۸/۰۵/۱۴۰۴

استراتژی کلاف سر در گم!

 

 

گوترش،   دبیر کل سازمان ملل متحد به جهانیان اخطار می‌کند،  شرایط فعلی ـ  استقراض کلانِ‌ دولت‌ها،  نبود چشم‌اندازِ روشن،  عدم اطمینان به پایه‌های اقتصادی،  و ... ـ  نظام تجارت جهانی را در خطر فروپاشی قرار داده.   و همزمان شاهدیم که کشورهای آلمان،  فرانسه و ایالات‌متحد هر کدام به نوبۀ خود پای در بحرانی فزاینده گذارده‌اند.   طی چند ماه گذشته صنایع اتومبیل‌سازی آلمان بیش از 50 هزار شغل را حذف نموده‌؛   دولت فرانسه جهت تنظیم بودجۀ سال 2026 میلادی پای در بن‌بستی غیرمعمول گذارده،   و ایالات‌متحد،  از یک‌سو به دلیل عدم همکاری کنگره با بودجۀ سالیانۀ پیشنهادی دولت،  و از سوی دیگر،  به دلیل شرایط گنگ و نامشخصی که تعرفه‌های گمرکی جدید خلق کرده،  در بحران دست‌وپا می‌زند.  به صراحت بگوئیم،  افسانۀ خروج «افتخارآفرین» دمکراسی‌های سرمایه‌داری از هر گونه بحران،  به تدریج به نقطۀ پایانی رسیده.  امروز از منظر اقتصادی،  و خصوصاً ژئوپولیتیک،  مشکل بتوان صورتبندی «افتخارآفرین» کذا را پیش‌فرضی قابل قبول معرفی کرد.  و حال این سئوال پیش می‌آید که به کدامین سوی خواهیم رفت؟   جهت به دست دادن چشم‌اندازی هر چند محدود از شرایط فعلی،  در آغاز نیم‌نگاهی به سیاست «اقتصادی ـ استراتژیک» ایالات‌متحد می‌اندازیم.   سپس اوج‌گیری جنگ در اوکراین و تبعات اقتصادی و سیاسی آن را بررسی می‌کنیم.   و در پایان نیز به سراغ ملایان رفته سری به دکان «آخرالازمانی‌ها» می‌زنیم.

 

اگر سخن را با ایالات‌متحد آغاز می‌کنیم،  دلیل دارد.  اقتصاد جهانی که اینک پای در بحران گذارده،  در مجموع مدیون «بازارسازی‌ها و نیازپردازی‌های» اقتصادی حاکمیت آمریکاست.   این حاکمیت سرمایه‌داری آمریکا بود که اکثر قریب‌به‌اتفاق نیازهای اقتصادی،  نظامی،  دولتی و حتی فرهنگی جوامع معاصر را از درون خود «خلق» کرد؛  ابزارشان را صادر نمود،  و نهایت امر آن‌‌ها را به  «نیازی» غیرقابل تردید تبدیل کرد!   نیازی که به نوبۀ خود سرمایه‌های جهانی را بلعیده و به درون نظام پولی ینگه‌دنیا سرازیر ‌کرده است.   صادقانه بگوئیم،   در زندگی روزمره،  از اینترنت و کامپیوتر گرفته تا تلفن‌همراه،  تلویزیون،  خودرو،  رادیو و ... جملگی بازتاب خلاقیت‌های صنعتی در آمریکا بوده‌اند.  اگر مکس‌ول ،  فارادی و نیوتن اسکاتلندی و انگلیسی بودند،   این صنعت و فضای اجتماعی آمریکا بود که امکان داد نظریات‌شان به صورت ابزار،   و به شیوه‌ای فراگیر پای به زندگی روزمرۀ انسان‌ها بگذارد.   خلاصۀ کلام،  در زمینۀ زندگی حرفه‌ای و فنی،  علمی و حتی نظامی و دفاعی،  ملت‌ها بیشتر مدیون تحولات فنی و علمی آمریکا هستند تا دیگر کشورهای جهان.  پس اگر دبیرکل سازمان ملل متحد اینک اذعان دارد که تجارت جهانی پای در بحران ‌گذارده،  به این معناست که آمریکا به عنوان نخستین «بازار جهانی» گرفتار بحران شده است.

 

البته کشور ایالات‌متحد بحران‌های کلانی پشت سر گذارده.  الهامات استقلال‌طلبانه و جنگ با انگلستان،   جنگ داخلی و لغو بردگی،  فروپاشی بافت روستائی،   بحران دهۀ 1930،  و ... و امروز نیز بحران تجاری!   بررسی دقایق تمامی این بحران‌ها از حد وبلاگ امروز به مراتب فراتر خواهد رفت،  در نتیجه تلاش خواهیم داشت تا در حد امکان به بحران تجاری فعلی نیم‌نگاهی بیاندازیم.  

 

به استنباط بسیاری صاحب‌نظران،   بحرانی که امروز آمریکا پای در آن گذارده نتیجه و بازتابی است «طبیعی» از آنچه پس از پایان جنگ دوم بر شبکۀ تجارت جهانی حاکم شد.  آمریکا پس از پایان جنگ دوم جهانی «فضائلی» اینچنین برای واشنگتن عَلَم کرد؛  حامی اروپای جنگ‌زده و مصیبت‌دیده؛  سرکوب کنندۀ نظام‌های‌ منحوس نازیسم،  فاشیسم و میلتاریسم ژاپنی،  و خصوصاً ناجی ملت‌ها در تقابل با بلشویسم تمامیت‌خواه و سرکوب‌گر روس! 

 

از حق نگذریم!  دولت‌های پساجنگ در آمریکا جهت به ارزش گذاردن مجموعۀ این «سجایا» تمامی تلاش‌شان را به خرج دادند.  بر اساس این تلاش‌ها،  شاهد بودیم که آلمان جنگ‌زده فقط طی یک نسل تبدیل شد به جمهوری فدرال آلمان غربی و واحد پولی آن ـ  مارک ـ  در برابر دلار آمریکا قد علم کرد.   ژاپن طی سال‌های 1970 یعنی فقط 3 دهه پس از جنگ دوم  جهانی،  دومین اقتصاد جهان بود.   و دیگر کشورها در فهرست بالا نیز،   زیر سایۀ سرنیزۀ واشنگتن،  هر کدام گلیم‌شان را به شیوه‌ای از آب بیرون کشیده،   پای در رفاه و امنیت گذاردند.  طی این سال‌ها آن زمان که بازار داخلی آمریکا قدرت جذب تولیدات متحدان‌اش را نداشت،  هیئت حاکمه با مقروض کردن ده‌ها میلیون آمریکائی این بازار را «زنده» نگاه می‌داشت.   بله،  علیرغم فروریختن طبقۀ متوسط کشور به قعر منجلابی که بانک‌ها حفر کرده بودند،   ایده‌ای اساسی در تفکر هیئت حاکمۀ آمریکائی‌ ریشه گرفت؛  دولت آمریکا قادر خواهد بود در برابر تحولات جهانی نقشی تعیین‌کننده‌تر از دیگر کشورها ایفا کند!  خصوصاً که طی این دوره،  رقیب اصلی واشنگتن،  مسکو در رویای «تولدزودرس تاریخ» چُرت می‌زد.    

 

شواهد به صراحت نشان می‌دهد که حتی پس از فروپاشی دیوار برلین،  و بیدار شدن کرملین از خواب خوش،  و نهایت امر پایان جنگ سرد نیز تمایل آمریکا به ایفای نقش کذا و پیروی از «سجایای» بالا همچنان ادامه یافت.   فقط طی چند سال پس از فروپاشی دیوار کذا،   شاهد اوج‌گیری صنایع در چهار کشور تایوان،  کره جنوبی،  هُنگ‌کُنک و سنگاپور هستیم ـ   چهار «ببر» آسیا پای به جهان گذاردند!   ولی چهار ببر کذا و کشورهای اروپای غربی و مرکزی که پیشتر شاهد پیروزی‌ صنعتی را در آغوش کشیده بودند،  از نظر پایه‌ای به یکدیگر شباهت فراوان داشتند؛   جملگی فاقد استقلال سیاسی بوده،  تحت نظارت عالیۀ ارتش آمریکا،  یا ارتش‌های تحت فرمان‌اش روزگار می‌گذارنده‌اند.   

 

به عبارت ساده‌تر،  پس از پایان جنگ سرد نیز،  دولت‌ها‌ در واشنگتن توانستند بین دو عامل جداگانه رابطه‌ای اندام‌وار برقرار کنند؛  رفاه نسبی مادی در کشور تحت نظارت آمریکا،   و ژئواستراتژی فراملیتی مورد نظر واشنگتن.   واقعیت را بگوئیم،  پس از پایان جنگ سرد،   شرایط برای آمریکا بهینه نیز شده بود،  چرا که ایندسته از «وابستگان» به دولت آمریکا،  هر روز فربه‌تر ‌شدند؛  خراج کلان‌تر ‌پرداختند؛   و به دلیل قدرت اقتصادی‌شان،  برای واشنگتن ثبات استراتژیک بیشتری نیز تأمین ‌نمودند.  به عبارت ساده‌تر،  در ساخت‌وپاخت با چهار ببر کذا،   آمریکا عملاً دست به نوعی بازی «برد، برد» زده بود.

