۱۱/۲۱/۱۳۸۵

هستة شکسته!



حضور علی‌اکبر ولایتی، مشاور علی‌خامنه‌ای در امور سیاست بین‌الملل در مسکو، که حامل پاسخ شخص خامنه‌ای به پیام ولادیمیر پوتین، رئیس دولت روسیه است، در شرایطی صورت می‌گیرد که دستگیری «یک دیپلمات بلند پایة» ایران در عراق، و دستگیری یک معاون وزیر در کابینه، به دلیل وابستگی‌های‌اش به مقتدی‌صدر، عملاً در چارچوب روابط بین‌المللی، ایالات متحد را شدیداً تحت فشار قرار داده. ولی در شرایطی که این «رزمایش دیپلماتیک» به صحنه می‌آید، نمی‌باید دچار توهم شویم؛ آقای ولایتی، هر چند که سال‌های دراز وزیر امور خارجة رژیم اسلامی بوده‌اند، و امروز نیز در مقام مشاورت علی خامنه‌ای هنوز دستی در قدرت و حاکمیت دارند، در تهران از طرف دولت احمدی‌نژاد زیاد هم «صاحب‌ منصب» به شمار نمی‌آیند. و همین چند هفته پیش وبلاگ شخصی ایشان، به دلیل «دخالت» بیجا در امور سیاسی، از طرف همین دولت «فیلتر» شده بود!

در واقع «حضور» علی‌اکبر ولایتی در مسکو، در شرایطی که سفر علی لاریجانی، دبير شورای عالی امنيت ملی ايران به کنفرانس امنيتی مونيخ به دليل «کسالت» لغو شده است، مفهوم و معنای وسیع‌تری می‌یابد. این رخداد، در واقع کامل کنندة سریال نوینی است که از آن می‌توان به عنوان «سریال جایگزینی» نام برد. همانطور که بارها در همین وبلاگ عنوان کردیم، سیاست کلیدی‌ای که بر اساس آن احمدی نژاد پای به کاخ «ریاست دولت جمکران» گذاشت، آتش‌افروزی، و پایه‌ریزی شرایط جنگی با آمریکا بود. ایندولت از روز نخست کار را بجائی کشاند که «جنگ»‌ با آمریکا، از طریق تبلیغات رسانه‌ای، و پخش بولتن‌های دولتی میان امنیتی‌های این رژیم، فی‌نفسه به امری کاملاً «عادی» تبدیل شود. تکیة ایندولت بر «حق» ملت ایران در برخورداری از «نیروی هسته‌ای»، در شرایطی صورت می‌گرفت که فهرست بلند بالائی از حقوق حقة ملت ایران، هم در صحنة بین‌الملل به دست قدرت‌های بزرگ پایمال می‌شد، و هم در درون مرزها عوامل سرکوب رژیم از برقراری همان «قوانین» حکومت اسلامی نیز در سطح جامعه عاجز بودند. اگر در نظر آوریم که اساسی‌ترین حقوق یک ملت برخورداری از یک زندگی شرافتمندانه، در چارچوب قوانین جاری کشور است، باید اذعان داشت که دولت احمدی‌نژاد، اگر در برآوردن نیازهای کلیدی ملت ایران کاملاً عاجز است، در عوض در راه حق و حقوق «هسته‌ای» این ملت، حتی بیش از آنچه «می‌باید» جوش و خروش دارد! دولتی که قادر نیست داروی مورد نیاز بیماران مملکت را تأمین کند، دولتی که قادر نیست حتی امنیت فردی نمایندگان مجلس شورای اسلامی خود را تأمین کند، دولتی که ... آنچنان بر طبل حقوق‌ملی ایرانیان می‌زند که تو گوئی تمامی نیازهای این جامعه جز «حقوق هسته‌ای» برآورده شده!

در واقع، از ماه‌ها پیش تصویر عملکردهای ایندولت کاملاً روشن بود. حکومت اسلامی قادر نیست در چارچوب روابط بین‌الملل جائی برای «موجودیت» خود بیابد؛ این حکومت نتیجة یک «توافق» استعماری و شرم‌آور در 22 بهمن ماه 1357 است، و خارج از این محدوده نمی‌تواند کارت‌های سیاسی بر صحنة سیاست بین‌الملل بازی کند. و دقیقاً در همین چارچوب است که آمریکائی‌ها جهت حضور در سواحل جنوبی دریای خزر، نیازمند بحرانی نشان دادن شرایط داخلی کشور‌ ایران‌اند؛ بحرانی که «اظهارات» تعمدی «رهبران» وابستة این حکومت به صراحت به آن دامن می‌زند. شاهدیم که هر گاه اینان احساس می‌کنند، «آب‌ها از آسیاب در حال افتادن است»، بهانه‌ای، وسیله‌ای، سخنرانی‌ای و هیاهوی تبلیغاتی‌ای به راه می‌اندازند، تا «اسلام» راستین را در برابر «کفر» به ارزش گذاشته، زمینة دخالت‌های مستقیم و غیرمستقیم سرمایه‌داری غرب، در کشور ایران را فراهم آورند، و از این راه روسیه را در سرزمین‌های جنوبی‌اش مورد «تهدید» مستقیم اقتصادی و نظامی قرار دهند.

برای چنین «مهمی» بود که دست‌های غرب از صندوق‌های «مهروموم» شدة انتخابات حکومت اسلامی، فردی را بیرون کشید که عملاً نه تجربة سیاسی در چنین مقامی دارد، و نه از شخصیت کافی جهت تکیه بر «مسند ریاست جمهوری» یک مملکت می‌تواند برخوردار باشد! آقای احمدی‌نژاد که در چارچوب سیاست‌های «پساجنگ عراق» در ایران به قدرت رسید، وظیفة اصلی‌اش تهدید پیگیرانة امنیت مرزهای جنوبی کشور روسیه از طریق برخوردهای «جنگ‌آورانة زرگری» با سیاست‌های غرب، خصوصاً ایالات متحد در ایران بود! امروز همگان شاهدیم که این سیاست‌ها بکلی با شکست روبرو شده. در نتیجه «نقش» سازندة «مهرورزی» دیگر پایان یافته، و به احتمال زیاد این جناح ـ جناحی متشکل از لباس‌شخصی‌ها و امنیتی‌های دون‌پایه ـ تا چند سال دیگر کاملاً از ساختار حاکمیت ایران بکلی حذف خواهند شد.

اینجاست که سناریوی «جایگزینی» معنا و مفهوم می‌یابد. همانطور که شاهد بوده‌ایم وزیر امور خارجة پیشنهادی احمدی‌نژاد، منوچهر متکی، از روزهای نخستین از طرف محافل سیاسی بین‌الملل «جدی» تلقی نشد. و بارها و بارها بجای وی شخص علی لاریجانی به مأموریت‌های دیپلماتیک اعزام شده. در واقع، کشورهای غربی بخوبی می‌دانستند که متکی «مرد این میدان نیست»، و طرف‌های روسی و چینی نیز بخوبی از «مأموریت» اصلی متکی، که همان ایجاد بحران جهت حفظ منافع غربی‌ها بود، کاملاً آگاهی داشتند. هیچکس دلیلی بر جدی انگاشتن منوچهر متکی نداشت. ولی امروز می‌توان به صراحت دید که ستارة آقائی «دیپلماتیک» علی لاریجانی، جایگزین بالفعل متکی نیز، رو به افول گذاشته و حکومت اسلامی هر روز بیش از روز پیش به بطن سیاست‌های کهن دوران «خوش جنگ سرد»‌ پناه می‌برد. عدم پذیرش لاریجانی در کنفرانس امنیتی مونیخ که وی قرار بود در حاشیة آن به دیدار سولانا، یکی از مهره‌های اصلی نظامی آمریکا در اروپا، «نایل» آید، نشان می‌دهد که وزنة سیاست خارجی حکومت اسلامی، به جانبی جدید متمایل می‌‌شود.

در واقع پس از آنکه روسیه از طریق استقرار سیستم‌های موشکی متفاوت در داخل ایران به آمریکا در مورد ماجراجوئی‌های احتمالی در مرزهای جنوبی روسیه «هشدار» کافی را داد ـ این سیستم‌ها از یک سو شامل موشک‌های «تور‌ ام یک» روسی در اطراف نیروگاه بوشهر می‌شود، و از طرف دیگر، شامل سیستم‌های «کروز» جدیدی است که قادر است به راحتی ناوگان‌های آمریکائی را در خلیج‌فارس هدف قرار دهد ـ دیگر دلیلی برای ملاقات آقای لاریجانی با سولانا، و بحث و گفتگو در مورد ایجاد بحران‌های ساختگی سیاسی در داخل کشور ایران نمی‌توانست وجود داشته باشد! تحویل و آزمایش این موشک‌ها که مسلماً حتی بدون اجازة دولت ایران، در درون مرزهای کشور صورت گرفته، حتی اگر این موشک‌ها هنوز هم به مرحلة «کارآئی‌» نظامی نرسیده باشند، پیامی کاملاً مشخص به ارتش آمریکا در عراق، افغانستان و خلیج‌فارس خواهد بود: «در صورت ماجراجوئی هدف قرار می‌گیرید، حتی اگر این موشک‌ها از خاک ایران نیز پرتاب نشوند!»

دولت احمدی‌نژاد اینک نه از نظر دیپلماتیک موجودیت دارد، نه از نظر نظامی می‌تواند به متفق اصلی خود، ارتش آمریکا تکیه داشته باشد، و نه از نظر افکار عمومی موجودیت‌اش قابل تحمل است. دولت احمدی‌نژاد، اینک بالاجبار می‌باید در چارچوب یک قانون اساسی تماماً «نمایشی»، سه سال دیگر نیز بر اریکة این «قدرت استیجاری» تکیه زند، و همزمان ملت ایران می‌باید شاهد اوج‌گیری خلاء «قدرت راهبردی» کشور باشد، ملت باید شاهد باشد که «بیت‌رهبری» با مشاوران رنگارنگ‌اش، و دارودستة «هاشمی‌ ـ خاتمی» از طریق بده بستان‌های محفلی با اجنبی، هر کدام کشور را به سوئی بکشانند. امروز بر نیروهای مترقی و وطن‌دوست است که بر این شرایط، که فقط می‌تواند منافع ملی ایرانیان را به غارت قدرت‌های اجنبی بدهد، نقطه پایان گذارند. چرا که پایه‌ریزی یک سیاست ملی و میهنی، تا زمانی که این حکومت با تکیه بر این صورت‌بندی‌ها موجودیت خود را استوار کرده، امکانپذیر نخواهد بود، این حاکمیت می‌باید در تمامی ابعاد جای خود را به حکومتی دهد که قادر باشد «خلاء» قدرت سیاسی در روابط بین‌الملل، و نبود برنامه ریزی در روابط داخلی کشور را جبران کند.


۱۱/۱۹/۱۳۸۵

حدیث یک مشت دلار!



بنگاه خبرپراکنی بی‌بی‌سی، روز چهارشنبه 7 فوریة سالجاری اعلام کرد که، جرج بوش رئیس جمهوری ایالات متحد گویا بار دیگر، جهت «حمایت» از جامعة مدنی، آزادی مطبوعات و آزادی بیان در ایران، همچون سال گذشته، مبلغ 75 میلیون دلار کمک‌های مالی در بودجة سال 2008 کشور در نظر گرفته است! البته این کمک کذائی سال گذشته‌ ـ سال 2007 ـ نیز برای اولین بار شامل حال ما ایرانیان شد، و همانطور که شاهد بودیم در این سال، که برای اولین بار چنین مبلغ «گزافی» در راه آزادی بیان ملت ایران «هزینه» شد، همزمان یکی از سیاه‌ترین دوره‌ها در تاریخچة سیه‌روی مطبوعات و صنعت چاپ در ایران نیز آغاز گردید. در واقع، طی سال‌ 2007 میلادی در ایران، تمامی مطبوعات کشور، اعم از «طرفداران»‌ یا «مخالف‌نمایان» حاکمیت، همگی به زیر تیغ جلادان سانسورچی و ممیزان افتادند، و چه بسیار نشریاتی که پس از عمری تعظیم و تکریم به درگاه ولایت‌فقیه و بوسیدن نعلین مبارکه، در این «خجسته‌سال» به تیغ تیز وزارت ارشاد جمکرانی‌ گرفتار شده، کارد بر «حلقوم‌شان بمالیدند»، و به قول معروف دریافتند که، «یک من دوغ چقدر کره ‌دارد!» و این شرح ما وقع بود از آنچه طی سال 2007، در داخل کشور گذشت!

از سوی دیگر، در ممالک خارج نیز، جز چند رادیوی «عوام‌پسند» که به گروهی نورچشمی‌ها دادند تا برایمان هر از گاهی چند «شاه بیت» از حافظ و سعدی با «اغلاطی» خجالت‌آور «دکلمه» ‌کنند، و یا شبانه‌روز، گوگوش و عارف «حقنه» کنند، خبر دیگری نبود. اصولاً «ثمرات و نعمات» این 75 میلیون دلار کذائی، گویا باید «نامرئی» باشد، چرا که هیچ جا نشانی از آن‌ نمی‌بینیم! از شما چه پنهان، در این مورد به قول جمکرانی‌ها به «شبهات» دچار شدیم، و پس از مشورت با تنی چند از کارشناسان خبرة امور «غیب» و «غیبت»، به این نتیجه رسیدیم که بوش حکماً می‌داند شیعیان جمکرانی برای آنچه «غایب» است و «نامرئی»، ارزش زیادی قائل‌اند، و از اینجاست که سعی کرده حمایت از جامعة مدنی و آزادی مطبوعات در ایران را به صورتی کاملاً «غیبی»‌ انجام دهد! البته سوء نیتی در کار نیست، اینکار را «غیبی» می‌کند، تا قدرش را بیشتر بدانیم! ولی بنده از آنجا که فضولی لحظه‌ای راحت و قرار برایم‌ نمی‌گذاشت، باز هم «مشورت» کردم! اینبار با چند حسابدار و سرمایه‌دار! و جای شما خالی، کاشف به عمل آمد که هزینة یک رادیو که «اینقدرها» نمی‌شود! یک رادیو، ‌به فرض آنکه حتی از نوع «غیبی» باشد، سالی 40 تا 50 هزار دلار مخارج تجهیزات دارد، و همین مقدار هم حقوق سالانه می‌دهند به دست نورچشمی‌ها! پس با یک حساب سر انگشتی، امروز با 75 میلیون دلار «اهدائی» می‌باید حداقل 750 ایستگاه رادیوئی «غیبی» می‌داشتیم! و چون نداریم، حتماً این 75 میلیون جائی گم شده است!

«صاحب‌نظر» دیگری می‌گفت، چون جرج بوش، خود فرزند «بوش» است و حکماً نوادة «موش»، در نتیجه فعالیت‌ها بر «اینترنت» متمرکز کرده! ولی روی اینترنت هم طی سال گذشته، خارج از وبلاگ‌های مجانی، از قبیل همین وبلاگ محتضر، چند تا سایت خاک گرفتة «مخالف‌نما» می‌بینیم که از صدر اسلام تاکنون، حتی طرح‌‌های‌شان را هم عوض نکرده‌اند؛ چه رسد به آنکه فعالیتی در میان باشد. چه بگوئیم، روی شبکة اینترنت هم خبر قابل عرضی نیست. در ثانی، مگر یک سایت، با روزی 6 یا 7 مقالة چند خطی که بیشتر کپی‌برداری از این و ‌آن است، و یک «باند» چند مگابایتی چقدر خرج دارد؟

اینهم سئوالی بود که باز کارمان را به «مشورت» انداخت. از قضای روزگار، ایرانی زبردستی در کنارمان نشسته بود که یک سایت «لختی» درست کرده بود، و «اناث» از همه جا، هر آنچه لخت و عور یافتی، در آن چپاندی، و مشتریان از کشاورز هندوستانی تا کلنل افغانستانی، به کارت ویزا و مسترچارج چپاول کردی و عکاس‌خانه اداره نمودی، و بسیار خوش اقبال بودی و شادان، که حتی مخارج ختنة اولادان ذکور از همین راه تأمین نمودی و بر مرسدس بنز نشستی، و هم او که بسیار کارها کردی که دیگر ایرانیان در خواب هم نکردی از جای برخاسته با تشر گفت، «ای‌بابا! اینهمه خرج ندارد اینکار که!» و او که به همة امور لختی‌گری تسلط تمام داشتی، و هر آنچه دیدی به معیار لختی‌گری سنجیدی، گفت که با 75 میلیون دلار وی ‌توانستی تمامی 75 میلیون ایرانی لخت و عور کرده و در سایتی بچپاندی! و چون به اینجا رسید تأملی کرد و گفت، «لیک ماتحت حجج اسلام مشکل در هیچ ماینیتور بتوان فرو کرد!» این بگفت و برفت! و ما بجای ماندیم، سر در جیب تفکر، دانه دانه مرواری تجسس می‌سفتیم که ناگاه فرنگستانی زیرکی از راه رسید و پرسید، در چه «باب» گرفتار آمده‌اید، که من همه مشکل‌ها حل کنم!

حدیث 75 میلیون دلار گمشده باز گفتیم. خندید و گفت، «این کار خانم زایس باشد.» گفتیم «رایس» را گوئی؟ گفت، «چه فرقی می‌کند، زایس همان رایس باشد». و گفت که ایشان نه تنها در کار «غیب»، که در بحث «غیب‌کردن»‌ از جمله استادان‌اند، و با کمک «چنی» در این چند ساله صدها میلیارد در عراق «غیب‌کرده‌اند»، و این 75 میلیون رقمی نیست که در باب آن به غور و تفکر افتاده‌اید. گفتیم ولی این 75 میلیون قرار است به «آزادی» ملتی برسد، باز هم خندید و گفت، «خالی‌ بسته‌اند!» و توضیح داد که آنزمان که «ینگه‌دنیائیون» مخارج جهت کاری «تأمین» می‌کنند، پیش از آن کیسه‌ای خالی به گنجایش هزارها برابر همان مخارج بر کمر می‌بندند، تا از قبل سیاست‌بازی‌ هم آن را لبریز کنند. سرگردان گفتیم از کجا؟ ما که آه در بساط نداریم! خندید و گفت، کیسه‌ها نه از جیب شما پر کنند، که هیچ ندارید، از نفت شما پر کنند، که با این حرف‌ها آخوند در تهران خوب می‌ترسانند و حق حساب گزاف می‌گیرند!

۱۱/۱۸/۱۳۸۵

از توهم تا آزادی!




