۶/۲۶/۱۳۹۴

شهرفرنگه!




اگر بگوئیم شرایطی که سال‌ها پیش در آسیای مرکزی و در پی فروپاشی اتحاد شوروی به وجود آمده بود،  اینک در قلب خاورمیانه به صورتی متفاوت بازتولید می‌شود،   آنقدرها گزافه‌ نگفته‌ایم.   از نخستین روزهائی که باراک اوباما پای به کاخ‌سفید گذارد،  گمانة آشوب‌سازی و جنگ‌سازی در خاورمیانه قابل پیش‌بینی بود.   نمایش روحوضی «جنبش‌سبز» در ایران،   غائلة «بهارعرب» در مناطق عرب‌نشین،  کودتا در مصر،  عراق و تونس،  تلاش‌های ناکام کودتائی در ترکیه،   و اینک لشکرکشی جهت «مبارزه» با پدیدة مبهمی به نام «داعش» کارت‌های کاخ‌سفید  است.   ولی هر چند این کارت‌ها،   دقیقاً به شیوة دوران بحران‌سازی در افغانستان،   یک به یک از آستین کاخ‌سفید به روی نقشة استراتژی‌های خاورمیانه فرومی‌ریزد،   یک واقعیت را نمی‌توان از نظر دور داشت و آن اینکه،  حداقل تا آنجا که به وضعیت روسیه،  چین و دیگر بازیگران منطقه‌ای مربوط می‌شود،   اوضاع حال‌وهوای دیگری دارد. 

پس ببینیم این بازیگران منطقه‌ای هر کدام چه شرایطی دارند.   نخست از روسیه شروع کنیم.  اینکشور علیرغم فشارهای دیپلماتیک، ‌ مالی و حتی امنیتی غرب به تدریج کمر راست می‌کند،  و بلبشوهای دوران یلتسین را پشت سر می‌گذارد.   از سوی دیگر،  چین هر چند اخیراً،  تحت عنوان «بحران اقتصادی» متحمل فشارهای گستردة مالی غرب ‌شده،   و فروپاشی در بازار اوراق بهادارش  میلیاردها دلار ثروت را یک روزه بخار کرده،   توانسته در وابستگی تمام و کمال اقتصاد خود به بازارهای غرب و سرمایه‌گزاری‌ شرکت‌های غربی به صورتی پایه‌ای تجدیدنظر به عمل آورد.  و اما هند،   دیگر قدرت منطقه‌ای،   با تکیه بر سیاست روسیه در افغانستان توانسته تا حدی پای از بن‌بست روابط «تحمیلی» خصمانه با پاکستان بیرون گذاشته،   روابط مناسب‌تری با همسایگان خود ـ  چین و پاکستان ـ  برقرار نماید.   حکومت ملائی در ایران نیز،  به دلیل فشار سیاست مسکو،   به ناچار دست از گربه‌رقصانی‌ها و مسخرگی‌های «نبرد با آمریکا» برداشت و مجبور شد روابط بین‌المللی‌اش را بجای مسخرگی و لات‌بازی،   بر محور حقوق بین‌الملل مستقر نماید.   از سوی دیگر،  در عراق،  دولت شیعی‌مسلک ال‌مالکی که وظیفة اصلی‌اش فراهم آوردن زمینة تجزیة کشور بود،   از قدرت دست شست و جای خود را به دولتی با «اهداف» دیگر داد.   در این میانه در سوریه،   سناریوی اسلام‌ سیاسی آمریکا با شکستی هولناک روبرو شد و عقب‌نشینی مفتضحانة کاخ‌سفید شعار «بشار اسد باید برود» را به «تلاش جهت دست‌یابی به صلحی پایدار» تبدیل کرد!       

اگر به چشم‌انداز فوق،‌   وضعیت آشفتة ترکیه را نیز اضافه کنیم به صراحت خواهیم دید که کارت‌های آتلانتیسم در خاورمیانه یکی پس از دیگری در حال سوختن است.   و در چنین شرایط وانفسائی است که آمریکا تلاش دارد سیاست پیاده شده در افغانستان را ـ   این سیاست پس از رخدادهای 11 سپتامبر افغانستان را به آتش کشید ـ  اینبار در شمال عراق و بخشی از سوریه بازتولید کند.    سیاست مذکور در نظام تبلیغاتی غرب،  با تکیه بر «مبارزة» فرضی واشنگتن با تروریسم  موجودیت خود را در افکار عمومی «توجیه» می‌کند،   هر چند این تروریست‌ها،   هم در گذشته و هم در حال حاضر،  جملگی از دست‌های پرمحبت انگلستان و آمریکا تغذیه می‌شوند،   و مرکز توجه ویژة سازمان‌های اطلاعاتی غرب به شمار می‌روند!   بله،  درست حدس زدید،  دقیقاً همان خیمه‌شب‌بازی مبارزة آمریکا با طالبان و القاعده است که اینبار با برچسب مبارزه با «داعش» پای به میدان گذارده! 