 

ولی طمع انباشت ثروت و کسب وجاهت جهانی حد و مرزی نمی‌شناسد.  از اینرو،   واشنگتن سرمست از پیروزی در خلق چهار ببر کذا،  در دوران پایانی قرن بیستم و نخستین دهۀ قرن بیست‌ویکم با همین ایده و ابزار دیپلماتیک و اقتصادی نخست پای به چین گذارد و سپس راهی هند شد.  در واقع،  مشکل از همین لحظه آغاز شده بود؛  هند و چین،  هر چند از دیرباز مشکلات عدیده‌ای از نظر سیاسی و اقتصادی داشته‌اند،  کشورهائی با استخوانبندی سیاسی و ژئواستراتژیکی مستقل‌اند.   ایندو کشور که عملاً نیمی از جمعیت جهانی را در درون مرزهای‌شان جای داده‌اند،‌  نه تحت نظارت ارتش‌های خارجی روزگار می‌گذرانند،  و نه قدرت اقتصادی،  نظامی و سیاسی‌شان را مدیون محافل برون مرزی هستند.  واشنگتن فقط تا زمانی می‌تواند انتظار پیروی هیئت حاکمۀ‌ اینکشورها از فرامین‌اش را داشته باشد که منافع ملی‌شان را مخدوش ننماید،   در غیراینصورت پکن و دهلی‌نو اجباری در پیروی از فرامین کذا نخواهند دید.  

 

در اولین تقابل منافع میان پکن و واشنگتن،  پروسۀ «جهانی شدن» که در واقع معنائی جز ریختن پول جهانیان به درون بانک‌های آمریکائی نداشت با بحران روبرو شد.  چین که تا این سال‌ها صرفاً سرزمینی بکر جهت «گردش سرمایه» و بهره‌جوئی‌های‌ بانک‌های غربی تلقی می‌شد،   به تدریج تبدیل شده بود به «کارگاه تولیدی جهان!»   اکثریت اجناس مصرفی از کارگاه‌های چین خارج می‌شد؛   کشوری که هیچ دلیلی برای لبیک گفتن به نیازهای تمامیت‌خواهانۀ واشنگتن،  لندن و ... نیز نمی‌دید.  واقعیت اینکه،  حملۀ‌ سرمایه‌داری نو‌پای چین به نقاط حساس اقتصاد جهانی،  نقاطی که «ارزش افزودۀ» هنگفتی در آن‌ها نهفته ـ   الکترونیک و میکروالکترونیک،  بیولوژی،   نظام بانکی و مالی و ... ـ   و همزمان صادرات سرمایه به آفریقا،  آمریکای جنوبی و مرکزی و خاورمیانه،  منافع کلانِ نظام بانکی غرب را به خطر می‌انداخت.  آنچه دبیرکل سازمان ملل بر آن نام بحران تجارت جهانی گذارده،  در واقع ریشه در همین «واقعیت» دارد.  از این گذشته،   «واقعیت» کذا می‌تواند با ورود قدرتمندانۀ هند طی چند سال آینده به درون همین «بازار»،‌  ابعادی به مراتب گسترده‌تر یافته،  نقش تعیین‌کنندۀ اقتصادی آمریکا را بیش از این‌ها تضعیف کند.  خلاصه بگوئیم،  به سیاق مَثَل «خر همیشه باقالا نمی‌آورد»،   سرمایه‌گذاری در جهان سوم نیز همیشه آنقدرها که بعضی‌ها فکر می‌کردند،  مقرون به صرفه نیست!  

 

در ارتباط با همین «واقعیت» دردناک است که حکایت «کش دادن» به جنگ اوکراین معنا و مفهوم ویژه‌ای یافته.  جای بحث‌وگفتگو ندارد؛  از ماه‌ها پیش مشخص بود که جنگ اوکراین تبدیل شده به زمینه‌ای جهت چانه‌زنی‌های «سیاسی ـ مالی» میان قدرت‌های بزرگ.  حق‌وحقوق روس‌های ساکن این سرزمین،  حق‌وحقوق اوکراینی‌ها و سرزمین‌شان،  خطر حملۀ‌ روسیه به اروپای مرکزی،  و ... جملگی شعارهائی است بی‌معنا که فقط به درد پر کردن صفحات روزی‌نامه‌ها می‌خورد.   این شعارها نُقل محفل روشنفکران شده،  و مفری است جهت کسب حقوق‌های کلان توسط «تحلیل‌گران!»  ولی واقعیت جای دیگری است.

 

پس از ورود دونالد ترامپ به کاخ‌سفید،  در مرحلۀ نخست آمریکائی‌ها قصد داشتند با تمام کردن جنگ اوکراین برای دولت جدید در واشنگتن «افتخارات» جهانی کسب کنند!  تلاشی که به سرعت نور از صحنۀ سیاست جهانی حذف شد،   چرا که «پایان جنگ» معنائی به مراتب گسترده‌تر از آن یافته که باند ترامپ روی کاغذپاره‌های‌شان ترسیم کرده بود.  پایان جنگ اوکراین،   از منظر مسکو به معنای عروج ژئواستراتژیک روسیه در اروپای غربی،  آسیای مرکزی و خصوصاً خاورمیانه است.  به عبارت ساده‌تر،  بازگشتی افتخارآفرین برای مسکو به دوران اتحاد شوروی!  ولی پایان جنگ برای اتحادیۀ ‌اروپا معنای دیگری دارد؛  بازگشت روسیه به دوران یلتسین و سرمایه‌داری «بیخ‌دیواری» محافل یهودی و تحت حمایت غرب،   گدائی مسکو جهت کسب اعتبار از بانک‌های غربی،  و ... و خلاصه برای اروپا پایان جنگ یعنی حفظ تمامی مزایا و امتیازاتی که پس از فروپاشی اتحاد شوروی برای اتحادیۀ اروپا تأمین شده بود. 

 

ولی دیگران نیز در این میانه هستند؛  چین،  هند،  کشورهای نفتخیز خاورمیانه،  و ... اینان نیز برداشت ویژۀ خودشان را از «پایان جنگ اوکراین» در ذهن پرورانده‌اند.  خلاصه در شرایطی که پایان این جنگ برای آمریکا فقط می‌بایست نمایه‌ای از قدرت و سیطرۀ واشنگتن در تحمیل «شرایط» جنگ و صلح در سطح جهان به شمار رود،   «دیگران» هر کدام کیسۀ جداگانه‌ای برای آن دوخته بودند.  به همین دلیل نیز تلاش‌های دونالد ترامپ که عموماً با «گردن‌کلفتی‌های» معمول یانکی‌جماعت توأم می‌شود،   هیچ تأثیری در شرایط جنگی اوکراین بجای نگذاشت. 

 

حال که گردن‌کلفتی‌های واشنگتن نتوانسته جواب مساعد دریافت دارد،  ترامپ را می‌بینیم که سرگردان،  اینسوی و آنسوی می‌دود،  باشد تا راه‌حلی «جادوئی» بیابد و قدرت و سروری آمریکا را یک‌بار دیگر به منصۀ‌ظهور برساند.  یکی از ویژگی‌های بازی جدید ترامپ در مورد اوکراین کشاندن مسکو به سوی واشنگتن؛   خالی کردن پشت چین و فراهم آوردن شرایط مساعد جهت اعمال فشار بر پکن است!   بازی آمریکا برای مسکو،  از یک‌سو  تحریم‌های اقتصادی به همراه آورده،   از سوی دیگر تهدید‌های نظامی!  به عبارت ساده‌تر،  تلاشی است جهت فروپاشانی اقتصادی و فلج نظامی روسیه!   برای پکن نیز در این دعوا تعرفه‌های گمرکی کلان پیش‌بینی شده است!   در واقع،  علیرغم لبخندهای دوستانۀ ترامپ در دیدارهای‌اش با رهبران چین و روسیه،  بازی جدید ترامپ معنائی جز فراهم آوردن شرایط فروپاشی کشور روسیه و انزوای اقتصادی چین ندارد.  

 

ولی اینجا نیز تحلیل دولت‌های جهان با طرح‌هائی که واشنگتن روی کاغذ ترسیم کرده تفاوت‌های کلی نشان می‌دهد.  چین به هیچ عنوان اجازه نخواهد داد که کوچک‌ترین فروپاشانی‌ای در ساختار حاکمیت روسیه صورت پذیرد؛  این فروپاشانی به معنای خطر «اگزیستانسیل» برای پکن به شمار می‌رود.   روسیه نیز آگاه از موضع غیرقابل تردید پکن،‌  مطمئن است که از تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای نظامی آمریکا جان سالم به در خواهد برد.  ولی در این میانه،   قدرت‌های اقتصادی و صنعتی در اروپا نیز سرگردان شده‌اند.  چرا که به دلیل مخالفت دولت کارگری انگلستان و حزب دمکرات آمریکا با سیاست‌های دونالد ترامپ،  فشار اقتصادی و نظامی‌ای که اتحادیۀ اروپا تحت فرمان واشنگتن بر روسیه اعمال می‌کند،   نهایت امر از سوی محافل تجاری و مالی اروپائی،  و جهت به بن‌بست کشاندن سیاست‌های ترامپ،  منجر به گشوده شدن بازارهای اروپا به روی کالاهای چینی شده!   چین از این مفر هر روز قدرت اقتصادی و زمینۀ فعالیت گسترده‌تر مالی می‌یابد،  و امکان اعمال فشار بر روسیه از سوی ترامپ،   به این ترتیب تخفیف خواهد یافت! 

 

ولی فراموش نکنیم،  آنچه در بالا آوردیم،  فقط لایه‌ای است سطحی از کلاف سردرگمی که سیاست‌های جهانی پیرامون جنگ اوکراین ساخته و پرداخته‌اند.  اگر بخواهیم نقش دولت‌های ژاپن،  هند،  چهار ببر آسیا و برزیل و کشورهای خاورمیانه و ترکیه،  و به همچنین بازی‌های مالی محافل صنعتی و نظامی و داروئی و ...  را در کنار باج‌گیری محافل بین‌الملل و محلی از بودجه‌های نظامی به کلاف کذا بیافزائیم،  به صراحت درخواهیم یافت که یک جنگ بی‌مورد که فقط نتیجۀ تمامیت‌خواهی و روس‌ستیزی حزب دمکرات آمریکا بوده،   چگونه بحرانی فزاینده در سطح جهان به وجود آورده است.  

 

با این وجود،  از آنجا که وبلاگ ما قرار است بیشتر به مسائل مبتلا به ایران بپردازد،  نیم‌نگاهی به مسائل کشورمان در سایۀ این «کلاف» نیز الزامی می‌شود.  جای بحث و گفتگو نیست؛   مرکزیت و استخوان‌بندی اصلی اقتصاد در حکومت ملایان در دست محافل وابسته به آمریکاست.  علیرغم تمامی بده‌بستان‌های صوری و شعارهای رسانه‌ای در زمینۀ همکاری‌های هسته‌ای،  نظامی و مالی و بانکی با «شرق»،  شاهدیم که دلار همچنان حاکم اصلی بر اقتصاد ایران باقی مانده.   البته اقتصاد تجاری ایران از دیرباز ـ  دوران ناصرالدین میرزای قاجار ـ  توسط آنگلوساکسون‌ها پایه‌ریزی شده بود،  و طی دهه‌ها که از آن دوران می‌گذارد و علیرغم تمامی تحولات سیاسی کشور،   «دَر» همچنان بر همان پاشنه می‌چرخد.   نتیجتاً به دلیل فشارهای عدیدۀ روسیه و چین که عکس‌العملی در برابر عملیاتی شدن تئوری‌های دولت ترامپ است،‌  دولت ملایان نیز در بن‌بست عجیبی فروافتاده. 

 

اسلامگرائی دولت ملایان که در عمل معنائی جز سرکوب اجتماعی و فراهم آوردن شرایط بهینه برای سرمایه‌داری غرب در منطقه ندارد،   به دلیل جریان سیاسی فعلی به شدت منزوی شده.   دولت پزشکیان که به نوبۀ خود برخاسته از محافل حامی غرب در ایران است،‌  پس از شکست کودتای «نظامی ـ مذهبی» اخیر،  بر این باور بود که همچون خاتمی،  رفسنجانی و روحانی خواهد توانست راه بده‌بستان با غرب را هموارتر کرده،  چوبی لای چرخ سیاست‌های روسیه بگذارد،  و خلاصۀ کلام «عزیزچُسانۀ» انگلستان شود.   ولی در شرایط فعلی واشنگتن خود در انزواست؛   انگلستان سیاست‌های جهانی واشنگتن را در خفا به چالش کشانده،  و نتیجتاً اجماع در درون حکومت ملایان نیز غیرممکن شده است.  جناح‌های به اصطلاح «راست‌وچپ»،  هر کدام جهت خدمت به ولی‌نعمت‌های‌ مربوطه‌شان تیغ از نیام برکشیده‌اند.  یکی می‌خواهد به سوی مسکو برود،  تا با سیاست ترامپ در زمینۀ انزوای پکن همکاری کرده باشد؛   دیگری تمامی سعی خود را به خرج می‌دهد تا با نزدیک‌تر شدن به اروپا،  مسکو را مورد تهدید قرار داده،  از سیاست لندن حمایت کند.   به همین دلیل خلائی سیاسی در کشور ایجاد شده،  و بر خلاف تبلیغات اوپوزیسیون دست‌ساز غرب در داخل و خارج مرزها،  این خلاء هیچ ارتباطی با فراهم آمدن شرایط سقوط رژیم ندارد.

 

نتیجۀ حاکمیت این خلاء همان است که مشاهده می‌کنیم.  شتاب سیر قهقرائی سطح زندگی ملت ایران،  تورم کمرشکن،  سردرگمی هر چه بیشتر در زمینه‌های اقتصادی،  مالی و حتی اجتماعی،  و ... و در شرایط فعلی خروج از بن‌بست کذا عملاً‌ غیرممکن می‌نماید،   مگر آنکه معجزه شود و خیزشی آگاهانه،  تحت رهبری جناح‌هائی مسئول ـ  این جناح‌ها عملاً وجود ندارند ـ   هم سیاست‌های خارجی را از دخالت در امور کشور بیرون راند،   و هم دست جناح‌هائی را قطع کند که از دیرباز بر اقتصاد و امور مالی ایران حاکم شده‌اند.   البته این «خیزش آگاهانه»،  در صورت موفقیت می‌باید قادر باشد در لایبرنت پیچ‌درپیچ سیاست و امور مالی جهان جائی نیز برای ملت ایران بگشاید.  به صراحت بگوئیم،  چنین خیزشی و چنان تشکیلات و رهبری‌ای هنوز در افق تحولات کشور آفتابی نشده.

 

از سوی دیگر،  خارج از بحران‌های پایه‌ای و غیرقابل حل در خاورمیانه،  تمامی جهان چهارنعل به سوی افق‌های نامعلوم می‌تازد.  اروپا در بحران سیاسی و اقتصادی دست‌وپا می‌زند؛  دولت ترامپ آمریکا را به لبۀ پرتگاه درگیری‌های نژادی و جنگ داخلی کشانده؛  چین خود را برای جنگ در منطقۀ آسیای شرقی آماده می‌کند؛  روسیه عملاً امکان خروج از بحران اوکراین را ندارد،  و در نتیجه مرتباً به آن دامن می‌زند؛   اینک ندای طبل جنگ در منطقۀ کارائیب ـ  ونزوئلا،  کلمبیا و حتی برزیل ـ  به گوش می‌رسد.  تمامی داده‌های ایدئولوژیک،  استراتژیک و حتی مالی و اقتصادی که نتیجۀ دهه‌ها تلاش پیگیر سیاستمداران،  نظریه‌پردازان و حاکمان در کشورهای مختلف جهان بوده،  اینک به کاغذپاره تبدیل شده.  و در کمال تأسف،   در چنین شرایطی،  حمایت از درگیری‌های گستردۀ نظامی در سطح جهان،  به عنوان مقوله‌ای «منطقی» پای به میز مذاکرات و طراحی‌ها گذارده.  

 

                 

 

 


۷/۰۴/۱۴۰۴

روشنفکری و ژئوپولیتیک پامنبری!

 

 

 

در مطلب امروز نیم‌نگاهی می‌اندازیم به مقولۀ روشنفکری در ایران،  و سپس به سراغ ژئوپولیتیکی می‌رویم که ظاهراً،  حداقل بر اساس داده‌‌ها،  پای در تغییراتی عمده گذارده.  پس نخست برویم به سراغ روشنفکری در ایران!

 

پس از تهاجم مسلمانان و سقوط ساسانیان،  از عالمان و دانشمندانی نظیر رازی و بوعلی سینا،  خیام  و ... آثاری پیرامون نقد سیاست و استبداد،  و حتی تشکیک در پیش‌فرض‌های دینی برجای مانده.   ولی در آن دوران اغلب اهل ادب ترجیح می‌دادند به مقوله‌هائی نظیر عرفان و تصوف،  کلی‌گوئی،  نصیحت،  و ... روی آورند؛  گوشه‌گیری پیشه کنند،  و جهت پرهیز از چوبۀ‌دار به استبداد حاکمان و باورهای عوام خدشه‌ای وارد نیاورند.   صرفاً پس از اوج‌گیری‌ نهضت مشروطه،  نخستین و تنها جنبش «مدرنیته» در ایران بود که روشنفکری به تدریج از حاشیه پای بیرون گذارد،  و نظم و نثر صورتی سیاسی‌تر،  هدفمندتر و نهایت امر «گزنده‌تر» به خود گرفت.   با این وجود جریان روشنفکری مشروطه نیز آنقدرها دوام نیاورد،  اغلب «منورالفکرها» یا توسط دستگاه میرپنج به قتل رسیدند،  یا دست از نگارش و تألیف برداشته،  گوشۀ عزلت گزیدند.

 

ولی برخلاف میرپنج،  پهلوی دوم خود را اهل علم و ادب می‌دانست؛  درباریان و نان‌خورهای پهلوی،  حتی از وی به عنوان پادشاهی «دمکرات‌پرور» نام می‌بردند!   ولی واقعیت جز این بود.   تغییرات گسترده در ژئوپولیتیک خاورمیانه،  و خصوصاً حضور مستقیم ارتش آمریکا در کشور،  دولت را نیازمند حضور نوعی «روشنفکری دولتی» ‌کرده بود.   بله،  در دوران پهلوی دوم فضای سیاسی تغییر کرد،   عملۀ دولت نمی‌‌توانست همچون دوران میرپنج در خیابان با چوب و چماق «روشنفکر» را بکوبد،  و یا همچون «دکتر» دهانش‌ را در زندان قصر با جوال‌دوز بدوزد.  در نتیجه  دولت بالاجبار پروژۀ‌ «روشنفکر دولتی» را به میدان آورد که از روشنفکری فقط نامی داشت؛   وظیفۀ اصلی‌‌اش در مجیزگوئی از دستگاه حاکم خلاصه می‌شد.   باری در این دوران،  «روشنفکر» از حق به زیر سئوال بردن سیاست دولت،  ایدئولوژی حاکم،  فلسفۀ سیاسی جاری در کشور،  و خصوصاً نقد الگوهای اجتماعی به طور کلی محروم بود؛   در غیر اینصورت مستوجب مجازات سنگین می‌شد.  

 

نهایت امر،  در آغاز بلواهائی که بسیاری دوست دارند از آن تحت عنوان «انقلاب» یاد کنند،  خورشید روشنفکری در ایران بار دیگر طلوعی بسیار گذرا داشت؛   به صراحت بگوئیم،  طلوعی که چند صباحی بیشتر دوام نیاورد.   کتب،  مجلات و روزنامه‌ها بدون سانسور دولتی به چاپ رسید.  ولی دست‌های پلید استعمار آنگلوساکسون بار دیگر استبداد نوینی تحت عنوان «ولایت فقیه» بر کشور حاکم نمود.   

 

در این دوره از آنجا که حاکمیت یک‌دست نبود،   «روشنفکران دولتی» نیز چند دسته شدند و   در ارتباط با محافل مختلف،  روشنفکر اصلاح‌طلب،  اصولگرا،  چپ‌نما و راست‌گرا و ... سر از کاسه به در آوردند.  ولی مسئله برای همۀ اینان روشن بود،  همگی می‌بایست به شیوه‌ای صریح و بی‌پیرایه «به‌به و چه‌چه» ‌‌گوئی از خرافات مسلمانی،  تشیع اثنی‌عشری،   و خصوصاً توجیه سیاست‌های سرکوبگرانه،  زن‌ستیزانه و ضداجتماعی قشر روحانی و طبقات منتفع از آن را در الویت قرار می‌دادند.  در غیراینصورت یا به زندان می‌رفتند،  یا کشور را ترک می‌کردند،   و یا در بهترین و انسانی‌ترین گزینه، گوشۀ خانه محبوس می‌‌شدند.  دانشگاه‌ها نیز که در دوران پهلوی سربازخانۀ دولت شده بود،  در دوران ولی‌فقیه تبدیل شد به منبر آخوند.   روشن است که چنین نهادی نه روشنفکر تولید می‌کرد،  و نه به روشنفکری،  حتی در ابعاد علمی و فلسفی‌اش کوچک‌ترین میدانی می‌داد.

 

نتیجه اینکه،  آنچه امروز در ایران از «روشنفکری» باقی مانده،  آنقدرها قابل عرض نیست.  کشور ایران به معنای واقعی کلمه روزنامه‌نگار،  مفسر،  تحلیل‌گر و حتی شاعر و نویسنده هم ندارد.   البته بولتن‌نویسی برای روزی‌نامه‌ها،   تحلیل‌‌ و تفسیرهای دولتی و محفلکی،  چند ترجمۀ‌ سانسور شده از آثار روشنفکران غربی و ... حی و حاضر است.   کسانی هم هستند که جسته و گریخته می‌نویسند؛   بدون آنکه «نویسنده» باشند،  یعنی از راه نویسندگی امرار معاش نمی‌کنند.

 

ولی با اینهمه،  و علیرغم نابودی کامل جنبش‌های روشنفکری در جامعۀ‌ ایران،  شاهدیم که هنوز در داخل و حتی خارج از مرزهای کشور،   تیغ بُرای مخالفت و دشمنی با مقولۀ «روشنفکری» بیش از پیش در دست فعالان سیاسی و اجتماعی می‌درخشد!   بله،  در سنت نامیمون استبدادپرستی که توسط دست‌هائی شناخته شده در فضای کشور سازمان یافته،   هر گونه ندای مخالف،  هر نوع برخورد انتقادی،  هر نگرش منطقی می‌باید نابود شود.   اگر در دوران قرون‌وسطی مخالفت با الهیت کفر بود؛  کافر را می‌کشتند و به دار می‌زدند،   امروز یگانه‌پرستی قرون‌وسطائی جای خود را به یگانه‌بینی سیاسی و تشکیلاتی داده.   اگر کسی دست آن‌هائی را که طرفدار دمکراسی شده‌اند،  و همزمان مجیز رضامیرپنج می‌گویند،  رو کند؛   اگر جفنگیات آندسته از چپ‌گرایان را که در کنار ملا می‌نشینند،   و یا آندسته که خود را هوادار دمکراسی جا زده،  و همزمان مدح استالینیسم می‌گویند به میانۀ میدان بیاندازد؛   اگر اصلاح‌طلبان را که در نعلین روحانیت جنایتکار شیعه ایده‌آل‌های‌شان را می‌جویند دیوانۀ قدرت بخواند،  و ...  می‌شود «روشنفکر» و خون‌اش هم حلال است!   بله،  تفکر از شما  «روشنفکر بی‌مصرف» می‌سازد،   توگوئی روشنفکر،  کالائی است که می‌باید زمینۀ «مصرف» داشته باشد:  

 

«بیش از نیم‌قرن است که [...] روشنفکری در ایران [...] «چپ‌زده» بوده [...] شیفتگی جنون‌آمیز به نفی،  و نوعی خودارضائی فکری بی‌پایان که نسبتی با جهان واقعیت ندارد.»

منبع: گویانیوز،  جواد شایق،  «روشنفکران بی‌مصرف»،  25 سپتامبر سال‌جاری

 

نویسندۀ سطور فوق روشنفکرها را عموماً «چپ‌زده» معرفی کرده،  و شدیداً محکوم می‌داند!   البته چنین ادعائی به صراحت نشان می‌دهد که ایشان اصولاً شناختی از مقولۀ روشنفکری ندارند و تمام قد در لجنزار استبداد استالینیسم و بلشویسم شناورند،  روشنفکر را همچون استالین،  برای «واقعیت» می‌خواهند!  پیش از ادامۀ مطلب می‌باید یادآور شویم که وظیفۀ روشنفکر خدمت به اهل سیاست،  حمایت از حاکمیت،   و یا میدان دادن به گله‌سازی و تئوری‌های حکومتی نیست.  روشنفکر می‌باید «واقعیتی» را که گروه‌ها مطرح می‌کنند،  به چالش بکشد.  

 

خلاصه بگوئیم،  هماهنگی با «واقعیت»،  خصوصاً آندسته واقعیات که به شیوه‌ای تشکیلاتی توسط جریانات سیاسی «مشخص» شده است،  کار «روشنفکر» نیست،  وظیفۀ‌ «پامنبری» است.   در کمال تأسف گروهی انتظار دارند تحلیل‌گران و روشنفکران،  شناخت‌شان را به ابزار قدرت‌یابی احزاب و گروه‌ها و جریانات مختلف سیاسی تبدیل کنند!  اگر چنین نشود،   روشنفکر را «بی‌مصرف» می‌خوانند،  و به دلیل وحشت از تفکر وی را تکفیر می‌کنند.   

 

به نابغه‌ای که «روشنفکر بی‌مصرف» کشف کرده،   باید بگوئیم حاجی!  روشنفکر کجا و واقعیت کجا؟!  روشنفکر واقعیت خودش را مطرح می‌کند. واقعیتی بر مبنای تفکر و ورای تشکل‌ها،  توهمات و تعلقات و تقدس‌ها.     مشخص است که این نوع «واقعیت» را قدرت‌پرستان،   و آن‌ها که دوست دارند همه چیز را «سر جای خودش» بنشانند،  خوش ندارند!   در واقع مبحثی که نویسندۀ کذا گشوده‌ هیچگونه ارتباطی با مقولۀ روشنفکری ندارد،  مسئلۀ ضدیت محفلی ایشان است با تفکر و آزادی بیان فردی.   روندی که متأسفانه جدیداً،   به دلیل ورود دونالد ترامپ به کاخ سفید،   تبدیل شده به سرفصلی اساسی در سایت‌های فارسی‌زبان روی شبکۀ اینترنت.  

 

پر واضح است،  زمانیکه کاخ‌سفید عربدۀ «بازگرداندن دین به جامعۀ آمریکا» را سر می‌دهد،   سایت‌های سوبسیدخور سازمان سیا نیز همزمان بر علیه لائیسیته،  سکولاریسم و نگرش‌های روشنفکرانه و دمکراسی و ... اسب‌شان را زین کنند.  در نتیجه بررسی مطلب «روشنفکر بی‌مصرف» را همینجا خاتمه داده،   و می‌پردازیم به بحران ژئوپولیتیک «بامصرفی» که جهان به آرامی پای در آن می‌گذارد.

 

زمانی که به بهانۀ تخریب برج‌های دوقلو،  جرج والکر بوش ارتش آمریکا را به افغانستان و سپس به  عراق اعزام کرد،  کم نبودند مفسرانی که سروصدا به راه انداختند.   اینان می‌گفتند اینک ارتش آمریکا مزدور کشورهای آلمان،  فرانسه و ایتالیا شده است و کشورهای مذکور بجای شرکت در عملیات نظامی،   پول عملیات را به پنتاگون می‌دهند!   این موضوع به برخی محافل،  خصوصاً جمهوری‌خواهان در سنای آمریکا بسیار ثقیل و سنگین آمد؛  گروهی از اینان حتی برای دولت‌هائی که در عملیات کذا فعالیت عمده‌ای نداشتند،  حسابی «پشت چشم نازک» می‌کردند!

 

امروز شاید در پاسخ به همین گروه باشد که دستگاه ترامپ سناریوی جدیدی برای اروپائیان تنظیم کرده؛   جنگ با روسیه!   اروپای غربی که طی جنگ دوم جهانی عملاً با خاک یک‌سان شده بود،   از قِـبَل چندین دهه صلح توانست جای پای محکمی در میان ملل جهان باز کند.  کار بجائی کشید که بسیاری تحلیل‌گران در آمریکا به دولت‌شان پیشنهاد می‌کردند که می‌باید شیوۀ ادارۀ کشور را از اروپائی‌ها «یاد» بگیرد؛   مالیات‌ها را افزایش دهد،  از رفاه عمومی دفاع کند،  حقوق بازنشستگی را افزایش دهد،  ساعات کار را تقلیل دهد،  و ... خلاصه از شیوه‌های پیشنهادی «جان مینارد کینز» اقتصاددان انگلیسی پیروی نماید! 

 

ولی کینز از منظر راست‌گرایان یانکی که در عمل هستۀ سخت حاکمیت آمریکا را تشکیل می‌دهند،   یک «کمونیست کثیف» به شمار می‌آید،  و پیروی از الگوهای وی،  حتی در شرایطی که در لابراتوار اروپائی صحت سیاست‌های‌اش مورد تأئید قرار گرفته،   فقط به معنای خروج از «عظمت» آمریکاست!  در نتیجه،‌  الگوئی که برای اروپا خوب بود،   از نظر آمریکا مضر تشخیص داده شد،  و دولت واشنگتن پای در مسیر عکس گذارد؛  افزایش ساعات کار،  پائین نگاه داشتن حقوق بازنشستگی،  نادیده گرفتن رفاه و بهداشت عمومی،  معافیت درآمدهای بالا از مالیات ،  و ...

      

البته آنچه کینز نگفت و کینزگرایان نیز نگفتند،   این واقعیت است که صلح و رفاه در اروپا در سایۀ سرنیزۀ ارتش آمریکا میسر شده بود،  در غیراینصورت دلیلی نداشت ملت‌های شکست‌خوردۀ جنگ دوم جهانی در شرایطی به مراتب مرفه‌تر از برندگان این جنگ زندگی کنند.  امروز ترامپ از طریق گرفتن گریبان مسکو،  و کشاندنش به میدان جنگ در اروپا در واقع قصد دارد صورتبندی کذا را بکلی تغییر دهد.  

 

دستگاه ترامپ اروپا را مجبور کرده از آمریکا به بهای گزاف اسلحه بخرد؛   نفت گران‌قیمت بخرد؛  حتی دارو،  خودرو و ... را هم به قیمت بالا بخرد،   و صنایع آمریکا را از این طریق رونق دهد.   در عوض به اروپائی‌ها  قول داده که از حملۀ مستقیم مسکو به شهرهای بزرگ اروپا «جلوگیری» به عمل خواهد آورد!  خلاصه بگوئیم،  نوعی عادی‌سازی باج‌گیری است!   

 

و روشن است که صورتبندی فوق پدر «صاحب‌بچه» را در اروپا در خواهد آورد،  ولی ظاهراً در صورت موفقیت خواهد توانست مشکلات آمریکا و روسیه را بخوبی حل ‌کند.  ترامپ می‌تواند به آمریکای رویائی خودش ـ  آمریکای با عظمت ـ  دست یابد،  پوتین هم با بهره‌گیری از شرایط جنگی در اروپا حاکمیت بلامنازع‌اش را بر کشور روسیه تا آنجا که لازم باشد تمدید خواهد کرد!   به همین دلیل نیز ترامپ به اروپائی‌ها پیام می‌دهد،  «اگر هواپیمای روسی دیدید بزنید؛  اوکراین سرزمین‌های از دست رفته‌اش را بازپس بگیرد؛   از روسیه نفت نخرید؛  و ...»  از سوی دیگر،  با حمایت همه‌جانبه از اوباش و فاشیست‌ها در اروپا دست به تهدید دمکراسی‌‌ها‌ برداشته،   سعی می‌کند آن‌ها را در مسیر مطلوب واشنگتن قرار دهد. 

 

پوتین نیز بیکار ننشسته،  مرتباً جت جنگده به اینجا و آنجا می‌فرستد،   تهدید می‌کند،  و همزمان بی‌سروصدا مشغول لاس زدن با اوباش و فاشیست‌های اروپائی است.  اینکه برنامۀ فوق تا کجا می‌تواند ادامه یابد،  و نهایت امر دولت‌های اقماری و وابسته به آمریکا در اروپای غربی،  تا کجا مقهور دولت آمریکا و فدراسیون روسیه خواهند شد در حال حاضر قابل پیش‌بینی نیست.  ولی سیاست کذا مسلماً تزلزل شدیدی در هماهنگی کشورهای اروپائی با آمریکا در قلب سازمان آتلانتیک شمالی به وجود می‌آورد.

 

همزمان با این سیاست خرابکارانه،  ترامپ پروژۀ ایجاد میدان جنگ در دریای چین و اقیانوس هند را نیز دنبال می‌کند.   ولی با در نظر گرفتن مشکلاتی که ترامپ در اروپا به وجود آورده،  مسلماً دولت وی به این نتیجه رسیده که در مصاف با پکن نیازی به حمایت نظامی و تشکیلاتی سازمان آتلانتیک شمالی در کار نخواهد بود.  در همین گیرودار است که هگ‌ست،  وزیر «جنگ» ترامپ تمامی مقامات نظامی عالیرتبۀ کشور را به نشستی فوری در حوالی واشنگتن فرامی‌خواند.

 

«هفتۀ آینده صدها ژنرال ارتش آمریکا از سراسر جهان به نشستی در پایگاه کانتیکو،  در حوالی واشنگتن احضار شده‌اند!»

منبع:  فیگارو،  26 سپتامبر سال‌جاری

 

مشخص نیست که این نشست چه اهدافی دنبال می‌کند،   ولی با در نظر گرفتن مسائلی که بالاتر عنوان کرده‌ایم این احتمال وجود خواهد داشت که تجمع کذا جهت هماهنگی هر چه بیشتر واحدهای نظامی ارتش آمریکا در هنگامۀ جنگی باشد که ترامپ می‌خواهد با چین به راه بیاندازد.  

 

البته در کمال تأسف،  در حال حاضر مواضع نظامی و ژئواستراتژیک پکن در ابهام کامل فروافتاده،   و مشکل بتوان قابلیت‌های نظامی‌اش را در چنین درگیری‌ای مورد بررسی قرار داد.   با اینهمه یک اصل غیرقابل تردید است،  آمریکا ژئواستراتژی جدیدی به میدان آورده که در رأس آن‌ می‌توان قرار دادن اروپای غربی در برابر لولۀ توپ روسیه،  گرسنگی و قتل عام در کشورهای مسلمان‌نشین خاورمیانه،  جنگ بر علیه قدرت اقتصادی و تجاری چین و ... را به صراحت مشاهده کرد.   ولی فراموش نکنیم که سیاست‌های جهانی همیشه شگفتی‌هائی به همراه آورده،  هر چند جهت مشاهده‌ و بررسی این شگفتی‌ها می‌باید مدتی «دندان روی جگر» گذاشت.          

 


۶/۲۷/۱۴۰۴

نان و جنگ و فانتزی!

 

 

پس از سال‌هائی طولانی،  سران کشورهای روسیه و ایالات‌متحد در آلاسکا با یکدیگر ملاقات کردند.   برنامۀ دونالد ترامپ،  رئیس‌جمهور آمریکا در این دیدار کاملاً روشن بود؛  برقراری رابطه‌ای «مستحکم» با روسیه جهت به انزوا کشاندن پکن،  و ایجاد انسداد در پروژه‌های چین در اوراسیا!   مواضع‌ ولادیمیر پوتین،  رئیس فدراسیون روسیه نیز ابهامی نداشت؛  به حاشیه راندن سیاست‌های ضدروسی انگلستان و حزب دمکرات آمریکا،   و خصوصاً کسب «اعتبار جهانی» برای مسکو!  ایندو سیاست‌مدار،  هر کدام با پروژه‌های ویژه‌شان پای به این نشست گذاردند،   ولی می‌باید اذعان داشت که هر دو به سختی شکست خوردند.  

 

برنامۀ ترامپ به دلیل تشدید تحرکات نظامی روسیه در اوکراین،   و شرکت پوتین در رژۀ پیروزی پکن شکست خورده می‌نماید،   و فی‌نفسه به تقویت جبهۀ ضدروسی در اروپا و آمریکا انجامیده.  از سوی دیگر،   پوتین نیز ظاهراً نتوانسته از ملاقات با ترامپ در آلاسکا ابزاری جهت کسب اعتبار جهانی‌ برای مسکو تأمین نماید.  به صراحت بگوئیم،  همانطور که رهبر چین در سخنرانی اخیر خود اعلام داشته،  امروز جهان در برابر یک انتخاب تاریخی قرار گرفته؛  جنگ می‌خواهید،  یا خواهان صلح هستید؟!  در مطلب امروز سعی می‌کنیم تا در حد امکان،   مبحث «جنگ یا صلح» در شرایط امروز جهانی را مورد بحث قرار دهیم.   پس نخست برویم به سراغ جنگ!        

 

طی سالیانی که از جنگ جهانی دوم می‌گذرد،  جنگ‌افروزی نه تنها پیوسته مورد تأئید واشنگتن قرار داشته،  که ایالات‌متحد در به راه انداختن پروژه‌های «جنگ‌» همیشه پیشگام و پیشرو بوده.   دلیل نیز روشن است؛  منافع اقتصادی و مالی آمریکا در جنگ‌!   ولی یک امر غیرقابل تردید است؛   پس از جنگ دوم جهانی،   آمریکا در هیچ کدام از تحرکات نظامی‌اش برندۀ جنگ معرفی نشده.   واشنگتن به دلائل مالی در کره،  ویتنام،  افغانستان،  عراق و ... جنگ به راه انداخت،  و توانست با استفاده از انزوای جغرافیائی‌اش‌،  پس از کسب برگ‌های برندۀ مالی در صنایع نظامی‌ پا به فرار بگذارد.  به عبارت ساده‌تر،  برای دولت آمریکا،  پشت جبهه همیشه در درون مرزهای اینکشور قرار گرفته.

 

ولی در مورد روسیه قضیۀ کاملاً متفاوت است.   اینکشور طی تاریخ پرفراز و نشیب‌اش از شرق،  غرب و حتی جنوب ـ  در دوران صفویه،  افشاریه و قاجار ـ  پیوسته متحمل تخاصمات و تحرکات گستردۀ نظامی بوده؛  شکست هم کم نخورده.   برای مسکو در مقام پایتخت وسیع‌ترین کشور جهان،   جنگ به هیچ عنوان ابزاری جهت کسب پول و ثروت به شمار نمی‌آید؛   وسیله‌ای است جهت عقب راندن هر چه بیشتر مرزها،  پایه‌ریزی خاک‌ریزهائی گسترده‌تر در برابر تهاجمات و کسب اعتبار داخلی برای حاکمیت!   در نتیجه،  روسیه زمانی احساس امنیت خواهد کرد که مرزهای‌اش تا حد امکان از شهرهای عمده،  مراکز مهم کانی،  علمی و خصوصاً فرهنگی فاصله داشته باشد.  به عبارت ساده‌تر،  ویژگی‌های جغرافیائی از آمریکائی دزد دریائی ساخته،   و از قزاق روسی‌ جنگ‌آور مادام‌العمر!  

 

ولی جنگ و تاریخچۀ جنگ در اروپای غربی و مرکزی ابعاد دیگری دارد.   برای اروپائی‌های غربی که در واقع نمونه‌هائی مینیاتور،  بدوی‌ و سنتی از نظام آمریکا هستند،  جنگ از دیرباز ابزار تأمین منافع اقتصادی بوده.  جنگ‌های قارۀ اروپا نخست میان اروپائی‌ها به راه اوفتاد،  و پس از رشد صنایع و قدرت سرمایه‌داری،   درگیری‌ اینکشورها به دیگر قاره‌ها ـ  خصوصاً آفریقا و آسیای جنوبی ـ  کشیده شد.  ولی نهایت امر،  «مکانیسم جنگ‌» در قارۀ اروپا پس از شکست امپراتوری‌‌های اروپائی از بلشویسم روس و امپریالیسم آمریکا به نقطۀ پایانی رسید.   اروپا میان دو قدرت جهانی تقسیم شد،   و از این مرحله به بعد،   «مکانیسم جنگ» اروپائی در خدمت منافع همین دو ابرقدرت معنا و مفهوم یافت.

 

در این مرحله چه بهتر که نیم‌نگاهی به جنگ در فرهنگ هند و چین نیز بیاندازیم.  از منظر تاریخی،  اقوام ساکن «شبه‌قارۀ» هند با جنگ و درگیری‌ نظامی آنقدرها رابطۀ خوبی نداشته‌اند.   صلح‌طلبی در فرهنگ هند آنچنان ریشه دوانده که حتی دربار انگلستان،  علیرغم دهه‌ها استعمار نیز نتوانست هندی‌ها را به جنگ با استعمارگر وادار کند!   هند،  پس از سال‌ها تحمل استعمار،   نهایت امر با تکیه بر همان صلح‌طلبی ریشه‌دار فرهنگی‌اش کشور را به شیوه‌ای «صلح‌طلبانه» از چنگ آنگلوساکسون‌ها بیرون کشید!   ولی چین با این الگو آنقدرها ارتباطی ندارد.   اگر چینی‌ از منظر تاریخی هرگز در جستجوی فتح‌وفتوحات و کشورگشائی نبوده‌،  در حفظ و حراست از آنچه سرزمین خود می‌داند،   مُصر و ثابت قدم‌ است،   ارتباطی با نمونۀ صلح‌طلبانۀ هندی ندارد.   سازماندهی رزمی،  صنایع نظامی،  دوراندیشی نظامی،  و ... از جمله فضیلت‌هائی است که چینی‌ برای آن احترام فوق‌العاده‌ای قائل است.  در نتیجه،  اگر هند به شیوه‌ای صلح‌طلبانه استعمارگر را به موطن‌اش در ماوراءبحار بازگرداند،  چین،  قدرت‌مدارانه و با صلابت استعمارگر را بیرون راند.  ‌

 

ولی از آنجا که این وبلاگ به مسائل مبتلا به ایران اختصاص دارد،   سخن گفتن از مقولۀ «جنگ» در تاریخ ایران نیز الزامی است.  نیازی به توضیح نیست که بگوئیم طی چند سدۀ اخیر،  جنگ برای ملت ایران جز شکست و سرافکندگی به همراه نیاورده.   این سرافکندگی‌ها همه جانبه بوده؛  در جهبۀ جنوب و در مصاف با استعمار غرب،  به همان ترتیب که در فضای شمالی و در درگیری با روسیه تزاری و امپراتوری عثمانی.   اگر در این مقطع از بررسی آنچه پس از ترور بنیانگزار قاجار شاهد بوده‌ایم؛  از سرزمین‌هائی که از دست رفته،  و از قراردادهای خفت‌باری که به امضاء رسیده نیز چشم بپوشیم،  ایران در آخرین جنگ خود که پای در مصاف با عراق بعثی گذارد نیز به هیچ عنوان درخششی نداشت.  در عمل در جنگ با کشوری ضعیف‌تر،  کم‌جمعیت‌تر و از نظر سیاسی متزلزل‌تر و ...  نصیب ایرانیان جز سرافکندگی و از دست شدن منافع ملی نبوده.  در نتیجه،‌  باید بپذیریم که از دورۀ فتحعلی‌شاه قاجار تاکنون جنگ برای ما جز ننگ نیاورده.  چه بهتر که به هر قیمتی از آن اجتناب کنیم.       

 

حال ببینیم مقولۀ «صلح» نزد کشورهای بزرگ چیست؟  شرایط فعلی در جهان به صراحت نشان می‌د‌هد که «صلح» از منظر آمریکائی معنائی جز چک‌ سفیدامضاء جهت چپاول نخواهد داشت.   اگر در گذشته‌ای نه چندان دور،   «ویترین‌سازی» واشنگتن در مصاف با تبلیغات بلشویسم به بعضی دولت‌ها ـ  اروپای غربی،  ژاپن،  کانادا و ...  ـ  امکان داد تا با بهره‌گیری از حاشیه‌ای امن،  به برخی فعالیت‌هائی اقتصادی،  فرهنگی،  مالی و صنعتی در چارچوب منافع ملی‌شان پروبال دهند،‌  امروز با فروپاشی فلسفۀ وجودی «ویترین» کذا،  به قولی «آن روی عموسام» بالا آمده! 

 

در این دوران،  دولت دونالد ترامپ جهت چپاول سازماندهی شدۀ دیگر کشورها،  بهانۀ جالبی عَلَم کرده؛   حفظ اصالت «جامعه و فرهنگ آمریکائی!»  در اینکه مقولۀ فرهنگ و اصالت آن در جامعۀ آمریکا اصولاً چه معنائی می‌تواند داشته باشد،  جای بحث فراوان است.  ولی می‌باید اذعان داشت،  در همین جامعۀ آمریکا که کوچک‌ترین شناخت و آگاهی از امور سیاسی حکم کیمیا پیدا می‌کند،  شعار «خررنگ‌کن» دونالد ترامپ به محافل جمهوری‌خواه امکان داده تا قدرت را کاملاً در ید اختیار گیرند.   با این وجود،   طرفداران ترامپیسم روشن نمی‌کنند که چرا دولت آمریکا هنگام نگریستن در گوی بلورین این به اصطلاح «اصالت کهن»،  نتیجه می‌گیرد که جهت دستیابی به «عظمت گذشتۀ آمریکا» الزاماً می‌باید گریبان دیگر ملت‌ها را گرفت؟! 

 

آمریکا آلمان فدرال را شماتت می‌کند که چرا به ما خودرو فروخته‌ای؛  فرانسه را محکوم می‌داند که شراب و کنیاک به آمریکا صادر کرده؛  چین را خائن به منافع آمریکا معرفی می‌کند چرا که بازارهای اینکشور را با تولیداتش اشباع نموده،  و ... ولی این‌ها ایرادهای بنی‌اسرائیلی است.   دولت آمریکا می‌توانست در ارتباط با کشورهای جهان سیاست اقتصادی دیگری اتخاذ کند.  و جالب اینجاست که احدی چرائی‌های سیاست اقتصادی سابق و مسائل واقعی اقتصاد پیشنهادی فعلی را هم مطرح نمی‌کند!  آمریکا در چشم‌اندازی که ترامپ ترسیم کرده،  کودک ساده‌انگاری بوده که آب‌نبات‌اش را با فریب از دست‌اش ربوده‌اند،   و اینک «باباترامپ» آمده تا «دزد آب‌نبات» را مجازات کند!   

 

البته ورای تمامی توجیه‌ها و تفصیلات،   دلائل اصلی رفتار اعضای دولت ترامپ روشن‌تر از آن است که نیازمند توضیح باشد.   همانطور که بالاتر نیز اشاره کرده‌ایم،  «صلح» برای آمریکا منفعت ندارد!  در قاموس واشنگتن،  «صلح» بیشتر به معنای لحظه‌ای است گذرا در روند امور،   و اینهمه جهت تأمین زمینۀ مناسب برای جنگ آینده!   

 

از سوی دیگر،  اگر صلح برای آمریکا منفعت ندارد،   برای کشور روسیه مرگ‌آور است.  و به همان دلائلی که بالاتر عنوان کرده‌ایم،  روان‌شناسی اجتماعی ملت روسیه به صراحت نشان می‌دهد که صلح برای روسیه دردسر به همراه می‌آورد.   به عبارت ساده‌تر،  سلحشور خلع‌سلاح شده،  می‌تواند سریعاً به ولگردی خطرناک و ضداجتماعی تبدیل ‌شود.   البته این مشکلی است که تمامی کشورهای جهان پس از خروج از بحران‌های گستردۀ نظامی،  در ابعاد اجتماعی با آن روبرو شده‌اند.   برنامه‌های آموزش عالی ویژۀ کهنه‌سربازها،  آموزش‌های حرفه‌ای جهت اشتغال اینان و ... طی سال‌های دراز،  خصوصاً در اروپای غربی و آمریکا در رأس سیاست‌های پساجنگ قرار داشته.   ولی در روسیه «مشکل صلح» فراتر از کاریابی برای کهنه‌سربازهاست؛   هیئت حاکمۀ روسیه را نیز تخدیر می‌کند.   به طور خلاصه،  حاکمانی که تمامی هم‌وغم‌شان رتق‌وفتق امور نظامی است،   هنگام صلح عملاً بیکار می‌شوند،   به فساد اداری،  مالی،  اجتماعی و ...  نیز آلوده خواهند شد،   و این مسئله به صراحت می‌تواند مشکلات عمده‌ای در سطح ادارۀ کشور به همراه آورد.            

 

ولی صلح برای چین ابعاد دیگری پیدا خواهد کرد.   پکن در شرایط فعلی از قدرت اقتصادی کلانی برخوردار شده،   و به صورتی سازمان‌یافته قسمتی از این قدرت را به تجهیز نظامی کشور اختصاص داده.   در اینمورد تحلیل‌گران متفق‌القول‌اند؛  در صورت درگیری نظامی چین با آمریکا بر سر تایوان،   واشنگتن می‌باید با استیلای‌اش در دریای چین،  اقیانوس هند و حتی اقیانوس آرام وداع کند.   در نتیجه،  مسئله دیگر به اوراسیا و بازارهائی محدود نخواهد بود که هند،  چین  و روسیه قصد دارند به دور از نظارت دلار و یورو برای نزدیک به 3 میلیارد نفوس بگشایند.  در صورت شکست نظامی از چین،   هژمونی سازمان آتلانتیک شمالی بر سواحل غربی قارۀ آمریکا فروخواهد پاشید.  

 

باید دید واشنگتن،  جهت خروج از «لابیرنت» ژئوپولیتیک فعلی،  چگونه خواهد توانست از طریق مذاکره با روسیه،  چین و هند راه نجاتی بیابد.  ولی تا دستیابی به مسیر مناسب،   واشنگتن جهت حفظ موجودیت‌اش همچنان به جنگ‌ در اوکراین و خاورمیانه،  و ایجاد مزاحمت‌های نظامی برای ایران،  سوریه،  ترکیه،  عربستان و ...  و خصوصاً تهییج و تغذیۀ اوباش و سازماندهی فاشیست‌ها در اروپا،  تحت پوشش «احزاب میهن‌پرست» ادامه خواهد داد.‌   چرا که آمار در درون ایالات‌متحد در مسیری که باند ترامپ به عوام‌الناس قول داده بود متحول نشده.   از اینرو،  شکاف در درون باند ترامپ علنی است.   افزایش نرخ بیکاری،  اوج‌گیری تورم و خصوصاً سقوط تولیدات داخلی نیز در راه خواهد بود.   و اینهمه تهدیدهائی است مستقیم علیه دولت ترامپ،   و می‌تواند باعث شکست وی در انتخابات میاندوره‌ای شود.   شاید اوج‌گیری فعالیت‌های تروریستی اخیر در داخل مرزهای آمریکا را نیز بتوان ابزاری مناسب جهت هدایت افکار عمومی در مسیر مطلوب دستگاه ترامپ تحلیل کرد.     

 


۵/۰۵/۱۴۰۴

فدائیان دور باطل!

 

 

همانطور که می‌دانیم،  کودتای 13 ژوئن سالجاری،  که با برنامه‌ریزی‌های نتانیاهو و ترامپ و البته همراهی چاکرانۀ حکومت ملایان،  قرار بود برای ملت ایران حکومتی «مطلوب» تعیین کند،   با شکست روبرو شد.   از اینرو شبکۀ بجامانده از کودتاچیان در داخل کشور،  دست در دست مهره‌های پیشخدمت‌مسلکِ ساکن کشورهای غربی،‌  سیرک نوینی با شعار «برای نجات ایران» به راه انداخته‌اند تحت عنوان « همایش مونیخ!» 

 

جالب اینجا است که در این به اصطلاح «همایش» تمامی سیاهی‌لشکری که پیشتر،   هم برای ملاممد خاتمی و دوم خردادی‌ها،‌  و هم برای جنبش‌سبز و میرحسین موسوی دکانداری ‌می‌کردند حضور یافته‌اند!   از شما چه پنهان،  امروز این به اصطلاح «فعالان سیاسی» که بهتر است از آنان به عنوان واپس‌گرایان سیاست‌زده یاد کنیم تحت رهبری ولیعهد پهلوی‌ها می‌خواهند «کاری کنند،  کارستان» و خلاصه ایران را نجات دهند!

 

شعارهای این به اصطلاح «همایش» که با حضور گروه قلیلی برگزار شد،   از قماش همان شعارهای خررنگ‌کنی بود،  که پیشتر روح‌الله خمینی و حواریون‌اش در نجف و نوفل‌لوشاتو به ملت ایران حقنه می‌کردند.   به عنوان مثال،  در گام نخست حاضران در همایش کذا، یک «رهبر ملی» مشخص فرمودند؛  رضا پهلوی!   در گام بعد،  حضرات لطف کرده به صور متفاوت مشتی  فحش و فضاحت نثار مخالفان همین «رهبر ملی» نمودند.

 

 و در شرایطی که «نه به باره،  نه به داره،  اسمش خاله موندگاره»،  نوری‌زاده که نور به قبرش بباره،  دست پیش گرفت تا پس نیفتد و از قافلۀ رهبرسازی و دشمنی با دمکراسی عقب نماند.  از اینرو فحش مفصلی نثار حزب توده کرد،   و همزمان تمام مخالفان سیاست‌های دوران پهلوی را در کاسۀ‌ حزب «توده» گذاشت: 

 

«ضدیت با خاندان پهلوی و شاهزاده رضا پهلوی،  ویروسی است که از حزب توده به‌ جامانده است [...]»

منبع: گویانیوز،  26 ژوئیه 2025

 

بله به این ترتیب می‌توان نتیجه گرفت که مصطفی رحیمی و صادق هدایت و میرزادۀ عشقی هم توده‌ای بودند و هیچکس نمی‌دانست!  خلاصه از نبوغ رجاله‌ و بادمجان دورقاب‌چین و خاله خان‌باجی و ... هر چه بگوئیم کم گفته‌ایم!   باری پس از بلبل زبانی نوری زاده،   نوبت رسید به گوگوش،  خوانندۀ تصنیف «با نگاهت این روزا داری منو چوب می‌زنی،  بزن! بزن!» ایشان نیز ضمن حمایت از کسانی که بمباران ایران توسط‌ ارتش اجنبی را «راه نجات» معرفی کرده بودند،  در حالیکه زیر لب زمزمه می‌کردند، «بزن! بزن!» ایران را مادری زخم‌خورده خواند و خواهان شادابی مام‌وطن شد!  علیاحضرت سابق هم زیر چاقوی جراح محبوب‌شان آخرین لیفتینگ‌ها را‌ متحمل می‌شدند،  بیکار نماندند؛  فریاد برآوردند:

 

«مردم ایران سزاوار آزادی و رفاه‌اند و از فداکاری آن‌ها برای بازپس‌گیری حقوقشان حمایت [می‌کنم و] تأکید کردند که پشتیبان انقلاب ملی ایران‌اند»

همان منبع

 

خلاصه مامان‌جون رهبر ملی هم «انقلابی» از آب در آمده بود!   در همین حیص و بیص بود که حاجیه شیرین عبادی،   جارچی محفل نوبل و مدعی «عدم تضاد اسلام با دمکراسی»،   دست به عملیات سرنوشت‌سازی زد.   اگر فراموش نکرده باشیم،‌  ایشان در دوران جنبش‌سبز خیلی انقلابی شده بودند!   از اینرو پس از دخالت شخص احمدی‌نژاد جهت حذف مدارک و سخنرانی‌های‌شان در تجلیل از حزب رستاخیز فرموده بودند:  «مرده‌شور اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر را ببرند!»  ولی خوب از آنجا که گذر پوست به دباغخانه‌ است،  سروکلۀ‌ شیرین عبادی در «دکان» ولیعهد همان شاهنشاه آریامهر آفتابی شده.   ایشان تعارف و مجامله را هم کنار گذارده،  و ضمن رجوع به اصل‌شان می‌‌فرمایند:

 

«اگر متحد شویم دست در دست هم پیروز خواهیم شد»

همان منبع

 

هر چند مشخص نیست «پیروزی» از منظر ایشان چیست،  و دست در دست چه کسانی می‌خواهند بگذارند،‌  اهداف‌شان کاملاً روشن و واضح و مبرهن است.  ولی چه بهتر که ما جهت حفظ پرستیژ محفل رسوای نوبل،  و به ویژه حفظ آبروی ملا و خاخام وکدخدا ـ  سه‌پایۀ استعمار و استحمار و استثمار ـ  در این مورد سکوت اختیار کنیم!‌  

 

 جالب‌تر اینکه،  در شرایطی که همین چند ساعت پیش دو تن از مخالفان حکومت ملایان را به اتهام واهی هواداری از گروه رجوی در ایران اعدام کرده‌اند،  گروه کثیری از «زندانیان سیاسی»،  از قعر سیاه‌چال‌‌های جمکران برای این «همایش نجات‌بخش» فیلم و نامه و مقاله و شعر و ... فرستاده‌ بودند؛   حتماً زندانیان «پارتی‌دار و خوش ذوقی» باید باشند.

 

از بررسی جزئیات سیرک بیخ دیواری مونیخ اجتناب می‌کنیم.  ولی این مطلب را نمی‌توان کتمان کرد که اکثریت قریب‌به‌اتفاق شرکت‌کنندگان «فعال» در سیرک کذا همان‌ها بودند که برای روح‌الله خمینی کفن ‌پوشیدند؛  عربدۀ مرگ بر شاه سر ‌دادند؛  شاپور بختیار را نوکر بی‌اختیار ‌خواندند؛  برای خمینی آهنگ «آقا جوون» خواندند،  و ... و اینک باید پرسید چه شده که این حضرات «انقلابی» اینچنین بکسوات کرده،  دنده عقب می‌زنند و خواهان بازگشت به دوران «شاه‌بازی» شده‌اند؟   

 

حالا بعضی‌ها ایراد خواهند گرفت که دوران «شاه بازی» تمام شده،  ‌ و رضا پهلوی هم بارها گفته که «خواستار مقام سیاسی نیست!»   ولی تجربۀ تلخ «ایران نوین» ثابت کرده که اولاً کسانی چون رضا پهلوی تصمیم‌گیرنده نیستند؛   تصمیمات سیاسی کشور در رده‌های دیگری گرفته شده به اینان ابلاغ می‌شود.  در ثانی،  سخنرانی‌هائی از قماش آنچه از زبان رضا پهلوی می‌شنویم فقط به معنای این است که سخنران محترم مایل است «همه کاره» باشد،  هر چند مسئولیتی هم در هیچ موردی نپذیرد!   نوعی آریامهر دوم،  یا خامنه‌ای و خمینی فکل‌کراواتی!   

 

البته فراموش نکنیم که ملت ایران خیمه‌شب‌بازی مونیخ و دیگر تحرکات پس‌روانه از این قماش را مدیون عملکرد مزورانه و موذیانۀ حکومت ملایان خودفروخته‌ای است که طی نیم‌قرن گذشته با ارائۀ تصویر کاذب «دشمن» از پهلوی،   لحظه‌ای از توجیه و تطهیر این حکومت استبدادی،  پلیسی و دست‌نشانده غافل نبوده‌اند. 

 

حضور خیل «زندانیان سیاسی» در سیرک مونیخ به صراحت نمایانگر رواج بساط سلطنت‌طلبی در بندهای زندان سیاسی رژیم نفرت و استبداد ملائی است.   این پروپاگاند حاکم در زندان‌های رژیم نفرت‌پرور ملایان است که این چنین بازتاب یافته.  ملایان جهت حفظ موجودیت انگلی‌شان دست به دامان پهلوی‌ها شده‌اند،  و اگر فوت‌کردن در آستین «دستاوردهای» چشم‌گیر سلطنت پهلوی را بیشتر مدیون بنگاه‌های سخن‌پراکنی سازمان سیا هستیم،   زمینه‌سازی جهت توجیه عملی استبداد آریامهری در داخل،  و توسط ساواک ملایان  صورت می‌گیرد. 

 

رابطۀ‌ پهلوی و ملا مسئلۀ‌ جدیدی نیست.  ساواک آریامهر،   تشکل تحت فرمان لندن و واشنگتن،   در دوران جنگ سرد هم اوباش اسلام‌گرا و چماقداران چپ‌نما را به عنوان «زندانی سیاسی» و مخالفان استبداد به عوام‌الناس حقنه کرده بود.   در هر حال در گردهمائی مونیخ، رضا پهلوی  ادعا کرد که بیش از 50 هزار تن از مقامات حکومت اسلامی و نیروهای نظامی‌اش به وی گرویده‌اند.  و به استنباط ما این آمار و ارقام کاملاً منطقی است.  هر چند گرویدن این گلۀ بی‌همه‌چیز به فردی که ادعای استقرار دمکراسی و حمایت از حقوق انسان‌ها دارد،  به هیچ عنوان «افتخارآفرین» نیست؛  مفتضحانه است: 

 

«شاهزاده رضا پهلوی اعلام کرد تاکنون دست‌کم 50 هزار تن از مقام‌های حکومتی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی برای کمک به براندازی حکومت به کارزار «همکاری ملی» پیوسته‌اند.»

همان منبع

 

در روندی که رضا پهلوی تحت عنوان «همکاری ملی» پای در آن گذارده،  این واقعیت اینک غیرقابل تردید شده که در قاموس وی و حواریون‌اش،  حکومت آیندۀ ایران چیزی نخواهد بود جز امتدادی بر همین حکومت ملایان.   بی‌تعارف بگوئیم،   طرفداران این بساط، علیرغم هارت‌پورت‌های «دمکرات‌منشانه» و ادعاهای دهان‌پرکن جز این نمی‌خواهند،‌  و در صورت پیروزی نیز جز این در چنته نخواهند داشت!‌   چرا که اینان اگر دیدگاه‌هائی هم‌ساز با «دمکراسی»،  حمایت از حقوق انسانی،   آزادی‌های فردی و ...  می‌داشتند،  حاضر نمی‌شدند فعالیت ایران‌ستیزانه و غیرانسانی‌ کسانی را لاپوشانی کنند که سال‌های‌سال رسماً از به زیر پای گذاردن همین حقوق حمایت کرده‌اند،   و در برقراری و گسترش استبداد خمینی لحظه‌ای درنگ ننموده‌اند.  

 

طرفداران رضا پهلوی اگر واقعاً هوادار دمکراسی می‌بودند به خود اجازه نمی‌دادند به صرف اینکه دشمنان دمکراسی امروز تفنگ‌شان را از این شانه به آن شانه انداخته‌اند،  آنان را «آزادیخواه» جا بزنند.   بله برنامه‌ای که ارباب رضا پهلوی در برابرش گذارده‌،   فقط معنای در دست گرفتن قدرت مطلق دارد؛   هدف دیگری نیز در کار نیست،  و بهترین ابزار برای قدرت مطلقه همین اراذل و اوباش‌اند.  همان‌ها که به ارادۀ لندن و واشنگتن،  پهلوی اول و دوم را به قدرت رساندند؛  بعد هم از کشور با آن افتضاح اخراج‌شان کردند.     

 

با این وجود به صراحت بگوئیم،   پرت‌وپلا گوئی رضاپهلوی و حواریون‌اش به کنار،‌  رخدادها را می‌باید در مقطع دیگری مورد بحث قرار دهیم.   به عبارت ساده‌تر،  پس از شکست کودتائی که قرار بود همین 50 هزار تن کذائی مهره‌های تبلیغاتی و هیاهوسالاری خیابانی‌اش باشند،   دولت‌های حامی «استبداد نوین» در ایران می‌خواهند از عناصر همین کودتای شکست‌خورده،  یک جریان سیاسی «خلق» کنند!  رضا پهلوی را هم گذاشته‌اند در رأس همین جریان. 

 

در مطالب این وبلاگ بارها گفته‌ایم،‌  که اگر خواستار برقراری حکومتی انسانی،  متکی بر مفاد اعلامیۀ جهانی حقوق بشر هستیم،   الزاماً می‌باید از پیروی توصیه‌ها و نسخه‌های مراکز استعماری و طرح‌های سازمان‌های اطلاعاتی دست برداریم.   هیچ دولت بیگانه‌ای جهت بهبود شرایط ایران پستان به تنور نخواهد چسباند؛   آنچه تا حال دیده‌ایم و مسلماً در آینده نیز خواهیم دید تکرار همین اصل کلی است که دمکراسی را می‌باید ایرانیان برای بهبود شرایط زندگی خودشان تأمین کنند.   و اینکه تأمین این شرایط معمولاً به معنای کاهش منافع کشورهای سلطه‌گر خواهد بود.  

 

از سوی دیگر،   و از همه مهمتر این است‌که  مشکل ایران به هیچ عنوان سیاسی نیست!  با سیاست و سیاست‌بازی هم نمی‌توان مشکلات اجتماعی،  اقتصادی و بنیادین را در ایران حل کرد.  با گشودن «دریچۀ» سیاست،  دسته‌بازی و لشکرکشی و هیاهو و تعیین حکومت و سقوط دولت و ...  راه بجائی نمی‌بریم؛‌   مشکلات موجود را تمدید می‌کنیم.  سیاسی کردن مسائل مملکت،  عملی است همچون اسلامی کردن‌شان.  با ایجاد دوقطبی‌های کاذب،   مفاهیم را از محتوا تهی می‌کند و مطالبات واقعی ملت را به حاشیه می‌راند.   همانطور که حکومت ملایان نیز با اسلامی کردن مسائل جامعه دست به پوچ‌سازی زد.   سیاسی‌کاری امثال رضا پهلوی نیز نهایت امر جز پوچ‌سازی هدف دیگری دنبال نمی‌کند!