۱۰/۲۴/۱۳۹۰

اسمال در کوبا!



پس از انتخابات ویژة روسیه که «نتایج» آن آغازگر تغییرات گسترده‌ای در استراتژی‌های منطقه‌ای شده،   شاهدیم که ایالات متحد،   از طریق بلندگوهای‌اش از یک‌سو به آتش جنگ فرضی بر علیه حکومت اسلامی دامن می‌زند،    و از سوی دیگر اعلام می‌دارد که قصد هیچگونه مداخلة نظامی در امور ایران را ندارد!    این دو دوزه‌بازی را پیشتر نیز در سیاست‌های ایالات متحد دیده بودیم،   ولی امروز با انتشار سخنان «گاتیلوف»،  معاون وزیر امورخارجة‌ روسیه پیرامون مواضع‌ ایالات متحد لایة جدیدی بر این موش‌دوانی‌ها افزوده شده.    سایت بی‌بی‌سی،  مورخ 13 ژانویه 2012 ، به نقل از گاتیلوف،  معاون وزارت امور خارجة روسیه می‌نویسد:

«[...] تشدید تحریم و هرگونه عملیات نظامی علیه ایران به تلاش برای تغییر رژیم تعبیر می‌شود!»

البته با در نظر گرفتن مواضع فرضی ایالات متحد،   این نوع برخورد می‌تواند «منطقی» هم تلقی شود.  شاهدیم که آمریکا مدت‌هاست در ظاهر بر علیه حکومت اسلامی «شمشیر» را از رو بسته.   ولی همکاری‌های زیرجلکی ایالات متحد با حکومت جمکران،  چه  از طریق شیخک‌های خلیج‌فارس و چه از دیگر طرق،   لایه‌های دیگری از اهداف ایالات متحد را در  ایران علنی می‌کند.   آنچه بی‌بی‌سی می‌خواهد از طریق اظهارات «گاتیلوف» به مخاطب منتقل نشود،   این واقعیت تکاندهنده است که تلاش‌های آمریکا، ‌ حتی اگر در قالب فروپاشاندن حکومت اسلامی متبلور  شود،  چارچوبی جز حفظ محافل سنتی و وابسته به غرب نخواهد داشت.   محافلی که پس از کودتای میرپنج کشورمان را به حیاط‌خلوت آنگلوساکسون‌ها تبدیل کرده‌اند.   در واقع،   تغییر رژیمی که بی‌بی‌سی از زبان آقای گاتیلوف به آن اشاره می‌کند،   می‌باید بیشتر به معنای «تجدید فراش» تعبیر شود،   تا تغییر سیاست‌های کلیدی آمریکا در قبال ایران؛   نوعی سیاست علی‌خواجه و خواجه‌علی،   یا همان «شیخ‌وشاه» خودمان!               

از این گذشته،  معاون وزارت امور خارجة روسیه،   پیشتر نیز در برابر تحریم‌های نمایشی ایالات متحد بر علیه حکومت اسلامی دست به عصیان‌هائی رسانه‌ای ‌زده‌اند.   به گزارش خبرگزاری فرانسه،   ایشان در تاریخ 11 نوامبر 2011 نیز رسماً اعلام داشته‌اند:

«روسیه،  بدون در نظر گرفتن گزارشات آژانس بین‌المللی هسته‌ای،   هرگونه تشدید مجازات‌ها بر علیه ایران را محکوم خواهد کرد.»

حال که موضع‌گیری‌های روسیه در قبال ایران نه تنها پای به میدان خبرگزاری‌های رسمی می‌گذارد،   که در ویترین‌های شناخته شدة مراکز تصمیم‌گیری غرب،  یعنی در بی‌بی‌سی و شرکاء زمینة انتشار می‌یابد،   می‌باید بپذیریم که این موضع‌گیری‌ها به تدریج به نوعی مسیر سیاستگزاری تبدیل خواهد شد.   و از طریق همین سیاستگزاری‌هاست که روسیه می‌باید نهایت امر زیرآب محافل کودتای 22 بهمن و شرکای دیرینة‌ اینان یعنی باندهای باقیمانده از دوران میرپنج را برای همیشه بزند.   

در واقع،  بازگشت «ناگهانی» ناوگان‌ ایالات متحد و انگلستان به خلیج‌فارس،   به کار افتادن دوبارة «وغ‌وغ صاحاب» مقام معظم پیرامون «انتخابات پرشور» و میلیونی،   مانور نوکران غرب،  یعنی همان پاسدارها در تنگة هرمز،   و ... همه و همه نشان می‌دهد که با منزوی شدن جناح مدودف در روسیه،  غرب به شدت برای همین محافل «حذف شدنی» پریشان و  «نگران» شده!  البته این نگرانی قابل درک است،   چرا که آنچه غرب «تغییر در حاکمیت» عنوان می‌کند،    در راستای تغییراتی است که در مصر،  عراق و لیبی شاهد بودیم.  یعنی   فروپاشانی ظاهری یک «حکومت»،   و برقراری مجدد همان روابط بنیادین بین‌ هیئت حاکمة نوین و اربابان غربی‌اش!   این همان حکومت آبکی و بی‌مزه‌ای بود که کودتای ارتش شاهنشاهی در تاریخ  22 بهمن‌ماه 57 برای ایرانیان به ارمغان آورد،   و خوش‌خیال‌ها و جیره‌خواران غرب هم‌صدا با رسانه‌های استعمار بر آن نام «انقلاب» گذاشته‌اند.     

با نیم‌نگاهی به آنچه در خاورمیانة‌ عربی و شمال آفریقا رخ داده،  به صراحت می‌بینیم،  رشته‌هائی که این قماش حکومت‌های «انقلابی» را به مجموعه ارتباطات جهانی پیوند داده،  همچنان گرد محور وابستگی به غرب خواهد چرخید.   در نتیجه،  یک پرسش مطرح می‌شود،  مسکو از آقای احمدی‌نژاد،  یا از باند وابسته به وی چه انتظاراتی دارد که به این صورت به اینان امکان مانور سیاسی داده؟     

می‌دانیم که جناب احمدی‌نژاد اخیراً به آمریکای لاتین تشریف برده‌اند،  و کشور کوبا نیز از افتخار این «دیدار» رسمی بی‌بهره نمانده!   ولی اگر احمدی‌نژاد به خود اجازه می‌دهد در مصاحبه‌های‌اش فریاد برآورد:   «سرمایه‌داری رو به مرگ است»،‌   شاید فراموش کرده که در بازارهای ایران همین «سرمایه‌داری رو به مرگ»،‌   با به شیشه کردن خون ایرانی،   از هر هزارتومان «وام»،  ماهانه سه تومان ربح می‌گیرد!   خلاصه بگوئیم، ‌  رئیس دولتی که رکورددار بالاترین نرخ بهرة قانونی و «غیرقانونی» در جهان است،   و اکثریت قریب به اتفاق بازاری‌های کشور را به رباخواران حرفه‌ای تبدیل کرده، ‌  بهتر است در مورد «مرگ سرمایه‌داری» شکرخوری نکند؛   برای‌اش حرف در می‌آورند.

ولی اگر پس از سه دهه چپ‌نمائی وقیحانه و راست‌گرائی نوکرمنشانة حکومت اسلامی،‌ امروز احمدی‌نژاداجازه می‌یابد در کنار فیدل کاسترو بایستد،  و دست «چپ‌گرا» را گرفته با وی عکس «یادگاری» بیاندازد،   سخنان آقای «گاتیلوف» معنا و مفهوم ویژه‌ای پیدا می‌کند.    فیدل کاسترو در رأس جنبشی به نام کاستریسم نشسته،   که یکی از مهم‌ترین و دیرینه‌ترین جنبش‌های نزدیک به مسکو در آمریکای لاتین به شمار می‌رود.  حمایت بی‌قید و شرط مسکو از کاستریسم،   حتی به بهای قربانی کردن چه‌گوارا،  ‌ نه تنها طی تاریخ روابط بین‌الملل بلشویسم بی‌سابقه بوده،   که حتی پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیز به دلائلی که در اینجا امکان بررسی‌شان نیست افزایش یافته.   حال این سئوال مطرح می‌شود که کشاندن فیدل کاسترو به درون دیافراگم دوربینی که قرار است از یک فالانژ چپ‌نما،   زن‌ستیز و دین‌فروش عکس بگیرد،   چه معنا و مفهومی می‌تواند داشته باشد؟   چه معنائی برای کاسترو،   و چه مفهومی برای احمدی‌نژاد؟   نهایت امر حامی اصلی کاسترو،   یعنی کرملین به چه دلیل احمدی‌نژاد را در شرایط فعلی در آغوش کاسترو ‌انداخته؟

پیش از بررسی «آیندة» سیاسی‌ای که کرملین در ظاهر برای حکومت اسلامی آماده کرده،   بهتر است نگاهی داشته باشیم به عملکرد محافل وابسته به غرب در ایران.   تقریباً همزمان با سفر «دیپلماتیک» احمدی‌نژاد به آمریکای لاتین،  عامل شناخته شدة انگلیس در ایران،  علی لاریجانی نیز رهسپار آنکارا،   مرکز توطئة ناتو در منطقه می‌شود.   هر چند ایشان تحت عنوان «مذاکره» پیرامون مسائل هسته‌ای به آنکار رفته‌اند،  می‌باید بگوئیم که  «مسائل هسته‌ای» فوق،   طی چند سال اخیر بیشتر به قصة کدوقلقله‌زن می‌ماند تا به موضوعات استراتژیک!   خلاصه این «مذاکرات» که پیوسته به طرق مختلف «صورت» می‌گیرد،   و بعضی‌ها هر از گاه با آن موافق‌اند و گاه مخالف،   آنقدر در شرایط متفاوت ادامه یافته که دیگر جای تردید باقی نمانده:   این «مذاکرات» پیرامون نقش محافل در آیندة سیاسی ایران صورت می‌گیرد،   نه در مورد مسائل هسته‌ای.        

در شرایط فعلی،   با تخته شدن دکان انگلیسی‌ها در «امارات»،   به استنباط ما آمریکا قصد دارد به ترکیه همان نقشی را اعطا کند که این کشور طی دوران «دفاع مقدس»،  در ارتباط با «خط‌امام» ایفا می‌کرد.   به عبارت دیگر،  قرار است دولت ترکیه بار دیگر نقش رابط اصلی حکومت اسلامی را با غرب عهده‌دار شود،   و شاهراهی باشد جهت کنترل تجارت،  صناعت،  واردات و صادرات ایران.   خلاصه بگوئیم،‌  برای هیئت حاکمة جمکران که عربدة «مرگ بر آمریکای‌اش» یک لحظه بند نمی‌آید،  ایجاد روابط حسنه با دولت دست‌نشاندة ارتش ناتو در آنکارا از آن بن‌بست‌های «استراتژیک ـ عقیدتی» است که فقط نوکرمنشی جمکرانی‌ها می‌تواند به آن معنا و مفهوم بدهد.  مسلماً ترکیه پس از شکست علنی سیاست‌های‌اش در سوریه،‌  در قبال ایران و خواست‌های «کاسب مسلکانة» قبیلة لاریجانی از خود نرمش زیادی نشان خواهد داد و به همین دلیل نیز همانطور که پیش‌بینی می‌شد،‌ آنکارا در تشدید تحریم‌ها علیه  ایران شرکت نکرد.  روز 23 دی‌ماه سالجاری،‌  شبکة «آر. تی. تی» ترکیه به نقل از سلجوق اونال،  سخنگوی وزارت امور خارجة اینکشور اعلام داشت:

«از تحریم‌های یکجانبه آمریکا علیه ایران که با هدف ضربه زدن به بخش نفت این کشور اعمال می‌شود،  حمایت نمی‌کنیم و تنها از اقدامات شورای امنیت علیه ایران پیروی می‌کنیم.»

باید اذعان کنیم که دولت کمالیست‌ها «چرتکه» را به حساب خودش «درست» در دست گرفته.   اینان می‌پندارند جهت فراهم آوردن زمینة چپاول ملت ایران باز هم در شرایط «ایده‌آل» قرار گرفته‌اند!   حضورشان بگوئیم ،  «در» این دیگ آنقدرها  گشاد نیست؛   دوران میرحسین جنایتکار و «دفاع مقدس» خط‌امامی‌ها فرصت ویژه‌ای بود که دیگر،  حتی علیرغم  سفر غلام خانه‌زاد انگلیس،  علی لاریجانی به آنکارا تجدید نخواهد شد.   آنکارا مشکل می‌تواند در غیاب شبکة «براداران» قاچاقچی اماراتی،  نقشی را ایفا کند که سه دهة پیش از طریق آن به مشکلات مالی و اقتصادی‌اش سروسامان داده بود.  از سوی دیگر،  با تکرار طوطی‌وار مطالبات کرملین در برابر آمریکا،   کمالیست‌ها نمی‌توانند از یک دولت دست‌نشاندة ‌غرب،   تصویر متحد استراتژیک مسکو ارائه دهند.   ترکیه در راستای سوءسیاست‌های اتخاذ شده در مورد خاورمیانه،   خصوصاً سوریه و فلسطین،‌  نهایت امر خود به خانه‌ تکانی اساسی نیازمند خواهد شد.   هم‌صدائی ترکیه با قبیلة رسوای لاریجانی برای‌اش  مفری ایجاد نخواهد کرد.

البته فقط رسوائی ترکیه در این میانه بالا نگرفته،   رسوائی دیگران به مراتب چشمگیرتر است. ایالات متحد جهت پیشبرد سیاست‌های «محاصرة» نفتی ایران،‌  در ابعاد جهانی با بحران روبرو شده.   نخست هند،  چین و روسیه رسماً اعلام داشتند که در این تحریم‌ها شرکت نخواهند کرد.  حتی کرة جنوبی هم از اطاعت «فرمان» واشنگتن سرباز زد!   و ژاپن که روز گذشته،  وزیر بودجه‌اش با تحریم نفت ایران موافقت دولت‌اش ‌را اعلام داشته بود،   امروز از زبان رئیس دولت رسماً این موافقت را تکذیب کرده و می‌گوید،  چنین تصمیمی هنوز اتخاذ نشده!    از سوی دیگر،  تحریم نفتی ایران در میان اروپائیان نیز بحران آفریده.   برخی دولت‌های  اتحادیة اروپا از روز نخست گفتند که چنین تصمیمی را به «آینده» موکول خواهند کرد،   و کشورهای عمدة اروپا،  یعنی فرانسه،  ایتالیا،  و ... در این زمینه بسیار «دست‌به‌عصا»‌ شده‌اند.  باید پرسید قضیه از چه قرار است؟  مگر قرار نبوده آمریکا نقش رئیس سرمایه‌داری جهانی را ایفا کند،  پس چرا سرمایه‌داری‌های اروپا از واشنگتن پیروی نمی‌کنند؟

در واقع،  پس از مطرح کردن همین پرسش است که به پروژة آیندة مسکو در ایران می‌رسیم.  نوچه‌های سرمایه‌داری ایالات متحد از تأئید سیاست‌های واشنگتن به هر ترتیب ممکن طفره می‌روند چرا که رابطة «ارباب ـ رعیتی» بین اینان و واشنگتن به نقطة پایانی‌اش رسیده.   با ورود کشورهای روسیه،   بلاروس و قزاقستان به سازمان تجارت جهانی،  اگر کشورهای کوچک‌تر،  خصوصاً در اروپا و آسیا از خرید نفت ایران خودداری کنند،‌  می‌باید «نفت ایران» را با قیمت بالاتر از روسیه،  بلاروس و قزاقستان خریداری نمایند؛   پروژه‌ای که به احتمال زیاد از تأئید روسیه نیز برخوردار شده!   ولی از آنجا که سرمایه‌داری علیرغم تمامی «خرتوخری‌های‌اش» از نوعی منطق درونی پیروی می‌کند،‌  دولت‌های کوچک‌تر دلیلی نمی‌بینند که با افتادن در سوراخی که اوباما برای‌شان حفر کرده،   پول به جیب روسیه،   قزاقستان و بلاروس بریزند.  و مسلم بدانیم شرکای اینان در اروپای غربی و در خود آمریکا  نیز چشم دیدن اوباما و سیاست‌های‌اش را ندارند. 

اینجاست که شاهد افزایش فشار کاخ‌سفید بر فرانسه می‌شویم؛  امروز «نمرة»‌ این‌کشور نزد «ستاندارد اند پورز» کاهش یافت.   به عبارت دیگر،  دولت فرانسه در ازای وام دریافتی از بانک‌ها می‌باید بهرة بیشتری بپردازد!  رسانه‌های اقتصادی به صراحت می‌گویند که طی روزهای آینده امکان کاهش «نمرة» بسیاری از دولت‌های اروپای غربی وجود دارد.  مسلماً دولت آلمان و بانک‌های اینکشور در زمرة‌ «قربانیان» آتی می‌باید تلقی شوند. 

می‌بینیم که یانکی‌ها پای به چه جنگی گذاشته‌‌اند؛  جنگی به مراتب بزرگ‌تر و گسترده‌تر از جنگ دوم جهانی،  و خلاصه همه به جان یکدیگر افتاده‌اند!   محافل آنگلوساکسون ـ  انگلیسی‌ها و آمریکائی‌ها ـ  نمی‌خواهند در برابر منافع دیگر کشورها عقب بنشینند؛   اینان مواضع خود را در مقام «فاتحان» جنگ دوم رها نمی‌کنند،   و در کمال تأسف این تمایل در لندن و واشنگتن به صراحت دیده می‌شود که نقش «کلیدی» بلشویسم روس را در این «پیروزی» تاریخی نادیده بگیرند.   به عبارت دیگر،  آمریکا فراموش کرده که اگر همکاری ارتش سرخ در میان نمی‌آمد،   آلمان هیتلری سرنوشت دیگری می‌داشت،  ‌ و به طبع اولی وضعیت انگلستان و آمریکا نیز دگرگونه می‌شد.      

تجربة چند سال گذشته نشان می‌دهد که با فروپاشی دیواره‌های امنیتی «جنگ‌سرد» تمامی داده‌های جهانی پیرامون این جنگ که نتیجة همکاری استالینیسم آدمخوار با سرمایه‌سالاری آدمکش بود،  می‌باید از پایه و اساس تغییر کند.   در این راستا،  پیامدهای این تغییرات در  ایران و مسائل ایران هر چند برای ما ایرانیان مهم‌تر از دیگر تغییرات بنماید،   فقط و فقط پیش‌درآمدی خواهد بود بر طوفان عظیمی که در راه است.

     













...











   
   
     





 

  

           





Share




۱۰/۱۲/۱۳۹۰

بازنده و سازنده





سفرة «انتخابات» حکومت اسلامی به تدریج گسترده می‌شود،   و علیرغم شناخت و آگاهی  مسلم جناح‌های مختلف حکومت از عدم استقبال عمومی از این «نمایشات»،   شاهد عضوگیری‌ و تبلیغات انتخاباتی این جناح‌ها هستیم!   به صراحت بگوئیم،   این انتخابات از چند منظر با آنچه پیش از نخستین «پیروزی» احمدی‌نژاد تحت عنوان «مراجعه به آراء عمومی» در حکومت اسلامی در جریان می‌افتاد تفاوت ماهوی دارد.   در وبلاگ امروز تلاش می‌کنیم تا حد امکان از طبیعت ویژة این نوع «انتخابات» رفع ابهام کنیم.  پس نخست نگاهی داشته باشیم به پدیدة «انتخابات» در سه دورة خط امام،  سازندگی و اصلاحات.

از زمانیکه اربابان روح‌الله خمینی در بوق «مردمی» بودن فرضی این «انقلاب» دمیدند،   و با تکیه بر گزارشات و تفصیلات و تصویر و توجیه،  حضور توده‌های ناراضی در خیابان‌ را نشانة‌ حمایت از طرح پیشنهادی حکومت اسلامی معرفی کردند،   به چشم دیدیم که چگونه و با توسل به چه ابزار در یک روند دمکراتیک که همان «انتخابات» باشد،   ویژگی‌هائی تزریق شد که برآیندشان تحمیل یک رژیم مستبد بر جامعه بود.   ولی در همینجا  بگوئیم،  بر خلاف تحرکاتی که در قالب «جنبش سبز» خود را بر جامعه تحمیل کرده،  آنچه امروز تحت عنوان «انتخابات» برگزار می‌شود،   از منظر ارتباط با «رأی‌دهنده» به هیچ عنوان با گذشته تفاوتی ندارد.  

ارتباط حاکمیت با «رأی‌دهندگان» همان ارتباط گنگ و بی‌معنائی است که از نخستین روزهای پیروزی «انقلاب ملائی» بین حکومت و ملت برقرار شد.  حاکم بر طبل «واجب بودن» فریضة «انتخابات» و پیروی از فرامین الهی جهت دستیابی به بهشت امام حسین و امام سجاد می‌کوبید،  و «رأی‌دهنده» نیز در هر میعاد در برابر این «اجبارها»،   که نهایت امر صور متفاوت مالی،  محلی،  گروهی و حرفه‌ای و فرقه‌ای نیز به خود می‌گرفت ناگزیر به پیروی از همین «فرامین» می‌شد.  به عبارت ساده‌تر،  این حکومت نوعی انتخابات اجباری را در چارچوب فرمایشی و تحت عنوان تقدس  «آراء عمومی» به ارزش گذاشت!      

آنچه در تاریخچة مفتضح حکومت اسلامی تحت عنوان «رفراندوم»،  «انتخابات» خبرگان و ... و نهایت امر «رأی مثبت» به قانون اساسی جمکران شهرت یافته،   و امروز تحت تعالیم عالیة «جنبش سبز» به عنوان «میزان» و «معیار» مناسب جهت به ارزش گذاشتن پدیدة مبهم «دمکراسی اسلامی» در ایران معرفی می‌‌شود،  با آنچه امروز جریان دارد از نظر کلی تفاوتی نکرده.  وظیفة «رأی‌دهندگان»،  همانطور که بالاتر گفتیم،   در این میانه جز ایفای نقش «سیاهی‌لشکر» نبوده و نیست.  امروز رأی‌دهنده در قاموس این حکومت به همان اندازه «بی‌اهمیت» و بی‌ارزش است که در گذشته.   

البته آنان که با این نظر مخالف‌اند،  می‌باید کلاه خود را قاضی کرده،  به یک پرسش اساسی از روی صداقت پاسخ دهند.  با شناختی که امروز از روح‌الله خمینی در دست است،  آیا  این افراد وی را حاضر به پذیرش حکمیت عالیة «آراء عمومی» در کشور می‌بینند؟  بعید می‌دانیم!   البته خمینی در نقش کارگزار اعظم سیاست استعماری‌ در ایران،   از خود «رأی» و «نظر» مستقلی نداشت و طی دوران «بروبیای» ایشان،   آنچه در برابرش ‌گذاشتند دربست قبول کرد.   ولی آنزمان که ابتکارات‌اش،  همچون صدور «اعلامیة 8 ‌ماده‌ای امام» از جانب محافل حاکم به زیر سئوال ‌می‌رفت،   آناً عقب‌نشینی کرده و نقش «مدافع اسلام» و روحانیون را برعهده می‌گرفت.   به صراحت بگوئیم،   خمینی شاید بهتر از هر کس دیگری می‌دانست که نمایندة مستقیم استعمار است و نهایت امر قلاده‌اش را ارتش سابقاً شاهنشاهی در دست دارد!  در چنین ساختاری بود که دست‌ استعمار با تکیه بر هیاهوسالاری پیرامون دین و ارزش‌های به اصطلاح «جهانشمول» آن «انتخابات» را به ابزار تحمیل استبداد بر ملت ایران تبدیل کرد.    

اگر شبکة کودتای 22 بهمن،   از پیروزی «تزهائی» که در تبلیغات به شخص خمینی و «متفکران» بسیار برجستة پیرامون وی نسبت داده می‌شد،   اطمینان کامل نمی‌داشت،   پروژه‌های ادعائی از روز نخست به محک آراء عمومی گذاشته نمی‌شد.  استعمار برای ملت‌های استثمار شده حق رأی قائل نیست؛   نه در ایران و نه در هیچ سرزمین دیگری.   خمینی می‌بایست نقش محوله را به عنوان یک دیکتاتور آدمخوار و مستبد‌الرأی تا آخرین دقایق عمر بازی کند،   و دیدیم که بازیگر نوکر صفت خوبی هم بود.   نه تنها اعلامیه‌اش را «پس» می‌گرفت و خود را به «خناق» می‌زد،  که «جنگ» به اصطلاح «اسلام با کفر» را هم زمانیکه جبهة «کفر» فرمان می‌داد متوقف می‌نمود.   هر چند،   کم نبودند ایرانیانی که صرفاً به دلیل مخالفت با ادامة همین جنگ استعماری در دوران نخست‌وزیری آقای موسوی،   فردی  که امروز برای‌مان نقش منتسکیوی اسلامی بازی می‌کند،   در سلول‌های زندان‌ جان می‌باختند.     

پس بی‌پرده بگوئیم،   در خیمه‌شب‌بازی «انتخابات» که حکومت اسلامی به راه می‌انداخت،   از نخستین روزهائی که پوپولیسم استعماری ملایان بر کشور حاکم شد،   رأی‌دهنده هیچکاره بود؛  امروز نیز هیچکاره باقی مانده.   رأی‌دهنده «سیاهی‌لشکری» است که می‌باید همچون مهرة نمایشات «خردرچمن» دانشگاه تهران به ابزار توجیه سیاست‌های ضدبشری در یک حاکمیت استعماری تبدیل شود.   روزی در آستین «نهضت عاظادی» و شیخ نابکاری  به نام «بازرگان» فوت می‌کردند،‌   و روز دیگر،   همین شیخ کراواتی به زندان و تبعید تهدید می‌شد و در نقش «حسین مظلوم» فرومی‌رفت.   روزگاری با شعبده فردی به نام «بنی‌صدر» را از صندوق‌های «رأی‌سازی» بیرون می‌کشیدند،   و آنگاه که «سیاست» را الزامی دیگر می‌افتاد،  همین مهرة برگزیده به گوشة پاریس می‌گریخت و «انقلاب اسلامی در هجرت» می‌نوشت!   خلاصه،   این بساط ادامه داشت تا اینکه مسکو،   پس از فروپاشی اتحاد شوروی با قدرت‌گیری جناح‌های سرمایه‌داری در روسیه،   مستقیماً پای به سیاست داخلی ایران گذاشت.   

اینجاست که در قلب سیاست «رأی‌سازی» و «جنجال‌بازی» که توسط عوامل استعمار غرب در ایران یک فاشیسم کوردل را به تدریج به خواست عمومی ایرانیان تبدیل کرده بود،  جای پای قدرت‌های دیگری نیز باز ‌شد.  و در همین راستا،   بازی «موش و گربة» غربی‌ها که جز توجیه چپاول و سرکوب و غارت ملت ایران نبود،   به یک‌باره رنگ و روی دیگری گرفت.   این همان میعاد است که در آن بازی «انتخابات» در حکومت اسلامی نیازمند «بحث و گفتگوئی» نوین می‌شود.    فصلی جدید در سیاست داخلی ایران گشوده شده بود،   و نتیجه‌اش همان شد که دیدیم!   یعنی «پیروزی» مهرة تازه از راه رسیده،  بر سردار اکبر سازندگی،   سردستة‌ قوادان،  دزدان و چماق‌کشان حکومت اسلامی،   از طریق همین «انتخابات» و برآمده از صندوق‌های «رأی!»   در این میعاد بود که صاحب‌نظران دریافتند غرب دیگر نمی‌تواند با «تک‌روی»،   مهره‌های خود را آزادانه در سیاست ایران «جابجا» کند،  چرا که موشک‌های مسکو نیز پای در این میانه گذاشته و خواهان سهم «اربابی» کرملین از این سفرة چپاول و غارت بودند.  

احمدی‌نژاد زمانیکه در برابر ‌اکبر بهرمانی،  بزرگ‌لات حکومت اسلامی به پیروزی «انتخاباتی» دست یافت،   به صراحت روشن شد که کدام پایتخت‌ها جهت جلوگیری از تشدید حساسیت‌های مسکو در مسائل مربوط به ایران ناچار به عقب‌نشینی شده‌اند.   جالب اینکه،   عقب‌نشینی کذا که از نخستین «پیروزی» احمدی‌نژاد بر محفل کودتای 22 بهمن آغاز شده بود،   تا به امروز همچنان ادامه یافته.  همانطور که دیدیم بعد از آنکه سیاست‌های نوین کلة «بز سرگلة» محفل سرداران سازندگی را زیر آب کرد،   نوبت به لات‌های خط‌امام و رئیس آدمکشان حکومت اسلامی،  یعنی همین حضرت میرحسین موسوی رسید.  اینبار قرعه به نام تئوریسین «حجاب اجباری» و دژخیم زندان اوین افتاده بود،   تا ایشان با تکیه بر سیاست‌های «استعمارکهن»،   دون‌کیشوت‌وار به مصاف سیاست‌های جدید منطقه‌ای بشتابند؛ و نتیجه نیز از روز روشن‌تر بود.   موسوی همانطور که پیش‌بینی می‌شد،  هم در این میان آبروی نداشته را از دست داد،   و هم سیاست‌های استعمار کهن را با لاشة زندگانی سیاسی متعفن‌اش به قعر منجلاب کشاند.     

ولی جالب‌تر از همه،   عکس‌العمل‌ بازندگان در میانة این میدان «سیاسی‌» است. گروه بازندگان که در رأس‌شان حاکمیت پوسیدة انگلستان نشسته،  در تمامی سطوح جهانی،   از روسیه گرفته تا قلب چین و هند و آمریکا و فرانسه،   محافل و دست‌نشاندگان قدرتمند ویژة خود را دارد.  خلاصه بگوئیم،  این «بازندگان» هم در کاخ‌سفید فعال‌اند،  و هم در بیابان‌های شیخ‌نشین امارات.   ویژگی‌ اصلی‌شان تعلق به همان محافلی است که از روز نخست هم‌داستانان پنهان و آشکار حکومت ملایان در ایران بوده‌اند.   همان‌ها که چپاول ایرانی را تسهیل کردند و جهت تحمیل توحش آخوند بر ملت ایران از هیچ تلاش و کوششی فروگذار ننمودند.  

اینان «بازندگان» هستند.  و همانطور که تجربه نشان داده،  از زدن نعل‌وارونه گرفته،  تا غرغرهای «رسانه‌ای» و به راه انداختن «تعرض‌های» نمایشی و خیابانی و حتی شبه‌کودتائی،  روی‌گردان نیستند؛   هر ابزاری در چشم اینان راهی است به سوی «بهشت» برین.    برای اینان فقط یک اصل اهمیت دارد،  چگونه می‌توان در مسیر رشد نفوذ سیاست‌های نوین منطقه‌ای به نفع سیاست‌های کهن استعماری سنگ‌اندازی کرد،   و یا اینکه حداقل این مسیر را با نیازهای لندن و هم‌پیمانان‌ دیرینه‌اش «هماهنگ» نمود؟   به همین دلیل بود که از نخستین روزهای حضور احمدی‌نژاد شاهد مانورهای رسانه‌ای این حضرات شدیم. 

رئیس فعلی دولت در حکومت اسلامی،   هر چند همچون پیشینان‌اش فاقد هر گونه مشروعیت سیاسی و اجتماعی است،  صرفاً به دلیل عدم تعلق به محفل کودتای 22 بهمن هدف انتقادها و حملات «بازندگان» قرار می‌گیرد.  احمدی‌نژاد نه در ترکیب حکومت اسلامی تغییری ایجاد نموده،  و نه سیاست ویژه‌ای را به مورد اجرا گذاشته.  آنچه امروز در کشور می‌گذرد بازتابی است از افزایش بی‌رویة بهای نفت‌خام و گازطبیعی که جوابگوی نیازهای استراتژیک روسیه است.  کشور ایران در شرایطی نیست که برای این مواد خام در سطح جهانی «قیمت‌گزاری» کند.  و به دلیل نبود شیوة تولید قابل اعتنا در کشور،  افزایش چشم‌گیر اعتبارات ارزی نتیجه‌ای جز افزایش واردات و تزریق تورم جهان صنعتی به درون نظام پولی کشور نداشته و ندارد.  این همان تجربه‌ای است که در سال‌های آخر حکومت شاه،  ملت ایران عملاً به چشم دید؛  سیر صعودی قیمت‌ها،  بیکاری روزافزون،  افزایش بی‌رویة بهای مسکن و در کنار همة این‌ها فرار جوانان به کشورهای غرب.   به صراحت بگوئیم،  هیچکدام از این‌ها «اختراع» احمدی‌نژاد نیست؛  این فرد به همان اندازه در برابر این تحولات قادر به عکس‌العمل است که هر ایرانی دیگری.

برخورد با مسائل و مشکلات فعلی کشور،  ‌ ورای  تصمیمات آقای احمدی‌نژاد می‌باید جستجو شود؛  ایشان در وضعیتی نیستند که بتوانند مسائل مالی را سروسامان دهند.  و حاج‌اکبر بهرمانی که با حراج نفت بشکه‌ای 10 دلار ملت ایران را به گرسنگی انداخته بود،  بهتر است امروز برای بهبود شرایط اقتصادی کشور «طرح» و نقشه ارائه نکند.  ایشان نقشه‌های‌شان را می‌بایست آنزمان که لات‌ها در نمازجمعه‌ها برای‌اش «مخالف هاشمی،  دشمن پیغمبر است» می‌خواندند «عملی» می‌کرد،  نه امروز که به آخر خط رسیده و هیچکس برای‌اش تره خورد نمی‌کند!           

حال برای حسن ختام  بهتر است در مورد نتایج این درگیری «شیرتوشیر» و سیاست‌بازی‌های وطنی گمانه‌زنی کنیم.   همانطور که در مطالب پیشین به کرات گفته‌ایم،  در برابر یک منطق استراتژیک،   زمانیکه این منطق بر مسیر تحمیل گزینه‌های‌اش در حرکت اوفتاده نمی‌توان موضع‌گیری کرد.  و «منطق» فوق حکم می‌کند که نقش آخوند در سیاست،  ادارة امور کشور و خصوصاً مسائل اجتماعی و فرهنگی ایران روز به روز کاهش یابد.   نتیجتاً بازده «انتخابات» فرمایشی پیش‌روی،   جز عقب‌نشینی هر چه بیشتر ملاجماعت،   و در رأس آ‌نان شخص علی خامنه‌ای به عنوان مهم‌ترین حامی حکومت ملائی نخواهد بود. 

به استنباط ما جناح‌بندی‌هائی که در شرف تکوین است فقط یک نتیجه به بار می‌آورد،  عقب‌نشینی هر چه بیشتر جناح آخوندها و نگرش‌های رایج این قشر زالوصفت؛   همان‌ها که مهم‌ترین تکیه‌گاه‌شان سیاست‌های کهن استعماری در کشور ایران بوده و هست.   این سیاست‌ها عقب‌ نشسته‌اند،  در نتیجه این حضرات نیز می‌باید گام به گام به عقب رانده شوند. 

ولی فردای ایران نه در دست احمدی‌نژاد و باندهای «محلل» برخاسته از بده‌بستان‌های «مسکو ـ واشنگتن» خواهد بود،   و نه در دست آخوند و ملا و روضه‌خوان‌های خط‌امام،  جبهة ملی،  اصلاح‌طلب و سبز؛   آیندة ایران به دست ایرانی است،‌   و در چارچوب مطالبات دیرینة ما ایرانیان شکل خواهد گرفت.  مطالباتی که تحکیم دمکراسی سیاسی،  برقراری انسان‌محوری و حاکمیت قوانین انسان‌محور در رأس‌شان قرار دارد.   در این میعاد است که ملت ایران می‌باید برای همیشه با دین‌خوئی،  باورسالاری،  زن‌ستیزی و شخصیت‌پرستی وداع کرده،   پای به میدان موجودیتی بگذارد که شایستة یک ملت کهنسال است.   و اینهمه را نمی‌توان از چند جعبة رأی‌سازی بیرون کشید؛   نیازمند نگرشی نوین‌ایم،   نگاهی نوین به عملکرد خودمان.



  












...











    



Share



۱۰/۰۵/۱۳۹۰

سه صورتک!





صدور فرمان خروج رسمی واحدهای رزمی ارتش ایالات متحد از عراق در زمینه‌های متفاوت بازتاب یافت.   گروهی از مخالفان باراک اوباما در ساختار حاکمیت او را به عقب‌نشینی در برابر تندروهای اسلامگرا متهم کردند،   و برخی دیگر،  که  از طرفداران رئیس‌جمهور فعلی آمریکا می‌باید تلقی شوند،   در مسیری کاملاً متخالف زبان به مجیزگوئی و تعریف از سیاست‌های «ضدجنگ» اوباما گشودند.  با این وجود،  همانطور که ماه‌ها پیش در همین وبلاگ به تفصیل گفتیم،  از یکسو این عقب‌نشینی در واقع سلب مسئولیت سیاسی و دیپلماتیک از کاخ‌سفید در قبال رخدادهای عراق است.  و از سوی دیگر،   ارتش ایالات متحد در ظاهر خاک‌ عراق را ترک گفته.  در عمل بیش از 15 هزار تفنگ‌چی مسلح جهت آنچه «تأمین امنیت» دیپلمات‌های آمریکا در بغداد معرفی می‌شود،  در عراق باقی مانده‌اند،   و نمی‌توان خروج ارتش یانکی‌ها را به عنوان یک «رخداد» واقعی و خارج از تبلیغات رسانه‌ای‌ به خورد خلق‌الله داد.  

گذشته از حضور 15 هزار نظامی آمریکائی در عراق،‌   کشورهای کویت،   قطر و بحرین نیز تحت اشغال ارتش‌های آمریکا و انگلستان هستند،   و مهم‌ترین کشور عرب در خلیج‌فارس،  یعنی عربستان سعودی عملاً توسط پایگاه‌های نظامی ایالات متحد اداره می‌شود.  حال باید پرسید،  در شرایطی که منطقه تا مغز استخوان به اشغال نیروهای نظامی «آنگلوساکسون» درآمده،  دلیل «دست ‌دست» کردن کاخ‌سفید برای خروج «رسانه‌ای» نیروهای نظامی‌اش از عراق چه بوده؟   خلاصة‌ کلام، ‌ طی سال‌های گذشته که نه صدام حسین بر اریکة قدرت تکیه زده بود،  و نه حزب بعث بر علیه یانکی‌ها تبلیغات به راه می‌انداخت،  ارتش ایالات متحد در عراق چه می‌کرد؟ 

پاسخ به این سئوال،  اگر بخواهیم بر «تبلیغات جنگ» که مستقیماً از پنتاگون راهبری می‌شود تکیه داشته باشیم،  بسیار ساده است:   نبرد کاخ‌سفید با تروریسم!‌   به عبارت ساده‌تر،  ارتش ایالات متحد در عراق لنگر انداخته بود تا «تروریست‌ها» را دستگیر کرده و به مجازات برساند؛  این بود پایه و اساس تبلیغات کاخ‌سفید!   ولی در عمل دیدیم که نه «تروریسم» طی اینمدت متوقف ماند،   و  نه ادارة اطلاعات ارتش ایالات متحد،   گروه‌ها و یا شبکه‌های مشخصی را تحت عنوان تروریست‌ دستگیر،  محاکمه و مجازات نمود.   این «تروریست‌ها» هر که بودند،  هنوز هم هستند،   ناشناس‌اند، ‌ و به صراحت بگوئیم هیچکس هم مزاحم‌شان نمی‌شود. 

ولی خارج از آنچه «بسامانی» تروریسم در عراق می‌خوانیم،‌  واقعیات دیگری نیز وجود داشت:   تلاش غرب جهت چپاول نفت،   تثبیت «طرف‌های» وابسته به واشنگتن در رأس قدرت نظامی و امنیتی دست‌نشانده در عراق،   و نهایت امر پایه‌ریزی شبکه‌های جاسوسی و خبرچینی در مناطق دورافتادة خاورمیانه که به صورت سنتی ایالات متحد در آن‌ها نفوذ چشم‌گیری نداشت.   حال که اوباما با دستپاچگی ارتش را بیرون کشانده،   باید نتیجه بگیریم که اگر کاخ‌سفید از چپاول نفت عراق سیر نشده،  حداقل چنین می‌پندارد که به اهداف استراتژیک خود رسیده.   

با این وجود،  ما در «خروج از عراق» جز قبول عقب‌نشینی مقطعی از جانب استراتژهای ایالات متحد در منطقة خلیج‌فارس هیچ نمی‌بینیم.   و اگر آمریکا عقب می‌نشیند،  مسلماً به این امید است که از طریق جاخالی دادن و «بی‌مسئولیتی» در برابر رخدادها،  و با پیش انداختن عوامل منطقه‌ای خود خواهد توانست امتیازاتی را که با صدها هزار تفنگچی نتوانست به دست آورد،   از این طریق کسب کند.  ولی در رأس این امتیازات اگر مسئلة نفت و مسیر حرکت هیدروکربورها اهمیت فراوان دارد،  آیندة آنچه «جهان عرب» می‌خوانند نیز آنقدرها از چشم کاخ‌سفید دور نمانده.   این همان آینده‌ای است که دولت اوباما از طریق «آشوب‌سازی» در مصر،   لیبی،  یمن و نهایت امر در سوریه برای تحقق‌اش خیز برداشته.   ولی به صراحت بگوئیم،  اینجا را کاخ‌سفید با «خوش‌بینی» بیش از حد مورد «تجزیه و تحلیل» قرار داده؛   چرا که زمینة گسترش نفوذ ایالات متحد در منطقه به هیچ عنوان فراهم نیست. 

نخستین معضل ایالات متحد همان حضور روسیه در منطقه می‌تواند تحلیل شود.  البته در این مقطع نمی‌توان پای به بحث پیرامون چگونگی و ویژگی‌های «رشد» و شکل‌گیری «دمکراسی» در روسیه گذاشت؛  این مهم می‌باید در مطلب جداگانه‌ای مورد تحلیل قرار گیرد،  ولی به صراحت می‌توان گفت که انتظارات ایالات متحد از تحولات اخیر روسیه به هیچ عنوان برآورده نشد.   نه تنها «آشوب‌های» برخاسته از «انتخابات» در روسیه فرو نشسته،   که روند  زیر سئوال بردن حاکمیت از طریق فوت کردن در آستین «آشوب‌های خیابانی» به طور کلی تعطیل شده.   روسیه به این ترتیب پای در مسیر ویژه‌ای ‌گذارده؛    هر چند در تحلیل «دمکراتیک» از تحولات،  نتوان  این مسیر را یک «دمکراسی سیاسی» برآورد کرد.  

از سوی دیگر،  اهرم‌های سیاستگزاری غرب در روسیه یا در قلب حاکمیت محافل «پوتین ـ مدودف» فرسایش یافته،   و یا به طور کلی از حاکمیت حذف شده‌.   در نتیجه،  شرایط کنونی به کرملین اجازه خواهد داد که همچنان در برابر فشارهای دیپلماتیک و نظامی غرب بایستد و با تکیه بر ساختارهای قدرتمند نظامی،   سیاست مستقلی بر پایة ‌منافع ملی در برابر مسائل منطقه‌ای اتخاذ کند.  این همان «سیاست مستقل» بود که به دلیل جنجال پس از «انتخابات» به صراحت به خطر افتاده بود. 

اگر همچنانکه بالاتر گفتیم،   اهرم‌های سیاستگزاری کرملین در منطقه فعال و مؤثر باقی بماند، خارج از کشورهای اشغال‌ شدة افغانستان و عراق،‌  منطقاً نقاط استراتژیک مورد نظر ایالات متحد جهت نفوذ در منطقه می‌باید در ایران و ترکیه جستجو شود.   دلیل نیز روشن است.  بر اساس «تحلیل غرب»،‌  در هجمة «مالی ـ اقتصادی» کرملین به سوی آب‌های گرم،  ترکیه و ایران،‌   همسایگان جنوبی روسیه سد «نفوذناپذیر» به شمار می‌روند.

ولی این سد ظاهراً نفوذناپذیر ترک برداشته.   نخست اینکه،  ترکیه به عنوان عضو رسمی پیمان نظامی «آتلانتیک شمالی»،   در برابر دو مشکل اساسی قرار گرفته.  چرا که دولت اسلامگرای این کشور،‌  به دلیل تعهدات بین‌المللی و «علنی»،    قادر نیست در جذب اسلامگرائی‌های منطقه‌ای نقش مرکزیت نظری و عقیدتی ایفا کند.   دلیل هم اینکه مهم‌ترین ویژگی‌ «ظاهری» این نوع اسلامگرایان  «ضدیت‌ با غرب» معرفی شده؛   هر چند این داستان از پایه و اساس جز شوخی هیچ نبوده و نیست.  در هر حال،   آنکارا نمی‌تواند از حضور 500 هزار نظامی ترک و خارجی وابسته به ارتش ناتو در ترکیه «فاکتور» گرفته،  و بساط «غرب‌ستیزی» به راه اندازد.  در ثانی،  مشکل دیگری نیز هست؛  اسلامگرائی در ترکیه پای در سیر قهقرائی گذاشته و در سراشیب فروپاشی اوفتاده.  چگونه می‌توان در یک کشور با حفظ یک دمکراسی «حداقلی»،  برای مشتی ملاجماعت و بچه‌آخوند حاکمیت  «ابدمدت» تأمین کرد؟   می‌بینیم که جهت دستیابی به این هدف،‌  کاخ سفید نیازمند تحکیم پایه‌های یک فاشیسم دینی در ایران شد،  و تردیدی نیست که صحنه‌پردازی‌های «دمکراتیک ـ اسلامی» واشنگتن در ترکیه بزودی از سکه خواهد افتاد.  دقیقاً به همین دلیل است که بلندگوهای سازمان سیا به زبان‌های فارسی،   ترکی و عربی زوزه و عربده بر علیه «حکومت دینی» سر داده‌اند؛  حکومتی که معبود کاخ‌سفید بود و با تغییر شرایط استراتژیک می‌رود تا قاتل جان‌اش در منطقه شود. 

بازتاب این معضل در جامعة ایران نیز قابل بررسی است.   پروژة جمکرانی‌ها برای «انتخابات»  روشن است؛   این پروژه از چند لایة مشخص تشکیل شده.  در نخستین لایه عملیات محیرالعقول «مقام معظم» و لات و اوباش بیت‌رهبری را شاهدیم.   اینان به عادت معمول با تکیه بر مزخرفات و شعارهای پوچ و غیرحقوقی بر علیه ملت ایران و حقوق اجتماعی و انسانی ایرانیان جبهه باز کرده‌اند.  در وق‌وق‌صاحاب‌هائی که منبعث از «مقام معظم» می‌باید تحلیل شود،   واژگانی از قماش «حق»،  «عدالت»،   «استکبارستیزی»،  و ... که در زبان توحش دین و نزد سوسمارخواران صدر اسلام،‌   مفهومی جز سرکوب مردمان و پایمال کردن حقوق انسان جهت  گسترش نوعی «عدالت صحرائی» نداشته،  پیوسته تکرار و بازتکرار می‌شود.   اراذل و اوباش نخستین و مهمترین «پیام» سیاسی آمریکا را با توسل به رادیو و تلویزیون «مصادره شده»،  به ملت ایران می‌رسانند:   مسیر حکومت اسلامی همان خواهد بود که روز 22 بهمن سال 57 توسط ارتش کودتاچی شاهنشاهی به شخص خمینی و لات‌ولوت‌های «نهضت عاظادی» و لشوش حوزه و بازار دیکته شده.   مسیری که بر اساس آن جفنگیاتی از قماش «نبرد با آمریکا» و «ضدیت با غرب» و غیره در رأس سیاست‌های حکومت اسلامی قرار خواهد گرفت.  باید اذعان داشت،   برای دولتی که نان واشنگتن را سق می‌زند،  و توپ و تفنگ و فشنگ ایادی‌اش را از طرف‌های اسرائیلی آمریکا تحویل می‌گیرد،  این شکرخوری‌ها واقعاً مضحک و خنده‌دار شده. 

ولی اگر «مقام معظم» و لات‌های بیت‌رهبری در مواضع «صدرانقلاب» چادر زده‌اند،  اربابان دوراندیش اینان فکر روزهای سخت‌تری را کرده‌اند!   به همین دلیل و در چارچوب همین «آینده‌نگری‌ها» است که اوباشی از قماش کروبی،   موسوی،  خاتمی و ... با این «انتخابات» به مخالفت برخاسته‌اند!   هدف این معرکه  کاملاً روشن است؛   اگر تیر اول که از شست مقام معظم می‌جهد بر هدف اصابت نکند،   کمان و تیرهای باقیمانده را عموسام در کف موسوی و کروبی،  یعنی همپالکی‌های جنایتکار همین علی خامنه‌ای خواهد گذاشت.   باشد که اینبار تیرش به هدف،  که همان قلب ملت ایران باشد اصابت کند. 

با اینهمه،  همانطور که گفتیم مسئلة عموسام در ایران و ترکیه بیش از این‌ها بیخ پیدا کرده،  و به همین دلیل شاهد فوت کردن شبکه‌های خبرسازی یانکی‌ها و لندنی‌ها در آستین رضا پهلوی بودیم.   این فرد که طی سالیان دراز عملاً جز دنباله‌روی از آشوب‌سازی‌های غرب در ایران هیچ کاری انجام نداده،   به یک‌باره در بوق‌های تبلیغاتی سازمان سیا تبدیل به «ستارة» دمکراسی ایران می‌شود،   و با ادبیاتی دبستانی جهت ایجاد «اجماع» پیرامون اهداف دمکراتیک قد علم می‌کند.

ولی رضا پهلوی اشکال عمده‌‌ای دارد؛  ایشان اصولاً نمی‌دانند که دمکراسی سیاسی چیست،  و در میان «انواع» رنگارنگ همنشین‌ها و مشاورانی که برای خود برگزیده‌اند،  یک «دمکرات»‌ هم نمی‌توان یافت.  در نتیجه،  ادبیات اعلیحضرت،   هم دبستانی است و هم فاشیست و ضددمکراتیک.  سربسته بگوئیم،  اگر از اهدافی حمایت می‌کنیم،  بهتر است نخست در بارة چند و چون «نظری»،  «تاریخی» و ابعاد متفاوت اجتماعی و فرهنگی آن کسب اطلاع کرده باشیم.  این ویژگی نزد رضا پهلوی اصولاً وجود ندارد،  و مشکل می‌توان فردی را به عنوان «ناجی دمکراسی» پذیرفت که با ابعاد حقوقی «انسان‌محوری» بیگانه است. 

خلاصة کلام،  می‌بینیم که در تقابل با منافع ملی ایرانیان سه لایه سیاستگزاری غرب در کشور فعال شده.  سه صورتک استعماری:   اصولگرائی از نوع «مقام معظم»؛   اصلاح‌طلبی از نوع «جنبش سبز» و لات‌های «خط‌امام»؛   و نهایت امر «دمکراسی»،   ویراست امثال ثابتی و ارتشبد نصیری!  بله،  هر چند بازیگران این سه لایه در ظاهر و در شعار «متفاوت» می‌نمایند،  آنقدرها با یکدیگر بیگانه نیستند.  خادمان یک بارگاه‌اند،  و همانطور که تجربیات قرن معاصر نشان داده در امر مقدس «نان قرض» دادن به یکدیگر به هیچ عنوان کوتاهی نخواهند کرد.  حتی اگر کارد بر مغز استخوان یکدیگر بسایند،   به فرمان «ارباب» گوش فراخواهند داد و میدان را برای طرفی که ارباب مشخص کند «خالی» می‌کنند.   جاخالی آخوندیسم برای رضامیرپنج و جاخالی محمدرضا پهلوی برای آخوندک‌ها را شاهد بودیم،   حال باید دید در این بزنگاه کدام طرف می‌خواهد برای آن یکی «نان و آب» تأمین کند.

با این وجود،  تکرار تجربیات تاریخی امکانپذیر نیست،  هر چند خواست ایالات متحد در این مسیر غیرممکن متحول شود.    به استنباط ما نقش‌های تعیین شده از جانب استعمار غرب برای لات‌ولوت‌ها همه «نقش بر آب» است،  چرا که استراتژی منطقه‌ای به طور کلی تغییر یافته، ‌ و حضرات علیرغم برخورداری از حمایت‌های محفلی و سیاسی مجبور خواهند شد،‌  هم ارتباط اندام‌وار خود را با یکدیگر «علنی» کنند،  و هم در برابر افکارعمومی،  در فضائی خارج از درگیری خیابانی «مسئولیت» سیاسی بپذیرند.  و به صراحت بگوئیم،  مسئولیت سیاسی همان است که این جماعت برای فرار از آن پشت ارباب‌شان سنگر گرفته‌اند.  با توجه به شرایط فعلی،  «انتخابات» جمکران نه تعیین کننده خواهد بود و نه «سرنوشت‌ساز».   چه بهتر که ملت ایران نه در هماهنگی با اصلاح‌طلب و سلطنت‌طلب که در ارتباط با مطالبات انسانی و دیرینة خود این نمایش مهوع و ضدانسانی را از پایه و اساس تحریم کرده،  صحنه را به آدمک‌هائی واگذارد که برای چند روز «قدرت‌طلبی» به گدائی و دریوزگی به بارگاه مقام معظم و اصولگرائی روی آورده‌اند.  حساب اینان،  و دوستان مخالف‌نمای‌شان روشن‌تر از آن است که بتوانند آیندة یک ملت را رقم زنند.           
   
 

  












...



          

  





Share