۹/۲۵/۱۴۰۳

اصغر و افسانه‌ها!

 

 

 

اینو می‌گن قدرت!  یعنی قدرت از همین جاها میاد.   وقتی بچه بودیم،  تو مدرسه یک‌هو،  بدون دلیل به این نتیجه می‌رسیدیم که فلانی «بزن بهادُره!»  حالا فلانی با اون هیکل نحیف و چشمای گودافتاده اصلاً اهل اینکارها نیست ها.   ولی معلوم نیست چرا همه در یک لحظه به این نتیجۀ استثنائی می‌رسن که:

 

ـ اصغر رو می‌گی؟!   آره بابا،  از اون بِزَناشه!

 

همین دو جمله بهمن عظیمی به راه میندازه و در شش هفت ماه آینده همه،  حتی مدیر و ناظم مدرسه و رئیس آموزش و پرورش استان به این نتیجه می‌رسن که اصغر بزن‌بهادره!   ولی اصغر از همه جا بی‌خبره.   یک روز هم خودش در کمال تعجب به این مطلب پی می‌بره که «از اون بِزَناس!»  یعنی یکی از بچه‌های تازه‌وارد مدرسه که از این و آن داستان بزن‌بهادری اصغر رو شنیده و خود اصغر رو هنوز ندیده،  به اصغر می‌گه:

 

ـ می‌دونی اصغر از اون بزن‌هاس!

ـ کدوم اصغر رو می‌گی؟

ـ همین اصغر!  اصغر! که بچه‌ها می‌گن دیگه!

 

اصغر کمی به کلۀ پوک خودش مراجعه می‌کنه،  تا اون یکی اصغر رو تو خاطرات‌اش پیدا کنه،  ولی هر چی ‌کندوکاو می‌کنه،  فایده نداره.  و از اونجا که روش نمی‌شه بگه این قهرمان افسانه‌ای رو نمی‌شناسه،  سرش رو به علامت تأئید تکون می‌ده!   یعنی،  بعله!  ما هم اصغر رو می‌شناسیم.    

 

به این ترتیب اصغر وارد افسانه‌ها و اسطوره‌های مدرسه و محله می‌شه. کسی که به عمرش یک مشت توی لحاف نزده،   آنچنان بزن‌بهادری می‌شه که سایه‌اش لشکر سلم و تور رو فراری می‌ده.   هر کجا درگیری و کتک‌کاری پیش میاد،  می‌فرستن دنبال اصغر!   تا گوش خبر بگیره که اصغر داره می‌رسه،  دعوا تعطیل می‌شه،  و قبل از اینکه پای اصغر به دم کوچه برسه مجرمین که خودشون بهتر خودشونو می‌شناسن،  خودشون،  خوشونو تنبیه می‌کنن تا یک دفعه خدائی نکرده در چنگال قدرتمند و عدالت‌پرور اصغر گرفتار نشن.

 

به مرور زمان داستان اصغر پروبال می‌گیره و در هر دوره‌ای عناصر جدیدی به ابعاد بی‌انتهای این موجود افسانه‌ای اضافه می‌شه.  دیگه کسی از بزن‌بهادری‌هاش صحبت به میان نمیاره،  کم کم حرف‌ها رنگ و جلای دیگه‌ای گرفته.  حالا از عدل اصغر می‌گن:

 

ـ  جون تو من به عمرم همچین چیزی ندیده بودم.

ـ  خوب تعریف کن دیگه،  زود باش!

ـ  اصغر مُچ طرف رو گرفت!  هر چی بهش قول و قرار پول و مال و جاه و مقام دادن گفت نمی‌شه.  طرف رو برد کلانتری دادش دست قانون.

ـ  خوب بعدش چیکار کرد؟

ـ  به افسر نگهبان گفت،  اینو می‌دم دستت،  مثل تخم چشم مواظبش باش.  افسره هم گفت، اصغرآقا ما نوکر شمائیم. 

 

به این ترتیب،  داستان دستگیری عنصر خائنی که تحت لوای میوه‌فروشی دوره‌گرد،  توی کوچه برای زن چهارم حاج‌آقا کرباس‌نژاد سوت‌های شهوت‌انگیز زده بود خاتمه پیدا می‌کنه.  و یک بار دیگر اصغر، چون ستارۀ درخشان تیم‌ منچستریوناتید با هیاهو و هلهلۀ اطرافیان و دوستان جام قهرمانی رو در آغوش می‌گیره.