حال ببینیم در سناریوئی که به بازتولید جنایات افغانستانی عموسام در سوریه اختصاص یافته،   به هر کدام از مهره‌های محلی آتلانتیسم چه نقش‌هائی ارجاع شده.   همانطور که گفتیم داعش نقش طالبان و القاعده را ایفا می‌کند؛   رهبر نامرئی طالبان نیز که ملاعمر نام داشت،   در خیمه‌شب‌بازی یانکی‌ها در سوریه نامش «ابوبکر ال‌بغدادی» شده.   هر دوی اینان به یک‌سان «نامرئی» و ناشناس‌اند،   و اصلاً معلوم نیست از کدام مسیرها مورد حمایت لوژیستیک،‌  نظامی و اطلاعاتی و مالی قرار می‌گیرند!   برای داغ کردن تنور افکار عمومی فرنگی‌ها،   نخستین قربانیان جریان «نئوطالبان»،   همچون انواع افغانی‌اش،  چند تن از اتباع غرب بودند؛   خصوصاً خبرنگاران!   می‌دانیم که حضور خبرنگاران در این درگیری‌ها از جمله «منهیات» شده،   ممکن است گزارشات اینان دست عموسام و عوامل‌اش را در حمایت از تروریسم رو کند،   و برای کاخ‌سفید دردسرساز شود.   در نتیجه،   بهتر است ارتباط شهروندان غرب با تحولات سوریه به طور کلی قطع شده،  اینان فقط از طریق پنتاگون در جریان «تحولات» قرار گیرند.  به همین دلیل کشتن خبرنگاران و برخی عوامل اطلاعاتی غرب که می‌توانستند در مناطق فعالیت «داعش» دردسرساز شوند،   یکی از مهم‌ترین وظائف «نئوطالبان» سوری بود.   

از سوی دیگر،  عربستان سعودی به شیوة خیمه‌شب‌بازی افغانستان اینبار هم «صندوقدار» جنگ شده.   شیخ عربستان پول‌ یامفت نفت را به جیب یانکی‌ها سرازیر می‌کند،   تا اینان داعش را که در رسانه‌ها قرار است «نابود» کنند،  ‌ از نظر نظامی تجهیز نمایند!    دولت‌ کودتائی جدید عراق نیز در این میانه نقش «جنگ‌سالار» بازی می‌کند؛   از یک‌سو با سوءسیاست و دنباله‌روی از یانکی‌ها به آتش جنگ در عراق و سوریه دامن می‌زند،  و از سوی دیگر،   بدون آنکه در برابر عوامل نابسامانی عراق کوچک‌ترین عکس‌العملی از خود نشان دهد،   خوابیده پارس می‌کند و گاه دندان‌های عاریه‌ا‌ش را نشان این و آن می‌دهد.   دولت جمکران نیز دقیقاً همان نقشی را در بحران سوریه بر عهده گرفته که در افغانستان ایفا می‌کرد؛  ریختن آب به آسیاب آمریکائی‌ها،  حمایت از تروریست‌ها و طالبان،   اعزام نیروی نظامی جهت پشتیبانی از جبهة تروریسم،    شرکت فعال در بمب‌گزاری‌ها،   و به راه انداختن جنگ شیعه با سنی،   تحت عنوان «اتحاد شیعه و سنی!» 

ولی مهم‌ترین نقش در این میانه از آن ترکیه،  عضو سازمان ناتوست که در بحران سوریه نقش پاکستان در افغانستان را بر عهده گرفته.   دولت دست‌نشانده و بی‌اختیار ترکیه،  در میانة این بحران به تدریج کشور را به پشت‌جبهة جنگ سوریه تبدیل کرده.   ولی اشتباه نکنیم،   ایندولت پوشالی برای تبدیل شدن به پاکستان جدید خیلی از خودگذشتگی فرمود و همچون «گاو نُه من شیر»،   هر آنچه رشته بود پنبه کرد.    دولت مذکور،   هم در داخل و هم در مرزها کشور را با جنگ و درگیری و برادرکشی رو در رو نمود،   و اینک منتظر است تا یانکی‌ها حمایت کنند و یک کودتای روح‌‌افزای دیگر ارتش سازمان ناتو را به نجات آتاترکیسم صدساله بیاورد!   هر چند که دوران این «انتظارها» دیگر سپری شده.    

بله،  اسلامگرایان ترکیه که تا چند صباح پیش شکم‌شان را جهت پیوستن به اتحادیة اروپا صابون فراوان زده بودند،   واقعاً شق‌القمر کردند و ترکیه را به رتبة «هشل‌هف» پاکستان تنزل دادند،   و ترک‌ها را در برابر مسیری بی‌آینده،  به دست قضا و قدر رها کردند.   تعجبی ندارد،  این است وظیفة دولت‌های دست‌نشانده.   و در راه انجام این «وظیفة الهی»،   اردوغان،   رئیس جمهور «فوتبالیست» آنکارا،   دست همه را از پشت بسته.  

حال که تلاش مهره‌های آمریکائی جهت تحقق سناریوی جدید و تکراری آمریکا را بررسی کردیم،   چه بهتر که ببینیم تفاوت‌های بحران سوریه با جنگ افغانستان چیست؟   اگر یانکی‌ها به هر قیمت می‌خواهند بحران افغانستان را لایه به لایه در کشور سوریه طابق‌النعل‌بالنعل بازسازی کنند،‌   این واقعیت را نیز نمی‌توان نادیده گرفت که بازتولید شرایط افغانستان،  حتی در افغانستان هم دیگر امکانپذیر نیست،  چه رسد به سوریه.   و هر چند مهره‌های وابسته به یانکی‌ها ـ  دولت جمکران،‌  شیخ‌های عرب،  عوامل دست‌نشانده‌ در ترکیه و عراق و اردن ـ  همان نقش‌آفرینی‌های گذشته را تکرار می‌کنند،   بحران از ابعاد دیگری برخوردار شده. 

در وحلة نخست روسیه،  چین و هند در مورد سوریه سیاستی مستقل و متفاوت با غرب اتخاذ کرده‌اند.  و به همین دلیل نیز دیگر بر خلاف افغانستان شاهد هماهنگی‌های پکن با لندن نیستیم.   از سوی دیگر،‌  این سیاست مستقل از آتلانتیسم که طی بحران افغانستان اصولاً وجود خارجی نداشت هر روز قدرت عمل بیشتر و حیطة فعالیت گسترده‌تری یافته.   این سیاست که اینک از ساختار مالی و اقتصادی بریکس برخوردار است،   و بر ساختار امنیتی و نظامی پیمان شانگهای تکیه کرده،‌   نطفه‌های منطقه‌ای همچون احزاب بعث عراق و سوریه،   پ‌کاکا،  حزب‌الله لبنان،   و ... را به خود نزدیک کرده.   از سوی دیگر،   سیاست مذکور در برخی محافل نظامی که از چنگ آتلانتیسم گریخته‌اند،    خصوصاً در مصر،  اردن،  لبنان و اسرائیل نفوذ کرده،  و اعمال سیاست می‌کند.   خلاصه بگوئیم،   شرایطی در منطقه ایجاد شده که در دوران جنگ افغانستان تصورش را هم نمی‌شد کرد.   خصوصاً آنکه در مرکز این بحران،   دولت بعث سوریه نشسته،   دولتی که امروز علناً به مسکو نزدیک است و با تکیه بر این سیاست نوین منطقه‌ای،   در برابر اعمال نظر واشنگتن و پیش‌انداختن ملایان و اسلامگرایان موضع‌گیری جدی می‌کند. 

به همین دلیل است که در سوریه،   تمامی تلاش‌های غرب برای بازسازی شرایط افغانستان و نهایت امر دستیابی به «نتایج مطلوب» با شکست روبرو ‌شده.    خلاصه بگوئیم،  غرب برای چسباندن نان اسلامگرائی به تنوری که در سوریه «داغ» کرده بود،   دیگر ابزار کافی در اختیار ندارد.   «چونة» نان اسلام سیاسی روی دست‌ اوباما،  مرکل و خصوصاً کامرون باد کرده،‌  و نمی‌دانند با آن چه کنند.   در همین راستاست که می‌باید جنجال رسانه‌ای پیرامون «بحران پناه‌جویان» در اروپا را نیز مورد بررسی قرار داد.   فاجعة انسانی‌ای که سیاست‌ یانکی‌ها و دولت‌های دست‌نشانده‌شان از قماش حکومت اسلامی جمکران،  کودتاچیان ترک و عرب و عراقی و ... در منطقه به راه انداخته‌،   نهایت امر صدها هزار انسان را آواره کرده.    آوارگان جنگ از مناطق متفاوت سوریه،  عراق،  افغانستان و حتی کردستان ترکیه،   لبنان و لیبی و مصر سوار بر قایق‌های بادی سینه به امواج مدیترانه می‌دهند تا به اروپا پناهنده شوند!   ولی آنچه در این میانه قابلیت بررسی دارد،   گذشته از نگون‌بختی انسان‌هائی که توسط مشتی سیاست‌باز در کاخ‌سفید و لندن به مصیبت اوفتاده‌اند،   تغییر ناگهانی سیاست‌های «مهاجرتی» دولت‌های اروپاست!

اگر به یاد داشته باشیم تا چند ماه پیش در اروپا سخن از راستگرایان افراطی و فاشیست‌ها خیلی مدروز بود.   و حداقل در نظام رسانه‌ای،‌  مخالفت این فاشیست‌ها با مهاجران یکی از اصول «غیرقابل» تردید به شمار می‌رود.   کار «رشد و تعالی» فاشیسم در اروپا چنان بالا گرفته بود که در انگلستان تشکل فاشیست «یوکیپ» ادعای در دست گرفتن دولت را داشت،   و در آلمان فدرال هر هفته لات‌های «پگیدا» مرکل را هو می‌کردند و خواستار «آلمان برای آلمانی» می‌شدند.   و از سوی دیگر،  در مهد دمکراسی فرانسویان،   برای فاشیست‌های «جبهه‌ ملی»،‌   در نظام رسانه‌ای بیش از 45 درصد آراء و اقبال عمومی پیش‌بینی می‌شد!  

حال این سئوال مطرح می‌شود که چگونه در عرض چند هفته هم سایة احزابی اینچنین «قدرتمند» و فراگیر و محبوب از سر اروپائی‌ها دور می‌شود،‌   و هم نظام رسانه‌ای که ادعا می‌کرد آیندة اروپا در دست افراطیون راستگرا خواهد بود،  این حضرات را در حوزه‌های انتخاباتی ناکام می‌کند.  و نهایت امر به دنبال این تغییرات «یک‌شبه»،   که با شکست یوکیپ،  تعطیلی دکان پگیدا و فروپاشی جبهة ملی فرانسه تقارن زمانی یافت،   امروز شاهدیم که فریاد حمایت از صدها هزار پناهنده و مهاجر از حلقوم همان نظام رسانه‌ای گوش فلک را کر کرده!   بی‌دلیل نیست که پیشینیان می‌گفتند،   «شهرفرنگه،   از همه رنگه!»

این تغییر سیاست مسلماً دلائل استراتژیک بسیار گسترده دارد و در این مختصر مشکل بتوان تمامی ابعاد آن را مورد توجه قرار داد،   ولی از آنجا که مطلب امروز ما به شرایط سوریه مربوط می‌شود تلاش خواهیم داشت به طور خلاصه این تغییر سیاست را در چارچوب شکست‌های عموسام در سیاستگزاری‌های‌ خاورمیانه‌ای‌‌اش بررسی کنیم.  

