۸/۰۲/۱۳۸۷

«گدای» جنگ‌طلب!




با ادامة آنچه «بحران مالی» لقب گرفته، شاهدیم که دولت ایالات متحد هر روز بیش از پیش دست‌ودل‌باز می‌شود، و با برداشت از خزانة عمومی، «نقدینگی» در بانک‌های ورشکسته تزریق می‌کند. دیروز وزارت خزانه‌داری آمریکا اعلام کرد که حاضر است تا 540 میلیارد دلار به بانک‌های ورشکسته «قرض» هم بدهد! البته این ولخرجی‌ها جهت تأمین نقدینگی کافی برای بانک‌ها، و همزمان تشویق خلق‌الله در آمریکا به ادامة زندگی «قسطی و قرضی» است. می‌دانیم که اگر به برنامة «زندگی» قسطی در آمریکا کوچک‌ترین لطمه‌ای وارد آید تمامی شبکة تولید و توزیع که امپریالیسم جهانی طی 70 سال گذشته در اطراف خود ساخته همچون کاخی از پوشال فرو خواهد ریخت. فراموش نکنیم که سرمایه‌داری جهانی تا همین چند سال پیش از یک اقتصاد خوب و شکوفا در عصر حاضر «تعریف» ویژه‌ای تحویل خلق‌الله می‌داد. در این تعریف که کاملاً «علمی» و خصوصاً بسیار انسانی و «حقوق‌بشری» نیز هست؛ زمانیکه آمریکائی‌ها «خوب» مصرف می‌کنند، و اروپائی‌ها می‌توانند همچون اسب‌عصاری جان کنده نقدینگی‌ها را جهت تأمین بودجة «مصرف» آمریکائی در بانک‌ها انبار کنند، و در همین راستا جهان سوم نیز بخوبی و خوشی چپاول، غارت و قتل‌عام ‌شود، اوضاع اقتصادی خوب است! به تدریج بر این تثلیث مقدس در قرن بیست و یکم نام ویژه‌ای گذاشتند: «علم اقتصاد»! و زمانیکه با تبلیغات جهانی پیرامون شرایط «خوب» و یا اوضاع اقتصادی «قمر در عقرب» روبرو می‌شدیم، این «تثلیث مقدس» را نیز می‌بایست مد نظر می‌داشتیم.

بر پایة این نوع «علم اقتصاد» زمانیکه بلندگوهای رسانه‌های جهانی اعلام می‌دارند، «بحران اقتصادی در راه است»، معنای آن کاملاً روشن می‌شود. در عمل، بحران در این نظام اقتصادی فقط سه معنا می‌توانست داشته باشد: یا آمریکائی‌ها به دلائلی نمی‌توانستند آنطور که باید و شاید «مصرف» کنند؛ یا اروپائی‌ها به دلائلی نمی‌توانستند دیگر «تولید» کنند. شق سوم نیز نهایت امر و زبان‌مان لال، به این معنا بود که بر روند بسیار «مقدس» قتل‌عام و کشتار و چپاول ملت‌های جهان سوم خللی وارد آمده!

ولی این «علم مقدس» امروز کمی تغییر کرده!‌ فریاد «بحران اقتصادی» همانطور که می‌دانیم از هر گوشه و کنار جهان این روزها به هوا بلند شده، ولی نه آمریکائی‌ها و نه اروپائی‌ها و نه هیچ ملت دیگر در جهان گویا قادر به مهار این «بحران» نیست! پس بهتر است ذره‌بین «مقدس» را برداشته، از نزدیک نگاهی به ابعاد این «بحران» داشته باشیم. چرا که به صراحت در تثلیث مقدس مذکور گویا یک عامل دیگر پای گذاشته و آن را به «تربیع» تبدیل کرده! عاملی که ارباب جراید زیاد از مطرح شدن آن در تحلیل‌ها استقبال نمی‌کنند: منافع سرمایه‌داری روسیه!

روسیه پس از گذار از بحران دوران یلتسین اینک تبدیل به یکی از مهم‌ترین کشورهای تصمیم‌گیرنده در روند مسائل نظامی و استراتژیک جهان شده، و از آنجا که منافع اقتصادی، فرزند خلف روابط نظامی و استراتژیک است، جای تعجب ندارد که روسیه در مسائل جهانی حرفی هم از خود داشته باشد؛ به قول معروف حالا باید چند کلمه هم از «مادر عروس» بشنویم!

همانطور که می‌توان حدس زد «مادرعروس» از شرایط زیاد راضی به نظر نمی‌رسد. چرا که بر خلاف نظام‌های سرمایه‌داری غرب، محل در آمد اصلی «شاباجی‌خانم» فاقد لایه‌های متفاوت و مختلف است. محل درآمد اصلی ایشان، خارج از تسلیحاتی که تحت عنوان «تأمین امنیت» هر از گاهی به ریش ملت‌های جهان سوم می‌بندد، فقط به چند حلقه چاه نفت، چند حوزة گازی، معادن درجة دوم و سوم طلا و تولیداتی از قبیل الماس صنعتی و ... محدود می‌شود. خلاصه می‌گوئیم در جهانی که «تلون مزاج» مصرف‌کنندگان، حداقل در ظاهر موتور اصلی نوآوری‌ها، گونه‌گونگی‌ها، و تولیدات رنگارنگ و «حسرت‌آفرین» نزد توده‌های محروم جهان شده، شبکة تولیدی در سرمایه‌داری روسیه، در دوران «تاواریش‌های» سابق گیر کرده. تولیدات فقط به رنگ خاکستری تیره و قهوه‌ای شکولاتی است، یا نفت‌خام است و بوگندو، یا گازطبیعی، که بدبوتر است.

در چنین شرایطی زمانیکه عموسام و جمبول خسته از چپاول ملت‌های جهان سوم قصد دارند در کنار چشمه نشسته و ضمن صرف یک قهوه، مثل کوه‌نوردهای خودمان خستگی از تن به در کنند، سر و کلة تاواریش پوتین پیدا می‌شود که کجا نشسته‌اید، وقت استراحت نیست!‌ البته عموسام، همانطور که می‌دانیم اهل استراحت نیست، می‌خواهد سرمایه‌های به دست آمده را در «خدمات بانکی»، صنایع خانگی، اینترنت، و هزار شاخة دیگر «تزریق» کند، و اجازه دهد که دمکرات‌های «بسیار دوست‌داشتنی» به قدرت برسند و برای چند سالی «حقوق‌ بشر»، «دمکراسی» و ... را آنقدر در بوق بزنند و سر مردم را ببرند و حال مردم را بگیرند، که جماعت بجای زندگی در کنار امثال کلینتن و لات‌بازی در صلح‌وصفا، به چاقوکش‌های حزب‌جمهوری‌خواه رضایت دهند! به این می‌گویند «دور حاکمیت» در یک نظام سرمایه‌داری؛ نام دیگر آن دمکراسی سرمایه‌داری است.

ولی همانطور که می‌دانیم همة سرمایه‌داری‌ها از این «دور» برخوردار نیستند، و دیدیم که سرمایه‌داری روسیه درست مانند دوران استالین فقط یک «دور» دارد؛ «دور پوتین»! می‌توان تصور کرد که در روند «معمول» سرمایه‌داری در اینجا مشکلی ایجاد خواهد شد، مشکلی که غرب نمی‌تواند، به دلیل ابعاد وسیع نظامی، با کودتا، جنگ و درگیری و خلاصة مطلب کشت‌وکشتار خلق‌الله آن را فیصله دهد؛ کشت‌وکشتار ملت روسیه فعلاً امکانپذیر نیست! در نتیجه غرب می‌باید با منافع «عالیة» این سرمایه‌داری نوپا «کنار» بیاید، ولی سئوال اینجاست که چگونه این عمل «خداپسندانه» می‌تواند صورت گیرد؟ شبکة «تولیدات» فراگیر که غرب سرمایه‌های چپاول شده را به تدریج در آن‌ها تزریق می‌کند، بسیار گسترده است، و از «صنعت» پورنوگرافی گرفته تا صنایع پزشکی، عروسک‌سازی، و ... را شامل می‌شود. این «گستره» را نمی‌توان فقط طی یک دهه در یک اقتصاد سازماندهی کرد؛ روسیه نیازمند دهه‌های طولانی زمینه‌سازی جهت فراهم آوردن شرایط حضور این خدمات و صنایع در جامعه و ایجاد بازارهای مناسب در کشورهای دیگر است. اینهمه اگر نظام حاکم بر روسیه اصولاً «ضرورت» وجود چنین صنایعی را به رسمیت بشناسد!

خلاصة مطلب مشکلی که فعلاً تحت عنوان «بحران مالی و اقتصادی» در سطح جهانی پیش آمده، و رسانه‌ها در بوق‌های آن می‌دمند مشکلی است کاملاً استراتژیک و متعلق به شرایط فعلی در جهان! مشکلی که حتی می‌تواند از ابعاد «پدیده‌شناسانه» و «فرهنگی» نیز برخوردار شود. چرا که آنچه ملت روسیه و نظام حاکم بر این کشور «تولیدات» صنعتی می‌نامد، اجباراً با نظریات آمریکائی‌ها هم‌سو نخواهد بود. با این وجود، دولت آمریکا و دول‌ غرب، سعی دارند به مردم خود نشان دهند که با «حسن نیت» در برابر مطالبات بانک‌ها و شرکت‌های بیمه، می‌توان مشکل اصلی را حل کرد؛ چنین عملی غیرممکن است!

امروز پس از آنکه دولت آمریکا آمادگی خود را جهت «استقراض» در راه فراهم آوردن شرایط فعالیت‌های بانکی اعلام داشت، کاشف به عمل آمد که یکی از مهم‌ترین بانک‌های ایالات متحد به نام «واچاویا» نزدیک به 40 میلیارد دلار «ضرر» داده! و سهامداران «محترم» این بانک می‌باید از محل رانت‌های ماهیانه در ازاء هر سهم نزدیک به 12 دلار «ضرر» بدهند! البته این «ضررها» را می‌باید به معنای «ضرر از منفعت» تلقی کرد، چرا که همین بانک طی سالیان دراز همه‌ ساله میلیاردها دلار رانت خوش‌خوراک و قابل هضم خدمت سهامداران ارائه ‌کرده؛ اگر محصول خوب نیست، حتماً به دلیل کمبود بارندگی بوده!

ولی اگر درست نگاه کنیم این «بارندگی» اصلاً در هواشناسی پیش‌بینی نشده. امروز نیویورک تایمز که به جانبداری از حزب‌دمکرات شهرت دارد، در تیتر خبری خود چنین می‌نویسد:

«ایالات متحد و ناتو طرح‌های خود را برای حمایت از کشورهای همسایة روسیه [کشورهای بالت] به روز می‌کنند!»

در ادامة این مطلب روزنامة کذا به صراحت سخن از «تجربة» تهاجم نظامی در گرجستان و مسائل دفاعی در تقابل با ایدة روسیه از منافع ملی این کشور دارد!‌ اگر فراموش نکرده باشیم آمریکا طرح تعبیة «سپردفاعی» را چند ماه پیش در جمهوری آذربایجان و حتی گرجستان، به بهانة حمایت از کشورهای اروپائی در برابر موشک‌های ایران ارائه داده بود! و امروز به صراحت می‌بینیم که «بحران» معروف اقتصادی پرده‌ها را چگونه در روابط بین مسکو و واشنگتن از هم دریده. این نشان داد که مطرح کردن ایران به عنوان یک خطر استراتژیک فقط یک دروغ «سیاسی» بوده!

در این میان بهتر است نگاهی نیز به روابط غرب و روسیه با ایران داشته باشیم. چرا که امروز تفاوت در بینش سیاسی و استراتژیک روسیه و غرب، بیش از هر کشور دیگر، بر سرنوشت ایران سایه انداخته. در شرایطی که مسکو رسماً اعلام می‌دارد، قصد برپائی یک «ذخیرة» نفتی جهت اعمال کنترل بر قیمت‌های نفت‌خام در جهان را دارد، و به احتمال زیاد کشور انگلستان تا چند روز دیگر ورود اقتصاد انگلیس به دوران «کسادی» را اعلام خواهد داشت، بر اساس گزارش «فارس‌نیوز»، روز ششم آبان ماه آینده، حجت‌الاسلام شاهرودی به مسکو می‌رود، و دبیرکل شورای همکاری خلیج فارس نیز برای دیدار با مهرورزی به تهران می‌آید.

سفر یکی از مهره‌های شناخته شدة انگلستان در حکومت اسلامی به مسکو، همزمان با سفر رئیس یک شورای دست‌نشاندة انگلیس در خلیج‌فارس به تهران نشان می‌دهد که روابط اگر بین واشنگتن و مسکو در حال سرد شدن است، یا بهتر بگوئیم از دید حزب دمکرات آمریکا «سردی روابط» در برنامة سیاسی گنجانده شده، غرب برای خود در تهران راهی جز همکاری با روسیه نمی‌بیند. و برای اینکار همچون گذشته‌ها پایتخت‌های غرب دست به دامان شبکة معروف جوجه‌های «علیاحضرت ملکه» شده‌اند.



نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس

...

۷/۲۹/۱۳۸۷

مارکسیسم‌ها! بخش یازدهم




همانطور که دیدیم دوران ماه‌عسل استالینیسم با سرمایه‌داری که از اواسط دهة 1930 به صورتی «زیرجلکی» آغاز شده بود، نهایت امر در آخرین ماه‌های جنگ دوم جهانی علنی شد، و کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی «اشغالگر» پای به بسیاری از کشورهای اروپای شرقی گذاشت. اینبار مارکسیسم بجای تکیه بر الهامات روشنفکران، هنرمندان، فلاسفه، نیروهای سازنده، کارگران و دیگر دست‌اندرکاران واقعی تفکر مارکسیست، تکیه‌گاهی به نام «ارتش سرخ» پیدا کرده بود. ارتشی که دستگاه‌های تفتیش عقاید و سرکوب «امنیتی ـ پلیسی» را نیز در پیشرفته‌ترین ویراست‌ها، تحت عنوان «پر طمطراق» مبارزه با سرمایه‌داری و امپریالیسم همزمان بر سرنوشت ملت‌ها تحمیل ‌می‌کرد. با این وجود این ماه عسل دیری نپائید، چرا که اگر در مورد استراتژی‌های اروپای شرقی «تفاهمی» عمیق بین مسکو و لندن از سال‌ها پیش برقرار شده بود، بحرانی که جنگ دوم در مناطق قارة آسیا و نهایت امر اقیانوس آرام ایجاد کرد درگیری مسکو و واشنگتن را به همراه آورده بود.

رابطة ویژه‌ای که ایالات متحد طی قرن نوزدهم میلادی با اقیانوس آرام و مناطق مختلف در این منطقه و جنوب شرقی آسیا برقرار کرده بود، کمتر مورد بررسی محققین قرار می‌گیرد. ایالات متحد به همراه دیگر قدرت‌های استعماری ـ در اینمورد می‌باید خصوصاً از انگلستان، اسپانیا، پرتغال و هلند نام برد ـ از اوائل قرن نوزدهم چشم طمع به منابع طبیعی و بازارهای آسیای جنوب شرقی داشت. ولی در این میان چند عامل در برابر بهره‌برداری استعماری از این مناطق ایجاد اشکال می‌کرد، یکی از مشکلات اساسی، تقابل میان قدرت‌های استعماری در راه چپاول این ملت‌ها بود. همانطور که می‌دانیم این چپاول استعماری در ظاهر به صورت «تجارت» آغاز می‌شد، و کشتی‌های جنگی اروپائیان، با تشکیل «بنگاه‌های تجاری» در بنادر این کشورها، زمینه‌ساز گسترش نفوذ سیاسی، اعمال نظارت بر مسائل داخلی، کنترل تجارت و اقتصاد محلی، و نهایت امر اعمال استعمار مستقیم بر این ملت‌ها می‌شدند.

در تاریخ استعماری آسیای شرقی و جنوبی، ملت‌ها هر کدام در حد «بنیة» سیاسی خود در برابر این به اصطلاح «تجارت» عکس‌العمل نشان دادند. به طور مثال، و به شهادت تاریخ، «حکایت» این تجارت در مورد جزایر ژاپن به چند ماه نیز نکشید. امپراتور کشور «آفتاب تابان» تمامی کشتی‌های جنگی و تجاری غربی‌ها را از سواحل ژاپن اخراج کرد، و کارشناسان آنان را یا اعدام نمود و یا سوار بر قایق‌های کوچک ماهیگیری به دریا سپرد! به این ترتیب ژاپن تنها کشور آسیائی است که عملاً فاقد تاریخچة استعماری می‌شود، چون همانطور که گفتیم بر روند رشد روابط استعماری پس از طی چند ماه، برای همیشه نقطة پایان گذاشت. در صورتیکه در مورد هند، چین و خصوصاً کشورهای کوچک‌تری چون ویتنام، فیلیپین، و ... این روند به عنوان یک شیوة حاکمیت درازمدت، طی دهه‌های طولانی زمینه‌ساز چپاول ملت‌ها شده.

