۸/۱۰/۱۴۰۴

اسکاتلند، کله قند و هوش مصنوعی!

 

 

از سال‌ها پیش،   انگلولک‌چی پیرامون موضوع غامض «هوش مصنوعی» مطالعات عمیقی آغاز کرده بود.  برای آگاهی از این موضوع از هر فرصتی جهت مصاحبه با صاحب‌نظران استفاده می‌نمود باشد تا در اعماق جهان بی‌کران این انقلاب به شنا و شیرجه،  زیرآبی و قورباغه مشغول باشد.   ولی «دست انگولکچی کوتاه و خرما بر نخیل»؛  مقاله‌ای در خورِ انقلاب صنعتی هزارۀ سوم قلمی نکرد.  تا اینکه زمانه به یاری‌اش شتافت و سفر سرنوشت‌ساز دونالد ترامپ به آسیا دریچۀ نوینی در افق تیره‌وتار مطالعاتی‌اش گشود.   به همین دلیل در رکاب ترامپ به قارۀ آسیا شتافت.   

 

در راه که بودیم،  صحبت از تراشه و ریزپرداز و ماشین و نرم‌افزار در میان بود.  حتی خلبان اتاق فرمان را رها کرد و به جمع ما پیوست؛  هواپیما هم خندان و شادان با «هوش مصنوعی» به پرواز ادامه می‌داد!  بحث داغ  شده بود که ناگهان ترامپ چون بالِنی خشمگین از اتاق مخصوص بیرون آمده،  کراوات قرمزش را روی میز ریاست‌جمهوری پهن کرد؛  لب‌ولوچه‌اش را کمی کج‌وکوله نمود و گفت:

 

ـ  رابطۀ من با شی‌جین خیلی خوبه؛  از دوستان منه!  توافق داریم.

 

بعد کراوات‌اش را جمع کرد و برگشت توی اتاق!  همه در جا میخکوب شدیم.   هگ‌ست فریادی کشید و بیهوش شد؛  روبیو زانو بر زمین زد،  صلیبی کشید و دست به دعا برداشت؛  هوش‌مصنوعی هم با دیدن این صحنه‌ از هوش رفت!  همه از انگلولک‌چی انتظار داشتند تا عمق کلام ریاست‌جمهوری را بشکافد،   ولی حتی او هم زبان‌اش بند آمده بود.  بالاخره هواپیما در خاک کرۀ جنوبی بر زمین نشست و چند مأمور امنیتی ترامپ را با کراوات‌اش سوار اتوموبیل‌ ضدگلوله کردند و بردند؛   انگلولک‌چی هم رفت هتل.  

 

ولی از گازوگوز دونالد در هواپیما پیرامون روابط‌اش با شی‌جین،   انگشت کوچولوی انگلولک‌چی خبردار شد که حضرت ریاست‌جمهور نباید حال‌شان خیلی خوب باشد.  به همین دلیل نیز پس از دیدار دونالد با شی‌جین،   انگولک‌چی در راه بازگشت به واشنگتن،  در همان هواپیما،   با رئیس جمهور ایالات‌متحد مصاحبه‌ای کرد:

 

ـ  سلام عرض می‌کنم جناب ریاست جمهوری!

ـ  سلام!  رابطۀ من با ایران خیلی خوبه.

ـ  شما اصولاً با همه رابطه‌تون خوبه.

ـ  نوبل صلح نگرفتم؛   حیف شد.  ملانیا بهم گفته بود،  اینهمه دل به دل نتانیاهو نده؛  گوش نکردم. 

 ـ  حالا برنامه‌تون با آسیائی‌ها چیه؟

ـ  برنامه‌مون خیلی خوبه.   قرار بود ژاپن گاز بخره؛  نخرید!  قرار بود خاک‌خوب بفرسته؛  نمی‌فرسته!   قرار بود پول بده؛  نمی‌ده! 

ـ  پس چطور می‌گوئید خوبه؟

ـ  خوبه،  چون از بد،  بهتره!  این ژاپونی‌ها که ما بهشون می‌گفتیم «جَپس» و با بمب اتم پدرشون رو درآوردیم،  حالا دمب درآوردن!   کفر منو بالا آوردن!    

ـ  با شی‌جین چطورید؟!

 

دونالد سکوت می‌کنه!  خطوط صورت‌اش عمیق‌تر شده،  کراوات‌اش را به نرمی نوازش می‌کند!

 

ـ  خیلی خوبیم!

ـ  از ژاپنی‌ها هم بهترن؟

ـ  بله!  اهداف مشترک داریم.   براشون تراشه‌های پیشرفته انویدیا می‌فرستیم،  با اجناس‌شون در کشورمان دامپینگ به راه می‌اندازیم.  کمک‌شون می‌کنیم و تعرفۀ گمرکی‌شون رو پائین ‌می‌آوریم.  خاک خوب هم به قیمت خون پدرشون به ما می‌فروشن،   و ... !  

ـ  پس حکایت «کله قند و پنج تومن و یک دست ک...» شده؟!

ـ  نه!  ما مثل شما ایرانی‌ها نیستیم؛  جنتلمن‌ایم!  پدر من آلمانی نبود؛  دروغ می‌گن!  جنتلمنِ اسکاتلندی بود!

 

ـ  در اسکاتلند کله قند نداشتید؟!

 

تُن صدای ترامپ به تدریج بالا می‌رود.  رگ‌های گردن‌اش بیرون زده و صورتش عین انارهای ساوه سرخ شده.  از جا بلند می‌شود.  انگشت سبابه‌اش را به سوی انگلوک‌چی نشانه می‌رود،  و ...  «هوش‌مصنوعی» که متوجه شرایط اضطراری شده،  آناً در فرودگاه مالزی بر زمین می‌شنید و باصدای رسا خواستار خروج انگلولک‌چی از هواپیما می‌شود.  هگ‌ست هم چاقوی ضامن‌دارش را بیرون کشیده با گام‌های بلند به سوی انگلولک‌چی می‌آید که «هوش مصنوعی» درها را باز کرده،  با یکدست انگلولک‌چی را روی باند فرودگاه گذاشته و پرواز را از سر می‌گیرد.  با خودم می‌گم:  «خدا پدر این هوش مصنوعی را بیامرزه؛  اگر دخالت نکرده بود،  منو با چاقو تکه‌تکه کرده بودند!»  

 

ولی از اینکه در مالزی هستم خیلی خیلی خوشحالم.  شنیده‌ام که در اینکشور فعالیت‌های فراوانی با هوش مصنوعی شروع شده.   برای اطلاع از این فعالیت‌ها به سراغ شمس‌الانوار، معاون وزیر کشور می‌روم که بر چاپ نسخه‌های قرآن نظارت دارد.

 

ـ  سلام جناب شمس‌الانوار!

ـ  سلام یا انگولک‌چی!

ـ جناب معاون وزیر!  از قرآن و هوش مصنوعی برامون بگین.

ـ  همانطور که می‌دانید افراد مغرض می‌خواهند به اسلام عزیز ضربه بزنند.  از هوش‌مصنوعی تقاضا کردیم تشریف بیاورند،  و جلوی این افراد را بگیرند.

ـ  چطور اینکار را می‌کند؟

ـ  نسخه‌های اصیل و دست نوشتۀ‌ پیامبر گرامی را ملاک قرار می‌دهد و از تقلب و گذاردن جملات توهین‌آمیز به اسلام و پیامبر در متون قرآنی جلوگیری می‌کند.

ـ  بله،  بسیار کار مهمی است.  ولی برنامه‌های دیگری هم دارید؟!

 

اینجا سر درد و دل شمس‌الانوار باز می‌شود.  از پروژه‌های درازمدت هوش مصنوعی در مالزی،  جهت حفاظت از اسلام عزیز و مسلمانی پرده‌ها برمی‌دارد.  مثلاً یکی از پروژه‌ها مربوط می‌شود به «مُهر هوشمند!»   این مهُر می‌تواند فشار پیشانی و خلوص سجود نمازگزار را  اندازه بگیرد و به صورت دیجیتال آن را به نمایش بگذارد،   و به این ترتیب مشکل بزرگ «شک میان دو و سه» نیز بکلی بر طرف خواهد شد.   البته بعضی دانشگاه‌ها ترجیح می‌دهند همین پروژه را با «جانماز هوشمند» مورد تحقیق قرار دهند.  ولی از همه جالب‌تر گلاب‌پاش هوشمند است که در دست مطالعه قرار گرفته.   

 

به این ترتیب که اگر بر اساس «حدد شرعی»،  بادی که از نمازگزار خارج می‌شود،  مضر به حال اسلام تشخیص داده شود،   گلاب‌پاش هوشمند با محاسبۀ دقیق «عفونت باد»،  مقدار مورد نیاز گلاب را مشخص کرده،   با تزریق آن در محیط از ابطال نماز جلوگیری به عمل می‌آورد.   البته این پروژه مشکلاتی دارد؛   اگر نمازگزار مقادیر متنابهی پیاز قمی،  تربچه و لوبیا چیتی مصرف کرده باشد،  احتمال دارد هوش‌مصنوعی در محل جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرده و بمیرد.  به همین دلیل هنوز این پروژه در مراحل ابتدائی است.   فعلاً همۀ محققین روی  روی کاپوت هوشمند متمرکز شده‌اند.   این کاپوت «هدف‌شناس» است.  اگر به سراغ صیغۀ ترگل‌ورگلی می‌روید،   برای‌تان آهنگ «گل اومد،  بهار اومد،  می‌رم به صحرا» زمزمه می‌کند.  و اگر سری به والدۀ آق‌مصطفی می‌زنید،  کاپوت هوشمند فریاد خواهد کشید،  «جماعت! من دیگه حوصله ندارم!»   

 

در پایان،   شمس‌الانوار از مگاپروژۀ هوش‌مصنوعی نیز برای انگلولک‌چی پرده برمی‌دارد؛  پروژۀ «نمازگزار هوشمند!»  بر اساس این پروژه،   هوش‌مصنوعی خودش به موقع اذان می‌خواند؛  وضو می‌گیرد؛  و نماز ‌خواهد خواند.  در صورت نیاز چله‌نشینی هم می‌کند.  و به این ترتیب نمازگزار فرصت دارد به کار‌های اساسی زندگی برسد. 

 

خیلی از شمس‌الانوار برای این اطلاعات دقیق تشکر کردم،  و قرار شد اولین گلاب‌پاش هوشمند را قبل از اینکه «گند» دنیا را بگیرد،  برای حوزۀ علمیه قم ارسال کنند.   از هوش مصنوعی هم خیلی تشکر کردم که در این سفر همراه من بود و مرا تنها نگذاشت.   ایشان هم سلام گرمی به رضاپهلوی رساندند و گفتند،  «ایران بهشت بود!»   بله،  نهایتاً می‌بینیم که هر ملت و جماعت و قافله‌ای،  «هوش مصنوعی» خودش را خواهد داشت.            

 


 

 

 

 

 

 


۸/۰۵/۱۴۰۴

استراتژی کلاف سر در گم!

 

 

گوترش،   دبیر کل سازمان ملل متحد به جهانیان اخطار می‌کند،  شرایط فعلی ـ  استقراض کلانِ‌ دولت‌ها،  نبود چشم‌اندازِ روشن،  عدم اطمینان به پایه‌های اقتصادی،  و ... ـ  نظام تجارت جهانی را در خطر فروپاشی قرار داده.   و همزمان شاهدیم که کشورهای آلمان،  فرانسه و ایالات‌متحد هر کدام به نوبۀ خود پای در بحرانی فزاینده گذارده‌اند.   طی چند ماه گذشته صنایع اتومبیل‌سازی آلمان بیش از 50 هزار شغل را حذف نموده‌؛   دولت فرانسه جهت تنظیم بودجۀ سال 2026 میلادی پای در بن‌بستی غیرمعمول گذارده،   و ایالات‌متحد،  از یک‌سو به دلیل عدم همکاری کنگره با بودجۀ سالیانۀ پیشنهادی دولت،  و از سوی دیگر،  به دلیل شرایط گنگ و نامشخصی که تعرفه‌های گمرکی جدید خلق کرده،  در بحران دست‌وپا می‌زند.  به صراحت بگوئیم،  افسانۀ خروج «افتخارآفرین» دمکراسی‌های سرمایه‌داری از هر گونه بحران،  به تدریج به نقطۀ پایانی رسیده.  امروز از منظر اقتصادی،  و خصوصاً ژئوپولیتیک،  مشکل بتوان صورتبندی «افتخارآفرین» کذا را پیش‌فرضی قابل قبول معرفی کرد.  و حال این سئوال پیش می‌آید که به کدامین سوی خواهیم رفت؟   جهت به دست دادن چشم‌اندازی هر چند محدود از شرایط فعلی،  در آغاز نیم‌نگاهی به سیاست «اقتصادی ـ استراتژیک» ایالات‌متحد می‌اندازیم.   سپس اوج‌گیری جنگ در اوکراین و تبعات اقتصادی و سیاسی آن را بررسی می‌کنیم.   و در پایان نیز به سراغ ملایان رفته سری به دکان «آخرالازمانی‌ها» می‌زنیم.

