «حقه‌بازان» نیز از آنچه در بالا آمد: از جوانی‌ها و شور جوانی دانشجویان آگاه شده‌اند. دیربازی است که دیگر نمی‌توان با تکیه بر جوانان «شرور» و «پرشور»، این دوستان ابدی انقلاب‌ها و تحولات، به میدان جنگ با حاکمیت‌های فاسد شتافت. چرا که ویژگی دانشگاه را حیله‌سازان نیز «کشف» کرده‌اند. دیشب قبل از ناآرامی‌های کوی دانشگاه، پیرمردی فرتوت و خشکه‌فکر، جان بولتون نامی، در سخنرانی‌اش عنوان می‌کند، «اگر مقامات ایران دست از فعالیت‌های هسته‌ای بردارند، می‌توانند امیدوار باشند که در حاکمیت باقی بمانند!» به زبان بی‌زبانی، حال ملت ایران باید، در برابر چشمان میلیاردها انسان، در زیر پروژکتورهای کور کنندة تبلیغات رسانه‌ای جهان، در کمال تعجب دریابد که اگر حاکمیت «خون و آتش» را جان بولتن‌ها، 28 سال پیش با تزویر بر او حاکم کرده‌اند، امروز نیز به خود اجازه می‌دهند که جواز «جاودانگی‌اش» را در ازاء موضع‌گیری‌هائی نامعلوم «صادر» کنند.

کسی از این آقای بولتون نپرسیده، شما چکاره‌اید که در برابر جمع رسانه‌های جهانی، «تضمین» موجودیت حاکمیت یک نظام را صادر می‌کنید؟ نظامی که خون و شیرة‌جان «بهترین‌ها» و «والاترین‌ها» را سال‌هاست فدای سروری و حاکمیت «پست‌ترین‌ها» کرده؟ شاید اگر از ایشان اینرا جویا شویم، با تعجب نگاهی کرده و بگویند، «ما آمریکائی‌ها که فقط به ملت‌های جهان کمک کرده‌ایم!» بلی، با این «گفتمان جاودان!» سرمایه‌داری جهانی سال‌هاست که آشنائیم، به عبارت دیگر، شما فقط به ملت‌های جهان کمک می‌کنید، این «تقصیر» ملت‌های جهان است که، «قدر» کمک‌های ارزندة شما و دوستانتان را نمی‌دانند!

ولی، امروز بولتون‌ها بدانند، که ما واقعاً قدر کمک‌های ایشان و دوستان‌شان را نخواهیم دانست. چرا که، بحران آفرینی حاکمیت ایران را، در همین وبلاگ، چندین روز پیش عنوان کرده بودیم. بحران‌آفرینی‌ای که محافل پشت‌پرده از طریق آن قصد تداوم به منافع استعمار در ایران را دارند: این دوز و کلک‌ها دیگر واقعاً کهنه شده. روزی، کاریکاتور فعلة حاکمیت در روزنامه‌ای تحت نظر «سازمان اطلاعات»، بحران آفرین می‌شود، و چند روز دیگر، کوی دانشگاه در آتش «اعتراضات» می‌سوزد. و حاکمیت، دست در دست «مخالفان حرفه‌ای» و «نان‌خورهای سفارتخانه‌هایش» که سال‌هاست تحت عنوان «گروه‌های مستقل، ملی، چپ، خانواده‌های محترم، و ...» در خارج از کشور مستقر کرده، در همراهی با این کنسرت شرم‌آور، که فقط یک کودک نوپا را می‌فریبد، دست به انتشار اخبار «درگیری‌های» جدی در اطراف مسئلة «کاریکاتور سوسک‌ها» می‌زند!

شب گذشته، خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، خبر از زخمی‌شدن ده‌ها مأمور انتظامی در «زدوخوردهای شبانة» کوی دانشگاه پخش می‌کند، و تصریح دارد که، «کسی از تظاهرکنندگان هنوز دستگیر نشده!» تظاهر کنندگانی که به تأئید مقامات انتظامی نه تنها اکثراً از خارج از کوی آمده بودند، که نقاب نیز بر چهره داشته‌اند! این مقامات که سطح فهم وشعورشان، مسلماً در حد همین نوع «خبرپردازی‌ها» است، نمی‌فرمایند که این گروه‌هائی که ده‌ها مأمور انتظامی را زخمی کرده و در مرکز یک مادر شهر 12 میلیونی به یکباره «گم و گور‌» شده‌اند، ‌از کجا آمده‌ بودند؟ سازماندهی آنان چگونه صورت گرفته بود؟ از کدام سوراخ دعا یکباره بیرون ریخته‌اند، که هزاران جاسوس و جاسوسة حکومت اسلامی هیچ رد پائی از آنان ندارند؟ و اگر ادامه دهیم، هزاران سئوال دیگری باز هم به همین ترتیب بی‌جواب خواهد ماند!




بله، جناب آقای احمدی‌نژاد و شرکاء محترم، سیاست‌های «جنگ‌سرد» را مشکل می‌توان فراموش کرد، چرا که اوضاع را برای شما و امثال شما خیلی ساده کرده بود. یک روز حکومت می‌کردید، و روز دیگر به دستور ارباب چمدان می‌بستید و در ویلائی در کوهپایه‌های سوئیس ثروت‌های چپاول شدة ملت را زیر نظر اربابان می‌شمردید. ولی، حیف که گذشت آن روزهای خوب، گذشت آن روزهای پر آفتاب استمعار، که رادیوئی مثل بی‌بی‌سی در عرض دو ماه برای ملت ایران «رهبر»، و در عرض سه‌ماه برای جهانیان «انقلاب اسلامی» می‌‌ساخت. گذشت آن روزها که با فرو کردن شخصیت‌های «سرشناسی!» چون جناب «بنی‌صدر»، «قطب‌زاده»، و ... در بطن یک اعتراض عمومی به بی‌عدالتی‌های یک حاکمیت وابسته، حرکت مردم را در چارچوب منافع امپریالیسم «تئوریزه» می‌کردید، و در فردای همان روز، در خارج از کشور، بر اندام مشتی دیگر اراذل و اوباش ردای «اوپوزیسیون» ملت ایران می‌پوشاندید.


دانشگاه حق دارد که ناآرام باشد. این دانشگاه، و این ملت، و این مردمی که بیش از 150 سال آنان را چاپیده‌اید، ناآرام‌اند، و بدانید که ناآرام باقی خواهند ‌ماند. آقای بولتون، به اربابانتان بگوئید، «نقشة کودتای فرمایشی!» برای ملت ایران نکشند، ملت اینبار دیگر فریب نخواهد خورد. اینبار دیگر اگر حرکتی صورت گیرد، نه برای لبیک به ندای استعمار، که برای جوابگوئی به نیازهای واقعی یک ملت سرکوب شده خواهد بود.

۳/۰۲/۱۳۸۵

ترکیه بر دروازه‌های اروپا


با وجود سال‌ها جنگ و درگیری میان ایران و کشوری که امروز ترکیه نام دارد، ایرانیان عادت کرده‌اند که با همسایة قدیم‌شان، نه به عنوان یک کشور رقیب، که به عنوان شاهراهی به سوی «سعادت» مغرب زمین برخورد کنند. «سعادتی» که مستفرنگ‌های صدر مشروطیت از آن داستان‌ها می‌گفتند، و میرزا آقا خان کرمانی، قبل از آنکه به دست مأموران قاجار مثله شود، در نامه‌هایش چقدر آرزو می‌کرد که بتواند از سرزمین این «سعادت» دیدن کند. در واقع، علیرغم مناسبات سیاسی‌ای که گاه رو به تندی می‌گذاشته،‌ ترکیه در تاریخ ایران همیشه نقش «الهام‌بخش» خود را محفوظ نگاه داشت. تشییع در ایران، انقلاب مشروطیت، زبان‌ والا و آهنگین فارسی، می و مطربی که در فرهنگ ایرانی اغلب سایه‌ای از فرهنگ «ارامنه‌ای» است که خود پیوسته بازتابی از تاریخچة روابط ایران با امپراتوری عثمانی بوده‌اند، و ...

اگر ترکیه همسایة ما نبود، به جرأت می‌توان گفت که این پدیده‌ها در فرهنگ امروزی‌مان، از پایه و بن متفاوت می‌بود. ولی ترکیه،‌ دیگر امپراتوری «عثمان‌های» مغرور نیست، کشوری است فروافتاده بر دروازة بستة اتحادیة اروپا، کشوری است زخم خورده از تنش‌های قومی و استبدادی نظامی، کشوری است که پس از به قدرت رسیدن آتاتورکی‌ها، سفینه‌اش آشکارا در بندرگاه استعمار غرب گوئی تا ابد پهلو گرفته.

دیگر طنین هولناک سرناهای سوارکاران عثمانی دروازه‌های وین را به لرزه در نمی‌آورد، و سربازان کاتولیک امپراتوری هابسبورگ‌ها، برای شکستن طلسم شکست‌ناپذیری عثمانیان، وحشتزده، صبحگاهان نان هلالی شکل ـ به شکل و شمایل هلال پرچم عثمانی ـ نمی‌پزند، تا با دندان گذاردن بر آن خود را از این طلسم برهانند. دیگر ارتش مسلمان امپراتوری عثمانی به بهره‌کشی از‌ توده‌های عظیم ارتودوکس‌ها در اروپای مرکزی و شرقی مشغول نیست، و ندای آزادی «صرب‌ها و مقدونی‌های ارتودوکس» و «کروات‌های کاتولیک» از دهان انسان‌هائی که دهه‌ها اسیر سرکوب مذهبی بودند، در این منطقه به گوش نمی‌رسد. امروز نداها جز این است. سخن از پیوستن فرضی ترکیه به «اتحایة اروپا» به میان آمده، و نتایج سیاسی و راهبردی آن.

پیوستن ترکیه به اتحادیة اروپا، که در واقع، می‌باید پیوستن اینکشور به «مرکزیت‌تصمیم‌گیری» «سیاسی‌ـ‌ اقتصادی» اروپای غربی تعریف شود، اگر در عمل صورت پذیرد، تغییری عمیق در روابط ژئوپولیتیک منطقه به شمار خواهد آمد. ولی، نمی‌توان به چنین صورت‌بندی‌هائی امیدوار بود. چرا که ترکیه، در پی بیش از هشتاد سال وابستگی نظامی و اقتصادی، نخست به انگلستان، و سپس به آمریکا، امروز بیشتر از آنچه «مرده‌ریگ امپراتوری عظیم عثمانی» باشد، جامعه‌ای است استعمارزده، چندپاره شده، و عملاً فروپاشیده. ورود چنین «مجموعه‌ای» به دامان «مرکزیت تصمیم‌گیری» اروپای غربی، شاید آنقدرها که برخی دول در ظاهر از آن پشتیبانی می‌کنند، به نفع مناسبات «اتحادیة اروپا» در سطح بین‌الملل نیست.

امروز شاهدیم که در انتخاباتی «نمایشی» قسمت دیگری از کشور سابق «یوگسلاوی» به دامان وعده و وعیدهای «اتحادیة اروپا» فرومی‌افتد. «مونته‌نگروها» در رأی‌گیری خود خواستار جدائی از صربستان شدند! این خبری است که خبرپراکنی‌های جهانی به خورد ملت‌ها می‌دهند، ولی «صورت‌بندی» اصلی‌ همان است که در گذشته بوده: کاهش نفوذ روسیه در آب‌های دریای مدیترانه! با نیم نگاهی به نقشة یوگسلاوی سابق درمی‌یابیم که با «رأی‌گیری» اخیر، طرح ژئوپولیتیک غرب، کامل شده است. صربستان به عنوان منطقه‌ای که سیاست جهانی، آنرا به مسکو نزدیک تلقی می‌کند، دیگر از دسترسی به آب‌های مدیترانه «محروم» است. در روزهائی که جنگ سرد در جریان بود، از مدیترانه تحت عنوان «استخر» پیمان آتلانتیک شمالی نام می‌بردند، مشخص نیست که امروز چه نامی باید بر این دریای بینهایت استراتژیک گذاشت، «تالاب سرمایه‌داری غرب» یا «حوضچة سرمایه‌داری جهانی شده»؟


و اگر سخن از ترکیه گفتیم به این خاطر بود که تا به امروز، یکی از بزرگ‌ترین دولت‌های غیر اروپائی که ساحلی وسیع و استراتژیک از این «تالاب»، یا «حوضچه» را زیر نظر دارد، همان ترکیه است؛ ترکیة فرو افتاده در دامان استبداد نظامی! امیدواریم که تجربة یوگسلاوی بر ساکنان امروز ترکیه ـ چه ترک و چه کرد ـ تحمیل نشود، چرا که به شهادت تاریخ، صدمات هر جنگ و هر انفصالی، بیش از هر چیز بر شانة انسان‌ها، و معمولاً‌ محروم‌ترین و بی‌دفاع‌ترین‌شان سنگینی خواهد کرد. ولی ترکیه، این «پیرسرزمینی» که امروز بر دروازة اروپای «متمدن» می‌کوبد، تا کی می‌تواند به حضور ارتش ناتو تکیه کرده، و نیازهای فوری و فوتی غرب: «تجارت آزاد!»، «حقوق بشر!»، «جهانی‌شدن»، «حقوق‌زنان!» و ... را نادیده انگارد؟

مشکل می‌توان در جهانی که این «شعارها» را با توسل به هزاران ترفند حاکم کرده‌اند، بر اساس پیش‌فرض‌هائی «آتاتورکی»‌ حکومت کرد. در واقع، توده‌های وحشتزدة ترک، از ترس فروافتادن در دامان «بنیادگرائی‌ای ایرانی‌مسلک»، و یا «انفصالی از نوع یوگسلاوی»، به هر صورت‌بندی ممکن روی خواهند آورد. و شاید اشکال عمده‌ در همین باشد، چرا که آنزمان که استعمار برای ملت‌ها «گزینه‌ای» باقی نگذارد، زمانی است که به بهترین صورت ممکن منافع خود را تأمین خواهد کرد. امیدواریم که «روشنفکری» ترک و ساختار سیاسی اینکشور، بتوانند آنچه امروز برای ایرانی عملاً غیرممکن شده، برای هموطنان خود تأمین کنند.

۳/۰۱/۱۳۸۵

اقوام ایرانی و استقلال ایران


چه کسانی در ایران خواهان بحران هستند؟ شاید امروز برای این سئوال باید جوابی یافت. حکومت اسلامی ایران از آغاز موجودیت خود، در فردای 22 بهمن، با پدیده‌ای به نام بحران، پیوسته «همساز و همراز» شده. در واقع، در هیچ برهه‌ای در تاریخ این حکومت، نمی‌توان ادعا کرد که نوعی «بحران» بر جامعه حاکم نبوده است. در آغاز، مسئلة «اصول‌انقلاب» و «ضدانقلاب» مطرح شد: «اصولی» که هنوز پس از گذشت 28 سال تعریف نشده‌ و با در نظر گرفتن شرایط سیاسی پیوسته در حال «تغییراند»! سپس، مسئله‌ای به نام «اشغال لانة جاسوسی» پیش می‌آید، که از این «بحران» نیز بهره‌برداری‌های مورد نظر کاملاً‌ صورت گرفت، و بعد از گذشت چند ماه، و با شروع حملة نظامی عراق به مرزهای کشور، و آغاز جنگی که برخی مقامات آنرا «نعمت الهی!» معرفی می‌کردند، در بطن «بحرانی‌نوین»، گروهی که گویا خود را «صاحبان مملکت» به شمار می‌آوردند، طیف «ضدانقلاب» را به سرعت از «سلطنت‌طلبان» و کردهای «استقلال‌طلب» به جانب کسانی متمایل کردند که، در این «انقلاب» با روحانیت به اصطلاح مبارز شیعه، خود را از آغاز هم‌صدا می‌دیدند. «بحران» بعدی بر محور به اصطلاح حذف «ملی‌ـ‌مذهبی‌ها» از حاکمیت به راه افتاد، و حکومت اسلامی این گروه را که، هنوز بجز «حزب‌الهی‌ها» و بینوایانی که با توسل به «ریسمان الهی حکومت اسلامی» نان شب خود را تأمین می‌کنند، در واقع همکاران اصلی این حاکمیت هستند، تحت عنوان «لیبرال!» مورد حمله شدید قرار داده، بحران عمیقی در مملکت به راه انداخت.

داستان «حفظ حاکمیت» از طریق «بحران‌سازی»، تا به امروز با توسل به هر بهانه‌ای تمدید شده، و همچنان ادامه دارد. آخرین «بحرانی» که حکومت اسلامی در قفای آن به جستجوی حفظ «فلسفة وجودی» خود، نه تنها در درون مرزهای کشور، که در منطقة آسیای جنوب غربی بود، «بحران ساختگی هسته‌ای» نام داشت، که امروز سیمای معماران واقعی آن: آمریکا و انگلیس را می‌توان به صراحت در پس «هیجانات» ملی و میهنی ایجاد شده، تشخیص داد. این بحران که باید آنرا به حق «شاه‌بحران» حاکمیت اسلامی نام گذاشت، در واقع قرار بود که «خون‌تازه‌ای» در رگ‌های این حکومت به جریان اندازد، و با تکیه بر «مبارزات» فرضی «ولی فقیه» با «شیطان بزرگ»، پایه‌ای جهت استحکام این حاکمیت فراهم آورد. خوشبختانه، این «توطئة» ننگین، که می‌رفت جان هزاران انسان بی‌گناه را فدای مصلحت‌گرائی‌های برخی محافل کند، دیر زمانی است که رنگ و بوی خود را از دست داده، و امیدواریم که برخی «شخصیت‌های!» جهان اسلام تا ابد در آرزوی تحقق این «توطئه» بمانند، تا بمیرند.

پر واضح بود که با شکست «بحران هسته‌ای»، حاکمیت بحران در ایران، که دمی از «بحران‌سازی» دریغ نکرده، به دنبال دستمایة جدیدی جهت حفظ سیاست‌های سرکوب‌گرانه‌اش خواهد بود. هیاهوهائی که در چند روز گذشته در محافل اقتصادی و بازار تهران و شهرهای بزرگ، بر سر «مصائب مالی»، «بیکاری»، و ... به راه افتاد، هر چند که از نظر اقتصادی کاملاً صحت داشته و نموداری از نبود سیاست اقتصادی توجیه‌پذیر در ایران است، همزمان این واقعیت را بازتاب می‌داد که حکومت، با تکیه بر این «واقعیات»، و به صورتی گزینه‌ای، دربه‌در به دنبال ایجاد «بحران» می‌گردد. در واقع، در همین وبلاگ مطلب مفصلی تحت عنوان «از جنگ با بحران اقتصادی» در همان روزها، و در رد این «بحران‌سازی» مصنوعی به تحریر در آمد.

در تشریحی مختصر از آنچه گذشت باید یادآور شویم که، «بحران اقتصادی» در حکومت اسلامی، از یک سو مستقیماً به دست دولت ایجاد می‌شود ـ کمبود بنزین، نرخ بالای بیکاری، نبود نقدینگی جهت پرداخت مقاطعه‌کاران دولتی، عدم پرداخت حقوق کارگران و ... ـ و با بهره‌گیری از حمایت‌های «ماورای بحاری» ـ بنگاه‌های سخن‌پراکنی بیگانه که امروز با تکیه بر عملکرد دولت ایران، خود را به «سازمان‌های خبرگزاری ملی ایرانیان» تبدیل کرده‌اند ـ تداوم خود را حفظ می‌کند. و از سوی دیگر، حکومت اسلامی با بهره‌گیری از وحشت و هراس ایجاد شده در میان توده‌های مردم، جهت حفظ بقاء خود، از این «بحران‌ها» ابزاری برای «توجیه» سرکوب‌‌های سیاسی و فرهنگی، در بطن جامعه می‌سازد. این «صورت‌بندی استعماری»، در واقع 28 سال است که بر سیاست جاری کشور حاکم شده!‌


با وجود آنکه جهان سیاست با چنین «تجربیاتی» زیاد هم بیگانه نیست، و تاریخ، نمونه‌های بیشماری از این سیاست‌بازی‌های «مزورانه»، در کشورها و ممالک مختلف در اختیارمان قرار می‌دهد، به جرأت می‌توان اذعان داشت که تاکنون در تاریخ هیچ ملتی این چنین بهره‌برداری‌های «موذیانه» و «ضدبشری» از رسانه‌ها، «بحران‌های ساختگی» و مسائل مختلف، صرفاً جهت چپاول دارائی‌های یک ملت، صورت نپذیرفته است.

امروز شاهدیم که با پایان گرفتن «گزینة جنگ»، فصل نوینی از «بحران‌سازی» در ایران آغاز ‌شده، و تحت عنوان «موضوعات بغرنج قومی!»، از داخل و خارج کشور بر شعلة «افسردة» در گیری‌های قومی در ایران، نفت و روغن فراوان نیز فرومی‌ریزند. در مطلب «بحران قومیت‌ها یا فریب استعمار» در همین وبلاگ، پیش از آنکه دولت احمدی‌نژاد موضوعات «اقوام ایرانی!» را تبدیل به «بحرانی ملی» کند، مطالبی نوشته بودم. ولی امروز به نظر می‌رسد که ایجاد «بحران»، به عنوان مفری جهت حکومت اسلامی، عملاً در دستور کار قرار گرفته. در واقع، مجموعه مسائلی به صورت پی‌در‌پی، این گمانه را ایجاد می‌کند که تعمدی در اینکار افتاده.

از یک طرف، مشکل جدیدی به نام معضل «ترک‌زبانان!» ایران، در قالب یک کاریکاتور در روزنامة «رسمی دولت احمدی‌ نژاد» ـ روزنامة ایران ـ مطرح می‌شود، و چنان هیاهوئی در اطراف این «کاریکاتور» به اصطلاح موهن به راه می‌اندازند، که در یکی از شهرهای «ترک‌زبان» به ضرب و جرح «دانشجویان» منجر شود! کاریکاتوریست مربوطه از روزنامة دولتی «اخراج» می‌شود، بدون آنکه مقامات کشور از نقش مسئولان اصلی این «فاجعه!» ـ وزیر ارشاد اسلامی، و نمایندة دولت در این رسانه، یعنی مدیریت روزنامه «ایران» ـ سخنی به میان ‌آورند! دولت احمدی‌نژاد با این تئاتر مضحک، با زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید: «در ارگان رسمی خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ـ روزنامة ایران ـ نه تنها کاریکاتوریست‌ها هر چه بخواهند می‌کشند، که با مسئولیت شخص خود آنرا به چاپ نیز می‌رسانند.» عقل سلیم از قبول چنین «ترهاتی» واقعاً عاجز است!

سایت‌های خارج نشین، که از قضای روزگار همگی «مستقل» هستند، نه تنها پیش از این «فاجعه» مقالات «ترک‌دوستی» و «ترک‌پرستی‌شان» را به چاپ رسانده بودند، که پس از بروز «فاجعه!»، همگام با برخی از «آخوندک‌های» حاکمیت، یکی پس از دیگری، در چندین صفحه، با ملت «ترک‌زبان» ایران، ابراز «همدردی»‌ کرده، و تحت عنوان حمایت از «اقوام» ایرانی، بر آتش این توطئه که به دست عوامل اجنبی در کشور در حال تکوین است، دامن می‌زنند. این اعمال «مضحک» در حالی صورت می‌گیرد که آقای احمدی‌نژاد، ریاست جمهور محترم اسلامی ایران، پس از دستیابی به این «مقام»، تاکنون اجازه نیافته‌اند از استان خوزستان «دیداررسمی» به عمل آورند! و هر بار، پیش از پای گذاشتن به این سرزمین «زرخیز»، بمب‌های صوتی شیشه‌های مسیر حرکت‌شان را خرد و خاکشیر کرده است؛ این کمدی، در شرایطی به روی صحنه می‌رود که چند روز پیش شهر کرمانشاه نیز صحنة انفجار بمب‌های صوتی بوده، بدون آنکه هیچ مورد «قومی» در این استان وجود داشته باشد؛ به این مسخره‌بازی سیاسی در شرایطی دامن می‌زنند که، گروهی به نام «جندالله» که مسلماً ملغمه‌ای است از تفنگچی‌های سپاه پاسداران، اعضای القاعده و نیروهای ویژة ارتش‌های غربی در افغانستان، در روز روشن، مردم و مسافران را در جاده‌های شرق کشور، تحت عنوان «تظلم‌خواهی‌های» قومی قتل‌عام می‌کنند، و دولت «مقتدر!» ایران، که تا چند روز پیش «آی‌پی‌های»‌ اینترنتی مخالفان را هم «شناسائی!» کرده بود، به دلیل وابستگی حاکمیت به شبکة «قاچاق مواد مخدر» در شرق کشور، در جواب به این آدمکشی‌ها حتی جرأت نمی‌کند سر مبارک‌اش را بلند ‌کند.

طی 28 سالی که گذشت، مردم ایران از دامان توطئه‌ای به دامان توطئة دیگری افتاده‌اند، و طی همین دوره، ثروت‌های ملی این مردم به تاراج کسانی رفته که امروز، نه تنها قادر به حفظ کیان و منافع عالیة ملت نیستند، که خود تبدیل به کارگزاران مستقیم سیاست‌های خارجی شده‌اند. دولت احمدی‌نژاد، با علم کردن پیراهن عثمان «اقوام» در کشور ایران، جهت بهره‌برداری‌های استمعاری، در واقع، زمینه‌ساز «بحرانی» در بطن زبان فارسی شده است. زبانی که ایرانیان از 1200 سال پیش، آنرا تبدیل به مستحکم‌ترین سنگر مبارزات ملی بر علیه «استعمار» کرده‌اند. با به زیر سئوال بردن حاکمیت زبان فارسی بر سرزمین ایران، و با میدان دادن به این توهم که گویا «اقوام» می‌توانند هر یک به تنهائی، حقوق حقة خود را درصحنة سیاست جهانی به ارزش گذارند، دولت احمدی نژاد، نه تنها چوب حراج بر میراث هزارة ایرانی زده، که کشور را برای فروافتادن در دامان جنگ‌هائی داخلی، در راستای منافع امپریالیسم آماده می‌کند.


شاید جای آن دارد که «سیاسیون» کشور، دست از «مصلحت‌گرائی‌های» متداول خود برداشته، و این «توهم» را از ذهن خود دور کنند، که با بازی‌کردن در میدان «مضحکه‌های» این حاکمیت، روز و روزگاری خواهند توانست که دستی بر «قدرت» داشته باشند! فراموش نکنیم که حاکمیت، در هر حال از آن مردم است، و اینکه، تاریخ کسانی را که به منافع واقعی یک ملت پشت می‌کنند، هیچگاه شایستة اعمال حاکمیت نخواهد شناخت.

۲/۳۱/۱۳۸۵

خط‌ لوله به هند!

احداث یک خط لولة گاز از ایران به هند که، با در نظر گرفتن سیاست روز و بر اساس تبلیغات رسانه‌ها،‌ برخی اوقات از پاکستان عبور می‌کند و برخی اوقات از «اعماق» آب‌های اقیانوس هند می‌گذرد، نشانگر یک «راهبرد» کلیدی در منطقة آسیای جنوبی است. ولی، این مسئلة حساس که می‌تواند سرنوشت منطقه را تغییر دهد، همچون دیگر مسائل مشابه، هرگز از نظر سیاسی موضوع تحلیلی بنیادین نمی‌شود! سایت‌های ایرانی، و بنگاه‌های خبرپراکنی‌ خارجی، فقط به این بسنده می‌کنند که، «امروز تصویب شد»، و یا، «دیروز تکذیب شد!» با این وجود، احداث این خط لوله، بر سرنوشت میلیون‌ها انسان تأثیر به‌سزائی خواهد داشت، و بی‌اعتنائی ظاهری رسانه‌ها به این مهم، شاید بهترین نشانة «اهمیت» اساسی مطلب باشد.

در راهبردهای نوین جنوب آسیا، با فروریختن مرزبندی‌های «قراردادی» جنگ سرد، هند و چین، از پنجة این مرزبندی‌ها گریختند. هند، که پس استقلال در روزهای آخر جنگ دوم، برای فرار از سیاست‌های استعماری انگلستان، ناچار به پذیرش اردوگاه سیاسی «اتحاد جماهیر شوروی» شده بود، از فرصت استفاده کرده، از چنبرة «اتحاداجباری» گریخت، و در مسیر عکس، چین، که پس از شکست ارتش آمریکا در ویتنام، عملاً در تخالف با سیاست‌های کرملین،‌ به دامان اتحاد با واشنگتن در آسیای جنوبی فرو افتاده بود نیز گسترش روابط سیاسی و اقتصادی با مسکو را از سر گرفت. به عبارت دیگر، آنزمان که «سیاه» و «سپید»، صحنة راهبردهای بین‌الملل را ترک گفتند، مهم‌ترین رویداد کرة ارض همین چند قطبی شدن سیاست در دو کشور هند و چین بوده است.

تحولات ایندو کشور، با وجود تفاوت‌های عمیق در ساختارهای سیاسی‌اشان، در مسیر رخدادهای مهم جهانی ادامه یافته، هند در بطن دمکراسی «قبیله‌ای ـ سرمایه‌سالاری» ویژة خود، و چین در رابطه با نگرشی «غیرمعمول» ـ اگر نگوئیم «ضدمارکسیستی» ـ از مائوئیسمی نامأنوس! سرمایه‌گذاری‌های وسیع شرکت‌های غربی در هر دو کشور، نشاندهندة این امر است که حداقل در چارچوبی راهبردی و «ضدروسی»، غرب ایندو را «متحد» خود به شمار می‌آورد: چین برای پاسخگوئی به نیازهای غرب در آسیای جنوب شرقی، و هند برای ایجاد دوبارة «استحکام از میان رفته» در مرزهای آسیای مرکزی و خاورمیانه.

ولی، در پیگیری این راهبرد ویژه غرب تنها نیست، چرا که روسیه نیز از نزدیک و با وسواس بسیار این مهم را زیر نظر دارد؛ و هر چند که شکست غرب در پیشبرد راهبردهای‌اش، بر خلاف گذشته به معنای «پیروزی» روسیه نیست، پیشرفت این راهبردها در ابعادی که از نظارت «کرملین» کاملاً خارج شود نیز، از نظر روسیه «نامطلوب» تلقی خواهد شد. ولی، در این میان، با وجود آنکه مشکل‌ «اسلام‌گرائی» بیشتر بر شانه‌های روسیه سنگینی می‌کند تا زنجیری بر پای سیاست غرب در منطقه باشد، معضلات غرب از مشکلات روسیه بسیار پیچیده‌تر شده‌اند، و غرب عملاً قادر به حل آن‌ها نیست.

مشکل اصلی غرب در جنوب آسیا، به بحثی اساسی در مسئلة «کلان اقتصادی» باز می‌گردد، به این معنا که، «ارز تزریق شده» در اقتصادهای چین و هند، با وجود اهمیت اساسی‌ای که هر کدام برای غرب پیدا کرده‌اند، همچون دوران گذشته ـ جنگ سرد و روابط اقتصادی غرب با جهان سوم ـ به درون نظام اقتصادی غرب باز نمی‌گردند! این ارزها به شیوه‌های مختلف در منطقه، نه تنها سرمایه‌گذاری می‌شوند، که این امکان وجود دارد که نهایت امر نظارت بر آن‌ها بیشتر به دست «روسیه» بیفتد تا واشنگتن. غرب در این راستا، مجبور است که با هند و چین، نه در مقام «مناطق اشغال شدة سنتی»، که در مقام نوعی شریک اقتصادی برخورد کند. آنان که با الفبای بهره‌وری‌های سرمایه‌داری بین‌الملل آشنائی دارند، به خوبی می‌دانند که این «صورت‌بندی» در سنت سرمایه‌داری غرب، «غیرقابل» هضم است.

تکیة بیش از اندازه بر مشکلات «انرژی»، چه در هند و چه در چین، در واقع بازتاب این مسائل شده است. پر واضح است که تولید انبوه، چه زیر نظر سرمایه‌داری غربی و چه تحت نظارت روسیه، در چین و در هند، خارج از نیازهای ارزی، مستلزم تامین انرژی است. این در حالیکه، هیچکدام از ایندو کشور قادر نیستند نیازهای انرژی خود را در چارچوبی خارج از وابستگی به دو قطب تعیین کنندة سیاست جهانی امروز ـ اتحاد «واشنگتن مسکو» ـ حل کنند. و میان ایندو ـ بر خلاف اتحاد‌های متداول تاریخ ـ در این مورد بخصوص، هیچگونه تفاهمی نمی‌تواند به وجود آید. و اگر امروز، ارتش آمریکا در عراق خود را اینچنین درگیر کرده، یکی از دلایل عمده‌اش دست گذاشتن بر منابعی است که می‌توانسته، تحت نظارت روسیه، از طریق خلیج‌فارس، نیازهای انرژی ایندو کشور را، به نفع تحکیم «نفوذ» کرملین، برآورده کند. در واقع، واضح است که روابط مسکو با صدام حسین گرم‌تر از روابط بغداد با واشنگتن بود، و اگر به این «صورت‌بندی»، شرکت مسکو در طرح‌های هسته‌ای ایران در بوشهر را نیز اضافه کنیم، نمای سیاسی به دست آمده، می‌توانسته برای «نفوذ» غرب در منطقه زنگ خطری تلقی شود.


برخورد عجولانة غرب با این معضلات ـ به راه انداختن جنگ در عراق ـ در واقع، بیشتر از آنچه نشاندهندة «بی‌سیاستی» سرمایه‌داری جهانی باشد، نمایانگر «محدودیت‌های» ملموس و تاریخی آن شده. به عبارت دیگر، غرب با علم به اینکه جنگ در عراق را خواهد باخت، به این قمار پرداخت، چرا که گزینة دیگری نداشت. امروز در چارچوب سیاست‌های راهبردی غرب، آنچه از اهمیت برخوردار شده، نتیجة جنگ عراق نیست، چرا که «نتیجه» مشخص است. غرب می‌خواهد با علم به اینکه جنگ را خواهد باخت، در جبهه‌های دیگر منطقه تا حد امکان از «رقیب» ـ روسیه و مجموعه‌سیاست‌های همراه با اینکشور ـ تا حد امکان «امتیاز» بگیرد. ولی چگونه می‌توان یک «باخت» را به وسیله‌ای جهت «امتیازگیری» از رقبا تبدیل کرد؟

در اینجاست که، تا آنجا که به مسائل ایران مربوط می‌شود، طرح‌های «خلق‌الساعه» و گاه «بی‌ربط» و «نامربوط»، در زمینة تأمین انرژی هند، از کیسة مارگیری غربی‌ها بیرون کشیده می‌شود؛ بر سر آنان بحث و مذاکره به راه می‌افتد، از طرف کشورهای مربوطه «تأئید» می‌شود و هر یک، بعد از چندی مورد «تکذیب»‌ نیز قرار می‌گیرند! ‌ خارج از انبوه مسائلی که می‌تواند در این میان مورد بحث قرار گیرد، اگر بخواهیم خود را صرفاً بر محور این به اصطلاح «خط‌لوله» متمرکز کنیم، شاهدیم که آمریکائیان با اعمال سیاست‌های مختلف در منطقه، مسببین اصلی عدم احداث خطوط لوله‌ای شد‌ه‌اند که به راحتی می‌تواند نفت و گاز روسیه، مناطق مرزی افغانستان، و کشورهای آسیای مرکزی را، تحت نظارت کرملین به مرزهای هند و نهایتاً چین برساند. با در نظر گرفتن آنچه در بالا آمد، دلایل مخالفت‌های آمریکا کاملاً قابل رویت است، ولی چانه‌زنی‌های آنان از بعد دیگری نیز برخوردار است، چرا که اگر چنین طرحی ـ قسمتی از این طرح در مورد ارتباط تاجیکستان با هند عملاً به مرحلة نهائی می‌رسد ـ عملی شود، ستون‌های اصلی راهبردهای منطقه‌ که آمریکا بر آنان تکیه دارد، عملاً فرو خواهند ریخت. نخست آنکه، اشغال عراق، دیگر نمی‌تواند به عنوان کارتی در مبادلات سیاسی منطقه مورد استفادة آمریکا قرار گیرد، چرا که در این صورت بندی دیگر نیازی به عراق وجود نخواهد داشت. در درجة دوم، کشور پاکستان که از مهم‌ترین پایگاه‌های آمریکا در منطقه به شمار می‌رود، عملاً از اعمال سیاست غرب در آسیای مرکزی و هند عاجز خواهد ماند ـ موجودیت این کشور دیگر نمی‌تواند «توجیه‌پذیر» تلقی شود ـ و مهم‌تر از همه، راهبردهای غرب در ایران به بن‌بست‌ کامل خواهد انجامید.

شاهد بودیم که عدم همکاری مجموعه سیاست‌های «روسیه‌، چین و هند» جنگ نمایشی ولایت فقیه با «شیطان‌بزرگ» را در صحنة دیپلماسی منطقه منزوی کرد. حال اگر قرار باشد اشغال عراق، از کارآئی‌ای هر چند کوچک بی‌بهره بماند، حکومت اسلامی ایران ـ سرمایه‌گذاری دراز مدت آمریکا در منطقه ـ در واقع، دیگر به درد هیچکس نخواهد خورد، چرا که «پتک انرژی» در چین و هند، کارآئی خود را از دست می‌دهد، و مواضع «فرمایشی»‌ تهران، صرفاً زمینه‌ساز بحران‌زائی در بطن روابط اروپای غربی و ژاپن با آمریکا خواهد شد. مرحله‌ای که با «ارائه "طرح‌اروپا" در مورد غنی‌سازی» عملاً آغاز شده.