 

ـ اصغر رو می‌گی؟  جون تو دست و چشمش پاکه!

 

البته این ماجرا برای حاج‌آقا کرباس‌نژاد خیلی گرون تموم می‌شه.  این حاج‌آقای پیزوری اصلاً حاجی‌ نیست و همینطوری کشکی و محض خالی نبودن عریضه شاگرد پارچه‌فروشی یک روزی بهش گفت «حاج‌آقا!»  اونم که تمام عمر برای حاج‌آقا شدن احتمالی خماری کشیده بود گل از گلش شکفت و حقوق شاگردونگی طرف رو برد بالا.   از طرف دیگه،  این حاج‌آقا اصلاً زن چهارم نداره،  سومی و دومیش رو هم نداره.   این بدبخت بیچاره وقتی برای سبیل‌اوقلی، ‌کفن‌فروش ترک محله شاگردی می‌کرد،  واسۀ اینکه از کار بیکار نشه دست سکینه،  دختر سبیل‌اوقلی رو از آقا تمنا کرده بود.  سبیل‌اوقلی هم که از دست سکینه به عذاب آمده بود با خوش‌روئی بسیار با این وصلت موافقت می‌کنه.   میگن بعد از شب زفاف کسی دیگه لبخند روی لب‌های کرباس‌نژاد ندید.  بعضی می‌گن سکینه بهش اسید پاشیده و ناکارش کرده.  خلاصه،  این کرباس‌نژاد دنبال هر چی بره،  دنبال زن دیگه نمی‌ره.   

 

ولی داستان قهرمانی‌های اصغر و دستگیری و کلانتری و زن‌چهارم حاج‌آقا مثل طوفان نوح تمام محله رو به هم می‌ریزه.  حاج‌آقا هم شب بی‌خبر از همه جا از ته بازار با وانت‌بار می‌رسه دم در خونه،  و همین که می‌گه بسم‌الله و درو  باز می‌کنه،  با سکینه سینه به سینه می‌شه.   سکینه که از توی مطبخ قبلاً یک کف‌گیر مسی شش هفت کیلوئی با خودش به رزمگاه آورده معطل نمی‌کنه و ضربۀ سهمگین کف‌گیر رو حوالۀ سر کرباس‌نژاد می‌کنه و سلام بر لب‌‌های مرد نگون‌بخت به فریاد و ضجه تبدیل می‌شه.

 

ـ چرا می‌زنی؟

ـ  پدرسگ،  حال رو سر من هوو آوردی؟  پس بگیر نوش جونت!

 

ضربۀ سهمگین کف‌گیر مسی که باهاش آ‌ش‌های نذری سیصد کیلوئی رو هم می‌زنن کلۀ‌ کرباس‌نژاد رو می‌شکافه و خون فواره می‌زنه و به دیوار هشتی مثل تابلوهای پیکاسوی مرحوم نقش‌ونگار می‌ده.

 

ـ چی‌چی آوردم؟!  کدوم هوو؟!

ـ سه تاش هم آوردی،  ها!   از این پدر معصوم من خجالت نکشیدی؟

 

سکینۀ با کف‌گیر خون‌آلود به عکس تمام‌قد و دومتری سیبل‌اوقلی خان کفن‌فروش اشاره می‌کنه که برای ترسوندن دزدها ته اندرونی آویزان کرده بودند.   کرباس‌نژاد که همیشه از چشم‌های سیبل‌اوقلی خان توی این عکس وحشت داشت،  ترس عظیمی سراپای وجودش رو می‌گیره.  چشم‌های مردک‌ نره‌خر توی عکس مثل دو کاسۀ خون شده.    

 

ـ  زن!  چرا مزخرف می‌گی؟

ـ  حالا مزخرف هم می‌گم؟  پس بگیر!

 

سکینۀ بی‌مروت کوتاه نمیاد.  ضربات بعدی سهمگین‌تر و سهمگین‌تر می‌شه.  حاج‌آقا فریاد زنان در حالیکه خون سراسر بدنش رو گرفته به اندرونی فرار می‌کنه.  اشتباه حاجی همینجاست!  توی حیات پاش لیز می‌خوره و با سر می‌ره ته حوض پر از لجن.