 

اگر سخن را با ایالات‌متحد آغاز می‌کنیم،  دلیل دارد.  اقتصاد جهانی که اینک پای در بحران گذارده،  در مجموع مدیون «بازارسازی‌ها و نیازپردازی‌های» اقتصادی حاکمیت آمریکاست.   این حاکمیت سرمایه‌داری آمریکا بود که اکثر قریب‌به‌اتفاق نیازهای اقتصادی،  نظامی،  دولتی و حتی فرهنگی جوامع معاصر را از درون خود «خلق» کرد؛  ابزارشان را صادر نمود،  و نهایت امر آن‌‌ها را به  «نیازی» غیرقابل تردید تبدیل کرد!   نیازی که به نوبۀ خود سرمایه‌های جهانی را بلعیده و به درون نظام پولی ینگه‌دنیا سرازیر ‌کرده است.   صادقانه بگوئیم،   در زندگی روزمره،  از اینترنت و کامپیوتر گرفته تا تلفن‌همراه،  تلویزیون،  خودرو،  رادیو و ... جملگی بازتاب خلاقیت‌های صنعتی در آمریکا بوده‌اند.  اگر مکس‌ول ،  فارادی و نیوتن اسکاتلندی و انگلیسی بودند،   این صنعت و فضای اجتماعی آمریکا بود که امکان داد نظریات‌شان به صورت ابزار،   و به شیوه‌ای فراگیر پای به زندگی روزمرۀ انسان‌ها بگذارد.   خلاصۀ کلام،  در زمینۀ زندگی حرفه‌ای و فنی،  علمی و حتی نظامی و دفاعی،  ملت‌ها بیشتر مدیون تحولات فنی و علمی آمریکا هستند تا دیگر کشورهای جهان.  پس اگر دبیرکل سازمان ملل متحد اینک اذعان دارد که تجارت جهانی پای در بحران ‌گذارده،  به این معناست که آمریکا به عنوان نخستین «بازار جهانی» گرفتار بحران شده است.

 

البته کشور ایالات‌متحد بحران‌های کلانی پشت سر گذارده.  الهامات استقلال‌طلبانه و جنگ با انگلستان،   جنگ داخلی و لغو بردگی،  فروپاشی بافت روستائی،   بحران دهۀ 1930،  و ... و امروز نیز بحران تجاری!   بررسی دقایق تمامی این بحران‌ها از حد وبلاگ امروز به مراتب فراتر خواهد رفت،  در نتیجه تلاش خواهیم داشت تا در حد امکان به بحران تجاری فعلی نیم‌نگاهی بیاندازیم.  

 

به استنباط بسیاری صاحب‌نظران،   بحرانی که امروز آمریکا پای در آن گذارده نتیجه و بازتابی است «طبیعی» از آنچه پس از پایان جنگ دوم بر شبکۀ تجارت جهانی حاکم شد.  آمریکا پس از پایان جنگ دوم جهانی «فضائلی» اینچنین برای واشنگتن عَلَم کرد؛  حامی اروپای جنگ‌زده و مصیبت‌دیده؛  سرکوب کنندۀ نظام‌های‌ منحوس نازیسم،  فاشیسم و میلتاریسم ژاپنی،  و خصوصاً ناجی ملت‌ها در تقابل با بلشویسم تمامیت‌خواه و سرکوب‌گر روس! 

 

از حق نگذریم!  دولت‌های پساجنگ در آمریکا جهت به ارزش گذاردن مجموعۀ این «سجایا» تمامی تلاش‌شان را به خرج دادند.  بر اساس این تلاش‌ها،  شاهد بودیم که آلمان جنگ‌زده فقط طی یک نسل تبدیل شد به جمهوری فدرال آلمان غربی و واحد پولی آن ـ  مارک ـ  در برابر دلار آمریکا قد علم کرد.   ژاپن طی سال‌های 1970 یعنی فقط 3 دهه پس از جنگ دوم  جهانی،  دومین اقتصاد جهان بود.   و دیگر کشورها در فهرست بالا نیز،   زیر سایۀ سرنیزۀ واشنگتن،  هر کدام گلیم‌شان را به شیوه‌ای از آب بیرون کشیده،   پای در رفاه و امنیت گذاردند.  طی این سال‌ها آن زمان که بازار داخلی آمریکا قدرت جذب تولیدات متحدان‌اش را نداشت،  هیئت حاکمه با مقروض کردن ده‌ها میلیون آمریکائی این بازار را «زنده» نگاه می‌داشت.   بله،  علیرغم فروریختن طبقۀ متوسط کشور به قعر منجلابی که بانک‌ها حفر کرده بودند،   ایده‌ای اساسی در تفکر هیئت حاکمۀ آمریکائی‌ ریشه گرفت؛  دولت آمریکا قادر خواهد بود در برابر تحولات جهانی نقشی تعیین‌کننده‌تر از دیگر کشورها ایفا کند!  خصوصاً که طی این دوره،  رقیب اصلی واشنگتن،  مسکو در رویای «تولدزودرس تاریخ» چُرت می‌زد.    

 

شواهد به صراحت نشان می‌دهد که حتی پس از فروپاشی دیوار برلین،  و بیدار شدن کرملین از خواب خوش،  و نهایت امر پایان جنگ سرد نیز تمایل آمریکا به ایفای نقش کذا و پیروی از «سجایای» بالا همچنان ادامه یافت.   فقط طی چند سال پس از فروپاشی دیوار کذا،   شاهد اوج‌گیری صنایع در چهار کشور تایوان،  کره جنوبی،  هُنگ‌کُنک و سنگاپور هستیم ـ   چهار «ببر» آسیا پای به جهان گذاردند!   ولی چهار ببر کذا و کشورهای اروپای غربی و مرکزی که پیشتر شاهد پیروزی‌ صنعتی را در آغوش کشیده بودند،  از نظر پایه‌ای به یکدیگر شباهت فراوان داشتند؛   جملگی فاقد استقلال سیاسی بوده،  تحت نظارت عالیۀ ارتش آمریکا،  یا ارتش‌های تحت فرمان‌اش روزگار می‌گذارنده‌اند.   

 

به عبارت ساده‌تر،  پس از پایان جنگ سرد نیز،  دولت‌ها‌ در واشنگتن توانستند بین دو عامل جداگانه رابطه‌ای اندام‌وار برقرار کنند؛  رفاه نسبی مادی در کشور تحت نظارت آمریکا،   و ژئواستراتژی فراملیتی مورد نظر واشنگتن.   واقعیت را بگوئیم،  پس از پایان جنگ سرد،   شرایط برای آمریکا بهینه نیز شده بود،  چرا که ایندسته از «وابستگان» به دولت آمریکا،  هر روز فربه‌تر ‌شدند؛  خراج کلان‌تر ‌پرداختند؛   و به دلیل قدرت اقتصادی‌شان،  برای واشنگتن ثبات استراتژیک بیشتری نیز تأمین ‌نمودند.  به عبارت ساده‌تر،  در ساخت‌وپاخت با چهار ببر کذا،   آمریکا عملاً دست به نوعی بازی «برد، برد» زده بود.

 

ولی طمع انباشت ثروت و کسب وجاهت جهانی حد و مرزی نمی‌شناسد.  از اینرو،   واشنگتن سرمست از پیروزی در خلق چهار ببر کذا،  در دوران پایانی قرن بیستم و نخستین دهۀ قرن بیست‌ویکم با همین ایده و ابزار دیپلماتیک و اقتصادی نخست پای به چین گذارد و سپس راهی هند شد.  در واقع،  مشکل از همین لحظه آغاز شده بود؛  هند و چین،  هر چند از دیرباز مشکلات عدیده‌ای از نظر سیاسی و اقتصادی داشته‌اند،  کشورهائی با استخوانبندی سیاسی و ژئواستراتژیکی مستقل‌اند.   ایندو کشور که عملاً نیمی از جمعیت جهانی را در درون مرزهای‌شان جای داده‌اند،‌  نه تحت نظارت ارتش‌های خارجی روزگار می‌گذرانند،  و نه قدرت اقتصادی،  نظامی و سیاسی‌شان را مدیون محافل برون مرزی هستند.  واشنگتن فقط تا زمانی می‌تواند انتظار پیروی هیئت حاکمۀ‌ اینکشورها از فرامین‌اش را داشته باشد که منافع ملی‌شان را مخدوش ننماید،   در غیراینصورت پکن و دهلی‌نو اجباری در پیروی از فرامین کذا نخواهند دید.  