ولی آمریکا در شرایطی نیست که در این نتایج به نفع سیاست خود بتواند دست درازی کند. اینک که «بنیاد جنگ» به تعطیل کشیده شده، آمریکا دریافته که اگر «جنگ واقعی» ـ جنگ دلارها ـ اینبار آغاز شود، نه تنها منافعی برای واشنگتن به ارمغان نخواهد آورد، که منافع راهبردی‌اش را در منطقه می‌تواند تحت تأثیر دراز مدت خود قرار دهد. خط لولة گاز ایران به هند، در این چارچوب گامی خواهد بود که صرفاً به گسترش منافع کشورهای منطقه‌ منجر خواهد شد. رشد اقتصادی حاصل از این خط‌لوله، تأثیر منفی و مستقیمی بر «قدرت تصمیم‌گیری مستقل اقتصادی» واشنگتن خواهد گذاشت، «صورت‌بندی‌ای» که در نهاد خود، با فلسفة وجودی «امپریالیسم» در تضاد است، و آمریکا به هر قیمت از آن می‌گریزد.

۲/۳۰/۱۳۸۵

سیاست و جنایت!



ملت ایران شاید یکی از ناآگاه‌ترین ملت‌های جهان در زمینه حقوق مدنی باشد. اینرا نه به دلیل آنچه امروز شاهد آن هستیم، که به دلیل تاریخچة هولناکی که نبود «حقوق شهروندی» در واقع یکی از شاخص‌ترین مشخصه‌های اجتماعی و سیاسی آن شده، عنوان می‌کنم. امروز می‌بینیم که، مجلس «برگزیدة ملت‌مسلمان ایران!» حق شهروندی اینکشور را از اطفالی که از مادر ایرانی و پدر خارجی به دنیا می‌آیند، «قانوناً» سلب می‌کند. گروهی هم از «دانشمندان» وطنی، این «قانون» را که رایحه «تحجر»، «فساد» و عقب‌ماندگی می‌پراکند، یا تأئید می‌کنند، و یا، آنهم در ظاهر و صرفاً برای تسویه‌حساب‌ها و «باندبازی‌های» خودشان، «شدیداً» مورد خطاب و عتاب قرار می‌دهند!

این مجلس یا منتخب مردم ایران هست، یا نیست! تکلیف را باید روشن کرد. اگر این مجلس «شوربا!» منتخب ملت ایران نیست ـ که بنده فکر می‌کنم نیست ـ آن‌ها که با مصوبات این مجلس امروز مخالفت می‌کنند، و با تکیه بر احساسات «شمال شهری‌ها» قصة غم‌انگیز «بچه‌های بی‌پدر می‌خوانند»، چرا تا چند ماه پیش داد و فریاد راه ‌انداخته بودند که مردم باید به نفع این «آدمک‌ها» در انتخابات‌ این «حاکمیت» شرکت داشته باشند؟ و اگر این مجلس نمایندة افکار عمومی ملت ایران هست، دیگر داد و فریاد برای چیست؟ مصوبات مجلس «منتخب» برای ملت «انتخاب کننده» از وجاهت قانونی برخوردار است. متاسفانه صحنة سیاست‌بازی در ایران بیش از کشورهای دیگر به آلودگی کشیده شده، و گناه این مسئله تا حدی زیادی به گردن هم‌میهنان ما است. چرا که، نهایت امر، هر نوع سیاستی، هر قدر ضدمردمی و ضدبشری، زمانی قادر است در یک محدودة جغرافیائی پیاده شود که با افکار عمومی، باورهای توده‌ای و تاریخ آن ملت‌، ارتباطی ارگانیک ایجاد کند.

شاید در این میان، از طرف آنان که همواره در راه یافتن مفری بر مشکلات هستند، سخن از وظیفة «روشنگران» به میان آید. بلی، بر خلاف کسانی که فکر می‌کنند روشنفکری داستان «صدرمشروطه» بوده، و حکایتش با «مبارزات» فرضی آخوندک‌های مشروطه‌طلب، و فکلی‌های «مستفرنگ» تمام شده است، باید گفت که این داستان تازه در آغاز راه است. امروز، «روشنفکری» برای ملت ایران یک نیاز واقعی است. چرا که باید آنان که خود را «روشنفکر» می‌نامند، در صحنة سیاست داخلی این سرزمین از مسئله‌ای به نام «مسئولیت اجتماعی‌مردم» نام برده، و به توده‌هائی که نسل‌ها، در بطن 150 سال فاشیسم نوین، بزرگ شده‌اند، یادآوری کنند که «مسئولیت‌اجتماعی‌مردم» اگر در تاریخ سیاسی ایران لگدمال منافع این طبقه، آن حزب، این دسته‌ و این گروه شده، هنوز زنده است، و از «موجودیتی» برخوردار است، «موجودیتی» که فقط در سایة آن می‌توان به «سربلندی» واقعی دست یافت.

ملت ایران باید به گروه‌های سیاسی رنگارنگی که امروز، با سر فرو بردن در آخور این سفارتخانه و آن جاسوس‌خانه، خود را «آینده‌سازان» ملت ایران معرفی می‌کنند، گوشزد کند که، در برابر تاریخ ایران می‌باید مواضع‌شان روشن باشد. امروز، پس از گذشت 28 سال از فتنة حکومت اسلامی، شاهدیم که برخی گروه‌ها، بدون در نظر گرفتن همکاری‌ها و همراهی‌های سرنوشت‌ساز «شخصیت‌های» چون «منتظری»، «بازرگان»، «سحابی»، «بنی‌صدر» و ... در راه استقرار حاکمیت فعلی، ‌ از آنان پیراهن‌های عثمان درست می‌کنند، و به دور جهان می‌چرخانند، چرا که از حاکمان تهران یک درس بزرگ را در «سیاست‌بازی» گوئی خوب فرا گرفته‌اند: «فریب مردم، همیشه کارساز است!» ولی، چه کسانی باید مچ این فریبکاران را باز کنند، فریبکارانی دیگر؟


کودکانی که در موطن خود ایران، «قاچاقی» باید زندگی ‌کنند، آیا می‌دانند که رئیس قوة قضائیة کشور «جمهوری»‌ اسلامی، خود عراقی و عراقی‌زاده است، و فارسی زبان نیست؟ می‌دانند که در کشور «سلطنتی» آریامهر، دلقکی به نام هویدا را سال‌ها در دانشکدة جنگ به عنوان دبیر زبان عربی به کار می‌‌گیرند، تا زبان فارسی آموخته و بتواند به استخدام وزارت امور خارجة اعلیحضرت در آید؟ می‌دانند که فردی به نام «جلال‌الدین فارسی»، که تابعیت ایرانی نداشت، اگر سیاست بین‌المللی «صلاح» می‌دید، به جای همین حضرت «بنی‌صدر»، اولین رئیس جمهور ایران اسلامی می‌شد؟

مسلماً نمی‌دانند، چرا که قسمت عمده‌ای از «سیاسیون» و روشنفکرانی که وظیفة اصلی خود،‌ یعنی «روشنگری» را لای ملحفه‌های تودرتوی «مصلحت‌گرائی» قایم کرده‌اند، «صلاح» نمی‌دانند که این مسائل «ناخوش‌آیند» مطرح شود. چون اگر سر و صدای این مسائل درآید، به حکم «در شهر هر آنکه هست گیرند!»، شاید گروهی بپرسند، این آقایان در حاکمیت ایران چه غلطی می‌کرده‌اند و یا امروز، که امثال‌شان هم کم نیست چه می‌کنند؟ «سیاسیون» و «مصلحت‌اندیشان» جواب آن‌ها را چه بدهند؟ آنوقت ممکن است برخی از «مبارزان راه آزادی» که جسد «طالقانی»، سفرة نذری «منتظری»، و ... را 27 سال است به دوش می‌کشند، مجبور شوند در مورد سخنرانی‌های‌ اینان و موضع‌گیری‌های سیاسی‌شان «توضیحاتی»‌ هم به مردم ارائه دهند. در اینصورت، «انقلاب!» چه می‌شود، «براندازی!» زیر نظر ارتش آمریکا چه می‌شود؟


جرم‌شناسان می‌گویند، «جنایت، در ذهن جنایتکار، کوتاه‌‌ترین راه ممکن برای رسیدن به هدف است!» و امروز، در کمال تأسف شاهدیم که، جنبش‌های سیاسی ایران، در این تعریف به خوبی می‌گنجند. اگر در غرب رابطه‌ای ارگانیک میان «هنرنمایش» و سیاست‌بازی را شاهدیم ـ در آمریکا هنرپیشه‌ها رسماً سیاستمدار می‌شوند‌. در جهان سوم، شاهد همین ارتباط ارگانیک میان «جنایتکاران» و «سیاست‌بازان» هستیم. جای تأسف است که، تنها مسئله‌ای که در این میان کاملاً از نظرها پنهان می‌ماند، سرنوشت همان «کودکان» آواره‌ای است، که بعضی‌ها برایشان قلمفرسائی‌ها می‌کنند.

۲/۲۷/۱۳۸۵

آیندة ایران!


شاید در شرایط فعلی، سخن گفتن از آرایش نیروهای سیاسی در ایران، به نظر گزافه آید، ولی این بحث هر چه زودتر آغاز شود، برخورد با بازتاب‌هائی که تغییر و تحولات سیاسی در کشور می‌تواند نهایتاً به دنبال آورد، خردمندانه‌‌تر صورت خواهد پذیرفت. پس از براندازی 22 بهمن، حکومت اسلامی ایران، حداقل در اظهارات مسئولان سیاسی خود، نیروهای کشور را به سه دسته تقسیم کرد: موافقان انقلاب، مخالفان و ناراضی‌های خاموش، مخالفان و ناراضی‌های مبارز! امروز، این تقسیم بندی عملاً غیر قابل دوام به نظر می‌آید، چرا که در بطن آنچه ‌آنروزها «موافقان» انقلاب لقب گرفتند، گروه کثیری به دلیل «ابراز نارضایتی» به زندان و تبعید گرفتار آمده‌اند، گروهی دیگر از طرف حاکمیت به انزوا کشانده شده‌اند، و حتی چنددستگی در میان افرادی که قشر حاکم فعلی را تشکیل می‌دهند نیز کاملاً آشکار است. از طرف دیگر، معرفی چهره‌های «جدید سیاسی» که در دورة محمد خاتمی آغاز شد، هنوز، نه تنها به پایان نرسیده، که با معرفی کابینة احمدی‌نژاد شدت نیز گرفته است. تحلیل اینکه این افراد متعلق به کدام جبهه‌ها و تمایلات سیاسی‌اند، به دلیل سکوتی که بر فضای سیاسی کشور حاکم شده، عملاً غیرممکن است، ولی یک نکته را می‌توان ابراز داشت و آن اینکه فضای نوینی بر سیاست کشور ایران حاکم شده است.

مسلماً در بررسی سیاست جاری کشور، باز هم ناچار به تحلیل چند و چون فضای جدیدی می‌شویم که راهبردهای بین‌الملل و تغییرات وسیع آن‌ها را طی 20 سال گذشته به ارمغان آورده‌اند. کشور ایران به عنوان عضو پیمان سنتو، پیمانی که هنوز «پابرجا» است، در راهبردهای منطقه‌ای علناً حلقه‌ای است از زنجیرة ناتو، هر چند که در سال‌های اخیر حکومت اسلامی سعی تمام بر پوشاندن این زاویه از مسائل «راهبردی» کشور داشته. وابستگی به ناتو، در چارچوب پیمان‌های سنتو، پس از 22 بهمن 57 سبب شد که، در واقع،‌ اکثر نیروهای سیاسی فعال در درون کشور، اعم از اسلامی و غیراسلامی پایه‌های موجودیت‌شان در بطن حاکمیت غرب «شکل»‌ گیرد. این معضل تا آنجا پیش رفته، که برخی از صاحب‌نظران سیاست امروز کشور، به سبک و سیاق دوران مصدق، حتی حزب توده را نیز «توده‌ای نفتی» می خوانند، و به این ترتیب وابستگی این تشکیلات به «راهبردهای» غرب را گوشزد می‌کنند.

مهاجرت وسیع اعضای نیروهای چپ ایران به مناطق اروپای شمالی و حتی کشور ایالات متحد، طی نخستین سال‌هائی که سرکوب نظامی در ایران آغاز شد، کمک زیادی به از میان بردن این «نتیجه‌گیری» منطقی نکرده است. در این راستا، نیروهای چپ ایران در کشورهائی «پناه» گرفتند که نه تنها همگی اعضای فعال پیمان آتلانتیک شمالی هستند،‌ که برخی، همچون سوئد، فنلاند و نروژ، عملاً فاقد سیاست خارجی بوده،‌ و طی جنگ سرد پایگاه‌های نظامی ایالات متحد در برابر «نفوذ» کمونیسم در اروپای شمالی به شمار می‌آمدند. از طرف دیگر، سیاست اتحادجماهیرشوروی، که سعی می‌کرد با بهره‌گیری از تجربة نه چندان موفق خود در دوران مصدق، اینبار سیاست واقع‌بینانه‌تری در پیش گیرد، در «غربی» کردن نیروهای چپ در ایران نقشی بسیار وسیع بازی کرد. چرا که وابستگان به حزب توده، حداقل آنان که در داخل کشور باقی مانده بودند، در چارچوب یک سیاست «خزنده»‌ سعی در حفظ مواضع خود در بطن حکومت اسلامی ایران داشتند، و این عمل را علیرغم سرکوب وسیع نیروهای چپ، حتی وابستگان به تشکیلات خود، تا آخرین لحظه‌ها ادامه دادند. این سیاست «خزنده» که در کشورهای متعددی به اجرا در آمده بود ـ افغانستان آخرین نمونة آن است ولی کشورهای عراق و سوریه در واقع موفق‌ترین‌شان به شمار می‌رفتند ـ و می‌بایست به «کودتائی» روسی منتج شود نیز، نه تنها نتوانست تجربة ناموفق دورة مصدق را از یادها بزداید، که از یک سو، باعث نزدیک‌تر شدن نیروهای چپ ایران به افق‌های عقیدتی غربی شد، و از سوی دیگر، در بطن جامعة سیاسیون ایران به نفرتی دامن زد که نتیجة «قابل پیش‌بینی» همکاری‌های فرضی حزب توده و حکومت اسلامی بود!

ولی مهاجرت‌های سیاسی به خارج از کشور محدود به وابستگان به احزاب چپ‌گرای ایران نشد. عملاً گروه‌های دیگری نیز مجبور به ترک کشور شدند، که در رأس آنان، حداقل در آغاز براندازی 22 بهمن، می‌توان از طرفداران سلطنت نام برد. در این اردوگاه نیز، چون دیگر خیمه‌های سیاسی ایران، تشتت و چند دستگی حکومت می‌کرد، این جبهه در جناح چپ از مصدقی‌های دو آتشه و طرفداران شاپور بختیار، آخرین نخست وزیر شاه سابق، تشکیل شده بود، و‌ در جناح راست، نهایتاً به اعضای فراری ساواک و ارتش شاهنشاهی منتهی می‌شد، و همانطور که می‌توان حدس زد، چنین «ملغمه‌ای» عملاً طی 28 سال نتوانست جبهه‌ای درخور، در فضای سیاسی کشور بگشاید.



از طرف دیگر با شکل‌گیری آموزه‌های «واقعی» حکومت اسلامی، و نه آنچه در تظاهرات برای تشویق مردم به نافرمانی و شورش مرتباً تکرار می‌شد، بسیاری از طرفداران که در راه به ثمر رسیدن این حکومت «جانفشانی‌ها» کرده بودند، از گردونة قدرت، یکی پس از دیگری خارج شده، به فراسوی مرزها پرتاب می‌شدند، که مهم‌ترین آنان مسلماً سازمان مجاهدین‌خلق بود. این گروه‌ها که محدود به مجاهدین خلق نیز نمی‌شوند، تحت پوشش «چپ» یا «چپ‌نمائی» عملاً از نوعی حکومت اسلامی هواداری می‌کنند که بر خلاف روحانیت سنتی شیعه، تکیه بر نظریة «استبدادی دینی» در چارچوبه‌ای «مدرن» دارد. خروج این گروه‌ها از مرزهای کشور و اقامت تمامی اعضای آن در مناطق تحت فرمان پیمان آتلانتیک شمالی نیز، هم برای حکومت اسلامی «موضع» توجیه پذیر «مخالفت با امپریالیسم» را به همراه آورد، و هم «وابستگی» این گروه‌ها را به سیاست‌های غرب «علنی» کرد! در واقع، اخراج نیروهای «ضدغربی» و یا «هواداران آزادی سیاسی» ـ چه چپ‌گرا و چه دمکرات ـ به کشورهای تحت سلطة پیمان آتلانتیک شمالی، سیاستی بود که همزمان از طرف تهران و واشنگتن هماهنگ ‌شده بود. این سیاست صحنة داخلی را در انحصار حکومت اسلامی قرار می‌داد، و از طرف دیگر، اخراج نیروهای مخالف به کشورهای غربی باعث جذب و تحلیل این نیروها در بطن این جوامع شده، زمینه‌ساز فروپاشیدن شیرازة سازمان‌های‌شان می‌شد.

ولی در همین گیرودار در داخل مرزهای کشور چه می‌گذشت؟ طی ایندوره از تحولات سیاسی، گروه‌هائی که سیاست بین‌الملل موجودیت‌شان را همسو با انتظارات‌ خود تحلیل می‌کردند، همگی در مجموعه‌ای «اسلامی» به گذراندن نوعی «ماه‌عسل» اجباری مشغول شده بودند. این گروه‌ها طیف وسیعی از راست‌ «افراطی‌مذهبی»، از قبیل هیئت مؤتلفه و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را، تا راست «مذهبی‌لیبرال»، به طور مثال، نهضت‌آزادی و «مستقل‌هائی» چون پیمان را در بر می‌گرفتند، که همگی در لنگرگاه ضدکمونیسم «غرب» پهلو گرفته، سعی بر آن داشتند تا با «حضور» فرضی و فعال خود در صحنة سیاست حکومت اسلامی، در برابر جهانیان، از حاکمیت «مطلوب» خود چهره‌ای «دوست‌داشتنی‌تر» ارائه کنند.

ولی، همچنانکه تجربیات تاریخ پیوسته گوشزد می‌کند ـ دورة پهلوی یکی از بهترین نمونه‌های آن است ـ هیئت‌حاکمة «فاشیسم» را نمی‌باید در میان گروه‌های سیاسی، حتی ارتجاعی‌ترین‌شان جستجو کرد. فاشیسم طبیعتی ضدعقلانی دارد، و از اینرو اصولاً با هر نوع تفاهم بر محور «اهدافی منطقی‌شده» در تخالف قرار می‌گیرد. بهترین نمونة این تخالف غیرقابل توجیه را می‌توان در انحلال رسمی حزب «جمهوری‌اسلامی» به فرمان آیت‌الله خمینی مشاهده کرد!‌ در نتیجه، حاکمان «واقعی» حکومت اسلامی را نباید در میان اعضای سازمان‌های مختلف «راست‌گرای» مذهبی جست. این حاکمان،‌ در بطن محافل و مجامع «مخفی» و «نیمه‌مخفی» با تکیه بر ارتباطاتی گنگ، حاکمیت را در چنگال خود گرفته‌اند. ارتباطاتی که ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس جمهور پیشین همین حکومت، اغلب از آنان تحت عنوان «مافیاهای قدرت» نام می‌برد. این محافل با بهره‌گیری از اهدافی «گنگ»، «مصلحت‌گرایانه»، «غیرعقیدتی» و خصوصاً در مورد حکومت اسلامی «کاسب‌کارانه»، همگام با پیشبرد سیاست‌های اعمال شده از جانب غرب در ایران، سعی در «عضوگیری» و تشکیل «گروه‌های فشار» جهت بیرون راندن «رقبا» از کنار سفره‌ای دارند که استعمار برایشان گسترده.

این «آرایش‌نیروها» که کاملاً منعکس کنندة منافع دراز مدت غرب بود، با زمین‌لرزه منتج از فروپاشی اتحاد شوروی، به طور کلی از میان رفت. و اگر امروز، شاهد سر بر آوردن «شخصیت‌هائی!» کاملاً‌ ناشناس از بطن این حاکمیت هستیم فقط به این دلیل است که چهره‌های فعال این «گروه‌های مختلف فشار» و «دستجات نیمه‌مخفی»، یکی پس از دیگری «علنی» می‌شود. و نشان می‌دهد که تحلیل غرب از شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران، هنوز با آنچه در گذشته انجام می‌گرفته، تغییری نکرده. در واقع، غرب این تصور را دارد که با بیرون کشیدن «تتمة»‌ نیروهای فشار از بطن حاکمیت اسلامی و تبدیل آنان به «دولتمرد!»‌ قادر خواهد بود، هم ساختار «عریان‌شدة» قدرت استعماری در ایران را بازسازی کند، و هم به این توهم در افکار عمومی مردم ایران دامن زند که «شخصیت‌های» جدیدی راه به قدرت باز کرده‌اند: نخست محمد خاتمی، و اینک محمود احمدی‌نژاد!


این سیاست به طور محتوم، محکوم به شکست است. چرا که ساختار نوین حاکمیت در ایران نمی‌تواند بر پایة «توجیهات جنگ سرد» و عناصر «علنی»‌ و یا «نیمه‌پنهان» آن شکل گیرد، و سماجت آمریکا در بهره‌برداری از این «ستون‌‌های فروریخته» نه تنها فرصت‌های آتی مردم ایران را برای دست‌یابی به حکومتی شایسته از میان خواهد برد،‌ که منطقه را در کل، با بحرانی جدی روبرو می‌کند. شاید به همین دلیل است که بیش از 200 هزار سرباز آمریکائی هنوز، تحت عنوان حمایت از «دمکراسی!» منطقة خلیج فارس را اشغال کرده‌اند، بدون آنکه هیچ نشانی از «مردم‌سالاری» در بطن حکومت‌های وابسته به غرب در منطقه شاهد باشیم. این اشغال غیرقانونی و ضد انسانی، روزی نه چندان دور، پایان خواهد پذیرفت، و خروج نیروهای آمریکائی از منطقه، از طرف این «ابرقدرت» با قبول این واقعیت توام خواهد شد که، سفرة «جنگ‌سرد» را می‌باید جمع کرد، و سیاستی نوین و انسانی‌تر بر منطقه حاکم نمود.

۲/۲۶/۱۳۸۵

ماه عسلی که رو به پایان دارد!؟

آیا درگیری میان ایالات متحد و انگلستان در خاورمیانه بالا خواهد گرفت؟ این سئوال، علیرغم قرائنی مثبت‌، در حال حاضر، نمی‌تواند پاسخ صریحی داشته باشد. کشور انگلستان به عنوان ابرقدرت «سابق»، تمامی پایگاه‌های استعماری خود را پس از جنگ جهانی دوم به آمریکا تحویل داد، و در قبال این سخاوتمندی، از همکاری نزدیک با واشنگتن، طی جنگ سرد برخوردار شد. نتیجة این همکاری «نزدیک»، امروز شرکت لندن در «اشغال» عراق است، اشغالی که شاید، در چارچوب منافع دراز مدت لندن می‌بایست از آن احتراز می‌شد. ولی تبعات برخورداری از حمایت سیاست واشنگتن، فقط محدود به بهره‌برداری از «منافع» نمی‌شود، «شرکت» در این قمار خطرناک سیاسی نیز، که امروز نتایج منفی آن در تمامی ابعاد، شامل حال کشور انگلستان شده، خود بازتابی است از همان حمایت‌های همه‌جانبه‌ای که ایالات متحد طی سال‌ها به انگلستان ارائه داده است.

امروز، انگلستان به هیچ عنوان نمی‌تواند ادعا کند، که همچون سال‌های آغازین قرن بیستم، در مرتبة یک قدرت «جهانی‌» قرار گرفته. انگلستان کشوری است که با مشکلات کشورهای «صنعتی جهان دوم» دست و پنجه نرم می‌کند، پیری مزمن نیروی کار، نارضایتی روزافزون طبقات «کم‌درآمد»، نداشتن یک سیاست کلی در برابر «معضل» مهاجرت، که هم شدیداً نیازمند آن است و هم نهایتاً قادر به ادارة بهینة آن نیست، و ... صرفاً گوشة کوچکی از مشکلات اینکشور را به نمایش می‌گذارد. مشکلاتی که با سیاست‌های سرکوب‌گرانة «بانوی آهنین»، طی دو دهة 1980 تا 2000، سعی بر سرپوش گذاشتن بر آن‌ها شده بود. بی‌دلیل نیست که حزب‌کارگر، پس از پیروزی، عملاً پای جای پای مارگارت تاچر می‌گذارد، چرا که قبول مشکلات «واقعی کشور انگلستان»، برای این «غول‌فرتوت»، به مثابه قبول فرو افتادن از مرتبة یک قدرت تعیین کنندة جهانی، به جایگاه یک کشور «جهان دوم» بوده است.

به عبارت ساده‌تر، این «غول فرتوت»، که امروز، تحت حمایت و در همگامی با «ابرقدرت» آمریکا، یک کشور پرجمعیت و کهنسال جهان را به «اشغال‌نظامی!»‌ خود در آورده، در هیچ معیاری از «ابعاد» یک قدرت استعماری برخوردار نیست. مشکلات انگلستان را در مجموع، می‌توان همان مشکلات «قارة اروپای غربی» به شمار آورد، و نهایت امر، تا چند سال دیگر، این «غول‌فرتوت»، مجبور به «تشییع‌جنازة»‌ لیره استرلینگ و قبول یورو به عنوان پول رایج خود نیز خواهد شد. حال این سئوال را می‌توان مطرح کرد که، حزب حاکم کارگر تا چه زمانی می‌تواند، برخورد «اقتدارگرایانة» انگلستان با مسئلة «اشغال»‌ نظامی عراق را، هم در سطح جهانی حفظ کند، و هم «بازتاب‌های» این سیاست اشغالگرانه را در داخل به خورد رأی‌دهندگانش دهد؟

تخریب وجهة شیعیان از صورت «حاکمان مطلق» آیندة عراق، و تبدیل آنان به «عضوی» از جامعة اینکشور ـ مطلبی که پیشتر به مناسبت تغییر نخست وزیر عراق در همین وبلاگ مطرح شد ـ نشان می‌دهد که انگلستان دیگر نمی‌تواند دستمایة «سنتی» خود در منطقه را، در معادلات سیاسی در راه حمایت از سیاست‌های آمریکا به ارزش گذارد. در چند روز گذشته شاهدیم که عملاً حملات بر علیة نیروهای انگلیسی، مستقر در بصره و جنوب عراق شدت گرفته، و این سئوال مطرح می‌شود که سیاستی که در قفای این حملات ایستاده از کدام منبع «حمایت» می‌شود، و اینکه، چرا تا چند ماه پیش این حملات وجود خارجی نداشته‌اند؟

در این میان، فروپاشیدن دولت بلر نیز مشکل را دوچندان کرده، چرا که این دولت، امروز در مقام یک دولت «دوره انتقال» پای در میدان سیاست انگلستان می‌گذارد، و نه به عنوان دولتی که به دنبال «امتداد» خط سیاسی‌ای از آن خود باشد. در اخبار همین چند روز، شاهدیم که به طور مثال، دادگاه‌های انگلستان دعوی بومیان جزیرة «دیگو گارسیا» در مورد حق بازگشت به موطن خود را تأئید کرده‌اند. با در نظر گرفتن اینکه این بومیان را ارتش آمریکا، از جزیره‌ای «اخراج» کرده‌، که قوانین انگلستان هنوز بر آن حاکم‌اند، پیروزی «حقوقی» بومیان در دادگاه‌های انگلستان، در برابر ارتش آمریکا را می‌توان بازتابی از تقابل دو کشور دانست. چرا که، این رأی در شرایطی صادر می‌شود که، هنوز نظامیان آمریکا، مستقر در «امپراتوری بریتانیا» از حق کاپیتولاسیون برخوردارند! و چنین شرایطی فقط این ظن سیاسی را تقویت می‌کند که، ضربة حقوقی انگلستان در اقیانوس هند به ارتش آمریکا ـ در مورد دیگوگارسیا ـ فقط می‌تواند با جلب حمایت روسیه و هند صورت گرفته باشد.

حال باید دید دولت «تضعیف» شدة بلر، چگونه می‌تواند در برابر نفوذ این «حمایت‌ها» ـ حمایت‌هائی که شاید از روز نخست خواستار آن نیز نبوده ـ که وابستگی‌های هماهنگ با خود را نیز به بطن سیاست انگلستان به ارمغان خواهند آورد، مقاومت کرده، به حمایت از مواضع ایالات متحد در عراق، و خصوصاً در افغانستان ـ هند دعوت انگلستان به شرکت در نیروهای چند ملیتی افغانستان را نیز رد کرد ـ ادامه دهد. جبهة «ضدجنگ عراق» که لیبرال‌دمکرات‌های انگلستان، علیرغم وابستگی‌های عمیق‌شان به واشنگتن در لندن «گشوده‌اند»، نشان می‌دهد که جبهة «پس از جنگ عراق»، حداقل در انگلستان گشوده شده؛ و اینکه، این جبهه، خارج از شرکت «ضدجنگ‌های حزب‌کارگر» تشکیل خواهد شد، این نیز،‌ نشان دیگری از فروپاشی حزب کارگر است. حزبی که، پس از گذشت دهه‌ها فعالیت سیاسی، دیگر نه انگلستان به وجود آن نیاز دارد و نه آمریکا!

ولی، تا زمانی که قانوناً قدرت در انگلستان در دست حزب‌کارگر است، نه تنها برای حفظ موجودیت خود تمامی تلاش‌های سیاسی را صورت خواهد داد، که در بطن این تلاش‌ها می‌تواند با نزدیک شدن به قدرت‌های بزرگ جهانی، بر معادلات قدرت که به دست واشنگتن در مراودات سیاسی نگاشته شده‌، تا حد امکان تأثیر گزارده، و نهایت امر زمانی که حس کند دیگر رابطه با واشنگتن عملاً غیر ممکن شده است، خود زمینه‌ساز گذاردن نقطة پایان بر ماه عسل چند دهه‌ای انگلستان با ایالات متحد شود. حال باید دید تداوم این سیاست تا چه مرحله‌ای از جانب طرف‌های دیگر مورد حمایت قرار می‌گیرد، و در راه به قدرت رسیدن «جبهة ضدجنگ» متشکل از لیبرال‌دمکرات‌های آمریکائی در انگلستان سنگ‌اندازی خواهد شد.

انگولک به رسانه‌ها


عارف نیوز ـ منوچهر متکی: ایران جدیدی در راه است
انگولک‌چی ـ کی می‌رسد؟

عارف نیوز ـ دکتر عماد افروغ: به بلوغ رسیده‌ایم
انگولک‌چی ـ ماشاالله صداتون هم کلفت شده!

عارف نیوز ـ ابراهیم رئیسی: فساد، کمش هم زیاد است
انگولک‌چی ـ البته، زیادش هم کم نیست!

عارف نیوز ـ حجت‌الاسلام پارسانیا : دین و عقل
انگولک‌چی ـ بالاخره کدومشون؟

بی‌بی‌سی ـ صرف ميليون‌ها دلار برای بهبود موقعيت شترها
انگولک‌چی ـ دو کوهانه یا یک کوهانه؟

بی‌بی‌سی ـ احمدی نژاد: ايران در سايه تهديد نظامی با کسی مذاکره نمی‌کند
انگولک‌چی ـ اول باید حمله کنید!

بی‌بی‌سی ـ روز مادر در آمریکا و صلح جهانی
انگولک‌چی ـ روز پدر در عراق، و جنگ استعماری.

بی‌بی‌سی ـ رپ افغانی: عشق به وطن و عشق به 'چشمان سياه و دلربای دختر'
انگولک‌چی ـ طالبان را بگو، به دختربازی افتاده‌اند!

بی‌بی‌سی ـ سولانا: پيشنهاد اتمی اروپا به ايران سخاوتمندانه است
انگولک‌چی ـ حالا، «نقد» چند؟

بی‌بی‌سی ـ مسلمانان محروم ترين اقليت مذهبی در انگلستان هستند'
انگولک‌چی ـ اتفاقاً در ایران هم مسلمانان محروم‌ترین مردم هستند!

بی‌بی‌سی ـ مادران شاغل 'سالم ترين زنان' هستند!
انگولک‌چی ـ و پدران بیکار، بدبخت‌ترین مردان

بی‌بی‌سی ـ جام جهانی فوتبال: فرصتی برای رسيدگی به روسپيگری در آلمان!
انگولک‌چی ـ تیم ایران هم شرکت می‌کند!

بی‌بی‌سی ـ حداد عادل: طرح مجلس در باره ماهواره هنوز قانون نيست
انگولک‌چی ـ چرا از قانون ماهواره در صدراسلام استفاده نمی‌کنید؟

بی‌بی‌سی ـ چرا و چگونه می‌خنديم؟
انگولک‌چی ـ از بدبختی و از ته دل!

کیهان ـ پوتين: روسيه دنبال جنگ سرد عليه غرب نيست
انگولک‌چی ـ بعضی‌ها گرمش را دوست دارند!

کیهان ـ سربازگيري ارتش آمريكا از ميان بيماران رواني
انگولک‌چی ـ اتفاقاً جرج بوش را هم همانجا پیدا کردند!

کیهان ـ نخست وزير رژيم صهيونيستي براي مذاكره به واشنگتن مي‌رود
انگولک‌چی ـ یکی از اون «نامه‌ها» بدید ببره!

کیهان ـ اعتراض «شبانه روزي» مادران آمريكايي به ادامه جنگ در عراق
انگولک‌چی ـ مادران آمریکائی هم مثل «داروخانه‌ها‌» شبانه‌روزی شده‌اند!

کیهان ـ آزادكاران چهارشنبه به روسيه مي روند
انگولک‌چی ـ آبادگران کی به آمریکا می‌روند؟

کیهان ـ در زرند كرمان نوزاد 10روزه دندان درآورد
انگولک‌چی ـ شنیده بود که، «هر آنکس که دندان دهد نان دهد»!

کیهان ـ ايران هفتمين صادركننده كالا به جهان اسلام
انگولک‌چی ـ و اولین واردکنندة کالا از جهان کفر!

کیهان ـ وعده افزايش حقوق 200 هزار توماني بازنشستگان تأمين اجتماعي عملي نشد
انگولک‌چی ـ عوضش «نامة خوبی» نوشتیم!

۲/۲۴/۱۳۸۵

شهروند یا رعیت؟

بعضی اوقات به این فکر می‌افتم که «ایرانیان» خود را عضو جامعة «بشری» نمی‌دانند. البته این حرف برای بسیاری خنده‌دار است، ولی متاسفانه رخدادهای سیاسی و اجتماعی کشور، همگی در تأئید این نقطه نظر‌اند. اگر روزی از گروهی فرهیختگان و مورخان ایرانی بپرسید، حقوق بشر و حقوق‌انسانی از چه تاریخی در این کشور موضوع «بحث و گفتگو» شد، سریعاً به سراغ کتب دورة پایانی جنگ دوم جهانی، اعلامیة جهانی حقوق بشر در سازمان ملل متحد و ... می‌روند، و یک پروندة قطور «آکادمیک» و «محکمه‌پسند» هم در مقابل‌تان می‌گذارند روی میز. ولی در جواب این آقایان و برخی خانم‌ها باید گفت: «بله، این‌ها را می‌دانیم. ولی "بشر" در کشور ایران از چه زمانی "بشر" شد؟ و آیا اصلاً "بشر" شد؟» آنوقت است که سر درد و دل‌شان باز می‌شود، لابه و زاری از اینکه این دولت با ما چه‌ها می‌کند، چه بلاها بر سرمان آورده، و ...

ولی یک سئوال همچنان بی‌جواب می‌ماند: «بشر چه شد؟» نگران نباشید، این سئوال معمولاً بی‌جواب می‌ماند، نه تنها در ایران، که در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان، چرا که حتی «فرهیختگان» و کسانی که سال‌ها به عنوان «صاحبان اندیشه» آنان را به خوردمان داده‌اند هم، در تعریف این معجون، که «بشر» می‌نامیم، در می‌مانند. سال‌ها پیش با یک متفکر غربی صحبت می‌کردم، و از عدم رعایت حقوق بشر در کشور خود گله‌ها داشتم، برای دلداری من گفت: «دولت شما که در سال 1948، اعلامیة جهانی حقوق بشر را به امضاء رساند، مگر نه؟» با افتخار پاسخ دادم، بلی! گفت، «ولی سال‌ها بعد با دخالت کندی و انقلاب سفید بود، که نظام ارباب و رعیتی را ملغی کردید!» یواشکی، زیر سبیل گفتم، بلی! سرش را تکان داد و گفت، «در کشوری که رعیت و ارباب داشتید، دولت‌تان چرا اعلامیة جهانی حقوق بشر را امضاء کرده بود؟» دیدم این یکی را درست می‌گوید، ولی چه می‌توانستم بگویم؟ جواب دادم، «شما که خودتان بانیان این به اصطلاح حقوق بشر بودید چرا تا سال 1965 صبر کردید تا قوانین نژادی را همان کندی در ایالات جنوبی آمریکا ملغی کند؟» خندید و گفت، «حال می‌بینید که قوانین در عمل الزامی به همراه خود نمی‌آورند!»

در واقع، نه ما، و نه ایشان، هیچکدام‌مان، «بشر» را، حتی پس از امضاء اعلامیة جهانی حقوق بشر در سازمان ملل متحد، در تفکر اجتماعی خودمان «تعریف» نکرده‌ایم. این اعلامیه در واقع، یک «رزمایش‌حقوقی» از جانب سرمایه‌داری بر علیة اتحاد جماهیر شوروی بود، و هیچ ارتباطی با «حقوق‌بشر» در معنای متعارف کلمه نداشت. فقط دهه‌ها پس از امضاء همین «اعلامیه»، که رژیم‌های سرمایه‌داری جهان با جان و دل از آن پشتیبانی می‌کردند، شاهد سقوط «رژیم آپارتاید» در منطقة آفریقای جنوبی هستیم. منطقه‌ای که حمایت آمریکائیان از رژیم‌اش حتی در مجلس قانونگذاری ایالات متحد، کار را به کتک‌کاری نمایندگان رنگین پوست با سفیدپوستان حامی آپارتاید کشانده بود. در واقع، تا زمانی که نظام شوروی‌ها، می‌توانست در دماغه امیدنیک، «خطری» برای تجارت جهان سرمایه‌داری ایجاد کند، «رژیم نژادپرست» آفریقای جنوبی نه تنها در قدرت باقی ماند، که همه ساله میلیاردها دلار حمایت‌های مالی ملت‌های «متمدن» غرب نیز به خزانه‌اش سرازیر می‌شد.

در اینجا باید به سخنان‌ همان صاحب‌نظر غربی باز ‌گردیم، «قوانین، کاغذ پاره‌ای‌ بیش نیستند، ضمانت‌اجرائی این قوانین، بر دوش انسان‌هاست.» امروز در ایران بسیاری از هم وطنانمان، به دلیل اعتقادات سیاسی و یا صرفاً وابستگی به گزینشی «عقیدتی اجتماعی» در زندان به سر می‌برند. و در همین ایام شاهدیم که «فعالان» سیاسی بجای حمایت از محدوده‌های قانونی، و سعی در اجرای قوانین جزائی رایج، که عملاً در چارچوب آنان نمی‌توان این افراد را در بند نگاه داشت، خواهان «رفراندوم» زیر نظر سازمان ملل متحد، سقوط دولت آخوندی، و برگزاری انتخابات «آزاد»، و حتی حملة نظامی آمریکا برای «سرنگونی» این رژیم هستند، و در نظر نمی‌آورند که «فاشیسم»‌ صرفاً امروز را هدف قرار نمی‌دهد، هدف اصلی فاشیسم فرداهاست.

در جامعه‌ای که دولت خود را بجای هر گونه ارتباط، میان «مردم با مردم» جایگیر کرده، در جامعه‌ای که انسان‌ها از طریق شایعه‌سازی و گوش‌فرادادن به رادیوهای اجنبی، به موضع‌گیری در برابر مسائل مملکت خود می‌پردازند، چگونه می‌توان از حقوق مردمی سخن گفت که در عمل «وجود» ندارند. شاید امروز، برای تحقق این ابتدائی‌ترین حقوق انسانی، یعنی حفظ «موجودیت» حقوقی یک «فرد» در جامعة ایران، می‌باید پیشتر از برگزاری یک «رفراندم» برای جابجائی یک رژیم، به بازسازی و پایه‌ریزی بنیادهائی بپردازیم که به «انسان» و نیازهای انسانی ارج نهند، چرا که در فردای این «رفراندوم‌ها»، اگر عملی شوند، صرفاً با تکیه بر «پیشینة» موجودیت یک انسان در جامعة ایران است که می‌توان به «اهدافی»‌ هر چند کوچک و محدود نائل آمد، و گرنه این «دور باطل» بازهم از نو تکرار خواهد شد.

۲/۲۳/۱۳۸۵

مشروعه یا مشروطه، سهم ملت ایران چیست؟



بنیادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی یک ملت، طی تاریخ تغییر می‌کنند، رنگ می‌بازند و
صوری مختلف به خود می‌گیرند. این تغییرات یا نتیجة تهاجمات اجنبی بر ملت‌ها است ـ نمونة آن تغییر بنیاد «دین حاکمیت» از زرتشتیگری به اسلام ـ و یا صرفاً بازتاب تحولات داخلی در بنیادهای موجود است، که بهترین نمونه‌اش «تشیع» ایرانی در بطن اسلام سامی است. ولی یک واقعیت را نباید فراموش کرد: فقط بنیادهائی گذشت تاریخ را «هضم» می‌کنند، و از این گذر، در هر مقطع آن، زنده پای بیرون گذارده، موجودیت خود را حفظ می‌کنند، که از نوعی قدرت «هماهنگی» با تحولات تاریخی برخوردار باشند. در همین راستا در تاریخ ملت‌ها، بسیاری بنیادها، چه مذهبی و چه سیاسی، کاملاً از میان رفته‌اند، و امروز حتی دریغ از نشانه‌ای از موجودیت‌شان. آنان که شاهدان این گذر‌ هستند، بی‌اختیار خود را در برابر «گزینشی» تاریخی می‌یابند، و به این صرافت می‌افتند که این «گزینش» تاریخی، در مقام خود شاید شایستة نقد باشد، چرا که شاید در بحثی عمیق‌تر و در ابعادی فلسفی‌تر، نتوان بر تداوم موجودیت این «استوارترین» و «پایدارترین» بنیادها، که از «قدرت هماهنگی» با تحولات برخوردار بوده، و خصوصیاتی ویژه‌ دارند، ‌توجیهی منطقی یافت. مسلماً پذیرش این «واقعیت»، برای ایرانیان سخت‌تر و دشوارتر از دیگر ملت‌ها است، چرا که ایرانی، هنوز انعکاسی از «ارزش‌های» والای شوالیه‌گری ـ «فئودال» ـ در خود دارد، و مقطع گذر از این ارزش‌ها به «تجارتی‌شدن‌شان در بطن بورژوازی» و روابط سرمایه‌سالاری را هنوز نمی‌پذیرد. این معضل دو چندان خواهد شد، آن هنگام که ایرانی «دریابد»، که گذر تاریخ نه تنها «ارزش‌گرائی‌های» او را این چنین به «سخره» گرفته، که نتایج این «گزینش» تاریخی، امروز ‌به دلیل آنکه قدرت‌های حاکم جهانی، ارزش‌های «تجاری» خود را بر روند مسائل جهان حاکم کرده‌اند، بر دقایق زندگی او نیز حکومت می‌کنند.

در میان بنیادهای ایرانی، که گذشت تاریخ را تاب آورده‌اند و نه تنها از هم فرونپاشیده، که توان و قدرت بیشتری نیز یافته‌اند، می‌توان از «بنیاد تشییع» نام برد. برای آنان که با آثار مورخ ایرانی، فریدون آدمیت، آشنائی دارند، شاید دنبال کردن این بحث، نیازمند توضیح بیشتری نباشد، ولی آنان که آشنائی کمتری با وی دارند، شاید از خود بپرسند: «چرا در این میان از آدمیت نام برده شده؟» برای بررسی نظرات آدمیت شاید بهتر باشد که کمی از هیاهوی براندازی 22 بهمن فاصله گیریم و فضای ایران «سلطنتی» را بررسی کنیم. در ایران آنروزها، دربار درگیر دو مسئلة اساسی بود: نظارت بر عملکرد سیاسی روحانیت، که امروز مشخص است سر در کدام آخور دارد، و همزمان با این نظارت، استفاده از این بنیاد جهت ارائة مشروعیت دینی به نظام «سلطنت پهلوی». در نتیجه، پهلوی‌ها نه تنها خود را «میراث‌داران» به حق انقلاب مشروطه به شمار می‌آوردند، که پای بر سنت پیش از مشروطیت، یعنی روابط ویژة «دربارـ ‌روحانی» نیز می‌فشردند. در نتیجه، طی حاکمیت این خانواده بر ایران، بحث و گفتگو پیرامون نقش روحانیت در انقلاب مشروطه، آنجا که به نقدی بر عملکرد این قشر باز می‌گشت، به طور کلی ممنوع اعلام شده بود. و این ممنوعیت از طرف بنیاد «سلطنت»، از جانب «حوزه‌ها» به نوبة خود با قدردانی، سرسپردگی هر چه بیشتر، و حق‌شناسی سیاسی جبران می‌شد. در واقع، «مخالفت» فرضی روحانیت با پهلوی‌ها، اجازه داده بود که پوششی غیرقابل نفوذ بر «زوایای تاریخچة شیعه‌گری» بر جامعة ایران سنگینی کند. و نهایت امر شاهدیم که این پوشش، بهترین ابزار کسب وجهه برای «ارباب منبر و محراب» شد.

یکی از اولین مورخانی که پس از کودتای 28 مرداد، و «شعارهای سیاسی»‌، در آثار خود این پوشش را به کناری زد، فریدون آدمیت بود. حال در این مقال نه قصد بدگوئی از وی در میان است ـ که قید حیات را چندی است رها کرده ـ و نه تعریف و تمجید از وی محلی از اعراب دارد؛ نیک می‌دانیم که انتشار اولین جلد از کتاب «تاریخ مشروطیت» ـ مجلدهای دیگر آن، پس از 28 سال هنوز در انتظار چاپ هستند ـ به قلم آدمیت، که تقریباً همزمان با آغاز هیاهوهای براندازی 22 بهمن بود، مسلماً زیر نظر چشمان «تیزبین!» ساواک صورت پذیرفته، و نشاندهندة پایان «ماه‌عسل» پهلوی‌ها و حوزة علمیة قم بوده است. به هر تقدیر، در این کتاب، سنت «تاریخ‌نگاری» پهلوی‌ها، به کلی مسکوت گذاشته شد، و به صورتی عریان و واضح، از «فرصت‌طلبی» روحانیت در جریان «انقلاب مشروطه»، با تکیه بر مدارک و شواهد بسیار، سخن به میان آمد.


از نظر فرویدون آدمیت، روحانیت شیعه، طی تاریخ مشروطیت ایران، نه تنها هیچ گونه همنوائی‌ای با مشروطه‌طلبان نداشته، که در این بحران، صرفاً به فکر منافع قشری خود، در چارچوب روابط ویژه‌اش با «استبداد سلطنتی» بوده است. در واقع، روحانیت، بحران مشروطیت را گام به گام دنبال می‌کرده، نه به دلیل آنکه به این تحرک عمومی در راه دستیابی به حقوقی مردمی معتقد بوده، بلکه به این دلیل که عمیقاً نگران از دست دادن منافع قشری خود در حاکمیت سلطنت استبدادی قاجار بوده است. نتیجه همان شد که ناظر آن بودیم. سلطنت استبدادی فردی، بر اساس قانون مشروطیت به حاکمیت چند مرجع تقلید در مجلس شورای ملی منجر شد. این «چندتن»، در واقع حاکمان کشور ایران در حکومت «مشروطة سلطنتی» شدند. و بدون روادید آنان، مصوبات مجلس شورای ملی، فاقد «وجاهت قانونی» اعلام شده بود. این «قانون» اساسی که از «قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران»، در واپس‌گرائی هیچ کم وکسری‌ ندارد، نتیجة همان پدیده‌ای بود که در بالا به آن اشاره کردیم: «بنیاد تشییع از این گذر تاریخ، با تکیه بر تزویر روحانیت، پیروز بیرون ‌آمد.»



هر چند امروز گروهی ناله و زاری بسیار برای «انقلاب مشروطه» سر داده‌اند، ولی این مطلب را در نظر نمی‌گیرند که اگر میرپنج، کودتائی به دستور انگلستان صورت نداده بود، و اگر همة امکانات سیاسی برای قرار دادن ایران در چارچوب اجرای همین «قانون اساسی» فراهم می‌آمد، آنچه حاصل می‌شد نهایت امر با آنچه در 22 بهمن به دست آمد، حداقل در مرحلة تدوین و اجرای قوانین نمی‌توانست با «مشروعه» ـ که بسیاری سیاست‌بازان امروز بر آن می‌تازند ـ فاصله‌ای داشته باشد. ولی این امر در این مقال مورد بحث نیست. چرا که «مشروطه» یا «مشروعه»، هر دو تاریخ گذشتة ایران‌اند، و بازگشت به بحران‌هائی از این دست صرفاً خیال‌پردازی و افسانه‌سازهای در جهان سیاست‌ است. ولی امروز، ما در برابر پدیده‌ای قرار گرفته‌ایم که اگر نام «مشروعه» و «مشروطه» بر آن نمی‌توان نهاد، از همان سازوکار، نهایت امر برخوردار شده است.