 

***

 

شش ماه بعد کرباس‌نژاد از بیمارستان مرخص می‌شه و سعی می‌کنه بدون رودررو شدن با سکینه به خانه مراجعت کنه.   از این تاریخ به بعد،  همسایه‌ها که در تابستان روی پشت‌بام‌ها می‌خوابند،  نیمه‌های شب از فریاد و ضجه‌های مردی که گویا در زیرزمینی مورد شکنجه قرار می‌گیره از خواب می‌پرن.   ولی داستان کرباس‌نژاد دیگه اهمیت‌شو از دست داده،  و چشم‌ها باز هم به سوی اصغر برگشته که روز به روز لایه‌های جدیدی به قدر‌‌ت‌ها و فضائل‌اش اضافه می‌شه.

 

اصغر دیگه جوان برومند هفده هیجده ساله‌ای است و هووچو راه افتاده که مادرش می‌خواد براش زن بگیره.   تمام دختربچه‌های محله خودشونو نامزد آتی اصغر می‌بینن.  و هر کدام حداقل یک‌بار در خواب در جشن عروسی خودشان با اصغر شرکت کردن.   بعضی دم‌بخت‌ها که افکار و تخیلات قوی‌تری دارن در خواب حتی سر انگشتر نامزدی هم با ننۀ‌ اصغر دعواشون شده.   ولی ابعاد جدیدتری هم پیدا شده:

 

ـ  من وقتی زن اصغر بشم برای ماه عسل حتماً می‌ریم به باغش تو کرج!

 

همین یک جمله کافی است که تمام صحنه رو عوض کنه.  اصغر یک‌لاقبا که آه نداره با لانه سودا کنه تبدیل می‌شه به مالک باغی در کرج.   البته باغ در اول کار حدود سه هزار متر بیشتر نیست،  ولی به تدریج به مساحت و تعداد درخت‌ها و ساختمان‌هاش اضافه می‌شه.

 

ـ جون تو نباشه،  جون این!  ته باغ رو نمی‌دیدی!‌  ما به زحمت تونستیم بعد از چند ساعت در خروجی رو پیدا کنیم.

ـ آره راست میگه!   بعضی‌ها اصلاً توی این باغ گم شدن و دیگه پیداشونم نشد.   باید ببینی این باغو!

 

این باغ واقعاً دیدن هم داره.  دیوارهای آجر قزاقی که هر متر مربعش صد میلیون تومن آب می‌خوره،  سراسر این سرزمین بیکران رو محصور کرده.  دربان‌ و مهتر و خدم و حشم،  گله گله به نگهبانی نشسته‌اند و در ورودیش حداقل ده مرد قلچماق می‌خواد تا روی لولا بچرخه و باز شه.   اصلاً گنجشک‌های این باغ هم گویا از جای دیگه‌ای آمده باشن.  به چند زبان زندۀ دنیا جیک جیک می‌کنن و پراشون تو آفتاب مثل طلا برق می‌زنه.   اصغر هم با ابهت بسیار توی ایوان نشسته و دستور می‌ده نوکرا برای والدۀ آقا مصطفی چائی بیارن.

 

ـ  اصغر تو که وضعیتت خوبه!

ـ  راس می‌گی؟!

ـ  تو نصف باغتو تو کرج بفروشی،   همۀ گرفتاری‌هاتو می‌تونی حل کنی.      

ـ کدوم باغ؟

ـ  همون باغی که قراره وقتی صغرا رو عقد کردی ببریش اونجا دیگه.

ـ صغرا؟!  صغرا کیه؟    

ـ از ما پنهون می‌کنی ها!  حق داری.   ولی این رسم مروت و مردونگی نیس.

 

همۀ بچه‌ها از اصغر دل‌خور شدن.

 

ـ  می‌دونین بچه‌ها!  اصغر پنهون می‌کنه.

 

اصغر کم کم قربانی عظمت خودش شده.  سال آخر دبیرستانه،  در کنکور هم رد می‌شه.  واسۀ خدمت نظام می‌فرستنش بوشهر.  روزی که لنگ‌لنگان از خدمت سربازی برگشت خونه،  پدرش با دیدن حال نزارش لبخند پیروزی گوشۀ لبش دوید:

 

ـ  سربازی واقعاً از آدم مرد می‌سازه ها!

 

 

 

 

 

 

 

 


هیچ نظری موجود نیست: