۸/۱۲/۱۳۹۳

باراک و بیضه!




طی روزهای گذشته،  از منظر سیاسی شاهد شکل‌گیری دو جریان فوق‌العاده قدرتمند در داخل و خارج از ایران بودیم.   جریان نخست به درگیری‌ گروه‌های داخلی با یکدیگر مربوط می‌شود،  درگیری‌ای که امروز به صورت نمادین خود را در تخالف چشم‌اندازهای «دولت ـ مجلس» به منصة ظهور رسانده!   جریان قدرتمند خارجی نیز به فروپاشی اقتدار محفل اوباما در آمریکا ارتباط خواهد داشت.   جریانی که علیرغم ادعا و هیاهوی بوق‌های آتلانتیسم در مورد «بهبود چشم‌گیر» شرایط اقتصادی ایالات‌متحد،  نتایج انتخابات میاندوره‌ای را در رصدهای سیاسی برای دولت اوباما فاجعه‌آمیز تحلیل می‌کند.   در این فاجعه‌نگاری‌ها کار بجائی رسید که روزنامة «نیویورک‌تایمز» در گزارش ماه اکتبر خود رسماً از احتمال سقوط کابینه پس از برگزاری انتخابات سخن به میان آورد.  جالب توجه است که اگر چنین سقوطی تحقق یابد،  از منظر تاریخ معاصر ایالات‌متحد «تازگی» خواهد داشت.   به استنباط ما بحران داخلی ایران حکم قسمت نمایان کوه‌یخی را دارد که در اعماق دریا به بحران درونی ایالات‌متحد متصل شده،   و به همین دلیل نیز ایندو جریان را در یک وبلاگ واحد مورد بررسی قرار می‌دهیم.   پس نخست بپردازیم به مسائل داخلی ایران. 

در روزهای گذشته درگیری جناح‌ها در حکومت اسلامی اوج گرفته و کنترل فضای متشنج داخلی به سرعت از دست عوامل شناخته شدة حکومت خارج می‌شود.   چرا که در اصل،  این تنش نمایه‌ای است از بحرانی که «موجودیت» تشکیلات کودتای 22 بهمن 57 را در عرصة بین‌المللی به زیر سئوال برده.   در صحنة سیاست جاری،   به دولت روحانی «نقش» اصلاح‌طلب و مدیر و ریش‌سپید اعطا شده!   نقشی که در عمل فقط ترجمان دنباله‌روی از سیاست‌های آمریکا،   و قرار دادن ساختار کودتای آخوندی در مسیر علنی پیروی از خط سیاسی آمریکا در منطقه است.   ولی می‌بینیم که برخلاف دوران ملاممد خاتمی و احمدی‌نژاد،   «جنگ زرگری» داخلی عملاً بدون حضور فعال علی خامنه‌ای،‌  رهبر اوباش جمکران صورت می‌گیرد.  در واقع،   خامنه‌ای که پس از نرمش «قهرمانانه» و قبول تغییر خط کلان‌سیاسی نوک جیک‌جیک‌کنان‌اش در نبرد فرضی «انقلاب اسلامی» با آمریکا چیده شده بود،   مدتی تلاش کرد تا مخالف‌خوانی «خانگی» را به محفل «امامان جمعه» تحویل دهد.  محفلی که پس از کودتای 22 بهمن 57 نقش سیاست‌گزاری داخلی بر عهده گرفته بود،  ولی پس از اخراج نمازگزاران از زمین چمن دانشگاه تهران،  زیر پای اینان نیز شل شد،  و نتوانستند گروه فشار «داخلی» و نمایشی برای حکومت به وجود آورند.   نتیجه اینکه،   نقش مخالف‌خوان در «جنگ زرگری» در شرایط فعلی به مجلس «بلغمی‌مزاج» جمکران اعطا شده!   این مجلس اسلامی است که می‌باید «نبرد» با دولت را به قول خودشان «اجرائی» کند!  

بی‌رودربایستی بگوئیم،  صحنة سیاست کشور بی‌نهایت مسخره شده،   چرا که،  در تمامی ابعاد شاهد «تقابل» مجلس اسلامی با دولت اسلامی هستیم!   در ظاهر،   مجلسی که کرسی‌های‌اش توسط عوامل سپاه و ارتش اسلامی «تقسیم» می‌شود،   در برابر دولتی گردن‌کشی می‌کند که برای حفظ ارکان قدرت خود تنها تکیه‌گاه‌اش همین سپاه و ارتش و نیروهای انتظامی است!   باید قبول کرد بازی «مخالف‌خوانی» و «جنگ زرگری» که از آغاز حکومت اسلامی سکة رایج در سیاست‌بازی و مسخرگی بوده،  در این میعاد به مراتب خنده‌دارتر و مفرح‌تر هم شده.  

بی‌دلیل نیست که،‌   در این گربه‌رقصانی،   عواملی از قبیل احمد خاتمی ـ  عضو خبرگان ـ  و محمد تقی رهبر ـ  نمایندة اصفهان ـ  را می‌بینیم.  این عوامل که میدان‌داران سیاست‌های «مخالف‌نما» شده‌ بودند،   از قضای روزگار هم پائی در محفل امامان جمعه باز کرده‌اند و هم در «مجالس قانون‌گزاری» جمکران سروکله‌شان پیدا می‌شود.  البته «زیرآب» احمد خاتمی مدتی است که زده شده،  ولی ساختار اجتماعی واپس‌ماندة اصفهان به محمد تقی رهبر اجازه داده بود تا مدت طولانی‌تری به خوش‌رقصی‌های‌اش ادامه دهد.  یادآور شویم اصفهان از دیرباز لانة اصلی جاسوسان و عوامل انگلستان در ایران بوده،  و بی‌دلیل نیست که مهم‌ترین عکس‌العمل‌های «به موقع»،  چه در دوران شاه و چه در حکومت اسلامی همیشه از اصفهان آغاز شده.  از اینرو بساط ـ  واقعی یا ساختگی ـ  اسیدپاشی را نیز از اصفهان آغاز کردند،  هر چند به دلیل تحولات سیاسی جهانی،   این بساط کار امام جمعة اصفهان را که عملاً در رأس شبکة لندن ایفای نقش می‌کرد به پایان رساند.

بله،  محمد تقی رهبر که لولة توپ «اسلام راستین» را به سوی دولت‌های احمدی‌نژاد و روحانی گرفته بود،  و پیرامون شریعت‌پناهی،  حجاب اجباری،  سرکوب زنان و برنامة زن‌ستیزی جمکران،   چه از تریبون مجلس و چه در نمازهای دشمن‌شکن جمعه سخنرانی‌های داغ و آتشین تحویل امت حزب‌الله می‌داد،  پس از جریان «اسیدپاشی» حسابی هول کرد و دنبلان‌اش به زمین سفت «الهی» برخورد نمود.   کافی بود کمیسیون بررسی‌های دادستانی به این نتیجة «منطقی» دست می‌یافت که اسیدپاشی در اصفهان به دلیل سخن‌‌پرانی‌های «مم‌تقی» به راه افتاده!‌   و همین نتیجة «منطقی» می‌توانست این مردک وحشی و بی‌حیثیت را مستقیماً از تریبون نماز جمعه به جرم اقدام علیه امنیت کشور به زندان اوین،   دادستانی «انقلاب» و نهایت امر چوبه‌دار بکشاند.   در نتیجه،‌   مم‌تقی فوری دست‌وپای‌اش را جمع کرد،  و طی چند مصاحبة گرم و شیرین سفرة  «گه‌خوردم» پهن نموده،   دست به «آقا!  غلط‌کردم» برداشت. 


در دنبال همین مرحله از شکل‌گیری بحران بود که «جنگ زرگری» در حکومت اسلامی صحنة نمازهای جمعه را رها کرده،‌   مجلس را تبدیل به سنگر اصلی «مخالف‌خوانی» کرد.  شاهدیم که در مجلس جمکران هیاهوی مخالفت با دولت «کم» نیست؛   از فوتبال و والیبال گرفته،   تا هنرپیشه و فیلم ‌و خوانندگی زنان و نوازندگی مردان، قر دادن کودکان و وزارت‌خانة بی‌وزیر «علوم و آموزش عالی»،   و ... همه چیز می‌تواند در مجلس تبدیل شود به ابزار تهاجم به  دولت.   مجلسی که در کمال تأسف به عادت دیرینة «قوة مقننه» در ایران،   از جمله بی‌خبرترین،‌   بی‌عارترین و بی‌خاصیت‌ترین ارگان‌ها در رژیم‌های سیاسی سدة معاصر کشور بوده،  امروز تبدیل شده به «قلب تپندة» حکومت اسلامی!     