پس از فرو افتادن «بانوی آهنین» و جان میجرز در انگلستان، و روی کار آمدن دولت بلر، در عرض چند ماه، در ایران شاهد تغییرات سیاسی بسیار گسترده‌ای می‌شویم. به قدرت رسیدن محمد خاتمی، تحت عنوان ریاست جمهور «فرهیخته»، آنهم با چنان سابقه‌ای هولناک ـ خاتمی در واقع بنیانگذار و سازماندهندة باند امنیتی‌های کیهان و ردة شریعتمداری، سعید امامی، آیت‌الله نوری و ... بوده ـ در واقع نشاندهندة تمایلی در بنیاد مذهب شیعه به رنسانسی سیاسی و اجتماعی بود. اینبار نیز چون صدر مشروطیت، هماهنگی تام و تمام این بنیاد با نیازهای «حاکمیت»، که دیگر تماماً از آن اجنبی شده است، به صورتی کاملاً مشهود خود را به نمایش گذاشت. ولی، شرایط سیاسی و خصوصاً اجتماعی برای تحقق این «رنسانس» فراهم نشد، و تمامی تلاش‌های محافل خارج از کشور، جهت کسب اعتبار دوباره برای روحانیت «شیعه» عملاً بی‌نتیجه ماند. در این شرایط است که «مهرورزی» در چارچوبی دیگر از صندوق‌ها بیرون کشیده می‌شود، تا به هر ترتیب ممکن، به دور از محظورات طبقة «روحانی»، این مهم را به انجام رساند. ژست‌های «دمکرات‌مابانة» اخیر وی در مورد زنان به خوبی این بعد از برخوردهای «محاسبه‌شده» را به نمایش می‌گذارد. ولی اینبار نیز، تجربة «رئیس‌جمهور فرهیخته» تکرار شد، هر چه کردند، حنای «رضامیرپنج کوچولو» نگرفت.

داستان نامة «کذائی» مهرورزی به جرج بوش، که از قضای روزگار، در حیطة سیاست روز، هر دو «روسای ‌جمهوری!» ایستاده بر لبة پرتگاه‌اند نیز، تلاش دیگری در همین راستاست. بود و نبود این نامه، و چند و چون آن، اصولاً از اهمیت برخوردار نیست، چرا که صرفاً نشان دیگری است از شکست دیپلماسی آمریکا در منطقه. از طرف دیگر، برخی معتقدند که نه «یک نامه» که «چند نامه» در کار است‌، که هر یک از جانب محافل مختلف ملایان ایران، تقریباً همزمان به واشنگتن ارسال شده‌، و هیاهوی تبلیغاتی بر محور آن نیز به دست همین چند جناح صورت می‌گیرد، که همزمان مچ یکدیگر را در مقابل افکار عمومی جهان باز می‌کنند. ولی این نامه، خود فی‌نفسه از اهمیت برخوردار نیست. بلکه صرفاً نشانگر تلاشی است مذبوحانه از جانب محافل روحانی پشت پردة سیاست ایران، که جهت حفظ موجودیت خود، پس از 28 سال جنایت، اینگونه به دست و پا افتاده‌اند.

اینجاست که مسئله از اهمیت برخوردار می‌شود. و اینجاست که دوباره به صورت‌بندی‌های صدر مشروطیت بازمی‌گردیم، و به صراحت مشاهده می‌کنیم که این «قشر» چگونه در بازی فریبکارانة خود، نه تنها منافع میلیون‌ها انسان را در ایران وجه‌المصالحة موجودیت منفورش قرار داده، که برای حفظ چند روز حاکمیتی مفلوج، اینچنین حاضر به قصابی «رقبا» و «شرکای» عمامه‌ای و کلاهی خود نیز شده است. فقط یک سئوال باقی می‌ماند، آیا امروز، این مجموعه از «استواری» کافی برای گذر از این مقطع تاریخی نیز، همچون تجربة مشروطیت برخوردار است یا خیر؟ دیری نخواهد پائید که، جواب این سئوال را هر چه باشد، شاهد خواهیم بود.

۲/۲۲/۱۳۸۵

گفتگوی ملت‌های منطقه



تغییرات سیاست جهانی در خاورمیانه، خصوصاً پس از «ناکامی» حکومت اسلامی و واشنگتن در استقرار «شرایط جنگی» در مرزهای کشور، که نتیجة مستقیم آن افزایش سرکوب در داخل ایران و تأمین شرایط گسترش شبکة «نظامی‌ـ ‌امنیتی» آمریکا در منطقه بود، به مرحله‌ای تعیین کننده رسیده. این امر امروز علنی شده، که جنگ به صورتی که مد نظر آمریکا بود، نمی‌تواند صورت گیرد. در همین راستا، عقب‌نشینی واشنگتن از مواضع تعیین شده‌اش، بازتابی مستقیم، هم در داخل ایران خواهد داشت ـ دولت ایران مجبور به عقب نشستن از مواضع «اسلام‌انسان‌ساز»‌ خواهد شد ـ و هم در منطقه، وزنة «رادیکال‌های اسلامی» را، که در واقع هم‌پیمانان واشنگتن هستند، به سرعت تضعیف می‌کند. حال باید دید سهم واقعی ملت‌ها از عقب نشینی استعمار و شرکای آن، در صحنه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی چه می‌تواند باشد؟

گزافه نگفته‌ایم اگر عنوان کنیم که کرملین از دیرباز آرزوی مشاهدة چنین چشم‌اندازی را داشته. در عمل، از زمانی که ارتش سرخ، علیرغم وحشی‌گری‌ها و کشتار سبعانة روستائیان، در جبهة افغانستان شکست خورد و مجبور به عقب‌نشینی از اینکشور شد، کرملین آرزو داشت که این روزها ـ روزهای خفت و خواری یانکی‌ها را ـ در منطقه به چشم ببیند. این آرزو امروز می‌رود که جامة عمل بپوشد، و اظهارات اخیر مقامات مسکو، صرفاً تأئیدی بر این مدعاست، ولی مسائل ملت‌های منطقه را مسلماً نمی‌توان در آینة «رضایت‌خاطر» کرملین مشاهده کرد. اگر آمریکا، آنطور که از ظواهر امر بر می‌آید، مجبور به عقب‌نشینی از منطقه است، نیروهائی برآمده از ملت‌های منطقه می‌باید در حاکمیت‌ کشورها نقش بیشتری بازی کنند. این سئوال امروز مطرح است، که آیا مردم منطقه، بنیادهای سیاسی و شرایط کلان اقتصادی خاورمیانه ـ نفتی و غیرنفتی ـ در شرایطی قرار دارند که تحقق آرزوی دیرینة ملت‌ها ـ عقب‌نشینی یانکی‌ها و هم‌پیمایان «اسلام‌گرای‌شان» از منطقه ـ با نوعی رشد اقتصادی، حفظ صلح، گسترش تجارت میان کشورهای همجوار، و تأمین امنیت مرزهای خاورمیانه از گزند قدرت‌های بزرگ جهانی همزمان شود؟


در کمال تأسف در شرایط فعلی، پاسخ این سئوال منفی است. به عبارت ساده‌تر، اگر شرایط حاکمیت استعماری می‌تواند با عقب‌نشینی استعمارگر به سرعت تغییر کند، مرده‌ریگ 150 سال استعمار را مسلماً نمی‌توان یک‌شبه از پیکر یک منطقه شست. بنیادهای فرسودة مذهبی، ساختارهای دولتی‌ای که اصولاً بر پایة نیازهای استعماری شکل گرفته‌اند، صنایع محتضر که صرفاً از طریق تزریق سرمایه‌ به دست دولت‌های استمعاری «موجودیت» مالی و اقتصادی‌شان تأمین می‌شود، فعالیت‌های فرهنگی‌ای که تماماً به صورت سنتی از طرف محافل استعماری «هدایت» و «ارشاد» می‌شوند، احزاب سیاسی‌ای که در بهترین شرایط ممکن صرفاً «بازتابی» از‌ منافع «کلان‌استعماری» در کشورهای خود هستند، نمی‌توانند زمینة مساعدی برای رشد و تعالی ملت‌ها ایجاد کنند. از طرف دیگر، مهاجرت گستردة نیروی ماهر کار، به همراه سرمایه‌ها در طول دهه‌ها، به مراکز بزرگ صنعتی ـ آمریکای شمالی و اروپای غربی ـ و مهم‌تر از همه، نبود زمینة فکری مساعد برای «پایه‌ریزی یک منطقه، که نه بر اساس یک کشور و یک هویت، که بر اساس یک منطقه و مجموعه روابط سازندة ملت‌های تشکیل دهندة این منطقه باشد»، امروز احساس می‌شود.

از دیرباز مردم منطقة خاورمیانه در «شک و تردید» نسبت به یکدیگر زیسته‌اند، تردید نسبت به «حسن همجواری» در ساختار سیاست‌های سنتی منطقه‌ای بر روابط آنان سایه انداخته، و در این راستا آنزمان که سیاست‌های استعماری دست به کار می‌شوند، که آخرین‌شان جنگ خونین «صدام حسین» و «امام خمینی» بود، به صراحت می‌توان دید که نه تنها علاقه‌ای در راه باز ساخت روابط سازنده میان ملل منطقه ندارند، که از طریق افروختن آتش کینه میان ملل مختلف، صرفاً سعی در حفظ حاکمیت خود بر می‌کنند. چگونه می‌توان این «حسن‌نیت» از دست رفته را، که از دوران بسیار دور، یا به دلیل ندانم‌کاری‌های رؤسای قبایل، گروه‌ها، سران و پادشاهان کشورها، و یا از طریق دخالت مستقیم سیاست‌های استعماری از میان برداشته شده، از نو پایه‌ریزی کرد؟

این یک توهم است که می‌توان در «منطقه‌ای» فقیر، فروافتاده در کام جنگ و جهل، در «صلح» و «آزادی» زیست. این نظریه فقط می‌تواند از بطن تفکری «کور و ناسیونالیستی»، همسان نازیسم و فاشیسم، سر بر آورد. واقعیت جز این است؛ تمامی ملل یک منطقه، چه بخواهند و چه نخواهند، دست در دست یکدیگر دارند، یا با هم به «صلح» و «آرامش» دست می‌یابند، و یا دست در دست یکدیگر در جنگ، فقر و ناامنی فرو خواهند افتاد.

در روزگاری بسیار دور، نادر شاه افشار، پادشاهی سنی مذهب، بر این باور بود که مذهب تشییع و عملکرد «صفویه»، در انزوای سیاسی ایران در منطقه و بحران‌های فزاینده‌ای که قدرت‌های استعماری در آغاز فعالیت‌های فرامرزی‌‌شان به آنان متوسل می‌شدند، نقش تعیین کننده‌ای بازی می‌کند. و اینکه، شکاف «مذهبی‌ـ‌عقیدتی» میان مردم منطقه، امکان ائتلاف نیروی‌های کشورهای ایران و عثمانی را که می‌توانستند آنروزها، در برابر پیشرفت روسیة تزاری در قفقاز و آسیا مرکزی، با یکدیگر متحد شوند، از میان برداشته است. تلاش‌های وی در راه ایجاد توافق میان مراجع تشییع و بانیان سنت، در عمل با ناکامی روبرو شد. چرا که منطقه هنوز تشنة خون و «حقیقت دینی» باقی مانده بود. از آن روزها، بسیار فاصله‌ داریم، ولی آیا امروز ملت‌ها به این صرافت افتاده‌اند که برای زیستن در آرامش می‌باید به آرامش همسایگان‌شان نیز احترام گذارند؟ آنچه نادرشاه افشار، در دست تهیه داشت، و شاید اولین نمونة یک سیاست «واقع‌گرا» در چارچوب مذهبی طی تاریخ اسلام ایرانی باشد، امروز، پس از گذشت دهه‌های طولانی هنوز برای بسیاری مردمان منطقه، آرزوئی بر آورده نشده است.

با عقب نشستن نیروهای «سرمایه‌داری» بین‌الملل از منطقه، نباید دچار توهم شد. چرا که این «نیروها» آن هنگام که منافع مستقیم‌اشان دیگر در منطقه بازتاب نداشته باشد، با وجود آنکه پایگاه‌های برنامه‌ریزی جنگ‌های مصلحتی‌شان فروریخته، «خطرناک‌تر» و «درنده‌خوتر» از سابق عمل خواهند کرد. ایجاد پلی میان ملل منطقه،‌ بر اساس روابط حسن همجواری، و منافعی که صرفاً می‌تواند در راستای صلحی فراگیر عملی شود، امروز بیش از هر روز دیگر احساس می‌شود. ولی، باید دید نیروهای فعال در عرصة سیاست کشور در پایه‌ریزی این روابط نهایتاً از چه مصالحی برخوردارند، و از چه نیاتی پیروی می‌کنند.