۷/۰۷/۱۴۰۱

نئاندرتال در نیویورک!

 

 

در شرایطی که پس از قتل ناجوانمردانۀ مهسا امینی،  در سراسر جهان با اعتراض‌کنندگان  ایران ابراز هم‌دردی و هم‌بستگی می‌شود،  رئیس دولت منتخب بیت‌رهبری،  پس از بازگشت از نیویورک در «گفتگوئی زنده» با ایرنا،   لاف فرهنگ و حقوق بشر زده است!    

 

رئیسی در ابتدا خداوند را شکر می‌گذاردکه طی 10 روز اخیر «دولت» توانسته بیش از سه‌ونیم میلیون ایرانی را روانۀ عراق کند‌،  و چهارنیم میلیون زائر هم به مشهد بیاورد،  و اینکه  20 میلیون نفر هم در عراق به حسین عین ادای احترام کرده‌اند.  این بساط قرون وسطائی برای رئیسی رویدادی است  «فرهنگی و بی‌نظیر:»

 

«[...]  این یک رویداد فرهنگی بزرگ بی‌نظیر بود و بیش از ۳ و نیم میلیون نفر ایرانی و بیش از ۲۰ میلیون نفر از زائران امام حسین(ع) در عتبات عالیات ادای ادب و احترام کردند و نسبت به ساحت مقدس ابی‌عبدالله یک رویداد بزرگی را رقم زدند. [...]»

منبع:   ایرنا،  ‌مورخ 6 مهرماه سالجاری،  کد خبر:84899673  

 

بله «فرهنگ» برای آخوند جماعت یعنی همین سنت‌ مبتذل و خشونت‌پرور و حکومت اسلامی هم وظیفه  دارد با «همۀ ظرفیت‌ها» در کنار پیروان این قماش سنت‌ها باشد.   البته شاید گوسفندالله که با «درنده‌خوئی و دریدگی آخوند» بیگانه است،  حرف‌های «نغز و پرمغز» رئیسی را نشانۀ عشق و علاقۀ حکومت اسلامی به امامان شیعه تعبیر ‌کند،  ولی غیرگوسفند‌الله در این اظهارات به صراحت می‌بیند که مسائل کشور اصلاً برای دولت اهمیتی ندارد.   به عبارت ساده‌تر،  در آشوب و اغتشاشی که حکومت اسلامی برای سرکوب معترضان در کشور به راه انداخته،   بل‌بل کردن در مورد هشت میلیون زائر که با عشق به مذهب علوی این‌جا و آن‌جا رفته‌اند،   و دولت هم همراه‌شان بوده،   به این معناست که در آغاز مصاحبه،  رئیس قوۀ مجریه حکومت ملایان تفی به صورت معترضان انداخته است.   تفی به صورت همان‌ها که در خیابان اول‌وآخر دولت و حکومت شیعه و حتی امامان‌ا‌ش را گفته‌اند و می‌گویند!    بعد هم تلویحاً چنین القاء می‌کند که این هشت میلیون «قرن هفتمی» حامیان دولت‌اند،  و در صورت لزوم پدر اعتراض‌کنندگان را در خواهند آورد.   بله،  از همان روزها که در دوران جیمی کارتر،  دربار پهلوی حامی خردجال «مرگ بر شاه» شد،  مسئله در این خلاصه می‌شد که اعتقادات عوام را مورد بهره‌برداری سیاسی قرار دهند،  و می‌بینیم که پس از گذشت نزدیک به نیم‌قرن،  هنوز «در» بر پاشنۀ دین‌پناهی و سوءاستفاده از احساسات مذهبی عوام‌الناس می‌چرخد.  و در راستای همین سیاست است که،  رئیسی نمی‌خواهد ببیند بیش از 10 میلیون ایرانی به دلیل وحشیگری و اوباش‌پروری این حکومت ترک وطن کرده‌اند،   و همه روزه ده‌ها تن دیگر کشور را به مقاصد مختلف برای همیشه ترک می‌کنند.  ولی خوب اینان از آنجا که زائر نیستند،  برای رئیسی و امثال وی اهمیتی ندارند.   مهم «عزیزانی» هستند که برای پرسوناژهای موهوم و بیابانی شیعی‌ها ـ  حسین و رضا و علی و حسن و ... ـ  روی سر هم سوار شده،  اشک می‌ریزند،  نوحه می‌خوانند،  عرعر می‌کنند،  و توسرزنان و شیون‌کنان سری می‌زنند به روسپی‌خانه‌های شرعی که در مشهد و نجف و کربلا و ... توسط دولت‌های «مردمی» ایجاد شده،  و ثابت می‌کنند که واقعاً «همگی ملت امام حسین‌اند!»

 

باری در ادامۀ این «گفتگوی زنده»،  آخوند رئیسی به حضورش در نشست شانگهای هم گریزی می‌زند و در این فرصت تمامی کلیشه‌های اقتصادی و مالی‌ای که طی ماه‌های متمادی در روزنامه‌های جهان پیرامون اقتصاد منطقۀ اوراسیا به زبان‌های مختلف نگاشته شده،  برای‌مان «تکرار» می‌فرمایند!  رئیسی در این زمینه کوتاه هم نمی‌آید؛   اهمیت اوراسیا،  جمعیت جهانی،  همجواری ژئوپولیتیک و اقتصادی و ...  تو گوئی ملت ایران منتظر بوده که داماد علم‌الهدی  این مطالب را از بر کند و در «گفتگوی زنده» طوطی‌وار تحویل ملت دهد!    ولی این بلبل‌زبانی‌ها برای پنهان داشتن اصل مطلب است.   یعنی این واقعیت که ملایان بیش از 2 دهه با تذبذب و خرابکاری در کریدور «شمال ـ جنوب»،   تعلیق پروژۀ خط ‌لولۀ صلح،   بی‌توجهی به چندین و چند پروژه در گسترش بندرچابهار،  و ....  در عمل حضور ایران در مراودات منطقه‌ای را به تعطیل کشانده‌اند.   به عبارت دیگر،  رئیسی نمی‌گوید اگر شرکت در نشست شانگهای اینهمه برای مملکت مهم است،  با اسلاف ایشان که سال‌ها در برابر گسترش همین زیرساخت‌ها سنگ‌اندازی کرده‌اند،   چه باید کرد؟   خبرنگار ایرنا هم باید از همان زائران «عاشق حسین و علی» باشد،   هیچ نمی‌پرسد؛   در «گفتگوی زنده»،  نقش نعش ایفا می‌کند،   با یک ضبط‌صوت!   این قماش خبرنگار فقط وظیفه دارد پای منبر رئیسی بنشیند و تیز و آروغ «پرمغز» ایشان را ضبط کند.  در نتیجه با بی‌توجهی وی به منافع ملی کاری ندارد؛   مهم زائران عاشق علی و حسن و حسین و دیگر تازیانی‌‌اند که گویا صدها سال پیش اینور و آنور جائی مرده‌اند.   بله،  شانگهای علیرغم ادعاهای توخالی رئیسی،  هیچ دردی از حکومت اسلامی درمان نمی‌کند؛  در عوض زائران دوای هر درد بی‌درمان این حکومت‌اند!   ولی خوب،   شانگهای هم در این میانه خیلی «چیز» خوبی معرفی می‌شود!

 

باری،   کار رئیسی پس از مرقد امامان شیعه به یونسکو و سند بنیادین «آموزش و پرورش» و این‌حرف‌های گنده‌گنده می‌رسد!  می‌دانیم که ملایان اصولاً اهل «آموزش و پرورش» هستند؛  آموزش چاقوکشی،  و پرورش لات‌واوباش از جمله تخصص‌های شیعیان طی تاریخ پرافتخار تشیع علوی است.   به همین دلیل ایشان کوتاه نمی‌آیند،   البته اشاره‌ای به آموزش و پرورش قرون‌وسطائی‌ای نمی‌کنند که بر اساس مزخرفات فقه و شریعت و «عرفان» علمای دین و حدیث و توهماتی از قبیل کرامت بانوان و شهیدپروری و ... توسط ملایان در ایران «باب» شده است.   نمی‌گویند که با این مزخرفات در عمل،   فضای آموزشی ایران را یکصد سال به عقب برده‌اند.  اهمیتی هم ندارد،  مهم این است که حکومت ملائی آماده گفتگو با جهانیان شده،  هر چند علاقمند به حفظ «مبانی و اصول» است.  البته مبانی و اصول بیابان‌نشنیان قرن هفتم میلادی!  ولی به استنباط ما،   جز طالبان و اعضای لشکرطیبه و اوباش داعش و القاعده در این دنیا کسی حاضر به بحث و گفتگو پیرامون «مبانی و اصول» شیعی‌ها در آموزش و پرورش‌شان نخواهد بود!

 

البته اشتباه نکنیم،   رئیسی از آن ملاها نیست که کوتاه بیاید؛  ‌ مثل همه ملایان پررو و مزخرف‌گوست.   از اینرو در همین «گفتگوی زنده» با یک دستگاه ضبط‌صوت تأکید می‌کند که در نشست‌های «علمی و تخصصی» با مدیران ارشد رسانه‌ها در آمریکا گفتگو کرده!  حتی به آن‌ها اجازۀ «نقد» هم داده‌،   تا معلوم شود مواضع کدام‌یک «منطقی» است:

 

«[...] در همه این نشست‌ها مسائل مربوط به مواضع جمهوری اسلامی ایران مطرح بود.  در این نشست‌ها حتی به آن‌ها مجال نقد کردن نیز دادم تا اگر نکته‌ای هست و یا اشکالی دارند پاسخ دهم تا معلوم شود کدام یک از مواضع منطقی است[...]»

همان منبع

 

خوشبختانه این نابغۀ‌ جهان تشیع به همه اجازه داده‌اند تا با طرح مسائل و مشکلات‌شان مواضع منطقی را مشخص نمایند،   هر چند تأئید نمی‌کنند که نهایتاً مواضع ایشان «منطقی» از کار درآمده!   و خلاصه، خوانندۀ دانا و عاقل و برنا و توانا می‌باید دریابد که همۀ «مدیران ارشد» پس از رویت «منطق بیابانی» و بُرای اهل بیت،   ماست‌ها را کیسه کرده،  به نادانی و جهل خود در برابر عظمت عدالت علوی و «شمشیر بران و کاسه گدائی» روحانیت شیعه اعتراف کرده‌اند!    

 

گویا در مورد توافق «عادلانۀ هسته‌ای» هم رئیسی گفتگوهائی با امانوئل مکرون،  رئیس‌جمهور فرانسه داشته.   می‌دانیم که «عدل» از فرو‌ع‌دین شیعی‌هاست که در رکاب «امامت» عملاً تبدیل می‌شود به توجیه‌کنندۀ هر گونه وحشیگری؛   امام «عادل» فرمان می‌دهد،  مخالف را گردن می‌زنند!  و خلاصه گفتگوی هسته‌ای با قدرت‌های جهانی که از کوچه‌های پیچ‌درپیچ سیاست و هزاران مسئلۀ ژئوپولیتیک می‌گذرد،   از منظر رئیسی می‌باید «عادلانه» باشد.   چرا که توافق حقوقی برای امثال رئیسی نامفهوم و غیرقابل درک است؛  می‌باید حتما چاشنی علوی و بیابانی داشته باشد.  در هر حال،   مکرون در مورد این توافق به وی پاسخ داده،   «موضع ما مستقل است؛  خبرش را به شما خواهم داد!»  از شما چه پنهان ما که خیلی خوشحال شدیم،  شاید برای دریافت همین «خبر» هم که شده،  حداقل خط تلفن را در ایران باز کنند. 

 

رئیسی در این «گفتگوی زنده» پس از اشاره به توافق عادلانه و کربلائی‌اش،   در مورد حقوق‌بشر هم دست به گزافه‌گوئی‌هائی‌ زده و از قرن هفتم میلادی در بیابان‌های حجاز و روسپی‌خانه‌های آستانقدس رضوی،  و ... به قرن بیستم و اعلامیۀ جهانی حقوق بشر جهیده؛  طلبکار هم شده:

 

«[...] در موضوع حقوق بشر در جایگاه مدعی قرار داریم، [...]  این در ذات جمهوری اسلامی است!»  

همان منبع

 

در اینکه ناجمهوری اسلامی «ذاتاً طلبکار» است جای شک نیست،   به همین دلیل نیز رئیسی  حقوق‌بشر را برای مکرون «حسابی» توضیح ‌داده،   و از او می‌پرسد،  «در همین نیویورک چقدر حقوق بشر زیر گذاشته می‌شود،  چرا اینجا اعتراض نمی‌کنید؟»   بله،   رئیسی مچ مکرون را سخت گرفته بود،   ول هم نکرد!    مکرون گویا قرار شده،  در اینمور هم به او «زنگ بزند!»

 

برای پرهیز از اطاللۀ کلام از دیگر لاطائلات رئیسی درز می‌گیریم و صرفاً می‌پردازیم  به بیانات وی پیرامون تظاهرات اخیر در نیویورک و ارائۀ تصویر «رستم صولت از پیزی افندی!»  رئیسی ضمن اشاره به فراخوان‌ متعدد «ضدانقلاب»،  لاف شجاعت ‌زده،  و  به بی‌حالی «ضدانقلاب» اشاراتی دارد:

 

«[...] ما پس از سخنرانی پیاده به محل استقرار بازگشتیم!  ضدانقلاب خیلی بی‌حال و بی‌روح است!»  