ولی در برخورد با شرایط سیاسی کشور،  بازگوئی چندوچون مسائل جاری اگر الزامی می‌شود،   به «چرائی‌ها» نیز می‌باید پرداخت.   از منظر تاریخی،   قشر آخوند در کشور ایران از دیرباز به بساط «جنگ‌زرگری»‌ وابستگی ساختاری داشته.   با نیم‌نگاهی به تاریخ معاصر و نقش‌آفرینی‌ «ملایان» در صحنة سیاست کشور به صراحت درمی‌یابیم که اینان پیوسته با ساختارهائی جنگ به راه انداخته‌اند که حامیان اصلی‌شان به شمار می‌رفته‌اند:   دربار،  سرمایه‌داری،  نیروهای نظامی و انتظامی،  فئودالیته،  سیاست‌ها و محافل دست‌نشاندة غرب در کشور از آن جمله‌اند!  و این سئوال مطرح می‌شود که چگونه قشر روحانیت می‌تواند هم بر شاخه بنشیند و هم اینچنین «شاخ‌بُن» ببرد؟   پاسخ روشن است،  این برنامه از پایه و اساس «ساختگی» است؛   چنین مجموعه‌ای نمی‌تواند در واقع و در عمل موجودیت فیزیکی داشته باشد.  آخوند دروغ می‌گوید،  و جهت بهره‌برداری از احساسات توده‌های تحریک شده هر روز خود را از این شاخ به آن شاخ می‌اندازد. 

در سیاست ایران،   آخوند حکم دست‌فروشی را دارد،  که تلاش می‌کند «اجناس بنجل» خود را به هر صورت ممکن،  حتی با توسل خشونتی که نتیجة به راه افتادن جنگ زرگری در کوی و خیابان است به خلق‌الله قالب نماید.   اجناس بنجل آخوندها و اربابان دین از دیرباز شناخته شده بود:  شریعت،   خدا،  پیغمبر،  آن امام و این قدیس،  این روایت و آن حدیث،  این کتاب و آن جزوه،  و ... ولی در ایران به دلیل نبود ساختار جایگزین که بتواند تغییرات جمعیتی و خصوصاً شهرنشینی گسترده را «سروسامان» دهد،   ثروت ایجاد شده در شهرهای بزرگ نتیجه‌اش تزریق هر چه بیشتر نقدینگی در بنیاد دین شده.  به همین دلیل آخوندی که تا دیروز برای نان خوردن به خشتک محمد و علی دخیل بسته بود،   و از گلوی بریدة حسین و حرمسرای «انسانی» حسن و بیماری مزمن و لاعلاج زین‌العابدین تغذیه می‌کرد،  بنجل‌های دیگری نیز روی دکه‌اش گذارد؛   همانطور که دیدیم کارش کشید به «نبرد با آمریکا!»  

در دنبالة همین سیاست‌پرستی،   تزویر و خودفروختگی ملایان است که،‌   امروز سیاست جاری کشور عملاً پای در تضادی گذارده که در آغاز غائلة «اسلام سیاسی» با آن دست به گریبان بود.   در یک سو‌ دولتی نشسته که گویا خیلی «مدرن» است؛   به انسان و رشد و اقتصاد و امورمالی و صناعت و تجارت و ... خیلی احترام می‌گذارد.   دولتی که با احتساب واپس‌ماندگی‌های فرهنگی و اجتماعی در کشور،  به حساب خودش «حرف‌های» گنده گنده هم خیلی می‌زند!   و در سوی دیگر،   افرادی نشسته‌اند که مخالف پیشرفت هستند و می‌خواهند در کار ایندولت «خدمتگزار و مترقی» کارشکنی کنند.  کسانیکه از قضای روزگار ملا هم هستند!   خلاصه بگوئیم،   این چشم‌انداز به همان میزان تکراری و نخ‌نماست که مهوع و غیرانسانی.  در واقع تفاوتی که بین امثال امیرعباس هویدا با آخوند منتظری می‌توانست وجود ‌داشته باشد،   همان است که امروز بین روحانی و محمدتقی رهبر دیده می‌شود.   خلاصه بگوئیم،  از منظر پدیده‌شناسی اینان هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند.   ریشة پیش‌داوری‌ها،  وابستگی‌ها،  سرسپردگی‌ها و نهایت امر نگرش‌های واپس‌ماندة اجتماعی،  دینی،‌  فردی و گروهی اینان که اجزاء محفل «شیخ‌وشاه» به شمار می‌روند،   هیچ تفاوتی نشان نمی‌دهد؛  عکس‌برگردان‌های یکدیگرند.

ولی فروپاشی‌هائی که طی دهة گذشته در جهان رخ داده،   شرایط ایران و نقش روحانیت شیعی‌مسلک را نیز با دوران گذشته بکلی متفاوت کرده.  اینان که با استفاده از شرایط نابسامان اجتماعی و فرهنگی در ایران هر روز جنس بنجلی به دکان شیعی‌گری اضافه کرده بودند مدت‌هاست که حتی اجناس بنجل‌ قدیمی‌شان یکی پس از دیگری تاریخ مصرف‌اش را از دست می‌دهد.   شرایطی ایجاد شده که،  آخوند برای حفظ «بیضة اسلام» می‌باید فکر بکری‌ بکند.   شاهد بودیم که طی بحران‌های کودتای ناکام «سبز» و خصوصاً حذف باند احمدی‌نژاد و پروژة «اسلام ایرانی» وی از سوی حکومت اسلامی،‌  این محافل عملاً منزوی شدند.   انزوائی که سابقاً،  به دلیل شرایط استراتژیک در کشور امکانپذیر نمی‌شد.   خلاصه بگوئیم،   اینبار آتلانتیسم نتوانست هم «اسلام دولت حاکم» را برای خود نگاه دارد و هم لات‌ولوت‌های سبز و «اسلام ایرانی» احمدی‌نژاد را در چنته‌اش بگذارد.   و اینچنین بود که خمیرمایة فاشیسم در ایران که طی یکصدسال گذشته،   به بهانه‌های مختلف توسط آتلانتیسم در سیاست کشور تزریق می‌شد از حیض انتفاع فروافتاد.   به این ترتیب،   بلوک قدرتمند «روسیه ـ چین ـ هند» دست آتلانتیست‌ها را در بازی قدرت‌سازی در ایران بست،  و به اینان اجازة یارگیری از نوع «جنگ سرد» نداد،‌  و خود نیز تمایلی به حفظ عوامل سوختة آتلانتیسم در فضای شیعی‌مسلکی نشان نمی‌دهد.   در نتیجه،   خیل عظیمی از فدائیان راه حسین و پیروزی خون بر شمشیر و مجاهدان صدراسلامی و شرکاء امروز «بی‌پدر» شده‌اند.

این شرایط در سیاست داخلی دو نتیجة کلی به بار آورده؛   «فرار به جلو» از سوی دولت،   و «فرار به گذشته» از سوی عوامل جنبش‌سبز و اصلاح‌طلبان و اصولگرایان،  یا همان‌ها که در این دعوا سرشان بی‌کلاه مانده.   پیشتر گفتیم،   دولت روحانی با سرعت به سوی آمریکا می‌دود،   و شاهدیم که ملاقات‌ها و نشست‌وبرخاست‌ها و «روابط زیرمیزی» و «زیرپتوئی»،   از همه نوع بین دولت و جناح‌های حاکم در آمریکا تحت عناوین مختلف از «روابط فرهنگی» گرفته تا مذاکرات هسته‌ای به سرعت رو به افزایش گذارده.   به دلائل مشخص استراتژیک،   و خصوصاً انزجار آخوند شیعی‌مسلک از ارتباط ارضی و مستقیم با جوامع مسیحی،  دولت اسلامی تلاش دارد با تکیه بر این «روابط هول‌هولکی» بر کابوس سیصدسالة ملایان،  یعنی برقراری روابط نزدیک با روسیه فائق آمده،  گزینة همکاری‌های منطقه‌ای با مسکو را به هر ترتیب ممکن از دورنمای روابط بین‌المللی حکومت اسلامی خارج کند.   مسکو هم هیچ اصراری به قشو کشیدن به پشم اسلام‌گرایان شیعه ندارد،  و در عمل،   برگزاری کنسرت آرش،   خوانندة پاپ ایرانی در پایتخت روسیه،   دقیقاً در دوران روضه و زوزة محرم،  به صراحت نشان می‌دهد که به قولی،  هیئت حاکمة روسیه برای لاشة پوسیدة شیعی‌مسلکی حاضر نیست به خود زحمتی روا دارد.    

از سوی دیگر،  جریانات تاریخ مصرف ‌گذشتة اسلامگرا ـ  باند اصولگرایان احمدی‌نژاد،  اصلاح‌طلبان و خط‌امام،  و خصوصاً جناح‌های تندرو و وابسته به کودتاچیان 22 بهمن 57 که خامنه‌ای در رأس هرم‌شان نشسته ـ  ناامید از امکانات آینده،   تلاش دارد با سرعت هر چه بیشتر به «گذشتة نورانی انقلاب اسلامی» بازگردند!   و به قول خودشان با حفظ شعائر انقلاب اسلامی پای به میدان روابط نوین بگذارند؛  عملی که به استنباط ما غیرممکن می‌نماید.   البته این تلاش‌ها را حتی از سوی جناح‌های واماندة آتلانتیست در سیاست‌های خاورمیانه‌ای شاهدیم.  اینان از طریق حمایت از امثال بنی‌صدر و گروه‌های اسلامگرای «فراری» در اروپا و آمریکا سعی دارند که این «خیارریزه‌های» خوش‌خوراک را در آب‌نمک سیا همچنان تروتازه و ترد و خوشمزه نگه دارند؛   یک «جایزه» خرج این می‌کنند؛   یک مصاحبه با آن یکی به راه می‌اندازند؛   و یک «تقدیرنامه» هم به گردن آن دیگری می‌آویزند!   ولی این عملیات با واقعیات سیاسی فاصلة زیادی دارد،   چرا که،  اینبار اسلام سیاسی به معنای واقعی مرده.           

شرایط هولناکی که پس از افتضاحات داعش در منطقه برای «اسلام سیاسی» به وجود آمده قدرت‌گیری دوبارة این نوع «اسلام» را به طور کلی به زیر سئوال برده.   تجربیات چندسالة اخیر نشان می‌دهد که،   بنیاد دینی اسلام،  چه شیعی و چه سنی،   در بهترین شرایط فقط خواهد توانست با تکیه بر ارتش‌های آمریکائی و انگلیسی خود را از تعرض مستقیم و خشمگینانة توده‌های معترض محفوظ نگاه دارد.   همان صورتبندی‌ای که در مصر با دخالت ارتش توانست برای گروهی از اعضای اخوان‌المسلمین و ریش‌وپشمی‌های مورد توجه آتلانتیسم حاشیة امن تأمین نماید.   به عبارت دیگر،   فضای فکری در خاورمیانه با دو دهة پیش آنچنان فاصله گرفته که تجدید حیات اسلام سیاسی عملاً غیرممکن است.   به همین دلیل،   آمریکا که تمامی کارت‌های‌اش سوخته،    تلاش دارد تا در داخل ساختار حکومت اسلامی جناح‌های مذهبی را «بزک» کرده،   آن‌ها را تحت عنوان جناح‌های «منطقی» به میانة بازار سیاست بکشاند.   و پر واضح است که چنین عملی مستلزم عقب‌راندن اصولگرایان و تندروها خواهد شد،  و این است دلیل پهن کردن سفرة «گه خوردم» از سوی امثال «مم‌تقی» رهبر. 

ولی همانطور که در آغاز مطلب نیز گفتیم،  مسائلی که در سیاست داخلی ایران پیش آمده ریشه‌هائی «فرامرزی» دارد.  ریشه‌هائی که ما را نهایت امر به ایالات‌متحد خواهد کشاند.  دولت اوباما از یک مجموعه درگیری‌های بین‌المللی ـ  چه نظامی و مالی،   و چه استراتژیک ـ  بازنده بیرون آمده و دولت وی عملاً در بن‌بست اوفتاده.  روز 29 اکتبر سالجاری،‌  «نیویورک تایمز»‌ که به محافل دمکرات «نزدیک» تلقی می‌شود،  در مقاله‌ای به قلم «مارک لندلر»،   رسماً از احتمال خروج «هیگل»،  و «کری» ـ   وزرای دفاع و امورخارجه ـ از کابینة اوباما پس از انتخابات میاندوره‌ای 4 نوامبر سخن به میان ‌آورد.  تحلیل‌گر برای این تغییرات چنین «استدلال» می‌کند که،‌   هیگل به دلیل عدم «حضور فعالانه» در صحنة خبررسانی‌ها،   و کری به دلیل «عدم هماهنگی» با اوباما در اظهارات رسانه‌ای‌اش کنار گذاشته خواهند شد!   ولی واقعیت مسلماً فراتر از این «بهانه‌ها» است.   

و در همینجاست که اسطورة مسخرة شرایط «مساعد اقتصادی» و رشد اقتصادی آمریکا از پایه فرومی‌پاشد.   طی ماه‌های گذشته،    نظام رسانه‌ای با تکیه بر مشتی آماروارقام هشل‌هف و خصوصاً نمودارهای بورس نیویورک،   قصد القاء این شبهه را داشت که گویا شرایط اقتصادی در آمریکا بسیار خوب است؛   بهتر هم قرار است بشود!   باید پرسید،  اگر این شرایط خوب است،  چرا کابینة اوباما با بحران روبرو شده؟   در کشوری که تمامی مسائل پیرامون درآمد،  قدرت خرید دلار،  و معاملات و خرید و فروش دور می‌زند،   شرایط مناسب اقتصادی منطقاً می‌باید به نفع دولت حاکم تمام شود،   نه به ضررش!    بله،  از قدیم گفته‌اند دروغگو کم‌حافظه‌ است،   و نظام رسانه‌ای غرب به دلیل همین کم‌حافظه‌گی دست به پخش اخبار ضدونقیض می‌زند،   چرا که،   این نظام دروغ‌پرداز،   مخاطبان‌اش را «کم‌حافظه‌» می‌‌انگارد!

طی چند روز آینده،  دولت اوباما در چشم طوفان قرار خواهد گرفت.   در ایالات‌متحد،   مراکز آمار پیرامون «افکار عمومی» جملگی حزب دمکرات را بازندة سنگین این انتخابات معرفی کرده‌اند،  و اگر این گزینة نظری به یک واقعیت تبدیل شود،  و هر دو مجلس قانونگزاری از دست رئیس‌جمهور خارج گردد،   دوران بسیار سختی برای آمریکا در پیش خواهد بود.   سقوط کابینه،  ترمیم کابینه،  تجدیدنظر در سیاست‌های جاری،  و ... مسلماً‌ هیچکدام‌شان راه‌حلی قابل اطمینان به دست نخواهد داد،  چرا که،  ناکامی‌های باراک اوباما اگر بحران را به درون آمریکا کشانده،   ریشه‌های‌اش خارج از آمریکا واقع شده.   این بحران نتیجة منطقی عدم آمادگی دولت آمریکا در رویاروئی با روابط نوین بین‌المللی است.   روابطی که آمریکا به دلیل خوش‌خیالی‌های برآمده از «پیروزی» فرضی در جنگ سرد،   خود را برای سروسامان دادن‌شان به «زحمت» نیانداخت.   این روابط نوین را آمریکا با چشم‌های بسته «مدیریت» کرد،  و سعی داشت با حملات هوائی،   اشغال نظامی،   سرکوب و بعضاً قتل‌عام ملت‌ها و تجزیة کشورها آن‌ها را «حل و فصل» کند.   ولی نهایت امر این روابط در عمل به امان خدا رها شدند،   و همین روابط‌اند که امروز در صور تغییر یافته‌شان بر در کاخ‌سفید دق‌الباب می‌کنند.   مسئلة ایران و آیندة تیره و تار حکومت اسلامی و متحدان شیعی‌مسلک یانکی‌ها فقط یک مشکل خواهد بود،   دیر یا زود مسائلی به مراتب گسترده‌تر در برابر کاخ‌سفید و اوباما قرار می‌گیرد.  مسائلی که در ساختارهای داخلی فعلی که محدود است و در دوران جنگ‌سرد منجمد شده،   برای‌شان راه‌حلی پیدا نخواهد شد.  خلاصه،   نه تنها بیضة اسلام و دولت حسن فوتبال،  که بیضة «حسین» نیز در آمریکا به خطر افتاده.
    





۸/۰۵/۱۳۹۳

ده فرمان آتلانتیسم!




فراموش نکنیم،   مهم‌ترین ویژگی‌ یک حکومت‌ مسخره،  فراهم آوردن زمینة مناسب برای قدرت‌یابی اوپوزیسیونی مسخره‌تر خواهد بود.  این همان صورتبندی است که پهلوی‌ها برای ملت ایران به ارمغان آوردند،   و مطمئن باشیم ملایان نیز از این صورتبندی فراتر نخواهند رفت.  در ثانی،  از مشتی ملای «زیر‌دم‌دریده»‌ که،  با تکیه بر سرنیزة ارتش شاهنشاهی یک‌شبه از چمباتمه‌زدن روی تشک‌های بوگندوی حوزة علمیه کارشان به لم دادن بر تخت‌‌های «مرصع» رسیده،  انتظار دارید برای ‌آیندة این مملکت فکرشان را هم خسته کنند؟  اشتباه نکنیم،  اینان با تمام قدرت تلاش خواهند کرد تا شبکة منفور و ضدایرانی «شیخ‌وشاه» را که نان‌آورشان به شمار می‌رود تقویت کنند؛  باشد که دوباره با تکیه بر این شبکة مفتضح میدان‌داری از سر گیرند.   اینان به هزار ترفند متوسل خواهند شد،  چرا که موجودیت‌ روحانی شیعی‌مسلک و بهره‌برداری از سناریوی «‌حسین در صحرای کربلا» بدون تکیه بر شبکة  ضدایرانی «خدا،  شاه،  شیخ» امکانپذیر نخواهد بود.     