در آخرین هفته‌های جنگ دوم جهانی، سرمایه‌داری «پیروزمند» غرب با مشکلی اساسی روبرو بود. مشکلی که آیندة منافع استعماری غرب در منطقة آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام را رقم می‌زد، و در عمل پیامد همکاری‌های استالینیسم و سرمایه‌داری طی بحران در اروپای شرقی بود. به طور خلاصه، اگر نتایج استراتژیک جنگ دوم به فروپاشی قدرت عمدة آسیا که در آنروزها امپراتوری ژاپن به شمار می‌رفت می‌انجامید، چه قدرتی می‌توانست در مرزهای گستردة اتحادشوروی که یکی از «برندگان» اصلی جنگ نیز بود در برابر گسترش منافع مسکو مقاومت کند؟ در ثانی اگر ارتش‌های غرب، جهت مقابله با نفوذ مارکسیست‌ها، از فروپاشی امپراتوری ژاپن جلوگیری می‌کردند، تکلیف شبکة گستردة این امپریالیسم قدرتمند که عملاً تمامی کشورهای جنوب آسیا را فراگرفته بود، در فردای جنگ دوم و در تقابل با سرمایه‌داری آمریکا و انگلستان چه می‌شد؟ این سئوال‌هائی بود که در آخرین هفته‌های جنگ دوم در برابر پایتخت‌های غرب قرار گرفت.

همانطور که می‌توان حدس زد، و در تقابل با قدرت‌های استعماری، ملت‌های این مناطق از مدت‌ها پیش جهت فروپاشاندن دژهای استعماری درگیر مبارزات گستردة توده‌ای شده بودند. هند و چین به طور کامل به سوی استقلال پیش می‌تاختند، و مناطق دیگر نیز هر کدام از نطفه‌های مقاومت، هر چند در مقیاسی محدودتر، ولی قابل ملاحظه برخوردار بودند. در چنین شرایطی است که ایالات متحد جهت «اعلام خطر» در برابر تمایالات گسترش‌طلبانة مسکو و همزمان ارعاب ملت‌ها در این منطقه دست به جنایتی می‌زند که شاید در تاریخ بشر بی‌سابقه باشد.

هاری ترومن، رئیس جمهور ایالات متحد، در روزهای ششم و نهم ماه اوت سال 1945 دو شهر عمدة ژاپن، هیروشیما و ناکازاکی را با بمب اتم مورد حمله قرار داد. قربانیان این جنایت بر صدها هزار تن غیرنظامی بالغ می‌شود، و این عمل ضدبشری در شرایطی که کشور ژاپن تا تسلیم نهائی راه درازی در پیش نداشت، لکة ننگی بر تاریخ ملت آمریکا خواهد بود. «توجیهات» ارائه شده از سوی دولت آمریکا در مورد این عمل وحشیانه در ابعاد مختلفی صورت می‌گیرد. نخست این دولت ادعا می‌کند که از تبعات چنین تخریب همه‌جانبه‌ای «مطلع» نبوده! سپس سخن از مقاومت بسیار «شدید» ژاپنی‌ها به میان می‌آید و اینکه دولت آمریکا نمی‌خواست با حملة همه‌جانبه به ژاپن تلفات بسیار سنگینی بر نظامیان آمریکائی و غیرنظامیان ژاپنی اعمال کند! البته توجیهات دیگری نیز در میان است، ولی اینبار هم مسائل واقعی در پشت صحنه قرار گرفته.

همانطور که گفتیم ایالات متحد از نقش امپریالیسم ژاپن و شبکة قدرتمند منطقه‌ای آن در فردای جنگ بسیار نگران بود، ولی یکی از مهم‌ترین دلائل بمباران اتمی ژاپن، این احتمال بود که در صورت حملة نظامی ارتش آمریکا به این کشور، یانکی‌ها در گیر مجادلاتی شوند که چند سال بعد نخست در کره، و سپس در ویتنام گرفتار آن شدند: جنگ با «مارکسیسم‌ها»!‌ آمریکا بخوبی می‌دانست که هم چین و هم هند را پس از جنگ برای همیشه از دست داده. و شاهد بودیم که چین در قالب یک مارکسیسم «دهقانی»، و هند در مقام پرجمعیت‌ترین دمکراسی جهان راهی برای نفوذ واشنگتن نزد ملت‌های بزرگ آسیا باقی نگذاشتند.

ولی تجزیة ژاپن به شیوة کره و ویتنام، و یا از دست دادن این کشور از طریق قیام‌های توده‌ای با تکیه بر رهبرانی چون مائو و یا گاندی، برای واشنگتن یک «فاجعه» بود. فرو افتادن ژاپن به عنوان یک غول صنعتی، در جبهة «مخالف» شاید سرنوشت جهان را در آنروزها تغییر می‌داد، چرا که این به اصطلاح «فاجعه‌»، استرالیا را در مقام یکی از مهم‌ترین دژهای حافظ منافع سرمایه‌داری انگلستان در اقیانوس آرام به جانب مخالفت با منافع ایالات متحد سوق می‌داد، و نهایت امر آمریکا در سواحل غربی کشور به صورتی مستقیم درگیر چالش‌های نظامی و سیاسی می‌شد. آنان که با تاریخ نظامی ایالات متحد آشنائی دارند بخوبی می‌دانند که یکی از صورتبند‌ی‌های غیرقابل تغییر از نظر استراتژهای این کشور پرهیز از گشودن مرزهائی است که بتواند تهدید نظامی مستقیم بر سرزمین‌های ایالات متحد تحمیل کند. تمامی استراتژی‌های دریائی و نظامی واشنگتن از نخستین روزهای استقلال آمریکا بر اجتناب از تحمیل این پدیده شکل گرفته، و آخرین نمونة تاریخی آن جنگ با ارتش اسپانیا بر سر تصاحب ایالت تکزاس بود!

آمریکا، در عمل با بمباران اتمی کشور ژاپن هم نطفة امپریالیسم قدرتمند این کشور را در توکیو از میان برداشت، هم تلاش کرد که شبکة گستردة سرمایه‌داری ژاپن را در منطقه با همکاری انگلستان به نفع واشنگتن و لندن «مصادره» کند، و هم ملت‌های منطقه را از تبعات درگیری با منافع آمریکا بخوبی به هراس افکند! نهایت امر این بمباران به مسکو نیز پیام روشنی ارسال داشت: اگر در آسیا قصد گسترش‌طلبی دارید، احتمال حملات هسته‌ای را نیز «منظور» کنید! این پیام در آنروزها روشن‌تر از آن بود که استالین مفهوم واقعیش را دریافت نکند! بمباران ژاپن این نتیجة کاملاً «منطقی» را به دنبال آورد، که تا 4 سال بعد ـ آنزمان که مسکو اولین بمب اتمی خود را «آزمایش» کرد، شاهد سکوت کامل کرملین در مورد مسائل آسیای شرقی باشیم! این فرصت «طلائی» به آمریکا امکان داد که زمینة تأمین حاکمیت‌های مورد نظر خود را در بسیاری از کشورهای آسیای شرقی و جنوب‌شرقی فراهم آورد.

ولی از نظر استراتژیک، بمباران اتمی ژاپن بازتاب‌های دیگری نیز داشت، بازتاب‌هائی که ایالات متحد از پیش‌بینی آنان در آنروزها کاملاً عاجز بود. نخست اینکه این دولت در عمل ثابت کرد، بر خلاف تمامی تبلیغاتی که در سراسر جهان به راه انداخته، به هیچ عنوان حاضر به تحمل حضور سرمایه‌داری دیگری بر روی کرة ارض نخواهد بود. سرمایه‌داری جهانی به شیوه‌ای که سه کشور کلیدی سرمایه‌دار ـ آمریکا، انگلستان و فرانسه ـ پیش‌بینی‌ کرده بودند، و هنوز نیز بر پایة همین «پیش‌بینی» تلاش‌های جهانی خود را هماهنگ می‌کنند، فقط از یک محور واحد «تصمیم‌گیری» برخوردار است، و تعدد مراکز تصمیم‌گیری را این ساختار به هیچ عنوان نمی‌پذیرد. تبلیغات گسترده‌ای که در دوران جنگ سرد بر محور «هماهنگی» سرمایه‌داری جهانی برای تقابل با «کمونیسم» به راه افتاده بود، یک فریب رسانه‌ای بیش نبود. در واقع، امروز پس از فروپاشی اتحادشوروی و شکل‌گیری سرمایه‌داری «نوپا» در روسیه به صراحت مشاهده می‌کنیم که اصول «تخاصمات» میان آنچه سرمایه‌داری «سنتی» عنوان می‌کنیم و سرمایه‌داری روسیه، از تخاصمات دوران جنگ سرد به هیچ عنوان کم‌تر نیست. از طرف دیگر، و تا آنجا که به بحث ما در مورد «مارکسیسم‌ها» مربوط می‌شود، تهاجم وحشیانة آمریکا به منطقة آسیای شرقی و جنوب شرقی، تهاجمی که حتی سرمایه‌داری‌ها را نیز «هدف» خود قرار داده بود، فقط یک نتیجة مستقیم می‌توانست داشته باشد: تبدیل مارکسیسم به یک ایدئولوژی منطقه‌ای جهت مبارزه با استعمار! اینبار شاهدیم که مارکسیسم بستر واقعی تفکر خود را ترک می‌کند تا تبدیل به نوعی ایدئولوژی مبارزه با استعمار شود. در عمل، حتی اگر بسیاری از «خلقیون» این برخورد را غیرقابل قبول تلقی کنند، این نوع «استفاده» از مارکسیسم بسیار جدید بود؛ نوعی «ابداع» به شمار می‌رفت! ابداعی که شاید توجیهات فلسفی درستی نیز نداشت.

به صراحت بگوئیم، قرار دادن مارکسیسم در بطن یک نظریة «استقلال‌طلبانه»، برخی اوقات «ملی‌گرایانه»، و حتی «آزادیخواهانه» از نظر فلسفی مشکلات بسیار گسترده‌ای ایجاد می‌کند. همانطور که می‌دانیم واژه‌های بالا از نظر فلسفی تعریف مشخصی ندارد؛ این واژه‌ها بسیار گنگ و قابل ارتجاع‌اند! در صورتی که مارکسیسم نظریه‌ای است جهت تغییر شیوة تولید در بطن یک جامعة صنعتی! به عبارت دیگر، تعریف مارکسیسم به هیچ عنوان از «ابهام» برخوردار نیست، ولی در ترادف قرار دادن این «نظریة» مشخص فلسفی با برداشت‌های منطقه‌ای و محلی از «استقلال»، «آزادی»، و ... فقط به معنای ایجاد انحراف در اصل مارکسیسم است. انحرافی که در آسیای شرقی و جنوب شرقی شاخه‌های جدیدی بر مارکسیسم افزود، شاخه‌هائی که مهم‌ترین‌شان مائوئیسم به شمار می‌رود!

در عمل، انحرافی که استالینیسم در مارکسیسم به وجود آورد، اینبار در آسیای شرقی تبدیل به انحرافی بازهم گسترده‌تر شد، نظریة «سوسیالیسم در یک کشور واحد» که ستون فقرات استالینیسم بود، اینک می‌رفت تا تبدیل به نظریة سوسیالیسم در بطن «خاقانیسم چینی، امپراتوریسم ویتنامی، و شهنشاهیسم کامبوجی» شود!‌ تجربیاتی که رسماً در تاریخ معاصر شاهد آن بودیم. مارکسیسم در این مناطق بر خلاف روسیه، و فرهنگ‌های صنعتی اروپائی عملاً فاقد «نظریه‌پرداز» در مفهوم واقعی کلمه بود. مارکسیسم تبدیل به وسیله‌ای جهت تجهیز و فراهم آوردن زمینة مبارزة روستائیان و کارگران روستاها در گروه‌های شبه‌نظامی با پدیده‌ای می‌شد که «امپریالیسم» لقب گرفته بود. ولی در بطن این سازماندهی‌ها که همگی خود را «مارکسیست» می‌خواندند، نشانی از «ماتریالیسم» و آموزه‌های پایه‌ای و اساسی مارکس در رد «فئودالیسم» و تأئید آزادی بشر از قید و بند روابط ارباب و رعیتی، خصوصاً نابودی پدیده‌ای به نام «دولت» به هیچ عنوان دیده نمی‌شد. در کمال تعجب شاهدیم که مارکسیسم در آسیای شرقی و جنوب شرقی خود تبدیل به نظریه‌ای در توجیه قید‌وبندهای جامعة فئودال، و قبول حضور گستردة یک دولت سرکوبگر می‌شود!

شاید یک بررسی شتابزده از منطقة خاورمیانه نیز در این مقطع جالب باشد. چرا که بعدها، زمانیکه «مارکسیسم‌ها» شاخه‌های «مجازی»‌ خود را به صورتی که در بالا توضیح دادیم در آسیای شرقی به طور کامل گستردند، با تکیه بر همین «تعاریف» نیم‌بند، پای به کشورهای کلیدی در جهان اسلام نیز گذاشتند!‌ و در آغاز نخستین سال‌های دهة 1970 شاهد شکل‌گیری سازمان‌های «مبارز مسلمان» در این کشورها هستیم! سازمان‌هائی که یا مستقیماً خود را ملهم از تعالیم مارکس معرفی می‌کردند، و یا به صورتی غیرقابل انکار تحت تأثیر این تعالیم قرار داشته، سعی در ایجاد نوعی میانبر «فلسفی ـ اجتماعی» و ایجاد «رابطه‌ای» اندام‌وار بین یک نظام فکری فئودال و قرون‌وسطائی یعنی اسلام، و یک نظام فکری صنعتی و پیشرفته یعنی مارکسیسم داشتند!‌ تلاشی مسلماً بسیار مضحک، هر چند از نظر تمایلات استعماری بسیار جالب توجه!

این نوع التقاط کودکانه نهایت امر کار را به پدیده‌ای «نیست در جهان» به نام «حکومت اسلامی» در ایران کشاند، حکومتی که شعار دیکتاتوری «کارگری» را با دیکتاتوری «مستضعفان» جایگزین کرد، و در واقع نوعی خلافت اسلامی را، در ویراستی کاملاً استعماری و عقب‌افتاده، از سال 1357 تا به امروز بر کشور ایران تحمیل کرده. فراموش نکنیم، در بطن روابط ویژه‌ای که طی سال‌ها بین حزب استالینیست توده و این به اصطلاح «حکومت» ایجاد شد، مسلماً خویشاوندی‌های عقیدتی، به صورتیکه در بالا اشاره کردیم از اهمیت برخوردار می‌شود.

اینک با بازگشت به آسیای شرقی، می‌باید عنوان کرد، سیاست «ایجاد وحشت» که به دست ایالات متحد در این منطقه به راه افتاد، سکه‌ای است که دو «روی» دارد؛ و نهایت امر دست سرنوشت برای یانکی‌ها حکایت دیگری در آسیای شرقی رقم ‌‌زد. خصوصاً اینکه استالین در مقام رهبر بلامنازع «کشور واحد سوسیالیست» در سال 1953 به کام مرگ فرو ‌افتاد، و پیش‌بینی‌های سرمایه‌داری جهانی به رهبری ایالات متحد جهت اعمال کنترل بر منطقة آسیای شرقی و جنوب شرقی به دلیل فروپاشیدن دیکتاتوری هولناک استالین با مشکلاتی عظیم روبرو ‌شد. اوج‌گیری «خروشچف» در پولیت‌بورو و روند «استالینیسم‌زدائی»، شکاف بین چین و شوروی در جبهة هندوچین، شکست آمریکا در جنگ‌های کره و ویتنام، مطالبی است که بعدها به آن خواهیم پرداخت.








نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی دی‌اف ـ اسپیس


پیوند این مطلب در گوگل
...

۷/۲۷/۱۳۸۷

مارکسیسم‌ها! بخش دهم






در ادامة بحث «مارکسیسم‌ها» امروز به بررسی شرایط در اروپای شرقی طی سال‌های آغازین جنگ دوم جهانی می‌پردازیم. همانطور که پیشتر گفتیم قدرت گیری ژوزف استالین در اتحادشوروی با این اعتقاد عمیق در پایتخت‌های سرمایه‌داری غرب، خصوصاً لندن و پاریس توأم شده بود که وجود یک دیکتاتور مارکسیست‌نما در مسکو نیازهای استراتژیک مختلف غرب را بهتر از یک بحران فزایندة «فلسفی ـ عقیدتی» فراهم خواهد آورد. تسلیم تروتسکی به مقامات کشور ترکیه، آنهم با موافقت مستقیم شخص استالین فقط می‌تواند تأئیدی بر این روند باشد؛ دولت ترکیه در آنزمان مستقیماً به دست ارتش انگلستان به قدرت رسیده بود! پیشتر گفتیم که سرمایه‌داری غرب جهت اعمال کنترل بر منطقة وسیعی که شامل کشورهای اروپای مرکزی تا شرق کوه‌های اورال می‌شد، فقط بر دو عامل تکیه داشت: تشکیلات دیکتاتوری استالین در مسکو و حکومت‌های فاشیست ایتالیا و آلمان در مرکز اروپا! دیگر «بنیادها» در این منطقة پهناور، به دلیل بازتاب‌ جنگ اول جهانی و فروپاشی امپراتوری فرسودة «اطریش ـ مجارستان» یا بر طبل‌ تقابل‌های قومی، قبیله‌ای و مذهبی می‌کوبیدند، و یا تحت تأثیر نفوذ فزایندة گروه‌های غیرقابل کنترل و بسیار فعال مارکسیست قرار داشتند. غرب از نفوذ روز افزون این گروه‌ها که در فعالیت‌های‌شان قادر نبودند یک «مخاطب» معتبر را جهت گفتگوهای سیاسی در اختیار پاریس و لندن قرار دهند بسیار نگران بود.

در دوران «جنگ‌سرد» ریشه‌یابی علل جنگ دوم جهانی ساده می‌نمود؛ مکاتب تاریخ‌نگاری، تحت تأثیر دو منبع «الهام» اصلی قرار داشتند: آمریکای سرمایه‌داری و اتحادجماهیر شوروی! سرمایه‌داری غرب در بررسی‌های تاریخی خود، دلائل به قدرت رسیدن فاشیست‌ها در ایتالیا و خصوصاً در آلمان را بیشتر بر پایة نوعی «نگرانی‌» توده‌های آلمانی و ایتالیائی و نارضایتی‌های عمومی از نتایج جنگ اول «معرفی» می‌کرد. این نوع تاریخنگاری در اوج خود ویراستی داشت که به بررسی استراتژی‌های مختلف در توسعة شیوة تولید سرمایه‌داری در آلمان نیز می‌پرداخت و تمایلات جنگ‌طلبانة هیتلر را نهایت امر بر پایة این نوع نگرش «توجیه»‌ می‌کرد؛ دست‌یابی به منابع مواد خام، جستجوی بازارهای فرامرزی، و ... از این جمله بود. البته نمی‌باید فراموش کرد که در نگارش تاریخ می‌توان تمامی این مسائل را منظور داشت، ولی یک اصل کلی در چنین برداشت‌هائی نادیده گرفته می‌شود: در شرایطی که تمامی توان صنعتی و مراکز تولید صنعتی آلمان تحت نظارت فرانسه و انگلستان قرار داشت، چگونه اینکشور خارج از توافق با اینان می‌توانست به تولید جنگ‌افزار بپردازد، آنهم در ابعادی که هنوز نیز بی‌سابقه است؟ مسلماً برای این حرکت فراگیر و صنعتی در کشور آلمان، که از طرف فرانسه و انگلستان مورد حمایت قرار می‌گرفت، دلائلی فراتر از «ناامیدی» و «عصبانیت» ملت آلمان می‌باید جستجو کرد!

با این وجود دلائل کم نبود! و مهم‌ترین آن‌ها نگرانی سرمایه‌داری غرب و شاخک‌های آن در اروپای مرکزی از رشد مراکز تفکر «مارکسیسم‌ها» بود. نمی‌باید فراموش کرد که جنگ اول جهانی تا آنجا که مربوط به ساختارهای فئودال در مرکز اروپا می‌شد، یکی از مخرب‌ترین جنگ‌های تاریخ بشر به شمار می‌آید. طی جنگ اول، تقریباً تمامی توده‌های دهقانی در مرکز اروپا از ساختارهای فئودال همزمان «رها» شده، در حلبی‌آبادهای شهرها و در روستاهای مخروبه تمرکز یافته بودند. در چنین شرایطی ایجاد «کار»، و فراهم آوردن نوعی ساماندهی شهری و روستائی برای این تودة کثیر، ناامید و گرسنه که حتی در برخی موارد به دلیل جابجائی‌های گسترده ریشه‌های قومی، مذهبی و گویشی خود را نیز از دست داده بود کار ساده‌ای به شمار نمی‌رفت. جنگ اول بحرانی را آغاز کرده بود که فقط در چارچوب یک جنگ دیگر می‌توانست پایان یابد.

از طرف دیگر، همانطور که گفتیم، بررسی تاریخنگارانة اردوگاه «شرق» نیز از جنگ دوم وجود داشت. در این بررسی همانطور که می‌توان حدس زد قسمتی از واقعیات عنوان می‌شد؛ آن قسمت که بررسی نتایج مخرب جنگ اول جهانی را شامل می‌شود و نشاندهندة نگرانی محافل غرب از رشد مراکز تحرک فکری مارکسیسم است از قلم نمی‌افتد، ولی در این بررسی نیز یک مطلب، تا آنجا که یک تحلیل عمیق و همه‌جانبه را ایجاب کند، مورد عنایت قرار نمی‌گیرد: دلایل واقعی امضاء پیمان عدم‌تعرض بین هیتلر و استالین در تابستان سال 1939!

در عمل، این «دلائل» را خواننده می‌باید با بازگشت و مطالعة دوباره در اصول «استالینیسم» جستجو کند. همانطور که گفتیم استالینیسم مبارزه با شیوة تولید سرمایه‌داری را در چارچوب شعار مضحک «سوسیالیسم در یک کشور واحد»، فقط به داخل مرزهای روسیه «محدود» کرده بود؛ در خارج از این مرزها نه تنها با سرمایه‌داری که حتی با فاشیسم نیز حاضر به همکاری بود! جالب اینجاست که «پیمان عدم تعرض» بین آلمان هیتلری و آنچه «سوسیالیسم» شوروی خوانده می‌شد، زمانی به صورت «غیرمترقبه» ظهور می‌کند، که پیش از آن استالین با لندن و پاریس ماه‌ها در حال مذاکره بوده! حال می‌باید در این میان پرسید: دلیل مذاکرات طولانی استالین با لندن و پاریس چه بوده، و این مذاکرات چه ابعادی داشته؟ دیگر اینکه اگر بر اساس این پیمان عدم تعرض، اروپای شرقی در مناطق شمال، عملاً میان آلمان و روسیه «تقسیم» ‌شد، چه کسانی از این تقسیمات منتفع می‌شوند؟ و نهایت امر این سئوال مطرح می‌شود که هیتلر با تکیه بر چه قدرتی چند ماه پس از اشغال پاریس، به استالین نیز اعلان جنگ می‌دهد؟

پیشتر گفته بودیم که فروپاشی بنیادهای اجتماعی و اقتصادی در مناطق مختلف اروپای شرقی یکی از مهم‌ترین دلنگرانی‌های سرمایه‌داری غرب پس از جنگ اول جهانی بود. و با توجه به این امر، جهت جستجوی «دلائل» واقعی تقسیم مناطق شمال شرقی اروپا بین آلمان و روسیه راه درازی نمی‌باید پیمود. این مناطق که عملاً از کنترل سرمایه‌داری‌های غرب خارج شده بود به این وسیله تحت نظارت حاکمیت‌های قابل «معاشرت» و «معتبر» قرار ‌گرفت. در ثانی با توجه به برخی مسائل اشغال «صلح‌آمیز» فرانسه به دست ارتش آلمان در تابستان 1940، اشغالی که در تاریخ بسیار «غیرمترقبه» و تعجب‌آور معرفی می‌شود، آنقدرها نیز باعث تعجب نخواهد شد.

می‌دانیم که پس از شکست‌‌های سال 1939 در جبهه‌های اسپانیا، گروه‌های بیشماری از جمهوریخواهان به داخل مرزهای فرانسه گریختند. حکومت سرمایه‌داری فرانسه به دلیل تمایل شدیدی که در توده‌های اینکشور به آرمان‌های سوسیالیست مشاهده می‌شد، مشکل می‌توانست در برابر نفوذ افکار سوسیالیست به درون حاکمیت مقاومت کند؛ سرکوب این افکار به دست یک دولت نظامی در شمال و یک دولت وابسته در جنوب کار چندان مشکلی نبود. در عمل، هیتلر این نوع اشغال «دوستانه» را یک بار دیگر نیز تکرار کرد، زمانیکه دوست و همکار او موسولینی دیگر قادر به حفظ قدرت در ایتالیا نبود!

در شرایطی که جنگ میان چپ‌گرایان و فاشیست‌ها در اسپانیا غوغا می‌کرد، این امر جالب توجه است که تعداد داوطلبان اعزامی از سوی سوسیالیست‌های ایرلند جنوبی ـ این کشور در آن روزها از جمعیتی قلیل برخوردار بود ـ که برای مبارزه با فاشیست‌ها به اسپانیا رفتند، چندین برابر داوطلبانی بود که استالین از اتحادجماهیر شوروی با جمعیتی معادل 200 میلیون نفر به اسپانیا فرستاد!‌ و در این میان کمک‌های نظامی و مالی کشور مکزیک به جمهوریخواهان چندین برابر کمک‌های نظامی مسکو بود. می‌باید پرسید جبهة واقعی را استالین در کدام منطقه می‌دید؟ واقعیت این است که نظریة من‌درآ‌وردی «سوسیالیسم در یک کشور واحد»، در شرایطی که استالین به وجود آورده بود کار را عملاً به مسخرگی کشاند، و ملت روسیه برای دلقک‌بازی‌های استالین بهای بسیار سنگینی پرداخت کرد.

همانطور که گفتیم بحران واقعی را در این مقطع با بررسی این اصل می‌باید جستجو کرد که سرمایه‌داری غرب ـ در آن دوره عملاً تمامی کرة ارض به مناطق بهره‌برداری اقتصادی و مالی این سرمایه‌داری تبدیل شده بود ـ جهت سرکوب جنبش‌های سوسیالیست می‌بایست از فاشیسم استفاده می‌کرد، و در ضمن پیه موجودیت همین فاشیسم را نیز بر تن می‌مالید. از منظر غرب این عمل شاید نوعی «دفع فاسد به افسد» باشد، ولی راه دیگری در اختیار لندن نبود. «تضاد»، زمانی به اوج خود ‌رسید که سرمایه‌داری دریافت آلمان نازی از پروژه‌های سیاسی مورد نظر پای را فراتر ‌گذاشته. گذشتن آلمان از خطوط قرمز دو تهدید عمده را برای غرب به همراه می‌آورد. نخست اینکه منافع مستقیم مالی و اقتصادی سرمایه‌داری غرب را از لندن و پاریس منحرف کرده به برلین منتقل می‌کرد؛ به این عمل در اصطلاحات امروزة علوم سیاسی تغییر مرکز مستقل تصمیم‌گیری می‌گویند. و این مسئله برای لندن قابل قبول نبود. در درجة دوم این مشکل وجود داشت که فاشیسم در تقابل با سوسیالیسم قادر به ارائة یک راه‌حل درازمدت نباشد؛ فاشیسم یک مفر بود نه یک شیوة حکومت!‌ در نتیجه این خطر همیشه وجود داشت که فروپاشی آنی در ساختارهای حکومت فاشیست منافع درازمدت سرمایه‌داری جهانی را کاملاً مخدوش کند.

در اینجاست که بار دیگر حضور استالینیسم را در کنار سرمایه‌داری و دست‌دردست امپریالیسم آنگلوساکسون می‌بینیم. استالین با افتخار فراوان، و در خدمت سرمایه‌داری به جنگ با فاشیسمی می‌رود که چند ماه پیش از آن، زیر نظر همین سرمایه‌داری مفتخر به امضاء قرارداد عدم تخاصم با آن بوده!‌ این خیمه‌شب‌بازی که بر آن نام جنگ دوم جهانی گذاشته‌اند، و تنها هدف‌اش جلوگیری از تغییر شیوة تولید در کشورهای غرب بود، با موفقیت کامل به اهداف خود دست یافت، و توانست بر بحرانی فائق آید که از سال‌‌های 1910 بر شیوة تولید سرمایه‌داری، آنهم در مراکز تصمیم‌گیری «سرمایه»، سایة سنگین خود را حفظ کرده بود. در فردای جنگ دوم جهانی، سرمایه‌داری نوپای «یانکی‌ها» زیر نظر محافل لندن و پاریس، آغاز به «فعالیت» می‌کند، و امپریالیسم ایالات متحد، در مقام مهم‌ترین دژ نفوذناپذیر سرمایه‌داری جهان به یمن این جنگ خانمانسوز چشم به جهان می‌گشاید.

در موفقیت این شیوة تولید همین بس که طی سالیان دراز پس از پایان «خیمه‌شب‌بازی» دوم جهانی، شاهدیم که هنوز غرب، و اینبار تحت زعامت ایالات متحد، به سیطرة خود بر جهان با تکیه بر شیوة تولید سرمایه‌داری ادامه ‌داده، هر چند که طی دوران «جنگ سرد»، جهت حفظ موجودیت خود بالاجبار حمایت‌هائی مقطعی از قدرت‌طلبان بلشویک در مسکو نیز ‌کرده است! حمایت‌هائی که ثمره‌اش برای مشتی «آپاراتچیک» در مسکو آقائی و ریاست جمهوری، و برای جنبش‌های سوسیالیست در جهان ناکامی بوده.

در سال 1944 تانک‌های ساخت غرب، تحت عنوان «ارتش سرخ»، سربازانی را به درون مرزهای اروپای شرقی همراهی کردند که مسلح به اسلحة آمریکائی و ملبس به یونیفورم‌های اهدائی ارتش انگلستان بودند! هجوم این سربازان و تانک‌ها به ملت‌های اروپای شرقی در عمل نتیجة یک چرخش کوچک ایدئولوژیک بود، چرخشی که سوسیالیسم آزادیبخش را به بلشویسم سرکوبگر تبدیل کرد، و 50 سال ملت‌های اروپای شرقی را در عسرت، تنگدستی و فقر اسیر پنجة قدرت‌طلبانی نمود که اصول پایه‌ای در سوسیالیسم و مارکسیسم آنقدرها ضمائرشان را نمی‌آزرد. و با آنچه در بالا آوردیم، تعجب‌آور نیست که برخلاف جنبش‌های سوسیالیست در دهة 1910 که برخاسته از آرمان‌ توده‌ها بوده، و غرب را مشوش می‌کردند، حضور 2 هزار لشکر «کمونیست» در اروپای شرقی، غربی‌ها را چندان «نگران» نمی‌کرد!





نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس


پیوند این مطلب در گوگل
...

۷/۲۴/۱۳۸۷

بازار «مترقی»!




در وضعیت اقتصادی ویژه‌ای که بر جهان حاکم شده چند عامل را می‌باید در همین مقطع مشخص کرد. نخست اینکه دولت ایالات متحد، بر خلاف آنچه اعلام ‌شده، و علیرغم آنکه طی چند روز گذشته از طریق مصوباتی «اعتبار» مالی برخی بانک‌ها را «تضمین» کرده، به دلیل مکانیسم قوة مجریه در آمریکا نمی‌تواند چنین عملی را انجام دهد. چرا که «دولت» واشنگتن، در عمل خود بازتابی است از منافع و تحرک سرمایه نزد همین بانک‌ها! در اینجا برخی شاید مسئلة جاودان «اول مرغ آمد، یا تخم‌مرغ» را مطرح کنند! ولی در جواب اینان به صراحت می‌گوئیم که در پروژة اقتصادی «دولت سرمایه‌داری»، اول «سرمایه‌داری» آمده، بعد دولت! در شرایطی که امروز دولت آمریکا خود را «ضامن» سرمایه‌داری معرفی می‌کند، این سئوال جالب مطرح می‌شود که چه کسی «ضامن» این دولت خواهد بود؟

در عمل، واشنگتن برای خروج از بحران مالی، که ابعاد کوچکی از آن را در مطالب پیشین ریشه‌یابی کرده‌ایم، پای در یک «پوچ‌گوئی» راهبردی گذاشته و ادامة این وضعیت فقط می‌تواند دو نتیجه داشته باشد. یا حاکمیت آمریکا باز هم قصد آن دارد که بر پایه‌های سرمایه‌داری بی‌بندوبار ـ امروز این پایه‌ها بیش از پیش «فرضی» و «تئوریک» شده ـ همچنان پافشاری ‌کند، و در نتیجه جامعة آمریکا را به سوی الگوهای فروپاشیده، خشن و ضداجتماعی از قبیل الگوهای حاکم بر آمریکای لاتین پیش ‌راند. یا با قبول یک جهش کلی و نگرش فراگیر به سوی اقتصادی متمایل به سوسیالیسم سعی خواهد کرد از ایالات متحد و تمرکز گستردة فرهنگی و فناورانه‌ای که با تکیه بر رهبری جهان سرمایه‌داری طی 70 سال گذشته ساخته شده حمایت کرده، این «موجودیت» را از گزند تحولات مخرب مالی تا آنجا که می‌تواند محفوظ دارد.

خلاصه می‌گوئیم، «راه سوم»، در شرایط فعلی وجود خارجی نخواهد داشت؛ تزریق «نقدینگی» در بانک‌ها فقط یک راه حل گذرا است! چرا که بانک‌های منتفع از این «نقدینگی‌ها» تبدیل به «پناهگاه» سرمایه می‌شوند، و در شرایطی که این بانک‌ها، به دلیل تغییرات گستردة‌ استراتژیک دیگر قادر نیستند در زمینه‌های «معمول» و «متداول» به فعالیت‌های خود ادامه داده و تولید سرمایه کنند، نهایت امر دولت را به نفع خود یک بار دیگر «مصادره» خواهند کرد. این دور باطل از نظر اقتصادی فقط به ورشکستگی دولت خواهد انجامید.

حال که از سرمایه‌داری جهانی سخن به میان آوردیم، شاید بهتر باشد نگاهی نیز به آنچه سرمایه‌داری «وطنی» می‌خوانیم داشته باشیم. همانطور که می‌دانیم طی چند روز گذشته بازار تهران به همراه بازار دیگر شهرهای بزرگ به حالت تعطیل و نیمه‌تعطیل در آمده بود. البته این «اعتصابات»، از زبان رسانه‌ها به دلیل اعتراض برخی «اصناف» به تحمیل «قانون مالیات بر ارزش افزوده» صورت گرفته، ولی می‌دانیم در کشوری با ساختار حکومتی ایران، «اعتصاب» در بازار و خدمات تجاری نمی‌تواند صرفاً ریشه‌ای «صنفی» داشته باشد. اعتصاب چند روز گذشته در بازارها نشان داد که دولت اسلامی در ارتباط با «جامعة بازار» و بازاریان از یک خط‌قرمز «عبور» کرده، خطی که نهایت امر می‌تواند برای هر دو این «بنیادها» سرنوشت‌ساز شود.

تکلیف دولت اسلامی را پیشتر از این‌ها طی مطالب مفصل به روشنی مشخصی کرده‌ایم؛ این دولت وابسته به تحولات سرمایه‌داری جهانی است، و خارج از هیاهوی اوباش و نانخورهای سفارتخانه‌های خارجی که در سطح خیابان‌های کشور به مناسبت‌هائی به «نبرد» با این و آن قدرت جهانی مشغول‌ می‌شوند، وظیفة اصلی این حکومت در مجموع فراهم آوردن زمینة مناسب جهت اعمال سیاست‌های اجنبی است!‌ ولی اینک شاهدیم که یکی از همکاران قدیم آخوند جماعت، و به قول روح‌الله خمینی «بازوی قدرتمند انقلاب اسلامی» اینک سر و صدایش بلند شده. این سئوال مطرح است که «بازار» چرا در شرایط فعلی شروع به قیل‌وقال کرده؟ آیا شرایط اقتصادی در کشور طی چند هفتة گذشته تغییر چشم‌گیری داشته؟ یا اینکه به صورتی خلق‌الساعه در «مواضع» بازاریان تهران و شهرهای بزرگ «تغییرات» بنیادین رخ داده؟ می‌دانیم که جواب تمامی این سئوالات منفی است؛ ساختار بازار فعلی تهران و شهرهای بزرگ، از روزگار فتحعلی‌شاه قاجار تا هم امروز در کنار تمامی حکومت‌های ایران، اعم از سلطنتی سنتی و وابسته، تا جمهوری و دیکتاتوری یا استبدادی و دمکراتیک حضور داشته، و طی یکصدسال گذشته یکی از بهره‌مندترین «بنیادهای» اقتصادی کشور از رژیم‌های سیاسی ایران بوده.

البته بررسی عملکرد سیاسی «بازار» کار بسیار مشکلی است. در کشوری که تاریخنگاری «جرم» است، و نگاشتن شرح‌ وقایع می‌تواند منجر به مجازات حقوقی و حتی «شرعی» شود، مسلماً آنچه بر «بازار» و مسائل جامعة بازاریان ایران می‌رود، قسمتی از ابهامات «حاکمیت» شده. و می‌دانیم که فاشیسم بدون «ابهامات» اصلاً موجودیت ندارد. در نتیجه عیناً همان حجابی که حاج‌ روح‌الله سر زن و بچة مردم انداخت، بر سر بازاریان نیز افتاده، و وضعیت اینان در هاله‌ای از «ابهام» فرو رفته. از طرف دیگر تشکیلات سیاسی کشور به دلائلی که شاید در مطلب فعلی جای بحث آن نباشد، ترجیح می‌دهد در مورد «بازار» و «بازاریان» سخن به میان نیاید!‌

به طور خلاصه می‌گوئیم، راست‌گرایان خود را هم‌پیمانان «طبیعی» بازاریان معرفی می‌کنند، در نتیجه جهت «احترام» به مسائل ناگفتة بازار لب تر نخواهند کرد، از طرف دیگر، چپ‌گرایان نیز تحت تأثیر آنچه استالینیسم «کودکانه» و استعماری می‌خوانیم، بازار و تحولات بازار را در تضاد با سرمایه‌داری «کمپرادور» قرار داده، از این مجموعه، در تصویری کاملاً واژگونه و اشتباه‌آفرین، عاملی «مترقی» برای طرفداران‌شان ترسیم می‌کنند!‌

اگر این برخورد در مورد راستگرایان «طبیعی» باشد، در مورد «چپ‌نمایان» صرفاً بازتاب اعمال یک سیاست استعماری است که طی ‌مدت زمانی بسیار طولانی بر فضای چپ ایران سایه انداخته، و در عمل از بررسی دقیق نقش بازار در تحلیل‌ گروه‌های سیاسی جلوگیری می‌کند! ولی اگر بخواهیم برداشتی صریح و روشن از مسئلة بازار و نقش بازاریان در سیاست کشور ارائه دهیم می‌باید هر دو نگرش،‌ «راست»‌ و «چپ‌نما» را در دم محکوم کنیم.

دلیل محکومیت این دو نگرش کاملاً روشن است. نخست اینکه بازار بر خلاف آنچه عنوان می‌‌شود یک مجموعة مالی و اقتصادی «مولد» نیست. اصولاً در اقتصاد ایران به دلیل حضور فراگیر عامل تجارت «نفت‌‌خام»، از قبل نقشی که سرمایه‌داری‌های بزرگ جهانی در این تجارت بر عهده گرفته‌اند، شاخه‌های مختلف اقتصادی به تدریج محکوم به انزوا و یا وابستگی شده‌اند. و این روند طی سه دهة‌ گذشته که آخوند جماعت بر روزمرة مردمان حاکم شده شتاب بیشتری گرفته. در نتیجه، «راست‌گرایان» فقط در قالبی می‌توانند بازاریان و بازارها را «متحدان طبیعی» خود قلمداد کنند که حاکمیت آیندة کشور را بر پایة روابط موجود میان وزارتخانه‌های حکومت اسلامی و جامعة بازاریان «پیش‌بینی» کرده باشند! البته این صورتبندی برای راست‌گرایانی که جیره‌خوار سازمان‌های وابسته به غرب هستند زیاد هم دور از ذهن نیست. به روشنی دیدیم که پس از کودتای 22 بهمن 57، شبکة بازار چگونه در وزارت اقتصاد و دارائی، بانک‌ها، و تشکیلات کمیته‌های انقلاب و سپس پاسداران و غیره ارتباطات گستردة اقتصادی خود را بازسازی کرد. این همان شبکة بازار بود که پیشتر در دوران منصور، هویدا، آموزگار و حتی در دورة سرپاس مختاری نیز روابط بسیار حسنه‌ای با حاکمیت داشت. و در فردای کودتای 22 بهمن، همانطور که گفتیم حاج روح‌الله هم از همین بازاریان تحت عنوان «بازوان قدرتمند انقلاب»‌ یاد کرد!

از طرف دیگر برخورد چپ‌گرایان نیز کاملاً محکوم است. تحلیل «سرمایه‌داری ملی»‌ در مقام یک پدیدة مترقی، بر اساس مطالبی که تحت عنوان «مارکسیسم‌ها»‌ آورده‌ایم یک نگرش کاملاً مصنوعی، کودکانه و غیرقابل دفاع شده. «بازار»، اگر در تحلیل‌های ابتدائی مربوط به دهة 1930 و در «پولیت‌بوروی» شوروی عاملی «مترقی» تحلیل شده، امروز در راستای وابستگی‌های اقتصاد «کل کشور» به ارتباطات با بانک‌های غرب و شرکت‌های نفتی دیگر محلی از اعراب ندارد. هر چند ما اصولاً این تحلیل را که برخاسته از استالینیسم است در همان دوره نیز غیرقابل دفاع می‌دانیم!‌ ولی امروز ارائة چنین «ترهاتی» از طرف برخی گروه‌های چپ‌نما، تحت عنوان تحلیل نقش «بازار»، بیشتر به معنای دمیدن در تنور سرمایه‌داری غرب است.

همانطور که شاهدیم، بدون حضور فراگیر دو عامل اساسی، اصولاً پدیده‌ای به نام «بازار» در کشور ایران موجودیت نخواهد داشت. عامل نخست وجود ارز معتبر خارجی است، که فقط از طریق فروش نفت‌خام به شرکت‌های غربی تحصیل می‌‌شود و در بانک‌های غرب انبار خواهد شد. این ارز می‌باید به عنوان پشتوانة «فعالیت‌های» بازار نقشی اساسی بازی کند. دومین عامل، شبکه‌ای است که امکان «توزیع» این ارز را در میان گروه‌های مختلف بازاریان فراهم می‌آورد. و این شبکه خارج از آنچه تشکیلات تحمیلی از جانب یک حاکمیت وابسته به غرب می‌تواند در کشور تحلیل ‌شود، اصولاً وجود نخواهد داشت. و این «تشکیلات» است که در چارچوب ارتباطات خود با قشر بازاری «اعتبار» به دست آمده از جانب بانک‌های غربی را از طریق لایه‌های مختلفی که هر کدام تا درجه و مرتبه‌ای آلوده به عامل «فساد دولتی» هستند، در میان قشر بازاری «توزیع» می‌کند. حال می‌باید از چپ‌نمایانی که در فعالیت‌های چنین بازار و بازاریانی عامل «مترقی» مشاهده می‌کنند بخواهیم چنین «عواملی» را برای‌مان توضیح دهند!‌ مسلم بدانیم «توضیحی» در کار نیست؛ این «پیش‌فرض‌ها» نیز چون بسیاری دیگر از «گزافه‌گوئی‌های» محافل، از دست‌پخت‌های غربیان برای ما ملت است.

نیازی به توضیح نیست، ولی اگر روزی و روزگاری برنامه‌ای منسجم از نظر سیاسی جهت برقراری یک حکومت قابل دفاع و قابل قبول در کشور ایران مورد بحث قرار گیرد، بازنگری در ساختار «بازار» یکی از اصول کلی آن خواهد بود. بازار‌های ایران آلوده به انواع روابط ناسالم محفلی، مالی، خانوادگی، ماسونی و تشکیلاتی‌اند، و لایه‌هائی که این مجموعه را به شبکة فساد دولتی، دستگاه‌های سرکوب فاشیستی، و نهایت امر سیاست خارجی مربوط می‌کند، نمی‌تواند در یک حکومت مسئول به موجودیت خود ادامه دهد. خلاصه می‌گوئیم، بازارهای ایران فرزندان خلف روابطی نامسئولانه، در بطن یک حاکمیت غیرمسئول‌اند!‌

تحلیل برخوردهای فعلی میان این ساختار وابسته و انگل‌صفت با دولت احمدی‌نژاد، هر چه باشد، نمی‌تواند توجیهی بر موجودیت آن و تأمین اعتبار سیاسی و اجتماعی برای این ساختار به همراه آورد. بازار‌های ایران نشان داده‌اند که پیوسته در پیروی از فضای سیاسی کشور، آنهم در چارچوبی صرفاً فرصت‌طلبانه «پیشرو» بوده‌اند! اینک که مخالفت‌ها با حاکمیت اسلامی رو به افزایش گذاشته، بازار با پای نهادن در مسیر «مخالف‌خوانی»، آنهم مخالفت با یک «تبصرة» مالیاتی نمی‌تواند همان نقش‌های معمول را در آیندة‌ سیاسی کشور از نو بازی کند. در همینجا بگوئیم، محافل سیاسی چه در داخل و چه در خارج اگر فکر می‌کنند با حمایت از عملکردهای سیاسی چنین «بازاری» می‌توانند برای خود کسب وجهه کنند سخت در اشتباه‌اند. اگر طی چند سال گذشته، به صورت پیوسته شاهد فروپاشی تحرک‌هائی بودیم که تماماً بازتولید جنجال‌سالاری‌های براندازانة بهمن 1357 بود، پر واضح است که «مخالف‌خوانی» بازاریان نیز به همین سرنوشت دچار خواهد شد.







نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس


پیوند این مطلب در گوگل
...

۷/۲۱/۱۳۸۷

فروپاشی اقتصادموازی!



ایالات متحد در تاریخ 30 آوریل سال 1975، در سطح جهانی رسماً پذیرفت که از کشور ویتنام خارج خواهد شد؛ جنگ ویتنام پس از سال‌های دراز در این تاریخ به پایان رسید. با این وجود درگیری‌های مختلف و خصوصاً آنچه انعکاس جنگ‌های استعماری می‌خوانیم، در منطقه‌ای وسیع که عملاً شامل تمامی کشورهای کوچکی می‌‌شد که در مرزهای جنوبی دو قدرت بزرگ، یعنی جمهوری هند و جمهوری خلق چین قرار داشتند، همچنان از طرف پنتاگون با وسواس فراوان دنبال شد. در چارچوب همین استراتژی جهانی، کشورهای لائوس، برمه، کامبوج و حتی مناطق گسترده‌ای از ویتنام و تایلند طی سال‌های دراز تبدیل به مناطق نفوذ سرمایه‌داری ایالات متحد شدند. ولی این نوع سرمایه‌داری با انواع گذشته تفاوت فراوان داشت. به این دلیل که واشنگتن به صورت رسمی حضور اقتصادی و مالی خود را در فعالیت‌های این مناطق که معمولاً شامل قاچاق مواد مخدر، قاچاق اسلحه و قاچاق انسان، به مراکز مورد نظر غرب می‌شد، و نه تنها در چارچوبی غیرقانونی صورت می‌گرفت که وسیعاً ضدانسانی نیز بود، نمی‌پذیرفت. حضور ایالات متحد در این «بازار» قاچاق که از طریق آن اکثر شاخه‌های سازمان سیا، و دیگر «دفاتر» رسمی و نیمه‌رسمی قادر به راهبری دخالت‌های سیاسی واشنگتن در سطح جهانی بودند، نهایت امر تبدیل به یکی از پدیده‌هائی شد که در این مطلب آنرا «اقتصاد موازی» می‌خوانیم.

این نوع «اقتصاد» به تدریج در اطراف خود شبکه‌ای مالی و «سیاسی ـ نظامی» ایجاد کرد که سال‌ها بعد، و در دوران برنامه‌ریزی جنگ پنتاگون با اتحادشوروی سابق در افغانستان عملاً عصای دست سیاست غرب در ایران، افغانستان، امارات متحدة عربی و پاکستان شد. منطقه‌ای که امروز از آن تحت عنوان «وزیرستان» سخن به میان می‌آید، و در مرزهای کوهستانی پاکستان و افغانستان به عنوان مأمن نیروهای طالبان و طرفداران القاعده معرفی می‌شود، در ارتباط با همین شبکة «اقتصادموازی» بود که به اهمیت استراتژیک خود دست یافت.

زمانیکه شبکه‌های سازمان سیا در ایران، افغانستان، پاکستان و شیخ‌نشین‌های جنوب خلیج‌فارس دست‌اندرکار برنامه‌ریزی یک «جنگ پنهان» در افغانستان بودند، شبکه‌ای که سال‌ها پیش در آسیای جنوب شرقی به وسیله عمال سازمان سیا پایه‌ریزی شده بود به تدریج به این منطقه منتقل شده،‌ تبدیل به مهم‌ترین شبکة تغذیة نیروهای وابسته به آمریکا در نبرد با اتحاد شوروی شد. دورة ریگان در عمل آغاز «شکوفائی» این شبکة «اقتصاد موازی» در منطقة خلیج‌فارس بود که از نظر مالی همزمان از چندین پدیدة متفاوت «تغذیه» می‌کرد: جنگ ایران و عراق، قاچاق مواد مخدر و اسلحه در مرزهای ایران، پاکستان و افغانستان، شبکة گستردة اسکله‌های قاچاق کالاهای مختلف در جنوب ایران، و نهایت‌امر سازماندهی «فرار سرمایه» از طریق دولت جمکران و انتقال این سرمایه به مراکز مختلف «تجاری» در امارات متحده زیر نظر سازمان سیا.

این «شبکه» به مرور زمان تبدیل به یکی از مهم‌ترین پدیده‌های «اقتصاد موازی» در تاریخ بشر شد. و در عمل بخشی از منافع جنگ در ایران، عراق، افغانستان، و قاچاق مواد مخدر و اسلحه و انسان را در ابعاد منطقة وسیع آسیای مرکزی و خلیج فارس در امارات متمرکز کرد. در همین راستا ثروت‌های طبیعی این مناطق که در امارات تحت نظر سازمان سیا قرار داشت، به تدریج تبدیل به مرکز تصمیم‌گیری پایه‌ای در مسیر سیاست‌گذاری‌های غرب در منطقه شد، و این روند شیخ‌نشین کم‌جمعیت و بسیار منزوی امارات را طی چند سال تبدیل به یکی از مراکز مهم تجارت در جهان سوم کرد!

در ارتباط با عملکردهای چنین شبکه‌ای می‌باید کمی توضیح داد. این سئوال مطرح می‌شود که چرا ایالات متحد اصولاً چنین شبکه‌ای را پایه‌ریزی می‌کند؟ می‌دانیم زمانیکه در یک کشور «دمکراتیک» ـ این نوع کشور عملاً از مراکز متعدد تصمیم‌گیری حقوقی، قانونی و دولتی برخوردار است ـ یک هیئت حاکمة مشخص قصد درگیر کردن کشور در یک جنگ و یا عملیات ویژه‌ای از این دست را دارد، دست‌یابی به یک «اجماع» که قانونی‌ات این تصمیم را تأئید کند، کار ساده‌ای نیست. خصوصاً در روزهائی که هنوز زخم شکست هولناک در جنگ ویتنام با وحشت اجتماعی ناشی از فروپاشی برج‌های دوقلو جایگزین نشده بود!‌ در این شرایط بود که دولت ریگان شبکه‌های پنهان یک جنگ «غیرقانونی» را سازماندهی کرد، و مسیرهای تأمین بودجة این جنگ نیز در فضائی آکنده از ابهام، از چشم شهروندان، مراکز تحقیقات سیاسی و اقتصادی و حتی کنگره «پنهان» باقی ‌ماند. اگر هم کسی از وجود چنین شبکه‌ای و موضع‌گیری‌های دولت ایالات متحد که تماماً «غیرقانونی» بود، سخن به میان می‌آورد، دیوار حاشا همیشه بلند بود!‌

با این وجود شاهد بودیم که در آغاز شکل‌گیری شبکة «اقتصاد موازی»، از طرف کشورهای آمریکای لاتین عکس‌العمل بسیار تندی در برابر سیاست ریگان صورت گرفت: افتضاح «کنتراس»، و علنی شدن شرکت غیرقانونی دولت ایالات متحد در یک جنگ «پنهان» در نیکاراگوئه کار را به استعفا و اخراج بسیاری از کارمندان بلندپایة پنتاگون و کاخ سفید کشاند. ولی اگر شبکة آمریکای لاتین به دلیل همجواری‌های جغرافیائی به سرعت «لو» رفت، قسمت اصلی این شبکه یعنی «اقتصاد موازی» در خلیج‌فارس تا به امروز کاملاً‌ «دست‌نخورده» باقی مانده. شاهدیم که نوازشریف‌ها که در عمل کارچاق‌کن‌های همین شبکه‌اند در دورة «مرخصی سیاسی» به عربستان سعودی تشریف‌فرما می‌شوند، و یا اینکه بی‌نظیر بوتو، «‌ام‌الطالبان» پاکستان، پیش از ورود به خاک کشور از برنامه‌های سیاسی خود در فرودگاه امارات «پرده» برمی‌دارد!‌ ‌

در جریان حملة ارتش ایالات متحد به افغانستان و سپس عراق، در عمل مهم‌ترین ضربة استراتژیک به همین شبکة چند تریلیون دلاری غرب در منطقة خلیج‌فارس وارد می‌شود. ارتش آمریکا که در آغاز از طریق اشغال افغانستان قصد محافظت از این شبکه را داشت، در این «مهم» شکست خورده! و بی‌دلیل نیست که از یک سال پیش، نداهائی از درون ارتش انگلستان جهت همیاری با «طالبان» به گوش می‌رسد. چرا که خط اصلی این شبکه از «وزیرستان» که همان منطقة مرزی پاکستان و افغانستان است عبور می‌کند، و این همان خطی است که از طریق آن واشنگتن توانسته طی سال‌های دراز زمینه‌ساز ایجاد بحران در مناطق آسیای مرکزی شود. و مشکل نیست تصور کنیم که فروپاشی این شبکه برای امپراتوری «دلار، برده، اسلحه و مخدر» تا چه اندازه گران تمام می‌شود. از طرف دیگر این «مسیر طلائی» کنترل تجارت میلیاردها دلار تولیدات مواد مخدر را نیز در دست دارد. این مواد که در تایلند، کاتماندو، افغانستان و پاکستان تولید می‌شود، به مرزهای شرقی ایران وارد ‌شده، سپس از طریق مراکز همدان، کردستان و آذربایجان به مناطق مختلف در ترکیه و لبنان ارسال می‌‌شود. درآمد هنگفت این «تجارت» پرسود برای تشکیلات سازمان سیا در سال بر صدها میلیارد دلار بالغ خواهد شد. این درآمد خارج از آنکه یک «حباب اکسیژن» برای عملیات سازمان سیا به شمار می‌رود، به دلیل زیرزمینی بودن و منطقه‌ای بودن، در واشنگتن شامل هیچگونه حسابرسی رسمی نخواهد شد.

امروز این امر مسلم است که آمریکا به دلیل برخورد با مشکلات سیاسی و نظامی جهت حفظ همین شبکه در آسیای مرکزی بود که بعدها در طرح‌های اولیة خود برای اشغال افغانستان نیز تغییراتی ایجاد کرد. و نخستین «تغییر»، قرار دادن خط «عراق ـ ایران» در برنامة اشغال نظامی بود. برنامة عراق به «بهانه‌های» مختلف عملی شد، ولی حمله به ایران با مقاومت شدید روسیه روبرو شد. اینکشور ایران را از دیرباز یک منطقة حائل میان خود و سرمایه‌داری‌های غرب به شمار می‌آورد، و حمله به ایران در چنین شرایطی برای آمریکا غیرممکن بود. در جواب به این معضل، ایالات متحد به سرعت برنامة تجهیز حکومت اسلامی به بمب‌اتم را در برنامه قرار داد تا ایران را تبدیل به تهدیدی برای روسیه کند؛ همانطور که دیدیم این برنامه نیز از هم فروپاشید.

آمریکا که اذعان داشت در صورت ادامة وضعیت به این منوال، «شبکه» را برای همیشه از دست داده، با عملی کردن برنامة اشغال نظامی «عراق ـ ایران» در عمل قصد جابجائی همین شبکة «اقتصاد موازی» را داشت! شبکه‌ای که طی جنگ 8 ساله، از طریق آن صدها میلیارد دلار در سازمان‌های زیرزمینی و ضدروسی خود در منطقة خلیج‌فارس تزریق کرده بود. اگر این شبکه فرو می‌ریخت منافع عمده‌ای از میان می‌رفت، و در شرایط 11 سپتامبر آمریکا نمی‌توانست شبکة مشابهی را جایگزین آن کند. ولی به صراحت طی 5 سالی که از حملات ارتش آمریکا به عراق گذشت شاهد فروپاشی گام به گام همین شبکة «اقتصاد موازی» در منطقه بودیم. نخست مسئلة افغانستان از صورتی که آمریکا برای آن «قائل» شده بود خارج شد، سپس اشغال عراق و برنامه‌های گستردة آمریکا برای این کشور و ایران با بن‌بست روبرو شد، و نهایت امر شکست ارتش اسرائیل در لبنان و شکست ارتش پنتاگون در گرجستان نشان داد که امتداد این شبکه در سواحل مدیترانه و دریای سیاه نیز شکسته شده. و دیری نخواهد گذشت که تتمة این شبکه در جمهوری آذربایجان و دیگر جمهوری‌های سابقاً شورائی فرو ریزد.

در این مقطع است که فریاد رسانه‌های غرب در مورد «بحران اقتصادی» فضای مطبوعات جهان را به یک‌باره فرا می‌گیرد؛ صدها میلیارد دلار از بازارهای بورس «خارج» ‌شده. این سئوال مطرح است که این سرمایه‌های کلان به کجا می‌رود؟ واقعیت این است که سرمایه‌هائی که از بورس‌ها بیرون می‌آید، در عمل همان سرمایه‌هائی است که در شبکه‌های موازی در سطح جهان در حرکت بوده. در این میان شبکة «اقتصاد موازی» در خلیج‌فارس شاید مهم‌ترین این شبکه‌ها باشد، ولی انواع دیگری از آن‌ها نیز در آفریقا، کشورهای آسیای جنوب شرقی، آمریکای لاتین، اروپای شرقی و حتی در داخل مرزهای ایالات متحد می‌توان یافت که همگی بر نوعی اقتصاد موازی، یا بهتر بگوئیم «اقتصاد غیررسمی» تکیه دارند.

دارندگان ثروت در اینگونه شبکه‌ها نه مالیات پرداخت می‌کنند، نه مسئولیت حقوقی در برابر این «دارائی‌ها» دارند، و نه هنگام تزریق این نقدینگی‌ها در مسیرهای «مشکوک»، «پنهان» و غیرانسانی به کسی پاسخگو هستند. این «سرمایه‌داران» همان کسانی‌‌اند که در بازارهای بورس جهانی یک‌شبه میلیادر می‌شوند، ‌ و برای آنچه به دست آورده‌اند نه مالیات می‌پردازند، و نه مسئولیتی می‌پذیرند؛ خلاصه می‌گوئیم، اگر «سرمایه» یک رابطة تولیدی و اجتماعی است، آنچه اینان دارند در فضائی تهی از روابط اجتماعی قرار می‌گیرد، و ابزاری است بسیار مناسب جهت برنامه‌ریزی‌های گسترده و استراتژیک در دست سیاست‌گذاران غرب!‌ ولی به یک شرط: اینکه غرب بتواند این سرمایه‌ها را «تضمین» کند!‌ پناهگاه اصلی این سرمایه‌ها معمولاً بانک‌های «آف‌شور»‌ هستند، ولی در شرایطی که این بانک‌ها دیگر اعتبار خود را از دست داده‌اند، با فروش سهام، سرمایه‌ها در دست سرمایه‌داران «باد»‌ می‌کند. به همین دلیل است که حضرت نخست وزیر انگلستان و دولت «انسان‌دوست» ایالات متحد، «حمایت» از بانک‌ها و سپرده‌های بانکی را در رأس سیاست‌های خود قرار می‌دهند. ولی یک اصل را نمی‌باید فراموش کرد و آن اینکه اکثریت مطلق این «سرمایه‌ها» علیرغم حمایت‌های بانکی نمی‌تواند در شرایط عادی در کشورهای غربی و تحت نظارت «قوانین» حقوقی و مالی به بانک‌ها واریز شود! خلاصه می‌گوئیم این‌ سرمایه‌ها دیگر «سوخته‌اند»!

غرب همانطور که دیدیم، طی سه دهة‌ گذشته با تکیه بر انواع مختلف «اقتصادهای موازی»، عملاً «عدم ‌مسئولیت» در روابط بین‌المللی را تبدیل به «کارت‌ویزت» دولت‌های خود در لندن و پاریس کرده بود. ولی این وضعیت در برابر یک عامل قادر به مقاومت نیست: شکل‌گیری سرمایه‌داری دیگری که در این شبکه‌ها نه تنها هیچگونه منفعتی ندارد که آن‌ها را از دیرباز اهرم‌های اصلی دشمنان خود تحلیل کرده، و این «سرمایه‌داری» نوین همان سرمایه‌داری روسیه است!‌ ارتباط اندام‌وار سرمایه‌داری نوپای روسیه با انواع غربی‌ آن که طی دوران یلتسین در قالب «میلیاردرهای جوان» آغاز شده بود، با به قدرت رسیدن پوتین از هم فروپاشید، و در شرایط فعلی به هیچ عنوان نمی‌توان بازسازی این ارتباط اندام‌وار را در برنامه‌های اقتصادی مورد نظر قرار داد. سرمایه‌داری غرب در یک بن‌بست ساختاری قرار گرفته و راهی جز بازگشت به اصول پایه‌ای خود ندارد: مسئولیت‌پذیری سرمایه در امور اجتماعی، سیاسی و اقتصادی!‌ و این مرحله به احتمال زیاد پایان دوران «گلدن‌بوی‌های»‌ نیویورکی و لندنی خواهد بود.




نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس


پیوند این مطلب در گوگل
...

۷/۲۰/۱۳۸۷

بحران‌ چپاول!




در شرایطی که اکثر بانک‌های عمده در کشورهای غربی با مشکلاتی در ادارة امور مالی خود روبرو شده‌اند، این سئوال مطرح می‌شود که سرانجام بحران فعلی چه خواهد بود؟ همانطور که دیدیم، تا چند ماه پیش در رأس خبرها کسی سخن از بودجه، نقدینگی، بحران مالی و ... به میان نمی‌آورد. در عمل، از زمان فروپاشی برج‌های دوقلوی نیویورک تا همین چند روز پیش تو گوئی در جهانی زندگی می‌کردیم که مادیات از میان رفته بود؛ فقط چند موضوع «قابل» بحث در این کرة ارضی باقی بود. موضوعاتی از قبیل حال و احوالات ساکاشویلی، محل اختفای بن‌لادن، انفجار بمب‌ در جمعه‌ بازارهای بغداد و «آزادی» زنان در افغانستان در کنار چهرة عبوس و بسیار «خطرناک» احمدی‌نژاد در رأس خبر‌های جهانی قرار داشت! کسی نمی‌گفت که نفت چگونه در عرض چندماه از بشکه‌ای 12 دلار به 150 دلار رسیده، و اینکه منتفعان واقعی این «تغییرات» چه کسانی‌اند؛ کسی سخن از این به میان نمی‌آورد که برنامة ارتش آمریکا در کنار صدها میلیارد دلار سرمایه‌گذاری نظامی در منطقه اصولاً چیست؟ کسی به خود اجازه نمی‌داد از آیندة کشوری به نام پاکستان سخن به میان آورد، کشوری که عملاً فاقد دولت مسئول شده، و شبکه‌ای «نظامی ـ امنیتی» به نام آی‌اس‌آی، تحت نظارت مستقیم پنتاگون بر امور مردم حکومت می‌کند. این مسائل وجود داشت، و اگر برنامة هسته‌ای جمکران ساختگی بود و جهت هیاهوی تبلیغاتی در بوق آن می‌دمیدند، بقیة جریانات «واقعی» بود!‌

خلاصه بگوئیم جریان «تبلیغات» ‌رسانه‌ای در عمل تبدیل «هیاهو» به «واقعیات» است. و مسائل و مشکلات «عظیم» و عدیده‌ای که امروز در بطن تبلیغات جهانی بر بازارهای بورس جهان گویا «سایه‌» انداخته، مسلماً قسمتی از همین «واقعیت‌سازی» است. همانطور که پیشتر دیدیم، زمانیکه ارتش آمریکا قصد آن داشت که صدها هزار اوباش مسلح را به جان مردم عراق و افغانستان بیاندازد، نه بحران مالی داشتیم، نه کمبود بودجه! در نتیجه، کشوری که سال‌های دراز به دلیل نبود بودجه از پرداخت قروض خود به سازمان ملل متحد روی بر می‌گرداند، کشوری که سال‌هاست از سازمان یونسکو به دلیل «مشکلات مالی» بیرون آمده، و چند هفته پیش از بحران 11 سپتامبر، دولت آن گویا چند صدمیلیارد دلار «پول کم آورده‌ بود»، به یک‌باره طرح یک عملیات گستردة نظامی را پایه‌ریزی می‌کند! و در سایة همین عملیات، ایالات متحد به میزان چندین تریلیون دلار در سال به بانک‌های جهان باز هم مقروض می‌شود!