همانطور که دیدیم همزمان با شکست در جبهة سوریه،  باد فاشیست‌های اروپا خوابید،  و مسئلة ارتباط اسرائیل با صلح منطقه‌ای نیز به حاشیه رانده شد.   این سئوال مطرح می‌شود که این ارتباطات از کجا ریشه می‌گیرد؟   به طور خلاصه بگوئیم،   مهم‌ترین هدف تشکل‌های فاشیست اروپا،   برخلاف آنچه ادعا می‌شود مبارزه با مهاجرت نیست.   چرا که،   مهاجرت توده‌های آواره و بی‌پناه جهت بازتولید لشکر انبوه بیکاران و کاهش دستمزدها الزامی است،  و فاشیست‌ها که خادمان اصلی سرمایه‌داران به شمار می‌روند از فواید مهاجرت آگاهی کامل دارند!   هدف اصلی جنجال رسانه‌ای پیرامون موفقیت سیاسی فاشیست‌ها در اروپا ارعاب شهروندان یهودی و کوچاندن آنان به اسرائیل بود.   به همین دلیل نیز طی ماه‌های گذشته که کاخ‌سفید به خیال خود در اسلامی کردن سوریه و عراق به موفقیت‌های بزرگی نائل آمده بود،    نظام رسانه‌ای اروپا باد در بادبان فاشیست‌ها می‌انداخت و با ایجاد وحشت در میان یهودیان تلاش داشت اینان را هر چه بیشتر به اسرائیل کوچ دهد!   ولی زمانیکه شست کاخ‌سفید خبردار شد که خر در سوریه باقالی نخواهد آورد،   و پوزة سازمان سیا در اینکشور به خاک مالیده خواهد شد،    به یک‌‌باره تنور گرم و داغ فاشیست‌ها در اروپا «یخ» کرد!   راستش را بخواهید اگر اسلامگرائی در منطقه در موضع تدافعی قرار گیرد سیاست‌های منطقه‌ای اسرائیل نه تنها برای کاخ‌سفید منفعتی به بار نخواهد آورد،   که همچون سال‌های گذشته،   عوامل وابسته به مسکو در دولت اسرائیل می‌توانند این دولت را به شاخ گاو در جیب آمریکا تبدیل کنند.  به همین دلیل نیز شکست اسلام سیاسی در سوریه سریعاً موضع نظام رسانه‌ای را تغییر داد،   تو گوئی اصولاً در اروپای فاشیست‌پرور،  هرگز راستگرای افراطی وجود خارجی نداشته و ندارد!    همان نظام رسانه‌ای که تا چندی پیش فاشیست‌ها را حاکمان آیندة اروپا معرفی می‌کرد،‌   امروز انساندوست شده،  و آغوش گرم بورژوازی آدمخوار اروپا را برای استقبال از سیل انسان‌هائی گشوده که به دست همین محافل جنایتکار آواره شده‌اند.    شکست غرب در سیاست‌های منطقه‌ای‌اش کار را به چنان افلاسی کشانده که اینان تلاش دارند با قرار دادن انسان‌های آواره بین خود و جریانات سیاسی در سوریه و عراق،   از این آوارگان سکوی پرشی جهت بازگشت آتی به منطقه بسازند.   

با این وجود،  مسئلة خاورمیانه علیرغم تمامی ابعاد هولناک انسانی‌اش هنوز به پایان نرسیده و راه درازی در پیش دارد.   ولی با در نظر گرفتن سبقة «خروجی» چنین بحران‌هائی در ساختار استراتژیک نوین،  چند گمانه از هم اکنون قابل پیش‌بینی است.   نخست اینکه دولت ترکیه همچون پاکستان طی بحران افغانستان،   هر روز مفلوک‌تر و فروهشته‌تر خواهد شد.   ‌آنکارا از هم اینک می‌باید خود را برای یک دمکراسی از نوع «غیرآتاترکی» آماده کند،‌   و ارتش تا بن‌دندان مسلح ناتو دیگر نخواهد توانست اسلامگرائی را در قدرت نگاه دارد،‌  و به سرکوب ملت ترکیه ادامه دهد.   در سوریه،   صحنة سیاست برخلاف میل آمریکائی‌ها،    در چارچوب خروج کامل اسلامگرایان از سیاست‌های آیندة اینکشور شکل خواهد گرفت،‌   و تلاش‌های بغداد و تهران جهت کشاندن دولت سوریه به سوی اسلامگرائی با شکست توأم خواهد بود.   از سوی دیگر،   با شکست سیاست آمریکا در سوریه،   می‌باید منتظر ورود دوبارة اسرائیل به سیاست‌های منطقه‌ای باشیم.   هر چند نقش اسرائیل دیگر آن نیست که سابقاً بوده؛   اسرائیل تحت تأثیر عوامل نزدیک به مسکو تبدیل خواهد شد به مجموعه‌ای خواستار هماهنگی با دیگر کشورهای منطقه.   گزینه‌ای که برای آمریکا از زهر کشنده‌تر است.   

تکلیف دولت‌های کودتائی در ایران و عراق نیز در همین راستا مشخص می‌شود.   حسن روحانی و ال‌عبادی،   کودتاچیان یانکی‌نسب می‌باید دست از سیاست‌ جنگ‌سازی «شیعه و سنی» بشویند،   و با نزدیک‌تر شدن هر چه بیشتر به روسیه و چین به تحمیل اسلام سیاسی بر جامعه پایان دهند.   هر چند هیچیک از پایتخت‌‌های بزرگ منطقه ـ   پکن،‌  مسکو و دهلی‌نو ـ  قصد ندارد با تکیه صریح و بی‌واسطه بر انسان‌محوری،  زمینة بحران‌آفرینی مذهبی یانکی‌ها و خصوصاً انگلیسی‌ها را در اینکشورها فراهم کند.    



       

 

۶/۰۹/۱۳۹۴

کور، کباب، هلو!