 

در اولین تقابل منافع میان پکن و واشنگتن،  پروسۀ «جهانی شدن» که در واقع معنائی جز ریختن پول جهانیان به درون بانک‌های آمریکائی نداشت با بحران روبرو شد.  چین که تا این سال‌ها صرفاً سرزمینی بکر جهت «گردش سرمایه» و بهره‌جوئی‌های‌ بانک‌های غربی تلقی می‌شد،   به تدریج تبدیل شده بود به «کارگاه تولیدی جهان!»   اکثریت اجناس مصرفی از کارگاه‌های چین خارج می‌شد؛   کشوری که هیچ دلیلی برای لبیک گفتن به نیازهای تمامیت‌خواهانۀ واشنگتن،  لندن و ... نیز نمی‌دید.  واقعیت اینکه،  حملۀ‌ سرمایه‌داری نو‌پای چین به نقاط حساس اقتصاد جهانی،  نقاطی که «ارزش افزودۀ» هنگفتی در آن‌ها نهفته ـ   الکترونیک و میکروالکترونیک،  بیولوژی،   نظام بانکی و مالی و ... ـ   و همزمان صادرات سرمایه به آفریقا،  آمریکای جنوبی و مرکزی و خاورمیانه،  منافع کلانِ نظام بانکی غرب را به خطر می‌انداخت.  آنچه دبیرکل سازمان ملل بر آن نام بحران تجارت جهانی گذارده،  در واقع ریشه در همین «واقعیت» دارد.  از این گذشته،   «واقعیت» کذا می‌تواند با ورود قدرتمندانۀ هند طی چند سال آینده به درون همین «بازار»،‌  ابعادی به مراتب گسترده‌تر یافته،  نقش تعیین‌کنندۀ اقتصادی آمریکا را بیش از این‌ها تضعیف کند.  خلاصه بگوئیم،  به سیاق مَثَل «خر همیشه باقالا نمی‌آورد»،   سرمایه‌گذاری در جهان سوم نیز همیشه آنقدرها که بعضی‌ها فکر می‌کردند،  مقرون به صرفه نیست!  

 

در ارتباط با همین «واقعیت» دردناک است که حکایت «کش دادن» به جنگ اوکراین معنا و مفهوم ویژه‌ای یافته.  جای بحث‌وگفتگو ندارد؛  از ماه‌ها پیش مشخص بود که جنگ اوکراین تبدیل شده به زمینه‌ای جهت چانه‌زنی‌های «سیاسی ـ مالی» میان قدرت‌های بزرگ.  حق‌وحقوق روس‌های ساکن این سرزمین،  حق‌وحقوق اوکراینی‌ها و سرزمین‌شان،  خطر حملۀ‌ روسیه به اروپای مرکزی،  و ... جملگی شعارهائی است بی‌معنا که فقط به درد پر کردن صفحات روزی‌نامه‌ها می‌خورد.   این شعارها نُقل محفل روشنفکران شده،  و مفری است جهت کسب حقوق‌های کلان توسط «تحلیل‌گران!»  ولی واقعیت جای دیگری است.

 

پس از ورود دونالد ترامپ به کاخ‌سفید،  در مرحلۀ نخست آمریکائی‌ها قصد داشتند با تمام کردن جنگ اوکراین برای دولت جدید در واشنگتن «افتخارات» جهانی کسب کنند!  تلاشی که به سرعت نور از صحنۀ سیاست جهانی حذف شد،   چرا که «پایان جنگ» معنائی به مراتب گسترده‌تر از آن یافته که باند ترامپ روی کاغذپاره‌های‌شان ترسیم کرده بود.  پایان جنگ اوکراین،   از منظر مسکو به معنای عروج ژئواستراتژیک روسیه در اروپای غربی،  آسیای مرکزی و خصوصاً خاورمیانه است.  به عبارت ساده‌تر،  بازگشتی افتخارآفرین برای مسکو به دوران اتحاد شوروی!  ولی پایان جنگ برای اتحادیۀ ‌اروپا معنای دیگری دارد؛  بازگشت روسیه به دوران یلتسین و سرمایه‌داری «بیخ‌دیواری» محافل یهودی و تحت حمایت غرب،   گدائی مسکو جهت کسب اعتبار از بانک‌های غربی،  و ... و خلاصه برای اروپا پایان جنگ یعنی حفظ تمامی مزایا و امتیازاتی که پس از فروپاشی اتحاد شوروی برای اتحادیۀ اروپا تأمین شده بود. 

 

ولی دیگران نیز در این میانه هستند؛  چین،  هند،  کشورهای نفتخیز خاورمیانه،  و ... اینان نیز برداشت ویژۀ خودشان را از «پایان جنگ اوکراین» در ذهن پرورانده‌اند.  خلاصه در شرایطی که پایان این جنگ برای آمریکا فقط می‌بایست نمایه‌ای از قدرت و سیطرۀ واشنگتن در تحمیل «شرایط» جنگ و صلح در سطح جهان به شمار رود،   «دیگران» هر کدام کیسۀ جداگانه‌ای برای آن دوخته بودند.  به همین دلیل نیز تلاش‌های دونالد ترامپ که عموماً با «گردن‌کلفتی‌های» معمول یانکی‌جماعت توأم می‌شود،   هیچ تأثیری در شرایط جنگی اوکراین بجای نگذاشت. 

 

حال که گردن‌کلفتی‌های واشنگتن نتوانسته جواب مساعد دریافت دارد،  ترامپ را می‌بینیم که سرگردان،  اینسوی و آنسوی می‌دود،  باشد تا راه‌حلی «جادوئی» بیابد و قدرت و سروری آمریکا را یک‌بار دیگر به منصۀ‌ظهور برساند.  یکی از ویژگی‌های بازی جدید ترامپ در مورد اوکراین کشاندن مسکو به سوی واشنگتن؛   خالی کردن پشت چین و فراهم آوردن شرایط مساعد جهت اعمال فشار بر پکن است!   بازی آمریکا برای مسکو،  از یک‌سو  تحریم‌های اقتصادی به همراه آورده،   از سوی دیگر تهدید‌های نظامی!  به عبارت ساده‌تر،  تلاشی است جهت فروپاشانی اقتصادی و فلج نظامی روسیه!   برای پکن نیز در این دعوا تعرفه‌های گمرکی کلان پیش‌بینی شده است!   در واقع،  علیرغم لبخندهای دوستانۀ ترامپ در دیدارهای‌اش با رهبران چین و روسیه،  بازی جدید ترامپ معنائی جز فراهم آوردن شرایط فروپاشی کشور روسیه و انزوای اقتصادی چین ندارد.  

 

ولی اینجا نیز تحلیل دولت‌های جهان با طرح‌هائی که واشنگتن روی کاغذ ترسیم کرده تفاوت‌های کلی نشان می‌دهد.  چین به هیچ عنوان اجازه نخواهد داد که کوچک‌ترین فروپاشانی‌ای در ساختار حاکمیت روسیه صورت پذیرد؛  این فروپاشانی به معنای خطر «اگزیستانسیل» برای پکن به شمار می‌رود.   روسیه نیز آگاه از موضع غیرقابل تردید پکن،‌  مطمئن است که از تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای نظامی آمریکا جان سالم به در خواهد برد.  ولی در این میانه،   قدرت‌های اقتصادی و صنعتی در اروپا نیز سرگردان شده‌اند.  چرا که به دلیل مخالفت دولت کارگری انگلستان و حزب دمکرات آمریکا با سیاست‌های دونالد ترامپ،  فشار اقتصادی و نظامی‌ای که اتحادیۀ اروپا تحت فرمان واشنگتن بر روسیه اعمال می‌کند،   نهایت امر از سوی محافل تجاری و مالی اروپائی،  و جهت به بن‌بست کشاندن سیاست‌های ترامپ،  منجر به گشوده شدن بازارهای اروپا به روی کالاهای چینی شده!   چین از این مفر هر روز قدرت اقتصادی و زمینۀ فعالیت گسترده‌تر مالی می‌یابد،  و امکان اعمال فشار بر روسیه از سوی ترامپ،   به این ترتیب تخفیف خواهد یافت! 

 

ولی فراموش نکنیم،  آنچه در بالا آوردیم،  فقط لایه‌ای است سطحی از کلاف سردرگمی که سیاست‌های جهانی پیرامون جنگ اوکراین ساخته و پرداخته‌اند.  اگر بخواهیم نقش دولت‌های ژاپن،  هند،  چهار ببر آسیا و برزیل و کشورهای خاورمیانه و ترکیه،  و به همچنین بازی‌های مالی محافل صنعتی و نظامی و داروئی و ...  را در کنار باج‌گیری محافل بین‌الملل و محلی از بودجه‌های نظامی به کلاف کذا بیافزائیم،  به صراحت درخواهیم یافت که یک جنگ بی‌مورد که فقط نتیجۀ تمامیت‌خواهی و روس‌ستیزی حزب دمکرات آمریکا بوده،   چگونه بحرانی فزاینده در سطح جهان به وجود آورده است.  

 

با این وجود،  از آنجا که وبلاگ ما قرار است بیشتر به مسائل مبتلا به ایران بپردازد،  نیم‌نگاهی به مسائل کشورمان در سایۀ این «کلاف» نیز الزامی می‌شود.  جای بحث و گفتگو نیست؛   مرکزیت و استخوان‌بندی اصلی اقتصاد در حکومت ملایان در دست محافل وابسته به آمریکاست.  علیرغم تمامی بده‌بستان‌های صوری و شعارهای رسانه‌ای در زمینۀ همکاری‌های هسته‌ای،  نظامی و مالی و بانکی با «شرق»،  شاهدیم که دلار همچنان حاکم اصلی بر اقتصاد ایران باقی مانده.   البته اقتصاد تجاری ایران از دیرباز ـ  دوران ناصرالدین میرزای قاجار ـ  توسط آنگلوساکسون‌ها پایه‌ریزی شده بود،  و طی دهه‌ها که از آن دوران می‌گذارد و علیرغم تمامی تحولات سیاسی کشور،   «دَر» همچنان بر همان پاشنه می‌چرخد.   نتیجتاً به دلیل فشارهای عدیدۀ روسیه و چین که عکس‌العملی در برابر عملیاتی شدن تئوری‌های دولت ترامپ است،‌  دولت ملایان نیز در بن‌بست عجیبی فروافتاده. 

 

اسلامگرائی دولت ملایان که در عمل معنائی جز سرکوب اجتماعی و فراهم آوردن شرایط بهینه برای سرمایه‌داری غرب در منطقه ندارد،   به دلیل جریان سیاسی فعلی به شدت منزوی شده.   دولت پزشکیان که به نوبۀ خود برخاسته از محافل حامی غرب در ایران است،‌  پس از شکست کودتای «نظامی ـ مذهبی» اخیر،  بر این باور بود که همچون خاتمی،  رفسنجانی و روحانی خواهد توانست راه بده‌بستان با غرب را هموارتر کرده،  چوبی لای چرخ سیاست‌های روسیه بگذارد،  و خلاصۀ کلام «عزیزچُسانۀ» انگلستان شود.   ولی در شرایط فعلی واشنگتن خود در انزواست؛   انگلستان سیاست‌های جهانی واشنگتن را در خفا به چالش کشانده،  و نتیجتاً اجماع در درون حکومت ملایان نیز غیرممکن شده است.  جناح‌های به اصطلاح «راست‌وچپ»،  هر کدام جهت خدمت به ولی‌نعمت‌های‌ مربوطه‌شان تیغ از نیام برکشیده‌اند.  یکی می‌خواهد به سوی مسکو برود،  تا با سیاست ترامپ در زمینۀ انزوای پکن همکاری کرده باشد؛   دیگری تمامی سعی خود را به خرج می‌دهد تا با نزدیک‌تر شدن به اروپا،  مسکو را مورد تهدید قرار داده،  از سیاست لندن حمایت کند.   به همین دلیل خلائی سیاسی در کشور ایجاد شده،  و بر خلاف تبلیغات اوپوزیسیون دست‌ساز غرب در داخل و خارج مرزها،  این خلاء هیچ ارتباطی با فراهم آمدن شرایط سقوط رژیم ندارد.

 

نتیجۀ حاکمیت این خلاء همان است که مشاهده می‌کنیم.  شتاب سیر قهقرائی سطح زندگی ملت ایران،  تورم کمرشکن،  سردرگمی هر چه بیشتر در زمینه‌های اقتصادی،  مالی و حتی اجتماعی،  و ... و در شرایط فعلی خروج از بن‌بست کذا عملاً‌ غیرممکن می‌نماید،   مگر آنکه معجزه شود و خیزشی آگاهانه،  تحت رهبری جناح‌هائی مسئول ـ  این جناح‌ها عملاً وجود ندارند ـ   هم سیاست‌های خارجی را از دخالت در امور کشور بیرون راند،   و هم دست جناح‌هائی را قطع کند که از دیرباز بر اقتصاد و امور مالی ایران حاکم شده‌اند.   البته این «خیزش آگاهانه»،  در صورت موفقیت می‌باید قادر باشد در لایبرنت پیچ‌درپیچ سیاست و امور مالی جهان جائی نیز برای ملت ایران بگشاید.  به صراحت بگوئیم،  چنین خیزشی و چنان تشکیلات و رهبری‌ای هنوز در افق تحولات کشور آفتابی نشده.

 

از سوی دیگر،  خارج از بحران‌های پایه‌ای و غیرقابل حل در خاورمیانه،  تمامی جهان چهارنعل به سوی افق‌های نامعلوم می‌تازد.  اروپا در بحران سیاسی و اقتصادی دست‌وپا می‌زند؛  دولت ترامپ آمریکا را به لبۀ پرتگاه درگیری‌های نژادی و جنگ داخلی کشانده؛  چین خود را برای جنگ در منطقۀ آسیای شرقی آماده می‌کند؛  روسیه عملاً امکان خروج از بحران اوکراین را ندارد،  و در نتیجه مرتباً به آن دامن می‌زند؛   اینک ندای طبل جنگ در منطقۀ کارائیب ـ  ونزوئلا،  کلمبیا و حتی برزیل ـ  به گوش می‌رسد.  تمامی داده‌های ایدئولوژیک،  استراتژیک و حتی مالی و اقتصادی که نتیجۀ دهه‌ها تلاش پیگیر سیاستمداران،  نظریه‌پردازان و حاکمان در کشورهای مختلف جهان بوده،  اینک به کاغذپاره تبدیل شده.  و در کمال تأسف،   در چنین شرایطی،  حمایت از درگیری‌های گستردۀ نظامی در سطح جهان،  به عنوان مقوله‌ای «منطقی» پای به میز مذاکرات و طراحی‌ها گذارده.  

 

                 

 

 


۷/۰۴/۱۴۰۴

روشنفکری و ژئوپولیتیک پامنبری!

 

 

 

در مطلب امروز نیم‌نگاهی می‌اندازیم به مقولۀ روشنفکری در ایران،  و سپس به سراغ ژئوپولیتیکی می‌رویم که ظاهراً،  حداقل بر اساس داده‌‌ها،  پای در تغییراتی عمده گذارده.  پس نخست برویم به سراغ روشنفکری در ایران!

 

پس از تهاجم مسلمانان و سقوط ساسانیان،  از عالمان و دانشمندانی نظیر رازی و بوعلی سینا،  خیام  و ... آثاری پیرامون نقد سیاست و استبداد،  و حتی تشکیک در پیش‌فرض‌های دینی برجای مانده.   ولی در آن دوران اغلب اهل ادب ترجیح می‌دادند به مقوله‌هائی نظیر عرفان و تصوف،  کلی‌گوئی،  نصیحت،  و ... روی آورند؛  گوشه‌گیری پیشه کنند،  و جهت پرهیز از چوبۀ‌دار به استبداد حاکمان و باورهای عوام خدشه‌ای وارد نیاورند.   صرفاً پس از اوج‌گیری‌ نهضت مشروطه،  نخستین و تنها جنبش «مدرنیته» در ایران بود که روشنفکری به تدریج از حاشیه پای بیرون گذارد،  و نظم و نثر صورتی سیاسی‌تر،  هدفمندتر و نهایت امر «گزنده‌تر» به خود گرفت.   با این وجود جریان روشنفکری مشروطه نیز آنقدرها دوام نیاورد،  اغلب «منورالفکرها» یا توسط دستگاه میرپنج به قتل رسیدند،  یا دست از نگارش و تألیف برداشته،  گوشۀ عزلت گزیدند.

 

ولی برخلاف میرپنج،  پهلوی دوم خود را اهل علم و ادب می‌دانست؛  درباریان و نان‌خورهای پهلوی،  حتی از وی به عنوان پادشاهی «دمکرات‌پرور» نام می‌بردند!   ولی واقعیت جز این بود.   تغییرات گسترده در ژئوپولیتیک خاورمیانه،  و خصوصاً حضور مستقیم ارتش آمریکا در کشور،  دولت را نیازمند حضور نوعی «روشنفکری دولتی» ‌کرده بود.   بله،  در دوران پهلوی دوم فضای سیاسی تغییر کرد،   عملۀ دولت نمی‌‌توانست همچون دوران میرپنج در خیابان با چوب و چماق «روشنفکر» را بکوبد،  و یا همچون «دکتر» دهانش‌ را در زندان قصر با جوال‌دوز بدوزد.  در نتیجه  دولت بالاجبار پروژۀ‌ «روشنفکر دولتی» را به میدان آورد که از روشنفکری فقط نامی داشت؛   وظیفۀ اصلی‌‌اش در مجیزگوئی از دستگاه حاکم خلاصه می‌شد.   باری در این دوران،  «روشنفکر» از حق به زیر سئوال بردن سیاست دولت،  ایدئولوژی حاکم،  فلسفۀ سیاسی جاری در کشور،  و خصوصاً نقد الگوهای اجتماعی به طور کلی محروم بود؛   در غیر اینصورت مستوجب مجازات سنگین می‌شد.  

 

نهایت امر،  در آغاز بلواهائی که بسیاری دوست دارند از آن تحت عنوان «انقلاب» یاد کنند،  خورشید روشنفکری در ایران بار دیگر طلوعی بسیار گذرا داشت؛   به صراحت بگوئیم،  طلوعی که چند صباحی بیشتر دوام نیاورد.   کتب،  مجلات و روزنامه‌ها بدون سانسور دولتی به چاپ رسید.  ولی دست‌های پلید استعمار آنگلوساکسون بار دیگر استبداد نوینی تحت عنوان «ولایت فقیه» بر کشور حاکم نمود.   

 

در این دوره از آنجا که حاکمیت یک‌دست نبود،   «روشنفکران دولتی» نیز چند دسته شدند و   در ارتباط با محافل مختلف،  روشنفکر اصلاح‌طلب،  اصولگرا،  چپ‌نما و راست‌گرا و ... سر از کاسه به در آوردند.  ولی مسئله برای همۀ اینان روشن بود،  همگی می‌بایست به شیوه‌ای صریح و بی‌پیرایه «به‌به و چه‌چه» ‌‌گوئی از خرافات مسلمانی،  تشیع اثنی‌عشری،   و خصوصاً توجیه سیاست‌های سرکوبگرانه،  زن‌ستیزانه و ضداجتماعی قشر روحانی و طبقات منتفع از آن را در الویت قرار می‌دادند.  در غیراینصورت یا به زندان می‌رفتند،  یا کشور را ترک می‌کردند،   و یا در بهترین و انسانی‌ترین گزینه، گوشۀ خانه محبوس می‌‌شدند.  دانشگاه‌ها نیز که در دوران پهلوی سربازخانۀ دولت شده بود،  در دوران ولی‌فقیه تبدیل شد به منبر آخوند.   روشن است که چنین نهادی نه روشنفکر تولید می‌کرد،  و نه به روشنفکری،  حتی در ابعاد علمی و فلسفی‌اش کوچک‌ترین میدانی می‌داد.

 

نتیجه اینکه،  آنچه امروز در ایران از «روشنفکری» باقی مانده،  آنقدرها قابل عرض نیست.  کشور ایران به معنای واقعی کلمه روزنامه‌نگار،  مفسر،  تحلیل‌گر و حتی شاعر و نویسنده هم ندارد.   البته بولتن‌نویسی برای روزی‌نامه‌ها،   تحلیل‌‌ و تفسیرهای دولتی و محفلکی،  چند ترجمۀ‌ سانسور شده از آثار روشنفکران غربی و ... حی و حاضر است.   کسانی هم هستند که جسته و گریخته می‌نویسند؛   بدون آنکه «نویسنده» باشند،  یعنی از راه نویسندگی امرار معاش نمی‌کنند.

 

ولی با اینهمه،  و علیرغم نابودی کامل جنبش‌های روشنفکری در جامعۀ‌ ایران،  شاهدیم که هنوز در داخل و حتی خارج از مرزهای کشور،   تیغ بُرای مخالفت و دشمنی با مقولۀ «روشنفکری» بیش از پیش در دست فعالان سیاسی و اجتماعی می‌درخشد!   بله،  در سنت نامیمون استبدادپرستی که توسط دست‌هائی شناخته شده در فضای کشور سازمان یافته،   هر گونه ندای مخالف،  هر نوع برخورد انتقادی،  هر نگرش منطقی می‌باید نابود شود.   اگر در دوران قرون‌وسطی مخالفت با الهیت کفر بود؛  کافر را می‌کشتند و به دار می‌زدند،   امروز یگانه‌پرستی قرون‌وسطائی جای خود را به یگانه‌بینی سیاسی و تشکیلاتی داده.   اگر کسی دست آن‌هائی را که طرفدار دمکراسی شده‌اند،  و همزمان مجیز رضامیرپنج می‌گویند،  رو کند؛   اگر جفنگیات آندسته از چپ‌گرایان را که در کنار ملا می‌نشینند،   و یا آندسته که خود را هوادار دمکراسی جا زده،  و همزمان مدح استالینیسم می‌گویند به میانۀ میدان بیاندازد؛   اگر اصلاح‌طلبان را که در نعلین روحانیت جنایتکار شیعه ایده‌آل‌های‌شان را می‌جویند دیوانۀ قدرت بخواند،  و ...  می‌شود «روشنفکر» و خون‌اش هم حلال است!   بله،  تفکر از شما  «روشنفکر بی‌مصرف» می‌سازد،   توگوئی روشنفکر،  کالائی است که می‌باید زمینۀ «مصرف» داشته باشد:  

 

«بیش از نیم‌قرن است که [...] روشنفکری در ایران [...] «چپ‌زده» بوده [...] شیفتگی جنون‌آمیز به نفی،  و نوعی خودارضائی فکری بی‌پایان که نسبتی با جهان واقعیت ندارد.»

منبع: گویانیوز،  جواد شایق،  «روشنفکران بی‌مصرف»،  25 سپتامبر سال‌جاری

 

نویسندۀ سطور فوق روشنفکرها را عموماً «چپ‌زده» معرفی کرده،  و شدیداً محکوم می‌داند!   البته چنین ادعائی به صراحت نشان می‌دهد که ایشان اصولاً شناختی از مقولۀ روشنفکری ندارند و تمام قد در لجنزار استبداد استالینیسم و بلشویسم شناورند،  روشنفکر را همچون استالین،  برای «واقعیت» می‌خواهند!  پیش از ادامۀ مطلب می‌باید یادآور شویم که وظیفۀ روشنفکر خدمت به اهل سیاست،  حمایت از حاکمیت،   و یا میدان دادن به گله‌سازی و تئوری‌های حکومتی نیست.  روشنفکر می‌باید «واقعیتی» را که گروه‌ها مطرح می‌کنند،  به چالش بکشد.  

 

خلاصه بگوئیم،  هماهنگی با «واقعیت»،  خصوصاً آندسته واقعیات که به شیوه‌ای تشکیلاتی توسط جریانات سیاسی «مشخص» شده است،  کار «روشنفکر» نیست،  وظیفۀ‌ «پامنبری» است.   در کمال تأسف گروهی انتظار دارند تحلیل‌گران و روشنفکران،  شناخت‌شان را به ابزار قدرت‌یابی احزاب و گروه‌ها و جریانات مختلف سیاسی تبدیل کنند!  اگر چنین نشود،   روشنفکر را «بی‌مصرف» می‌خوانند،  و به دلیل وحشت از تفکر وی را تکفیر می‌کنند.   

 

به نابغه‌ای که «روشنفکر بی‌مصرف» کشف کرده،   باید بگوئیم حاجی!  روشنفکر کجا و واقعیت کجا؟!  روشنفکر واقعیت خودش را مطرح می‌کند. واقعیتی بر مبنای تفکر و ورای تشکل‌ها،  توهمات و تعلقات و تقدس‌ها.     مشخص است که این نوع «واقعیت» را قدرت‌پرستان،   و آن‌ها که دوست دارند همه چیز را «سر جای خودش» بنشانند،  خوش ندارند!   در واقع مبحثی که نویسندۀ کذا گشوده‌ هیچگونه ارتباطی با مقولۀ روشنفکری ندارد،  مسئلۀ ضدیت محفلی ایشان است با تفکر و آزادی بیان فردی.   روندی که متأسفانه جدیداً،   به دلیل ورود دونالد ترامپ به کاخ سفید،   تبدیل شده به سرفصلی اساسی در سایت‌های فارسی‌زبان روی شبکۀ اینترنت.  

 

پر واضح است،  زمانیکه کاخ‌سفید عربدۀ «بازگرداندن دین به جامعۀ آمریکا» را سر می‌دهد،   سایت‌های سوبسیدخور سازمان سیا نیز همزمان بر علیه لائیسیته،  سکولاریسم و نگرش‌های روشنفکرانه و دمکراسی و ... اسب‌شان را زین کنند.  در نتیجه بررسی مطلب «روشنفکر بی‌مصرف» را همینجا خاتمه داده،   و می‌پردازیم به بحران ژئوپولیتیک «بامصرفی» که جهان به آرامی پای در آن می‌گذارد.

 

زمانی که به بهانۀ تخریب برج‌های دوقلو،  جرج والکر بوش ارتش آمریکا را به افغانستان و سپس به  عراق اعزام کرد،  کم نبودند مفسرانی که سروصدا به راه انداختند.   اینان می‌گفتند اینک ارتش آمریکا مزدور کشورهای آلمان،  فرانسه و ایتالیا شده است و کشورهای مذکور بجای شرکت در عملیات نظامی،   پول عملیات را به پنتاگون می‌دهند!   این موضوع به برخی محافل،  خصوصاً جمهوری‌خواهان در سنای آمریکا بسیار ثقیل و سنگین آمد؛  گروهی از اینان حتی برای دولت‌هائی که در عملیات کذا فعالیت عمده‌ای نداشتند،  حسابی «پشت چشم نازک» می‌کردند!