اوباش و کلاه‌مخملی‌ها در قدیم مثلی داشتند که می‌گفت: «مرد اگر قرض نداشته باشد، مرد نیست!» البته این صورتبندی تا حدودی درست است، آنزمان که مربوط به مردی می‌شود که به دلیل «اعتبار» خود مقروض شده! ولی بعضی «مردها» به دلیل «زورگوئی» مقروض می‌شوند، نه به دلیل اعتبار!‌ خلاصه می‌گوئیم، «قرض» دولت ایالات متحد به بانک‌های جهانی از نوع دوم است! این دولت ده‌ها سال است هم در زمینة‌ تجارت جهانی، و هم در دیگر زمینه‌های مالی مقروض‌ترین دولت جهان به شمار می‌رود! و در مواقع «مقرر»، جهت لاپوشانی عجز خود از پرداخت قروض به بانک‌های جهانی همیشه یک «آس» برنده از آستین بیرون می‌کشد!‌

پیش از پایه‌ریزی یورو به عنوان واحد پول اروپائی، برنامة آمریکائی‌ها برای ماست‌مالی کردن قسمت مهمی از قروض دولت آمریکا به بانک‌ها، با تغییر ارزش برابری دلار در مقابل دیگر ارزهای قدرتمند اجرا می‌شد. به طور مثال در عرض چند روز شاهد بودیم که ارزش برابری فرانک فرانسه در مقابل دلار 50 درصد کاهش می‌یافت! و قروض دولت آمریکا به بانک‌های فرانسه نیز در همین راستا و به همین میزان «تغییر» می‌کرد!‌ این برنامه به صورت مرتب و فصلی انجام می‌‌شد، و پر واضح بود که در زمان قرض گرفتن ارزش برابری دلار در بالاترین حد خود، و در هنگام باز پس دادن در پائین‌ترین حد قرار داشت. به اینصورت اگر بانک‌ها در آخر دورة استقراض چیزی به دولت ایالات متحد مقروض نمی‌شدند، خیلی شانس آورده بودند!‌ ولی این شیوة «پسندیده» که عملاً نوعی کلاهبرداری از مؤسسات مالی اروپائی و آسیائی بود پس از مدتی کارآئی خود را از دست داد، و دولت‌های آلمان فدرال و انگلستان خواستار تثبیت یک «حاشیة ارزشی» برای پول‌های خود در برابر دلار شدند!

به هر تقدیر، امروز پس از فروپاشی «دیو دو سر» اتحاد شوروی، دیگر نمی‌توان دولت‌ها را به صورت گذشته ترساند و از آنان باج‌گیری نمود. و از طرف دیگر، با برپائی واحد پول اروپائی امکان چنین مانورهای «زیرکانه» دیگر وجود ندارد، چرا که بالا و پائین کردن واحد پول یک منطقة وسیع و صنعتی بیشتر از آنچه منافعی داشته باشد، ضرر به همراه خواهد آورد. این مختصر را گفتیم تا معلوم شود، طی سالیان دراز آنان که جهت برنامه‌های جهانی و برخی اوقات طرح‌های داخلی، در درون مرزهای ایالات متحد تأمین بودجه می‌کردند، چه کشورهائی هستند.

بحران فعلی نیز تحت عنوان «قروض»‌ بانک‌ها به آمریکائی‌‌هائی که دیگر قادر به باز پس دادن وام خود نیستند، آغاز شد‍‌! ‌ نخست می‌باید پرسید، این آمریکائی‌ها چرا در شرایطی که قادر به باز پس دادن وام نیستند اصولاً «مقروض» می‌شوند؟ مگر بانک به هر کسی «قرض» می‌دهد؟ و اگر یک بانک چنین عملی انجام داده، چرا امروز از محل بودجة ملی می‌باید اشتباهات چندین و چند بانک در سراسر ایالات متحد را ترمیم کرد؟ در ثانی، مگر اروپائی‌ها و ژاپنی‌ها در آمریکا خانه خریده‌اند که امروز دولت‌های اروپائی می‌باید از محل بودجة‌ کشور به بانک‌هائی در اروپا کمک کنند که در خانه‌سازی در آمریکا پول از دست داده‌اند؟ خلاصه بگوئیم، در شرایطی که کشورهای انگلستان، فرانسه و ایتالیا سال‌های دراز است که با بحران‌های بسیار سنگین کمبود مسکن در شهرهای بزرگ خود روبرو هستند این سئوال مطرح می‌شود که چرا سرمایة این بانک‌ها بجای تولید مسکن در لندن، پاریس، رم، و ... به قصبه‌ها و محلات دورافتادة ایالات متحد رفته و تبدیل به وام‌های مسکنی شده که دیگر قابلیت پرداخت هم ندارد؟ و سئوال آخر شاید جالب‌تر از دیگر سئوالات باشد: مگر در مجموع چند واحد مسکونی در ایالات متحد با چنین مشکلی روبرو شده‌اند، که تأمین بودجة این «برنامه» سر به چندین تریلیون دلار زده؟

خلاصه می‌گوئیم، جای تعجب نیست که «مرهم» پیشنهادی جهت بر طرف کردن این مشکل «جهانی»، که به دست ارباب جراید تبدیل به پیراهن «عثمان‌» شده، در پیروی از فرامین دو دولت مشخص غرب یعنی ایالات متحد و انگلستان «خلاصه» شود!‌ یادمان نرفته که 5 سال پیش همین دو دولت کذا، جهت برپائی یک استراتژی فراگیر نظامی و اقتصادی، جنگ در افغانستان و عراق را با آن وضعیت ضدانسانی آغاز کردند، و بقیة دولت‌های غربی و متحدان جهانی اینان نیز همچون کودکان یتیم و بی‌‌سرپرست، سر به زیر انداخته، پا به پای این جنایتکاران، ملت‌ها را درگیر این سلاخی کردند.

مدتی است که حضرت «پالسون» در ایالات‌متحد، پس از سال‌ها همکاری با نزول‌خواران وال‌استریت برای ملت آمریکا «طرح» 700 میلیارد دلاری برای خروج از بحران ارائه داده‌اند، و نخست وزیر «فرهیختة» انگلستان، حضرت گوردون براون نیز در یک چرخش قلم تمامی بانک‌های کشوری که سمبل «سرمایه‌داری» و «بازار آزاد» بوده را، به میزان 50 درصد «دولتی» فرموده‌اند! بهانة تمامی این عملیات محیرالعقول نیز حمایت از «مردم» اعلام می‌شود! نمی‌دانستیم زمانیکه جیب مردم را می‌زنند، در واقع از آنان حمایت می‌کنند.

ولی از همه جالب‌تر موضع دولت‌های دیگر، احزاب، سندیکاها، اتحادیه‌ها و دیگر «محافل» اروپای آزاد و «دمکراتیک» است که در برابر این عملیات چپاولگرانه از «سوراخ‌ سنبه‌های‌شان» هیچ صدائی نمی‌شنوید! احزابی که برای سوخت یک قایق ماهیگیری و حمایت از یک دوچرخه‌سوار «اکولو» تظاهرات به راه می‌انداختند، امروز در برابر چپاول‌ علنی هزاران میلیارد دلار سرمایه‌های ملی توسط مشتی ماجراجوی بین‌المللی، سکوت کامل اختیار ‌کرده‌اند!‌

امروز که دولت‌های انگلستان و ایالات متحد در عراق و افغانستان پوزه‌های‌شان به سنگ خورده، می‌بینیم که چگونه با سلاح «بحران‌سازی» پای به مرزهای اروپای سرمایه‌داری ‌گذا‌شته‌اند!‌ تهدیدات اینان، هر چند به زبان نمی‌آورند کاملاً مشخص است؛ دولت‌های دیگر دو گزینه در برابر دارند. یا همچون سال‌های «خوش» دهة 1930 حاکمیت فاشیسم و گروه‌های «پیراهن‌مشکی» مذهبیون را می‌پذیرند، یا اجازه می‌دهند حضرات، حال که چپاول جهان سومی‌شان با مشکلاتی روبرو شده، جیب ملت‌های «متمدن» اروپای غربی و آسیا را آنقدر که دل‌شان می‌خواهد خالی کنند!‌ و اینجاست که در کمال تعجب در می‌یابیم، دولت‌های دیگر اروپای غربی نیز از قماش حضرت برلوسکونی، که همین چند روز پیش به دلیل «کمبود بودجه» قسمت عمده‌ای از کمک‌های دولتی به بنیادهای آموزشی و مدارس ایتالیا را به حال تعلیق درآورده بود، با طرحی از نوع «پالسون» از خود هم‌سوئی نشان می‌دهد!‌ دلیل واقعی این «تفاهم» فراگیر که در بالاترین حد ممکن خود را میان به اصطلاح «مردم» و این بنیادهای چپاولگر مستقر کرده، در چه مسائلی نهفته؟ آیا خط آخر در حیات سرمایه‌داری جهانی همین نقطه نیست؟ چه کسی، بوش یا گوردون براون، می‌تواند تضمین کند که این «بحران» در حد چپاول دیگران پایان خواهد گرفت؟ در عمل امکان خزیدن چنین بحرانی به محافل تصمیم‌گیری مالی که مراکز خود را طی 200 سال گذشته در لندن، پاریس و نیویورک مستقر کرده‌اند، وجود دارد. ‌




نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس


پیوند این مطلب در گوگل
...

۷/۱۸/۱۳۸۷

«وبال» استریت!



خبرهای مربوط به بحران مالی و اقتصادی در رأس گزارش‌های رسانه‌های جهان قرار دارد. البته آنچه در اخبار رسمی می‌توان خواند ارتباط زیادی با ریشه‌ها و تبعات نهائی این بحران نخواهد داشت؛ تلاش اخبار رسمی در عمل تبدیل نگرش اقتصادی مطلوب از نظر محافل حاکم جهانی به «واقعیات» است!‌ چرا که بازتاب آنچه «واقعیت» می‌تواند تلقی شود، ابعادی از این بحران را به نمایش می‌گذارد که مسلماً محافل حاکم بر اقتصاد و امورمالی جهان زیاد از انعکاس آن خشنود نخواهند شد. خلاصه بگوئیم، سال‌ها پس از فروپاشی اتحاد شوروی، یا فروپاشی آنچه شیوة تولید متمرکز سوسیالیستی عنوان می‌شد، شاهدیم که شیوة تولید سرمایه‌داری نیز اگر اوضاع به همین منوال پیش رود، راه درازی تا فروپاشی ندارد. اگر حکومت اتحاد شوروی سابق، تکیه‌گاهی ایدئولوژیک برای سرمایه‌داری فراهم آورده بود، و این تکیه‌گاه «آزادی» را در تقابل با «دیکتاتوری»، آنهم در ویراستی مشخص و در محدودة‌ کاملاً مسدود استالینیست قرار می‌داد، همین اتحاد شوروی نقطة اتکاء دیگری برای سرمایه‌داری فراهم آورده بود: یک شیوة تولید بر اساس الزامات «جنگاورانه»!

بی‌دلیل نیست که طی سال‌های دراز پس از پایان جنگ دوم جهانی، اولین اقتصاد سرمایه‌داری جهان یعنی ایالات متحد عملاً در ارتباط با همین «نبرد» فرضی میان خیر و شر، پایه‌های خود را سازماندهی کرد. ایالات متحد می‌جنگید، کشورهای دیگر را به عناوین مختلف غارت می‌کرد، و با انحراف این ثروت‌ها به درون محافل تصمیم‌گیری خود آن‌ها را در مسیر تولید هر چه بیشتر جنگ‌افزار متمرکز می‌نمود. این «دور» مالی، اقتصادی، تولیدی، پس از آغاز جنگ‌های افغانستان عملاً به زمینة «فناوری‌ها» نیز کشیده شد. و در همین راستا شاهد «پیشرفت» چشم‌گیر صنایع در کشورهای غربی می‌شویم. البته این «دور» ظاهراً بی‌نقص اقتصادی می‌بایست توسط موجودیت و سیاست‌های اتحاد شوروی «کامل» می‌شد. در نتیجه، پس از فروپاشی این کشور در سال 1991، اقتصاد ایالات متحد با مشکل بسیار عظیمی روبرو شد: نبود دشمن!

این «دشمن» که موجودیت‌اش یکی از الزامات اساسی اقتصاد غرب شده بود پس از فروپاشی اتحادشوروی در قالب‌های متفاوت، و اینبار به دست سرمایه‌داری جهانی در سراسر دنیا ساخته و پرداخته ‌شد. طالبان، بن‌لادن، میلوسویچ، صدام‌حسین و بسیاری دیگر از «شخصیت‌ها»‌ و سازمان‌های «خطرناکی» که تاریخ ایالات متحد و سرمایه‌داری به طور اعم از آنان تحت عنوان «محور شرارت» نام خواهد برد، همگی دست‌پخت‌ پایتخت‌های غرب‌اند. این سئوال مطرح می‌شود که چرا غرب به جان خودش افتاده؟

برای دریافت بهتر از این مطالب می‌باید نگاهی به روند افزایش ارزش سهام در بازار بورس نیویورک داشته باشیم. شاخص بازار سهام نیویورک در ماه فوریه سال 1978، یعنی درست همزمان با بحرانی که در ایران منجر به کودتای 22 بهمن شد،‌ فقط 742 دلار ارزش داشت! به عبارت بهتر، با در نظر گرفتن این امر که چندی پیش ارزش این «شاخص» 14هزار دلار بوده، می‌باید قبول کرد که فقط طی گذشت سی سال، شاخص بازار سهام نیویورک تقریباً 20 برابر شده!‌ اگر یک شرکت در سال 1978، فقط 1 میلیون دلار «ارزش» داشت، امروز همین شرکت 20 میلیون دلار می‌ارزد! این ارقام بیش از آنچه برخی تصور کنند مضحک و خنده‌دار است. چرا که یک شرکت به صرف تولید، آنهم در بطن یک اقتصاد پیشرفته و صنعتی چون اقتصاد ایالات متحد نمی‌تواند طی سه دهه 20 برابر ارزش پیدا کند. آنچه در این کشور به وقوع پیوسته بالا رفتن ارزش شرکت‌ها نبوده، وارد کردن شرکت‌ها در بطن یک فضای «مجازی» و صرفاً پوشالی بوده که آنرا «بورس» می‌نامند.

در نخستین سال‌هائی که بورس‌بازی به صورت رایج امروز مطرح می‌شد، اقتصادان‌های غرب این روند را برای اقتصاد خیلی «مفید» تشخیص ‌دادند! به زعم اینان، زمانیکه یک شرکت سهام خود را در بازار به «مردم» ارائه می‌دهد، و به این ترتیب «مردم» را در سود شرکت سهیم می‌کند، هم نوعی گسترش مسئولیت اجتماعی در مورد فعالیت‌ شرکت‌ها به وجود می‌آید، و هم مدیریت این شرکت‌ها قادر خواهند بود سرمایه‌ای را که به دلیل فروش سهام به دست آمده در فعالیت‌های سودآور دیگر «تزریق» کنند. البته «مزایای» این نوع فعالیت اقتصادی مسلماً به ایندو مورد محدود نمی‌شود، «مفید» بودن این «فعالیت‌ها»‌ با مراجعه به کتب کلاسیک اقتصاددان‌های غرب عملاً از شمار بیرون است!‌ ولی معمولاً کسی از «مضار» چنین فعالیت‌هائی سخن به میان نمی‌آورد.

طی سالیان دراز که بورس بازی یکی از «ورزش‌های» مورد علاقة سرمایه‌داران در ینگه‌دنیا و انگلستان بود، بارها و بارها بحران‌های مالی شدید بر محور همین نقل‌و‌انتقالات عظیم مالی به وجود آمد. بحران‌هائی که ریشة واقعی اقتصادی نداشت، و صرفاً در فضائی مجازی حرکت می‌کرد. این بحران‌ها در واقع به پیشواز مشکلات اقتصادی می‌رفت، و خود رأساً ایجاد بحران اقتصادی نمی‌کرد. ولی پس از آغاز جنگ «ایران ـ عراق» و درگیری‌ سازمان ناتو با شوروی در افغانستان، یعنی پس از سال 1979، این بورس‌بازی خود تبدیل به یک «اقتصاد» تمام و کمال شد! کار به جائی کشید که نوسانات این «بازار» مجازی می‌توانست در عرض چند ساعت صدها هزار تن از کارکنان و کارمندان شرکت‌ها را از هستی ساقط کند!‌ و پس از طی مدت‌زمانی این مشکلات عملاً شامل حال بازنشستگان و مستمری‌بگیران نیز شد؛ چرا که اکثر بیمه‌های بازنشستگی در ایالات متحد ریشه‌های مالی خود را در شاخص‌های بورس «مدفون» کرده بودند! خلاصة مطلب «فعالیتی» که روزگاری یک سرگرمی مضحک و یک قمار احمقانه بیش نبود به تدریج تبدیل به روند حاکم بر سرنوشت صدها میلیون انسان شد، و از طریق آنان سیطرة خود را در طول زمان بر دیگر مناطق جهان نیز گسترش داد.

با توجه به نمودار ارزش سهام در نیویورک می‌توان سه مرحلة مشخص در اوج‌گیری ارزش سهام را به صراحت مشاهده کرد. مرحلة نخست همانطور که قبلاً عنوان کردیم مربوط به دورة جنگ «ایران ـ عراق»‌ و نبردهای ناتو بر علیه اتحاد شوروی در افغانستان می‌شود. طی این دوره، ارزش سهام در نیویورک از 700 دلار به بیش از 2 هزار دلار افزایش یافت، یک افزایش 300 درصدی! پس از خروج ارتش شوروی از افغانستان و آغاز فروپاشی در شرق و جنگ‌های نوین در افغانستان و بالکان باز هم دورة دیگری از افزایش ارزش سهام در نیویورک مشاهده می‌شود. طی این دوره، که از سال 1989 تا سال 2000، یعنی پایان دورة‌ بیل‌ کلینتون در مقام ریاست جمهوری ایالات متحد ادامه می‌یابد شاخص ارزش سهام از 2 هزار دلار به بیش از 10 هزار دلار می‌رسد!‌ اینبار شاهد رشدی 500 درصدی می‌شویم! ولی پس از به قدرت رسیدن جرج والکر بوش و دارودستة نئوکان‌ها برای نخستین بار ارزش سهام به یک‌باره سقوط می‌کند. و طی روزهای متوالی دولت جرج بوش که جدیداً به قدرت دست‌ یافته بود با مشکلات عظیم کسر بودجه جهت برآوردن نیازهای روزمره روبرو می‌شود. از قضای روزگار عملیات 11 سپتامبر نیز بر این «نگرانی‌ها» می‌افزاید و ارزش سهام به یک‌باره تا 7 هزار دلار کاهش می‌یابد، ولی از آنجا که «جنگ» به عنوان حلال مشکلات در این نظام به کار گرفته می‌شود، پس از آغاز عملیات نظامی و جنگ‌های خونین در عراق و افغانستان بار دیگر شاخص ارزش سهام افزایش یافته تا 14 هزار دلار می‌رسد!

امروز آنچه تحت عنوان «بحران» مالی، کمبود نقدینگی، و ... در رسانه‌ها به خورد خلق‌الله داده می‌شود، در عمل به معنای عقب‌نشینی اقتصاد ایالات متحد از مراحلی است که طی سه دهة گذشته با توسل به حربة جنگ و جنگ‌افروزی به دست آورده. نخستین مرحله‌ای که اینک شاهد فروپاشی آن هستیم منافع حاصله از جنگ‌های اخیر در عراق و افغانستان است! ولی اگر این عقب‌نشینی‌ها به دلیل تضعیف جبهة ایالات متحد در برابر رقبای بین‌المللی پیش آمده، پر واضح است که راهی برای خروج از آن نمی‌توان یافت. چرا که ضعف آمریکا اینک نهادینه شده، و در شرایطی که هر چه بیشتر فواید «مرهم» جنگ، مورد تردید قرار می‌گیرد، می‌باید منتظر شکل‌گیری نوع نوینی از روابط اقتصادی باشیم.

روسیه بارها اعلام کرده که ترجیح می‌دهد روابط اقتصادی میان ملل بر اساس «همکاری» استوار شود، نه بر پایة «تقابل» نظامی! این« برخورد» از نظر دیپلماتیک معنای مشخصی دارد؛ اقتصاد جنگ می‌باید از صحنة روابط بین‌الملل، خصوصاً از بطن اقتصاد ایالات متحد کنار گذاشته شود. البته این نوع «اقتصاد» زمانی پای به عقب خواهد گذاشت که خود را در برابر نیروی نظامی قدرتمند‌تری ببینید. و به همین دلیل است که در بطن اقتصاد مورد نظر کرملین، نوعی «تناقض‌گوئی» می‌بینیم. در عمل کرملین علاقمند است که مسابقات تسلیحاتی را در سطح «بازدارنده» و در حد روابط دوران جنگ سرد نگاه دارد، و به همین دلیل است که طی ماه‌های گذشته پیوسته در مناطق مختلف جهان کرملین را دست‌اندرکار مانورهای گسترده و خارق‌العادة نظامی می‌بینیم!

در اینکه «صورتبندی» مورد نظر کرملین تا چه حد از نظر اقتصادی «منطقی» باشد، جای بحث فراوان خواهد بود. همانطور که گفتیم یک ماشین جنگی را فقط با یک ماشین جنگی دیگر می‌توان متوقف کرد. ولی ایالات متحد امروز پای به دوران جدیدی گذاشته و به همراه متحدان خود در اروپای غربی و آسیا می‌باید به صورتی جدی در روش‌های بهره‌کشی خود از ملت‌های تحت ستم «تجدیدنظر» کند. و روسیه مسلماً می‌داند که اگر از ارتباطات خود با غرب نتایج مطلوب را به دست آورد، در شرایط فعلی به این معنا خواهد بود که ریاست عالیة ایالات متحد را نیز بر امور اقتصادی خود و جهان بپذیرد! و در چنین ترکیبی «پیروزی» به دست آمده، فقط روسیه را در تقابل با تحولات آیندة جهانی قرار می‌دهد. چرا که اولاً «اتحاد» روسیه و آمریکا فقط یک رئیس خواهد داشت: ایالات متحد! و در ثانی همین «رئیس» در سراشیب تاریخی خود قرار گرفته.

سراشیب اقتصادی، مالی و نهایتاً استراتژیک که ایالات متحد در آن گام برمی‌دارد، به هیچ عنوان نتیجة تحمیل این و یا آن سیاست ویژه نیست. آمریکا همچون دیگر ملل جهان از نشیب و فراز‌های تاریخی خود برخوردار است، و تمامی شواهد نشان می‌دهد که این «نشیب» در ویراستی بسیار فراگیر، بر افق آیندة آمریکا سایه خواهد افکند.









نسخة‌ پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس


پیوند این مطلب در گوگل
...

۷/۱۴/۱۳۸۷

خاتمی 3!



امروز در مورد «انتخابات» فرضی ریاست جمهوری در جمکران می‌باید مطالبی را عنوان کرد. همانطور که می‌دانیم موضع‌گیری‌های نمایشی در حاشیة این «انتخابات» از مدت‌ها پیش آغاز شده، و هر یک از جناح‌های «مجازی»، در داخل و خارج از کشور چانه‌زنی‌های محفلی مخصوص خود را بر محور این به اصطلاح انتخابات آغاز کرده. نخست می‌باید یک اصل اساسی را در همینجا عنوان کنیم: انتخابات در چنین رژیمی فقط به معنای گذاشتن استخوان لای زخم است. این دستگاه وحشت و سرکوب اگر خود را نیازمند به برگزاری «انتخابات» می‌نمایاند، می‌باید این واقعیت را نیز قبول کرد که برگزاری «انتخابات» اینان برای بزک چهرة کریه‌شان در ارتباط با نیازهای اربابان در بطن محافل بین‌المللی ضروری است. به عبارت دیگر، منافع اربابان این رژیم حکم می‌کند که ماهیت ضدبشری و ضددمکراتیک این دستگاه در صحنة جهانی، با لغو انتخابات ‌نمایشی علنی نشود. در غیر اینصورت اطمینان می‌دهیم که حذف این خیمه‌شب‌بازی‌ها از فضای سیاسی حکومت جمکران، به هیچ عنوان خللی در روند برنامه‌های ضدایرانی این حکومت ایجاد نخواهد کرد؛ کاملاً برعکس، با حذف این «نمایشات» امور‌شان را بهتر هم رتق‌وفتق می‌کنند!

حال اگر فقط به دلیل برآوردن نیازها و خواست‌های اربابان است که اینان هر از گاهی چند سر از نانخورها و جیره‌خواران «مقام‌معظم» را به عناوین مختلف ـ انتخابات مسجد جمکران، ریاست جمهور، شورای نگهبان، و ... ـ در برابر صندوق‌های مارگیری ردیف می‌کنند، و چند نام شناخته شده و یا ناشناخته را نیز به عنوان برندگان بخت‌آزمائی «سیاسی ـ عبادی» از صندوق‌ها بیرون می‌کشند، برخورد مخالفان این حکومت با آنچه «انتخابات» خوانده می‌شود، می‌باید روشن و صریح باشد.

واقعیت این است که اگر در نظام‌های غرب انتخابات نوعی تأئید مشروعیت حاکمیت از جانب افکار عمومی تلقی می‌شود، در حکومت جمکران همانطور که گفتیم روند تأئید مشروعیت به هیچ عنوان روی به جانب جامعة ایران ندارد. این حکومت از مرحلة تأئید مشروعیت در افکار عمومی مردم گذشته‌؛ جائی برای مشروعیت این حکومت دیگر وجود ندارد، «مسئله» ‌ مربوط به بیگانگان است! و فقط جهت فراهم آوردن زمینة مانورهای سیاسی برای حکومت‌های استعماری است که اینگونه نمایشات مهوع را به صحنه می‌آورند. البته «تقصیر» هم ندارند! اینان را نظام‌های استعماری از روز 22 بهمن تحت حمایت خود گرفتند و در پس پرده، موجودیت سیاسی و روابط‌ حکومت اسلامی با ملت ایران در گرو تأئید همین اجانب‌ است! اگر غرب برای فروپاشاندن رژیم آریامهری 6 ماه وقت گذاشت، برای سرازیر کردن چاه جمکران به فاضلاب تاریخ مطمئن باشیم که 6 ساعت هم وقت نمی‌خواهد. ولی همانطور که پیشتر به دفعات گفته‌ایم صرف فروپاشی این رژیم مشکل ما ملت را حل نمی‌کند، چرا که کارت‌های برنده باز هم در دست استعمار باقی می‌ماند.

شاید در تحلیل شرایطی که بر محور انتخابات ریاست جمهور جمکران به راه انداخته‌اند، نیم‌ نگاهی به جغرافیای سیاسی و استراتژیک ایران کارساز باشد. همانطور که می‌دانیم ایران از دیرباز تبدیل به نوعی منطقة حائل شده. غرب از طریق خلیج‌فارس، ایران را از جنوب مورد حملة منافع استعماری خود قرار می‌دهد، و همسایگی ما ایرانیان با روسیه، یا اتحادشوروی سابق، فقط به این حملات شدت و امتداد داده. هم روسیه خود را در ایران صاحب منافع مستقیم می‌بیند و هم غرب حاضر نیست به چپاول منابع زیرزمینی این منطقه که ایران به معنای واقعی کلمه شاه‌کلید آن به شمار می‌رود، پایان دهد.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی، غرب در مانورهای سیاسی خود در منطقه از «آزادی» بیشتری برخوردار شد. و به همین دلیل بساط طالبان‌سازی در افغانستان و پاکستان به صورت جدی به راه افتاد؛ هر چند این «طالبان‌سازی» از سال‌ها پیش به دست محفل روحانیت شیعه که از دیرباز نانخور مستقیم استعمار غرب‌ است، در ایران شروع شده بود. در مورد مشکلات روسیه در ارتباط با جهان اسلام پیشتر چندین مطلب نوشته‌ایم و در اینجا از تکرار مکررات خودداری می‌کنیم، ولی می‌باید این اصل را در نظر داشت که روسیه حاضر نیست «جنگ‌سرد» جدیدی، اینبار تحت عنوان جنگ اسلام با ارتدوکسی روس را در مرزهای خود تحمل کند. به همین خاطر از سیاست‌گذاری علنی در روابط خود با ایران به شدت اجتناب می‌کند. ولی آنزمان که امنیت روسیه و منافع «عالیة» آن مطرح می‌شود، بجای ارتباط با حکومت جمکران، روسیه مستقیماً گریبان دولت‌های حامی حکومت اسلامی را در غرب می‌گیرد.

این عمل را طی روزهائی که مهرورزی جهت به راه انداختن جنگ میان ایران و ارتش آمریکا دست به جفنگ‌گوئی و ترهات‌بافی زده بود به صراحت شاهد بودیم! دیدیم که چگونه روسیه گریبان غرب را گرفت و تهدید کرد که اگر به ایران حملة نظامی صورت دهد، امنیت شاهراه خلیج‌فارس را دیگر در خواب و رویا خواهد دید! ‌ البته این «تهدیدات» مستقیم که از جانب کرملین صورت می‌گرفت، در عرف دیپلماتیک از بوق‌های جمکران «صادر» ‌شد، ولی مسلم بود که مشتی ملا و دعانویس و پاسدار در شرایطی نیستند که هم نان آمریکا را بجوند، و هم برای سیاست‌های کاخ‌سفید، آنهم سر چاه‌های نفت تعیین تکلیف کنند. این «مواضع» از پایتخت دیگری دیکته می‌شد.

در مورد «انتخابات» ریاست دولت ‌جمکران نیز قضیه درست به همین صورت است. روسیه بر اربابان غربی حکومت اسلامی فشار می‌آورد، تا اینان را مجبور به حمایت از جناح‌هائی کند که کرملین آن‌ها را بر دیگر جناح‌ها ترجیح می‌دهد. به این ترتیب بدون آنکه روسیه مستقیماً در موضع‌گیری‌ها دخیل باشد، جناح‌هائی که می‌توانند بیشتر از دیگران مورد استفاده و بهره‌برداری مسکو قرار گیرند از طرف غرب پیش می‌افتند!‌ مسلم است که چنین عملکردی در صحنة سیاست داخلی جمکران و در میان اوباش این حکومت ایجاد «شکاف‌هائی» ظاهری خواهد کرد. در واقع اگر «غرب» را ما یک جناح واحد معرفی می‌کنیم، زمانیکه به «جزئیات» در روند چپاول از اموال ملل ضعیف‌تر می‌رسیم، این «جناح فراگیر» چندین و چند شاخه خواهد شد. و به همین دلیل است که امروز فرایندی تحت عنوان «تکثر جمکرانی» را شاهدیم.

روسیه طی چند سال با تکیه بر همین روند قادر به عقب‌نشاندن برخی جناح‌های فوق‌ محافظه‌کار در بطن حکومت اسلامی شده. البته اینکار به این دلیل صورت گرفت که این جناح‌ها می‌توانستند نهایت امر تحت نظارت سازمان سیا منافع و امنیت روسیه را به خطر اندازند. نخست، محافل «اوباش» که در واقع بنیانگذاران و حامیان اصلی حکومت اسلامی هستند، با تکیه بر همین روند به صورت نظامی و پلیسی حذف شدند!‌ و تحت عنوان «اوباش‌گیری»، همکاران‌شان آنان را از ذلت این حیات «نجات» دادند! به علاوه چندین پست سیاسی که از 22 بهمن 57 عملاً توسط کادرهای سازمان سیا در ید اختیار روحانیت شیعی‌مسلک قرار گرفته بود، با توسل به همین روند از چنگ اینان خارج شده. نمونة پست‌های ریاست جمهوری، وزارت کشور، و ریاست مجلس که اینک در دست غیرروحانی است، قسمت نمایان این کوه‌یخی به شمار می‌رود! این «مجموعه» تغییرات، پیشتر حتی تصورش هم نمی‌رفت. و به احتمال زیاد تا چند صباح دیگر، روحانیونی که وزارت اطلاعات را طی سه دهة گذشته با کمک سازمان سیا «مصادره» کرده‌اند نیز، در گام‌های بعدی از جمله حذف‌شدگان خواهند بود.

ولی این «عملیات» شامل مقامات مذهبی نیز شده. به طور مثال، همانطور که دیدیم وزیر کشور مهرورزی، علیرغم پروندة قطوری که مدرک‌ تحصیلی تقلبی برایش درست کرده، چند روز پیش در قم به دیدار مکارم شیرازی رفت و عملاً به وی حالی کرد که در مورد مسائل اجتماعی بهتر است گنده گوئی نکند!‌ مکارم شیرازی یکی از مهره‌های کلیدی در شبکة طالبان‌پروری بریتانیا در ایران است، و اگر فردی چون «کردان»، با یک مدرک تقلبی تحصیلی می‌تواند در برابر وی دست به چنین مانوری بزند، از حامیانی به مراتب قدرتمندتر از مکارم برخوردار شده!‌ این همان روند «پیش انداختن» محافل و مهره‌هاست که در بالا به آن اشاره کردیم.

چند روز پیش فردی به نام فریبرز رئیس دانا، که در ایران به عنوان یک «سوسیالیست» معرفی می‌شود، و در عین حال استاد اقتصاد در «جهل‌کده‌های» این رژیم نیز هست، در اروپا سخنرانی کرده و گفت که در فضای سیاسی امروز کشور هر جناح «سرمایه‌داری» مخصوص خود را دارد!‌ البته ما بررسی‌های ایشان را از مسائل سیاسی و اقتصادی جامعة ایران، به صورتی پایه‌ای و اساسی مورد تردید قرار می‌دهیم، با این وجود، در این مورد ویژه حق با آقای رئیس‌دانا است. و می‌بینیم که دقیقاً همان تحلیلی است که ما در بالا ارائه دادیم. با این تفاوت که وی شاید نمی‌خواهد و یا نمی‌تواند مسئله را تا حدی که ما شکافتیم بشکافد!‌

به هر تقدیر، حال که شیاد اردکان، یا همان محمد خاتمی نیز جهت شرکت در نمایشات روحوضی انتخابات جمکران اعلام آمادگی کرده، تصویر این «مبارزات» تا حدودی روشن‌ شده. غربی‌ها ترجیح می‌دهند حداقل حلقة دستگاه قوة مجریه، یعنی همان اوباشی که در مراسم مختلف می‌باید حضور علنی داشته باشند، در ایران از افرادی تشکیل شود که در راستای منافع غرب «قابل معاشرت» بنمایند!‌ و همانطور که می‌توان حدس زد این «سیاست» به هیچ عنوان به مذاق روسیه خوش نمی‌آید. به طور مثال در انتخابات گذشته، غربی‌ها می‌توانستند بجای احمدی‌نژاد که بسیار غیرقابل معاشرت بود یکی دیگر از اوباش نامزد را بیرون بکشند؛ ولی فشار روسیه باعث شد فردی از صندوق بیرون آید که بدترین گزینه جهت ایجاد روابط نزدیک می‌توانست تلقی شود. تلاش‌های مدیریت دانشگاه کلمبیا و دیگر محافل آمریکائی نیز جهت ارائة تصویر «قابل هضم» از احمدی‌نژاد همانطور که دیدیم با افتضاح و بی‌آبروئی تؤام شد. و این نتیجه‌ای بود که کرملین به دنبالش می‌گشت.

قرار گرفتن مهره‌هائی غیرقابل معاشرت، در رأس قوة مجریة جمکران یک نتیجة مستقیم خواهد داشت: فراهم آمدن زمینة پیشبرد سیاست‌های مسکو در بطن این حکومت آمریکائی! دیدیم که احمدی‌نژاد در مقام یک «فالانژ» بی‌مقدار فقط طی سه سال حکومت، در راه حذف حامیان کلیدی سیاست‌های واشنگتن در ایران اقداماتی کرد که حتی سیدخندان با آن 17 میلیون رأی فرضی‌اش نمی‌توانست به خواب ببیند. اینهمه به این دلیل که حمایت غرب از احمدی‌نژاد نمی‌تواند زمینه‌ساز ایجاد روابط میان حکومت آمریکا و جمکران شود. و دیدیم که چگونه برنامة گشایش دفتر حافظ منافع ایالات متحد در تهران، آنهم از جانب ریاست کمیسیون امورخارجة «مجلس همراه با دولت» اینچنین به زیر سئوال رفت! در همین راستا قاعدتاً می‌باید منتظر شکست رسوائی‌آمیز سیدمحمد خاتمی در انتخابات آینده نیز باشیم. خلاصه می‌گوئیم، در شرایطی که روحانیت شیعی در مقام مهم‌ترین مهره‌های بریتانیا در ایران در حال کنار رفتن از صحنة سیاست‌ است، بازگشت یکی از شناخته‌شده‌ترین و ارتجاعی‌ترین آنان که 8 سال در پست ریاست جمهور جز بحران‌آفرینی هیچ نکرده، غیر قابل قبول می‌نماید.

از طرف دیگر، غرب در راه «قابل معاشرت» وانمود کردن این «سید»، سرمایه‌گزاری فراوانی کرد. حضور خاتمی به عنوان رئیس جمهور حکومت جمکران فقط در یک صورت قابل پیش‌بینی است: عقب‌نشینی روسیه از مواضع‌ سیاسی‌اش در ایران! همانطور که می‌بینیم، حداقل طی چند ماه آینده تصور اینکه روسیه از مواضع خود «عقب‌نشینی» کند، یک خیال خام بیش نیست. روسیه همانطور که «داغ» عدم امضاء قرارداد همکاری‌های هسته‌ای بین هند و آمریکا را بر دل کاندی رایس نهاد، به احتمال زیاد «داغ» شکست سیدمحمد خاتمی، مهرة تبلیغات‌چی غرب را نیز در انتخابات آتی جمکران بر دل کاخ‌سفید خواهد گذاشت!

‌





نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس

...

۷/۱۲/۱۳۸۷

مارکسیسم‌ها! بخش نهم



نیکولائی بوخارین، از دیگر رهبران بلشویک بسیار متمایز بود. وی در خانواده‌ای فرهنگی چشم به جهان گشود، ‌ و در بهترین مدارس شهر مسکو تحصیل کرد. بوخارین در واقع، آینة تمام نمای روشنفکری است که استالینیسم از آن وحشت فراوان داشت؛ روشنفکری به تمام معنا «چپ‌گرا»، به دور از عوام‌گرائی و عوام‌پسندی، مسلح به ابزار تفکر و تجزیه‌ و تحلیل علمی و روشنفکرانه، و برخوردار از سواد دانشگاهی و کلاسیک! اکثر آثار بوخارین آنچنان تئوریک و علمی است که معمولاً غیرمتخصص از درک محتوای آن عاجز می‌ماند. در بطن محافل انقلابی روس، بحث‌های نظری میان بوخارین و لنین یکی از شورانگیزترین مقاطع نظریه‌پردازی مارکسیسم است؛ بحث‌هائی که معمولاً با پیروزی نظری بوخارین پایان می‌یافت! در همین راستا مورخان نظریات لنین پیرامون «امپریالیسم» و «نپ» را ملهم از تأثیرات بوخارین بر او می‌دانند. و همانطور که پیشتر گفتیم، نظریة معروف و مرکزی استالینیسم: «سوسیالیسم در یک کشور واحد» فقط بازتابی از نظریه‌پردازی‌های بوخارین به شمار می‌رود. با این وجود سیاست‌مداران جهت تحمیل مسیرهای فکری و تحلیلی خود بر اطرافیان، خارج از تسلط و اشراف بر مسائل سیاسی و نظری، نیازمند بعد دیگری نیز هستند: برخورداری از شخصیتی فره‌وش!‌ بوخارین فاقد بعد فره‌وشی بود، در نتیجه تا زمانیکه لنین در قید حیات بود، بوخارین در سایة او قرار گرفت، و پس از مرگ لنین، سایة استالین بر سر او سنگین شد!‌

در تاریخ‌نگاری استالینیست، حتی خارج از مرزهای اتحاد شوروی سابق، جهت پنهان داشتن ابعاد مسائل، پدیدة بوخارین را به شیوة ویژه‌ای مطرح می‌کنند. شیوه‌ای که در پناه آن بتوانند چهره‌ای نظریه‌پرداز از استالین ارائه دهند! همانطور که دیدیم تروتسکی در سال 1927 از «حزب» اخراج شد، و در سال 1929 وی را دست بسته به مقامات کشور ترکیه تحویل دادند! در سال 1929 برکناری بوخارین از «کامینترن» توسط استالین، در تاریخنگاری استالینیست به معنای «چرخش» استالین از مواضع بوخارین تحلیل می‌شود! در صورتی که این تحلیل جهت‌دار، و در چارچوب ارزش‌گزاری بر موضع‌گیری‌های دیکتاتوری و فردی استالین است. در عمل، زمانیکه تروتسکی از حزب برکنار شد، در برابر استالین دیگر نظریه‌پرداز قدرتمند و فره‌وشی که بتواند وزنه‌ای مخالف به شمار آید وجود نداشت. استالین در دورانی که تروتسکی و لنین در قید حیات بودند، نیازمند نظریه‌پردازی قدرتمند بود که بتواند از طریق «سرقت» نظریات وی در برابر اینان عرض اندام کند. ولی با در نظر گرفتن شخصیت ضعیف بوخارین، پس از مرگ لنین و اخراج تروتسکی، دیگر حضور و یا عدم‌ حضور وی برای استالین آنقدرها اهمیت نداشت. در نتیجه، نمی‌توان برکناری بوخارین را به معنای «چرخش» استالین از مواضع ویژه‌ای معرفی کرد. استالین همچون دیگر دیکتاتورهای تاریخ بشر عملاً فاقد «موضع» مشخصی بود.

بوخارین، در سال 1938 پس از محاکمه در یک دادگاه نمایشی، به جرم تعلق به آنچه «جبهة دست‌راستی‌های ضدشوروی و تروتسکیست» نام گرفت،‌ به جوخة اعدام سپرده شد! و با قتل تروتسکی در سال 1940، تمامی موانع از سر راه حاکمیت یک استالینیسم کور و نهایت امر وابسته از میان برداشته شد. اگر می‌گوئیم «وابسته» به این دلیل است که نظریة «یک کشور سوسیالیستی واحد»، در شرایطی که استالینیسم در اتحادشوروی به وجود آورد، بیشتر از آنچه به تضاد با سرمایه‌داری معطوف شود، تمامی تلاش خود را به خرج ‌داد تا در چشم همین سرمایه‌داری «مخاطبی» قابل اعتنا تلقی گردد! این «نیاز» پدیده‌شناسانه طی سالیان دراز کار را بجائی رساند که حکومت بلشویک‌های مسکو به تدریج «مبارزات» ضدسرمایه‌داری را به طور کلی در گنجه‌های «حزب» در زیر خروارها کاغذ باطله مدفون کرد، و بیشتر سعی داشت تا در بوق همکاری‌های دوستانة «شرق ـ غرب» در زمینه‌های مبارزه با فاشیسم و نازیسم و حتی تسخیر فضا «مباهات» کند! خلاصه می‌گوئیم، نگرانی استالینیست‌ها دیگر وجود شیوة تولید سرمایه‌داری نبود، «نیاز» مسکو به تدریج تبدیل شد به جستجوی راه‌کارهائی جهت حفظ موجودیت دستگاه حاکمیت! حاکمیتی که بر اساس آموزه‌های مارکس اصولاً قرار نبود وجود داشته باشد، و می‌بایست سال‌ها پیش از میان ‌رفته باشد!

در عمل، زمانیکه در سال‌های آغازین دهة 1940 شعله‌های جنگ دوم جهانی در قلب اروپا زبانه می‌کشید، مارکسیست‌های اروپا درگیر شرایط سختی شدند. اینان یا توسط مذهبیون مسیحی در محراب پیروان «صلیب شکستة» هیتلری و «صلیب لورن» دولت ویشی قتل‌عام ‌می‌شدند، یا پس از پناه بردن به «دژ واحد سوسیالیستی استالین» به دلائل واهی از جمله «تمایلات آشکار بورژوائی»، «گرایشات روشنفکرانه»، «تئوری‌گرائی خطرناک»، و ترهاتی از این قماش به دست جلادان استالین می‌افتادند! به صراحت می‌توان دید که در دورانی که سرمایه‌داری پیش از جنگ دوم در بحرانی فزاینده دست و پا می‌زد، سرمایه‌داران غرب با حمایت «پدیده‌شناسانه» و بسیار «بجا» از استالینیسم، در عمل تنها شانس واقعی مارکسیست‌های اروپا را در فروپاشاندن شیوة تولید سرمایه‌داری، با توسل به صورت‌بندی جادوئی استالین بخوبی ابتر کردند. دوران وحشت تصفیه‌های استالینیست که با برکناری تروتسکی آغاز، و نهایت امر تا لحظة مرگ استالین امتداد یافت از مارکسیسم جز یک دستگاه دولتی متورم، فروریخته و پوشالی برجای نگذاشت. مهم‌ترین نیروهای متفکر و سازنده در جبهة مارکسیسم توسط شخص ژوزف استالین از میان رفتند؛ بهانه نیز روشن بود: حمایت از «دژ مستحکم سوسیالیست»! ولی پر واضح است که فقر مزمن نظری که پس از قدرت‌گیری استالین بر جهان مارکسیسم سایه انداخت، منتفعان دیگری نیز داشت: سرمایه‌داران غرب!

با این وجود، قدرت‌گیری ژوزف استالین را نمی‌باید از بازتاب‌های ویژه‌ای جدا دانست که جنگ دوم جهانی و بحران مالی دهة 1930 برای بشریت به «ارمغان» آورد. جنگ دوم جهانی که خود انعکاس بحرانی بسیار گسترده در بطن نظام سرمایه‌داری بود، در عمل ریشه در تحولات نخستین سال‌های دهة 1930 داشت. به طور مثال، در بازار بورس نیویورک، پس از ماه‌ها بحران شدید مالی، روز 8 ژوئیة 1932، ارزش سهام عملاً به «صفر» رسید! ایالات متحد در این زمان پای به بحرانی گذاشت که تا پایان جنگ دوم جهانی از چنگال آن خلاصی نیافت.

در آندوره ارتباطات اقتصادی میان ملل به میزان کنونی گسترده نبود، ولی به دنبال سقوط بازار بورس نیویورک، کشورهای اروپای غربی نیز مستقیماً پای به بحران مالی گذاشتند. جواب محافل سرمایه‌داری به این «بحران» روشن بود: حمایت از فاشیست‌ها و نازی‌ها که گله‌های گمشدة مؤمنین را به قالب‌های «دینی» رهنمون می‌شدند، و از جایگیر شدن تفکرات ماتریالیست که نهایت امر سرمایه‌داری، خرده‌بورژوازی، فئودالیسم و دیگر صور قرون وسطائی بهره‌کشی را مورد تهدید قرار می‌داد جلوگیری می‌کردند. فاشیسم و دین‌خوئی، به عنوان تنها مفر سرمایه‌داری از این بحران، خود را به منصة ظهور رساندند.

شاید بهتر باشد کمی نیز از روابط استراتژیک استالینیسم با تحولات اروپای شرقی و مرکزی سخن به میان بیاوریم. حال که زمینة «موفقیت‌های‌» سیاسی استالین را کمی شکافته‌ایم، بررسی روابط بین‌الملل ساده‌تر خواهد شد. می‌دانیم که پس از گذشت مراحل مختلفی، نهایت امر بحران مالی در سال 1922 اوج دین‌خوئی‌ها را در قلب اروپای مرکزی به حاکمیت فاشیست‌های ایتالیا تبدیل کرد! همین رخداد «فرخنده» نیز در سال 1933 شامل حال ملت آلمان شد و دیوانه‌ای به نام آدولف هیتلر امور کشور را به دست گرفت! ارتباطات ویژة این دو حاکمیت را با مارکسیسم و مارکسیست‌ها نمی‌باید فراموش کرد.

همانطور که پیشتر گفتیم، هدف اصلی این دو «دستگاه» قلع و قمع مارکسیست‌ها بود. ولی در این میان اگر مارکسیست‌ها در محراب استالینیسم و فاشیسم به صورتی یکسان قربانی می‌شدند، ژوزف استالین و آنچه «دژ مستحکم سوسیالیست» وی نام گرفته بود، در هر گام به عنوان عامل «ایجاد ثبات» سیاسی و نظامی در اروپای شرقی از اهمیت بیشتری در چشم محافل سرمایه‌داری برخوردار شد. سرمایه‌داری بخوبی می‌دانست که اگر فاشیسم بهترین راه جهت سرکوب تمایلات مارکسیست در جامعه است، به این نوع «مغلطه» تحت عنوان یک نظام «حاکم» نمی‌توان در درازمدت تکیه داشت. ارتباط استالینیسم در همین مقطع با نظام‌های سرمایه‌داری تبدیل به ارتباطی «اندام‌وار» می‌شود؛ مارکسیسم انقلابی به تدریج از میان می‌رود، و نوعی حکومت دیکتاتوری بر اتحادشوروی حاکم می‌شود. حکومتی که ارتباط خود با مسائل جهانی را فقط می‌تواند در آینة بده‌بستان‌های متفاوت با سرمایه‌داری بجوید. این همان «وابستگی‌ای» است که مارکسیست‌ها در تحلیل‌های «پدیده‌شناسانه» معمولاً آن را نادیده می‌گیرند. بررسی روابط استالینیسم و فاشیسم در آینة منافع سرمایه‌داری را به فرصت دیگری موکول می‌کنیم.






نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسپیس


پیوند این مطلب در گوگل
...