منبع

 

البته رئیسی نمی‌داند که محلۀ منهتن نیویورک به دلیل حضور ده‌ها هیئت دیپلماتیک در نشست سالانه از سوی پلیس و لباس‌شخصی‌ها قُرق شده.  از سوی دیگر،  آمریکا به دلیل تأمین امنیت این هیئت‌ها اجازه نمی‌دهد که تعرضی به اینان صورت گیرد.  ولی بین خودمان بماند،   حتماً به دلیل فلاکت و بی‌حالی همین«ضدانقلاب» است که دولت ملائی مجبور شده 44 سال آزگار از ترس خروش ملت،  تلفن،  خطوط ارتباطی،  روزنامه‌ها،  کتب،  انتشارات و ...  حتی اینترنت را تحت سانسور قرار دهد.  اما اگر رئیسی از «ضدانقلاب بی‌حال» در نیویورک نمی‌ترسد دلیل دیگری هم دارد،  چرا که از قدیم گفته‌اند،   «سگ دم در خانه صاحب‌اش شیر است!»   به این پیزی افندی که دچار توهم «قدرت در غربت» شده توصیه می‌کنیم اگر خیلی «شیر» تشریف دارند،   برای اثبات «فلاکت و افلاس» هر چه بیشتر «ضدانقلاب» بنزهای ضدگلوله را رها کرده،  در تهران هم پیاده به «محل استقرار» تشریف‌فرما شوند.   فقط در اینصورت است که اقتدار و عظمت انقلاب اسلامی و محبوبیت مقامات‌اش در چشم جهانیان واقعاً «علنی» خواهد شد!

 

در پایان این «گفتگوی زنده»،  پیزی افندی می‌پردازد به قتل مهسا امینی و ضمن ایجاد ترادف قتل با مرگ،  بر «شفافیت و عدالت» هم تأکید دارد:

 

«اصل ما در ماجرای فوت مهسا امینی شفافیت و عدالت است!»

همان منبع

 

اولاً فوت نبوده،  قتل بوده!   در ثانی،   پس از گذشت روزها از این عمل وحشیانه،  هنوز رئیسی منتظر اعلام نظر پزشک قانونی است!   اینهمه در شرایطی که مهسا امینی 26 شهریورماه دفن شده،  و دیگر امکان بررسی بیشتر توسط پزشکی قانونی بکلی از میان رفته است.   جای تعجب نیست؛   در حکومت ملایان «گزارش» پزشکی قانونی نیازی به جسد ندارد؛  روی هوا و پس از استخاره انجام می‌شود؛  خیلی هم وقت می‌گیرد!   شاید می‌خواهند اوضاع سیاسی را بسنجند و ببینند گزارش را چگونه بنویسند تا بادبان صدپارۀ ‌حکومت در تندباد تحولات اجتماعی دچار «جر» خوردگی بیشتر نشود.  

 

رئیسی در پایان،  ضمن اشاره به تظاهرات مخالفان حکومت در داخل کشور،  تأکید دارد  که «حدفاصل بین اعتراض و اغتشاش باید مشخص شود!»   بله،  اینهم یکی دیگر از آن افاضات است.   باید پرسید در کشوری که ملایان همه چیز را نه فقط سیاسی که «مقدس» کرده‌اند،  اصولاً چگونه می‌توان اعتراض کرد؟  به مقدسات اعتراض کنیم؟  فراموش نکنیم که از آغاز استقرار حکومت ملایان،   مسئلۀ حکومت در کشور وارونه شده؛   ملت ایران بدهکار است و حکومت آخوند هم بستانکار!   به طور مثال،   در جنگی که روح‌الله خمینی عمداً به راه انداخت،   ملت کشته می‌شود،   و دولت با سرکوب ملت،  سنگ شهدای جنگ به سینه می‌زند.   ملت به دلیل بی‌لیاقتی و دست‌نشاندگی حکومت به گرسنگی و محرومیت اوفتاده،  دولت با تکیه بر بوق‌های ارباب پیشرفت‌های موهوم علمی و اقتصادی‌‌اش را به رخ مردم می‌کشد!   ملت جلوی گلوله رفته تا در آزادی بیشتر زندگی کند،   دولت طرفدار جامعۀ «کرامت‌مند» شده،  و ملت در هر مقطع می‌باید به فهرست «مقدسات و مزخرفاتی» که قشر آخوند در سوراخ‌وسنبۀ حوزه‌ها به دور خودش انباشته ادای احترام کند!   به عبارت ساده‌تر،   ملت باید جهت حفظ حکومت «فداکاری» کند؛   نماز اجباری بخواند؛   روزه اجباری بگیرد؛  حجاب اجباری به سر کند؛  موی سرش را مطابق مقررات دولت سلمانی کند؛  غذاها و مشروباتی بخورد که دولت اجازه می‌دهد؛  در میهمانی‌هائی شرکت کند که دولت جائز می‌شمارد؛  در تظاهرات دولتی و فرمایشی شرکت فعال داشته باشد،  و ... دولت هم هر لحظه که منافع ارباب‌اش ایجاب کند گوش ملت را بکشد که چرا پای به حیطۀ منهیات گذارده‌!   این فاشیسم استعماری و کثافت و ادبار تا کی می‌باید ادامه پیدا کند؟  معلوم است،  تا وقتی که مهدی موعود از چاه بیرون آمده،  تمامی جهان را غرق «عدل و داد» نماید!   

 

البته این آخوندها اهل بخیه هم هستند دیگه!   حالا که مهدی هنوز ته چاه گیر کرده، سوءاستفاده از موقعیت اداری،  حق‌حساب‌گیری در مراکز دولتی،  زمین‌خواری،  فرستادن توله‌ها و نوچه‌های ملایان با ارز دولتی به آمریکا جهت به اصطلاح «تحقیقات علمی» و ... هیچ اشکالی ندارد؛   به شرطی که شعار «مرگ بر آمریکا» فراموش نشود!   در چنین محشرخری که اوباش به راه انداخته‌اند،   یک ملای مکتب ندیده می‌خواهد برای ملت ایران تفاوت اعتراض و اغتشاش را مشخص کند!   ما هم به عنوان عضوی از ملت ایران می‌پرسیم،  این فاجعه چیست که مشتی ملای زپرتی نزدیک به نیم‌قرن است در کشورمان به راه انداخته‌اند؟   

 

ولی اشتباه نکنیم،  همانطور که می‌توان حدس زد،  رئیسی سگ ماهی‌ای است که در دریای دیگری شنا می‌کند.   چرا که مقصود وی از اغتشاش،   همان اعتراض منطقی ایرانیان به این شرایط غیرانسانی است،‌   در صورتی که «اعتراض» از منظر وی فقط در زیرزمین‌های «آزاد اندیشی» دولتی مجاز خواهد بود!

 

 بله،  گویا علی خامنه‌ای،  که روزهاست لال و غیب شده،  برای ملت ایران و دانشگاه‌های کشور فتوی برگزاری «کرسی‌های آزاداندیشی و نظریه‌پردازی» صادر کرده!   و ما هم بالاجبار باید بگوئیم،   کسی که در این مملکت به دانشگاه و تفکر آزاد،  آزاداندیشی و نظریه‌پردازی و ... هنوز نریده بود،  همین آخوند زیر دم دریدۀ خراسونی بود.  بوزینه را چه به نجاری؟!   با این وجود،  اینجاست که درمی‌یابیم منظور رئیس دولت اوباش و اراذل از «اعتراض» چه بوده!   مقصودشان این است که نانخورهای دولت می‌توانند در اتاقک‌های بی‌روحی که توسط بسیج و سپاه پاسداران اشغال نظامی شده و نامش را دانشگاه گذاشته‌اند،  در مورد شک میان دو و سه با هم اختلاط کرده،   و حتی «اعتراض» هم بنمایند!   مثلاً فلان توله‌آخوند به گلاب‌پاش آن دیگری «اعتراضاتی» وارد می‌داند،   که می‌تواند با «آزاداندیشی» آ‌ن را مطرح کرده،   نشان دهد که حکومت اسلامی حتی «نقد» را هم می‌پذیرد!   روشن‌تر بگوئیم مقصود رئیسی از «اعتراض»،  در واقع اعتراض به جفنگ است و دیگر هیچ!

 

ولی برای رئیسی خبر بدی آورده‌ایم.   زمانیکه یک حکومت راه برخورد منطقی را به روی ملت می‌بندد،  راه را بر تهاجم،  خشونت و سرکوب می‌گشاید.  در روزهای نخست شاید این دولت باشد که می‌تازد،   ولی آن زمان که پای در فرسایش گذارد،   نوبت به ملت خواهد رسید.  در همین راستا نیز روحانیت شیعه دیگر جائی در این دیار نخواهد داشت.  چه اعتراض‌ها به قتل ناجوانمردانۀ مهسا به سرنگونی‌اش بیانجامد،  و چه اینبار نیز با تکیه بر این پایتخت و آن یک،   جان سالم به در برد،  سرنوشت محتوم‌‌اش نیست جز سرنگونی،  نابودی و فروافتادن در زباله‌دان تاریخ.  این یک اصل بدیهی است؛  دولت‌ها می‌روند و ملت‌ها می‌مانند؛  و این اصل را دولت‌های غربی،  هرقدر برخلاف «حکومت کامل اسلامی»،   سراپا نقص و مسئله‌دار باشند به صراحت درک کرده‌اند.  از اینرو تلاش دارند با قرار گرفتن در کنونی‌ات جامعه،  به موجودیت خود تداوم بخشند،  و از خشم ملت در امان بمانند.  ولی آخوندها در شرایطی به خود اجازه می‌دهند از عملکرد دستگاه حاکمۀ آمریکا در داخل مرزهای‌اش،  خصوصاً پیرامون مسائل حقوق بشر «انتقاد» کنند،  که اصولاً مقوله‌ای به نام «بشر» را درک نکرده‌اند.   بشری که نظام حقوقی معاصر به آن اشاره دارد،  آن بندۀ رذل و حقیر و درماندۀ خداوند قهار نیست که در قرآن آمده.   بشری است که فلاسفۀ عهد روشنگری موجودیت‌اش را تعریف کرده‌اند.   و آخوند کجا و عهد روشنگری کجا؟!  

 

 

 

 

       

 

 

 

۷/۰۱/۱۴۰۱

خروج از استبداد!

  

درگیری‌های شهری که پس قتل مهسا امینی در اکثر مناطق کشور به راه افتاد بار دیگر نشان ‌داد که نارضایتی در ایران ریشه‌هائی بسیار عمیق دارد.  و در این میانه،  پاسخ حکومت اسلامی و مخالفان‌اش به خشم عمومی چند لایۀ مجزا پیدا کرده است.   گروهی از ملایان و توله‌ملایان که امروز در قدرت ‌اند،  این درگیری‌ها را دخالت خارجی و پروژه‌های براندازی اجنبی در کشور معرفی می‌کنند!  گروه دیگری از همین حکومتی‌ها که مواضعی به اصطلاح «پاستوریزه‌تر» دارند،  در مقام سوپاپ اطمینان،   انگشت اتهام را به سوی عملکرد حکومت در زمینۀ «حجاب اجباری» می‌گیرند!   اینان وانمود می‌کنند که مشکل چیزی نیست جز «حجاب‌اجباری» و برخی رفتارهای ناهنجار رژیم!    و پر واضح است که مخالفان و مخالف‌نمایان نیز با بهره‌گیر از هیاهوئی که رسانه‌های داخل و خارج به راه انداخته‌اند،   رسماً سخن از براندازی و انقلاب به میان ‌بیاورند!   ولی ببینیم واقعاً چه پیش آمده که کشور پای به چنین شرایط هولناکی گذارده؟    

 

نخست باید پرسید،   به چه دلیل،  ملایانی که طی روز‌های براندازی 22 بهمن 57 ،  با تکیه بر همین روش‌ها ـ هیاهوی رسانه‌ای،  درگیری‌های خیابانی با مأموران انتظامی،  حمایت محافل خارجی از مطالبات مردم ایران،  حمایت از حقوق‌بشر توسط آمریکائی‌ها و ... ـ   «انقلاب اسلامی» خودشان را توجیه کرده‌اند،   تحولات اخیر را توطئۀ خارجی معرفی می‌کنند؟   اگر آنچه امروز در خیابان‌ می‌گذرد توطئۀ اجنبی است،  پس براندازی 22 بهمن 57 نیز یک توطئه بوده.  در ثانی،  سال‌هاست که شاهد عروتیز ملایان و اوباش شهری،   پیرامون حضور میلیونی «مردم» در حمایت از حکومت اسلامی و ولایت‌فقیه هستیم.   ولی این کدام مردم‌اند که حکومتی‌ها از آن سخن می‌گویند؟  و به چه دلیل امروز «مردم» حکومتی و «مردم» کوچه‌وخیابان سخنانی متفاوت بر زبان می‌رانند؟   

 

البته فاشیسم همیشه دیدگاه‌های خود را فراگیر و غیرقابل تردید می‌نمایاند.  برای فاشیست یک دیدگاه واحد وجود دارد؛  دیدگاه فاشیستی او!   و از منظر وی،   دیگران از هر قبیل و هر دسته و جماعت می‌باید حذف شوند.   پس جای تعجب نیست که در این گیرودار،  سرکوب «مردم» غیرحکومتی واجب شرعی هم بشود.   ولی موضع‌گیری دولتی‌ها به هیچ عنوان اصل مسئله،  یعنی نبود قدرت اجرائی جهت حفظ امنیت و ثبات اجتماعی و اقتصادی کشور را حل نمی‌کند.   به عبارت دیگر،   این حکومت قادر نیست جز به ضرب گلوله و قتل‌عام و سرکوب خیابانی جامعه را کنترل نماید،  و اگر کشور به این سادگی که شاهدیم پای در آشوب می‌گذارد،  می‌باید اذعان داشت که این دستگاه هم فاقد پایه و اساس است،  و هم فاقد حمایت عمومی. 

 

از سوی دیگر،  اصلاح‌طلبان اسلامگرا در داخل و خارج،  در توضیح شرایط فعلی زیاده‌خواهی و تمامیت‌خواهی اصولگرایان را مذموم دانسته،  وانمود می‌کنند که این تمایلات متهم نخست در ایجاد این شرایط می‌باید تلقی شود.   اینان وانمود می‌کنند که نسخه‌ای جهت بهبود شرایط کشور در کف دارند،   هر چند واقعیت جز این است.   چرا که در مقام سوپاپ اطمینان دستگاه ولی‌فقیه،  هرگاه نظام به فس‌وفس اوفتاده،  این حضرات سر وکله‌شان پیدا شده،   «رهنمود» پشت «رهمنود» حوالۀ‌ ملت و دولت و جهانیان ‌کرده‌اند،   ولی آن‌زمان که در قدرت بودند،  با علم کردن بهانه‌های عجیب و غریب،  کوچک‌ترین قدمی در راه بهبود شرایط برنداشته‌اند.   تاریخچۀ اصلاح‌طلبان نشان می‌دهد که برای «رهنمودهای» اینان می‌توان دو دلیل متفاوت ارائه داد.  اصلاح‌طلب یا داروئی است جهت آرام کردن موقت تنش‌های اجتماعی،   و یا ابزاری است جهت فراهم آوردن زمینۀ کودتای نظامی!   خلاصه بگوئیم،  اصلاح‌طلب هیچگاه در عمل،   راه‌حلی جهت برون رفت از بن‌بست و مهلکۀ «ولایت فقیه» ارائه نداده. 

 

ولی در این میان نمی‌باید خارج‌نشینان را نیز از نظر دور داشت.   چرا که موضع‌گیری مخالفان و خصوصاً مخالف‌نمایان خارج‌نشین تماشائی‌تر از دیگران است.   اینان به چندین دسته و قوم و قبیله تقسیم شده‌اند؛  راستگرایان ‌افراطی و مذهب‌پرور همچون جبهۀ ملی و مجاهدین خلق،   سلطنت‌طلب‌های فاشیست و رضامیرپنجی،  استالینیست‌ها و بلشویک‌ها و استبدادپرستان توده‌ای و خلقی و ... خلاصه دستجات و گروه‌هائی که اگر هر کدام به قدرت برسد،  آنچه امروز در کشور می‌گذرد ـ  سرکوب،  فساد دستگاه اداری،  ممنوعیت‌های روزنامه‌نگاری،  نوشتاری،  هنری و یا حتی مقولۀ آزادی زن ـ   در عمل از جمله پیش‌فرض‌های اینان به شمار می‌رود.  این گروه‌ها وانمود می‌کنند که در صورت فروپاشاندن حکومت ملایان،  درهای باغ بهشت به روی ملت گشوده خواهد شد!     

 

ولی در عمل،  مسئله به صورت دیگری خود را نشان ‌داده است.   وابستگان به اینان در شبکه‌های اجتماعی فعال‌اند؛  دست به تعرض کلامی به این و آن می‌زنند؛  تحت عنوان «حفظ اتحاد» تلاش در خفه کردن نظریات و عقاید دیگران دارند؛   در راه مبارزه با دیگران،  از فحاشی و فضاحت و تعرض نیز رویگردان نیستند.  اینان نظرات مخالف را نقد نمی‌کنند،  فقط تعرض می‌کنند،  و حاضر نیستند که نقد نظریات‌شان نیز مطرح شود.   ولی راه دور نرویم،  مسیر این حضرات قابل پیش‌بینی است.   اینان جملگی یک هدف واحد دنبال می‌کنند:  کشاندن کل جامعه به سوی اجماعی فاشیستی،   فراگیر و نوین از نوع «جنبش اسلامی خمینی!»  اجماعی که وانمود ‌می‌کند،  فروپاشاندن رژیم،   مترادف با بهبود شرایط کشور خواهد بود!   و می‌دانیم که این موضع‌گیری از همان پیش‌فرض‌های تکراری است؛  نادرست  است و فاجعه‌بار!   چرا که در فاجعۀ 22 بهمن 57 نیز ایرانیان آن را عملاً به چشم دیدند،  و برخی با پوست و گوشت و خون خود آن را تجربه کردند.  

 

در عمل،  از آنجا که یک دست صدا ندارد،  دستگاه ولایت‌فقیه نزدیک به نیم قرن است که در هماهنگی کامل با همین «مخالفان» عمل ‌کرده.  کار به اینصورت انجام می‌شود که دولت از طریق سرکوب مدام،  هر گونه برخورد منطقی،  حقوقی و قانونی با مسائل جامعه را به بن‌بست می‌کشاند،    و با همین ترفند بازار «مخالفان» را که عموماً خود نیز سرکوبگر،  تمامیت‌خواه و خصوصاً همچون ملایان وابسته‌اند،   گرم و داغ نگاه می‌دارد.   متأسفانه نمونه‌های زیادی از این هماهنگی‌ها در دست است،   که در حال حاضر فرصت بررسی‌شان وجود ندارد.

 

طی سال‌هائی که امکان بررسی مسائل ایران در این وبلاگ وجود داشته،   علیرغم سانسور شداد و غلاظ رژیم و «مخالفان» خارج‌نشین آن،   در تحلیل شرایط کشورمان تلاش خود را کرده‌ایم.   امروز نیز در چارچوب همین تلاش با هم‌وطنان‌مان سخن می‌گوئیم.  ساده،  بی‌پیرایه و بدون رودربایستی بگوئیم،   بدون برخورداری از احزابی که حاضر به قبول مسئول‌های اجتماعی باشند،   اتحادیه‌های کارگری منضبط،  تشکل‌های صنفی وحرفه‌ای و نهادهای واقعی مردمی،  که نهایت امر در پایه‌ریزی ساختارهای سیاسی کشور به صورت مسئول نقش‌آفرینی کنند،  امکان خروج از استبداد سیاسی وجود نخواهد داشت،   و این مهم الزاماً می‌باید پیش از فروپاشی رژیم فعلی صورت گیرد. 

      

پر واضح است که رژیم دست‌نشاندۀ ملائی،  اگر خود در حدی نیست که شناختی از مسائل سیاسی کشور داشته باشد،  توسط اربابان‌اش در جریان امور قرار می‌گیرد.  محافل درونی این رژیم سال‌هاست که تحت عناوین مختلف در برابر این «مهم»،   یعنی پایه‌ریزی ساختارهای سیاسی،  اقتصادی و حقوقی کشور سدسازی کرده‌اند.   ساده‌تر بگوئیم،  بسیاری از ساختارهای نظامی،  امنیتی،  اطلاعاتی و ... در این نظام وظیفۀ اصلی‌‌شان جز این نیست.   پس اگر می‌خواهیم از مقطع فعلی سربلند بیرون آئیم،  می‌باید در این نبرد ملت ایران پیروز شود؛  می‌باید دست توطئه‌گران،  که هیاهوی کوچه و خیابان را به عنوان پروژه‌های سیاسی، حقوقی و اقتصادی مطرح کنند،  رو کرده،   نشان دهیم که برای آیندۀ کشور برنامه‌های روشن‌تری نیز می‌توان ارائه داد.   در غیراینصورت،   اگر نتوانیم به ساختاری برخاسته از دمکراسی سیاسی تکیه زنیم و از خود و کشور‌مان در برابر استبداد دفاع کنیم،  تا ابد در زمین رژیم‌های استبدادی و مخالف‌نمایان‌اش بازی خواهیم خورد؛   زمینی که در آن جز درگیری خیابانی،  عربده‌جوئی،  سرکوب کردن و سرکوب شدن هیچ نخواهد بود.  و آلوده شدن ملت به تعفن این سیاست استعماری،   به معنای قرار دادن آیندۀ ایرانیان در کف مستبدان خواهد بود.      

 

 

 

۶/۲۷/۱۴۰۱

کربلای ازبکستان!

 

 

قتل مهسا امینی در بازداشتگاه‌های حکومت ملایان علیرغم تمامی ابعاد هولناک،  اجتماعی و اخلاقی‌اش،  در واقع نیست جز قسمت نمایان کوه‌یخی که بر نظام فکری و سیاسی کشور حاکم شده‌ است.   نمی‌باید فراموش کرد که در کمال تأسف،  خشونت برهنه و بی‌مرز،  در نظام فکری ایرانیان،  از دیرباز ابزاری جهت توجیه حاکمیت شده.   به عبارت ساده‌تر،  هر چه حاکمیت خشونت بیشتری به کار گرفته،  جامعه به امید دور ماندن از هجمۀ مرگ‌بار آن،  بیشتر به گوشه‌نشینی روی آورده،   ناخودآگاه بیش‌ازپیش از خشونت حمایت کرده!‌   اینکه در هزارۀ سوم میلادی،   به چه دلیل ملتی جهت تأمین حداقل امنیت اجتماعی،  اینچنین دست‌بسته خود را تسلیم یک حاکمیت مستبد و خودرأی کرده،  مسئله‌ای است که می‌باید توسط مورخان،  جامعه‌شناسان و متخصصین روانشناسی اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد.  تحقیقاتی که باز هم در کمال تأسف در جامعه‌ای با نظام سیاسی‌ای همچون ایران به طور کلی امکانپذیر نخواهد شد.  

 

ولی سئوال اینجاست!   در پاسخ به خشونت حاکمیت،  جامعه می‌باید به چه ابزاری متوسل ‌شود؟  پر واضح است اگر واکنش منطقی در برابر خشونت حاکمیت امکانپذیر نباشد و مواضع حقوقی عملاً مخدوش گردد،  به کارگیری خشونت متقابل تنها راه‌حل به شمار خواهد آمد.   ولی مسیر خروج از چرخۀ خشونت را کجا می‌باید جستجو کرد؟   اگر خشونت هر روز بیش از پیش پای می‌گیرد؛  ساختاری می‌شود،  و طی 44 سالی که گذشت،   به اعمال  خشونت در ملاءعام،  اعدام در خیابان،  سرکوب ملت در پارک‌،  ایجاد مزاحمت برای این و آن،  و ... رسیده‌ایم،  می‌باید قبول کرد که خشونت ستونی است از خیمۀ اصلی حاکمیت در کشورمان! 

 

بسیاری معتقدند که اصول دین اسلام،  و آنچه اینان مضار و نکبت و ادبار «انقلاب اسلامی» می‌خوانند،  می‌باید مورد انتقاد و بررسی دقیق قرار گیرد.  در اینکه اسلام نگرشی قرون‌وسطائی است و اصولاً در زندگی امروز ملت‌ها محلی از اعراب نمی‌تواند داشته باشد،  حداقل برای نویسندۀ این وبلاگ از واضحات و بدیهیات است.   ولی آیا صرفاً با تقبیح اسلام و خودفروختگی و قدرت‌طلبی مشتی اربابان دین،  می‌توان خشونتی که در قلب جامعه اعمال می‌شود به صورتی علمی و پایه‌ای تبیین کرد،‌  و نهایت امر از شرش خلاص شد؟   اگر امروز ریشۀ خشونت انسان بر علیه انسان،   در جامعۀ ایران توجیه دینی یافته و آن را «اسلام انقلابی» خوانده‌اند،   تب این جنون فاشیستی روزی عرق خواهد کرد.  ولی در فقدان تفکری سازنده‌ در ابعاد اجتماعی،  اقتصادی و فلسفی،  دیری نخواهد گذشت که توجیه‌کنندۀ دیگری از راه برسد.  نام این نورسیده را هر چه بگذارید،  شیوۀ عمل‌اش یک‌سان خواهد بود.         

   

ولی دین اگر نگرشی قرون‌وسطائی و منسوخ است،   به دلیل دیرینگی‌اش ریشه‌های اجتماعی فوق‌العاده قدرتمندی در جامعه دوانده،   و برای خلاصی از این ریشه‌ها می‌باید آن‌ها را مورد بحث و مداقه قرار داد.   متأسفانه چنین بحثی در سطح جامعه وجود ندارد،  اگر هم وجود داشته باشد،  سطحی،  خیابانی و آلوده به سیاست‌بازی است،  نه متمایل به حل مشکلات.   در همینجا بگوئیم،  دین،  چه اسلام و چه غیر به هیچ عنوان منبع «رأفت» نبوده؛  هیچگاه نیز نخواهد بود.  آنان که چنین ترهاتی می‌بافند فراموش کرده‌اند که بنای دین و قصص و حکایات‌اش سراسر بر توجیه خشونت بر پا شده.   و خصوصاً در اسلام،  تمامی قصه‌هائی که آن‌ها را «حدیث مسلم» می‌خوانند،  فقط توجیه‌نامه‌ای است جهت اعمال خشونت صرف بر دیگران.   از قصۀ قتل‌عام کفار توسط شخص پیامبر گرفته،  تا حکایت غزوات و نبردهای «برحق» خلفای راشدین و خصوصاً علی ابن ابی‌طالب،  همه جا در این دین،  سخن از کشتن این و آن است.  تو گوئی  هیچ چیز جز خون شهوت دین‌دار را سیراب نمی‌کند.    

 

در تاریخ ایران،  آن هنگام که ایرانی خسته از پرستش دین اجنبی شد،  و سر در جیب تفکری واپس‌گرایانه‌ فرو ‌برد،  شاهدیم که پدیده‌ای مبهم به نام تشیع شکل می‌گیرد!  و این مذهب آغازگر خشونت بر علیه خود و پای گذاردن در مسیر خودتخریبی می‌شود.   این بار قصص نقش دیگری پیدا ‌کرده؛   صحنۀ خشونت رنگ دیگری گرفته؛   شیعه دیگر دشمنان کافر و غدار و ضددین قتل‌عام نمی‌کند،  با لذت فراوان از شیوه‌های متفاوت و «دلپذیر» قتل‌عام «عزیزان شهیدش» داستان و حکایت می‌بافد!   جماعت را به دور خود می‌نشاند تا بدانند چگونه فلانی و بهمانی سر حسین و دست‌وپای عباس را بریدند؛   چگونه به 72 تن در صحرای کربلا تا مرز مرگ تشنگی دادند،  و نهایت امر بشنوند که چادرسیای زینب را چگونه مخالفان عدالت علوی «جر» دادند!   شیعه با شنیدن این داستان‌ها دیوانۀ خشونت می‌شود،   با لذت تمام این حکایات را در ذهنیت‌اش جذب می‌کند،  و جائی در اوهام‌اش خشونت شمر را پاسخگو می‌شود!   می‌رود تا برای انتقام حسین، سر شمر را شخصاً از بدن جدا نماید!   ولی در عرصۀ واقعیت شمر وجود ندارد؛   آن‌ها که این داستان‌ها را «واقعی» ‌پنداشته‌اند،  همان‌ها هستند که امروز در پارک‌ها‌ به جان ملت می‌افتند؛   شمرها را می‌گیرند تا خدائی ناکرده سر حسین عزیز و چادرسیای زینب‌شان بر باد نرود!   کار داستان‌سرائی شیعی‌مسلک بجائی می‌رسد که ناجی اینان،  آنهنگام که قرار است از ته چاه بیرون آید،  آنقدر از کفار خواهد کشت تا اسب‌اش سینه بر دریائی از خون بساید؛   چه صحنۀ زیبا و ملکوتی و رحمانی‌‌ای!  

 

در تاریخ‌نویسی ایرانی،  اگر آنچه نگاشته شده را بتوان «تاریخ‌نگاری» نامید،   پیوسته سخن از سرکوب اشرار و متجاسران و تاجگزاری این و آن است.   اینکه متجاسران چه کسانی هستند،  و چه می‌گویند،  به هیچ عنوان اهمیتی ندارد؛  مهم این است که یکی سرکوب می‌شود،  و دیگری تاجگزاری ‌می‌کند.   تاریخ‌نویسی مسلمانی نیز دقیقاً همین مسیر را دنبال کرده‌؛  یکی کافر است و در هر حال شکست می‌خورد،  حتی اگر پیروز شود؛  دیگری دیندار است و پیروز،  حتی اگر شکست بخورد!   احدی کاری ندارد که اینان چه می‌گویند،  و چه‌ها می‌خواهند،   و یا به طور کلی ریشۀ اینهمه کشت‌وکشتار چیست،   و نهایت امر مال دنیا که تمامیت این نزاع‌ها را تبیین می‌کند،  در این میانه نصیب چه گروه‌هائی شده است.  بله  «تقدس» کور و کورکننده است؛   اقتصاد و مادیات ندارد.  در نتیجه،  قصص و روایات‌اش صحنۀ معنویات را برای عوام‌الناس بخوبی بزک می‌کند.  «علی در کلبه‌ای گلی زندگی می‌کرد؛  حسین با 72 تن به جنگ یک ارتش کامل ‌رفت؛   محمد،  تاجر پول‌پرست و زن‌باره،  زره‌اش را در گرو گذاشته و در غار حراء می‌نشست؛    و ...»  و عوام این موهومات را باور دارد؛  قبول می‌کند که هیچ مادیتی بر اعمال اینان حاکم نبوده است.  و بر اساس همین باورهای پوچ است که امروز گروهی تیشه به ریشۀ انسانیت در جامعه‌مان می‌زنند. 

 

ولی منصفانه بگوئیم،   خشونت در دیگر کشورهای جهان نیز کم خریدار ندارد.  اگر در دوران جنگ دوم جهانی،  بالاخره انگلستان توانست برای جلوگیری از افتضاحی که حمایت‌ باکینگهام پالاس از هیتلر در اروپا به همراه آورده بود،  آمریکا را به جنگ بکشاند،  پس از پیروزی متفقین و محو ناسیونال‌سوسیالیسم هیتلری،  آمریکائی‌ها جهت توجیه حاکمیت‌شان به صنعت سینما متوسل شدند.   فیلم پشت فیلم ساختند تا به صور مختلف دخالت‌های «انساندوستانۀ» ارتش آمریکا را در برابر آلمان نازی «بستایند» و خشونت جنگ را برای عوام تلطیف کنند!   احدی هم نمی‌پرسید،  ارتش آمریکا در اروپا،  آسیای شرقی،  شمال آفریقا و خاورمیانه با توسل به چه شیوه‌هائی نازیسم و فاشیسم را عقب رانده؟!   بله،  در این مقطع نیز دقیقاً حکایت سرکوب متجاسران و تاجگزاری تکرار شده؛   نازیسم سرکوب ‌شد؛  آمریکائی تاجگزاری کرد!    

 

ولی امروز،   با در نظر گرفتن آنچه در سراسر جهان در جریان است،  دست‌ تاجگزاران یانکی در برابر ملت‌ها کمی رو شده.   همه می‌بینند که ارتش «انساندوست» آمریکا که در «سینمای» جنگ دوم آنقدر دوست‌داشتنی و مامانی شده بود،  در عراق،  افغانستان،  لیبی و ... دست به چه جنایاتی زده است.  خلاصه بگوئیم،  دیگر حکایت سرکوب متجاسران و تاجگزاری آنقدرها خریدار ندارد.   هولیوود هم برای توجیه دخالت‌های اخیر نظامی ارتش آمریکا دیگر نتوانست همان دکانی را علم کند که برای جنگ دوم سر هم کرده بود؛    فیلم‌ها ساخته شد؛  خریدار نداشت!   

 

در همین راستاست که قتل مهسا توسط اوباش حکومت،  در این دوران ابعاد دیگری از مسائل را به دنبال آورده.  فراموش نکرده‌ایم که حکومت اسلامی از روز نخست با بهره‌گیری از سیاست‌های «آخوند لوس‌کن»،   توسط آنگلوساکسون‌ها و با توسل به باندهای یانکی‌ و انگلیسی به قدرت رسیده است.  و این حکومت امروز در برابر شرایط ویژه‌ای نشسته.  اگر دیروز قتل انسان‌ها،  خصوصاً ضرب و شتم زن در ایران،   ضرب‌شست اوباش و عروتیز «اسلام انقلابی» بر علیه آمریکا به شمار می‌رفت،  کلۀ این بز دیگر پشم ندارد.   قتل زن جوانی در بازداشتگاه‌های حکومت دیگر عرق ترس بر پشت ملت نمی‌نشاند؛  اراده‌اش را برای پایان دادن به سیرک خودفروشی لات و آخوند مستحکم‌تر می‌کند.  و بی‌دلیل نیست که گروه،  گروه اوباشان «پنجاه‌وهفتی» که از صبح تا شبانگاه در سرطویلۀ اسلام انقلابی برای رهبرشان عرعر به راه ‌انداخته بودند،   امروز دست به «انتقاد» از شرایط زده‌اند!  تو گوئی به دنبال راه فرار می‌گردند،  و با فریادی که در گلوگاه‌شان گره خورده می‌نالند،  «غلط کردیم!» 

 

ولی راه فرار دیگر آنقدرها برای خودفروختگان «پنجاه‌وهفتی» باز نمانده.   فراموش نکنیم که قتل ناجوانمردانۀ مهسا هنگامی توسط شکنجه‌گران «ارشاد» صورت ‌می‌گیرد که رئیسی،  رئیس دولت انتصابی سپاه‌ پاسداران بالاجبار و با گردن کج راهی ازبکستان شده.  این قتل در واقع نشان اعتراض نوکران آمریکاست به اجبار حضور رئیس دولت ملایان در نشست شانگهای و عضویت آیندۀ ایران در این پیمان.   آن روزگار که دولت ایتالیا به «احترام» ملای زیردم دریده،  حجاب اسلامی بر تن مجسمه‌ها می‌کرد،  و مشروبات الکلی را آنگلوساکسون‌ها جهت احترام به حجت‌الاسلام‌ «‌پشم‌الدین» از روی میز تشریفات جمع می‌کردند،  دیگر سپری شده.   رئیسی در کنار دیگران بر سر میزی می‌نشیند که مشروبات الکلی هم سرو می‌شود؛  غلطی هم نمی‌تواند بکند.   بله،  گفتیم که سیاست «آخوند لوس کن» که حتی پیش از انقلاب آیت‌الله‌ها توسط دولت پهلوی دوم و تحت نظارت سازمان سیا در ایران پیاده شده بود،  امروز به دلیل فشار روسیه در حال عقب‌نشینی است؛  و مسلم بدانیم اگر رئیسی به حضور در کنار میز مشروبات اعتراض هم می‌کرد،   این احتمال وجود داشت که در «کربلای ازبکستان» از شمر کتک مفصلی هم نوش جان کند.    

 

به همین دلیل است که امروز در محکومیت قتل یک زن جوان،   شاهد اعلام مواضع «مترقیانۀ» سازمان‌ها و تشکل‌های سیاسی‌ای هستیم که همگی بدون استثناء در به قدرت رساندن تحجر و توحش اسلام انقلابی سهم مهمی داشته‌اند.   امثال ملاممد خاتمی و بیت میرحسین موسوی را کنار بگذاریم،  اینان تا خرخره در کثافت رژیم سرکوب و چپاول گرفتارند و راه فرار ندارند.  ولی اگر از سلطنت‌طلبان فرصت‌طلبی آغاز کنیم که حمایت از ملائی «ضدکمونیست» را وظیفۀ ملی معرفی می‌کردند،   به مجاهد و توده‌ای‌ای می‌رسیم که رسماً به «جمهوری اسلامی» رأی مثبت دادند.   ولی فهرست هنوز کامل نشده،   سهم مصدقی‌ها و «جبهه‌ ملی»‌ را هم در کوبیدن بیرق اسلام بر فرق ملت ایران نمی‌توان ندیده گرفت.   خلاصه بگوئیم،  اگر ایرانی بخواهد روزی و روزگاری از شر استبداد و خشونت سازمان‌یافته آسوده شود،  می‌باید نخست تکلیف‌ این سازمان‌های خودفروخته را روشن کرده،  برای آیندۀ سیاسی کشورش ابزاری اساسی فراهم آورد.

 

شاید نخستین گام اساسی جهت بیرون بردن جامعه از چرخۀ خشونت،  به زیر سئوال بردن نقش «قهرمان» باشد.   چرا که،  یک ملت سربلند نیازی به قهرمان ندارد.  نه قهرمان پیروزمند و نه قهرمان شهید و مظلوم.   برای خروج از چرخۀ جنایت و خشونت،  راهی جز به حاشیه راندن قصۀ قهرمانان پیروزمند و شهدای مظلوم نداریم.   چرا که در هر صورت،  «قهرمانان» به عرصۀ حماسی تعلق دارند. عرصه‌ای که انسان را در خدمت قدرت می‌خواهد.  در ایران معاصر،  حسین‌جوئی و علی‌واری،  به همان اندازه خون ناحق بر زمین ریخته که مزدک‌ستائی چپ‌نمایان و تاج‌پرستی چماقداران.   و بی‌دلیل نیست که نیچه،  فیلسوف مدرنیته می‌گوید،  «نام‌آورترین قهرمانان را همیشه نزد ذلیل‌ترین ملت‌ها بجوئید!»    

 

   

 

۶/۰۵/۱۴۰۱

شیخ صفی و کودتای جمبول!

 

 

روزها از حملۀ تروریستی به خالق «آیه‌های شیطانی» گذشته،  و طی اینمدت بسیاری افراد و گروه‌های متفاوت سیاسی ایران در مورد این عملیات هولناک اظهار نظرهائی کرده‌اند.   در تهران اشغال شده،  گروهی در سکوت مرگ فرورفته‌اند،  و گروهی دیگر عربدۀ مرحبا و آفرین به آسمان برده‌اند.  در خارج از مرزها نیز به تدریج برخی تشکل‌های سیاسی از خواب خوش بیدار شده،  به شیوه‌های ویژۀ محفلی‌شان،   پای به میدان «مخالفت با ترور» گذاشته‌اند!  ولی در اینمورد بخصوص،  بیش از آنچه «مخالفت با ترور» از اهمیت برخوردار باشد،  می‌باید دلائل قرار گرفتن ملت ایران را در بن‌بست فعلی بررسی کنیم.   ببینیم ریشه‌های تاریخی چیست،  که ملتی را در چنین شرایط نامساعدی از منظر سیاست جهانی و داخلی قرار داده؟  در مطلب امروز سعی در شکافتن همین ریشه‌ها خواهیم داشت،   به این امید که مطلب فوق زمینه‌ای باشد برای بررسی‌های دقیق‌تر و موشکافانه‌تر توسط آن‌ها که تحلیل ریشه‌های تاریخی ایران را میدان اصلی فعالیت‌های حرفه‌ای‌شان می‌دانند. 

 

نخست نگاهی بیاندازیم به آنچه شیعۀ اثنی‌عشری می‌خوانند؛  چگونگی عروج،  هبوط و جان‌گرفتن دوبارۀ آن را در ایران مورد بررسی قرار ‌دهیم.  سپس بپردازیم به ساختار تاریخی‌ای که در ایران معاصر به عروج و تحول این نگرش دینی میدان داده.   و نهایت امر ببینیم آیا برخورد تشکل‌های سیاسی معاصر کشور می‌تواند پاسخگوی نیازهای ایران در چارچوب فردائی بهتر باشد یا خیر. 

 

ملایان و متوهمانی که شیعی‌گری را می‌ستایند،  تمامی تلاش‌شان را به خرج خواهند داد تا این نظریۀ انحرافی در اسلام راست‌اندیش را به هر طریق ممکن به صدر اسلام متصل نمایند.  و از آنجا که تحولات و رخدادهای «صدر اسلام» به دلیل حضور شخص محمد در ذهن اینان از تقدس برخوردار می‌شود،   قرار گرفتن شیعی‌گری در این دورۀ ویژه خودبه‌خود تقدس و تبرک این مذهب را تضمین خواهد کرد؛   به قولی «مو لای درز شیعه نخواهد رفت!»   ولی واقعیت این است که،  مذهب کذا از منظر تاریخی یک انحراف است،  و شاید مهم‌ترین برهان همان باشد که بارها و بارها از سوی مخالفان‌اش نیز عنوان شده:  «محمد خود نیز شیعه نبوده!»  

 

به هر تقدیر در کنار دیگر قصص و حکایات دینی و مذهبی که عموماً غیرقابل بررسی و تحقیق‌اند،  و اکثراً با بهره‌گیری از ابزار تحریف تاریخ،  و بر پایه اصرار و ابرام و تکرار و حتی تحکم و تهدید ارباب دین در بطن آنچه «تاریخ اسلام» ‌خوانده‌اند جای گرفته‌،   شیعی‌گری نیز برای خود و هواداران‌اش محلی از اعراب گشوده.  شیعی‌گری فولکوری است که با تکیه بر تقدس دین،  برای خود ریشۀ الهی قائل شده و تبدیل به «فولکلوری مقدس» شده.   ولی یک اصل غیرقابل تردید است‌؛  بررسی ریشه‌های تاریخی این مذهب،   برخلاف ادعای ملایان،  مشکل می‌تواند به دوران پیش از ‌سلطنت صوفیان صفوی بازگردد.   شیعی‌گری بیشتر یک فولکلور ایرانی است،  تا مذهبی سوغات عرب!   و علم «تاریخ» آنچنان که می‌شناسیم نمی‌تواند حکایاتی از قماش «غدیر خم» و یا «حماسۀ کربلا» و تولد دختری به نام فاطمه و ... را ابزاری جهت توجیه موجودیت و حقانیت یک مذهب کند.   به صراحت بگوئیم،  توجیه موجودیت «تاریخی» شیعی‌گری بیشتر بازتابی است از باورهای قومی و بومی ایرانیان تا نتیجۀ تکیه بر واقعیات تاریخی.   ولی از آنجا که ادیان اصولاً‌ بیش از آنچه تاریخی باشند،   متوهمانه و تعبدی‌اند،   می‌توان به صراحت گفت،   از آنزمان که جماعتی پرشمار تعبداً مجموعه‌ای «دکترینال» را می‌پذیرند،  شاهد تولد یک دین و یا یک مذهب خواهیم بود. 

 

و دقیقاً به همین ترتیب بوده که شیعی‌گری نیز در دوران وانفسای پسامغول در خانقاه‌های شهر اردبیل شکل گرفت.   آن زمان،  گروهی در اطراف‌ خانقاه‌نشینان حلقه زده،‌   باورهائی را غیرقابل تردید دانسته و در راه تحقق اهدافی دست به شمشیر برده‌اند.  مورخانی ادعا دارند که صفویان ایرانی بودند،   نه ترک‌تبار!   مشکل بتوان چنین ادعاهائی را مورد بررسی قرار داد،  ولی آنچه صراحت دارد اینکه،  دربار صفوی ترک‌زبان بوده،  و شیعی‌گری از سوی صفویه،   نه جهت مخالفتی اصولی با اسلام سنی و اشغالگران عرب و یا ترک،  که صرفاً در مقام یک ایدئولوژی سیاسی مورد استفاده قرار ‌گرفته است.   به همین دلیل نیز طی بیش از دو قرن حکومت صفوی،  دربار هیچ تلاشی جهت تنظیم و تدوین فقه شیعه،  و قرار دادن آن در مخالفت با دگم‌های اهل سنت به خرج نداد.   فقه شیعه در واقع همان بود که سیاست،  منافع و استراتژی‌های داخلی و خارجی دربار صفوی مشخص می‌کرد.  و در همین راستا،  تنها آثار «مذهبی» که در دوران صفوی مورد اعتنای دربار قرار می‌گرفت،   نوشته‌های فردی به نام محمدباقر مجلسی است.   البته روحانیت شیعۀ فعلی به دلیل پیروی از «مدروز» تلاش دارد تا از مجلسی و عقایدش «فاصله» گرفته،  خود را مترقی و پیشرو بنمایاند.  ولی یک اصل غیرقابل تردید است،  ملا مجلسی در عمل ایدئولوژیزه کردن شیعی‌گری را به کمال رسانده،   و در آثارش به صراحت می‌توان خطوط اصلی‌ای را رویت کرد که روحانیت شیعۀ امروزی در توضیح‌المسائل‌‌اش مطرح می‌کند. 

 

پیشتر گفتیم که شیعه‌گری،   نه یک دین و مذهب که نوعی ایدئولوژی سیاسی و دنیوی به شمار می‌رفت،  از اینرو با هبوط حامی اصلی‌اش،  دربار صفوی ‌خود نیز به دامان هبوط اوفتاد.   طی دورانی که از قدرت‌گیری نادرشاه افشار آغاز،  و عملاً تا اواسط سلطنت ناصرالدین شاه قاجار امتداد یافت،  شیعی‌گری نیم‌جانی داشت؛  در سایه‌ها می‌لولید.   تمامیت‌خواهی شیعی‌گری که در دوران صفوی کشور را تکه‌تکه کرده بود،   و مذاهب و اقوام را به جان یکدیگر انداخته بود،   طی این دوران از صحنۀ سیاست به تدریج رخت بر‌بست.   تا اینکه با قدرت‌گیری قائم‌مقام فراهانی که از منظر خانوادگی تحت تأثیر «تشیع» وکیل‌الرعایای فارس قرار داشت،  و خصوصاً مخالفت‌های سیاسی وی با صوفیان،   در عمل از دوران محمدشاه قاجار زمینۀ مناسب جهت بازگشت شیعی‌گری به سیاست کشور آغاز شد.   ولی در عمل این امیرکبیر،  پیشکار و بعدها صدراعظم ناصرالدین شاه بود که بار دیگر با بهره‌گیری از درگیری مذاهب و دامن زدن به جنگ اقوام در مناطق مختلف کشور،  شیعی‌گری را در مرکز سیاست ایران قرار داد.   تضاد و درگیری سیاسی کار امیرکبیر را به آنجا کشاند که دوبار فرمان‌ قتل‌عام بهائیان،  حتی زنان و کودکان‌شان را نیز صادر کرد!  و این عملیات در واقع،  آغازگر دوران نوینی از سرکوب ملت ایران توسط شیعیان در تاریخ به شمار می‌رود.            

 

ولی روحانیت شیعه که تحت حمایت‌های امیرکبیر،  با بهره‌برداری از نعمات دربار شاه قاجار بس فربه و پروار شده بود و در تمامی میعادها،   محافل دینی،‌  دیگر مذاهب و اقوام را پیروزمندانه به مصاف می‌طلبید،   بار دیگر بحران جدیدی را تجربه کرد؛  انقلاب مشروطه!

 

انقلاب مشروطه و ویژگی‌‌های جدیدش،  با تحولات سابق ایران تفاوتی اساسی نشان می‌داد.   تحول مشروطه‌خواهی در ایران در عمل نتیجۀ گسترش اقتصاد شهری،  ارتباط با جوامع دیگر و خصوصاً پای گرفتن نگرشی «اجتماعی» بود که پیشتر در جامعۀ ایران به هیچ عنوان وجود نداشت.  چرا که مشروطه‌خواهان بازیگران صحنۀ زیاده‌خواهی و یا تمامیت‌خواهی فلان و یا بهمان فئودال و یا بیصار ارباب جنگاور نبودند؛  مشروطه‌خواهی نوعی تحول فرهنگی به شمار می‌رفت که اهدافی «اجتماعی» را که تا آن زمان ناشناخته باقی مانده ‌بود،  دنبال می‌کرد.  ساختارهائی نوین در جامعه مطرح شده بود،  مجلس شورای ملی،  عدالت‌خانه،  مدرسه،  و ... و خصوصاً واژگان جدیدی پای به میدان گذارده بود،  همچون مشروطه‌خواهان،  ملت و مردم!   واژگانی که نمی‌توانست به سیاهی‌لشکرهای فئودال و یا گله‌های مذهب‌باور اعمال شود؛  این واژگان‌ فراگیر بود،  نه محدودکننده.  به عبارت ساده‌تر،  تحولات اجتماعی کاری کرد تا شیعی‌گری و خصوصاً روحانیت‌ تمامیت‌خواهش بالاجبار بار دیگر در انزوا قرارگیرند و به سایه‌ها بخزند. 

 

در بارۀ آنچه پس از «پیروزی» مشروطیت در تاریخ ایران به وقوع پیوست،  بحث و گفتگو فراوان است.  نخست بگوئیم،  واژۀ پیروزی را اگر در گیمه قرار داده‌ایم به این دلیل است که عملاً پیروزی‌ای در کار نیامد.   انقلاب مشروطه که به صراحت آغازین تلالو مدرنیته در فرهنگ ملت ایران به شمار می‌رفت،   به دلائل فراوان،  که مسلماً واپس‌ماندگی فرهنگی و عدم کارآئی مشروطه‌طلبان در آن نقشی اساسی ایفا کرد عملاً در نیمه‌راه متوقف ماند.  کار بجائی کشید که،   به قولی از شیر مشروطیت،  نه یال و دم و اشکم ماند و نه شمشیر و نه خورشیدخانم!   تبعات جنگ اول جهانی،  ارتباطات سازندۀ ایرانیان با کشورهائی را که از منظر تحولات اجتماعی و سیاسی و ساختارهای حکومتی غنی‌تر بودند ـ  روسیۀ تزاری،   امپراتوری عثمانی و ... ـ  به طور کلی گسست.   ایران که پس از جنگ اول جهانی،  در زنجیر قرنطینۀ امپراتوری بریتانیای کبیر قرار گرفت،  نه فقط جنبش مدرنیته‌اش را از دست داد،  که حاکمیت کشور عملاً به چنگ وزارت جنگ انگلستان اوفتاد.  ایران،  پس از جنگ اول جهانی،  مشروطه‌اش پایان گرفت؛  تبدیل شد به کشوری که محافل استعماری بریتانیا بر آن حکومت می‌راندند.    

 

برخورد بریتانیا با مستعمرات‌اش از منظر تاریخی روشن است.   تجربیات در قاره‌های متفاوت نشان داده،  آنجا که اقوام بومی از منظر فرهنگی،  تاریخی و خصوصاً زبانی اهمیت چندانی نداشتند،  همچون قارۀ آمریکای شمالی،  نیوزلند و استرالیا،  آفریقای جنوبی،  رودزیا،  و ...  بریتانیا از طریق حاکم کردن قشری بریتانیائی‌نسب و انگلیسی‌زبان منافع‌اش را به موجودیت حاکمیت محلی گره می‌زد.  چنین حاکمیتی به دلیل خویشاوندی،  زبان مشترک،  و خصوصاً ارتباطات کلیدی اقتصادی مشکل می‌توانست امکان خروج از سیطرۀ لندن بیابد.  هر چند در مواردی همچون آفریقای جنوبی،  رودزیا و ایالات‌متحد این صورتبندی متزل شد،  در دیگر مناطق هنوز به قدرت خود باقی مانده.   ولی در مناطقی که بریتانیا نمی‌توانست اهمیت فرهنگی،  تاریخی و زبانی‌‌شان را نادیده بگیرد،  با به قدرت رساندن پوسیده‌ترین محافل و قشرها سعی در تأمین منافع استعماری‌اش می‌کرد.   و در همین راستا،  در ایران،   فوج قزاق که در دوران قاجار عملاً تنها گروه نظامی سازمان یافتۀ کشور به شمار می‌رفت،   و به دلیل انقلاب و جنگ در روسیۀ تزاری منابع درآمدش از میان رفته بود،  توسط بریتانیا وارد معادلات سیاسی ایران شد. 

 

به این ترتیب با عقب نشستن مشروطیت،  و به قدرت رسیدن نظامیان قزاق،  روحانیت شیعه که طی انقلاب مشروطه برای منابع درآمدش در مکتب‌خانه‌ها،  املاک وقفی،  دادگاه‌های شرع،  ثبت‌اسناد و احوال،  و ...  احساس خطر می‌کرد،  پای به دنیای سیاست گذارد.  کم نبودند آخوندهائی از قماش سیدضیاء طباطبائی که در هیبت روحانی ‌در کنار قزاق‌ها نشستند،   و چه بسیار که حتی ترک لباس کرده،  به دولت قزاق پیوستند.  در چنین شرایطی بود که ایران پای به قرن بیستم میلادی گذارد.  ولی مسائل کشور دیگر به صورت سابق حل‌وفصل نمی‌شد؛   پایتخت‌های بزرگ و قدرتمند جهان حرفی برای گفتن داشتند،   و بلوک‌بندی‌هائی درکار بود؛   دیگر نیازی نبود تا سبیل فردی ـ  ملا و آخوند،   نظامی ویا درباری ـ  چرب شود تا او سیاستی در گوش شاه بخواند؛  سیاست انگلستان در رأس حکومت ایران قرار داشت!         

 

پر واضح است که در چنین چشم‌اندازی،  سیاست استعماری مرکزیت فئودال را هدف قرار دهد.  چرا که کنترل مرکزیت‌های فئودال در ایران نیازمند بده‌بستان می‌شد،  و انگلستان به هیچ عنوان علاقه‌ای نداشت که در ازای پیشبرد سیاست‌های‌اش محافل ریشه‌داری را در ایران قدرتمند کند.  از اینرو درباریان ایندوره دیگر فئودال‌ها نبودند،   اگر هم مال و منالی داشتند معمولاً از طرق غیرمتعارف ـ   رشوه،  زورگیری،  مصادرۀ اموال دیگران ـ   کسب کرده بودند.  ولی این صورتبندی نیز مشکلی می‌آفرید؛   بی‌پایه بودن طبقۀ درباری به صورتی خودبه‌خود دربار را در برابر ملت تضعیف می‌کرد.  به همین دلیل لندن جهت تأمین آتیۀ سیاست استعماری‌اش نیازمند قشر جایگزین شد.  قشری که در صورت پوسیدگی دربار می‌بایست در برابر تهدید منافع لندن مقاومت کند.   و اینجا بود که یک روحانیت شیعۀ سیاسی ساخت و پرداخت شد.  

 

این روحانیت شیعی «نوین»،   در شعار متمایل به سوسیالیسم،  و در عمل ضدسوسیالیست؛  در شعار غرب‌ستیز،  و در عمل خدمت‌گزار غرب بود.  روحانیتی بود که از «الف» تا «یا»،  همچون ناسیونال سوسیالیسم آلمان،   جهت پاسخگوئی به نیازهای استراتژیک و خصوصاً ضدشوروی در محافل غربی سر هم شده بود.   این هدیۀ زهرآگین در کنار حکومت قزاق‌ها نشست،   هر چند نقش مخالف‌خوان برعهده گرفت.   اینبار دیگر روحانیت شیعی در پی توجیه مواضع درباریان شیعه‌پناه نبود،  خود دست‌اندرکار کسب مشروعیت شده بود.   ظریفی می‌گفت،  «پیش از رضا میرپنج،  ملایان تاج را در کنار خود می‌خواستند؛   میرپنج که از راه رسید،  تاج بر سر اینان گذارد!»

 

در چنین شرایطی شیعی‌گری «آپولود» شده،   بار دیگر در فضای سیاست ایران دست به ماجراجوئی زد.  و همانطور که می‌دانیم روز 22 بهمن 57،   فشار دیپلماتیک و سیاسی غرب،  و هم‌یاری تمامی بنیادهای امنیتی،  نظامی و انتظامی دولت شاهنشاهی،  پدیده‌ای به نام جمهوری اسلامی را از آستین بیرون کشید.  در عمل،  پس از حکومت شیوخ صفوی،   این به اصطلاح جمهوری که از جمهور هیچ ندارد،  دومین تجربۀ حکومت ملایان شیعه بر سرنوشت ملت ایران شده است.  ولی در کمال تعجب علیرغم گذشت چند سده،  روش‌های توجیهی ملایان در سرکوب و چپاول،  و بی‌اعتنائی اینان به حقوق ملت ایران از دوران صفوی تا به امروز هیچ تغییری به خود ندیده.  این حکومت همچون دوران شیخ‌های خانقاه‌نشین تا مغز استخوان فاسد،  جانی و ضدایرانی است.   شعارهای توخالی‌اش پیرامون ضدیت با امپریالیسم جهانی نیز فقط چوب حراجی است در محراب همان امپریالیسم بر هستی ملت ایران.   

 

غرض از ارائۀ تاریخچۀ مختصری از تحولات سیاسی کشور در ارتباط با «شیعی‌گری» در واقع نشان دادن یک اصلی کلی بود؛   یک جریان سیاسی هیچگاه در بطن تاریخ یک ملت نابود نمی‌شود؛  در ارتباط با تحولات کشور موجودیت‌اش را به نحوی توجیه خواهد کرد،   و بار دیگر سر برمی‌آورد.   

 

ملت‌ها تاریخچه‌هائی متفاوت دارند.  آمریکائی‌ها به «آزادی» خود می‌نازند،  هر چند امروز،  در قلب جامعۀ سرمایه‌سالاری آمریکا،   «آزادی» برای بسیاری از اتباع آمریکا کالائی بس نایاب به نظر آید.   روس‌ها نیز بسیار «مغرورند»؛   هر چند غرورشان بارها و بارها طی تاریخ چه در داخل و چه خارج از مرزها به زیر پای اوفتاده و لگدمال شده.   دیگر ملل نیز هر کدام در تاریخچه‌شان «آرمانی» دارند که بازتابی است از همان «فولکلور» ویژه‌شان.  جالب اینکه،    ورای تمامی داده‌های تاریخی،  اقتصادی و اجتماعی،  این فولکلور به خودی خود موجودیت‌اش را توجیه می‌کند!  شیعی‌گری نیز برای ایرانیان یکی از همین دست‌آویزهای تاریخی شده است؛   شیعی‌گری دین و مذهب نیست،   انتزاع سیاسی صرف است.   انتزاعی است برگرفته از تقابلی فرضی میان «مظلوم» و «ظالم!»  

 

ولی همانطور که در مورد آمریکائی‌ها و روس‌ها پیشتر گفتیم،  حاکمیت این نوع انتزاع بر تفکر اجتماعی در ایران نیز به هیچ عنوان نشانۀ حاکمیت فی‌نفسۀ آن بر روابط اجتماعی نخواهد بود.   اگر آمریکائی «آزاد» نیست،   و برای روس هم آنقدرها غروری باقی نمانده؛   ایرانی نیز در میدان جنگ تن‌به‌تن میان مظلوم با ظالم گرفتار نیامده است.  آفتاب آمد دلیل آفتاب!   جامعۀ ایران امروز شاید یکی از خشن‌ترین و‌ بی‌توجه‌ترین جوامع بشری نسبت به قشرهای صدمه‌پذیرش باشد،   ولی از دیرباز،   در همین جامعۀ خشن و سرکوبگر،   «ذهنیت عوام» با پیش‌فرض‌ تقابل «مظلوم» با «ظالم» سرگرم باقی مانده است.   بله،  نقش فولکلور در جوامع بشری تلاش جهت خروج از پیشداوری‌ها نیست؛   تلاشی است جهت حفظ همین پیشداوری‌ها و نشان دادن تداوم‌شان.   ولی همانطور که بارها دیده‌ایم،  انتزاع فولکلوریک شیعی به راحتی می‌تواند تبدیل به ابزاری سیاسی شود،   و به دلیل برخورداری از ریشه‌های فرهنگی و تاریخی حذف آن از صفحۀ روابط اجتماعی جامعۀ ایران عملاً غیرممکن می‌نماید. 

 

در نتیجه،  اگر ارتباط دین اسلام با شیعی‌گری به هیچ عنوان روشن نیست؛   ارتباط «فولکلور» شیعه با تاریخ ملت ایران کاملاً روشن است.   مشکلی که امروز به دلیل حاکمیت روحانیت شیعه در برابر ایرانیان قد علم کرده،  به هیچ عنوان بازتاب حقانیت اسلام،  قرآن و توحید و  زبان عرب یا حتی شکست قادسیه نیست.  این مشکل به دلیل ردای فولکلور ایرانی‌ای است که بر قامت اسلام عربی اوفتاده.   و چنین ارتباطی می‌تواند از فولکلور شیعی یک آلت قتالۀ سیاسی باشد در دست کسانی که قصد تأمین حاکمیت برای خود و ایادی‌شان را دارند.   خلاصۀ کلام،   این فولکلور کاری کرده که پرداختن به سیاست در جامعۀ ایران مصداق انداختن مشعلی سوزان در زاغۀ مهمات باشد؛   همه چیز منفجر می‌شود و از میان می‌رود.     

 

حال سئوالی مطرح می‌شود.  آیا ملت‌هائی توانسته‌اند از پیشداوری‌ها،  فولکلور و پیشینۀ  تاریخی‌شان پای را فراتر گذارده،   موجودیتی منطقی‌تر و امروزی‌تر برای کشورشان تأمین کنند؟   پاسخ به این سئوال مشکل است،‌  و شاید یکی از مهم‌ترین زیرساخت‌هائی که مارکسیسم خود را بر آن متکی می‌دانست ضدیت‌اش با فولکلور و ارائۀ سبک زندگانی‌ای «علمی» بوده است.   ولی تجربه نشان داد که در عمل،  علمی‌گرائی مارکسیستی آنچنان خود به فولکلور آغشته می‌شود که تمیز خاقان چین از مائو،  و تزار روس از استالین را عملاً غیرممکن می‌کند.  خلاصۀ کلام تا آنجا که تجربۀ بشری نشان ‌داده،   فولکلور هر چند در تئوری بی‌ارزش بنماید،  در کارورزی‌های سیاسی از اهمیتی غیرقابل تردید برخوردار می‌شود.   پس اگر نمی‌توان فولکلور را به صورتی قطعی و درازمدت به عقب راند،  تنها راه خروج از بن‌بستی که ایجاد می‌کند،  تغییر در همین فولکلور است!

 

و جالب اینکه،‌   فولکلور ایرانی پای در مرحلۀ آغازین تغییرات خود گذارده.  روحانی شیعه،  که از منظر تاریخی در رأس این فولکلور نشسته،  بر امور کشور حاکم شده،   ولی مسائل مبتلا به ایران،  همچون دیگر کشورهای جهان آنقدرها ارتباطی با نظریه‌پردازی‌های دینی و مذهبی و توحیدی و ... ندارد.   در نتیجه،  این روحانیت جهت برقراری ارتباطی «منطقی» بین روابط اجتماعی و زیرساخت فولکلوری که ذهنیت‌اش را اشغال کرده،  به بن‌بست رسیده.   فولکلور پاسخ به نیازهای اجتماعی ارائه نمی‌دهد،   و علیرغم تمامی ادعاهای روحانیون مبنی بر اینکه تلاش‌های‌شان جهت به ارزش گذاردن مجموعه اهدافی الهی و توحیدی و ... است؛‌  به صراحت بگوئیم،   روحانیت در حاکمیت امروز صرفاً می‌خواهد «منافعی» را که طی کودتای سال 1357 به دست آورده،  همچنان محفوظ نگاه دارد.  مسئلۀ دیگری در ذهنیت روحانی شیعه وجود ندارد.   

 

از سوی دیگر جامعه،  چه بخواهیم و چه نخواهیم در تغییر است.  در نتیجه  ملای شیعه از یک‌سو شاهد ناسازگاری فولکلور ذهنیت‌اش با واقعیات شده،  و از سوی دیگر نگران حفظ منافع‌اش.  و در این راستا مجبور خواهد شد تغییراتی اساسی در ذهنیت و فولکلورش ایجاد کند.   ما بارها در برابر کسانیکه ادعا داشته‌اند،   آنچه امروز در ایران حاکم است «اسلام واقعی» نیست موضع‌گیری قاطع کرده‌ایم.   از منظر ما،  دلیل مخالفت‌های عقیدتی گروه‌هائی از سیاسیون با روحانیت فعلی در واقع در این مسئله خلاصه شده که بسیاری از آنان وحشت‌زده‌اند که مبادا تغییراتی اساسی در فولکلور شیعی‌مسلکی ایجاد شود.  در واقع  این گروه‌ها ـ  سبزها،  اصلاح‌طلبان،  مجاهدین خلق،  جبهۀ ملی،  نهضت آزادی،  و قسمت عمده‌ای از راستگرایان و سلطنت‌طلبان ـ  از تضعیف لنگرگاه‌های قشری‌شان در جامعۀ ایران‌ نگران‌اند.   وحشت‌ دارند که مبادا هر گونه نوآوری در فولکلور کذا پایگاه‌های‌شان را متزلزل کند. 

 

پس چه بهتر که منصفانه نگاهی به مخالفت‌های اجتماعی و فرهنگی ملایان شیعه با تحولات دوران آریامهر بیاندازیم.   امروز پس از چند دهه تجربۀ حاکمیت ملایان،  به صراحت می‌توان گفت که مخالفت‌های اینان با رژیم گذشته به هیچ عنوان ریشه‌ای در ادعاهای سوسیالیست‌نمایانه،  مسلمان‌دوستانه و ...  نداشته و ندارد.  چرا که شرایط اجتماعی امروز برای قشرهای فلک‌زدۀ شهری،   به مراتب از دوران گذشته هولناک‌تر شده.   در نتیجه  خارج از شعارهای دهان‌پرکن،  می‌باید قبول کرد که عربده‌های خمینی به دلیل وحشت وی از همان تغییر در فولکلور شیعی بوده است.  اینان نمی‌خواستند که تغییر در جامعه به وقوع بپیوندد،  به همین دلیل به قول خودشان «انقلاب» کرده‌اند.  به عبارت ساده‌تر،  اگر ملت‌های دیگر جهت پای گذاردن در دنیائی نوین انقلاب می‌کنند؛   شیعی‌جماعت «انقلاب» کرد تا پای پیش نگذارد! 

 

نمی‌باید فریب ظاهر مسائل را خورد.  چرا که در کمال تأسف،  صحنۀ سیاست امروز کشور با روزهائی که به غائلۀ‌ 1357 منجر شد،   آنقدرها تفاوتی نشان نمی‌دهد.   گفتیم که ملایان شیعه امروز در بن‌بست‌اند؛  بن‌بست جهت تبیین برخوردی تطبیقی میان فولکلور و واقعیات!  ولی کم نیستند آن‌هائی که تحت عناوین متفاوت،‌   همچون دوران بهمن 57 روغن بر آتش دیرینه‌پرستی ریخته،  تحت عنوان حمایت از «اسلام راستین» و یا هر نوع دیرینه‌پرستی دیگری،   در واقع در برابر خروج از سنت‌های پوسیده قد علم می‌کنند.  این گروه‌ها به سرعت می‌توانند نارضایتی از روحانیت حاکم را به نفع خود،  و در چارچوب سیاست‌های ‌خارجی به انحراف کشانده،   بار دیگر،   حتی تحت عنوان «تجددخواهی» در برابر تحولات واقعی و زیربنائی اجتماعی سدسکندر بسازند.  

 

مسلم است که جهت تأمین رشد و توسعۀ جامعۀ ایران می‌باید در فولکلور قرون‌وسطائی شیعی تغییراتی کلی به وجود آید.  و در اینجا از تمامی گروه‌های سیاسی و فعالان مدنی می‌پرسیم؛    آیا جهت برون‌رفت از دیرینه‌پرستی،  و تغییر فولکلور پوسیده و قرون‌وسطائی شیعی‌گری از ابزار کافی برخوردارید؟  با چه شیوه‌ای می‌خواهید قشرهای گستردۀ اجتماعی را با این تغییرات هماهنگ کنید؟  همانطور که بالاتر نیز گفته‌ایم،  تجدید حیات شیعی‌گری،  در سنوات آتی،  حتی پس از فروپاشی حکومت ملایان غیرقابل تردید خواهد بود.  از اینرو،   بررسی این مواضع از هم‌ امروز و پیش از ظهور دوبارۀ نوشیعی‌گری‌ها اجباری است.   چرا که مخالفت‌های داخلی از سوی گروه‌های دیرینه‌پرست،  سنت‌پرستان و ... آنزمان که در کنار منافع سیاست خارجی بنشیند،   قادر است فجایعی به مراتب هولناک‌تر از غائلۀ 22 بهمن 57 بر ملت ایران تحمیل نماید. 

   

          

 

 

 

 

 

 

۵/۲۳/۱۴۰۱

محک توحش!

 

 

 

 

سرانجام شبکۀ‌ اوباش و لات‌ولوت‌هائی که یکصد سال است در آغوش سیاست‌بازی‌های چپ‌گرایانه و راست‌گرایانه غنوده‌،   مواضع واقعی‌‌اش در مورد رمان،  رمان‌نویس و هنرمند،  را با نیش‌چاقوی یک آمریکائی به نمایش گذارد، ‌ و حامی تحجر و توحش قرون‌وسطائی شد.   بله،  یک حضرت آقای آمریکائی که در ایالات‌متحد متولد شده،  و از روز تولد تا هم‌امروز «آزادی بیان» را در آمریکا به چشم دیده،   و شاید خود نیز آن را تجربه کرده باشد،  در سن 23 سالگی از کالیفرنیا راهی نیویورک می‌شود تا چاقویش را در گلوگاه یک رمان‌نویس فروکند!   آنان که حمایت آمریکا از «آزادی بیان» را می‌ستایند،  بیدار باشند؛   آمریکا آنچنان در حمایت ظاهری از «آزادی بیان» پس‌پس رفته،  که از آن سوی بام بر زمین اوفتاده.   واشنگتن نه فقط در صحنۀ سیاست‌ جهانی‌اش به هیچ عنوان حامی «آزادی‌بیان» نیست ـ  نمونۀ افغانستان در برابرمان نشسته ـ  که حتی نظام آموزشی‌اش را عملاً تبدیل به کارخانۀ تروریست‌پروری کرده.  یک تروریست،  راست‌گرا و نژادپرست شده؛   رنگین‌پوست شکار می‌کند!  یکی چپ‌گراست؛  در محله‌های مرفه به روی مردم اسلحه می‌کشد.   این آخری هم گویا اسلامگراست؛   با چاقو به جان نویسندۀ رمان می‌افتد.  و این حضرات همگی تولیدات نظام آموزشی ایالات‌متحداند!

 

ما هر گونه تعرض به نویسنده ـ  روزنامه‌نگار،  رمان‌نویس و ... ـ  و هر نوع مخالفت ایدئولوژیک،  بومی،  دینی و عقیدتی با تولیدات فرهنگی را قویاً محکوم می‌دانیم.  ولی می‌باید قبول کرد که مسئلۀ سلمان رشدی و رمان وی،   از آغاز کار توسط بسیاری محافل جهانی تبدیل شد به یک پدیدۀ سیاسی.   امروز از روح‌الله خمینی که فتوای قتل سلمان رشدی را «صادر» کرده،  و برای قاتل‌‌اش جایزه معین نموده،  فراوان یاد می‌کنند.  ولی احدی نمی‌گوید که ماه‌ها پیش از آنکه خمینی را از خواب بیدار کنند و به او بگویند فردی به نام سلمان‌ رشدی‌ رمانی نوشته و در آن به «اسلام عزیز» وی ‌توهین کرده،   ابتدا در شهر لندن، ‌ کت ستیونس و گروه اوباش،  رمان رشدی را در مراسم کتاب سوزان آتش زدند،  آب هم از آب تکان نخورد.   سپس در کشور پاکستان اعضای لشکر طیبه و لش‌ولوش‌های مدارس دینی که بعدها «طالبان» لقب گرفتند،  با سرمایۀ دفاتر «آی. اس.آی» که در واقع تحت نظارت مستقیم پنتاگون جنگ در افغانستان را با شوروی سازماندهی می‌کرد،  در خیابان‌های اسلام‌آباد همه روزه عربدۀ‌ «مرگ بر رشدی» سر می‌دادند!  احدی هم نمی‌پرسید مسئول این سازماندهی‌ها چه کسی است!   

 

پرواضح است زمانیکه یک اثر فرهنگی به دلیل منافع ژئواستراتژیک تبدیل می‌شود به دستمایۀ سیاست‌بازی،  دیگر نمی‌توان عقب‌گرد کرده،  آن را به زمینۀ واقعی‌اش،  یعنی دنیای هنر بازگرداند.  اینچنین بودکه سلمان رشدی و رمان او «آیات شیطانی»،  به دلیل سیاست‌گزاری‌های آمریکا تبدیل شدند به کالائی ژئواستراتژیک جهت تأمین منافع  کاخ‌سفید از طریق داغ کردن دکان اسلام‌گرائی.  و این آغاز بحرانی بود که خمینی،  به شیوۀ مرضیه‌اش،  یعنی پیروی کورکورانه و خرخرکی،  تحت نظارت و به فرمان دیگر محافل سیاسی به بازیگر اصلی آن تبدیل شد.  مشکل بتوان پذیرفت اوباشی که در پاکستان عربدۀ مرگ بر رشدی سر می‌دادند،  رمان وی را خوانده باشند.   خمینی نیز با شناختی که از درجۀ درک و سواد و شعور وی در دست است مسلماً در حدی نبود که این رمان را بتواند حتی رو خوانی کند.  پس دلیل اینهمه عرعر و زوزه در مخالفت با آنچه اصولاً نمی‌دانستند چیست،  چه می‌توانست باشد،  جز آنکه این اراذل پای در صحنۀ پوپولیسم و عربده‌جوئی سیاسی و خیابانی گذارده بودند.  خلاصه همه قرائن نشان از آن دارد که بحران «آیات شیطانی» نیز فصل دیگری بود از شاهکارهای سازمان سیا،   همچون «تسخیر» به فرمودۀ‌ سفارتخانۀ آمریکا در تهران!    

 

با این وجود،   به مصداق «عدو شود سبب خیر،  اگر خدا خواهد!»  حملۀ تروریستی به سلمان رشدی نیز علیرغم تمامی ابعاد تأسف‌بارش،   فی‌نفسه جهات مثبتی نیز به ارمغان آورد،  و در این خلاصه سعی در گشودن همین نکات «مثبت» خواهیم داشت. 

 

در درجۀ نخست این حملۀ تروریستی ثابت کرد که ادعای مقامات یانکی مبنی بر حمایت از مخالفان حکومت ملایان در خاک ایالات‌متحد بی‌پایه و اساس است؛  چنین حمایتی به هیچ عنوان وجود ندارد،  و صرفاً تبلیغاتی و شفاهی است.  در این میانه،   نه فقط دولت فعلی آمریکا که حاکمیت اینکشور،  اگر خود در این صحنه‌پردازی‌ها شریک نباشد،  می‌باید سهل‌انگاری‌‌ای که در مورد حفظ جان افراد به خرج می‌دهد در برابر افکارعمومی توجیه کند. 

 

چگونه امکان دارد در قلب ایالات متحد،  یعنی در نیویورک و در یک گردهمائی فرهنگی،‌  کسی بتواند به نویسنده‌ای حمله‌ور شود که از 33 سال پیش تحت مراقبت شدید امنیتی است،  چرا که خمینی برای سرش جایزۀ کلان گذارده؟!   مقامات امنیتی مسئوول در نیویورک در این مورد چه توضیحی دارند؟!   محافظان سلمان رشدی کجا بودند؛  پلیس چه می‌کرد و ... و خلاصه چه شده که در تاریخ 12 اوت سالجاری،   بعضی‌ها به این نتیجه رسیده بودند که «شهر امن وامان است؟!»   ولی خوب سهل‌انگاری مسئولان نیویورکی و این عملیات تروریستی،   همانطور که بالاتر گفتیم فواید بسیاری هم در پی آورده!         

 

اینک دست بسیاری از مخالف‌نمایان حکومت ملایان در خارج از کشور رو شده است.   افرادی از قماش عطاالله مهاجرانی،  آیت‌الله کدیور،  و ... و معصومه قمی که خود را مخالفان استبداد دینی جا زده‌اند،   و در عمل به دلالی و کارچاق‌کنی برای محافل ملائی در اروپا و آمریکا مشغول‌اند،  از محکوم کردن صریح این‌ترور وحشیانه سر باز زده‌اند.   هیچکدام فتوای خمینی را به زیر سئوال نبرده‌اند،  و «آزادی‌بیان» نویسنده را مورد تأئید قرار نداده‌اند.   مهاجرانی با وقاحت تمام رسماً فتوی ترور را تأئید کرده؛   کدیور هم سعی داشته با وراجی و چرندبافی،‌  رمان رشدی را به عنوان «کتاب توهین به اسلام و مسلمانان» محکوم کند.  معصومه قمی نیز شیون‌کنان ادعا کرده،  «این‌ها که به جان سلمان رشدی سوءقصد کرده‌اند،  همان‌ها هستند که می‌خواهند مرا بکشند!»  به عبارت دیگر،   وی با مظلوم‌نمائی، ‌ به احترام فتوی خمینی، ‌ از محکوم کردن ترور سلمان رشدی سر باز زده،   و همزمان خود را هم‌سنگ سلمان رشدی رویت کرده!     بالاخره باید مشخص شود این جماعت که خود را «آزادیخواه» و «مخالف استبداد» جا زده‌اند،  آیا طرفدار «آزادی بیان» هستند یا خیر؟!   آزادی مطلوب‌شان چیست،  آزادی‌های دینی و فقهی و عربده‌جوئی‌های قومی و رسانه‌ای؟  

 

حال نگاهی بیاندازیم به گروه‌های سیاسی خارج کشور  ـ  جبهه ملی،  فدائیان خلق و ... و خصوصاً مجاهدین خلق ـ  که همگی طی غائله‌ای که به کودتای 22 بهمن 57 انجامید با هم در حمایت از آخوند برده‌فروش و پدوفیل،  بر علیه دولت شاپور بختیار به اجماع رسیده بودند.   جبهه ملی همچون رهبر فقیدش،  زیر پتو سنگر گرفته؛   فدائیان خلق اقلیت نیز گویا سرشان در خشتک مک‌کارتیسم آمریکائی است،   و سخت نگران حقوق «ملت اوکراین» شده‌اند؛  فرصت برای کار دیگری ندارند.   سازمان مجاهدین خلق نیز که یکی از شاخک‌های تروریسم اسلامی به شمار می‌رود،  برای ابراز عقیده در مورد ترور سلمان رشدی به لاشۀ مسعود رجوی متوسل شده،  و از زبان آن مرحوم اسلام را به ارزش می‌گذارد:

 

«برای خمینی و خامنه‌ای اسلام و پیامبرش بهانه است،  حفظ نظام هدف و نشانه است. [...] صدور تروریسم در سطح بین‌المللی است.  خمینی خود بزرگ‌ترین دشمن اسلام در تاریخ معاصر است.»