در این مقطع تاریخی،  صورتبندی منفور «خدا،  شاه،  شیخ» را فقط و فقط می‌توان از طریق تلاشی ملی و آگاهانه از صحنة سیاست کشور بیرون انداخت.   تلاشی جهت به حاشیه‌راندن تعصبات،  دین‌خوئی‌ها و  باورهای سنتی و قرون‌وسطائی،  و فراهم آوردن فضائی جهت طرح  مسائل واقعی اجتماعی،  اقتصادی و خصوصاً فرهنگی.   در کمال تأسف،  در میانة این آوردگاه،   ایرانیان به هیچیک از قدرت‌های جهانی نمی‌توانند تکیه داشته باشند.  چرا که،   شبکة منفور «خدا،  شاه،  شیخ» جوابگوی نیازهای همین قدرت‌های استعماری بوده و هست.      

طی چند روز گذشته افتضاحی که تحت عنوان «اسیدپاشی» در کشور به راه افتاد،  به صراحت نشان داد که اعمال خشونت بر زن،  در تمامی محافل کشور ریشه‌ای بسیار عمیق دارد،  و به هیچ عنوان به محافل آخوندی و دین‌خو محدود نمی‌شود.   استعمار غرب با علم به موجودیت این خشونت قرون‌وسطائی،   توانسته از «زن» یک «ابزار سیاسی» برای جامعة ایران بسازد.   در این مسیر، حقوق و آزادی‌های فردی و اجتماعی زن ایرانی ـ  حق موجودیت،  فعالیت و نشست و برخاست،  تحصیل و کار و تفریح ـ  جملگی به مجموعه‌ای مسخره از «آداب و رسوم» قرون‌وسطی پیوند داده شده.   پیوندی که به هیچ عنوان اتفاقی نیست.   و در پس تمامی این‌ «تشریفات خالصه» برای «بانوان ایرانی» منافع چندملیتی‌ها و نوچگان داخلی و خارجی‌شان در سازمان‌های اطلاعاتی،   و خصوصاً اهرم‌های قدرت‌یابی حاکمان دست‌نشانده را مشاهده می‌کنیم. 

ولی آنچه این «آداب و رسوم» را به افکار عمومی ایرانیان سنجاق کرده،   واقعیات سیاسی،  اقتصادی و استراتژیک نیست،  مرده‌ریگ سنت‌ و سنت‌پرستی است که می‌کوشد «حضور زن» در جامعه را  بجای «حقوق انسانی» وی بنشاند.   به همین دلیل شاهدیم که سیاست‌ استعماری،  چه در مسیر توجیه اسلامگرائی،   و چه در مسیرهای متخالف پیوسته سعی دارد از «سنت» در صور مختلف آن حمایت به عمل آورده،   از این طریق «تخم لق» مسائل زنان را نیز در جوف همین سنت‌ها،  به شیوه‌های مختلف در لپ ملت بترکاند.   تبلیغاتی از قماش «بانوان و دختران» تحصیل‌کرده،  «بانوان» طرفدار سلطنت،   «خواهران» با عفاف حکومت اسلامی،  دوشیزگان از خود گذشتة «سازمان»،   و ... تماماً یک هدف مشخص و معین دنبال می‌کند،  برخورد سیاسی با زن ایرانی!  

خلاصه بگوئیم،  استعمار و بلندگوهای آشکار و نهان‌اش چنین وانمود می‌کنند که «زن» موجود متفاوتی است،   و به همین دلیل می‌باید به شیوه‌ای «متفاوت» مورد «بررسی» قرار گیرد!   به عبارت دیگر،   «زن» آدم نیست!   بانو،  خانم محترم،   خواهر با عفاف،   سرکار علیه،   دوشیزه،  و ... می‌تواند باشد،   ولی انسان هرگز.   این تبلیغات یک هدف اساسی دارد:  جایگزین کردن حقوق و آزادی‌های فردی و اجتماعی زن ایرانی با «حضور زن در جامعه»،  و «بازتعریف» زن و زنانگی در چارچوب منافع محافل و سازمان‌ها و تشکیلات استعماری!  

اطلاعیه‌ها،  مقالات،  نوشته‌ها،  وبلاگ‌ها و ... که گویا جهت «محکومیت» اسیدپاشی طی چند روز گذشته نگاشته شد،   چه از سوی عوامل حکومت اسلامی و چه از قلم گروه‌های اوپوزیسیون «خارج‌نشین»،  آنقدر مفتضح و وامانده بود که جهت بررسی‌شان وقت تلف نخواهیم کرد.   فقط به صورت خلاصه بگوئیم،   در تمامی این لغزخوانی‌های «من‌درآوردی» غایب اصلی «زن» است؛  گروه قابل توجهی از این قلم‌زن‌ها،   اصلاً از به کارگیری واژة «زن» وحشت دارند؛   می‌ترسند از این واژه استفاده کنند؛  می‌نویسند «بانو!»   کسانیکه مدعی حمایت از دمکراسی در ایران شده‌اند،   و به قول خودشان «آزادیخواه»‌ هم هستند،   با توسل به این مجموعه واژگان متعلق به فئودالیسم سنتی و وامانده،   تا کجا می‌خواهند پیش برانند؛  حتماً دمکراسی را می‌خواهند به ارزش‌های اجتماعی «کورش‌کبیر» و شاه ‌عباس و امام محمد غزالی سنجاق کنند؟   امروز آشنائی با خلقیات واپس‌مانده و قرون‌وسطائی‌‌ای که تبدیل به نوعی نگرش اجتماعی در ایران شده،   از منظر سیاسی یک اصل اساسی است.   بدون این آشنائی و آگاهی پای گذاردن به سوی آیندة بهتر امکانپذیر نیست؛  چه بهتر که بجای جمع شدن در قهوه‌خانه‌های کالیفرنیا و یا سوراخ‌سنبه‌های لندن و پاریس،   این به اصطلاح «آزادیخواهان» کمی سروگوش آب دهند و ببینند موضوعات معاصر پیرامون وضعیت «زن» در جوامع بشری چیست،  و خارج از الگوهای «خاله سوسکه و بزبز قندی»،  چه افق‌هائی را می‌تواند شامل ‌شود.

«بِوِرلی اِنجل»،  روانشناس سرشناس آمریکائی که در مورد مسائل زنان کتاب‌های فراوانی به رشتة تحریر در آورده،   در سال 2008 در کتاب «عارضة دختر خوب» در واقع به ده‌فرمان زن‌ستیزی اشاره کرده،  و چندین ویژگی از این نگرش ارائه داده.   نگرشی که توسط جامعة مردسالار در ذهنیت زن «تزریق» می‌شود تا از او موجودی قابل «کنترل» جهت بهره‌گیری در ساختار پدرسالار بسازد.   این ده‌فرمان را می‌توان به صورت خلاصه چنین مطرح کرد:

ـ  احساسات و نیازهای دیگران به مراتب از احساسات و نیازهای خود من مهم‌تر است.
ـ  اگر سربه‌راه باشم،‌  دیگران با من خوب رفتار می‌کنند.
ـ آنچه دیگران در مورد من می‌اندیشند به مراتب از سلامت،  اطمینان به نفس و حتی امنیت من مهم‌تر است.
ـ  اگر خوب و کامل باشم مورد قبول‌ام،   دیگران به من محبت خواهند کرد.
ـ اگر ساده‌لوح و معصوم باشم،   از من نگهداری می‌کنند و نیازی به قبول مسئولیت ندارم.
ـ حق مخالفت با دیگران و حمایت از نظرات خود را ندارم.
ـ  عصبانیت احساسی مخرب است و نمی‌باید ابراز شود،  خصوصاً مستقیماً در برابر کسانیکه از آن‌ها عصبانی شده‌ام.
ـ بهتر است از درگیری با دیگران به هر قیمتی دوری کنم.
ـ  همة مردمان خوب هستند؛  فرصت بدهید تا خیرخواهی‌شان را نشان دهند.
ـ  زنان به حمایت مردان نیاز دارند.
منبع: «عارضة دختر خوب»؛   بورلی انجل،  انتشارات جان وایلی،  2008.

جای بحث نیست که «ده‌فرمان» فوق نه فقط برای «دخترهای خوب» که جهت «آقاپسرهای خوب» نیز مورد حمایت حکومت‌های استبدادی،  دینی و سنتی قرار خواهد داشت.    به عبارت دیگر نفی فردیت،   جهت گسترش استبداد سیاسی «واجب» اساسی است.   و این نوع حکومت‌ها حامیان اصلی و اساسی همین «دخترهای خوب» خواهند بود.   ولی باید پرسید طرفداران یک حکومت دمکراتیک،   و یا آن‌ها که خواهان دمکراسی در ایران هستند،   با کدامیک از این ویژگی‌ها مخالف‌اند؟   اگر می‌خواهیم جامعه‌ای آزاد داشته باشیم،  می‌باید هزینة اجتماعی،   اخلاقی و خصوصاً ضدسنتی آن را نیز تقبل کنیم.   در غیراینصورت از یک فاشیسم به فاشیسم دیگر پرتاب خواهیم شد.   ولی از آنجا که فاشیسم یک استبداد مدرن است و توسط قدرت‌های استعماری و فرامرزی پایه‌ریزی می‌شود،   چه بهتر که برویم به سراغ سردمدار فاشیسم در جهان،   یعنی دولت ینگه‌دنیا.

دولت باراک اوباما که طی سال‌های گذشته مهم‌ترین حامی غوغاهای اسلامگرائی،  زن‌ستیزی و جنایات دین‌خویان تندرو در خاورمیانه و آ‌سیای مرکزی بوده،  اخیراً جهت تصدی سفارت  ایالات‌متحد در کشور سوئد،   یک زن ایرانی‌الاصل را به سنای آمریکا «پیشنهاد» کرده!   نیازی نیست که بگوئیم این «پیشنهاد» سیلی از تخرخرات فائقه در باب موفقیت «بانوان ایرانی» در آمریکا به راه می‌اندازد،   و بسیاری ذوق‌زدگان «حرفه‌ای» را هیجان‌زده‌تر از همیشه خواهد کرد.   اینان به هر وسیله‌ای که شده،  این موفقیت تاریخی را به «بانوان» عفیف و مبارز و تحصیل‌کرده «تبریک» خواهند گفت.   کسی چه می‌داند،   شاید حکومت اسلامی و جمکرانی‌ها هم عکس‌های سفیر پیشنهادی حاج حسین ‌اوباما را جهت تخرخرهای شیعی‌مسلکی در مجلات‌شان به چاپ برسانند!   خلاصه،   دکان مقالات و افتخارفروشی‌های «ملی و دینی و بومی» بعضی‌ها خیلی گرم می‌شود.   ولی واقعیت را کجا و در کدامین زاویه می‌باید جستجو کرد؟   به چه دلیل در شرایط فعلی،   آمریکا یک زن ایرانی‌الاصل را به مقام سفیرکبیر،   آنهم در کشور سوئد برمی‌گزیند؟   این گزینش‌های موذیانه به هیچ عنوان اتفاقی نیست:

«باراک اوباما،   رئیس‌جمهوری آمریکا، آزیتا راجی،  زنی ایرانی‌تبار را به عنوان سفیر آن کشور در سوئد برگزیده است.»
منبع: رادیوفردا،  5 آبان‌ماه 1393

همانطور که شاهد بودیم،   دولت اوباما از روزی که به قدرت رسید،  توطئه بر علیه ملت ایران را در رأس سیاست‌های خاورمیانه‌ای‌اش قرار داده.   هیاهوی آدمکشان حرفه‌ای حکومت اسلامی ـ  میرحسین موسوی و کروبی ـ  برای «انتخابات» که عملاً کشور را به مرز یک کودتا از نوع 28 مرداد و 22 بهمن 57 کشانده بود،  توسط دولت همین اوبامای «دوست‌داشتنی» به راه افتاد.   در تروریسم بهارعرب و تهاجم اوباش اسلامگرا به سوریه،   و ایجاد خلاء سیاسی در منطقه،   و سپس عارضة هولناک «داعش» نیز دست همین دولت اوباما را می‌بینیم.  حال باید پرسید چه شده که اوباما می‌خواهد پشم «ناسیونالیست‌های» ایرانی‌نما را با این نوع «پیشنهادات داغ» قشو بکشد؟  

نخست بگوئیم،  اینکه ایرانی‌های تحصیل‌کرده و یا متخصص در آمریکا و اروپا کار و فعالیت دارند به هیچ عنوان نمی‌تواند وسیلة «تخرخر» شود.   نویسندة این وبلاگ که دوران تحصیلات خود را در بهترین مدارس کشور گذرانده،   اگر امروز تمامی دوستان و همکلاسی‌های‌اش را در شرکت‌های آمریکائی و اروپائی می‌بیند،   فقط به حال کشورش تأسف می‌خورد.   حضور اینان در خارج نشانة چپاول ثروت‌های انسانی ایران است.   اگر یانکی نفت ایران را در خودروهای‌اش می‌ریزد،  خون متخصصان ایرانی را نیز در شاهرگ‌ صنایع،  ادارات و شرکت‌های‌اش به جریان انداخته.   همان شرکت‌ها و تشکیلاتی که اوج‌گیری کارآئی‌شان نهایت امر به معنای سرکوب هر چه بیشتر و فراگیرتر برای ملت ایران خواهد بود.   جماعت خوش‌خیالی که به «نمادهای» چنین چپاولی افتخار می‌کنند،  ‌مسلماً شناخت درستی از مسائل اقتصادی و سیاسی کشور ندارند.    بهتر بگوئیم،   یک ایرانی زمانی می‌تواند به امثال «آزیتا راجی» مفتخر باشد،  که او سفیرکبیر حکومت دمکراتیک و دمکراسی ایران در سوئد شود،  نه نمایندة کاخ‌سفید. 

ولی بهتر است گزینة اوباما را نه در راستای آنچه در کلة بعضی‌ خوش‌خیال‌ها می‌گذرد،   که در قلب استراتژی‌های شکست‌ خوردة «بهارعرب» بررسی کنیم.    و برای اینکار بالاجبار نگاهی به مرده‌ریگ نقش‌های پیشین آمریکا در ایران خواهیم انداخت.   تلاش آمریکا پس از فروپاشی اتحاد شوروی در ایران مشخص بود،   حمایت از زوج «هاشمی ـ  خامنه‌ای» و میدان دادن به آنچه کاخ‌سفید اسلام «میانه‌رو» لقب داده بود!  ولی اگر به «میانه‌روی» اسلامی مورد نظر آمریکا نزدیک شویم،   به صراحت بوی گند «عربستانی» کردن ایران از آن به مشام‌مان خواهد رسید.   میانه‌روی مورد نظر آمریکا به این معناست که سرکوب را به صورت سنتی،  بدون سروصدا،   و در قالب زیر‌جلکی صورت دهیم!   به قولی «انقلاب سفید» بکنیم؛   خون کسی نریزد،  ملت قتل‌عام نشود،   ولی صدای هر ایرانی را پیش از آنکه لب بگشاید،‌  با توسل به دین و سنت و رسم و رسوم و آنچه به غلط «فرهنگ» خوانده‌اند،   در گلو خفه کنیم.   به این می‌گویند «انقلاب سفید» و «اسلام میانه‌رو» و مورد پسند آمریکائی‌ها و مستبدان وابسته به آنان؛   راستش را بخواهید به این ترتیب «پرستیژ» کاخ‌سفید هم مخدوش نمی‌شود.   

ولی به دلائلی که در این مقطع امکان مطرح کردن‌شان را نداریم پروژة «اسلام میانه‌رو» کاخ‌سفید در بن‌بست افتاد؛   آمریکا از پشت سر بهرمانی بیرون آمد،   و کسیکه نمازگزاران جمعه‌ او را با پیغمبر اسلام طاق می‌زدند،  به یک‌باره تبدیل شد به مخالف اسلام و فحش‌ فراوان هم در همان نمازها نوش‌جان کرد!   در دنبالة این بساط،   یانکی‌ها دست خاتمی،  شیاد اردکانی را گرفته وی را از سوراخ بیرون کشیدند.   به این امید که با به راه انداختن آشوب و غائله در ایران،   یا روسیه کودتای آمریکائی را می‌پذیرد، ‌ و یا کاخ‌سفید خواهد توانست با تکیه بر «اسلام اصلاح‌طلب» خطری جدی برای منافع روسیه در مناطق مسلمان‌نشین آسیای مرکزی به وجود آورد.   این طرح هم دیدیم که با شکست و افتضاح به پایان رسید.  خاتمی به سوراخ خود برگشت؛   برنامة کودتا شکست خورد،  خامنه‌ای نیز مفتضح‌تر از همیشه «رهبر» غائلة کودتاچیان 18 تیرماه باقی ماند،   و در این میانه جز چند پاسدار ریش‌تراشیده و مستفرنگ شده،   و تعدادی توده‌ای ریش‌نتراشیده و مسلمان ‌شده،   کسی از خاتمی «قدردانی» نکرد!        

از پرداختن به جزئیات بازی موش‌وگربة یانکی‌ها با روسیه که بارها در این وبلاگ مطرح کرده‌ایم اجتناب می‌کنیم،  ولی لازم به یادآوری است که همین «بازی» تا به امروز به صور مختلف ادامه دارد.   حسن روحانی،  آخرین بازیکن این صحنه،   که گویا با تکیه بر «آراء عمومی» به ریاست دولت جمکران دست پیدا کرده،   در عمل وظیفه دارد آتلانتیسم را از بحران منطقه‌ای در ارتباط با روسیه نجات دهد.   همانطور که بارها نیز دیده‌ایم،  طی ماه‌های گذشته،  «مذاکرات هسته‌ای» خارج از صلاحدید نهائی مسکو از اعتبار و رسمیت قانونی برخوردار نمی‌شود،   و تلاش‌های آمریکا برای «خصوصی» کردن مذاکرات در هر مقطع با شکست روبرو شده.    بارها گفته‌ایم،  آمریکا ترجیح می‌دهد که یا این مذاکرات بی‌نتیجه بماند،   و یا به برقراری روابطی از قماش روابط یانکی‌ها با پاکستان منجر گردد.   چرا که،   برقراری یک حکومت قانونی در ایران تمامی منافع منطقه‌ای آمریکا را مخدوش می‌کند.  و این گزینه‌ای است که واشنگتن می‌کوشد به هر قیمت از پرداخت آن بگریزد.

آمریکا در چنین شرایطی گیر افتاده و خود را مجبور به ادامة «مذاکرات هسته‌ای» می‌بیند.   به همین دلیل است که شاهد تلاش‌های «نوین» واشنگتن در تمامی زمینه‌ها هستیم.   بساط اسیدپاشی و هیاهوی سیاسی پیرامون این عمل جنایتکارانه،  پیش کشیدن شبکة «شیخ‌وشاه» و تریبون دادن به نمایندگان این شبکه در بوق‌های آتلانتیسم،   و به ویژه ارائة الگوی «بزبز قندی» برای زن ایرانی در تقابل با «خاله‌سوسکه» از جمله همین تلاش‌های جدید می‌باید به شمار آید.   ولی مسلماً آخرین نمونة این تلاش‌ها بیرون کشیدن کارت سفیر ایرانی‌الاصل کاخ‌سفید در سوئد است!  کسی چه می‌داند،  شاید کارت‌های بعدی «جالب‌تر» از اینهم بشود. 

پیام این انتصاب،  اگر مورد تأئید سنای آمریکا نیز قرار گیرد،   بسیار روشن است.   با نیم‌نگاهی به ده‌فرمان در «عارضة دخترخوب»،   خواهیم دید که «دختر خوب» را صرفاً استبداد تعریف نمی‌کند،‌   می‌توان او را برای استبدادزدگان نیز «تعریف» کرد.   او «دختری» است که مورد تأئید محافل «استبدادنواز» قرار می‌گیرد،   تا جائیکه برای تأمین منافع حکومتی که هم‌میهنان‌اش را دهه‌‌هاست به تیغ آخوند سپرده،  ‌ به «ابزار» سیاسی و تبلیغاتی هم تبدیل ‌شود! 









   


۷/۳۰/۱۳۹۳

اسید، ایران و اوکراین!




در وبلاگ امروز نخست نگاهی خواهیم داشت به پدیدة جنایتکارانة اسیدپاشی در حکومت اسلامی.  سپس تلاش می‌کنیم  از طریق قرار دادن تحولات دو کشور ایران و اوکراین در یک توازی پدیده‌شناسانه،  تحولات آتی کشورمان و خصوصاً وضعیت حقوق بشر در ارتباط با بلندگوهای آتلانتیسم را ریشه‌یابی کنیم.   پس نخست برویم به سراغ اسیدپاشان!

اسیدپاشی به چهرة زنان،  شایعه یا واقعیت،  یک‌بار دیگر ابعاد هولناک فاجعة اجتماعی‌ای را علنی کرده که جامعة‌ پدرسالار و مرد‌پرست در کشورمان به وجود آورده.   در بررسی  چرائی‌ها و دلائل پایه‌ای این عمل ـ  رخداد  یا شایعه ـ  نمی‌باید دچار تردید و احساسات شد.  در قلب این تبلیغات،  حتی اگر بر اساس رخداد واقعی صورت گرفته باشد،  این «زن ایرانی» است که در تمامیت اجتماعی،  فرهنگی و تاریخی‌اش به «قربانگاه» فرستاده شده.  محفل «شیخ‌وشاه» با میدان دادن به ارزیابی‌های آخوندی از قماش «این اعمال سخیف و غیراسلامی»،   و یا قرار دادن اسیدپاشی در چنتة تبلیغاتی اوپوزیسیون دست‌ساز جمکران،  تحت عنوان بازتابی از «تعلقات و اعتقادات اسلامی»،  برای چندمین بار طی سدة اخیر زن ایرانی را در اسارت زنجیر مردسالاری به جلوی صحنه پرتاب کرده‌.  

ولی این «صحنه» با زن و نیازهای او هیچ ارتباطی ندارد.   این صحنه‌آرائی که مردسالاران،  سیاست‌بازان،  و خودفروختگان محفل استعماری «شیخ‌وشاه»،  پیرامون «زن» به وجود آورده‌اند،  هدف مشخصی دنبال می‌کند.  اعضای محفل کذا،   با سوءاستفاده از محرومیت‌های زن در جامعة سنتی و عقب‌ماندة ایران،   این موضوع «پرمنفعت» را به ابزاری جهت پیشی گرفتن از یکدیگر در راستای تقسیم بهره‌وری‌های گروهی،  کسب موقعیت‌های سیاسی،‌  و حتی دپیلماتیک تبدیل کرده‌اند.   در عمل،  اگر اسید را به چهرة زنان پاشیده‌اند،   و یا آنان را از این عمل هولناک به هراس افکنده‌اند،   اسیدپاشان و خصوصاً مخالفان «حرفه‌ای» اینان،  با اینعمل زن ایرانی را در پیشگاه سیاست استعمار قربانی می‌کنند.  این جنایتکاران روزی به حکم کشف حجاب،   روز دگر به حکم مسلمانی و رعایت حجاب اسلامی،  و امروز با میدان‌دادن به ارعاب عمومی،‌  زن ایرانی را بدون آنکه بخواهد به ابزار سیاست‌سازی تبدیل کرده‌اند.   ولی فراموش نکنیم،   زن ایرانی هدف اصلی نیست؛   همچون بساط کشف و تحمیل حجاب،  این کل جامعة ایران و منافع ملی ایرانیان است که مورد تهاجم تبلیغات انسان‌ستیز استعمار قرار گرفته.

این سئوال به درستی مطرح می‌شود که به چه دلیل در بزنگاه‌های معین و مشخصی می‌باید  پیکر خونین زن ایرانی را به عنوان «مانکن‌» تبلیغات سیاسی به صحنه وارد کنند.  و اشتباه نکنیم،  بی‌دلیل نیست که استعمارگران دست به دامان «زن‌ستیزی» در ایران می‌زنند؛   اینان بخوبی با خلقیات و واپس‌ماندگی‌های ملت‌ها آشنائی دارند.  اینان می‌دانند که نقاط کور جامعة مدنی ایرانیان کجاست و از کدام سوراخ می‌توان کل جامعه را گزید.  البته این نقاط کور در هر جامعه‌ای وجود دارد،  این بر عهدة روشنفکران،  روزنامه‌نگاران،  نویسندگان و اهل قلم در هر جامعه است تا این نقاط کور را مشخص کرده،   از فروافتادن جامعه در این منجلاب جلوگیری به عمل آورند.   

به طور مثال،  در ایالات‌متحد،   کشوری که نژادپرستی یکی از ارکان اصلی و غیرقابل تردید در ساختار مالی،  اقتصادی و «هنجار‌های اجتماعی» به شمار می‌رود،  بر خلاف ایران نقش قربانی در محراب سیاست‌ را به «سیاه» اعطا کرده‌اند!   هرگاه سیاست‌بازان بخواهند با هیاهو،  بحران اجتماعی و ...  در برخوردهای محفلی خود تجدیدنظرهائی صورت دهند،   به یک‌باره چند سیاه «قربانی» می‌شوند.   رسانه‌های محلی این جنایات را با عکس و تفصیلات اینوروآنور منعکس می‌کنند؛   پیرامون این بساط تنش‌های اجتماعی می‌آفرینند،  و بدها و خوب‌ها را به همه «معرفی» می‌کنند!   تا جائیکه بعضی‌ها از مقام خود دست می‌شویند و بعضی دیگر سرکار «می‌آیند!»   اینهمه بدون آنکه در وضعیت اسف‌بار «سیاه» در این جامعة قبیله‌ای تغییری ایجاد شود.  در ایران از دیر باز،   و از همان دوران کودتای سوم اسفند،   این زن ایرانی است که به مرتبة «سیاه زنگی» یانکی‌ها‌ ارتقاء درجه یافته!   

بی‌رودربایستی بگوئیم،   چنین شرایطی برای جامعة ایران شرم‌آور است.  شاهدیم،   سیاست‌بازانی که برای کشور هیچ برنامه‌ای ندارند،  صرفاً با تکیه بر هیاهو دست در دست استعمارگران پیرامون «زن»،  «بدرفتاری با زن»،   «حدود و قوانین زندگی زن»،  بی‌حجابی و یا حجاب زن برای ملت ایران «خط‌ونشان» می‌کشند.   اینان را باید افشا کرد،  و در فضای سیاست کشور منزوی نمود.   دست‌های پلید این خودفروختگان را می‌باید از جامعة ایران و آیندة این سرزمین کوتاه کنیم.  روشن‌تر بگوئیم،   ابزار سیاستگزاری‌های محفل «شیخ‌وشاه» را از چنگ‌شان بیرون آوریم،   و انسان‌ها را در جامعة ایران از قید و بند تحجر «باورها،  اعتقادات و پیشداوری‌ها» آزاد کنیم.   این است پروژة فردای ایران و مطمئن باشیم که در چنین پروژه‌ای جائی برای روضه‌خوانی،   تخرخرهای «ملی ـ مذهبی»،  اسیدپاشی،  زن‌ستیزی و خصوصاً «دل‌سوزی‌های مسلمانی» وجود ندارد.     

ولی پدیدة زن‌ستیزی فقط بعد سیاسی ندارد،  ابعاد اجتماعی نیز بر آن متصور است؛   و در عمل،  اگر طی سدة اخیر آتلانتیسم از این سوراخ ملت ایران را می‌گزد،   فقط به دلیل وجود همین ابعاد اجتماعی است.   حال باید ببینیم جهت شناخت این ابعاد چه باید کرد؟  پاسخ روشن است.  بحث پیرامون زن در جامعه،   فقط زمانی می‌تواند وجاهت حقوقی داشته باشد که در چارچوب مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر صورت گیرد.  دیگر مباحث خارج از موضوع است،  چرا که پای گذاردن به مباحث ادیان،   فلسفه و یا ایدئولوژی،   در این مورد ویژه غیرحقوقی است،  و حقوق و اهداف انسانی را مخدوش می‌کند و دلیل نیز روشن است.  

فلسفه و ایدئولوژی در چارچوب‌های مشخصی با انسان برخورد می‌کند،   چارچوب‌هائی که معمولاً انسان در آن تبدیل می‌شود به نردبامی جهت دستیابی به اهدافی گویا بسیار باارزش و والا. ‌ فلسفه و ایدئولوژی برای آزادی انسان آنقدرها ارزشی قائل نیست.   ایدئولوژی‌های چپ‌گرا و راست‌گرا کم نیستند که اصولاً اعتنائی به آزادی‌های فردی و انسان‌محوری نشان نمی‌دهند.  «ایدئولوژی» سیاسی،   و دین اسلام که «شبه‌متفکران» معاصر از طریق ور رفتن‌های فلسفی‌نما از آن ایدئولوژی ارائه داده بودند،   و در دوران آریامهر نیز شبه‌روشنفکری آن را زیرساخت تمامی مباحث اجتماعی معرفی می‌کرد،   فقط یک بیراهه است.   

از سوی دیگر،   مباحث دینی،  در تمام ادیان الهی اسیر دست سنت‌ها،  باورها،  اوهام خدا و شیطان و آدم و حوا،  و نهایت امر «فولکلور» باقی خواهد ماند.   ادعای پوچ آخوند و خاخام و کشیش مبنی بر «روشنگری دینی» فقط احمق‌ها را می‌فریبد.    دین نمی‌تواند در مفاهیم معاصر روشنگر باشد،   چرا که،  دوران نوآوری در روابط اجتماعی بشر با تکیه بر دین سده‌هاست سپری شده.   دین  و ساختار آن در هر صورت فقط مرده‌ریگ دوران کودکی بشریت است،  و اگر در دنیای معاصر موضوعیت دینی باز هم مطرح شده،  دچار اشتباه نشویم،  این آتلانتیسم‌ است که سعی دارد به دین محوریت اعطا کند.    

به طور مثال،  نگاهی بیاندازیم به سخنرانی اوباما که در وبلاگ «تخرخرات نیویورک» نیز به آن اشاره کردیم.  اوباما در شرایطی از ابلیس و شیطان و خدا و مقدسات سخن می‌گوید که با فشار سیاسی ممتد بر قوة قضائیة ایالات‌متحد قصد دارد ازدواج همجنس‌گرایان را قانونی کند.  باید پرسید،  کسی که «دکترین» جهانی آمریکا را با موهوماتی از قماش شیطان و خدا پیوند می‌زند،   چگونه می‌تواند از «حق ازدواج» همجنس‌گرایان دفاع کند؟   پاسخ روشن است؛  جفنگیاتی که اوباما از تریبون سازمان ملل روخوانی می‌کند و به خورد خبرسازان می‌دهد،   با آنچه سیاست اجتماعی در ایالات متحد خوانده می‌شود،   یکصدوهشتاد درجه تفاوت مسیر دارد.  تریبون‌ها،  حتی در سازمان ملل جهت دامن زدن به اوهام و باورها و پیشداوری‌ خلق‌الناس بر پا می‌شود،   ولی سیاست‌های اجتماعی آمریکا با تکیه بر آموزه‌های علوم اجتماعی،  جهت تأمین زمینة رشد روابط اجتماعی اتخاذ می‌گردد.  در نمونة رفتاری اوباما،   تفاوت بین برخورد سیاست‌بازانه و عوام‌پسندانه،   با التزاماتی که ساختارهای سیاسی و اداری را به داده‌های علوم اجتماعی متصل کرده،   به صراحت می‌بینیم.   

در نتیجه،   بی‌جهت به دنبال اوهام و خرافه ندویم.   اگر خواستار برخورد منطقی با مسائل اجتماعی هستیم،  و می‌خواهیم برای انسان در جامعه زمینة‌ رشد فراهم آید،  مبحث زن و نقش زن در جامعه فقط و فقط می‌تواند با تکیه بر حقوق انسان‌محور معاصر مشخص گردد؛   ارزش‌گزاری‌های قومی،  بومی،  دینی و به طور خلاصه «فولکلور» و ایدئولوژیک و سخنرانی‌های مردمفریب جائی در این حقوق ندارد.   در این عرصه مجموعة فولکلور واپس‌ماندة قرون‌وسطی را به عنوان «فرهنگ» نمی‌توان مطرح کرد.    بارها گفته‌ایم، ‌ فرهنگ ارتباطی با آداب و رسوم ندارد.   چرا که،  فرهنگ زایندة ارزش‌ها،  تداوم‌دهندة نوآوری‌ها و فراهم‌آورندة تحرک و جنبش به سوی آینده است،  در حالیکه آداب و رسوم فقط و فقط در تکرار و تسلسل پوچ و کورکورانه و تقلید از گذشتگان خلاصه می‌شود.   آن‌ها که می‌خواهند فرهنگ را با آداب و رسوم در یک مبحث واحد بگنجانند،   همان آخوندها و وابستگان به فولکلورند که از تحرک اجتماعی وحشت دارند.   چرا که،  هر تحرکی نیازمند بازبینی سنت‌ها و فولکلور خواهد شد،   و اگر نیک بنگریم،   نخستین نقشی که هر تحولی مورد تجدید نظر قرار خواهد،   نقش  روحانیت زالوصفت و ساختارهای پوسیدة سنتی است.   در نتیجه،  اگر آخوند از فرهنگ و پویائی می‌گریزد،   و در این گریز به دامان آداب‌ورسوم استخوانی «آنحضرت» در صحرای کربلا و قصه‌های 1400 سال پیش متوسل می‌شود جای هیچ تعجبی نیست.  آخوند برای حفظ موجودیت خود فرار به جلو کرده و  سعی دارد «نقش» نخ‌نما شدة روحانی را به آینده‌ای سنجاق کند که از اوهام فراتر نمی‌رود.  اینان بر خلاف تصور خوش‌باوران،   فقط نگران خودشان هستند،  نه نگران اعتلای جامعة بشری.

همانطور که بالاتر اشاره کردیم،  در ادامه نگاهی نیز به نقش مزورانة بنیادهای به اصطلاح «حامی حقوق بشر» می‌اندازیم،  همان‌ها که در آستین سیاست‌بازان غرب فعال‌ شده‌اند.    بارها گفته‌ایم و باز هم می‌گوئیم،   از منظر وجاهت حقوقی،  هیچ ساختاری بدون تکیه بر مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر قابل اعتنا نیست.   ولی در کمال تأسف آنچه در سطح جهانی از سوی آتلانتیسم و خصوصاً ایالات‌متحد تحت عنوان حمایت از حقوق بشر مطرح شده،   هیچ ارتباطی با مفاد این اعلامیه ندارد.   ایالات‌متحد از دولت‌هائی ـ  عربستان سعودی،  کویت،  قطر،  پاکستان،  و ... ـ  حمایت می‌کند که حتی اجازه نمی‌دهند رونوشت مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر در اختیار اتباع‌شان قرار گیرد.   پس به چه دلیل هر از گاه سروصدای گوشخراش حامیان آمریکائی حقوق‌بشر را می‌باید از بلندگوهای جهانی بشنویم؟

در دستگاه دیپلماسی بین‌المللی ایالات‌متحد،  حقوق بشر همچون مبحث «زن» در نگرش قرون‌وسطائی آخوندها،   ابزاری است جهت سیاستگزاری.   به طور مثال،   به یاد داریم که چند ماه پیش در اوکراین چه حوادثی به وقوع پیوست.  این رخدادها را به این ترتیب می‌توان خلاصه کرد:   گروه‌هائی افراد ناراضی برخی فضاهای اجتماعی را «اشغال» کردند،  و از طریق غوغاسالاری و هیاهو،   و با حمایت گروه‌های مشخصی از نازی‌ها،  فاشیست‌ها،   تک‌تیراندازان خارجی و خصوصاً مقامات سرشناس اروپائی و آمریکائی دست به تغییر دولت زده،   یک «دولت» خیابانی بر مسند قدرت نشاندند.  و این «بساط» به سرعت از سوی آتلانتیسم و اتحادیة اروپا مورد استقبال قرار گرفت و به «رسمیت» شناخته شد.  حال،   ماه‌ها پس از این خیمه‌شب‌بازی همین دستگاه‌های غربی شروع کرده‌اند به عیب‌جوئی از دولت «انقلابی» اوکراین!    به طور مثال،   تشکیلات شناخته شدة «عفوبین‌الملل» به این نتیجه رسیده‌ که دولت اوکراین در مورد مسائل حقوق بشر دروغ می‌گوید:

«سازمان عفو بین‌الملل در تازه‌ترین گزارش خود بار دیگر هر دو طرف درگیر در مناقشه شرق اوکراین را به کشتار و خلاف‌گوئی درباره جنایات یکدیگر متهم کرد.»
منبع:  دویچه‌وله،  مورخ 20 اکتبر 2014      

عملکرد مزورانة «عفوبین‌الملل» که به عنوان خانه‌شاگرد سازمان سیا فعالیت می‌کند،   در این میانه به صراحت قابل رویت است.   عفوبین‌الملل زمانیکه عوامل و عناصر شناخته شدة سازمان سیا،  وکارمندان عالیرتبة وزارت امور خارجة آمریکا و اروپا در هیاهو و غوغای «انقلابی» کی‌یف شرکت فعال داشتند،  دخالت آشکار سازمان‌های اطلاعاتی غرب را در تحولات سیاسی اوکراین «محکوم» نکرد.   سازمان کذا نگفت که حضور اتباع خارجی که عموماً شخصیت‌های دولتی نیز به شمار می‌روند در تحرکات سیاسی اوکراین به معنای به زیر پای گذاردن حقوق مردم اینکشور است.   ولی اینک همین سازمان جنایات «فرضی» تشکیلات دست‌نشاندة آتلانتیسم را «محکوم» می‌کند!   دلیل این محکومیت نیز کاملاً روشن است.   با اینعمل آمریکا از خود سلب مسئولیت کرده،   و جنایاتی را که در اوکراین با حمایت مستقیم واشنگتن صورت گرفته به گردن دست‌نشاندگان‌اش می‌اندازد.  به این ترتیب،  آتلانتیسم در میان «طلب‌کار» نیز خواهد شد؛  چرا که،  گویا طرفدار «حقوق بشر» است!

این مانورهای مزورانة «سیاسی ـ تبلیغاتی» را نمی‌باید دست‌کم گرفت؛  چرا که کاربرد بسیار بالائی دارد.   دولت دست‌نشاندة «انقلابی» اوکراین،   با سرنیزة عوامل سازمان سیا به قدرت رسیده،  و از خود هیچ اختیاری ندارد.   در نتیجه سازمان سیا هر آنچه بخواهد بر این دولت تحمیل می‌کند.   از سوی دیگر،   روسیه به عنوان یک قدرت تعیین‌کنندة جهانی نمی‌تواند حضور یک ساختار متزلزل را در مرزهای خود تحمل نماید.  پس تلاش کرملین منطقاً به سوی آرام کردن فضای سیاسی در اوکراین متوجه خواهد شد.  تلاشی که توسط دولت اوکراین «متوقف» می‌شود.   ولی آنزمان که دولت اوکراین چرخشی به سوی مسکو داشته باشد،  پروندة «جنایات» دولت و ارتش اوکراین،  جهت بی‌اعتبار کردن هر چه بیشتر کی‌یف توسط همین سازمان‌های «حامی» حقوق‌بشر علنی می‌شود تا چرخش به سوی مسکو در تعلیق قرار گیرد.   به این روند مزورانه،  یعنی ایجاد انسداد در روابط مسکو با همسایگان‌اش،   در قاموس آتلانتیسم می‌گویند،   «حمایت از حقوق‌ بشر!»    

آندسته از هم‌وطنان که با تحرکات سازمان سیا طی دوران پهلوی دوم آشنائی ندارند،  در همین مقطع،   از طریق ایجاد توازی بین «انقلاب» اوکراین و «انقلاب اسلامی» به صراحت می‌توانند ببینند چگونه ساختارها از هم فرومی‌پاشد،  تا ساختارهای متزلزل‌تر با تکیه بر هیاهو خلق شود و از منویات آتلانتیسم بهتر و بیشتر پیروی کند.   زمانیکه اوباش اسلامگرا تحت عنوان «انقلاب اسلامی» مبلغ نگرش‌های قرون‌وسطائی شده بودند،  سازمان‌های طرفدار حقوق بشر نمی‌گفتند در دورة تسخیر فضا،  تمرکز بر آداب‌کون‌شوئی و غسل و جماع ثواب و مکروه به معنای بی‌توجهی به حقوق انسان‌هاست.   این مزدوران تحت عنوان حمایت از حقوق‌ انسان‌ها فوت در آستین ملای پلیدی به نام خمینی می‌کردند. 

ولی زمانیکه خمینی را با سرنیزة کودتاچیان 22 بهمن 57 به قدرت رساندند،  و سازمان‌های اطلاعاتی غرب در ایران دست به کشتار و قتل‌عام و سرکوب زدند،   همین خمینی مفلوک، که به قول زنده‌یاد بختیار،  ‌ حدود جغرافیائی کشور ایران را هم نمی‌شناخت،  تبدیل شد به «مسئول» تمامی جنایاتی که توسط آتلانتیسم اعمال می‌شد.   مبارزات فرضی مشتی آخوند زیردم‌دریده با امپریالیسم آمریکا،   نسق‌کشی لات‌های خیابانی که «پاسداران انقلاب» شده بودند،   و تسلسل دولت‌های نوکرمسلک بازرگان،  رجائی،  موسوی،  و ... جملگی جهت به ارزش گذاردن سیر تحولاتی بود که مورد تأئید آتلانتیسم قرار داشت.  دولت «انقلاب اسلامی» در چنین شرایطی راهی جز فروافتادن به لجنزار وابستگی و دریوزگی از سرمایه‌داری غرب نداشت،  و دیدیم که چگونه طی سه دهة گذشته داروندار ملت ایران را آتلانتیسم بالاکشید و هنوز هم دست‌بردار نیست. 

 همین شرایط دقیقاً در اوکراین در شرف تکوین است،  با یک تفاوت بسیار مهم و سرنوشت‌ساز:  روابط بین‌الملل با دوران جنگ‌سرد تفاوت کلی دارد.   در نتیجه به استنباط ما اگر «دمب» حکومت اسلامی آنچنان که می‌بینیم چیده شده،  و دلالا‌ن محبت «دروازه قزوین» بالاجبار دکان «نبرد با آمریکای» آخوندها را تعطیل کرده‌اند،   مسئلة پوروشنکو و اوکراین نیز آنطور که کاخ‌سفید شب‌ها در خواب و خیال می‌بیند متحول نخواهد شد.   غرب نمی‌تواند از پوروشنکو خمینی دوم بسازد،   تا هم تنوری باشد برای چسباندن نان آتلانتیسم و چپاول ملت اوکراین،  و هم چماقی برای تهدید روسیه!    

رخدادها در اوکراین نشان از تحولی پایه‌ای در مسائل اینکشور دارد.  و از طریق ایجاد توازی بین تحولات ایران و اوکراین،  می‌توان مشاهده کرد که ایران در حال پای گذاردن به مرحلة جدیدی است.    در این مقطع برخورد مسئولانه و آگاهانه با مسائل اجتماعی،  و خصوصاً موضوع «آزادی زن» در جامعه،   می‌باید در اولویت قرار گیرد.   اشتباه چپ‌نمایان «صدر انقلاب اسلامی» را تکرار نکنیم؛   اشتباهی که نتیجة کج‌فهمی،  اگر نگوئیم خودفروختگی اینان بود،   و از سوسیالیسم «نظریه‌ای اقتصادی» ساخته بود!   از قضای روزگار،  مبانی اجتماعی،  فرهنگی و خصوصاً آزادی‌های انسانی در سوسیالیسم به مراتب از مبانی اقتصادی آن مهم‌تر است.   و در این میانه آزادی زن در رأس امور قرار می‌گیرد.    چرا که،   از طریق حمله به حقوق و آزادی زن،  ارتجاع خواهد توانست به حقوق تمامی ملت ایران تجاوز کند.   اگر بپذیریم که کشورمان به تدریج در حال خروج از یک مرحلة توحش استعمار آتلانتیست ‌است،   نیازمند برخوردی منطقی‌تر با مسائل اجتماعی ایران نیز هستیم.