در بحث فلسفی، «آزادی» را در مقام یک قابلیت انسانی بررسی می‌کنند. قابلیتی که می‌باید بدون هر گونه محدودیت و اجبار، به یک فرد امکان دهد که در مورد یک امر ویژه، دست به عمل زده، انتخابی صورت دهد، و یا موردی را بر موارد دیگر ترجیح دهد. ولی همانطور که می‌بینیم این «تعریف» بسیار خام است. تعاریف «پخته‌تری» چون، «آزادی یک فرد آنجا خاتمه می‌یابد که آزادی فرد دیگری آغاز می‌شود» نیز، در زمینة علوم اجتماعی عنوان شده، ولی با دقت نظری کوچک می‌توان دریافت که تعریف دوم، آنقدرها که به نظر می‌آید بر تعریف نخست برتری نخواهد داشت. در مورد تعریف اول می‌باید گفت که «محدودیت» و «اجبار»، آنچنان که بشر زندگی اجتماعی را شناخته با موجودیت جامعه عجین شده. کسی نمی‌تواند حضور انسان در سطح جامعه را بدون تعریف مشخص و معینی از «محدودیت‌ها»‌ و «اجبارها» حتی تصور کند. از طرف دیگر اقدام به عملی ـ هر عملی که بتوان تصور کرد ـ نه تنها خود از محدودیت‌هائی اجتماعی و فیزیکی برخوردار می‌شود، که بازتاب محدودیت‌های ساختار ویژة روانی هر فرد نیز خواهد بود. چه بسا انتخاب‌ها که بر اساس «روانپریشی‌ها» صورت می‌گیرد، و علیرغم «آزادی» فرد در اینگونه گزینش‌ها، به دلیل نارسائی‌های عاطفی فرد مورد نظر، نه تنها نمی‌تواند یک عمل «آزاد» تلقی شود، که فرد را به دلیل همین گزینش در گرداب بحران‌های عاطفی به «تألمات» روانی و روحی نیز دچار خواهد کرد. شاید بهترین نمونه‌ در این مورد را بتوان «گزینش» یک معتاد از مواد مخدر، یا «گزینش» یک فرد مبتلا به ناهنجاری‌های روانی در اعمال زجر و شکنجه بر دیگران را مثال آورد! همانطور که معتاد به دلیل پیروی از اعتیاد نمی‌تواند هیچگاه به «رضایت» در معنای عمیق کلمه دست یابد، یک فرد «سادیک» نیز با پیروی از «خواست‌های»‌ آزادنه‌اش نمی‌تواند به «رضایت» برسد؛ ایندو فرد هر دو بیمارند، و گزینه‌های‌شان نیز «بیمارگونه»، اینان نیازمند معالجه‌اند!

‌و آنجا که در تعریف نخست، سخن از «انتخاب یک مورد در میان موارد دیگر»‌ نیز پیش می‌آید، باز هم همین مسائل در میان خواهد بود. یک طفل دوساله، میان یک فرمول اعجاب‌آور فیزیک هسته‌ای و یک آب‌نبات قرمز رنگ انتخابش کاملاً قابل پیش‌بینی است؛ آیا این انتخاب توجیه‌پذیر است، و می‌توان آنرا بازتاب یک «گزینش» آزادانه معرفی کرد؟ تکرار نمونة فرد معتاد را در اینجا دوباره عنوان نمی‌کنیم ولی می‌توان به طور مثال از یک فرد گرسنه سخن به میان آورد، که همان فرمول اعجاب‌آور فیزیک هسته‌ای و یک ظرف غذا را در برابرش می‌گذاریم. اینجاست که متوجه می‌شویم، «بحث» آزادی از ویژگی‌های بسیار پیچیده‌ای برخوردار است. و در این مقوله، «آزادی» بیش از آنچه در بطن جامعه قابل تعریف باشد، مقوله‌ای خواهد بود که نشانگر برخوردهای فردی است! در واقع، عوامل «اجتماعی» و «فردی» در بحث آزادی، در هم می‌آمیزند، و پیچش این عوامل در یکدیگر، یکی از معضلات بحث آزادی می‌شود.

ولی همانطور که در بالا گفتیم، اگر به «تعریف» دوم آزادی توجه کنیم ـ این تعریف از طرف صاحب‌نظران در امور اجتماعی بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد ـ بازهم می‌بینیم «نقطه‌ای که از آن حقوق فرد دیگر آغاز می‌شود»، از نظر ساختار حقوق اجتماعی به هیچ عنوان «روشن» و «صریح» نیست. یک فرد می‌تواند ادعا کند، همانطور که اینک در حکومت جمکران ادعا می‌شود، که دیدن یک زن بی‌حجاب «حقوق» اجتماعی او را جهت زیستن به شیوه‌ای که دین و سنت دینی برای او تجویز کرده، «مخدوش» می‌کند! در نتیجه، بر اساس این «پیش‌فرض» می‌باید بر شیوه‌های «زیست» دیگران محدودیت‌هائی اعمال شود. و از طرف دیگر، افراد مخالف همین شخص نیز می‌توانند بگویند که برخورد وی با «حقوق» و «آزادی‌ها» را نمی‌پسندند، چرا که «آزادی‌های‌شان» را مخدوش می‌کند، و عنوان کنند که وی «حق» ندارد محدودة «حقوق‌فردی» خود را در چنین نقطه‌ای بر پا کند. درست در همینجاست که نقش حاکمیت کلیدی می‌شود. چرا که این «تخالف‌ها»، اگر از طریق یک قدرت «سازمان‌یافته» خاتمه نیابد، می‌تواند تا ابد ادامه داشته باشد.

ما ایرانیان، حداقل اینک پس از گذشت 28 سال قادریم به صراحت ببینیم که محدودة «حقوق» افراد، و آزادی‌های اجتماعی مسئله‌ای است بسیار پیچیده، چرا که در درجة نخست این محدوده «فردی» است، و در درجة بعدی «اجتماعی» خواهد شد، و از آنجا که هر اجتماعی نیازمند نوعی انتظام است، «آزادی» صریحاً تبدیل می‌شود به مقوله‌ای صرفاً سیاسی! بی‌دلیل نیست که هر گونه تلاش جهت سازماندهی «حقوقی» به مسئلة آزادی در کشورهائی چون ایران صریحاً به نقش دولت و حاکمیت باز می‌گردد. این خلاصه، که مسلماً تمامی فصول مطرح شده در بحث آزادی را پوشش نخواهد داد، از این نظر عنوان شد که اخیراً گروهائی متشکل از سازمان‌ها و تشکیلات سیاسی و صنفی در کشور، بر مبحث آزادی‌ها تکیة فراوان می‌کنند. ولی بحث «آزادی‌ها» در جامعة ایران، تا آنجا که نویسندة این سطور به یاد دارد، از محدودة بررسی‌های سنتی و دینی فراتر نرفته. در واقع، باید این اصل را قبول کرد که چارچوب‌های «آزادی» در جامعة بشری نیز خود چندین و چند نمونه‌اند! اگر سیاسی بودن عامل آزادی را به رسمیت بشناسیم، دیگر یک نوع «آزادی» را نمی‌توان به عنوان «الگو» معرفی کرد، همانطور که به یک نوع «حکومت» نیز نمی‌توان اعتباری جهانی و فراگیر داد. از طرف دیگر، ادعای اینکه یک جامعه به دلیل مسلمان بودن می‌باید «آزادی‌هائی» صرفاً اسلامی را قانونی تلقی کند، نیز دیگر نمی‌تواند محلی از اعراب داشته باشد. چرا که «‌دین‌باوری» خود نوعی برخورد ویژه با مسائل اجتماعی است، و به هیچ عنوان نمی‌تواند تنها برخورد ممکن تلقی شود. و در بسیاری از جوامع دنیا، میان حاکمیت‌ها و ادیان توده‌های مردم، ناظر بی‌طرف و منصف هیچگونه ارتباط اندام‌واری نخواهد یافت.

ولی سخن از «آزادی»، حداقل در مفهومی که در تاریخ معاصر بشر آغاز شده، با اوج‌گیری جامعة صنعتی غرب همراه بوده. قرون جدید، مکاتب فلسفی جدید، رشد بی‌سابقة علوم و فناوری‌ها در غرب، و انباشت بازهم بی‌سابقة ثروت‌ها در مغرب‌زمین، دیدگاه‌های مردم و حاکمیت‌های سرزمین‌های غرب را به شیوه‌ای بنیادین زیر و رو کرد. «آزادی» به صورتی که مغرب زمین آنرا در چارچوب نیازها، و خواست‌های خود «تعریف» کرد، در ذهن بسیاری از اقوام دیگر مناطق جهان، در مقام نوعی الگوی ایده‌آل جهت زیست، و در ترادفی کامل با «رشد»، «پیشرفت»، «تعالی» و ... قرار گرفت. در واقع، خیلی طبیعی است که انسان تمایل به پیروی از نمونه‌های «موفق» داشته باشد، تا اینکه نمونه‌های «ناموفق» را دنبال کند! و اگر فردی، در مقام یک متفکر سیاسی ادعا کند که می‌توان از کنار چنین زمین‌لرزه‌هائی ـ رشد سرسام‌آور صنعتی غرب، و فناوری‌های نوین ـ که کلیات جوامع بشری و تاریخ انسان را زیر و کرده، بی‌اعتنا بگذرد، مسلماً در حسن نیت او می‌باید تردید اساسی داشت.

در سال‌های دور، آنزمان که پیشینان ما در حال بطنی کردن پدیدة «مدرنیتة» اروپائی در ایران زمین بودند، و غوغای «مشروطه‌طلبی» فضای کشور را فرا گرفته بود، برخورد با دنیای جدید، و مسائلی که این برخورد می‌توانست در تقابل تمدن‌ها ایفا کند، زیاد مورد التفات قرار نگرفت. چرا که اصل کلی، همان «پیروی» از الگوی موفق بود! کمتر کسی از سخنوران صدر مشروطیت ایران به نکات باریک تضادها، و تفاوت‌های فرهنگی، تاریخی، اقلیمی و حتی ساختاری اشاره کرده. «آزادی» در ایران در مقام اکسیری بود که نوشیدن آن «علاج» همة دردها می‌شد. پیشینان ما بر این اصل متفق‌القول بودند که، مشروطیت همان صورتبندی لازم است، و اینان به خود زحمت زیادی در راه شناخت «آزادی» در مفاهیم فلسفی، اجتماعی و فرهنگی ندادند. همین «ساده‌انگاری»، سال‌ها بعد برای مملکت مشکلات بسیار بزرگی به همراه آورد.

امروز بسیاری از ایرانیان می‌دانند که «آزادی» در مفهومی که غرب آنرا تجربه می‌کند، یک پدیدة کاملاً «اقتصادی» است. در واقع، واژة لیبرالیسم، و ریشه‌های آن در اصول اعتقادی متفکران غربی، از پایه‌ریزی نظریات اقتصادی در سال‌های آغازین سرمایه‌داری در انگلستان و فرانسه الهام می‌گیرد. ولی شاهدیم که این نوع برخورد با مسائل اقتصادی، دهه‌‌ها بعد به تبعاتی اجتماعی انجامید که بعدها مفاهیم دیگری از قبیل آزادی زنان، حقوق کارگران، حقوق کودکان، و ... از آن‌ها مشتق شد. و این حقوق نیز اگر امروز در برخی جوامع، حداقل در ظاهر، مورد احترام نظام‌های سیاسی حاکم قرار دارد، به دلیل همان بازده اقتصادی آن‌ها است. به طور خلاصه، «آزادی» در مفاهیم فلسفی، ارزشی، انسانی، انساندوستانه، و ... در هیچ یک از نظریه‌های حکومتی غربی اصولاً‌ وجود خارجی نداشته، و امروز هم وجود ندارد!

ولی آنچه برخورد بسیاری از ملل جهان، به ویژه ایرانیان را با این پدیده، «ضد و نقیض» می‌کند، همان عدم آشنائی متفکران ما از بنیادهای «اقتصادی» این نظریة اجتماعی است. چرا که «آزادی» به دلیل ریشه داشتن در بطن مناسبات اقتصادی، مناسباتی که از نخستین سال‌های قدرت‌گیری سرمایه‌داری‌های غربی، به سرعت به روابط بین‌الملل نیز سرایت کرد،‌ در ساختارهای اقتصاد جهانی، مفهوم «اسارت» ملل دیگر را نیز به همراه آورد! چرا که «لیبرالیسم» نمی‌توانست از چارچوب منافع اقتصادی پای فراتر گذارد؛ رشد «آزادی» در مغرب زمین، به صورتی کاملاً اعجاب‌آور، معنای «اسارت» و «استثمار» ملل دیگر را یافت. در همین راستا،‌ شاهد فروپاشی ساختارهای سنتی در مشرق زمین هستیم، و طی دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، و سال‌های آغازین قرن بیستم مشرق زمین در برابر سرمایه‌سالاری غرب کاملاً بی‌دفاع می‌شود؛ دولت‌های مشرق زمین دیگر قادر به حفظ منافع ملت‌های خود در برابر رشد «آزادی» غرب نیستند. فروپاشی امپراتوری عثمانی در پایان جنگ اول، به دست غرب، و شکل‌گیری چندین کشور و حاکمیت وابسته در جهان عرب و اسلام به دست حکومت‌هائی که مسیحیت نقطة اتکاء پرگار سیاستگذاری آنان بود، شاید اوج این بحران جهانی باشد. ولی همانطور که گفتیم، بحث آزادی، بحثی است کاملاً سیاسی، و ملت‌های دیگر نیز سعی کردند که در این میان با «تعریف» دوبارة «آزادی»، اینبار در چارچوب‌هائی جز «لیبرالیسم» اقتصادی، نقش خود را در سطح روابط جهانی ایفا کنند: انقلاب اکتبر شوروی، در آغاز قرن بیستم، در واقع نوعی پاسخگوئی به جامعیت جهانی تعریفی بود که «لیبرالیسم» از عامل «آزادی» انسان ارائه می‌داد.

ولی همانطور که شاهد بودیم، در مصاف میان این دو نظام اقتصادی، که هر یک «آزادی» را بر اساس نظریات سیاسی و اقتصادی خود ـ شاید بهتر باشد بگوئیم منافع ویژة خود ـ «تعریف» می‌کرد؛ یکی بر اساس «طمع»، و دیگری بر پایة «ترس»، عامل «طمع» برنده شد. از این تجربة تاریخی می‌آموزیم که انسان بیش از آنچه «ترسو» باشد، «طمع‌کار» است؛ کاری را که «ترس» از پلیس سیاسی در نظام کمونیستی قادر به انجام آن نشد، در نظام سرمایه‌داری با تکیه بر «طمع» انسان بسیار راحت صورت دادند! در قرن حاضر، سرمایه‌داری بر اساس تکیه بر طمع انسان‌ها، یکی از بزرگ‌ترین بسیج‌های تاریخ بشر را صورت داده، بسیجی در تمامی ابعاد: نظامی، فرهنگی، اقتصادی، مالی، صنعتی و ...

ولی آنان که خواهان «آزادی‌اند»، بدانند که بسیج سراسری سرمایه‌داری، به هیچ عنوان نشانة حمایت این نظریه از «آزادی» دیگر ملل نخواهد بود. چرا که همانطور که گفتیم، «آزادی» در بطن نظریة لیبرالیسم سرمایه‌داری در مقام خود زمانی می‌تواند به اوج سازماندهی‌هایش نائل آید که «اسارت» را بر دیگر ملل تحمیل کند. ملت‌ ایران یکی از پیشروترین ملل جهان در مبارزه با آثار نکوهیدة سرمایه‌داری غربی است، ولی طی 80 سال گذشته، دروازه‌های پیروزی بر ما ملت بسته فرو ماند؛ «غرب» فریب را نیز چون شیوه‌های تولید بخوبی سازماندهی می‌کند، و ملت‌ها اگر خواستار برخورداری از «آزادی‌اند»، حتی همان نوع «غربی»‌ آن، می‌باید بدانند که به نظام‌های «غربی» در اینراه نمی‌توان تکیه کرد. هر گامی که ایرانی به سوی «آزادی»، چه اجتماعی، و چه غیر بردارد، همزمان نوعی «اسارت» بر شاهرگ‌های حیاتی اقتصاد غرب تحمیل خواهد کرد. اگر طی تاریخ، در شکل‌گیری مسائل امروز این جهان، ما نقشی نداشتیم، برای دستیابی به آرمان‌های رفیع، می‌باید از آنچه بر ما و بر پیشینان‌مان گذشته به خوبی آگاه باشیم. فقط با زدودن «توهمات» و در چارچوب قبول صورت‌بندی‌های اساسی تاریخی است که ملتی می‌تواند امیدی، هر چند کوچک، به «آزادی» داشته باشد.



۱۱/۱۶/۱۳۸۵

شاید دنیائی بهتر ...


نبردهای عراق و افغانستان هر کدام از ویژگی‌های خود برخوردارند، ولی شاید طی تاریخچة نظامی جنگ‌های استعماری، این‌دو جنگ هر یک کاملاً منحصر به فرد باشد. با توجه به گزارشات وقایع‌نویسان طی جنگ‌های اخیر استعماری، خصوصاً موارد‌ جنگ‌های ویتنام و کره، این درگیری‌های نظامی با جنگی که امروز در خاک عراق و افغانستان در جریان است، کاملاً متفاوت بوده‌اند. در درجة نخست مسئلة جبهة جنگ در میان است. همانطور که می‌دانیم در جنگ کره و ویتنام ـ از قضای روزگار در هر دو جنگ آمریکائیان شکست سختی نیز خوردند ـ «دشمن» از طرف ارتش‌های استعماری «عاملی» شناخته شده تصور می‌شد، یا لااقل، بر روی نقشه، یک منطقة جغرافیائی ویژه به عنوان مأمن مشخص دشمن «معین» شده بود. در مورد کره، مأمن دشمن شامل مناطقی می‌شد که از طریق آنان نیروهای وابسته به «کمونیسم بین‌الملل» از شمال به جنوب نفوذ می‌کردند، و در جنگ ویتنام، کشوری بود که پایتخت آن هانوی نامیده می‌شد و مرکز «الهام» جنبش جنوب به شمار می‌آمد. در عراق و افغانستان ارتش‌های «اتحاد بین‌الملل»، که در واقع نام دیگری است که روزنامه‌نگاران به «ارتش آمریکا» داده‌اند، قادر نیستند مواضع جغرافیائی «دشمن» را مشخص کنند؛ مناطق شیعه‌نشین در عراق، مناطقی در مرزهای سوریه، و یا مناطق مرزی در منتهی‌الیه شرق و جنوب پاکستان ویژگی‌های بخصوصی ندارند که بتوان از آنان به عنوان مأمن «دشمن» نام برد، هر چند که دولت آمریکا سعی دارد به این مناطق ویژگی‌های کاملاً مشخصی اعطا کند! در واقع در ایندو جنگ، چهرة «دشمن» کاملاً پنهان است. و این خود یکی از مهم‌ترین شیوه‌های جنگ‌های ضد استعماری است. در چنین جنگی، دشمن همه جا هست و هیچ جا نیست!