این مهم را نمی‌باید فراموش کرد که،  کارساز‌ترین ابزار در سرکوب ملت‌ها،   بوق‌های تبلیغاتی  است.   از این بوق‌ها تبلیغاتی پخش می‌شود که دولت‌های توانمند و ثروتمند،  همه‌ساله با صرف صدها میلیون دلار بودجه تنظیم می‌کنند،   و با تکیه بر آن‌ خواست و تمایلات مراکز تصمیم‌گیری قدرت‌های جهانی را به عنوان «واقعیات» به افکار عمومی می‌فروشند.  برخلاف تصور عوام و خوش‌باوران،   آنچه از این بوق‌ها تراوش می‌کند،   نه علمی و تحقیقی است،   و نه روشنگرانه؛‌ تبلیغاتی است هدفمند و سرکوبگرانه! 

خوشبختانه تجربة ننگین «انقلاب اسلامی» این مزیت را برای ملت ایران به همراه آورد که اکثر ایرانیان   با ابعاد سرکوبگرانة این تبلیغات ضدبشری بیشتر آشنا شوند.   ولی این نوع عملیات تبلیغاتی پایانی ندارد؛   چرخ‌دنده‌های تبلیغات استعماری یک‌لحظه از حرکت فرونایستاده و نخواهد ایستاد.  به زیر این چرخ‌دنده‌‌ها استخوان ملت‌ها خرد می‌شود؛   منافع نجومی استعماری محفوظ می‌ماند؛   و نهایتاً همین تبلیغات است که استبداد را به «اهداف انسانی»،   و استعمار را به «دخالت‌های انساندوستانه» تبدیل می‌کند،   و از کودتاهای ننگین به عنوان «انقلاب مردم» نام می‌برد.   در همین راستا و در تداوم همین تبلیغات انسان‌ستیز است که حرافی‌های کودکستانی به عنوان «مقالات سیاسی و حقوقی» به افکار عمومی ارائه می‌شود.   «مقالاتی» که در رسانه‌های «معتبر» جهان بازتاب می‌یابد و در میعادهای مطلوب به خورد خلق‌الله داده می‌شود. 

یکی از همین سخن‌پرانی‌های کودکستانی را روزنامة‌ فرانسوی لیبراسیون،  مورخ 16 اوت 2015 منتشر کرده.  مطلب کذا را عبدالکریم لاهیجی،  و یک زن فرانسوی به نام «فرانسواز دومون» مشترکاً  قلمی کرده‌اند!   اولی رئیس فدراسیون بین‌المللی جوامع حقوق بشر،  و دومی هم رئیس جامعه حقوق بشر فرانسه است!   وبلاگ امروز را به بررسی و تحلیل اظهارات این «حضرات» اختصاص می‌دهیم.  اینان تلاش دارند شکست سیاست‌های منطقه‌ای ایالات‌متحد را تا حد امکان از مخاطب پنهان دارند.

از تیتر مقاله آغاز کنیم که با عنوان پرطمطراق «غرب،  بازوی مسلح استبدادها» به مخاطب چنین القاء می‌کند که گویا حضرات از مخالفان سرسخت سیاست‌های میلیتاریستی غرب هستند.  همانطور که بارها گفته‌ایم،‌  در این روز و روزگار احدی نمی‌خواهد در اردوگاه حامیان استبداد جای بگیرد،   حتی هیتلر و موسولینی هم اگر مقاله می‌نوشتند،  از استبداد انتقاد می‌کردند!   در نتیجه،   قلم‌فرسائی بر علیه استبداد،  حداقل طی سال‌های اخیر تبدیل شده به نوعی زنگولة ابله‌فریب که به گردن هر گربه‌ای انداخته‌اند.   ولی اینکه عبدالکریم لاهیجی،  حامی «اسلام سیاسی» و انقلاب ملائی،   که گذشته از همکاری با اوباشی از قماش حسن حبیبی و حاج‌سید‌جوادی در راه «تنظیم» پیش‌نویس قانون اساسی «اسلام سیاسی»،   رأی مثبت نیز به حکومت اسلامی و ملاسالاری را در کارنامه‌اش دارد،   این روزها به قولی «ضداستبداد» شود،   زنگوله‌ای است که به گردن هر گربه‌ای نمی‌توان انداخت.   ایشان باید گربة ویژه‌ای باشند.   گربه‌ای که «وظیفه» دارد،  راه را برای «سگ کدخدا» ـ  بریتانیا  ـ و سگ‌خور کردن اموال ملت‌ها هموار کند!   برای هموار کردن چنین راهی لازم آماده تا مقالة ایشان سیاست شکست‌خوردة آمریکا و انگلستان را به گردن «فرانسه» بیاندازد.   کشوری که هیچگونه استقلالی در زمینة فعالیت‌های نظامی‌ ندارد و همانطور که شاهد بودیم به دلیل مخالفت آمریکا،‌   ناچار شد قرارداد فروش میسترال به روسیه را لغو کند و خسارت سنگین هم بپردازد.  از اینرو تهاجم به فرانسه در دستور کار «مسیو» لاهیجی و مادام دومون قرار گرفته.   اینان پس از ایراد گیری‌های ملانقطی و بی‌ضرر از سیاست‌های منطقه‌ای فرانسه،  می‌گویند «واقعیت» را نباید نادیده گرفت؛  دفاع از حقوق بشر اساس «بهار عرب» بوده:

«حمایت از دیکتاتورها به بهانه امنیت و ثبات نه تنها گواهِ خوارپنداری مردم منطقه،  که انکار صریح واقعیت در منطقه است.  حامیان واقعگرائی نوین مرتبط با امنیت فراموش کرده‌اند که در سال ۲۰۱۱ دفاع از حقوق بشر اساس بزرگ‌ترین جنبش مردمی در تاریخ مدرن جهان عرب را تشکیل داد.»
همان منبع