 

امروز شاید در پاسخ به همین گروه باشد که دستگاه ترامپ سناریوی جدیدی برای اروپائیان تنظیم کرده؛   جنگ با روسیه!   اروپای غربی که طی جنگ دوم جهانی عملاً با خاک یک‌سان شده بود،   از قِـبَل چندین دهه صلح توانست جای پای محکمی در میان ملل جهان باز کند.  کار بجائی کشید که بسیاری تحلیل‌گران در آمریکا به دولت‌شان پیشنهاد می‌کردند که می‌باید شیوۀ ادارۀ کشور را از اروپائی‌ها «یاد» بگیرد؛   مالیات‌ها را افزایش دهد،  از رفاه عمومی دفاع کند،  حقوق بازنشستگی را افزایش دهد،  ساعات کار را تقلیل دهد،  و ... خلاصه از شیوه‌های پیشنهادی «جان مینارد کینز» اقتصاددان انگلیسی پیروی نماید! 

 

ولی کینز از منظر راست‌گرایان یانکی که در عمل هستۀ سخت حاکمیت آمریکا را تشکیل می‌دهند،   یک «کمونیست کثیف» به شمار می‌آید،  و پیروی از الگوهای وی،  حتی در شرایطی که در لابراتوار اروپائی صحت سیاست‌های‌اش مورد تأئید قرار گرفته،   فقط به معنای خروج از «عظمت» آمریکاست!  در نتیجه،‌  الگوئی که برای اروپا خوب بود،   از نظر آمریکا مضر تشخیص داده شد،  و دولت واشنگتن پای در مسیر عکس گذارد؛  افزایش ساعات کار،  پائین نگاه داشتن حقوق بازنشستگی،  نادیده گرفتن رفاه و بهداشت عمومی،  معافیت درآمدهای بالا از مالیات ،  و ...

      

البته آنچه کینز نگفت و کینزگرایان نیز نگفتند،   این واقعیت است که صلح و رفاه در اروپا در سایۀ سرنیزۀ ارتش آمریکا میسر شده بود،  در غیراینصورت دلیلی نداشت ملت‌های شکست‌خوردۀ جنگ دوم جهانی در شرایطی به مراتب مرفه‌تر از برندگان این جنگ زندگی کنند.  امروز ترامپ از طریق گرفتن گریبان مسکو،  و کشاندنش به میدان جنگ در اروپا در واقع قصد دارد صورتبندی کذا را بکلی تغییر دهد.  

 

دستگاه ترامپ اروپا را مجبور کرده از آمریکا به بهای گزاف اسلحه بخرد؛   نفت گران‌قیمت بخرد؛  حتی دارو،  خودرو و ... را هم به قیمت بالا بخرد،   و صنایع آمریکا را از این طریق رونق دهد.   در عوض به اروپائی‌ها  قول داده که از حملۀ مستقیم مسکو به شهرهای بزرگ اروپا «جلوگیری» به عمل خواهد آورد!  خلاصه بگوئیم،  نوعی عادی‌سازی باج‌گیری است!   

 

و روشن است که صورتبندی فوق پدر «صاحب‌بچه» را در اروپا در خواهد آورد،  ولی ظاهراً در صورت موفقیت خواهد توانست مشکلات آمریکا و روسیه را بخوبی حل ‌کند.  ترامپ می‌تواند به آمریکای رویائی خودش ـ  آمریکای با عظمت ـ  دست یابد،  پوتین هم با بهره‌گیری از شرایط جنگی در اروپا حاکمیت بلامنازع‌اش را بر کشور روسیه تا آنجا که لازم باشد تمدید خواهد کرد!   به همین دلیل نیز ترامپ به اروپائی‌ها پیام می‌دهد،  «اگر هواپیمای روسی دیدید بزنید؛  اوکراین سرزمین‌های از دست رفته‌اش را بازپس بگیرد؛   از روسیه نفت نخرید؛  و ...»  از سوی دیگر،  با حمایت همه‌جانبه از اوباش و فاشیست‌ها در اروپا دست به تهدید دمکراسی‌‌ها‌ برداشته،   سعی می‌کند آن‌ها را در مسیر مطلوب واشنگتن قرار دهد. 

 

پوتین نیز بیکار ننشسته،  مرتباً جت جنگده به اینجا و آنجا می‌فرستد،   تهدید می‌کند،  و همزمان بی‌سروصدا مشغول لاس زدن با اوباش و فاشیست‌های اروپائی است.  اینکه برنامۀ فوق تا کجا می‌تواند ادامه یابد،  و نهایت امر دولت‌های اقماری و وابسته به آمریکا در اروپای غربی،  تا کجا مقهور دولت آمریکا و فدراسیون روسیه خواهند شد در حال حاضر قابل پیش‌بینی نیست.  ولی سیاست کذا مسلماً تزلزل شدیدی در هماهنگی کشورهای اروپائی با آمریکا در قلب سازمان آتلانتیک شمالی به وجود می‌آورد.

 

همزمان با این سیاست خرابکارانه،  ترامپ پروژۀ ایجاد میدان جنگ در دریای چین و اقیانوس هند را نیز دنبال می‌کند.   ولی با در نظر گرفتن مشکلاتی که ترامپ در اروپا به وجود آورده،  مسلماً دولت وی به این نتیجه رسیده که در مصاف با پکن نیازی به حمایت نظامی و تشکیلاتی سازمان آتلانتیک شمالی در کار نخواهد بود.  در همین گیرودار است که هگ‌ست،  وزیر «جنگ» ترامپ تمامی مقامات نظامی عالیرتبۀ کشور را به نشستی فوری در حوالی واشنگتن فرامی‌خواند.

 

«هفتۀ آینده صدها ژنرال ارتش آمریکا از سراسر جهان به نشستی در پایگاه کانتیکو،  در حوالی واشنگتن احضار شده‌اند!»

منبع:  فیگارو،  26 سپتامبر سال‌جاری

 

مشخص نیست که این نشست چه اهدافی دنبال می‌کند،   ولی با در نظر گرفتن مسائلی که بالاتر عنوان کرده‌ایم این احتمال وجود خواهد داشت که تجمع کذا جهت هماهنگی هر چه بیشتر واحدهای نظامی ارتش آمریکا در هنگامۀ جنگی باشد که ترامپ می‌خواهد با چین به راه بیاندازد.  

 

البته در کمال تأسف،  در حال حاضر مواضع نظامی و ژئواستراتژیک پکن در ابهام کامل فروافتاده،   و مشکل بتوان قابلیت‌های نظامی‌اش را در چنین درگیری‌ای مورد بررسی قرار داد.   با اینهمه یک اصل غیرقابل تردید است،  آمریکا ژئواستراتژی جدیدی به میدان آورده که در رأس آن‌ می‌توان قرار دادن اروپای غربی در برابر لولۀ توپ روسیه،  گرسنگی و قتل عام در کشورهای مسلمان‌نشین خاورمیانه،  جنگ بر علیه قدرت اقتصادی و تجاری چین و ... را به صراحت مشاهده کرد.   ولی فراموش نکنیم که سیاست‌های جهانی همیشه شگفتی‌هائی به همراه آورده،  هر چند جهت مشاهده‌ و بررسی این شگفتی‌ها می‌باید مدتی «دندان روی جگر» گذاشت.