پس از گذشت سال‌ها ماجراجوئی خونین یانکی‌ها در این‌دو کشور، همانطور که مشاهده می‌کنیم، ارتش آمریکا که در زمان حمله، قصد تبدیل عراق و افغانستان به آزمایشگاه‌های پنتاگون را داشت، امروز خود موش آزمایشگاهی همین «لابراتوار» شده. شمار بالای خودروهای زرهی و هلی‌کوپترهای آمریکائی که طی درگیری‌های عراق نابود شده‌اند، نشان می‌دهد که نیروهای مخالف، علیرغم آنکه تبلیغاتی در اطراف خود به راه نمی‌اندازند، از سازماندهی بسیار منظمی برخوردارند. معدوم کردن نیروهای زرهی فوق‌مدرن، و هلیکوپترهای یک ارتش استعماری، آنهم در درگیری‌های شهری و با استفاده از سلاح‌های سبک و میانه عملاً کار هر کسی نیست. اینکه این مبارزات چگونه سازماندهی می‌شود، مسلماً اینک یکی از مهم‌ترین موضوعات مورد بررسی روی میزهای طراحی قدرت‌های بزرگ است؛ چه آن‌ها که در این جنگ شرکت رسمی دارند، ‌و چه آنان که اسماً در این جنگ حضور ندارند!

ولی این موفقیت‌های تشکیلاتی و نظامی، هر قدر که در تاریخ مبارزات ضد استعماری ملت‌ها ارزشمند باشد، نمی‌تواند ابعاد انسانی این فاجعة عظیم را که به دست ارتش آمریکا و ارتش اتحادجماهیر شوروی سابق در منطقة آسیای مرکزی و خاورمیانه بر پا شده، پنهان نگاه دارد. چرا که تجربة تاریخی نشان داده، که دستیابی صرف به پیروزی نظامی و ایدئولوژیک در یک جنگ نمی‌تواند در ابعاد اقتصادی، مالی، علمی و اجتماعی یک برد تمام جانبه به شمار آید، و چه بسا که نبود چنین ابعادی در یک پیروزی نظامی، پیروزی را مترادف با شکست کند. ملت افغانستان اینک نزدیک به 3 دهه است که مجموعه‌ای از‌ جنگ‌های استعماری را از سر می‌گذارند! جنگ‌هائی که میلیون‌ها تن از مردم غیرنظامی را به خاک و خون کشیده، و گروه وسیع‌تری را داغ‌دار بر جای گذاشته! این معضلات، در فرهنگ‌ ملی افغان به راحتی هضم نخواهد شد، و جای پای چنین توحشی، که به دست مشتی اشغالگر و چپاولگر اجنبی بر ملتی تحمیل ‌شد، دهه‌ها فرهنگ و ساختارهای اجتماعی را در خلائی هولناک نگاه خواهد داشت. افغان‌ها امروز، به معنای واقعی کلمه، یک ملت «شهید‌اند»! این سئوال را باید ما، در مقام یکی از نزدیک‌ترین همسایگان ملت افغانستان از خود بپرسیم: «این زخم‌های هولناک که به دست استعمار بر اندام این ملت‌ وارد آمده، کی و در کدامین گذرگاه تاریخ می‌تواند التیام یابد؟» چرا که آیندة افغانستان از آیندة ما جدا نخواهد بود.

و در مورد کشور عراق این تصویر به دلایلی حتی هولناک‌تر خواهد شد؛ این کشور یک‌شبه از دامان یک جامعة مصرفی و یک حاکمیت مرکزی و قدرتمند، تحت عنوان دستیابی به حاکمیتی «دمکراتیک» به گرداب آشوب و یک غائلة انسان‌سوز و پایان ناپذیر فرو افتاده. میلیون‌ها عراقی و افغان کشورهای خود را ترک کرده‌اند؛ کشورشان را به ناچار به دست مشتی اشغالگر رها کرده‌اند، و آمارهای اندکی که از «صافی»‌ ارتش‌های «دمکراسی»‌ عبور کرده، وضعیت مردم این دو کشور را حتی هولناک‌تر از «فراریان قایق‌سوار»‌ ویتنامی، در دهه‌های 1980، گزارش می‌دهد. فقر، فحشاء، خرید و فروش کودکان، گرسنگی، سوءتغذیه، بی‌پناهی و هزاران درد و آلام دیگر بر میلیون‌ها انسان در همسایگی ما ملت ایران، که خود نیز یکی از سرکوب شده‌ترین ملت‌های جهان هستیم، سنگینی می‌کند. دولت وابستة ایران، که پیروی از فرامین اربابان را تنها راه صلاح و فلاح خود می‌بیند، در این مورد دست روی دست گذارده، و با این معضل عظیمی که به تدریج می‌رود به نوعی بحران منطقه‌ای در ابعادی انسانی و فرهنگی تبدیل شود،‌ همانگونه برخورد می‌کند که با بحران‌های کوچک‌تر داخلی ایران برخورد کرد. شاید بهتر باشد که کمی نیز از کشور خود ایران، در اینجا سخن به میان آوریم.

به یاد داریم که پس از غائلة 22 بهمن، دولت جمکران در کمال پرروئی و وقاحت اعلام داشت، «آنان که با اسلام مخالف‌اند بروند!» به عبارت دیگر، مشتی خودفروخته که دیگر امروز بی‌لیاقتی و بی‌عرضگی‌شان بر هیچ کس، حتی طرفداران و آتش‌بیاران معرکة «حکومت اسلامی»‌ نیز پنهان نمانده، به دستور اجنبی و جهت حفظ منافع استعمار به ملتی دستور دادند که کشورشان را ترک کنند! این برخورد که متاسفانه ریشه در پیشینه‌های تاریخ معاصر دارد، و به مهاجرت آزادیخواهان در دورة رضامیرپنج، و اخراج مخالفان حزب رستاخیز در دورة محمدرضا پهلوی باز می‌گردد، سنتی بسیار نکوهیده است. ملت ایران باید فرا گیرد که در برابر چنین گزافه‌گوئی‌هائی می‌باید عکس‌العمل شایسته نشان داد. آیا افکار عمومی یک ملت ‌باید بپذیرد که حکومتی حق دارد، به دلیل آنکه از سخنان و رفتار و کردار گروهی «خوشش» نمی‌آید، اینان را از کشور اخراج کند؟ و همین حکومت با این عمل، در واقع از دیگران بخواهد که اگر قصد اقامت در کشور را دارند، رفتار، گفتار و کردارشان را با خواسته‌ها و تمایلات یک حکومت همساز کنند؟ هیچ اغراقی در آنچه در بالا آمد وجود ندارد؛ این تحکم احمقانه نه یک‌بار، که طی 80 سال گذشته بارها و بارها بر ملت ایران تحمیل شده. در واقع، حکومت مرکزی، طی 80 سال گذشته، کاری به کار مردم نداشته، امروز هم کاری با مردم ندارد؛ مردم از نظر اینان مشتی سیاهی‌لشکرند که می‌باید یا صحنة مراسم دولتی را پر کنند، ‌ یا در ازاء یک لقمه نان بخور و نمیر به روند امور این حکومت یاری رسانند، و یا در راه خدمت به مشتی بی‌وطن و خودفروخته تن به سیاست‌های استعماری دهند؛ اظهار نظر در مورد سیاست‌های کشوری، حق مردم به شمار نمی‌آید! و فکر نکنید که این گروه «اوباش» بی‌فرهنگ سیاست‌گذاراند، خیر! اینان همان می‌کنند که «اجنبی» در گوششان می‌خواند. اگر در اطراف خود، کسانی را دیدید که فکر می‌کنند، اوباشی چون خامنه‌ای، خاتمی، احمدی‌نژاد و دیگر عملة جمکران، صاحب نظر در امور اقتصادی، سیاسی و اجتماعی هستند، و دست‌اندرکار امور کشوری، حتماً‌ آدرس نزدیک‌ترین روانپزشک محله را در اختیارشان بگذارید. چرا که فقط یک روانپریش می‌توان افرادی را صاحب‌نظر به شمار آورد که با کوچک‌ترین دقت نظر در رفتار و کردارشان، هر انسان فهمیده‌ای درمی‌یابد که اینان حتی از یک آدم عادی نیز بسیار عادی‌ترند. مزخرف‌گوئی، وراجی‌های بی‌سروته، سخنرانی‌های از پیش تهیه شده، و پنهان ماندن در پشت پردة محافظان مسلح، به تدریج از این «موجودات» مشتی حیوان درست کرده که هیچگونه ارتباطی با انسان و انسانیت ندارند.

حال برای بازگشت مجدد به موضوع اصلی این وبلاگ، می‌باید عنوان کنیم که مهاجرت گستردة افراد یک ملت، در این کشورها آثاری بسیار دیرپای و فرهنگ‌ستیز بجای خواهد گذارد. چرا که معمولاً در چنین ترک موطن‌هائی، کسانی که جای غایب‌ها را خواهند گرفت، از آنان که رفته‌اند در رده‌های بسیار پائین‌تری قرار می‌گیرند. فروپاشی فرهنگ نگارش و ادبیات معاصر ایران، فقط یکی از بازتاب‌های «مهاجرت‌های» وسیعی است که طی 80 سال گذشته، و خصوصاً 28 سال حکومت اسلامی بر ملت ایران روا داشته‌اند. این مهم را می‌توان در دیگر رشته‌های فعالیت‌های فرهنگی، علمی و اجتماعی دنبال کرد، عملی که متاسفانه نه در حد توانائی فناورانة یک وبلاگ است، و نه دسترسی به منابع و مطالب لازم برای اینکار موجود! اگر در این وبلاگ، نویسنده پیشنهاد می‌کند که، ایرانی می‌باید به سرنوشت کشورهای عراق و افغانستان از خود حساسیت نشان دهد، نه به دلیل آن است که سرنوشت ایرانی را از چشم پوشیده نگاه داشته؛ کاملاً‌بر عکس،‌ یک امر را هیچ وقت فراموش نکنیم: «همسایگان یک ملت بهترین دوستان در تاریخ همان ملت خواهند بود!» و خدائی ناکرده می‌توانند بدترین دشمنان همان ملت نیز بشوند! اگر همسایگان‌ ما در آرامش و آسایش زندگی کنند، ایرانی نیز می‌تواند به آسایش و سعادت دست یابد.

ما امروز می‌باید تجربة تلخ جنگ افغانستان را در بطن فرهنگ ملی خود هضم کنیم، کیست که نداند امروز ما، امروز ملت ایران، بازتاب سیاست‌گذاری‌هائی است که در دوران جنگ افغانستان بر منطقه حاکم شد. سقوط پهلوی‌ها،‌ در شرایطی که هیچگونه برنامة سیاسی و اقتصادی و هیچگونه سازماندهی سیاسی و تشکیلاتی در افق کشور وجود نداشت، صرفاً بر اساس یک هیاهوی «مجهول» بی‌معنا به نام «حکومت اسلامی»، نتیجة مستقیم سیاست‌گذاری‌های جهانی در مورد افغانستان بود. اگر ایرانی نسبت به سیاست در همسایگی خود حساسیت نشان می‌داد، شاید امروز سرنوشت دیگری داشتیم. ولی از آنجا که ملت‌ها را یک شبه نساخته‌اند که با تندبادی از میان بروند، شاید هنوز وقت باقی باشد. شاید بتوان با دیدی گسترده‌تر به مسائل منطقه نگاه کرد، و این حکومت بی‌لیاقت و خودفروخته را جهت حمایت از سیاست‌هائی سازنده‌تر در عراق و افغانستان تحت فشار قرار داد. آگاه باشیم، و به آنان که تبلیغ می‌کنند، در همسایگی جنگ‌هائی خانمانسوز می‌توان در آرامش زندگی کرد، از قول مولوی بگوئیم:

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
این چنین گفتند جمله عالمان
هرکه ظالم‌تر چهش با هول‌تر
عدل فرمودست بتّر را بتر


۱۱/۱۴/۱۳۸۵

گروگان‌های انتخابات!



در روز 13 آبانماه 1358، گروگانگیری تعدادی آمریکائی در محل سفارت ایالات متحد در تهران، بحرانی ایجاد کرد که 444 روز به طول انجامید؛ و طی این مدت، عملاً مسائل بسیاری در داخل و خارج از ایران، در رابطه با آنچه «انقلاب اسلامی» عنوان می‌شد، در بطن سیاست‌های جهانی مورد گفتگوی طرف‌های درگیر قرار گرفت: نقش ایران در معادلات منطقه‌ای، نقش دولت جدید ایران در رابطه با بحران افغانستان، نقش دو جانبة «ایران ـ دولت آمریکا»، ارتباطات محافل مختلف سیاستگذاری جهانی با آنچه «انقلاب اسلامی» عنوان می‌شد، و فراتر از همه، تنظیم روابط حکومت اسلامی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سابق از منظر ایالات متحد را، می‌توان از مهم‌ترین موارد رایزنی‌ها به شمار آورد. همانطور که ناظران شاهدند، این به اصطلاح «بحران»، که تماماً ساخته و پرداختة محافل بین‌المللی و مجریان داخلی آن‌ها در ایران بود، به سرعت نتایج هولناک سیاسی خود را در رابطه با سرکوب‌های سازمان یافتة مردم کشور نشان داد. و همگان ـ لااقل آنان که طی این «بحران»، روح و جسم‌شان هنوز به اشغال شعارهای پوچ و بی‌معنا در نیامده بود ـ به سرعت اهداف پنهان در پس این «مانور سیاسی» را دریافتند. ولی بسی جای تأسف بود که از این موج «خیانت»، که عملاً سراسر کشور را در می‌نوردید، آنان که دستی از دور بر سیاست داشتند، نه تنها پرهیز نکردند، که سعی در «سوار شدن» بر همین موج «نکبت» و ادبار داشتند؛ از شخص بنی‌صدر که لقب ریاست «جمهوری» حکومت اسلامی را یدک می‌کشید، تا «نهضت آزادی» به «رهبری» یک عنصر «دین‌باور» به نام مهدی‌ بازرگان، و کلیة تشکیلات سیاسی «چپ‌نمایان» ـ از مجاهدین خلق تا حزب توده و دیگر همکاران‌شان ـ همگی سعی داشتند که از این «نمد اعلا» کلاهی هم برای خود بردارند. در واقع بازار «مبارزه با امپریالیسم» داغ بود، و در این میان آنچه فراوان یافت می‌شد، گروه‌های به اصطلاح سیاسی و «ضد امپریالیستی» بود!

امروز شاید پس از گذشت نزدیک به 3 دهه، ناظران زمانی که این «تصویر» را بررسی می‌کنند، فاصلة زیادی میان امروز و آنروزها ببینند! ولی در کمال تأسف می‌باید اذعان داشت که این «فاصله» آنقدرها هم زیاد و بعید نیست. در واقع، فروپاشاندن حکومت پهلوی دوم در ایران، برای آمریکا شرایط بسیار نوینی به همراه آورد؛ موجودیت و خط‌مشی حکومت اسلامی، که نتیجة این فروپاشی آگاهانة قدرت حاکم به دست امپریالیسم بود، اگر در معیارهای منطقه‌ای چون بحران افغانستان، خلیج‌فارس، قیمت‌سازی نفت خام و ... نتایج بسیار مناسبی برای سرمایه‌داری بین‌الملل به همراه داشت، سازوکاری (مکانیسمی) در بطن قدرت حاکم در ایران بجای گذارد، که این سازوکار دولت اسلامی را، در هنگام تغییرات بنیادی در بطن قدرت‌های آنگلوساکسون به صورتی خود به خود و مستقیم، دچار دگردیسی می‌‌کند. به این صورت که اگر گروگان‌گیری، همانطور که صریحاً شاهد بودیم، هدیة «انقلابیون اسلامی»‌ به حزب جمهوریخواه شد، و زمینه‌ساز قدرت‌گیری ریگانیسم هولناک در آمریکا بود، زمانی که کلینتن از حزب دمکرات به قدرت رسید، در ایران نیز شاهد آغاز یک دورة «لیبرالیسم» اسلامی می‌شویم، و همزمان به رهبری هاشمی رفسنجانی بسیاری از سیاست‌های گذشته در کشور مورد انتقادات شدید قرار می‌گیرد. و زمانی که ساختارها، از طریق به قدرت رسیدن حزب کارگر در انگلستان، پس از سال‌های دراز حاکمیت محافظه‌کاران و خانم تاچر، دچار تغییرات زیربنائی می‌شود، حضور شیادی به نام محمد خاتمی را سریعاً در رأس امور کشور الزامی می‌کند، و قس علیهذا!

البته گروهی در این میان شاید عنوان کنند، که وابستگی سیاسی کشوری کوچک و ضعیف چون ایران به قدرت‌هائی که عملاً عمده خریداران نفت در سطح جهانی هستند، مسئله‌ای کاملاً طبیعی است، و نمی‌توان در آن شعبده‌ای جست! البته، قصد از انگشت گذاردن بر مشخصه‌هائی که وابستگی «سازوکارهای» سیاسی را به آنگلوساکسون‌ها نسبت می‌دهد، این نیست که اصل «وابستگی» این حاکمیت را مورد تحلیل قرار دهیم؛ مسئلة مورد بحث، صرفاً چگونگی عملکرد این «وابستگی» در دوران فعلی است.

به طور مثال، طی سال‌های پس از جنگ دوم، زمانی که تغییرات عمده در بطن حاکمیت آمریکا صورت می‌گرفت، دولت شاه ایران نیز مجبور به دنباله‌روی از همین تغییرات می‌شد، ولی اصل کلی و اساسی حاکمیت پهلوی طی این «دگردیسی‌ها» ـ به غیر از مورد کارتر که منجر به سقوط پهلوی شد ـ تأثیر زیادی نمی‌گرفت. حضور قوام‌سلطنه در رأس حکومت ایران، هر چند که با امیرعباس هویدا قابل قیاس نبود، در عمل، تا آنجا که مربوط به سیاست غرب می‌شد، همان ادامة سیاست «مبارزه با کمونیسم» ارتش ناتو به شمار می‌آمد. ولی، امروز دیگر این قاعده حاکم نیست، و می‌بینیم که دولت‌های پی‌درپی در رأس قوة مجریة کشور عملاً‌ با برنامه‌ها و نگرش‌های کاملاً متفاوت، و گاه حتی متناقض به قدرت می‌رسند. و با از میان رفتن وجهة محافل «بنیادگرا» در میان جماعت مسلح و نیمه‌مسلح هواداران حکومت اسلامی، که دولت احمدی‌نژاد خود را منسوب به آنان می‌داند، می‌باید در انتظار تغییرات بسیار وسیع‌تر نیز باشیم. ولی آیا در این تغییرات جائی برای ملت ایران و آرمان‌های ترقی‌خواهانه می‌توان یافت؟

جواب به این سئوال ساده نیست. ولی در با در نظر گرفتن شرایط می‌توان اذعان داشت که چنین گزینه‌ای نمی‌تواند آنقدرها در چشم‌انداز سیاسی ایران قابل رویت باشد. آنچه امروز به صراحت می‌توان دید این واقعیت است که نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری در آمریکا، هر کدام سعی دارند که در رابطه با «مبارزه» با کشور ایران، مواضع سیاسی خود را در داخل آمریکا مشخص کنند! همانطور که در بالا نیز گفتیم، این همان «سوء سیاستی» است که از زمان گروگانگیری در سفارت آمریکا، بر ملت ایران اعمال می‌شود: «خط‌مشی کشور ایران در ترادف با سیاست داخلی در کشور آمریکا قرار گرفته»! این صورت‌بندی که عملاً‌ به دلیل نبود کاردانی مسئولان سیاسی کشور، همزمان در زمینة دیپلماتیک، و در امتداد شرایط وابستگی‌های ساختاری حکومت اسلامی به غرب پایه‌ریزی شد، اگر در طول بحران گروگانگیری و هیاهوی محافل فاشیستی غربی در ایران، بر محور مبارزه با آمریکا از چشم برخی شهروندان عادی دور ماند، امروز دیگر از نظر ناظران سیاسی کاملاً علنی شده. در این راستا کشور ایران دیگر یک کشور وابسته به سیاست‌های غرب نیست، کشوری است که مستقیماً در چارچوب سیاست‌های استعماری به دست غرب «اداره»‌ می‌شود! این سقوط در جایگاه دیپلماتیک کشور صرفاً‌ بازتاب عملکردهای ضد ملی دولت‌های پی‌درپی اسلامی است، دولت‌هائی که علیرغم تکیه تبلیغاتی بسیار بر شعار «استقلال»، این عنصر اساسی را عملاً از صحنة سیاست کشور خارج کرده‌اند.

با پیگیری سیاست‌های بین‌المللی دولت ایران، به صراحت می‌بینیم که دولت چگونه با تکیه بر «مبارزة فرضی با آمریکا»، تکیه‌گاه‌هائی جهت پرگار سیاستگذاری‌های غرب در منطقه فراهم می‌آورد. سال‌ها پیش، این هدیة استراتژیک را غربی‌ها از دست اردوگاه شرق و چین مائوئیستی دریافت می‌کردند. ولی آنچه غرب به این کشورها در عوض ارائه می‌کرد ـ ثبات سیاسی، ثبات نظامی، امکانات گسترش نسبی سیاست‌های منطقه‌ای‌ ـ امروز از جانب غرب به ملت ایران ارزانی نمی‌‌شود. همانطور که مشاهده می‌کنیم ایران هنوز در شرایط سیاسی بحرانی‌ای قرار دارد که با «اشغال سفارت آمریکا» در تهران در سیاست بین‌المللی ایران پایه ریزی شده. اگر با فروپاشی شرایط گذشتة جهانی، کشورهای غربی و در رأس آنان ایالات متحد، برای ادامة سیاست‌های استعماری سنتی خود نیازمند ایجاد همین نقطه‌ پرگارها شده‌اند، نقش دولت اسلامی در این خلاصه شده که از کیسة ملت ایران در این خوشخدمتی‌ها‌ پیش‌دستی‌ ‌کند.

باید به این دولت و این حاکمیت تفهیم کرد که، این مطلب نمی‌تواند باعث افتخار ملت ایران باشد که «نامزدهای» پست ریاست جمهوری آیندة آمریکا، از هیلاری کلینتن گرفته تا سناتور «میت‌ رامنی»، در نطق‌های تبلیغاتی به خود اجازه دهند که بر اساس گزینة «حملة نظامی»‌ به ملت ایران و یا «عدم حمله‌» به ملت ایران، سیاست‌های انتخاباتی «تعیین» کنند. این سقوط دیپلماتیک کشور ایران در سطح جهانی، صرفاً بازتاب بی‌لیاقتی و خودفروختگی عواملی است که سال‌ها به ناحق بر پست‌های کلیدی کشور تکیه زده‌اند، و با ایجاد جو ارعاب، سانسور و سرکوب، مسائلی را که مستقیماً به امنیت ملی، و امنیت جانی شهروندان ایران مربوط می‌شود، تحت‌الشعاع وابستگی‌های محفلی و بین‌المللی خود و همپالکی‌های‌شان قرار داده‌اند.






۱۱/۱۳/۱۳۸۵

تا طلوع آفتاب!


مراسم عزاداری امام حسین پایان یافت. این مراسم با تکیه بر محبوبیت تصویری که مبلغین شیعی از امام سوم خود، حسین‌ابن‌علی ساخته‌اند، به حق یکی از «‌برگ‌های» برندة شیعه‌بازار جهانی است، ولی پس از به قدرت رسیدن «جمکرانی‌ها»، این مراسم نیز به تدریج مواضع مردمی خود را از دست می‌دهد و تبدیل به یکی از «پرشکوه‌ترین» مراسم «دولتی»‌ و «رسمی» حکومت اسلامی می‌شود. آنچه فاشیسم با «باورها» می‌کند، یکی از موذی‌ترین برخوردهای این شیوة حاکمیت ضد انسانی با «مردم» و «جامعه» است. در این مقال جائی برای تأئید و یا تکذیب ریشه‌های تاریخی «فاجعة کربلا»‌ نداریم؛ آنچه در کربلا پیش آمد، همزمان می‌تواند هم از دیدی کاملاً «عینی» و غیرمذهبی تحلیل شود، و هم با تکیه بر پیشداوری‌های مذهبی و قومی از آن می‌توان یک «اسطوره»‌ ساخت. ولی آنچه از اهمیت برخوردار است، نه این است و نه آن!

تجربه‌های فاشیستی در تاریخ یکصد سال گذشتة کشورهای جهان اینک در برابر چشمان ماست؛ می‌توانیم از آن «پند گیریم یا ملال»، ولی یک اصل غیرقابل تردید است، و آن اینکه در چنین حاکمیت‌هائی، بهره‌وری سیاسی و محفلی از «پیشینه‌ها»، صرفاً به قیمت فروپاشی ساختار‌های اجتماعی صورت گرفت؛ در ایتالیای موسولینی، حتی معماری رم باستان نیز «مقدس» ‌شد! و در آلمان نازی تمامی پیشینة «باواریائی‌ها» در حاکمیت‌های محلی را، دولت «نازی» وسیلة پیشرفت ایدئولوژی ننگین «ناسیونال سوسیالیسم» کرد. از مراسم نوشیدن آبجو در ساعات مشخصی در روز، تا نواختن مارش‌های نیمه‌نظامی و موسیقی‌های محلی با «آکاردئون»، همه و همه از «تقدس» برخوردار ‌شد، و جامعه خود را در برابر شمار کثیر و رو به افزایش پدیده‌های «مقدس» می‌دید. پدیده‌هائی که هر دم بر او می‌تاخت، خانه و کاشانه، محل زندگی، روابط و دوستان، خانواده، همه و همه در این تاخت و تاز به زیر گام‌‌های سنگین یک سئوال واحد خرد می‌شد: «تا کجا حاضری خود، دوستان، خانواده و همه چیز را فدای این "ایدئولوژی" ‌کنی؟»

این «ایدئولوژی» که از نظر تاریخی «سوغات» جنگ جهانسوز اول جهانی بود، این «ایدئولوژی» که دست در دست استالینیسم، به گفتة گابریل کولکو، هر دو «انحرافی در بشریت»‌ شدند، بدون آنکه احدی بتواند بر توفان انسان‌ستیزش غلبه کند، ‌خود رأساً ارباب ابناء بشر شد! بر انسان غلبه کرد، و انسان فاشیست، در قلب اروپای قرن بیستم، بی‌آنکه خود آگاه باشد آلت دست همین ایدئولوژی شد. بهره‌وری‌های محافل فاشیستی اروپا از پیشینه‌های تاریخی، مذهبی، فلسفی و هنری، به این محافل که خود «فرزندان خلف» سرمایه‌داری جهانی بودند، تقدس‌ها اعطا کرد، و بشر را نهایت امر تبدیل به مهر‌ه‌ای بی‌ارزش در چرخ‌دنده‌های این ماشین غول‌آسای «ایدئولوژی‌سازی» نمود. ولی هیچکس نمی‌پرسید که این «ایدئولوژی» را انسان به چه کار خواهد زد؟ هیچکس نمی‌دید که «فاجعه»‌، نه به دلیل غفلت از شأن والای «مقدسات»، که به دلیل غفلت از «انسان»‌ و «انسانیت»‌ در راه است.

روزگاری، کنت دو‌گوبینو، که در سفرهای خود به عمق مناطق دور دست و کویری ایران، در جستجوی پدیده‌ای بود که بعدها آنرا ریشه‌های آریائی «تئاتر یونان» ‌خواند، در رثای «تعزیه» و در ده‌ها صفحه گوشزد می‌کند که، «نیروی جاذبه‌ای که فضای تعزیه را فرامی‌گیرد، فقط می‌تواند با فضای تراژدی‌های تئاتر یونانی مرتبط باشد، و تئاتر شکسپیر، صرفاً بازتابی از همین تعزیه است.» بله، این نیروی جاذبه، ریشه در فرهنگ هزارة ما ایرانیان دارد، و اگر آنرا امروز در خدمت بارگاه «شیعی‌گری» به کار می‌برند، ما ایرانیان باید بدانیم و آگاه باشیم که تعزیه ایرانی است؛ ارتباطی با اسلام ندارد. آنروزها که ویلیام شکسپیر و تئاتر معروف «شکسپیرین»‌ در بریتانیای کهن آغاز به کار می‌کرد، آنزمان که شبانگاه، شکسپیر در اتاقکی بر فراز صحن تئاتر خصوصی خود به بازنویسی متن نمایشنامه‌هائی مشغول می‌شد که شب‌های پیش، با شرکت زندة مردم و بدیهه‌‌پردازی‌های کلامی، گاه حتی رقص و پایکوبی‌های جمعی تماشاچیان تئاتر، «موجودیت» هنری یافته بود، آیا به «جاذبة»‌ فراگیر «تئاتر شکسپیرین» می‌اندیشید؟ مسلماً‌ خیر! این «جاذبه»، نتیجة تفکر و تعقل نیست، بازتاب یک سنت فکری دیرینه نزد بشر‌ است. سنت زیستن و شرکت انسان‌ها در روند مسائل اجتماعی، سنت سخن گفتن در برابر جمع، سنت حضور در جامعه، و هزاران سنت دیگر. ولی چه باید گفت؟ در ایران، روند تاریخ، سنت «حضور» در جامعه، سنت سخن گفتن،‌ ابراز عقاید و احساسات افراد را در بطن جامعة ایرانی سرکوب کرد، و نماد موجودیت انسان‌های دربند، در این جامعه، به خودآزاری، مویه، زاری، فغان و ناله محدود شد.

روند تاریخ ایران، نه امروز که سده‌ها پیشتر، کلام از انسان برگرفت، تا ناله و شیون بجایش گذارد، حضور در جامعه را از میان برد، تا خود آزاری و «خودزنی» بجایش بنشاند، این بود، آنچه بر سر جاذبة «تعزیه» آمد. هنوز در سرزمین هند، که به حق بزرگ‌ترین مأمن آداب و رسوم نیاکان ما است، دوستان و اقوام فردی که به روان‌پریشی یا بحران‌های سخت عاطفی دچار شده، برای مبارزه با مشکلات وی، تئاترهائی بر صحنه می‌برند و در آن‌ها رفتار و کردار فرد روانپریش را به نمایش می‌گذارند، تا خود وی که شاهد و تماشاچی است، از نزدیک و به صورتی برونی دردها و آلام خود را لمس کند، شاید بتواند از بحران عاطفی پای بیرون گذارد. این همان است که امروز مراسم «عزاداری» حسین نام گرفته؛ گریستن بر سرنوشت انسانی که «مظلوم» بود، شیون بر سرنوشت انسان‌هائی که لگدمال قدرت‌های شیطانی شدند، اشگ‌ریختن بر سرنوشت آنان که از همه چیز ‌گذشتند تا به «حق»‌ یا به «حقیقت»‌ خدمت کنند؛ و ... آیا این همان «روانپریشی‌» نیست که امروز بر جامعة ایران حاکم شده؟ گریستن بر سرنوشت حسین، گریستن بر سرنوشت میلیون‌ها ایرانی نیست که اینگونه اسیر پنجة یک حاکمیت ضدبشری شده‌‌اند؟

ایرانیان می‌باید از عمق سنت‌های خود آگاه باشند، با پشت کردن به این سنت‌ها نمی‌توان بر «ضحاک‌هائی»‌ که بر سرنوشت کشور حاکم خواهند شد، پیروز شد. گذشته‌های ما لبریز است از مبارزه، تاریخ ما سراسر مبارزه است در راه آنچه «حقیقت»‌ پنداشته‌ایم، حتی اگر «اشتباه» کرده‌‌ایم، و در این دورة وانفسا نمی‌باید چشم بر این تاریخچة غنی بربندیم. آنان که با تزویر، تعزیه را «حکومتی» کرده‌اند، هم آنان‌اند که مذهب شیعة 12 امامی را نیز «دولتی» می‌خواهند؛ این دیوسیرتان نمی‌دانند و نمی‌بینند که شیعه به دلیل ستیز با حاکمیت‌ها به عنصر اساسی فرهنگ ایرانی تبدیل شده، و آن هنگام که «دولتی»‌ شود، آن هنگام که به تزویر سیاست روزمره و حکومت آلوده گردد، دیگر «شیعه»‌ نیست. علی و حسین، اگر در قلب ایرانی جای داشتند، نه به خاطر عرب‌تبار بودن و یا ارتباط با خاندان رسول خداست؛ «مطهر» بودن اینان به دلیل حکومت‌ستیزی‌‌هائی است که «فرضاً» به آنان نسبت داده می‌شود، و از اینرو‌ مورد ستایش ایرانی قرار گرفته‌اند.

همانطور که به صراحت می‌بینیم، دستاربندان دیوسیرت که نشئه دلار و قدرت «حرام‌اند»، این خودفروختگان که از حکمرانی بر یک ملت بزرگ، فقط شیوه‌های چپاول اموال ملی را فرا گرفته‌اند، خود نیز با آنچه مبلغ‌اش به شمار می‌روند بیگانه‌اند. اینان نمی‌دانند که «تعزیه»، «سوگواری حسین» و «ارادت به خاندان علی»، همه و همه تجلیل از کسانی است که در برابر قدرت‌ها و حاکمیت‌ها ایستاده‌اند. بی‌دلیل نیست که امروز در کمال تعجب می‌باید شاهد شکل‌گیری پدیده‌ای استعماری‌ به نام «حکومت عدل‌علی» در ایران شویم، «علی» اگر حکومت کند که دیگر «علی» نیست! حسین اگر حاکم باشد که دیگر حسین نیست! اینجاست که دست استعمار، از دکان فکل‌کراواتی‌های واشنگتنی بیرون می‌آید، اینجاست که به دست‌ رسانه‌های استعماری، برای ما ملت در واشنگتن «یزید» نقاشی می‌کنند، تا در تضادی «فرضی» و تماماً دروغین و ساختگی، «حسین» و «علی» را هم در تهران بر اریکة یک قدرت مادی استبدادی و حاکمیتی استعماری بنشانند.

ولی، زهی خیال باطل! این دو روزه حکومت ننگین دستاربندان نیز خواهد گذشت، و جایگاه ملت ایران را در تاریخ جهانی نه شرکت‌های نفتی تعیین کرده‌اند و نه محافل نیمه‌پنهان و خفیة استعماری. واشنگتن‌‌نشین‌ها بدانند که ما ملت، در تاریخچة هزاره‌های خود، کاوه‌ها بسیار پرورده‌ایم و ضحاک‌ها بسیار به بند کشیده‌ایم.






۱۱/۱۱/۱۳۸۵

خلیل یا ذلیل؟


سیاست‌های عوام‌فریبانة دولت بوش و همکاران «نئوکان» او، خصوصاً در مورد اشغال کشور عراق، در حال فروپاشی است. در چند هفتة گذشته شاهدیم که سیر حوادث به تدریج، صورتک مسخره‌ای را که از اوائل روزهای دستیابی به قدرت بر چهرة جرج بوش کشیده بودند، به کناری می‌زند؛ به این ترتیب نه تنها ادعاهای «جهان‌وطن‌گرائی‌ها»، «جهانی‌شدن‌ها»، و ... در ایندولت در حال فروپاشی است، که در حال حاضر چنین ادعاهائی علناً در حال جایگزینی با بیاناتی بسیار «آمریکائی‌تر» شده، و در عین حال، با تغییراتی که در ردة تصمیم‌گیران نظامی و امنیتی این دولت صورت می‌گیرد، شاهدیم که چهره‌های سیاستمداران کلیدی آن دچار دگردیسی وسیعی می‌شود. در این راستا، این افراد بیش از پیش سخنگویان مستقیم جناح‌های «راست‌اندیش‌» و «افراطیان» راستگرا در بطن محافل حامی کاخ سفید هستند، تا تجسم «جهان‌وطن گرائی» نئوکان‌ها. از روزی که دیپلماسی جرج بوش، به دلیل شکست‌های آشکار در طرح‌های خاورمیانه‌ای این دولت ـ طرح‌هائی که صرفاً بر اساس چپاول مردم این منطقه تنظیم شده بود ـ روی به تغییر گذاشت، به صراحت می‌بینیم که نخستین «قربانی» این سیاست‌بازی‌های نمایشی، یک «آمریکائی افغانی‌الاصل» به نام خلیل‌زاد است، فردی که قرار بود، سخنگوی آمریکای «چند زبانه»، «چند مذهب» و ... نزد ملت اشغال‌شدة عراق باشد! ولی برکناری خلیل‌زاد نه نقطة پایان، که سرفصل جدیدی در فروپاشی سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا شده. در همین راستا شاهد برکناری یکی دیگر از همین نمادهای «جهان‌وطن‌گرائی» نئوکان‌ها هستیم: ژنرال ابی‌زید!

بررسی عملکردهای دولت بوش، آنقدرها که به نظر می‌آید از پیچیدگی برخوردار نیست. فقط کافی است که نگاهی گذرا به سیر تحول روابط استعماری بیاندازیم. در سال‌های بسیار دور، درآغاز رونق سرمایه‌داری در غرب، روابط استعماری میان دولت‌های غربی و ملت‌های استثمار شده، بر پایة اشغال مستقیم کشور‌ها تنظیم ‌می‌شد؛ دولت‌ استعمارگر از طریق اعزام نیروهای مسلح و اشغال بنادر و شاهرگ‌های اقتصادی کشورهای دیگر، به تدریج موفق می‌شد که گروهی از نیروهای محلی را با خود همراه کرده، به نوعی اتحاد «نامیمون» جان دهد، وظیفة اصلی این «اتحاد» در واقع خلع‌ ید از قدرت مرکزی در قسمتی از کشور بود، و اینکار به صور مختلف صورت می‌گرفت. در برخی از موارد تحکیم روابط «صلح مسلح» کفایت می‌کرد، در نمونه‌هائی دیگر، از طریق حفظ تعادل میان دولت مرکزی و دست‌نشاندگان محلی غارت منابع ملت‌ها امکانپذیر می‌شد، و در موارد دیگر از طریق سرکوب دولت مرکزی، و به قدرت رساندن دست‌نشاندگان محلی، در مراکز سیاسی و نظامی کشورهای تحت سلطه، استثمار عملی می‌شد! به طور مثال، در تاریخ قرن گذشتة ایران شاهد به قدرت رسیدن فردی به نام شیخ‌خزعل در خوزستان بودیم. این فرد که دست‌نشاندة استعمار انگلیس بود، هر زمان که دولت قاجار از بر آوردن خواسته‌های سفیر انگلستان در تهران طفره می‌رفت، با استفاده از امکانات نظامی و سیاسی‌ای که در اختیار داشت برای دولت مرکزی ایجاد دردسر می‌کرد، و اینکار آنقدر ادامه می‌یافت که دولت وقت تسلیم خواسته‌های انگلستان شود.

ولی به دلایل مختلف، استعمار هیچگاه به قدرت رسیدن شیخ‌خزعل، و تجزیة خوزستان از ایران را به صلاح منافع خود نمی‌دید. در اینمورد بخصوص، تشنج سیاسی و نوعی درگیری‌های محدود نظامی، برای استعمار کافی بود. و پس از به قدرت رساندن رضامیرپنج در تهران، می‌بینیم که دیگر انگلستان علاقه‌ای به حفظ خزعل از خود نشان نداد؛ ‌خزعل و خانواده‌اش عملاً از تاریخ منطقه «حذف» می‌شوند. در مواردی دیگر، همچون نمونة هندوستان، دولت انگلیس تمایلی به ایجاد روابط تشنج‌آمیز میان مناطق و دولت مرکزی از خود نشان نمی‌دهد، انگلیس تمام هند را می‌خواست! در نتیجه، نیروهای نظامی تا قلب پایتخت می‌تازند و با حفظ حضور نظامی و سیاسی خود، مناطق مختلف را از نظر اقتصادی به «اشغال» شرکت «هند شرقی» در می‌آورند. متأسفانه امروز نیز، روابط سیاسی میان ملل آنقدرها در بطن خود تغییر نکرده، هنوز هم استعمار همان برخورد قدیم را با مناطق تحت نفوذ خود صورت می‌دهد، ولی سیر تحولات نشان داد، که برخی برخوردها «نان و آب‌دارتر» از دیگر برخوردهایند.

به طور مثال، استعمار طی تاریخ چندین دهه‌ای خود به این صرافت افتاد که «اشغال مستقیم» دردسر می‌آفریند ـ دردسرهائی که انقلاب‌های هند و چین برای استعمار انگلیس و آمریکا ایجاد کرد، بسیار گران تمام شد ـ و استعمار به این نتیجه‌ رسید که از طریق تحکیم پایه‌های دولت‌های دست‌نشانده بهتر می‌تواند ملت‌ها را چپاول کند. این همان سیاستی بود که پیشتر سلطنت قاجار را در ایران به پهلوی تبدیل کرده بود. ولی، طی چند دهة بعد، باز هم استعمار به این صرافت افتاد که این سیاست را می‌باید در همگامی با «نیازهای» مناطق مختلف هماهنگ کند. اگر به شکل‌ظاهر و رفتار دیکتاتورهای دست‌نشاندة غرب در مناطق مختلف جهان دقت کنیم، تا آغاز سال‌های1970 همة آنان در آمریکای لاتین، آفریقا، آسیا و خاورمیانه تقریباً شکل‌ و شمایلی یکسان و بیاناتی «کلیشه‌ای»‌ و یکسویه داشتند: رهبران دیکتاتور کشورهائی چون شیلی، ایران، مصر، پاکستان، و حتی اکثر کشورهای آفریقائی تفاوت چندانی با هم نداشتند، همه نوعی ژنرال آیزونهاور «کوچولو» بودند که استعمار برای حفظ منافع منطقه‌ای خود، آنان را از فرق سر تا نوک پنجه تراشیده بود. ولی شکست‌های مختلف استمعاری ـ جنگ ویتنام شاید نقطة اوج آنان بود ـ و آگاهی‌هائی نزد ملت‌های استثمار شده که نتیجة این شکست‌ها شد، استعمار را به این صرافت انداخت که بار دیگر می‌باید در صورت‌بندی‌های خود تجدید نظر کند. اینجاست که با پدیده‌های بسیار نوین استعماری، از قبیل «حکومت‌جمکران»، «طالبان»، اسلام‌گرایان پاکستانی و ... روبرو می‌شویم، و پیش از همة اینان، حکومت امثال کلنل قذافی در صحنة جهانی ظاهر می‌شود! شاید بسیاری ندانند که تحت حکومت کلنل قذافی حق اکتشاف، بهره‌برداری و صادرات تمامی منابع نفتی لیبی که از نفت خامی بسیار سبک ـ این نوع نفت خام در پالایشگاه‌ها جهت تولید سوخت هواپیما و محصولات گرانقیمت مورد استفاده قرار می‌گیرد ـ لبریز است، صرفاً در اختیار شرکت‌های نفتی آمریکائی است!

در واقع رویکردهای نوین «نئوکان‌ها» به مسائل استعماری، خصوصاً مسئله مناطق نفت‌خیز، در مقام خود نوعی تجدید نظر در همین روابط اقتصادی و مالی‌ بود که طی چندین دهه در رابطه میان اقتصاد غرب و این مناطق شکل گرفته. دولت آمریکا تحت «زعامت» نئوکان‌ها در واقع قصد آن دارد که سرفصل نوینی در روابط استعماری بگشاید! به اینصورت که، در تزهای نخستین نئوکان‌ها، چنین پیش‌بینی شده بود که،‌ مسئولان آمریکائی در این مناطق در درجة اول می‌باید از میان آمریکائی‌هائی انتخاب شوند که از نظر ملیت از ریشه‌ای منطقه‌ای برخوردار‌ند. به عبارت دیگر می‌باید از میان عرب‌‌تبارها، مسلمان‌تبارها، و یا حتی مسیحیان آمریکائی انتخاب شوند که عرب‌تبار‌اند! در واقع، این همان سیاستی بود که دهه‌ها پیش، در دوران برده‌داری در مزارع پنبه‌کاران در ویرجینیا و جورجیا اعمال می‌شد؛ یک گروه کوچک سیاه‌پوستان که به دلیل حمایت ارباب بر گروه کثیری از بردگان «مسلط» می‌شدند، و برای قرار دادن آنان در مسیر منافع ارباب، حاضر به هر نوع جنایتی هم بودند.

قرائت جرج بوش و دوستان «نئوکان» او از تاریخ ملت‌های خاورمیانه آنقدر ناقص و احمقانه بود که هر ناظری را بی‌اختیار به خنده می‌انداخت. برخورد آمریکائی‌ها با مردم این مناطق آنقدر موهن و شرم‌آور بود که سازمان سیا، پس از برکناری رامسفلد و دست انداختن بر وزارت دفاع، آناً سعی در عقب نشینی از این مواضع کرد؛ سازمان سیا به دلیل ارتباطات گسترده با توده‌های مردم در مناطق عرب نشین، و حتی غیرعرب، در این منطقه از جهان بخوبی می‌داند که چنین برخوردی از چشم ملت‌ها دور نخواهد ماند. کسانی چون ابی‌زید و خلیل‌زاد که ‌آمریکائی‌ها آنان را پیشکاران خود به حساب می‌آورند، در مقام سیاه‌پوستان سرپرست مزرعه‌، نزد مردم منطقه «غیر آمریکائی» هستند. بازی کردن نقش آمریکائی از جانب این افراد در ارتباط با مردم در منطقه‌ای چون خاورمیانه و آسیای مرکزی، با آن تاریخ پر بار و کهن، در نخستین گام وجهه و موضع محلی آنان را نابود خواهد کرد. افرادی که امروز در کشوری چون عراق با 5 هزار سال تاریخ زندگی می‌کنند، به آمریکائی نه به عنوان یک «الگوی»‌ تمدن، که صرفاً در مقام یک «الگوی» بربریت و توحش نگاه می‌کنند؛ میان آن بردة نگون‌بختی که آمریکائی پروتستان، سفیدپوست و اروپائی‌تبار را «اوج تمدن انسانی» می‌دید، و انسان خاورمیانه‌ای آنقدر فاصله زیاد است که امثال ابی‌زید و خلیل‌زاد بهتر است به امور داخلی کشور آمریکا مشغول باشند، تا اینکه در صحنة سیاست منطقة خاورمیانه «آفتابی» شوند.

در واقع، پیام دولت بوش، با جایگزین کردن خلیل‌زاد و ابی‌زید با نمونه‌های کاملاً «آمریکائی» آنان، امروز کاملاً روشن است؛ و «تجدیدنظر» در سیاست‌های استعماری «نئوکان‌ها»، صرفاً‌ به موضع‌گیری‌های قومی محدود نخواهد ماند. آمریکا که با هیاهو و هلهله و شادی به «جنگ صدام حسین»‌ آمد، امروز با اشک و آه، ناله و فغان، قصد آن دارد که در راهبردهائی تجدید نظر کند که در آغاز، «کلیدی» تصور شده بود. آنان که با تاریخ جنگ دوم جهانی آشنا هستند، بخوبی می‌دانند که آلمانی‌الاصل بودن ژنرال آیزونهاور،‌ فرماندة ستاد کل ارتش آمریکا، برای افسران جوان آمریکائی چقدر پشتگرمی در جبهه‌های جنگ اروپا به همراه آورد! حال نئوکان‌ها قصد دارند که از «عرب‌تبار» بودن امثال ابی‌زید، و افغانی‌الاصل بودن افرادی چون خلیل‌زاد، همان استفاده‌ها را به عمل آورند که در قرن گذشته از حضور ژنرال آیزونهاور در ستاد ارتش آمریکا به عمل می‌آمد؟

نخست باید اذعان داشت که اهداف آمریکا در عراق و آلمان اشغالشدة‌ پایان جنگ دوم، ارتباط زیادی با یکدیگر ندارند؛ نه عراقی‌ها آلمانی‌اند، و نه آمریکائی‌ها جهت برپا کردن ویترین ضدکمونیستی پای به عراق گذاشته‌اند. آمریکا برای غارت و چپاول اموال ملت عراق به این کشور آمده، و اینکار را به هر ترتیب ممکن صورت خواهد داد. اگر روزی حسن نیت آمریکائی در مورد کشور عراق به اندازة حسن نیت آنان در مورد آلمان پس از جنگ باشد، همانطور که در روزهای نخست برنامه‌ریزی جنگ در ظاهر و در کلام از زبان جرج بوش می‌شنیدیم، شاید امثال ابی‌زید و خلیل‌زاد بتوانند کارساز مشکلات ایالات متحد شوند؛ تا رسیدن آنروز، بهتر است ارتش «دمکراسی» ‌دلش را به همکاری با مزدورانی چون مقتدی صدر و سیستانی خوش کند.





۱۱/۱۰/۱۳۸۵

پس از یکسال!



پنج روز پیش، در 25 ژانویة 2007، «سعید سامان» یکساله شد. بله، از آغاز کار این وبلاگ یکسال گذشت، یکسالی که چون بسیار سال‌های گذشته، نه رنگی از شادی داشت، و نه روزها و ماه‌هایش را ما ملت چندان خرم گذراندیم. هم ‌میهنانمان در یکسالی که گذشت، با تبلیغات و فشارهای اجتماعی، مالی و روزمرة یک جنگ «فرضی» آمریکائی، با هشدارهای «اسلامی» یک دولت جمکرانی، شاهد فروپاشیدن آخرین دژهای آزادی‌های «دیجیتالی» در جامعه بودند؛ شاهرگ‌های اینترنت که به تدریج بسته شد، و وبلاگ‌ها و سایت‌ها که در محاق سانسور فرو افتاد. اینهمه، در هیاهوی «هل‌من‌مبارزطلبی‌های» حکومتی لجام‌گسیخته و بس وحشتزده. در این میان مسلماً چند ده‌ مطلبی که در این وبلاگ به تحریر آمد، باری از دوش کسی بر نداشت. بر این امر بیش از هر کس، نویسندة آن وقوف دارد، و شاید به همین دلیل بارها طی سالی که‌ گذشت، تصمیم بر آن گرفت که قلم بشکند، و اینکار رها کند؛ ولی همانطور که می‌بینیم چنین نشد. این قلم هنوز می‌نویسد، شاید به کوری چشم آنان که زخمه‌هایش را سخت هضم می‌کنند.

اما «سعید سامان» از آن‌ها نبود که آرام بنشیند، و از نخستین روزهای تولد، یکی از سخت‌ترین ممیزی‌های دیجیتال بر سرنوشتش حاکم شد. ولی چه باک؟! می‌دانیم کسانی که خود را در آئینة خزعبلات‌شان و در توجیه‌نامه‌های قرون وسطائی‌شان، «منتخبین» خدا می‌دانند، بالفطره قلم‌ شکن‌اند! مگر تا حال «منتخب» خدا دیده‌ایم که قلم نشکسته باشد؟ در این بوم و بر اگر یلان بزرگ داشتیم، و ملتی بزرگ، که آوازه‌اش سراسر گیتی گرفت، قلم‌شکنان منفور و خودپرست هم بسیار داشتیم. لیک، لاشة‌ قلم‌شکن طعمة کفتار و شغال شد، و تاریخ گذشتگان‌مان به ما می‌گوید که، قلم‌های ما ملت بر جای باقی مانده؛ دلیلی نیست که امروز چنین نشود.

«سعید سامان» در جشن دیجیتالی بزرگ جهان، با توشه‌ای نه چندان غنی از زبان فارسی شرکت کرد، و با زبان فارسی نیز پیش رفت. با همان زبانی که از دیرباز دشمنان‌ ما ایرانیان از دیدن و شنیدنش وحشت داشتند. همان دشمنان که امروز رنگ باخته‌اند، و از روی تزویر دیگر زبان خرد ایرانی را گویش گنگ‌‌ها نمی‌خوانند. دشمنان امروز، در بطن این دستگاه خودفروخته، «فرنگی‌مآبی» آخوندی دارند، قبله‌ها دیگر همچون گذشته‌های دور بغداد و شام نیست؛ آم‌آی‌تی، هاروارد، کمبریج و از این قسم شده. و همین «فرنگی‌مآبان» آخوند مسلک، با فروپاشاندن زبان و ساختار کلام در جامعه، در واقع در صدد معامله با اجنبی‌اند. ولی فارسی گران‌بهاتر از آن است که خریداری داشته باشد، و همینجا بگوئیم،‌ «اینان خیال خام می‌پرورند!» این زبان، خاطرة جاودان میلیون‌ها ایرانی است، و پیوسته در چنین بزنگاه‌هائی همین زبان، آب رخ نوسوادان و نوقلمان وطن‌فروش را بر زمین ریخته. و دلیلی نیست که امروز چنین نشود!

در دنیائی که سرعت تحولاتش سرسام می‌آورد، در جهانی که هر روز را می‌باید با پدیده‌ای نوین آغاز کرد، در این «جهان مجازی»، آیا جائی برای زبان فارسی خواهد بود؟ بسیاری ایرانیان، روزگاران گذشته را با کاهلی‌ها آلودند، و بسیاری دیگر، با تباهی‌ها؛ زبان فارسی ماند و نه تنها کابوس تازیان شد، که تاج سر ایرانی، در بارگاه ترک، مغول و افغان نیز! و بازهم، دلیلی نیست که امروز چنین نشود!


۱۱/۰۹/۱۳۸۵

دلار و پاسدار!


در وبلاگ دیروز تا حدودی مسئلة مواضع جدید راهبردهای غرب در منطقه را در رابطه با ایران گشودیم، ولی این بحث سر دراز دارد، و مطلب را نمی‌توان به این سادگی‌ها احاطه کرد. اگر دیروز در مورد عملیات تشکیلاتی حکومت اسلامی در داخل مرزها سخن گفتیم، مسئلة تبلیغات داخلی و مواضع این تبلیغات‌چی‌ها را تا حدودی مسکوت گذاشتیم. ولی به‌ ناچار به این مطلب باز می‌گردیم، چرا که میان آنچه یک حکومت در عمل انجام می‌دهد و تبلیغات همان حکومت، پیوسته یک شکاف اساسی وجود دارد: دولت‌ها آنچه را انجام می‌دهند در بوق و کرنا نمی‌گذارند. کاملاً بر عکس، مجموعه‌ای شامل بزرگ‌نمائی می‌شود که دولت «علاقه» دارد، تحت عنوان «مواضع سیاسی» خود، به مردم حقنه کند. این برخورد را بهتر است پیوسته در برابر تبلیغات‌چی‌های حکومت‌ها ـ چه ایرانی و چه بیگانه ـ حفظ کنیم، در غیر اینصورت، خود نیز مرعوب همین تبلیغات خواهیم شد. در همین چارچوب به بررسی مقاله‌ای می‌پردازیم که به قلم فردی به نام حسین علائی، تحت عنوان «علت درگیری آمریکا با ایران چیست؟» در تاریخ 7 بهمن‌ماه 1385، در سایت «بازتاب» منعکس شده. مقالة مندرج در این سایت از این نظر انتخاب شد، که آمار مراجعات نشان می‌دهد «بازتاب» در رأس کلیة سایت‌های خبری «محبوب» کشور ایران قرار دارد! و پس از سایت‌های عمومی نظیر گوگل، یاهو و ... از نظر ترافیک، «بازتاب» هفتمین سایت در کشور ایران است، و در صحنة بین‌الملل رتبة 1941 را دارد! به عبارت ساده‌تر، این سایت که مستقیماً زیر نظر گروهی از افراد سپاه‌پاسداران اداره می‌شود، و محسن رضائی دستیار «سردارسازندگی» مسئولیت آنرا عهده‌دار است، یکی از مهم‌ترین مراکزی است که به امر «شکل‌دادن» به افکار عمومی در ایران می‌پردازد.

این مقاله، چون دیگر «تراوشات فکری» جمکرانی‌ها، از کنار مهم‌ترین و اساسی‌ترین داده‌های سیاسی منطقه به طور کلی عبور می‌کند، تا یک پیام مشخص و «کلیشه‌ای»، پیامی که اینک 28 سال از ساخت و پرداخت آن می‌گذرد، به خورد خوانندگان دهد: «شرایط جنگ میان ایالات متحد و حکومت اسلامی برقرار است!» البته همانطور که عنوان شد، در این مقاله‌ مهم‌ترین مسائل منطقه مورد بحث قرار نخواهد گرفت: حضور روسیه به عنوان یکی از قدرت‌های جهانی در مرزهای شمال کشور، حضور هند به عنوان یکی از پرجمعیت‌ترین کشورهای جهان ـ یک قدرت هسته‌ای و فضائی ـ در مدخل ورودی دریای عمان، تمایلات توسعه‌طلبانه و منفعت‌جویانة چین چه در ایران و چه در افغانستان، همگی از حیطة این «بررسی» خارج است! این «بررسی» یک مأموریت اساسی دارد، و آن اینکه چکیدة تمامی تبلیغات حکومت اسلامی را که از طریق منابر، مساجد، کتاب‌های رنگارنگ، روزی‌نامه‌های دولتی، رادیو و تلویزیون، و حتی سایت‌های «مخالف‌نمای» خارج، نزدیک به سه دهه است که در بوق و کرنا گذاشته شده، خود جداگانه بسته بندی کرده تحویل خوانندگان دهد. شاید نویسندة مطلب بالا، خود نیز نمی‌داند که در واقع سخنگوی غربی‌ها شده، چرا که در غیر اینصورت، حداقل جهت حفظ احترام شخص خود می‌توانست در هنگام انعکاس این مجموعة تبلیغاتی، که کشور ایران را طی 30 سال گذشته بمباران کرده، تغییراتی هر چند کوچک اعمال کند؛ ولی همانطور که خواهیم دید تأثیر این تبلیغات بر ذهن و روح گروه‌ عظیمی از مردم ایران،‌ آنچنان عمیق شده که نویسندة مطلب بالا خود در هنگام «بازگوئی»‌ مهملات رادیو و تلویزیون دولتی حکومت اسلامی، شاید به این نتیجه نیز رسیده که «من آنم که رستم بود پهلوان!»

نویسنده جهت توجیه برخوردهای خود این مطلب را با ارائة یک نقل قول از یوشکافیشر، وزیر امورخارجة سابق کشور آلمان فدرال آغاز می‌کند:

«اخيراً صحبت از احتمال حمله نظامي عليه تأسيسات هسته‌اي ايران [...] مطرح مي‌شود. برخي از صاحب نظران اين رويکرد را يک جنگ رواني [جهت] کنار گذاشتن برنامه غني سازي [ایران] مي‌دانند. اما بعضي ديگر از سياستمداران از جمله يوشکا فيشر وزير خارجه سابق آلمان معتقدند که "رويکرد جديد آمريکا به ايران، مراحل اوليه حمله به عراق را در اذهان متبادر مي‌سازد".»

همانطور که شاهدیم، این «تفسیر» صرفاً با بازگوئی تبلیغات غرب در مورد ایران آغاز شده. این خبرگزاری‌های غربی هستند که از ماه‌ها پیش سخن از حملة احتمالی به تأسیسات اتمی ایران به میان کشیده‌اند. و یوشکا فیشر به عنوان یک سیاستمدار غربی نمی‌تواند سخنی خارج از برنامه‌های حزبی و تشکیلاتی خود به زبان آورد. حال اگر یک «مفسر» سیاسی صرفاً با تکیه بر تبلیغات غربی‌ها آغاز به سخن می‌کند، مسلم است که می‌باید «توجیهی» جهت این موضع‌گیری اختیار کند. ولی اصولاً توجیهی در کار نیست؛ این تبلیغات همچون «آیة قرآن» همانطور که هست تحویل ملت ایران داده می‌شود. قرائت مستقیم و عینی این مطلب، فقط می‌تواند بازگو کنندة وابستگی نظام تبلیغاتی حکومت اسلامی به غرب باشد. و محتوائی که این «تفسیر» در مغز خواننده «تخلیه» خواهد کرد، این است که غرب خواستار جنگ است، ولی همان «غرب» ـ یوشکافیشر ـ حتی ایران را عراق دوم هم می‌بیند. ولی این «تفسیر» به بررسی «چراهائی» که این نوع برخورد می‌تواند ایجاد کند، نمی‌پردازد.

نخست اینکه اگر غرب اینهمه علاقمند به برخورد نظامی با ایران است، چرا اینکار را صورت نمی‌دهد، و یا چرا آنزمان که سال‌ها همه روزه به عراق در دورة 8 سالة حکومت کلینتن حمله می‌کرد، با ایران کاری نداشت؟ البته بهانة «مفسر» کاملاً‌ روشن است: «آن روزها ایران تأسیسات اتمی نداشت!» جواب این است که، «عراق هم نداشت!» چرا به صدام حسین حمله می‌شد،‌ و به ایران حمله نمی‌شد؟ در چارچوب تبلیغاتی این «رژیم» برای این سئوالات جوابی وجود نخواهد داشت. در واقع، همین تبلیغات اصولاً تمایل دارد که نه تنها جنگ 8 سالة دولت کلینتن با عراق را نیز «زیرسبیل» در کند، که به طور کلی مواضع «ضدآمریکائی» بعث عراق را نیز کاملاً‌ ندیده بگیرد، ‌ چرا که در غیر اینصورت «دنبالک‌های» تبلیغاتی که این حکومت همچون لحاف «چهل‌تکه»، از 28 سال پیش برای ملت دوخته از «حیض‌انتفاع» ساقط خواهد شد. مقاله با تکیة دوباره بر اظهارات بوش و صاحب‌نظران گمنامی که مسلماً از میان غربی‌ها انتخاب شده‌اند، اینگونه ادامه می‌دهد:

«اعلام استراتژي جديد رئيس‌جمهور آمريکا، [...] ناظرين، اين راهبرد را[...] فشار جديدي بر ايران تلقي کرده‌اند[...]:
1- گسترش [...] و اعزام دومين ناو هواپيمابر به سوي اين منطقه
2- تلاش[...] ايالات متحده، براي رو در روئی[...] کشورهاي عربي حاشيه خليج فارس [با] ايران
3- سفر[...] نخست وزير انگليس به خاورميانه و تلقي از ايران به عنوان "تهديد استراتژيک منطقه"»


شاید اعلام دوبارة مواضع تبلیغاتی نویسندة این «تفسیر» کار را به تکرار مکررات بکشاند، ولی از این امر گریزی نیست. چرا که این تفسیر، نه بر اساس استراتژی «فرضی» دولت ایران، که بر پایة استراتژی دولت‌های غربی بر علیة «منافع ملت ایران» تنظیم شده. نخست اینکه، استراتژی اعلام شده از طرف بوش چه ارتباطی با ملت ایران می‌تواند داشته باشد؟ بوش ایران را به دلیل دخالت در عراق مورد «سرزنش» قرار داده، ولی این «سرزنش» خود قسمتی از موضع‌گیری‌های تبلیغاتی غربی‌هاست؛ همه می‌دانند که آیات عظام در عراق، از دست‌پروردگان دیرینة انگلستان‌اند. و آمریکا زمانی که پای به عراق گذاشت، یک دولت «لائیک» را سرنگون کرد، تا یک حکومت «مذهبی» بجای آن بگذارد. حال چرا می‌باید «تبلیغات کاخ‌سفید» برای «مفسر»‌ حکم «آیة قرآن» را پیدا کند؟ در اینمورد، سئوال بی‌جواب خواهد ماند، همانطور که گفتیم، این «تفسیر» وظیفة اساسی یک مفسر، یعنی تفسیر تبلیغات غرب در مورد ایران را اصولاً‌ کنار گذاشته؛ حکومت اسلامی در بطن این «تفسیر» فقط یک «مصرف‌کنندة» تبلیغاتی است؛ حکومتی وابسته، که از دست تبلیغات ارباب نان می‌خورد. در ثانی، دولت آمریکا به چه دلیل جهت ایجاد فشار بر ایران می‌باید یک ناوهواپیمابر به خلیج فارس اعزام کند؟ کشور ایران، همچون عراق، عملاً فاقد نیروی هوائی است، و جنگده‌های آمریکائی که اینک در عراق حضور دارند، هر گاه مایل باشند می‌توانند اهداف مورد نظر را در قلب کشور ایران مورد حمله قرار دهند؛ از طرف دیگر ایران فاقد نیروی دریائی نیز هست، چرا یک ناوهواپیمابر جدید برای تهدید ایران اعزام شود؟ مگر پیش از اعزام این ناوهواپیمابر، ایران می‌توانسته از مرزهای آبی خود با تجهیزات فعلی نیروی دریائی «محافظت» به عمل آورد؟ و نهایت امر، آنکه می‌گوید این ناو «اعزام شده»، خبرگزاری‌های غربی‌اند، مگر پنتاگون هر گاه ناوی را به منطقه‌ای اعزام می‌کند، می‌باید به «مفسر» سایت بازتاب گزارش بدهد؟ شما از کجا مطمئن هستید که چنین ناوی «اعزام»‌ شده؟

در ادامة این «تفسیر»، نویسنده عملاً کار را به «هذیان‌گوئی»‌ می‌رساند، و ادعاهائی به آمریکا نسبت می‌دهد، که معلوم نیست از کجا آورده. به طور مثال، نویسنده مدعی می‌شود که آمریکا برای به قدرت رساندن یک دولت لائیک به عراق آمده! ولی نویسنده نمی‌گوید، اگر آمریکا علاقمند به یک دولت لائیک در عراق بود چرا صدام حسین را برداشت؟ به دنبال این «ترهات» کار «مفسر» بالا می‌گیرد، و مدعی می‌‌شود که:

«آمريکا براي تسلط بر جهان نياز به سلطه بر‌هارتلند انرژي جهان و منابع عمده انرژي در خاورميانه دارد زيرا گفته مي‌شود که تا ده سال ديگر، بيشتر منابع نفت آمريکا به اتمام مي‌رسد. بنابراين تسلط بر منابع نفت و گاز خليج فارس از اولويت‌هاي سياست انرژي آمريکا است.»

این تفسیر نیز چون دیگر تفاسیر از «منابع» غربی استخراج شده، چرا که غربی‌ها چنین اطلاعاتی را در اختیار «مفسر» ما قرار داده‌اند. آمریکا اگر به خاورمیانه آمده، مسلماً برای حفظ منابع نفتی است، ولی خطر از جانب روسیه، چین و هند بر این منابع سایه انداخته بود. آمریکا از جمکرانی‌ها که خودش با یک مشت ساواکی در روز 22 بهمن، سرکار آورده چه ترسی دارد؟! در ثانی، حتی اگر حضور قدرت‌های بزرگ را هم در منطقه در نظر نگیریم، چگونه باید قبول کنیم که آمریکا به کشور ایران، کشوری که در عمل، بدون اجازة سرمایه‌داری غرب نه قدرت استخراج نفت را دارد و نه قدرت اکتشاف، و حتی حق فروش آنرا، می‌باید در اینجا «حساب» هم پس بدهد! زمانی که در بالا گفتیم، مفسر به این نتیجه می‌رسد که،‌ «من آنم که رستم بود پهلوان!» بی‌جهت نگفته بودیم؛ حال این چند رأس جمکرانی، که با شامورتی و هزار پشتک‌ و وارو، سرشان را در آخورهای محافل درجة سه و چهار غربی‌ها نگاه داشته‌اند تا به دست مردم عاصی کشور تکه تکه نشوند، برای ارتش آمریکا «تعیین تکلیف» می‌کنند! مفسر ما هم گویا قصد «شعبده‌» دارد، مسلم است که تسلط بر منابع نفت و گاز از الویت‌های سیاست انرژی آمریکاست؛ ما ملت نگون‌بخت این مملکت 80 سال است که قربانیان همین «اولویت‌‌ها» شده‌ایم، 28 سال پیش هم حکومت یک دیوانه و مجنون قدرت، به اسم روح‌الله خمینی را همین غربی‌ها برای حفظ الویت‌های‌شان بر ما ملت تحمیل کردند. بله، این حرف‌ها را باید گفت، چرا که اگر به این «جمکرانی‌ها» رو بدهید پای را فراتر خواهند گذاشت،‌ و بازهم با تکیه بر «تفاسیری»‌ که از گزارشگران غربی برایمان «سوغات» می‌آورند، ‌ مدعی خواهند شد که «حاج‌رو‌ح‌الله»‌ را خداوند شخصاً برای آسایش ملت ایران از آسمان بر سر سفرة ما ملت فرستاد!

ادامة ترهات جناب مفسر را کنار می‌گذاریم، چرا که حتی بیش از حد لازم از «ترهات‌پرداز» محبوب‌ترین سایت خبری اینترنت جمکران سخن گفتیم، علاقمندان می‌توانند به این سایت که آزاد است و هیچگونه «ممنوعیتی»‌ نه از داخل و نه از خارج شامل حالش نمی‌شود، مراجعه کرده، متن فصیح این دانشمند جمکرانی را شخصاً مطالعه کنند. ولی در اینجا می‌باید به مطلب مهمی اشاره کرد، و آن اینکه چنین «خزعبلاتی»، پس از آنکه 28 سال مرتباً از طریق روزی‌نامه‌ها، رادیو و تلویزیون تکرار می‌شود، در مقاطعی این شبهه را در افکار عمومی ایجاد خواهد کرد، که بیانگر نوعی «واقعیت» سیاسی است. و خطر دقیقاً از همین نقطه متوجه مردم ایران می‌شود، چرا که متخصصین تبلیغات سیاسی و جنگ‌های تبلیغاتی بخوبی می‌دانند که تکرار یک «دروغ» می‌تواند از همان «دروغ» در افکار عمومی نهایت امر نوعی «واقعیت» بسازد.



تقسیمات کاذب سیاسی!


دولت احمدی‌نژاد، پس از گذشتن از چند «بحران ابتدائی» که سیاست جهانی بر سر راهش ‌گذاشت، اینک وارد معرکة اصلی سیاست کشور، یعنی همان بحران داخلی شده. امروز، خارج از هیئت دولت و چند منفرد «معلوم‌الحال» که به «افراطی‌گری» شهرت یافته‌اند، مشکل می‌توان انگشت بر فرد یا افراد شناخته‌ شده‌ای در طیف سیاسی کشور گذاشت که مستقیماً و بدون قید و شرط از مواضع دولت حمایت کنند! اینک در کشور شاهد شکل گیری محافلی تحت عناوین «اصولگرائی میانه‌رو»، ‌ واقع‌‌گرایان مجلس و «اصلاح‌طلبان» هستیم که خود را در تضاد با پدیده‌ای به نام «محافظه‌کاری» دولت قرار می‌دهند، ولی منصفانه بگوئیم، هیچکدام از آنان از مواضع شفاف و مشخصی برخوردار نیستند. در اینکه احمدی‌نژاد و حامیان او متعلق به جناح‌های راست افراطی هستند، شکی نمی‌توان داشت، ولی اینکه همین راست افراطی، به صوری که امروز شاهد آن هستیم، خود را هر روز قطعه ‌قطعه می‌کند، تا از درون شکم یک «فاشیسم» مذهبی، موضع‌گیری‌هائی به اصطلاح نوین بیرون بکشد، پدیده‌ای‌ است که بیشتر به «عوامفریبی» نزدیک است، تا «موضع‌گیری‌» سیاسی. حال این سئوال مطرح می‌شود که اصولاً‌ به چه دلیل، یک حرکت سیاسی در بطن جامعة ایران می‌باید خود را اینچنین از بند هر گونه قید و شرط در رابطه با رأی‌دهندگان «آزاد» بیند؟ چرا یک حاکمیت که ستون اصلی قدرتش بر سازمان‌های امنیتی و نظامی استوار شده، تا به این حد، هم به افکار عمومی خود را «وابسته» نشان می‌دهد، و هم در صدد ایجاد شکاف در بطن روابط اجتماعی و سیاسی کشور است، تا از اینراه به صورت کامل فضای سیاسی کشور را پوشش دهد؟

آنچه در کشور رخ می‌دهد بازتاب یک «نیاز جدید سیاسی» است؛ این «نیاز جدید»، نیازی که سابق بر این سیاست‌های جهانی، در فضای سیاست داخلی ایران دلیلی بر وجود آن نمی‌دیدند، همان است که در این وبلاگ، بارها به عنوان نتیجة مستقیم «فروپاشی دیواره‌های امنیتی جنگ سرد» مورد اشاره قرار گرفت. در چارچوب این فروپاشی، از فردای پایان کار «امپراتوری سوسیالیسم علمی»، جناح‌های سیاسی در کشور دیگر نمی‌توانند صرفاً با تکیه بر نیروهای امنیتی و نظامی یک حاکمیت استوار و پا بر جا بر مملکت اعمال کنند. بررسی این مسئله مسلماً نیازمند تحقیقی عمیق‌تر است، ولی می‌باید همواره این اصل را پیش‌روی داشته باشیم که «حاکمیت» را نمی‌توان یک حزب، یک تشکیلات و یک محفل معرفی کرد؛ «حاکمیت» در کشورهائی که خود از قدرت تصمیم‌گیری متمرکز اقتصادی و مالی برخوردارند، بر مجموعه‌هائی متشکل از صنایع، بانک‌ها و محافل پنهان و آشکار مالی تکیه دارد، و در مناطقی چون خاورمیانه که فاقد چنین ساختارهای مرکزی و تصمیم‌گیری‌اند، این «حاکمیت» همیشه مستقیماً «دست‌نشانده» است.

با در نظر داشتن این «اصل کلی»، وضعیت نوینی که از نظر سیاسی در داخل کشور ایجاد شده، ایران را هر روز بیش از پیش به نمونه‌هائی چون ترکیه و پاکستان نزدیک می‌کند: دمکراسی‌های «کنترل‌شده»، با درصد مشخصی از «حق دخالت» مردم در چند و چون مسائل کشور. به طور مثال شاهدیم که دولت احمدی‌نژاد، چندی است از طریق دخالت مراجع تقلید شیعه توانسته بر مراسم عزاداری امام حسین، که به دست تندروهای افراطی ضیافتی برای بی‌آبروئی هر چه بیشتر کشور در چشم جهانیان فراهم می‌آورد، نوعی کنترل اعمال کند. و در کمال تعجب، باید شاهد این مسئله باشیم که ممنوعیت حمل «شمایل» و ممنوعیت سینه‌زنی، زنجیر‌زنی و قمه‌زنی در این مراسم، از طرف دولتی اعمال و اعلام می‌شود که همگان از آن تحت عنوان «محافظه‌کار» نام می‌برند؛ سابق بر این، «اصلاح‌طلبان» حکومتی که 8 سال بر کشور حاکم بودند، و ادعاهای دهان پر کن‌ آنان در مبارزه با «عوامفریبی» مذهبی از ایندولت صدها برابر بیشتر بود، هیچگاه به خود اجازه ندادند که در این حیطه از فضای سیاسی کشور دست به اقداماتی بزنند!

این نمونه، نشاندهندة این واقعیت اساسی است که کشور در حال تحرک و جنبش سیاسی است، چه اسلام‌گرایان «تندرو» و یا «کندرو» بخواهند و چه نخواهند. شرایط در ایران این تحول و جنبش را در خود ایجاد کرده، و حاکمیت نهایت امر به این نتیجه‌گیری مستقیم رسیده که با سوار شدن بر موج این تحولات، نه تنها خود را «ظاهر‌الصلاح»‌ نشان دهد، که بتواند در حد امکان از ثمرات چنین «موج‌سواری‌های»‌ سیاسی نیز برخوردار شود. و دقیقاً به دلیل نزدیک بودن احمدی‌نژاد به محافل «تندروی»‌ مذهبی است که وی می‌تواند جهت حفظ موضع سیاسی دولت از آنان چنین تقاضاهای «غیراسلامی» داشته باشد؛ محافل تندروی مذهبی نیز که اکثراً در دست مراجع تقلید‌اند، سعی دارند به نوبة خود به نحوی از انحاء اختیارات سیاسی خود را در راه افزایش قدرت مانورهای دولت هزینه کنند، و به این دولت، که در واقع نمایندة منافع و خواست‌های آنان است، امکان بیشتری در زمینة فعالیت‌های سیاسی بدهند. اینجاست که به نتیجه‌ای کاملاً عکس آنچه مورد نظر بوده دست می‌یابیم، از یک طرف محدودیت‌ سایت‌های بسیاری از مخالفان روی شبکة اینترنت تخفیف می‌یابد، و از طرف دیگر دولت قصد آن دارد که با جلوگیری از «تندروی‌های» عوام‌پسندانة «دین‌پناهان» تصویر بهتری از خود در داخل و حتی در خارج از کشور، به مردم بنمایاند.

در یک ماه گذشته، محدودیت‌های سایت‌های سیاسی، بجز چند مورد بخصوص که این وبلاگ نیز شامل آن‌ می‌شود‌ ـ بسیار کاهش یافت، و آمار مراجعات به این سایت‌ها در برخی موارد حتی تا 500 درصد رشد نشان می‌دهد! البته صاحب‌نظران می‌دانند که اکثر این سایت‌ها حرف زیادی برای گفتن ندارند، و بجز چند تحلیل نه چندان عمیق، که هر از گاهی در این سایت و آن سایت به طور اتفاقی آفتابی می‌شود، مخالفان «صوری» این حکومت به بازگو کردن تلویحی مقالات و تحلیل‌های خبری بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، و رادیو فردا بسنده می‌کنند، ولی «تبلیغات» سیاسی در داخل چنان کرده، که ایرانیان در هنگام دسترسی به منابع خبری این سایت‌ها این احساس را داشته باشند که محدودیت‌ها کمتر شده! در واقع، مهم‌ترین درصد رشد مراجعه در میان این سایت‌ها به آندسته تعلق می‌گیرد که مستقیم یا غیرمستقیم از «اصلاح‌طلبان» و جناح‌های سردار سازندگی حمایت به عمل می‌آورند؛ دولت به طور غیرمستقیم در حال تبلیغات برای «سردار سازندگی» است! احمدی‌نژاد که بر اساس فرضیة «جنگ‌افروزی» با آمریکا به قدرت رسید خیلی زود دریافت که آب در هاون می‌کوبد؛ چنین جنگی در مرزهای روسیه نمی‌تواند در شرایط فعلی صورت گیرد، و آمریکا قادر نخواهد بود با توسل به یک جنگ خانمانسوز وسیله‌ای جهت حفظ بقای این دستگاه دست‌نشانده فراهم آورد. در نتیجه نقش اصلی «مهرورزی» تمام شده، این دولت دیگر نمی‌تواند در بطن روابط سیاسی در خارج و یا داخل ابتکار عملی از خود نشان دهد؛ و سیاست‌های مخالف «جنگ‌مصلحتی»، به این نتیجه رسیده‌اند که وجود تندروها در قدرت را غنیمت شمرده، و از این امر جهت فشار بر محافل تندرو و وابسته به دولت بهره ‌گیرند. این همان مجموعه‌ای است که امروز در مقابل چشمان ما در حال شکل گرفتن است. این سئوال مطرح می‌شود، «آیا زمانی که عمر این دولت به پایان 4 سال خود برسد، می‌باید شاهد به قدرت رسیدن دولتی بر پایة نظریات "سرداراکبر" باشیم»؟

جواب این سئوال امروز بیش از پیش در دست‌ مردم ایران است. همانطور که در بالا آمد، محدودیت‌های «سیاسی ـ امنیتی» که طی 80 سال بر روزمرة سیاسی کشور حاکم شده بود، در حال فروپاشی است ـ این یک واقعیت است ـ و ژست‌های نظامیگری آمریکا و جواب‌های مساعدی که از داخل کشور از جانب «تندروها» و یا دیگران دریافت می‌کند، نمی‌تواند این واقعیت را از میان بردارد. ولی در این روند آنچه از اهمیت برخوردار می‌شود، حضور تعیین کننده و یا عدم حضور سیاسی شهروندان در امور کشور خواهد بود. به طور مثال، پس از پایان جنگ جهانی دوم در اروپای غربی سیاست «امنیتی ـ نظامی» پیمان آتلانتیک شمالی حاکم شد، ولی در بطن همین سیاست شاهد بودیم که کشورهای مختلف عکس‌العمل‌های متفاوتی از خود نشان دادند. سوئد، سوسیال دمکراسی را برگزید و ایتالیا به دامان مافیا فروافتاد؛ فرانسه بر حکومت نظامی دوگل شورید، در حالیکه اسپانیا و پرتغال ده‌ها سال تحت حاکمیت همان حکومت‌های نظامی باقی ماندند. انتخاب، امروز در دست ملت است؛ ولی ملت ایران خارج از پیشینة فرهنگی و سیاسی خود، و خارج از امکانات مالی و اقتصادی کشور نمی‌تواند در صحنة سیاست بین‌المللی حضور یابد. در کشور ایران، علیرغم حضور تاریخی یک فرهنگ سیاسی و پیشینه‌ای قدرتمند ـ هر چند که دستاوردهای سیاسی بسیار ضعیف باقی مانده ـ بدون حضور احزاب، تشکیلات سیاسی، روزنامه‌های آزاد، سندیکاها و اتحادیه‌های مختلف حرفه‌ای و اصناف، اصولاً حضور سیاسی نمی‌تواند صورت گیرد. دولت‌های برخاسته از این حاکمیت، چه «تندرو» و چه غیر، در این مسیر به ملت کمکی نخواهند کرد، چرا که شکل‌گیری هر نوع سازماندهی سیاسی مطلقاً در جهت مخالف منافع حاکمیت فعلی خواهد بود؛ شاهد بودیم که «اصلاح‌طلبان» با مطالبات سیاسی ملت چه برخوردی کردند؛ امید داشتن به این حکومت جهت رسیدن به یک شرایط استوار اقتصادی و سیاسی خبط بزرگی است. این دولت از طریق «قطعه ‌قطعه» کردن موجودیت سیاسی خود قصد دارد که تمامی فضاهای ایجاد شده را تحت پوشش قرار دهد، ولی باید دید که آیا ملت نیز با چنین مانورهائی همراهی می‌کند، یا خیر! دقیقاً در چنین بزنگاهی است که نقش ملت‌ها در تعیین خط سیر سیاست‌های آیندة کشورشان کلیدی می‌شود؛ امروز می‌باید بیش از هر زمان دیگر به دستاوردهای نهضت‌های بزرگ آزادیبخش کشور به عنوان تنها پشتوانه‌هائی که می‌توانند از مطالبات ملت ایران حمایت کنند،‌ روی آوریم. و با اجتناب از هرگونه تندروی و رادیکالیسم، اعمالی که نهایت‌امر عصای دست گروه دیگری جهت فراهم آوردن شرایط سرکوب خواهد شد، حضور واقعی و دراز مدت ملت، و شرکت همه جانبة مردم را در روند مسائل سیاسی کشور پایه‌ریزی کنیم. اینکار مسلماً یک روزه عملی نخواهد شد، ولی قبول آنکه دیگر ملت نمی‌تواند در شرایط عدم حضور سیاسی در جا زند، می‌باید به معنای فراهم آوردن مقدمات حضور در صحنة سیاست تلقی شود. قبول این امر، از اهم مسائل همین امروز خواهد بود!






۱۱/۰۵/۱۳۸۵

جنایت و مکافات!



در شرایطی که مواضع جرج بوش و کاخ‌سفید در مورد عراق، در سطح داخلی و خارجی، هر روز ضعیف‌تر می‌شود، و برای ایالات متحد تا اعلام شکست قطعی عملیات نظامی در خاورمیانه راه چندانی باقی نمانده، سیاست جایگزین در آمریکا، نه در اردوگاه جرج بوش و نه حتی در میان آن‌ها که ممکن است، روزی بجای او بر مسند ریاست جمهوری تکیه زنند، هنوز قطعی نیست. می‌توان مطمئن بود که، حداقل گروهی از جمهوریخواهان، طی انتخابات آینده، سعی در حفظ مقام ریاست جمهوری در اردوگاه خود خواهند کرد، ولی برد در این میانه، به چندین دلیل عملاً غیرممکن به نظر می‌رسد. نخست آنکه «دیک‌چنی»، ‌معاون جرج بوش، فردی که به صورت سنتی می‌باید «ادعای»‌ جانشینی وی را داشته باشد، نه در اردوگاه جمهوریخواهان محبوبیتی دارد و نه، به دلیل بیماری قلبی و کبر سن، از نظر سلامت جسمانی می‌تواند نامزدی خود را جهت احراز این پست مطرح کند. از همه مهم‌تر، «دیک‌چنی» از شخصیت سیاسی و اجتماعی‌ای که بتواند موضع او را به عنوان «رئیس جمهور» مورد تأئید قرار دهد، بی‌بهره است. به احتمال زیاد،‌ اگر جمهوریخواهان قصد باقی ماندن در قدرت را داشته باشند، پیش از پایان یافتن دورة فعلی، سعی در حل مسئلة «چنی» خواهند کرد، تا فرصتی جهت استقرار نامزد ایده‌آل خود بجای وی داشته باشند. و این عمل نه تنها در ساختار قانون اساسی آمریکا خالی از اشکال نخواهد بود، که جایگزینی یک فرد «منتخب» با یک فرد «منتصب»، همیشه در چشم آمریکائی‌ها اصولاً عملی ناپسند‌ تلقی شده.

با آنچه در بالا آمد، از اینکه جمهوریخواهان فرد «دیک‌چنی» را برای دورة دوم ریاست جمهوری جرج بوش حفظ کردند، می‌باید چنین نتیجه گرفت که گروه عمده‌ای از آنان به دلیل شناخت از وخامت اوضاع، برنامة اصلی‌شان را نه حفظ مقام ریاست جمهوری که بازسازی تشکیلات درونی ارزیابی کرده بودند؛ «دیک چنی» که دو بار پیاپی در کنار جرج بوش با آراء عمومی به معاونت ریاست جمهور، و در نتیجه ریاست کنگره «انتخاب» شد، پس از پایان دورة جرج بوش، به قول فرانسوی‌ها از «دربچة کوچک»، صحنة سیاست آمریکا را برای همیشه ترک خواهد کرد، و حزب جمهوریخواه را در برابر کوهی از مسائل و معضلات که 8 سال حکومت او و جرج بوش در آمریکا ایجاد کرد، رها خواهد نمود.

در این چارچوب است که، بررسی شانس نامزدهای حزب دمکرات از اهمیت برخوردار خواهد شد. در گروه دمکرات‌ها، خارج از گروه کثیری که می‌توانند با تکیه بر تشکیلات سیاسی دمکرات پای در میدان مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری در سال 2008 بگذارند، در حال حاضر سخن از دو نامزد «معتبر» در میان است، هیلاری کلینتن و باراک اوباما ـ یک زن و یک رنگین‌پوست!؟ به طور سنتی در نظام مردسالار و نژادپرست ایالات متحد، زن بودن و رنگین پوست بودن، فی‌نفسه یک «نقطه ضعف» است، ولی شاهدیم که اینک جامعة آمریکا در مقابل یک سئوال اساسی قرار گرفته: «آیا می‌باید به روال گذشته عمل کرد، یا تغییرات جهانی را در بطن کشوری که هنوز، شاید به غلط،‌ "ادعای" رهبری جهان آزاد را از دست نداده، هضم نمود؟»‌ به احتمال بسیار زیاد، اگر در ساختار مسائل سیاسی جهانی، تا اعلام نامزدی ریاست جمهوری از طرف حزب دمکرات، تغییرات چشم‌گیری پیش نیاید، هیلاری کلینتن شانس زیادی برای به دست آوردن نامزدی رسمی حزب دمکرات در این انتخابات خواهد داشت. ولی، علیرغم این «پیروزی» پیش‌رس، می‌باید موضع حزب دمکرات را در قبال مسائل جهانی ـ مقصود بیشتر معضل عراق است ـ مورد بررسی قرار دهیم.

سخنرانی دیروز جرج بوش در برابر اعضای پارلمان ـ سنا و مجلس نمایندگان ـ در مورد شرایط کشور، مطلب جدیدی به همراه نیاورد. تقاضاهای وی در مورد فرصت‌های جدید در بحران عراق، امروز دیگر تبدیل به «تکرار مکررات» شده! و جالب‌تر آنکه، علیرغم تمایل «ظاهری» جرج بوش در نشان دادن «تلاشی» برای درک مواضع مخالفان دولت در مورد مسئلة عراق، مسئله‌ای که سراسر سخنرانی وی را در پارلمان تحت‌الشعاع قرار داد، آقای چنی در مصاحبه‌ای که یک روز پیشتر با «سی‌ان‌ان» در اینمورد به عمل آورده بود، هیچگونه نشانی از سازش با اردوگاه مخالف ارائه نداد! موضع‌گیری‌هائی چنین سرسختانه، در شرایطی که چند ماه پیش، در انتخاباتی سراسری، مردم آمریکا حمایت خود را از وی و جرج بوش دریغ کرده‌اند، همانطور که در بالا آمد، فقط نشانگر یک واقعیت می‌تواند باشد: دیک‌چنی می‌تواند پیش از خروج جرج بوش از صحنه، از نظر سیاسی «قربانی» شود!

آنچنان که رسم جهان سیاست است، زمانی که گروه حاکم حمایت و پشتیبانی لازم جهت پیشبرد سیاست‌های خود را از دست می‌دهد، گروه و یا گروه‌های مخالف ـ در این مورد بخصوص، حزب دمکرات ـ تمامی «جواب‌های لازم»‌ جهت پاسخگوئی به مشکلات مملکت را در جیب خود حاضر و مهیا دارد! نباید فراموش کنیم که «عوامفریبی» متأسفانه قسمتی از زندگی سیاستمداران شده. ولی تا آنجا که مواضع روشن و صریح حزب دمکرات نشان می‌دهد، مخالفت‌ آنان با موضع‌گیری‌های جرج بوش در عراق و حتی بحران‌های بزرگی که از آسیای مرکزی تا شمال آفریقا را شامل خواهد شد، حداقل تا به حال، توام با ارائة راه حل و پیشنهاد نبوده. تکرار جملة معروف: «می‌باید از عراق خارج شد!» مسلماً جهت فراهم آوردن شرایط خروج از عراق کفایت نخواهد کرد، و در خیمه‌وخرگاه حزب دمکرات، سیاستمداران کار کشته بخوبی می‌دانند که پای گذاشتن به میدان جنگی در چنین ابعاد، خصوصاً در منطقه‌ای حساس چون خاورمیانه، نمی‌تواند با رفتن به خانة «خاله‌خانم» مقایسه شود: «هر وقت خواستیم می‌رویم و هر وقت خواستیم می‌آئیم!» آمریکا زمانی که شرایط جهانی را به صورتی فراهم آورد که بتواند پای در عراق بگذارد، بخوبی می‌دانست که پای بیرون گذاشتن نیز به همان اندازه نیازمند شرایط هماهنگ در سیاست جهانی خواهد شد. و امروز، حزب دمکرات آمریکا شرایط جهانی را به تنهائی رقم نمی‌زند، و اگر واقعاً «ضد جنگ» است می‌باید در این راه از خود تلاشی نشان دهد.

جنگ‌ها، با وجود آنکه از ابعادی بی‌نهایت متعدد می‌توانند برخوردار ‌شوند، بعد اصلی‌شان همان «واقعیت اقتصادی» آن‌ها است: سازماندهی «اقتصاد جنگ»! بررسی چنین اقتصادی، در بطن جهان چند قطبی امروز، نیازمند بحثی بیش از یک وبلاگ است، ولی می‌باید متذکر شویم که برخلاف آنچه دمکرات‌ها می‌نمایانند، این تشکیلات سیاسی، طی تاریخ معاصر آمریکا، هیچ نوع «صلح‌طلبی» از خود نشان نداده. در واقع، جنگ‌های کره و ویتنام را دمکرات‌ها به راه انداختند؛ آیزنهاور و نیکسون، هر دو از حزب جمهوریخواه، صرفاً با «شعار» پایان دادن به این دو جنگ خانمانسوز توانستند آراء عمومی مردم را کسب کرده، پای به کاخ‌سفید بگذارند! «صلح‌طلب» شدن حزب دمکرات‌ در این مرحله از موجودیت سیاسی‌اش، فقط به این دلیل است که بخوبی می‌داند جرج بوش، در شرایط فعلی، علیرغم تحمل شداید، تلفات و افتضاح سیاسی، ‌ قادر نیست پای از عراق بیرون بگذارد! و حزب دمکرات، بجای تلاش جهت فراهم آوردن امکان خروج آمریکا از عراق، صرفاً سعی در ایجاد بحران در اطراف مسئلة جرج بوش دارد، و تا می‌تواند برای او در افکار عمومی جهانیان، خصوصاً نزد آمریکائی‌ها، «دردسر» و «سرشکستگی» فراهم می‌آورد. ولی همانطور که در مورد کشور خودمان نیز شاهدیم، این نوع سیاست‌بازی‌ها صرفاً اتلاف وقت خواهد بود. آمریکا از نظر نظامی و در نتیجه سیاسی، اگر امروز در عراق شکست خورده، فردا نیز شکست خورده باقی خواهد ماند،‌ و اگر «چنی»، معاون رئیس جمهور ایالات متحد، بدون در نظر گرفتن ابعاد وسیع جنایاتی که امروز بر ملت عراق تحمیل می‌شود، کشته شدن صدام حسین و دو پسرش را در مصاحبه‌ با سی‌ان‌ان، یک «موفقیت» بزرگ در ابعاد چنین لشکرکشی‌ای به شمار می‌آورد، دوران چنین «ترهاتی» به سرعت سپری خواهد شد. هیئت حاکمة آمریکا درخواهد یافت که، آنچه تعیین‌کننده است، نه افکار عمومی متزلزل و متوهم مشتی شهروند ساده‌لوح‌‌ آمریکائی، که نیازهای ساختارهای اقتصادی، نظامی و سیاسی نزد قدرت‌های بزرگ جهانی خواهد بود. در اینجاست که حزب دمکرات، علیرغم «دلقک‌بازی‌های» بی‌معنائی که در چارچوب «ضدیت» فرضی با این جنگ در ملاء عام به نمایش گذاشته، حتی اگر صحنة مدیریت این بحران را روزی به دست گیرد، خود ناچار به قبول شکست سیاسی و نظامی آمریکا در عراق خواهد بود! این «شکست» به احتمال زیاد، در آنزمان به حساب دمکرات‌ها نوشته می‌شود! در واقع، اگر همیشه جمهوریخواهان تقاص جنگ‌طلبی دمکرات‌ها را در سطح جهانی داده‌اند، اینبار شاید شانسی برای «تلافی» داشته باشند.




۱۱/۰۴/۱۳۸۵

ریسمان پوسیده!


امروز با دستگیری تعداد کثیری از طرفداران مقتدی‌صدر و برخی روحانیون سنی مذهب در شهر بغداد، زوایای پنهان نسخة «امنیت‌پذیری» سرزمین اشغال شدة عراق، که گویا توسط وزیر جدید دفاع آمریکا آماده شده بود ـ فردی که خود یکی از سردمداران سازمان سیا بوده ـ علنی می‌شود. طی چند روزی که از انتصاب وزیر جدید می‌گذرد، شاهد افزایش ژست‌های نظامیگری از جانب ایالات متحد هستیم، و در شرایطی که این ژست‌ها به هیچ عنوان، نه در داخل و نه در خارج از آمریکا، از طرف مخالفان حضور و گسترش حضور واشنگتن در منطقه، از مقبولیت برخوردار نیست، در مورد مأموریت گروه‌های جدید نظامی در عراق سکوتی مرگبار بر رسانه‌ها حاکم شده بود. امروز، کاملاً روشن است که اعزام چند هزار تفنگدار جدید به منطقه، شرطی بوده که از جانب رهبری جدید پنتاگون در برابر قبول مسئولیت، روی میز جرج بوش قرار گرفته است. و اگر رسانه‌ها از «ماهیت» مأموریت این گروه نظامیان، و نقش تشکیلاتی آنان اصولاً سخنی به میان نمی‌آورند، به این دلیل است که گویا در ظاهر، افکار عمومی ملت‌ آمریکا و مردم منطقه می‌بایست این نیروها را از همان قماش نیروهای پیشین به شمار آورند! زهی خیال باطل! چرا که در عمل شاهدیم، درست چند روز پس از ورود «قسمتی» از این نیروها به خاک عراق، و خصوصاً استقرار آنان در بغداد، و همزمان با اعزام یک ناو هواپیمابر جدید به خلیج‌فارس در مقام هشداری به قدرت‌های بزرگ جهانی، شهر بغداد به وسیلة همین نیروهای «تازه‌نفس»، وارد مرحلة جدیدی از «سرکوب امنیتی» می‌شود.

در عمل، به این نتیجه می‌رسیم که این «سرکوب» از هفته‌ها پیش سازماندهی شده بود، و نیروهای «تازه‌نفس» می‌باید در چارچوب مأموریت‌های نظامی ویژة خود، این سرکوب امنیتی جدید را مورد حمایت نظامی و لوژیستیک قرار دهند. ولی، از آنجا که از ماهیت نظامیان اعزامی به شهر بغداد عملاً بی‌خبریم، این گمانه شدت می‌گیرد که اینان با آندسته از «گاردهای ملی» که از زباله‌دانی‌ حلبی‌آبادها به عراق اعزام شده‌اند، می‌باید متفاوت باشند. این عملیات، که در مقام خود نقطة عطفی در تاریخ تهاجمات استعماری کشور آمریکا به دیگر مناطق جهان می‌باید تلقی شود، در ظاهر برای نخستین بار سعی دارد شکست ارتش ایالات متحد در جبهة جنگ را از طریق فعالیت‌ها و پیروزی‌های فرضی سازمان سیا «تلافی» کند! ولی عملکرد سازمان سیا در اینمورد بسیار ابتدائی سازماندهی شد، ‌و نتیجة این «نوع» برخورد با مسائل نظامی و امنیتی، بر خلاف تصورات وزیر جدید دفاع آمریکا، از پیش روشن است: دولت دست‌نشاندة مالکی، بیش از پیش در برابر افکار عمومی منزوی خواهد ‌شد، و فعالیت‌ گروه‌هائی که امروز تحت تهاجم قرار می‌گیرند، بیش از پیش در برابر همان افکار عمومی «توجیه»!

اگر فرض را بر «هوشیاری» فوق‌العادة آمریکائی‌ها استوار کنیم ـ و به قول حافظ شیرازی «در خلاف آمد عادت» طلبیم کام ـ می‌باید این شق را در نظر گیریم که چنین «بازتابی» از پیش مورد نظر آنان قرار داشته! ولی مشکل می‌توان چنین «گمانه‌ای» زد، چرا که بی‌اعتباری دولت آمریکا در برابر افکار عمومی مردم عراق و منطقه، حتی اگر این فرض «فوق‌هوشیارانه» را نیز مد نظر قرار دهیم، نهایت امر سبب سقوط سیاسی و نظامی ایالات متحد در عراق خواهد شد. خلاصه بگوئیم، بر پایة یک بی‌آبروئی نمی‌توان یک پیروزی مستقر کرد!

در واقع، دولت جرج بوش دیرزمانی است که گام به دوران «پسامالکی» گذاشته. «قتل» صدام حسین در شرایطی که ضربة شدیدی به حیثیت و وجاهت قانونی دولت مالکی، در داخل و خارج از مرزهای عراق وارد آورد، و عکس‌العمل «عجیب» و مضحک جرج بوش در «محکوم» کردن شیوة به اصطلاح اعدام صدام حسین در رسانه‌ها، نشان داد که در چشم واشنگتن، مالکی تمام شده است. آخرین نقش مهم ایندولت، در مقام یک «عامل بی‌اختیار»، صرفاً اجرای اعدام فردی بود که شرایط ویژة منطقه نهایت امر او را به قهرمان مبارزه با استعمار تبدیل خواهد کرد. و حتی جرج بوش نیز جسارت کافی در خود ندید که عملکرد دست‌نشاندة بی‌اختیار خود در بغداد را، در برابر افکار عمومی جهانیان «تأئید» کند! و با در نظر گرفتن روند مسائل، به صراحت می‌توان گفت که «قتل» صدام حسین نیز یکی دیگر از «پیش‌شرط‌های»‌ گیتس برای احراز پست وزارت دفاع در کابینة جرج بوش بوده.

بر خلاف تصور برخی ناظران که، حاکم شدن سازمان سیا بر پنتاگون را سرآغاز برخوردهای جدید «نظامی ‌ـ امنیتی» با مسائل جهانی تلقی می‌کردند، شاهدیم که این سازمان پیروی از روندهای پیش‌پا افتادة ارتش ایالات متحد را سرلوحة برنامه‌های خود قرار داده، و از ابتکار عمل کاملاً بی‌بهره است؛ سازمان سیا درست پای در مسیر تجربیات هولناک ارتش و ادارة دوم در مورد ویتنام می‌گذارد؛ با یک تفاوت عمده: در ویتنام شکست نظامی بعد از شکست «برخورد امنیتی» رخ داد، و در عراق شاهدیم که شکست نظامی بر این یک پیشی گرفته.

از طرف دیگر، اگر مشکلات ویتنام محدود به مسئلة قدرت‌گیری چین و بحران‌های عقیدتی کمونیسم «وارداتی» می‌شد، مشکلات عراق به تمامی منطقة خلیج‌فارس، آسیای مرکزی و خاورنزدیک سرایت خواهد کرد. اوج‌گیری این نوع مشکلات را نمی‌توان با سرکوب نظامی متوقف نمود؛ بحران عراق و منطقه نیازمند راه حل سیاسی است. ولی شاهدیم که آقای گیتس از نظر ابتکار عمل چندین گام از رامسفلد هم عقب‌تر ایستاده، و با عملیات «هوشیارانه‌اش» عملاً‌ دست اندرکار ایجاد یک بحران شدید سیاسی در منطقه شده. این امر که یک ارتش اشغالگر، بیش از هر پدیده‌ای نیازمند «متحدان» محلی است، مسلماً‌ در دروس ابتدائی سازمان سیا تدریس می‌شود؛ علیرغم این واقعیات می‌بینیم که پنتاگون قصد دارد متحدان «فی‌نفسه» خود را به دشمنان «بالقوه»‌ تبدیل کند. آنهم در شرایطی که بحران سیاسی در حال جارو کردن یکی دیگر از متحدان اصلی آمریکا در منطقه، دولت سینوره در لبنان است!

از آنچه گذشت فقط یک نتیجه می‌توان گرفت: فروپاشی آمریکا در منطقه سرعت گرفته، و اگر امروز در ظاهر، پدیده‌ای به نام دولت «مالکی» و ریاست جمهور «طالبانی» هنوز موجودیت دارند، و اگر سرباز آمریکائی هنوز می‌تواند بر خاک عراق گام بگذارد، صرفاً‌ به دلیل حمایت دیگر قدرت‌های تعیین کنندة جهانی است؛ در چارچوب سیاست حاکم بر آمریکا، این کشور روز به روز بیشتر به همین قدرت‌ها متکی شده است، و آنروز که حمایت این قدرت‌ها به هزاران دلیل، از واشنگتن دریغ شود، روزگار سیاهی برای آمریکائیان آغاز خواهد شد. روزگار «ابرقدرتی» آمریکا، عملاً دیگر به سر رسیده.



۱۱/۰۳/۱۳۸۵

کیک زرد و لحاف ملا!



دیروز کاشف به عمل آمد که اتحادیة اروپا، پس از اینهمه داد و فریاد و قیل‌وقال که جدیداً بر علیة سیاست‌های «افراطی» احمدی‌نژاد به راه انداخته ـ گویا پیش از وی سیاست‌های حکومت اسلامی افراطی نبود ـ هنوز قصد ندارد ایران را «تحریم» کند. البته این خبر را بی‌بی‌سی، بنگاه خبرپراکنی علیاحضرت ملکة انگلستان، روز دوشنبه 22 ژانویه، با عنوان، «اتحادیه اروپا از اوائل فوریه ایران را تحریم می‌کند»، به خورد خوانندگان داده، ولی «تحریمی» که در این «توافقنامه» اعلام شده، آن «تحریمی» نیست که مورد نظر ایالات متحد بود: «تحریم» اقتصادی! این «تحریم» که، بی‌رودربایستی بگوئیم، هنوز خودش هم «پا درهوا است»، فقط شامل تجهیزات و وسائلی می‌شود که در چارچوب فعالیت‌های هسته‌ای به ایران ارسال خواهد شد! البته همانطور که می‌دانیم، «عنقا را بلند است آشیانه!» و همیشه می‌توان هر آنچه جهت فعالیت‌های هسته‌ای، یا هر نوع فعالیت دیگری لازم آید، تحت عناوین دیگر به ایران ارسال کرد. و همانطور که شاهد بودیم، جنگ 8 سالة «ایران ـ عراق»، با عربده‌های «مرگ بر آمریکای» حزب‌الله، بخوبی با ارسال اسلحة آمریکائی و اسرائیلی «اداره شد»؛ صورتحساب‌ها و قیمت‌ها بود که در این میان تفاوت می‌کرد! و گویا امپریالیسم غرب، اینبار نیز قصد دارد از همان «دروازة سابق» ـ دروازة چپاول اموال ملی ایرانیان ـ وارد «میدان مذاکره» با دولت به اصطلاح تندروی احمدی‌نژاد شود.

«تهدید به جنگ»، «تهدید به بستن تنگة هرمز»، «تهدید به حاکم کردن نظامیان بر سرزمین ایران»، «تهدید به خروج بانک‌ها از معاملات با ایران»، و ... تماماً ابزارهائی است که در بطن سیاست‌های تبلیغاتی ایالات متحد، روسیه، چین و اتحادیة اروپا قرار گرفته، و در این میان تنها کسی که اصولاً حرفی برای گفتن نخواهد داشت، همان هیئت حاکمة جمکران است. ولی همانطور که شاهدیم، بی‌اختیار بودن این حضرات در برابر سیاست‌های جهانی، جلودار آن‌ها نخواهد بود. اینان می‌توانند، در هر فرصتی دهان‌شان را باز کنند، و خصوصاً در مسافرت‌های شهرستانی که بیشتر وسیله‌ای جهت ارعاب و تحکیم حاکمیت گروه‌های اوباش «لباس شخصی» است، عربده‌های «مستانة هسته‌ای»، مثلاً در همایش روستائیان «کبودرآهنگ» بالا و سفلی تحویل مردم از همه جا بیخبر بدهند؛ مردمی که اصولاً در چنین تجمعات «فرمایشی» کاری به بیانات «سخنران» ندارند. رادیوهای داخلی هم سریعاً این «بیانات» آتشین را بازتاب داده، و خلاصه‌ای از آن‌ها آناً بر سایت‌های «مستقل» مخالف‌خوانان، و سایت‌های رسمی کشورهای غربی، به زبان شیرین فارسی، در اختیار وبگردان ایرانی قرار می‌گیرد. اینچنین است که «فضاسازی» سیاسی در شرایط فعلی شکل گرفته: طوفان نوح در یک کاسة آب!

آنچه در این میان «مسلم» است، این واقعیت است که، «بحران هسته‌ای»، خارج از همة ابعاد سیاسی و خصوصاً اقتصادی آن، که هیچگاه به سمع ملت ایران نخواهد رسید، به شدت «فروکش» کرده؛ به این معنا که «ساخت و پاخت‌ها» در پشت پرده در حال شکل‌گیری است. هیئت حاکمة روسیه که هنوز در سنت برخوردهای دیپلماتیک در دوران بلشویکی گیر ‌کرده، در کمال وقاحت و بیشرمی، سریعاً اعلام کرد که طرح «تحریم‌» ایران، با منافع مسکو همراه است! معنای واقعی چنین بیانات «دیپلماتیکی» به این مضمون خواهد بود که، «مذاکرات ما با ایران ـ بخوانید چپاول‌ اموال ایرانیان از جانب مسکو ـ بدون کسب صلاحدید از طرف‌های غربی صورت خواهد گرفت!» به عبارت دیگر، مسکو «کاسة ماست» خود را از سفرة ایرانیان برداشت و رفت؛ دیگر کشورها هم فکری برای خودشان بکنند! در این میان، اتحادیة اروپا ـ مقصود کشورهای آلمان و فرانسه است ـ بیشتر از دیگران به دست و پا افتاده‌. چرا که در بطن روابط هسته‌ای ایران با جهان خارج، کشورهای آلمان و فرانسه از تقدم تاریخی برخوردارند، و فراموش نکرده‌ایم که در دوران شاه سابق، اولین قرارداد رآکتورهای «برق هسته‌ای» میان ایران و ایندو کشور به امضاء رسیده بود، و ایران مسلماً‌ هنوز، حتی اگر فقط صورتی تشریفاتی داشته باشد، سهم قابل توجهی از کنسرسیوم هسته‌ای «اوردیف» فرانسه را در اختیار دارد.

اینجاست که بیانات اخیر خانم بکت، وزیر امور خارجة انگلستان، در مورد تحریم «سریع» ایران از جانب دیگر کشورهای اتحادیة اروپا، معنای بیشتری پیدا می‌کند. در واقع، جیغ و فریادهای «مهرورزی» در مورد برنامه‌های هسته‌ای ایران، و «تندروی‌های» وی در مورد مسائل منطقه‌ای، «چشمک‌هائی» است که میان جرج بوش و جمکرانی‌های «تندرو» ردوبدل می‌شود. در عمل، در سفرة «هسته‌ای» ایران ـ این سفره می‌تواند پایة سهم‌خواهی‌های وسیع استراتژیک، اقتصادی و مالی در آینده و در ساختار جدید منطقه‌ای بر محور منافع قدرت‌های بزرگ جهانی باشد ـ اگر روسیه حساب خود را با بقیه جدا کرده ـ این مهم به یمن قرار دادن ملت عراق دم توپ ایالات متحد «حاصل» شد ـ و اگر فرانسه و آلمان از تقدم تاریخی برخوردارند، پس سر آمریکا و انگلستان تقریباً بی‌کلاه خواهد ماند! «میانه‌روی‌های» آقای لاریجانی، و تندروی‌های «مهرورزی»، هر دو یک هدف واحد را دنبال می‌کند، فراهم آوردن شرایط لازم برای آنکه دولت‌های ارباب ـ ایالات متحد و انگلستان ـ نیز از این سفره، «کیک‌زرد» مورد نظر خود را بردارند!

از این خلاصه به صراحت درمی‌یابیم که بحران سیاسی در تهران، در چارچوبی که حاکمیت جمکران قرار گرفته، عملاً‌ غیرقابل حل است. این حاکمیت به دلیل وابستگی تام و تمام به محافل «آنگلوساکسن» در چارچوب شرایط نوین منطقه‌ای «فلج» شده، و با وجود آنکه تمامی سعی خود را در بحران‌سازی، جوسازی، و ... صورت می‌دهد شاهدیم که در باز کردن درهای اقتصادی و مالی کشور به روی سیاست‌های آمریکائی و انگلیسی موفقیت چندانی ندارد. در چنین ساختاری، آمریکائی‌ها ترجیح می‌دهند که اقتصاد ایران، در مرحلة زیرزمینی و غیرفعال باقی بماند؛ ولی فرانسه، چین و حتی متحد نظامی اصلی آمریکائی‌ها در اروپا ـ آلمان فدرال ـ دیگر حاضر به پذیرش این برخورد نخواهند بود. چرا که روسیه همانطور که پیشتر گفتیم، «کاسة ماست خود را برداشته»، و عدم حضور هر کدام از رقبا، صرفاً به این معنا است که سهم اقتصاد روس از «لحاف ملانصرالدین» بیشتر خواهد شد.

پس از فروپاشی اتحادشوروی، آمریکائی‌ها جهت حفظ موجودیت اقتصادی خود در منطقه ـ در چارچوب استعماری ـ مجبور شده‌اند پیوسته در جناح‌های سیاسی حاکمیت ایران شکاف‌هائی «صوری» ایجاد کنند؛ در واقع، این برنامه با هیاهوی «اصلاح‌طلبان» مستقیماً پای به میدان سیاست کشور نیز گذاشت. چرا که جهت حفظ موجودیت ساختارهای وابسته به خود، آمریکا مجبور است، هر چه بیشتر این ساختارها را دیگرگون کند، تا فضاهای باز شده را از نظر سیاسی «پوشش» دهد. ولی این «پوشش‌ها» صرفاً ظاهری است؛ این فضاها هنوز کاملاً باز و دست نخورده باقی مانده، و جناح‌های مسخره‌ای چون «آبادگران»، «اصولگرایان میانه‌رو» و یا حتی آنان که سابقة بیشتری دارند، «کارگزاران سازندگی» را نمی‌توان جناح‌هائی دانست که قادر به ایجاد «پوشش» سیاسی باشند. چنین کاربردی از این گونه «اختراعات» هنوز در تاریخ روابط سیاسی به دست نیامده، و مسلماً‌ در آینده نیز چنین چیزی را شاهد نخواهیم بود. اگر هنوز سیاست‌های دیگری در شکاف‌های ساختار استعماری ایران نخزیده‌اند، دیری نخواهد گذشت که شاهد حضور رقبای آمریکائی‌ها در این صحنه‌ها خواهیم شد. در واقع، حضور ایالات متحد در افغانستان و عراق، دقیقاً جهت حمایت از محافل آمریکائی در منطقه است، و این مهم، جهت جلوگیری از حضور «رقبا» در این سهم‌خواهی بزرگ قرن! ساده‌تر بگوئیم، «دروازة سابق» بر سیاست‌های محافل انگلیسی و آمریکائی دیگر بسته شده، و باز کردن مجدد آن «به زر و زور میسر نخواهد شد!» تهدیدات جنگی، تهدیدات اقتصادی، مالی، بانکی و غیر، زمانی معنا می‌دهد که سیاست‌های تصمیم‌گیرندة جهانی نیز همزمان از آن‌ها حمایت کنند. امروز این شرایط دیگر فراهم نیست.