البته مقصود از «انکار واقعیت در منطقه» آنقدرها روشن نیست.   ولی با نیم‌نگاهی به ماوقع شاید بتوان دریافت که «حضرات» این عبارت مبهم را برای جدا کردن حساب آمریکا از ناکامی سیاست اوباما به کار برده‌اند!   از شما چه پنهان،   روز 4 ژوئن 2009 میلادی،   باراک اوباما راهی مصر شد،   و طی سخنرانی در برابر سه هزار «دانشجو و دانش‌پژوه» فقط از اسلام گفت،  و از اسلام قدردانی کرد!  در وبلاگ «موش و تانک»،  مورخ 6 ژوئن 2009،   شدیداً سیاست جدید منطقه‌ای عموسام را مورد انتقاد قرار دادیم و «انکار واقعیت منطقه» را از سوی رئیس‌جمهور یانکی‌ها محکوم نمودیم: 

«اوباما بجای سخن گفتن با ملت‌ها،  فرهنگ‌ها و کشورهای مختلف این منطقه،   به خود اجازه می‌دهد در برابر مردم منطقه‌ای که وارثان یکی از غنی‌ترین مجموعه‌های تمدن‌ بشری هستند،  از ماهیگیر تونسی تا معمار و هنرمند مصری،  و از آخوند قمی تا سوسیالیست تهرانی را در یک کاسة از پیش تعیین شده مغروق کند،   کاسه‌ای به نام جهان اسلام!»
منبع:  ‌وبلاگ سعید سامان 

بله،  همانطور که گزیدة وبلاگ «موش و تانک» نشان می‌دهد،   یک‌کاسه کردن ملت‌ها در فاضلابی به نام «جهان اسلام» از همان روزها سیاست اصلی پاپا اوبامای عبدالکریم لاهیجی بوده؛   البته لاهیجی نمی‌دید،  چرا که آن روزها گویا «کورالکریم» شده بود.    آن روزها که امثال لاهیجی بر علیه کاریکاتور محمد «موضع‌گیری» ‌کردند،   و «توهین به پیغمبر اسلام» را محکوم ‌فرمودند،   گویا هنوز جهت باد «حقوق‌بشر» مشخص نشده بود.    هر چند کم نبودند ایرانیان و غیرایرانیانی که برای آزادی بیان ‌نوشتند و بازهم نوشتند!   ولی حضرت لاهیجی بادبان‌شان را همین‌جوری هوا کردند،   ببیند چه پیش می‌آید.   و در هیاهوئی که رسانه‌های وابسته به صنایع اسلحه‌سازی بر سر یک کاریکاتور بی‌ارزش به راه انداختند،   این حقو‌قدان برجسته که بیشتر می‌باید حقوق‌بگیر خوانده شود،   بجای حمایت از آزادی بیان،  از سرکوب آزادی بیان حمایت کرد!   می‌بینیم که همنشینی‌های «22 بهمنی» وی با اوباش حکومت اسلامی آنقدرها اتفاقی و اشتباهی نبوده؛   ارادی و از روی «درک متقابل» صورت گرفته بود.   ولی گویا حقوق و مزایای  لاهیجی در حکومت اسلامی کفاف زندگی ایشان را نمی‌داد،   از اینرو سر به بیابان گذاشتند؛   به پاریس «هجرت» فرمودند!   و روزی که جانیانی شناخته شده،   کاریکاتوریست‌های شارلی را در قلب پاریس برای «احترام به همان پیامبر اسلام» قتل‌عام کردند،‌  بوی کباب «عبدالکریم» را از خود بیخود کرد.   اینچنین بود که عبدالکباب با شعار «ژو سویی شارلی» به خیابان‌آمد تا عکسی هم از وی بگیرند و بزنند توی اینترنت!   باشد که همه بدانند ایشان،   هم با «توهین به پیامبر اسلام» مخالف بوده‌اند،   و هم با قتل‌عام «توهین‌کنندگان!»  خلاصه ایشان از آن سیخ‌ها هستند که دو سرش نسوخته باقی می‌ماند.    ولی برای اینفرد که در کتاب دعای‌اش ـ  قانون اساسی حکومت اسلامی ـ  گفتار و کردار انسان را در جامعه منوط به کسب تأئیدات دین‌مبین کرده،   قتل انسان‌ها به دلیل عدم توافق‌شان با این دین «لازم و واجب» و بسیار ساده است؛  خلاصه این جنایت عین «هلوی پوست کنده» به راحتی وارد گلوی عبدالکباب می‌شود،‌   و او را به «عبد‌ال‌هلو» تبدیل می‌کند!    

و «عبدل‌هلو» که در لیبراسیون،   سخن از « بزرگ‌ترین جنبش مردمی در تاریخ مدرن جهان عرب» به میان آورده،   شاید فراموش کرده باشد که رهبری این بزرگ‌ترین جنبش،   حداقل تا آنجا که به سیاست‌های آمریکا مربوط می‌شود،   به حکومت‌های امثال محمد مرسی،  منصف مرزوقی و ... منتهی شده است.   به عبارت دیگر،   اگر چشم کور بعضی‌ها ندیده،‌  و عبدالکوریم هستند،  دیگران دیدند که یانکی‌ها با چه اصراری اسلامگرایان را از آب‌نمک‌های سازمان سیا در اروپای غربی و آمریکا بیرون کشیدند و به اسم «حضرت رئیس‌جمهور» به ریش ملت‌ها بستند.   در همان وبلاگ «موش و تانک» نوشتیم که به چه دلیل اوباما و دارودسته‌اش از اسلام سیاسی حمایت می‌کنند:

«[...] آمریکا طی سه دهة گذشته از اسلام جهت سرکوب ملت‌های منطقه استفادة کامل کرده،  و با در نظر گرفتن سخنرانی اوباما در قاهره به صراحت می‌توان عنوان کرد که ایالات متحد حاضر نیست از لقمة چرب و نرم اسلام دست بردارد.   اوباما می‌داند که با تکیه بر اسلام جنگ میان فرقه‌های مختلف همیشه یک گزینة شیرین خواهد بود[...]»
منبع:  وبلاگ موش و تانک

بله،  حضرات مثل سگ برای جنگ و درگیری منطقه‌ای له‌له می‌زدند و می‌زنند،  هر چند کارشان نگرفت!  و لاهیجی که در ورق پارة‌ لیبراسیون،   سخن از «بزرگ‌ترین جنبش مردمی» بر زبان می‌آورد،  از منظر زمانی چند سالی «دیرکرد» دارد.    راستش را بخواهید این به اصطلاح «جنبش» نه بزرگ،   که خیلی هم ذلیل،  خاک‌برسر و جفنگ بود.   این «جنبش» از قماش همان عارضه و غائله‌ای بود که جیمی‌کارتر دست در دست امثال لاهیجی‌ها در سال 1978 در ایران به راه انداخت و هدف‌اش جایگزینی رژیم‌ «پلیسی ـ نظامی» آریامهری با فاشیسم مذهبی خمینی بود.   دو سال پیش از «رخداد فرخندة» بهارعرب،   همه می‌دانستند که «عموتوم» کجا می‌رود؛    فقط لاهیجی گویا نمی‌دانست!   چه بگوئیم،  که از قضای روزگار هنوز هم نمی‌داند!   از اینرو «داعش» را پدیدة الهی به شمار‌ آورده و ریشه‌های آمریکائی این جریان ضدانسانی را در مقاله‌اش «پنهان» داشته:

«پانزده سال جنگ با تروریسم به شکستی سنگین انجامید که به جهادگرایان اجازه داد بخش‌های بزرگی از سوریه،  عراق و یمن را در اختیار بگیرند.   امروز جهادگرایان در لیبی و نیجریه حضور دارند و به طور آشکار شهرهائی در اروپا و آمریکا را تهدید می‌کنند.»
منبع:  همان مقاله

مقاله نوشتن به شیوة لاهیجی چند حُسن دارد.    نخست اینکه،   با «آسمان ریسمان» کردن و حرف مفت،   سیاست‌های حساب شده و کاملاً قابل پیش‌‌بینی استعمارگران را به حساب «قضا و قدر» می‌گذارد.   از این مسیر ارباب را راضی و خوشنود می‌کند؛   عملة ارباب را هم شکرگزار خواهد کرد و تریبون مفت در بی‌بی‌سی و لیبراسیون برای‌اش تأمین می‌شود!    ولی زمانیکه این قماش قلم‌زن به عوام‌الناس می‌رسد،   مسئله متفاوت است.   عوام از اینهمه شناخت و رشادت و عمق استراتژیک که لاهیجی در مقاله‌‌اش به کار برده،   «متعجب» می‌شود؛ ‌  چه بسا که فریاد «لاهیجی!  لاهیجی! خدا نگهدار تو،  بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو» سر دهد!  دنیا را چه دیدید،   ملت‌ها «ناجیان» خود را همین جور شکمی و کشکی «بازیافته‌اند!»   هیتلر را که فراموش نکرده‌ایم؛   نقاش ناشی و دیوانه‌ای بود در گوشة اتریش که تبدیل شد به رهبر آلمان و فراموش کرد از کدام طویله به برلن رسیده.   بله!  ناجیان معمولاً فراموشکار هم هستند!     لاهیجی،  ‌ ناجی اسلام راستین هم فراموش کرده که برای برتری شیعی‌مسلکان چه مبارزاتی کرده بود!   از اینرو به مصداق لاف در غربت،‌   پس از هارت‌وپورت‌ فراوان در لیبراسیون،  از برابری همة انسان‌ها نیز سخن به میان می‌آورد:

«منافع ملی فرانسویان و نیز تمام اروپائی‌ها در اعلامیه جهانی حقوق بشر تعریف شده است و ویژگی آن جهانشمول است:   آزادی و برابری تمام انسان‌ها.»
همان مقاله

ولی برای کسی که با توسل به چند برگ زیارت‌نامه و حدیث و روایت برای یکی از متحجرترین حکومت‌های قرن بیستم میلادی «قانون اساسی» نوشته،   کوفتن بر طبل «آزادی و برابری تمام انسان‌ها» لقمة بزرگی است و بلعیدن آن نیازمندگلوگاهی گشاد و «الهی» خواهد بود!    خدا را شکر،    عبدال‌هلو گلوگاه‌ گشادی دارد.  و اینک ملت ایران به ضرب چماق تبلیغات لیبراسیون می‌باید این دروغ شاخدار را بپذیرد که آن خودفروخته‌ای که با تکیه بر شریعت «قانون» می‌نویسد،‌   حامی «حقوق بشر» هم هست!‌  سئوال اینجاست؛  شریعتی که زن را «ناقص‌العقل» به شمار می‌آورد؛   کودک را ابزار بهره‌کشی جنسی می‌شناسد؛   حکم قتل پدر بر فرزند را رسمیت حقوقی می‌دهد؛  سنگسار می‌کند؛   دست‌وپا می‌برد؛   و گردن می‌زند،   با «آزادی و برابری تمامی انسان‌ها» چه ارتباطی می‌تواند داشته باشد؟   کسی که شریعت را با «برابری انسان‌ها» مرتبط می‌کند یا ابله است یا شارلاتان!   جناب لاهیجی بجای وراجی،  بهتر است کمی از این «آزادی و برابری » برای‌مان بگویند.   ولی این افراد حرفی برای گفتن ندارند؛  تبلیغات ارباب را تکرار می‌کنند.   فرق این نوع حقوقدان با امثال علی خامنه‌ای چیست؟   کسی که در لیبراسیون مبلغ آزادی شده،  و یادش رفته چه قشقرقی بر سر یک کاریکاتور به راه انداخته بود با ملا چه تفاوتی دارد؟!   این آزادی که در قاموس وی مرزهای‌اش به یک کاریکاتور محدود می‌ماند،   از همان آزادی‌خواهی‌های حوزه‌های علمیه نیست؟

بررسی مقالة وزین و پرمغز لاهیجی و همکار فرانسوی‌اش را در همینجا به پایان می‌بریم،   و به طور خلاصه بگوئیم،  در قفای این مقاله‌نویسی اهداف دیگری پنهان شده.   ولی از آنجا که حاکمیت‌های قدرتمند جهانی اعتنای چندانی به دفاع از حقوق بشر ندارند،   ایفای نقش روسا در «مجامع» حقوق بشری را معمولاً به شوت‌وپرت‌ترین عناصر واگذار می‌کنند.   لاهیجی و این خانم فرانسوی نیز از همین گروه‌اند.   نویسندگان مقالة لیبراسیون از آنچه «شکست سنگین در مبارزه با تروریسم» خوانده‌اند آنقدرها اطلاع درستی ندارند،   ولی می‌باید قبول کرد که ردیف کردن برخی عبارات در مقاطعی از معنا و مفهوم ویژه‌ای برخوردار می‌شود.   در دنبالة‌ مطلب امروز سعی می‌کنیم نگاهی به همین «معنا و مفهوم» ویژه داشته باشیم.

شکست اوباما و برنامة اسلام‌سازی وی در خاورمیانه،  از نظر صاحب‌نظران در زمینة استراتژی‌ها دور نمانده.   اوباما در این زمینه شکست خورد،   و نتوانست زرادخانة «اسلامگرائی» را که از دوران جرالد فورد در آمریکا و اروپای غربی در آب‌نمک خوابانده بودند،   به اهرمی در سیاست‌‌سازی‌های منطقه‌ای تبدیل کند.   تحولات اخیر ترکیه که در عمل آنکارا،   سرچشمة گنداب اسلامگرائی را با بحرانی شدید روبرو کرده،    فقط یک لایه از این فروپاشی را نمایان می‌کند.   به همین دلیل است که تلاشی شدید از سوی محافل «حقوق‌بشر فروش» در اروپا به راه افتاده.   در این محافل سخن از «اسلام خوب» به راه انداخته‌اند.  اسلامی که اصولاً اسلام نیست؛    نه زن‌ستیز است،  نه کودک‌باره؛  نه مستبد است،  نه متحجر؛   نه سنگسار دارد،  نه قصاص؛   نه آخوند و تفکیک جنسیتی و تعدد زوجات دارد و نه چماق‌کش شهری!   خلاصه بگوئیم،  اسلامی است «نیست‌درجهان»،   هر چند همچون تمامی اسلام‌ها،   از ریشه و اساس آمریکائی است.   بله،  درست حدس زدید!    این اسلام نوعی دنیای «شیرین» والت‌دیسنی است که قرار شده توسط امثال لاهیجی،  مهاجرانی،  کدیور،  نیکفر و ... از چاهک سازمان سیا بیرون کشیده شود،   تا با تکیه بر آن پرستیژ بر باد رفتة ایالات‌متحد در پی عقب‌نشینی‌های استراتژیک‌اش در منطقه «احیاء» شود.   به همین دلیل است که اوائل ژوئن سالجاری،   لاهیجی را در کنار آدمکشی به نام مهاجرانی،  در برنامة «پرگار» بی‌بی‌سی به میدان می‌آورند تا حقوق بشر را با «خواست مردم» در ترادف قرار دهد.   سپس همین بی‌بی‌سی،   کدیور،‌  جاسوس سازمان سیا را برای بحث «آزاد»،‌  با نیکفر،  متخصص ایجاد دمکراسی با دیوان حافظ به میدان می‌آورد تا این فیلسوفان مکتب ندیده،   به نوبت یکدیگر را «لائیک» و سکولار بنامند،  و این مفاهیم را به شیوة خودشان به لجن بکشند. 

با توجه به سرعت تحرکات بی‌بی‌سی،   استنباط ما بر این است که بار دیگر یانکی‌ها با اسلام همان حسابی را کرده‌اند که کوره با خم شیره‌اش می‌کرد.   به عبارت دیگر،   کوبیدن آب در هاون اسلام،   برای یانکی مفری در منطقه ایجاد نخواهد کرد.   چه این اسلام از نوع خمینی و حسینی و لاتی باشد،   و چه اطوکشیده و مستفرنگ و متمدن‌نما از قماش لاهیجی!   اسلام به عنوان دین اکثریت ساکنان خاورمیانه با سرعتی به مراتب بیش از آنچه یانکی می‌پندارد از حیطة سیاست‌گزاری پای بیرون می‌گذارد.  و این «خروج تاریخی» هم خواست ملت‌ها و متفکران‌شان است،   و هم مسیری است که با صراحتی هر چه بیشتر مسکو،‌  دهلی‌نو و پکن،  مراکز تصمیم‌گیری نوین سیاست‌های آسیائی دنبال می‌کنند.