منبع: توئیتر سازمان مجاهدین خلق   

 

بله،  «حاج» مسعود از جهان رفتگان همچنان نگران اسلام‌ هستند،  و برای‌مان گویا «شعر نو» می‌‌سرایند!   ولی از سرودۀ‌ «پرمغز» حاج مسعود راحل فقط رایحۀ تعفن سیاست‌بازی و گیس‌کشی با ملا به مشام می‌رسد.  سازمان مجاهدین خلق به روشنی نمی‌گوید،  آیا با «آزادی بیان» نویسنده موافق است یا خیر!  آیا  فتوی قتل رشدی را محکوم می‌کند،  و آزادی قلم را به رسمیت می‌شناسد یا خیر!  خلاصه بگوئیم،   این سازمان که خود اسلامگرا و ملاپرست است ـ  روابط گرم و صمیمانه اینان با «پدر» طالقانی‌شان مشت نمونه خروار است ـ   و اخیراً هم در آغوش مایک پنس و پمپئو به بوس‌وکنار با یانکی مشغول شده،  می‌خواهد به شیوه‌ای نه چندان به دور از روش‌های آخوندی،  خر لنگ «سازمان» را از پل بحران فعلی بگذراند.   به عبارت ساده‌تر،   سازمان کذا‌ نه آزادی بیان را مورد تأئید رسمی قرار می‌دهد،  و نه این خطر را به جان می‌خرد که لات‌ولوت‌های مجاهد در کنار ضارب رشدی بنشینند!   خلاصه،   به قولی «پیچ‌اش دست خودشان اوفتاده»؛  با آخوند جماعت هم آنقدرها فاصله‌ ندارند!

 

حال نیم‌نگاهی بیاندازیم به دکانی که جوجه‌های آریامهری باز کرده‌اند؛  دکانی به نام رضا پهلوی!  از شما چه پنهان،‌  این روزها رضا پهلوی اصلاً در این دنیا وجود خارجی ندارد!  شاید هم هنوز در خواب ناز باشد و نداند که در نیویورک چه‌ها گذشته!‌   اگر شما از سنگ صدائی شنیدید،  از رضاپهلوی هم صدائی خواهید شنید.  ولی  از شوخی گذشته،  در مطالب این وبلاگ بارها و بارها به مواضع مستبدانۀ سلطنت‌طلبان اشاره کرده‌ایم؛   اینان را حامیان استبداد آریامهری خوانده‌ایم.   و به دلیل همین موضع‌گیری‌ها مورد تهدید و انتقاد هم قرار گرفته‌ایم.   ولی اینک پس از سوءقصد به جان سلمان رشدی،  این امکان فراهم آمده تا حضرات آریامهری تکلیف‌شان را با «آزادی بیان» روشن کنند.  اگر رضا پهلوی و حواریون‌اش که عموماً از فعله‌ها و توابین حکومت اسلامی به شمار می‌روند،  با محکوم کردن ترور رشدی، رسماً در برابر فتوی آخوند قرار گرفتند و از «آزادی بیان» به صراحت دفاع  کردند،  که چه بهتر!   در غیراینصورت،   می‌باید اذعان داشت که سلطنت‌طلبان جهت حفظ پایگاه‌های داخلی‌شان ـ  حوزه‌های علمیه،   بازاریان و اوباش و لات‌ولوت‌های شهری ـ  خفقان اختیار کرده،  حامی «آزادی بیان» نیستند.   به این ترتیب حداقل آندسته از هم‌وطنان که خواستار «آزادی بیان» هستند،   می‌توانند تکلیف‌شان را با رضا پهلوی و دارودسته‌اش روشن کنند.  ما هم می‌رویم به سراغ بقیۀ آن‌هائی که در این محشر خر گریبان‌شان سخت گیر افتاده!

 

همانطور که بالاتر اشاره کردیم،  به دلیل سیاست‌بازی یانکی‌ها،  رمان سلمان رشدی تبدیل شده به محصولی ژئوپولیتیک.  یانکی‌ها طی دوران وانفسای اتحادشوروی و آغاز فروپاشی امپراتوری کارگری از «محصول» کذا استفاده‌های فراوان به عمل آورده‌اند،  و حال شاید به مصداق «زدی ضربتی،  ضربتی نوش کن!»  زمان دریافت ضربت فرا رسیده باشد.  ولی جهت به دست دادن برداشتی منسجم از  «ضربت کذا» می‌باید نیم‌نگاهی به مذاکرات برجام هم بیاندازیم. 

 

مدت‌هاست که این مذاکرات در دالان‌های تودرتوی دیپلماتیک به بن‌بست رسیده،  هیچکس هم نمی‌گوید قضیه از چه قرار است!   این بن‌بست بارها از سوی مقامات فدراسیون روسیه مورد انتقاد قرار گرفت،  هر چند عکس‌العمل مساعدی از سوی طرف‌های غربی دیده نشده است.  تا اینکه،  به یک‌باره دولت‌های اروپائی ادعا کردند طرحی «انقلابی» جهت به سرانجام رساندن برجام روی میز گذارده‌اند،   و از دولت ملائی خواستند تا هر چه زودتر آن را به امضاء برساند.   ولی با در نظر گرفتن آرایش فعلی دولت‌های اروپائی و ارتباط اندام‌وار دستگاه جوزف بایدن با محافل اروپا،  به صراحت می‌توان گفت که «طرح» کذا بیش از آنچه اروپائی باشد،  ساخته و پرداختۀ حزب دمکرات آمریکاست.   روسیه نیز از همان آغاز،  از سوی لاوروف،  وزیر امور خارجه و حتی شخص ولادیمیر پوتین،   اعلام داشت که برجام فقط با جزئیاتی مورد تأئید روسیه قرار خواهد گرفت که در سال 2015 از سوی شورای امنیت سازمان ملل توشیح شده است!   به عبارت دیگر،  بی‌خیال طرح اروپا!  

 

ولی گویا اروپا و آمریکا جهت تحمیل نقطه‌نظرهای‌شان در مورد برجام فشار زیادی اعمال می‌کرده‌اند،  و در گیرودار جنگ اوکراین،   این فشار دیپلماتیک روسیه را در تنگنا گذاشته بود.  طرح ترور نافرجام رشدی در عمل راه‌خروجی شد برای دیپلماسی روسیه و اینبار آمریکا در تنگنا قرار گرفت.   از اینرو به محض انتشار خبر ترور سلمان رشدی،  شیون و زاری «مرندی»،  عامل ملایان در مذاکرات،  در مورد تخریب مذاکرات وین به آسمان برخاست و رابرت مالی،  ‌مسئول مذاکرات برجام نیز رسماً اعلام داشت،   مواضع آمریکا در هیچ موردی ‌تغییر نکرده!  

 

یادآور شویم پیش از اعلام مواضع جدید «مستر» مالی،  حضرات به شیعی‌ها قول داده بودند از بازرسی سایت‌های مشکوک صرفنظر خواهند کرد!   به این ترتیب شیعی‌ها می‌توانستند بمب اتمی هم به صورت زیرجلکی داشته باشند،‌  و آمریکا هم می‌توانست یک خاورمیانۀ هسته‌ای با شرکت شیعی،  سنی،  عرب،  عجم و اسرائیلی داشته باشد و روزی پنج نوبت بحران‌‌ هسته‌ای زیر دماغ مسکو به راه اندازد.   ولی خوب،  نیش چاقوی کذا،  که خوشبختانه آنطور که بعضی‌ها می‌خواستند گلوگاه سلمان رشدی را نشکافت،  حداقل سقف دکان خاورمیانۀ هسته‌ای را بر سر آمریکا آوار کرد!  و اینچنین بود که «مستر» مالی به یاد آوردند که بازرسی از سایت‌های مشکوک منتفی نشده،   و تا زمانی که در مورد همه چیز توافق نشود،  در هیچ موردی توافق نخواهد شد:

 

«[...] موضع ما شفاف است و آن هم این است که هیچ فشاری از سوی ما روی آژانس برای بستن پرونده مسائل باقی‌مانده با ایران ایجاد نخواهد شد.»

منبع: رادیوفردا،‌  مورخ 12 اوت سالجاری  

 

بله،  حال که موضع ایشان «شفاف» شد،  چه بهتر که نیم‌نگاهی به اوضاع نوکران‌شان در جمکران بیاندازیم که بسی «تیره‌ و تار» است.   اینان که با تکیه بر موفقیت طرح انقلابی اتحادیۀ اروپا رسماً بساط اوپوزیسیون‌سازی با تاج‌زاده و آخوند کروبی را پهن کرده و قلادۀ‌ میرحسین موسوی و ملا ممد خاتمی را نیز گشوده  بودند،  به ناگاه چرخ‌شان پنچر شد!   چرا که محفل‌نشینان کودتای سبز،  عین سگ صحرای کربلا برای سلاح هسته‌ای له‌له می‌زنند،  و همۀ اوباش سبز و در رأس‌شان ملاممد خاتمی،  رئیس دکان گفتگوی تمدن‌ها،  از فتوی قتل سلمان رشدی حمایت رسمی کرده‌اند.  خلاصۀ کلام اینان رسماً دشمنی‌شان با «آزادی بیان» را اعلام داشته‌اند.  و در نتیجه،  با ترور ناکام سلمان رشدی دکان‌شان کساد می‌شود،  و امکان «اتم‌بازی» هم نخواهند داشت.   

 

حال نگاهی بیاندازیم به اوضاع آندسته از جمکرانی‌ها که گویا اوپوزیسیون نیستند و در دست علی خامنه‌ای دانه می‌چینند!  روزنامه‌های تندرو و در رأس‌شان کیهان جمکران رسماً دست به حمایت از تروریسم زده‌اند؛   مقامات رسمی نیز پیرامون تأئید و یا انتقاد از عمل تروریستی عملاً به لکنت اوفتاده و نمی‌دانند چگونه از دامی که فتوای روح‌الله خمینی بر سر راه حکومت اسلامی پهن کرده پای بیرون بگذارند.  از سوی دیگر،  حامیان طرح اروپائی برجام،   چه در آمریکا و چه در پایتخت‌های اروپائی بالاجبار ماست‌ها را کیسه کرده‌اند.   اینان مشکل بتوانند در شرایط فعلی به «ساخت‌وپاخت» با کسانی مشغول شوند که در تهران عملاً برای عملیات ترور سلمان رشدی «جشن و پایکوبی» به راه انداخته‌اند!  در این میان شاهدیم که حتی جو بایدن که مسلماً مبتکر اصلی «طرح اروپائی» برجام بوده،  در مقام رئیس جمهور آمریکا و دولت مسئول حمایت از جان رشدی،  ساعاتی طولانی به لکنت اوفتاد تا سرانجام این عملیات تروریستی را محکوم کند!         

 

بله،  همانطور که بالاتر گفتیم،   «عدو شود سبب خیر ...»  اگر این عملیات،  در کمال خوشوقتی به مرگ رشدی منجر نشده،  چندین و چند قتل‌عام سیاسی در رده‌های مختلف ایران و جهان به ارمغان آورده.   از یک‌سو،   دست آزادیخواهان «دروغین» را که با تکیه بر سنت‌های بومی و دینی و ایرانی‌نمائی مبلغین استبداد و سیه‌کاری‌اند رو کرده.  و از سوی دیگر،  طرح‌های آمریکا جهت تبدیل ایران به سپر بلای سیاست‌های خاورمیانه‌ای واشنگتن در برابر مسکو نیز نقش بر آب شده.  برخی ترورهای موفق در تاریخ جهان نتایج بسیار سرنوشت‌سازی داشته‌اند،  ولی شاید این نخستین بار باشد که یک ترور «ناموفق» چنین نقش تاریخ‌ساز و افشاگرانه‌ای داشته است.